دراکو مالفوی در برابر تاتسویا موتویاما
Die with a smile
یک عاشقانه ی خیالی...
بخش اول: رهایی شکوفه های گیلاس و گلبرگ های تازه جوانه زده، خیابان های لندن را به صورتی و قرمز زیبایی در آورده بودند. زوج های جوان و پیر دست در دست یکدیگر یا در در آغوش یکدیگر، در خیابان و برخی دیگر در پارک مرکزی به تماشای این صحنه نشسته بودند. در سوی دیگر اما، دختر و پسری جوان درکنار درختی تنومند با صدایی بلند با یکدیگر بحث و جدل میکردند. از روی صداهایشان معلوم بود که هر لحظه تنش در بحثشان شدت میگرفت.
دراکو مالفوی با حالتی دفاع گونه و پانسی پارکینسون با حملات پشت هم، کلمات همچون خنجرش را در قلب دراکو فرو میکرد.
-من فکر میکردم مثل خوانوادت اصالت خانواده اصیل رو نگه داری، ولی تو عوض شدی. این مدت چت شده؟ چرا همش از اون گند زاده ها دفاع میکنی؟ بعد از جنگ دوم چه مرگت شد؟
- تو هیچی نميدونی پانسی، حق نداری من یا اون ماگل زاده هارو قضاوت کنی. خودت خوب میدونی من هم تا همین چند وقت پیش همین تفکرات تو رو داشتم. وقتی تعصب رو کنار کنار گذاشتم تازه فهمیدم مسیری که تا الان میرفتم، چیزی بود که از وقتی چشم باز کردم خانوادم برام تعیین کرده بودن.
- یعنی الان فکر کردی خیلی عاقلی که چنین تصمیمی گرفتی؟ حتی داری به خاطر اون گند زاده ها با من هم بحث میکنی. یعنی ارزش اونا برات بیشتر از منه؟
دراکو که از اینهمه بحث های بی فایده با پانسی خسته شده بود، نفسی عمیق کشید و خود را روی نمیکت چوبی پارک رها کرد.
- بیا تمومش کنیم پانسی...خوب میدونی با این تفاوت افکارمون دیگه بیشتر از این بودنمون باهم دیگه جایز نیست. بخوایم اینطوری ادامه بدیم، چیزی جز خراب کردن زندگی هم برای خودمون نمیاریم.
پانسی طوری خشکش زد گویی خون در رگ هایش منجمد شده باشد. دستانش را مشت کرد انگار که تمام ناراحتی و ناباوری اش کنار رفته بود و اکنون حسش چیزی جز خشم در حال انفجار نبود.
- پس همه ی این حرف هارو زدی که تهش همه چی رو تموم کنی؟ انقدر تموم کردن رابطهمون برات راحته؟
- فکر کردی برای منم رها کردن دوستی چندین و چند سالهم راحته؟
- دوست؟ الان فقط منو به چشم یه دوست ساده میبینی؟ من دوست دختر لعنتیت بودم. هر جا که میرفتی کنارت بودم، همه جا طرف تو بودم. حالا شدم فقط یه دوست؟
دراکو با نگاهی سرد سرش را بلند کرد و نگاهی خسته به او انداخت. همان نگاه کافی بود تا دختر حرف های ناگفته پشت آن نگاه را بفهمد.
- تو... یعنی انقدر از من خسته شدی؟...فکر میکردم هنوز ذره ای هم که شده...
حرفش در گلویش مانند استخوانی گیر کرد، سپس آهی کشید و چند قدم عقب رفت.
- خیلی بی رحمی دراکو!
دراکو چیزی نگفت و با همان نگاه خسته به او نگاه کرد. پانسی دندان هایش را بهم فشرد، اشک هایش از گوشهی چشمش سرازیر شد در حالیکه که سرش را با ناباوری تکان میداد، به عقب رفت و سپس با سرعت از پارک خارج شد.
زوج هایی در کنار خیابان و آنهایی که در این سو در پارک بودند با نگاه هایی کنجکاو لحظه ای به پانسی نگاه کردند و بعد مانند نسیمی که شکوفه ها را روی زمین میکشاند، او را به فراموشی سپردند.
