شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
اتاق ضروریات، در آن لحظه به شکلی که همیشه میخواستیم در نیامده بود. ما با هزار امید و دغدغه وارد این فضا شده بودیم؛ قرار بود دیوارهای سنگی و سرد، به فضایی دنج تبدیل شوند که در آن چند مانکن چوبی برای تمرین طلسم های دفاعی به چشم بخورند. در ذهن ما، این اتاق باید بوی چوب سوخته و غبار کتاب های قدیمی میداد و صدای برخورد طلسم در آن میپیچید. اما وقتی در چوبی بزرگ و قدیمی با صدای ناله ای باز شد، با چیزی روبرو شدیم که هیچ شباهتی به تصورات ما نداشت. به جای ابزارهای تمرینی و فضای آشنای آموزشی، با تالاری وسیع، تاریک و کم نور روبرو شدیم که سقفش در تاریکی مطلق گم میشد. در مرکز این فضای غریب، تنها یک شیء وجود داشت که تمام توجه ما را به خود جلب میکرد و انگار تمام نور اندک اتاق را میبلعید:یک تابلوی عجیب.
تابلو درست روی دیواری سنگی نصب شده بود که انگار از دل خود قلعه بیرون آمده بود، گویی دیوارهای هاگوارتز تصمیم گرفته بودند رازهایی را که قرن ها پنهان کرده بودند، در قالب یک بوم نقاشی به ما نشان دهند. در سکوت سنگین و خفق آور اتاق، صدای نفس های گابریل بلندتر از همیشه شنیده میشد. هر دم و بازدم او در این فضای خالی، مانند ضرباتی بود که سکوت را میشکست و اضطراب را در رگ های ما جاری میکرد.
گابریل که انگار سعی داشت با منطق، ترسش را کنترل کند، با صدایی که کمی می لرزید گفت: - فلور... اینجا قرار نبود این طوری باشه. ما اومدیم تمرین کنیم، یادت رفته؟اومده بودیم برای آزمون هام چند طلسم بهم یاد بدی. نباید وقتمون رو برای این چیزها تلف کنیم. اگه پروفسورها بفهمن که به جای تمرین، وقتم رو اینجا گذروندم، بدبخت میشم.
من اما انگار مسحور شده بودم. چیزی در آن تابلو بود که مرا به سمت خود میکشید، نیرویی مغناطیسی که منطق گابریل را در برابرش ناتوان میکرد. به سمت تابلو رفتم و گابریل هم، با اینکه مدام به پشت سرش نگاه میکرد تا مبادا چیزی در تاریکی تالار باشد، با قدم های مردد و لرزان پشت سرم نزدیک شد.
وقتی به تابلو رسیدیم، ابتدا با تصویری روبرو شدیم که انگار قصهای از بهشت را روایت میکرد. حیواناتی از گونه های مختلف، که در دنیای واقعی هرگز کنار هم نمی نشستند، دور یک میز بزرگ جمع شده بودند. شیر، گرگ، گوزن و حیوانات دیگر با آرامشی عجیب در حال غذا خوردن و گفتگو بودند. در مرکز این جمع، اسبی با قامتی استوار قرار داشت. او در آن لحظه بخشی از جمع بود، نه حاکم بر آن ها. تعادل عجیبی میان قدرت و طبیعت برقرار بود و نگاه بیننده را به این فکر می انداخت که شاید صلح، هرچند رویایی، ممکن باشد.
اما وقتی چشمان گابریل از روی آن تصویر اول سر خورد و به تصویر دوم رسید، ناخودآگاه لرزید و یک قدم به عقب برداشت. تضاد این دو تصویر چنان تکان دهنده بود که انگار ضربه ای به قلب ما زده بود.
من با صدایی که حالا خودش هم برایم غریبه بود، زمزمه کردم: - ببین گابریل... تو چی میبینی؟ اون اسب رو نگاه کن. توی تصویر اول، اون داشت با بقیه غذا میخورد، در کمال آرامش و همدلی. ولی الان؟ الان انگار تمام اون ها فقط یه خاطره تلخ روی همون میز هستن. انگار زمان متوقف شده تا فقط این فاجعه راپو به ما نشون بده.
