جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

178 کاربر(ها) آنلاین هستند (77 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
177 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پاسخ: The Eternal Beauty
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1405 20:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اگه فغانسویه که آدم خوبیه قطعا

افرادی که لایک کردند

Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: The Eternal Beauty
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1405 19:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
من آدم خراب کردن زندگی دیگران نیستم جیمز
Sécrétions Magnifiques Etat Libre d’Orange
خمریوس کیه؟ از اون دوستای لات و لوتت نیست که؟ صد دفعه نگفتم با این آدما نگرد؟

افرادی که لایک کردند

Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1405 13:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کِی؟
وقتی فلور و جینی با دمپایی افتاده بودن دنبال جیمی بابت نمره درخشان معجون‌سازیش.

افرادی که لایک کردند

Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: The Eternal Beauty
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مهر 1405 15:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اتاق در سکوت دلنشینی فرو رفته است. نور عصر از پشت شیشه‌های بلند پنجره عبور کرده و روی کف چوبی اتاق، نوارهایی طلایی ساخته است. پرده‌های نازک با هر حرکت باد کمی کنار می‌روند و دوباره روی پنجره می‌لغزند.

مقابل پنجره، میزی باریک از چوب تیره قرار دارد؛ میزی که امروز بیشتر از همیشه شبیه یک آزمایشگاه کوچک و لوکس به نظر می‌رسد. ده‌ها شیشه‌ی عطر روی آن قرار گرفته‌اند؛ بطری‌هایی با شیشه‌های شفاف، درپوش‌های فلزی، برچسب‌های ظریف و شکل‌های متفاوت. میان آن‌ها ظرف کوچکی از گلبرگ‌های خشک، چند نوار کاغذی مخصوص تست رایحه و یک کاسه‌ی کوچک پر از دانه‌های قهوه دیده می‌شود.

فلور دلاکور کنار میز ایستاده است. موهای بلند و بلوندش پشت شانه‌هایش ریخته و لباس ساده‌ای به رنگ سفید مایل به صدفی پوشیده که زیر نور گرم عصر، جلوه‌ای لطیف و چشم‌نواز پیدا کرده است.

او یکی از شیشه‌های عطر را برمی‌دارد و برای چند ثانیه در سکوت به آن نگاه می‌کند؛ گویی پیش از شروع، می‌خواهد رایحه‌ی درون آن را از روی ظاهرش حدس بزند.

سپس دوربین را روشن می‌کند. فلور به سمت لنز برمی‌گردد و لبخند آرامی روی لبش می‌نشیند.
- درود دوباره بعد از مدت ها. امروز می‌خوام درباره چیزی صحبت کنیم که شاید اولین چیزی نباشه که وقتی درباره‌ی زیبایی فکر می‌کنیم به ذهنمون میاد، اما می‌تونه تأثیر خیلی زیادی روی تصویری که از خودمون به جا می‌ذاریم داشته باشه؛ عطر.

او شیشه را کمی بالا می‌آورد.
- و نه، قرار نیست فقط بگم کدوم رایحه خوشبوتره یا چه عطری برای چه فصلی خوبه. امروز می‌خوایم کمی عمیق‌تر بشیم و یاد بگیریم چطور رایحه‌ای رو انتخاب کنیم که واقعاً با خودمون هماهنگ باشه.

فلور شیشه را روی میز می‌گذارد و یکی از نوارهای کاغذی را برمی‌دارد.
- چون یک حقیقت جالب وجود داره؛ ممکنه عطری روی یک نفر فوق‌العاده باشه و روی نفر دیگه اصلاً همون حس رو ایجاد نکنه. دلیلش هم خیلی ساده‌ست؛ رایحه روی پوست هر آدم به شکل متفاوتی تغییر می‌کنه.

او نواری را مقابل دوربین می‌گیرد.

- پس اولین قانون اینه که فقط بر اساس چیزی که روی کاغذ حس می‌کنید تصمیم نگیرید.

فلور مقدار کمی از یکی از عطرها را روی نوار اسپری می‌کند و آن را چند سانتی‌متر دورتر از صورتش نگه می‌دارد.
- این بویی هست که در لحظه‌ی اول دریافت می‌کنید. معمولاً رایحه‌های اولیه سریع‌تر خودشون رو نشون می‌دن و ممکنه خیلی شاداب، تند یا حتی شیرین باشن.

چند ثانیه صبر می‌کند.
- اما این فقط شروع ماجراست.