دراکو اما فراموش نکرد. مدتی در همانجا روی نیمکت بی حس به همان نقطه ای که پانسی از آن سمت ناپدید شد نگاه کرد پیش از آنکه تمام توانش را به کار ببرد و از جایش بلند شود. احساس عجیبی بود. مانند این بود که وزنه ای سنگین از دوشش برداشته شده باشد و همزمان بابتش او را ملامت کنند. در دلش آشوب بود و در ظاهرش تنها غرور و نگاه سرد بود که به آرامی به چهره اش بازمیگشت.
بخش دوم: آشناییجولای سال ۲۰۰۰، انگلستان، در یکی از کوچه های لندن
دراکو در حال قدم زدن در یکی از کوچه پس کوچه های لندن برای یافتن یک دست لباس جدید میگشت. گویا پدر و مادرش بازهم ترتیب قرار ملاقاتی از پیش تعیین شده را برایش داده بودند؛ قرار هایی با دختران خاندان اصیل که دراکو هیچ تمایلی به رفتن به آن قرار ها نداشت.
درهمان حوالی بود که به شانه های دختری لاغر اندام و ظریف برخورد کرد، هردو با تکان دادن سری عذر خواهی کردند و رد شدند اما بعد از سه چهار قدم، مکثی کردند و برگشتند. دختر موهای قهوه ای تیره ی بلند، پوستی رنگ پریده، چشمانی به رنگ آبی روشن داشت.
- دافنه؟
دراکو با تردید پرسید. دختر جوان با لبخندی ملایم سری به نشانهی نفی تکان داد.
- خواهر کوچیکتر دافنه، آستوریا هستم. شما رو میشناسم جناب مالفوی، با اینکه سال بالاییم بودین و همکلاسی نبودیم بارها توی مدرسه دیده بودمتون.
دراکو لبخندی مؤدبانه زد و به آرامی چند قدم نزدیک شد.
- اوه البته. آستوریا! خیلی تغییر کردی، به سختی شناختمت. چندین بار وقتی دنبال دافنه اومده بودی توی کلاس، دیده بودمت. فارق التحصیل شدی؟
- بله. اخیرا! خانوادم میخواستن این یکشنبه جشنی کوچیک به همین مناسبت برام بگیرن و من هم...
آستوریا مکثی کرد و برای لحظه ای چیزی را در ذهنش قبل از به زبان آوردن سنجید.
- برای جشن آشنایان و دوستانم رو دعوت کردم...اما خوشحال میشم شما هم تو این جشن کوچیک بهمون ملحق بشین. خواهرم هم قطعا از دیدن دوبارهتون خوشحال میشه.
در آن لحظه بیشتر از روی ادب، آستوریا دراکو را دعوت کرد، اما در دل همیشه شجاعت این مرد جوان را تحسین میکرد. با نگاهی منتظر و مشتاق، منتظر پاسخ او شد.
دراکو برای چند لحظه چیزی نگفت؛ برای چند دقیقه سوال دختر در ذهنش پیچید. رفتن به آن قرار های ملاقات کسل کننده یا این دورهمی دوستانه؟ انتخاب چندان سخت نبود.
- حتما! خوشحال میشم دوستان قدیمی رو دوباره ملاقات کنم.
- عالیه! پس همین یکشنبه، عمارت گرین گراس ها منتظرتونیم.
هر دو با لبخندی مودبانه سری تکان دادند و از یکدیگر خداحافظی کردند.
بخش سوم: میهمانی لیوان های شراب، سینی های پر از دسر های مختلف و میوه های رنگارنگ روی میز همگی با دقتی زیاد از حد تزئین شده بودند. در عمارت با شکوه گرین گراس ها حدود بیست نفر از جوانان از خاندان های اصیل گرد هم آمده بودند و مشغول گفت و گو در گروه های چند تایی با یکدیگر بودند.
دراکو که وارد شد همهمه ای کوتاه شد، آشنایانی که از دوران هاگوارتز او را میشناختند جلو آمدند و خوش و بشی با او کردند. آستوریا همراه خواهرش دافنه به استقبال او آمدند.
- خوشحالم دوباره میبینمت دراکو.
- منم همینطور دافنه.
چند مهمان جدید از در وارد شدند که ظاهرا از دوستان دافنه بودند.
- من میرم به بقیه ی مهمون ها خوش آمد بگم، میشه جناب دراکو رو همراهی کنی آستوریا.