گابریل با انگشت اشاره اش، لکه های سرخ و تیره روی سفره را نشان داد. لکه هایی که در نور کم اتاق، شبیه به رودخانه ای از خون به نظر می رسیدند که تمام میز را گرفته بودند. او با وحشت گفت: - این ترسناکه، فلور. اون اسب تنهاست. نگاه کن، همه رفتهن. فکر میکنی اون اسب اون ها رو کشته؟ یعنی اونقدر تشنه قدرت بود که تمام دوستاش رو قربانی کنه تا فقط خودش بمونه؟ یا شاید... شاید اتفاقی افتاده و اون ها همدیگه رک کشتن و این اسب بیچاره رو با این همه خرابی و ویرانی تنها گذاشتن؟
من در حالی که به جزئیات نقاشی خیره شده بودم، احساس کردم سردی تابلو دارد به پوست من نفوذ میکند. پاسخ دادم: - نمیدونم. ولی نگاهش کن. اون حتی سعی نمیکنه بلند بشه. انگار پاهای اون هم با خون اون ها به زمین دوخته شده. انگار سنگینی این تنهایی، بیشتر از هر زنجیری اون رو به زمین میخکوب کرده. ببین چطوری سرش رو پایین انداخته، انگار نمی تونه با حقیقت روبرو بشه.
گابریل کمی بیشتر به تابلو نزدیک تر شد، گویی میخواست در اعماق چشمان اسب نفوذ کند و پاسخ سوالاتش را بیابد. او با لحنی که حالا بیشتر شبیه به دلسوزی بود تا ترس، گفت: - میدونی فلور؟ من حس میکنم اون اسب اصلا خوشحال نیست که بازماندهس. یعنی اگر واقعا برنده شده باشه و همه رو کنار زده باشه... نگاهش رو ببین، خیلی خسته است. انگار ده ساله که نخوابیده. انگار هر ثانیه از این تنهایی، هزار سال عذابه. این نگاه، نگاه یک فاتح نیست، نگاه کسیه که همه چیز رو از دست داده.
لبخند تلخی زدم. گابریل همیشه این قدرت را داشت که سریع تر از هر کسی، اصل مطلب را درک کند. او یک اسب تنها را نمیدید، او یک روح در حال فروپاشی را میدید. به او گفتم: - حق داری. شاید اون فکر میکرد اگر همه رو دور یه میز جمع کنه، میتونه یه دنیای آروم بسازه. شاید فکر میکرد با کنترل کردن بقیه، میتونه صلح رو تحمیل کنه. ولی اون ها هیچ وقت به هم تعلق نداشتن. شیر، گرگ، گوزن... اون ها فقط برای مدتی کوتاه وانمود کردن که میتونن کنار هم باشن، چون شاید از اسب میترسیدن یا شاید به رویای اسب باور داشتن. اما وقتی نقاب ها افتاد و غرایز بیدار شدن، این شد نتیجه اش. صلح اجباری، فقط پیشوازی برای یک قتل عام بزرگتره.
گابریل سرش را به شانه من تکیه داد. در آن لحظه، تمام دغدغه های مربوط به امتحان آخر سال، نمرات و استرس های هاگوارتز برای ما بی معنی شد. انگار اتاق ضروریات، نیاز ما را تشخیص داده بود. ما به جای تمرین طلسم ها، نیاز داشتیم با حقیقتی روبرو شویم. گابریل با اندوهی عمیق پرسید: - پس اون اسب باید تا ابد اونجا بمونه؟ وسط این همه خون و تنهایی؟ بدون اینکه کسی باشه که بهش بگه اشکالی نداره؟ این خیلی بیانصافیه، فلور. چرا باید بهای اشتباهاتش رو با این حجم از تنهایی بده؟
من نگاهی به تاریکی اطراف انداختم و گفتم: - دنیا همیشه جای منصفی نبوده، گابریل. اون اسب، بهای اون رویاش رو میده. بهای این باور غلط که فکر میکرد میتونه کنترل همه چیز رو دست بگیره و طبیعتی رو تغییر بده که هرگز پذیرای این نوع اتحاد نبوده. بعضی وقت ها، بزرگترین مجازات، پیروز شدن تو جنگیه که قرار بوده به صلح ختم شه.