او نوار را روی میز می‌گذارد.
- وقتی چند دقیقه می‌گذره، رایحه کم‌کم تغییر می‌کنه. بعضی نت‌ها عقب می‌رن و بعضی دیگه بیشتر خودشون رو نشون می‌دن. به همین دلیل اگر پنج ثانیه بعد از تست عطر گفتید "همینه، پیداش کردم"، پیشنهاد میکنم یکم صبر کنید!

فلور با خنده‌ی کوتاهی شانه بالا می‌اندازد.
- شاید پنج دقیقه بعد نظرتون کاملاً عوض بشه.

او این بار یک عطر دیگر انتخاب می‌کند.
- حالا بریم سراغ خانواده‌های رایحه.

سه شیشه را روی میز کنار هم قرار می‌دهد.
- رایحه‌های تازه معمولاً حس تمیزی، سبکی و شادابی ایجاد می‌کنن. رایحه‌های گلی می‌تونن لطیف‌تر و رمانتیک‌تر به نظر برسن و رایحه‌های گرم، چوبی یا وانیلی معمولاً حس عمیق‌تر و آرام‌تری ایجاد می‌کنن.

فلور با نوک انگشت به هر شیشه اشاره می‌کند.
- البته این‌ها قانون‌های آهنین نیستن. عطرها می‌تونن ترکیبی از چند گروه باشن و دقیقاً به همین دلیل دنیای عطر این‌قدر جذابه.

او لحظه‌ای مکث می‌کند.
- حالا فرض کنید شما یک عطر دارید که خیلی دوستش دارید، اما احساس می‌کنید کمی زیادی شیرینه. لازم نیست کنار بذاریدش.

فلور یک شیشه‌ی دیگر را از ردیف عقب بیرون می‌آورد.
- می‌تونید با یک رایحه‌ی تازه‌تر، تعادل ایجاد کنید.

او هر دو شیشه را کنار هم قرار می‌دهد.
- این همون چیزیه که بهش می‌گیم لایه‌گذاری رایحه‌ها.

فلور به سمت دوربین خم می‌شود و با حالتی توضیح‌دهنده ادامه می‌دهد:
- ولی لطفاً از همین الان نرید سراغ پنج تا عطر مختلف و همه رو با هم امتحان نکنید!

لبخند می‌زند.
- برای شروع، دو رایحه کاملاً کافیه. حتی بهتره اول با ترکیب‌های ساده شروع کنید تا متوجه بشید چه چیزهایی کنار هم جواب می‌دن.

او یکی از عطرها را روی یک نوار کاغذی و دیگری را روی نوار دوم اسپری می‌کند.
- مثلاً یکی می‌تونه رایحه‌ی اصلی شما باشه و دومی فقط نقش مکمل رو داشته باشه. قرار نیست هر دو به یک اندازه قوی باشن.

فلور دو نوار را کنار هم می‌گیرد.
- اینجا دقیقاً مثل موسیقیه. اگر همه‌ی سازها همزمان بخوان بلندترین صدا رو داشته باشن، دیگه هیچ ملودی‌ای شنیده نمی‌شه.

او با رضایت سر تکان می‌دهد.
- رایحه هم همین‌طوره. یکی باید نقش اصلی رو داشته باشه و بقیه فقط کمکش کنن.

فلور به سراغ شیشه‌ی دیگری می‌رود.
- یک نکته‌ی خیلی مهم درباره‌ی ماندگاری هم وجود داره. خیلی‌ها فکر می‌کنن اگر عطر رو بیشتر اسپری کنن، حتماً ماندگارتر می‌شه.

او با حالتی شیطنت‌آمیز ابرو بالا می‌اندازد.
- نه! این فقط باعث می‌شه همه بفهمن شما پنج دقیقه پیش عطر زدید.

فلور می‌خندد و سپس جدی‌تر ادامه می‌دهد:
- مقدار مناسب، خیلی بهتر از مقدار زیاد و آزاردهنده است. هدف این نیست که قبل از ورودتون، خود عطر وارد اتاق شده باشه.

او شیشه‌ای کوچک را باز می‌کند.
- نقاطی که معمولاً گرمای بیشتری دارن می‌تونن برای زدن عطر مناسب باشن؛ مثل مچ دست یا قسمت‌هایی از گردن. اما باز هم لازم نیست مقدار زیادی استفاده کنید.

فلور مقدار کمی عطر روی مچ دستش می‌زند و دستش را پایین می‌آورد.
- و اینجا یک اشتباه رایج دیگه داریم.

او مچ دستش را به دست دیگرش نزدیک می‌کند، اما قبل از اینکه آن‌ها را به هم بمالد، متوقف می‌شود.
- هیچ‌وقت مچ دست‌هاتون رو با شدت به هم نمالید.