- البته.
آستوریا در آن پیراهن سرخ بلند و آن موهای قهوه ای صافش که روی شانه اش ریخته بود چهره ای خیره کننده پیدا کرده بود، شاید هم تنها این تصور دراکو بود که برای مدتی بی اختیار نگاه های دزدکی به آن چشمان آبی آسمانی و صورت رنگ پریده میکرد. بعد از قطع ارتباطش با پانسی دراکو دیگر با هیچ دختری قرار نگذاشته بود. بعد از مدتها، اولین بار بود توجهش به دختری جلب شده بود.
آستوریا به میزی خالی هدایتش کرد و هردو مقابل یکدیگر نشستند. ابتدا به طور رسمی حرف میزدند و صحبت هایشان بیشتر دربارهی دوران مدرسه بود اما بعد از آنکه کمی یخ نامرئی میانشان مانند گرمای تابستان ذوب شد، شروع به صحبت از خود کردند و گه گاهی حتی از طرف میزشان صدای خنده هایی بلند شنیده میشد که توجه میزهای بغلی را به خود جلب میکرد؛ اما باز هم بی توجه به فضا به صحبت ادامه دادند.
بخش چهارم: دم را غنیمت شمار...بعد از آن مهمانی، دوستی صمیمانه ای بینشان شکل گرفت که تا مدتها برای هم نامه میفرستادند و از احوال هم جویا میشدند. هرچند خانوادهی دراکو از این تبادل نامه ها چندان راضی به نظر نمیرسید. کم و بیش شنیده بودند که دختر کوچک خانواده گرین گراس ناخوش است و حتی غیر از آن، تفکراتی غیر قابل قبول درباره ماگل زاده ها و ماگل ها دارد.
چیز هایی که برایشان غیر قبول بود، همان چیز هایی شدند که روز به روز دراکو بیشتر شیفتهی آنها میشد. با وجود خانواده ای اصیل، آستوریا بر خلاف خانوادهاش تفکرات افراطی دربارهی اصالت خون نداشت. حتی دوستان نزدیکی از جادوگران غیر اصیل داشت و رفتاری بدون تبعیض با همه ی آنها داشت. روح لطیف و مهربانش حتی در نامه هایش هم قابل لمس بود مانند یکی از نامه ها که در تعطیلات قبل از کریسمس فرستاده بود:
درخت کریسمس چقدر امسال حس متفاوتی داره، کاش تو و بقیه ی بچه ها هم اینجا بودین. اون سگی که اون روز دم حیاط دیدی یادته؟ بچه هاش بدنیا اومدن. امیدوارم مادرشون چیزیش نشه توله های کوچیکش خیلی گناه دارن.
پیش از آنکه دراکو جوابی ارسال کند، در کمتر از یک روز نامه ای دیگر فرستاد:
نتونستم طاقت بیارم برای همین یه خونه لونه کوچیک و گرم و نرم توی خونه براشون درست کردم، به نظر خیلی از خونه جدیدشون راضی ان.
پ.ن: سال نوت مبارک دوست عزیزم
از طرف: آستوریا گرین گراس
بالاخره بعد از دو سال نامه های پیاپی، کم کم شروع به وقت گذراندن و بیرون رفتن با یکدیگر کردند. دو آدم که چیزی بیش از یک دوست بودند اما همچنان هیچکدام برای فراتر رفتن از آنچه بینشان بود پیش قدم نشده بود.
یکی از روزهای پاییزی که دوشادوش هم بر روی برگ های افرای سرخ و سبز خشک روی زمین راه میرفتند، دراکو بلاخره عزمش را جزم کرد و تصمیم گرفت حرف دلش را به آستوریا بزند. قلبش به شدت میتپید، تمام شجاعتش را جمع کرد.
-آستوریا...
آستوریا ایستاد، از روی شانه برگشت و به دراکو با نگاهی کنجکاو نگاه کرد.
- بله؟
وقتی سکوت طولانی دراکو را دید فهمید بحثی جدی را میخواهد مطرح کند. کاملا چرخید و رو به روی او ایستاد.
- چیزی شده؟
- من...
دراکو به آن چشمانی که رنگ آسمان را در خود انعکاس میداد نگاه کرد و قلبش باری دیگر لرزید، نفس عمیقی کشید تا قلبش را که از درون مانند شعله های آتش میسوخت و با بی قراری میتپید آرام کند.