ناگهان گابریل دستم را محکم فشرد. لرزش دستش بیشتر شده بود. با ترس گفت: - فلور، بیا بریم... من دیگه نمیتونم بهش نگاه کنم. حس میکنم اون اسب داره به ما التماس میکنه. نه برای اینکه نجاتش بدیم، چون میدونه نمیشه، بلکه برای اینکه از این اتاق ببریمش بیرون یا حداقل دیگه به رنجش خیره نشیم. اگه بیشتر بمونیم، شاید این حس تنهایی و ناامیدی به ما هم سرایت کنه. شاید ما هم مثل اون ها بشیم، گیر افتاده تو یک تصویر ابدی از غم.
دستش را گرفتم. سرد بود، انگار سرمای آن تالار و غم آن تابلو به رگ هایش نفوذ کرده بود. برای آخرین بار نگاهی به اسب انداختم. نگاهی که گویی در تاریکی اتاق داشت محو میشد و هر لحظه دورتر میشد، انگار نقاشی داشت در برابر چشمان ما تغییر میکرد و اسب را بیشتر در سیاهی غرق میکرد. -آره، وقتشه بریم. امتحان آخر سال هاگوارتز رو میشه یه جوری پشت سر گذاشت، حتی اگه نمره بدی بگیری، ولی درسی که این نقاشی بهمون داد، شاید هیچ وقت یادمون نره. بعضی چیزها رو نمیشه با جادو درست کرد، گابریل. حتی اگر قوی ترین طلسم های جهان رو هم بلد باشیم، نمیتونیم قلبی رو که از تنهایی یخ زده یا رابطهای رو که با خون آلوده شده، دوباره زنده کنیم. بعضی شکست ها فقط باید همون طوری که هستن، پذیرفته بشن و باید با اون ها زندگی کرد.
در حالی که از تالار دور می شدیم، صدای قدم هایمان روی سنگ های سرد کف اتاق طنین انداز می شد. هر قدمی که برمی داشتیم، انگار بخشی از آن سنگینی را پشت سر می گذاشتیم، اما حس می کردیم تابلویی که دیدیم، حالا بخشی از حافظه ما شده است. وقتی به در چوبی بزرگ رسیدیم و از آن خارج شدیم، صدای بسته شدن در با شدت و قاطعیتی عجیب به گوش رسید، گویی اتاق ضروریات می خواست آن راز تاریک و اسب غمگین را دوباره در اعماق قلعه پنهان کند تا کسی دیگر با این حقیقت تلخ روبرو نشود.
در راهروهای طولانی و تاریک هاگوارتز، سکوتی عمیق بین ما حاکم شد. دیگر خبری از بحث های گرم درباره طلسم های دفاعی یا ترس از امتحان آخر سال نبود. گابریل هنوز دستم را محکم گرفته بود و هر از گاهی به اطراف نگاه میکرد، انگار می ترسید لکه های سرخ آن سفره، در گوشه و کنار راهروهای مدرسه ظاهر شوند.
او بعد از مدتی طولانی، با صدایی آرام پرسید: - فلور، فکر میکنی اون اسب واقعا کی بود؟ یعنی فقط یه نقاشی بود یا شاید انعکاسی از کسی که واقعا توی تاریخ هاگوارتز یا دنیای جادوگری زندگی کرده؟
مکث کردم و به شمع های لرزان روی دیوار نگاه کردم. - نمیدونم گابریل. شاید اون اسب نمادی از همه ما باشه. از هر کسی که فکر کرده با قدرت یا اراده خودش میتونه بقیه رو تغییر بده یا دنیایی بسازه که همه توش خوشحال باشن، بدون اینکه به تفاوت ها و طبیعت هر کس احترام بگذاره. شاید اون اسب، یادآور این باشه که عشق و صلح رو نمیشه تحمیل کرد. هر چی بیشتر سعی کنی کنترل کنی، بیشتر از دست میدی.
گابریل آهی کشید و سرش را تکان داد. - ترسناک ترین بخشش همین بود. اینکه پیروز شد، اما پیروزیش بدترین شکست زندگیش بود. من ترجیح میدم بدترین نمره هارو توی امتحانات بگیرم تا تا اینکه روزی برسم به جایی که دورم خالی باشه و فقط خاطره های تلخ رو داشته باشم.
لبخندی کمرنگ زدم و دستش را فشردم. - پس احتمالا قراره توی امتحان رد بشی، چون امروز هیچ تمرینی نکردیم.
