ازونجایی که چون در حال غرق شدن بودن، شرایط خیلی سخت بود برای فکر کردن

، واسه همین برای این که واقعا بتونن به نتیجهای برسن نیاز داشتن انواع و اقسام فکرها رو به کار بگیرن. اول با دست کشیدن زیر چونه.

بعد با حتی بیشتر دست کشیدن زیر چونه.

بعد با دست کشیدن بر کله.

حتی با عینک گذاشتن تا بیشتر تیریپ بچه متفکر به خودشون بگیرن.

یکی حتی سعی میکنه ادای "یافتم" در بیاره

بلکه ذهنش خجالت بکشه و واقعا یه چیزی براش رو کنه.

ولی حدس بزنین چی میشه؟

هیچکدوم افاقه نمیکنه.

برای همین جادوگران که گشنهی اثبات برتری جادوگران

در بین تمام سایتهای ایفای نقش هری پاتری در کل دنیا بودن

، حالا داشتن مقدمات منقرض شدن خودشون رو مهیا میکردن.

آیا این بود آرمانهای جادوگران؟

آیا باید در مسیر اثبات برتری، به کل از رو زمین محو میشدن؟

نـــــــــــــه!

نباید اینطور میشد!

ولی خب داشت میشد.

کشتی دیگه به طور کامل غرق شده بود و همه به خاطر دعوا بر سر اندک چوبهایی که روی آب مونده بودن

، داشتن از سر و کلهی هم بالا میرفتن که باعث میشه چوب بشکنه یا چون توانایی تحمل وزن این همه آدمو نداره، همگی با هم برن زیر آب و قلپقلپکنان آب اقیانوس نوش جان کنن.

خلاصه که اوضاع خیلی خیط بود.

در همین حوالی که شهروندان جادوگران به جای دست و پا زدن

، تصمیم میگیرن سرنوشت شوم خودشون رو بپذیرن و آخرین بایبایهاشون

رو با همدیگه کنن بلکه در اون دنیا دوباره همو ملاقات کنن

و حداقل اونجا ثابت کنن بهترین سایت ایفای نقش هری پاتری در دنیا هستن، یکهو یه موج چنان بلندی از راه میرسه که حتی اونایی که اندک امیدی برای زنده موندن در دل داشتن هم حالا دیگه به کل ناامید میشن.

- جزیره!

اما در ناامیدی بسی امید است!

چرا که توجهشون به جزیرهای دورافتاده در همون اطراف جلب میشه که به نظر تنها راه نجاتشون میومد.