لبخند می‌زند.
- اجازه بدید رایحه خودش خشک بشه.

او چند لحظه صبر می‌کند.
- چون وقتی عطر رو روی پوست می‌مالید، ممکنه نحوه‌ی پخش رایحه تغییر کنه. پس کمی صبر، همیشه انتخاب بهتریه.

فلور به سمت میز برمی‌گردد و شیشه‌ها را یکی‌یکی مرتب می‌کند.
- حالا برسیم به انتخاب عطر برای موقعیت‌های مختلف.

او سه شیشه را جدا می‌کند.
- برای یک روز معمولی، خرید یا یک قرار دوستانه، معمولاً رایحه‌های سبک‌تر انتخاب راحت‌تری هستن. چیزی که حس تازگی بده و بعد از چند ساعت هم خسته‌کننده نشه.

یکی از شیشه‌ها را کنار می‌گذارد.
- برای یک مراسم رسمی، می‌تونید سراغ رایحه‌ای کمی پیچیده‌تر برید. چیزی که شخصیت بیشتری داشته باشه، اما همچنان متعادل بمونه.

شیشه‌ی دوم را جابه‌جا می‌کند.
- و اگر دوست دارید رایحه گرم‌تر و عمیق‌تری داشته باشید، می‌تونید از خانواده‌های چوبی، شرقی یا شیرین‌تر استفاده کنید.

فلور کمی مکث می‌کند.
- البته مهم‌تر از همه اینه که خودتون با اون رایحه احساس راحتی کنید.

او یکی از شیشه‌ها را بلند می‌کند و با دقت برچسبش را می‌خواند.
- عطر باید با شما هماهنگ باشه، نه اینکه شما مجبور باشید خودتون رو با عطر هماهنگ کنید.

فلور به سمت آینه می‌رود.
- حالا یک پیشنهاد کوچیک.

او چند قدم از میز فاصله می‌گیرد.
- وقتی عطرتون رو زدید، بلافاصله جلوی آینه نایستید و سعی نکنید تصمیم بگیرید که خوبه یا بده.

چند ثانیه سکوت می‌کند.
- برید دنبال کارتون. چند دقیقه بعد دوباره به رایحه توجه کنید. اگر هنوز دوستش داشتید، احتمال اینکه انتخاب خوبی برای شما باشه خیلی بیشتره.

او به سمت میز برمی‌گردد.
- و یک توصیه‌ی خیلی مهم برای خرید عطر: هیچ‌وقت فقط به اسم یا ظاهر شیشه اعتماد نکنید.

فلور یکی از بطری‌های بسیار لوکس را نشان می‌دهد.
- ممکنه زیباترین شیشه‌‌ای که می‌بینید داخلش رایحه‌ای باشه که اصلاً مناسب سلیقه‌ی شما نیست. برعکسش هم وجود داره؛ گاهی یک شیشه ساده می‌تونه عطری فوق‌العاده داشته باشه.

او شیشه را سر جایش قرار می‌دهد.
- ظاهر عطر میتونه شما رو جذب کنه، اما رایحه باید تصمیم نهایی رو بگیره.

فلور کمی به دوربین نزدیک‌تر می‌شود.
- و حالا مهم‌ترین قسمت این آموزش.

لحنش آرام‌تر می‌شود.
- عطر قرار نیست شخصیت شما رو بسازه. فقط باید بخشی از اون رو کامل کنه.

او لحظه‌ای به انعکاس خودش در آینه نگاه می‌کند.
- اگر آدم آرومی هستید، لازم نیست عطری انتخاب کنید که همه‌ی اتاق رو تحت تأثیر قرار بده. اگر پرانرژی هستید، لازم نیست حتماً رایحه‌ای خیلی شیرین یا تند داشته باشید. چیزی رو انتخاب کنید که وقتی بوش می‌کنید، احساس کنید به خودتون نزدیکه.

فلور چند شیشه را دوباره در ردیف مرتب می‌کند.
- و شاید قشنگ‌ترین قسمت عطر همین باشه؛ اینکه یک رایحه می‌تونه بعداً شما رو به یک لحظه، یک مکان یا حتی یک خاطره برگردونه.

لبخند محوی روی صورتش ظاهر می‌شود.
- ممکنه سال‌ها بعد یک بو رو حس کنید و ناگهان یادتون بیاد یک عصر خاص کجا بودید، چه لباسی پوشیده بودید یا کنار چه آدم‌هایی خندیدید.