او برای اولین بار در آن شب خندید، اما خنده ای کوتاه بود که سریع در سکوت راهرو گم شد. ما به سمت خوابگاه ها حرکت کردیم، اما هر دوی ما میدانستیم که چیزی در درون ما تغییر کرده است. دیگر به جادو به عنوان ابزاری برای حل تمام مشکلات نگاه نمیکردیم. فهمیده بودیم که در دنیایی که جادو در آن وجود دارد، هنوز هم چیزهایی هست که هیچ چوبدستی نمی تواند ترمیم کند: حسرت ها، تنهایی های عمیق و بهای سنگین اشتباهاتی که از روی غرور گرفته میشوند.
سنگینی آن نگاه سرد، خسته و بیروح اسب، همچنان با ما در راهروهای طولانی و تاریک قلعهی هاگوارتز همراه بود و هر بار که چشم ما به یک تابلوی ساده و معمولی در راهرو میافتاد، ناخودآگاه و به صورت غریزی به دنبال آن اسب تنها میگشتیم، تا ببینیم آیا هنوز هم آنجا، در آن تالار تاریک و ناشناخته، منتظر شخصی مهربان است که غم عمیقش را درک کند و دلداریاش دهد یا خیر که هیچکس نیست.
این حس سنگین و این یادآوری دردناک، حالا بخشی از هویت مشترک ما شده بود و ما را برای آیندهای ناامن و پر از ابهام آماده میساخت.
ما هرگز شب های دیگر را به اتاق ضروریات برنگشتیم. در آن، مثل همیشه بسته بود و گویی میخواست آن راز تلخ را برای همیشه در خود نگه دارد. اما میدانستم که آن تابلو، هرگز از ذهن ما پاک نمیشود. آن، به عنوان یک هشدار همیشگی، در گوشهی خاطرات ما زنده بود.
هر بار که از کنار راهروهای قدیمی قلعه، به آن تابلوی عادی روی دیوار راهرو نگاه میکردیم، لبخندی تلخ اما آرامی بر لبان ما مینشست. لبخندی که نشاندهندهی پذیرش آن حقیقت تلخ و در عین حال، امید به آیندهای روشنتر بود. ما میدانستیم که آن اسب، هنوز هم در آن تالار تاریک اتاق ضروریات، منتظر کسی مهربان و درککننده است. و شاید، شاید روزی که ما قویتر و خردمندتر شدیم، بتوانیم راهی برای آزادسازی او و آرامش روح خستهاش بیابیم. اما فعلاً، همین که میدانستیم، همین که فهمیده بودیم، کافی بود. همین که میدانستیم تنهایی مطلق، بدترین مجازات است و دوستی واقعی، تنها پناهگاه امن در طوفانهای زندگی.
تداوم حافظه فلور دلاکور آن روز با حالتی آرام و کمی خسته وارد گالری شد؛ از آن خستگیهایی که از شلوغی شهر نمیآیند، بلکه از درگیریهای خاموشِ ذهن میآیند. لندن بیرون از گالری، با آسمان خاکستری و هوای نمدارش، مثل همیشه پر از حرکت بود، اما داخل سالنها سکوتی شناور جریان داشت؛ سکوتی که انگار آدم را وادار میکرد آهستهتر نفس بکشد و دقیقتر نگاه کند.
فلور بیهدف از میان دیوارهای سفید و نورهای کنترلشده عبور میکرد تا اینکه ناگهان مقابل تابلویی ایستاد که چیزی در آن، بیشتر از بقیه آثار، او را به خود کشید. برچسب کوچک زیر قاب نام اثر را نشان میداد.
تداوم حافظه سالوادور دالی، ۱۹۳۱
نامی که در همان لحظه مثل یک سؤال در ذهنش نشست.فلور چند ثانیه همانطور ساکت ماند. در نگاه اول، اثر چیزی جز چند ساعت شلشده و محیطی غریب به نظر نمیرسید؛ اما هرچه بیشتر به آن خیره میشد، بیشتر میفهمید که دالی فقط یک صحنهی عجیب نساخته، بلکه تصویری از بیثباتی زمان و شکنندگی حافظه را پیش چشم گذاشته است. ساعتها در این تابلو دیگر ابزار سنجش زمان نبودند؛ آنها خودشان قربانی زمان شده بودند. مثل چیزی که بیش از حد در ذهن مانده، بیش از حد فرسوده شده و حالا شکل اصلیاش را از دست داده باشد.