- مدتی هست که چیزی رو میخواستم بهت بگم. تو برام با بقیه ی آدما فرق داری... قبل از نگاه کردن به خون آدما، خود آدم هارو میبینی... صبوری، هم صحبت خوبی هستی و... چیزی که میخوام بگم اینه که... با من قرار میذاری؟
دستان لرزانش را برای کنترل کردن خود مشت کرد و با نگاهی منتظر به او نگاه کرد. چشمان آستوریا از تعجب باز شد و سپس با لبخندی مهربان به دراکو نگاه کرد، مکثی کوتاه کرد پیش از آنکه با صدایی لرزان و آرام پاسخ دهد.
- منم همینطور دراکو. مدتی میشه که میخواستم ازت درخواست کنم ولی اونقدر شجاعت بیانش رو نداشتم...قرار گذاشتن با یکی مثل من که خونش نفرین شدهست و زیاد عمر نمیکنه...میدونستم خواستن همچین چیزی خود خواهیه برای همین ترسیدم...ترسیدم که چیزی بگم... از اینکه بخوام چیزی بیشتر از یه دوست باشیم... از اینکه حتی بخوام آینده ای رو تصور کنم که نمیدونم میتونه وجود داشته باشه یا نه ولی بازم...
اشکی گرم، پر از احساسات بیان نشده در چشمان آستوریا حلقه زد.
- میشه همین یه بار رو خود خواه باشم؟ میشه به خاطر خود خواه بودنم ازم متنفر نشی؟ من...
اشک گرمی از گوشه ی چشمانش بر روی گونه های رنگ پریده اش که اکنون کمی سرخ شده بود روانه شد. بدون لحظه ای تردید و فکر دستان دراکو به دور شانه های لرزان آستوریا حلقه شد و او را در آغوش کشید. چه قدر دیدن آن اشک ها دردناک بود، حتی با آنکه درد های فیزیکی شدیدی را بار ها تجربه کرده بود اما آن اشک ها دیدنشان قلبش را در سینه اش مانند قفسی تنگ و خفقان آور بهم فشرد.
- من دوستت دارم آستوریا...خیلی...خیلی... نفرین یا هر طلسم کوفتی ای که هست... تا آخرش کنارت میمونم. گمونم این اولین تصميمی هست که با قلب و فکر خودم بهش رسیدم، برای همین با اطمینان میگم هیچوقت از این تصمیم پشیمون نمیشم. بهت قول میدم خوشبختت کنم...
بغض گلوی خود دراکو را چنگ میزد اما با تمام توان بغضش را قورت داد. اگر اکنون از خود ضعف نشان میداد پس آستوریا در آینده به چه کسی میتوانست تکیه کند؟ آغوشش را محکم تر کرد، گویی که آستوریا تنها چیز با ثبات در طوفانی بود که همه چیز را از ریشه جدا میکرد و میبرد. دستان آستوریا نیز به آرامی به دور کمر دراکو حلقه شد. دراکو به آرامی در موهای آستوریا صورتش را فرو برد و زمزمه وار احساسش را به کلماتش گره زد.
- هیچ چیز جلومون رو نمیگیره...هیچ چیز... تا آخرش کنارتم...تا آخر دنیا...
کلمات مانند پتویی گرم دور آنها حلقه زد. آستوریا چشمانش را بست تا به کلماتی که امیدوار بود حقیقت باشند اعتماد کند. هر دو در آن لحظه به یک چیز میاندیشیدند؛ حتی اگر هم فردایی نباشد، همین که امروز در کنار یکدیگر هستند و میتوانند در آغوش هم باشند کافیست. حتی اگر فردا دنیا به پایان میرسید، با لبخند مرگ را در کنار هم به آغوش میکشیدند.
آنقدر عمر کوتاه بود که میدانستند غصه و نگرانی برای آینده، تنها وقت با ارزش کنار هم بودن حالشان را میگرفت و آن حسرت گذشته هم آینده ای را که باهم میتوانستند بسازند، تنها با حسرت های بیشتر پر میکرد. حتی اگر هم یکدیگر را دیر پیدا کرده بودند، تنها این لحظه که در آن بودند بود، که ارزش داشت.