فلور نگاهش را روی ساعتهای نرمشده لغزاند. یکی از آنها روی شاخهای خشک افتاده بود، دیگری از لبهی سکویی سنگی آویزان شده بود، و هرکدام در هیئتی نیمهمذاب، نیمهخوابزده، انگار در برابر قانون سختِ جهان تسلیم شده بودند. همین تضاد، هستهی اصلی اثر بود؛چیزی که باید محکم و دقیق باشد، اینجا بیثبات و لغزان شده است.فلور میکرد دالی با این تصویر، انگار میخواست بگوید زمان همانقدر که در ساعتها منظم و قابل شمارش به نظر میرسد، در ذهن انسان کشدار، مبهم و غیرقابل اعتماد است.
فلور در همان حال به آن پیکرهی عجیب وسط تابلو چشم دوخت؛ موجودی مبهم، نرم و بیشکل و سفید رنگ. حضور این فرم نامعلوم، تابلو را از یک منظرهی صرفاً عجیب به چیزی بسیار شخصیتر و روانشناسانهتر تبدیل میکرد. انگار این موجود، خود ذهن خوابرفتهی انسان بود؛ ذهنی که در مرز میان آگاهی و رؤیا ایستاده و نمیتواند بهروشنی تشخیص دهد زمان گذشته است یا حال، خاطره است یا واقعیت.
فلور کمکم فهمید که عنوان اثر، خودش کلید خواندن تابلوست. "تداوم حافظه" فقط دربارهی ماندگاری یادها نیست؛ دربارهی این است که حافظه چگونه ادامه پیدا میکند، چگونه تغییر میکند، چگونه چیزی را نگه میدارد اما هرگز دقیق و ثابت نگه نمیدارد. خاطرهها در ذهن مثل تصویرهای شفاف باقی نمیمانند؛ آنها شکل میگیرند، میلغزند، خم میشوند، و گاهی درست مثل همان ساعتهای دالی، از حالت طبیعی خود خارج میشوند.
فلور احساس کرد این تابلو نوعی گفتوگو با ترس انسان از گذر زمان است. ما همیشه خیال میکنیم زمان چیزی بیرونی است؛ چیزی که روی صفحهی ساعت حرکت میکند و ما فقط شاهد آن هستیم. اما دالی نشان میدهد که زمان در درون ما زندگی میکند، در حافظهی ما، در فراموشیهای کوچک و در تصویرهایی که هر بار با یادآوری، کمی تغییر میکنند. از این زاویه، ساعتهای ذوبشده فقط نماد زمان نیستند؛ نماد ناتوانی انسان در نگهداشتن آن نیز هستند.
فلور هرچه بیشتر به تابلو نگاه میکرد، بیشتر حس میکرد که آن صخرههای سخت و خشک، در برابر نرمی ساعتها، نمادی از دو جهان متفاوتاند؛جهان بیرونی، منظم و سنگی، و جهان درونی، سیال و ناپایدار. این نقاشی دقیقاً در همین مرز ساخته شده بود؛ مرزی که در آن واقعیت و خیال و حافظه و فراموشی به هم میرسند. دالی با زبانی تصویری نشان داده بود که ذهن انسان مثل یک اتاق مرتب نیست، بلکه فضایی پیچیده و گاه متناقض است که در آن اشياء،زمانها و احساسها شکل ثابت ندارند.
فلور با خودش فکر کرد شاید به همین دلیل است که این تابلو اینقدر ناآرامکننده و در عین حال زیباست. چون به جای اینکه فقط چیزی را نشان دهد، چیزی را برملا میکند. آنچه درون انسان پنهان است.اضطراب از گذر لحظهها، ترس از محو شدن خاطرهها، و حس عجیبی که آدم را وادار میکند به چیزهایی بچسبد که در واقع هرگز کاملاً در اختیارش نبودهاند.
او چند دقیقه دیگر هم جلوی تابلو ایستاد. دیگر فقط به اجزای نقاشی نگاه نمیکرد، بلکه انگار داشت خودش را در آن میدید؛ در ساعتهایی که نرم شدهاند، در حافظهای که میخواهد بماند اما ناچار تغییر میکند، و در موجود خوابآلودی که شاید استعارهای از انسان باشد؛ انسانی که در میان رؤیا و بیداری، به دنبال معنایی برای زمان میگردد.
فلور به سمت خروجی رفت؛ با این حال، وقتی به ساعت مچی خودش نگاه کرد، برای لحظهای دچار تردید شد که آیا این عقربهها هنوز در حال چرخیدناند، یا او هم در همان دنیای بیزمان دالی، در میان خاطراتی که حالا شکل آب گرفته بودند، جا مانده است.
گابریل عزیزم امروز که به پنجره خیره شده بودم و قطرات باران را که به آرامی روی شیشه میلغزیدند، تماشا میکردم، ناگهان موجی از خاطرات تو در ذهنم جاری شد. یاد آن روزهای دور افتادم، روزهایی که با هم در کوچههای خیس از باران قدم میزدیم و تنها دغدغهمان، صدای خندههایمان بود که در فضا میپیچید و حرفهایی که بیوقفه رد و بدل میشد. زمان چه سریع و بیرحمانه میگذرد، انگار همین دیروز بود که در پناه سایهی درختان، دنیایی را با رویاهایمان میساختیم و حالا... حالا هر کدام از ما در مسیری جداگانه، در لابهلای پیچ و خمهای زندگی در حال دویدن هستیم.
دنیای بیرون گاهی آنقدر پر سر و صدا، پر هیاهو و شتابزده است که آدم را از خودش، از احساساتش و از آنچه که در اعماق وجودش واقعاً مهم است، غافل میکند. گویی همه در مسابقهای بیپایان برای رسیدن به هدفی نامعلوم در حال دویدن هستیم. ولی در میان این همه هیاهو و شتاب، همین لحظات کوتاه سکوت و تنهایی است که آدم را وادار به مکث میکند و به یاد چیزهای واقعی و ماندگار میاندازد. به یاد آدمهایی که مثل تو، مثل یک نشانهی روشن و گرم در خاطراتمان حک شدهاند و حضورشان، حتی از دور، زندگی را معنادار میکند.
من فکر میکنم زندگی، چیزی نیست جز مجموعهای از همین خاطرات ناب؛ خاطراتی که مثل فانوسهای دریایی در دل تاریکی شب، راه را به ما نشان میدهند و ما را از سرگردانی نجات میدهند. تو برای من یکی از همین فانوسهای راهنما بودی، گابریل. یادت هست آن شب فراموشنشدنی که زیر آسمان پرستاره، ساعتها در مورد آرزوها، رویاها و آیندهای که در انتظارمان بود، حرف زدیم؟ تو همیشه با دیدگاهی امیدوارانه به مسائل نگاه میکردی و به من یاد میدادی که حتی در سختترین و تاریکترین شرایط هم میتوان نوری کوچک برای ادامه دادن پیدا کرد. آن نگاه خوشبینانهی تو، همیشه برای من الهامبخش بود.
حالا که در گذر سالها به گذشته نگاه میکنم، به وضوح میبینم که چقدر آن حرفهای تو، آن دیدگاه و آن امیدواری در وجود من ریشه دوانده است.از تو آموختم که زندگی فقط دویدن و رسیدن به اهداف مادی نیست، بلکه گاهی باید از حرکت ایستاد، نفس عمیقی کشید، به صدای درونیمان گوش سپرد و به پژواک صداهای دلنشین گذشته توجه کرد. صداهایی که یادآور عشقهای پاک، دوستیهای عمیق و لحظات نابی هستند که زندگی را ارزشمند میکنند.
گاهی دلتنگ میشوم و دلم میخواهد زمان را به عقب برگردانم و دوباره آن روزهای شیرین و بیدغدغه مان را در فرانسه را از نو زندگی کنم. اما میدانم که این آرزو، دستنیافتنی است. تنها کاری که از دست من برمیآید این است که این خاطرات گرانبها و این درسهای زندگی را در گنجهی قلبم با دقت نگه دارم و از آنها برای ساختن آیندهای بهتر و روشنایی بخشیدن به مسیر پیش رویم، الهام بگیرم. آیندهای که شاید روزی، دوباره بتوانم طعم آن آرامش و شادی ناب را با کسانی که عمیقاً دوستشان دارم، تجربه کنم و این حس خوب را با آنها شریک شوم.
یادت همیشه در قلب من زنده است،گابریل. و این یاد، همواره قوت قلب من در این دنیای پر فراز و نشیب و گاهی سرد بوده است.