او شیشه‌ی کوچکی را میان انگشتانش نگه می‌دارد.
- برای همین، عطر فقط یک محصول زیبایی نیست. گاهی یک خاطره‌ست که شیشه‌ای شده.

فلور شیشه را آرام روی میز می‌گذارد.
- پس دفعه‌ی بعد که خواستید عطری انتخاب کنید، فقط از خودتون نپرسید خوشبو هست یا نه؟

او به دوربین نگاه می‌کند.
- از خودتون بپرسید: این رایحه چه حسی به من می‌ده؟ اگر جوابش چیزی بود که دوستش داشتید، احتمالاً به انتخاب درستی رسیدید.

فلور دستش را روی میز می‌گذارد و با لبخندی گرم ادامه می‌دهد:
- امیدوارم این نکته‌ها کمک کنه دفعه‌ی بعد با اعتمادبه‌نفس بیشتری سراغ دنیای عطرها برید. لازم نیست متخصص عطر باشید؛ فقط باید یاد بگیرید به سلیقه‌ی خودتون گوش بدید.

او آخرین شیشه را در جای خودش قرار می‌دهد.
- و یادتون نره... رایحه‌ی شما لازم نیست بلندترین صدا رو داشته باشه تا ماندگار باشه.

فلور لبخند می‌زند.
- گاهی ظریف‌ترین چیزها، بیشتر از همه در خاطر می‌مونن.

دوربین آرام‌آرام از او فاصله می‌گیرد. فلور همچنان پشت میز ایستاده و شیشه‌های عطر را یکی‌یکی مرتب می‌کند. نور نارنجی آخرین دقایق روز حالا از پنجره گذشته و جای خود را به روشنایی ملایم چراغ‌های اتاق داده است.

انعکاس شیشه‌ها روی سطح میز می‌لرزد و صدای آرام بسته‌شدن آخرین درِ عطر در اتاق می‌پیچد.

تصویر برای چند ثانیه روی فلور ثابت می‌ماند؛ سپس نور صفحه کم می‌شود و ویدئو با نمایی از ردیف شیشه‌های درخشان عطر به پایان می‌رسد.
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: دوشنبه 13 مهر 1405 17:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاه یک مرگ‌خوار بی‌ارباب
صبح آن روز، چیزی در هوا فرق داشت؛ نه آن‌قدر واضح که بتوانم با اطمینان بگویم چه اتفاقی افتاده، اما به اندازه‌ای که خواب را از سرم بپراند و مرا برای چند لحظه در تاریکی اتاق، بی‌حرکت و گوش‌به‌زنگ نگه دارد. صدای بال زدن جغدها از پشت پنجره می‌آمد؛ بیشتر از همیشه، بی‌وقفه و عجولانه، انگار خبر مهمی میان شهر دست‌به‌دست می‌شد و هیچ‌کس نمی‌خواست از آن عقب بماند.

چند لحظه بعد، صدای خنده‌ای از خیابان شنیدم. خنده. در چنین روز های وحشت‌ناکی؟

آرام از تخت پایین آمدم و به سمت پنجره رفتم. پرده را تنها به اندازه‌ی یک شکاف کنار زدم و بیرون را نگاه کردم. مردم با عجله در رفت‌وآمد بودند، اما عجله‌شان شبیه روزهای عادی نبود؛ خبری در میانشان می‌چرخید که باعث شده بود حتی غریبه‌ها هم جلوی یکدیگر بایستند و با هیجان پچ‌پچ کنند.

گوشم را به پنجره نزدیک کردم.
- شنیدی؟
- آره... می‌گن حقیقت داره.
- اسمش رو نبر...

همین سه کلمه کافی بود. دستم ناخودآگاه روی پرده محکم شد.
- ...دیگه نیست.

برای چند ثانیه هیچ‌چیز نفهمیدم. نه ادامه‌ی حرفشان را شنیدم، نه صدای جغدها را، نه رفت‌وآمد مردم را. فقط به یک جمله فکر می‌کردم که مثل سنگی در ذهنم افتاده بود و هرچه بیشتر سعی می‌کردم از آن فرار کنم، بیشتر در وجودم فرو می‌رفت.

اسمش را نبر شکست خورده بود.
نه.
این نمی‌توانست حقیقت داشته باشد.
تمام این سال‌ها، حتی وقتی از او دور بودم، به این فکر عادت کرده بودم که جایی در این دنیا، او هنوز هست. شاید نزدیک، شاید دور؛ اما هست. همین دانستن، هرچقدر هم ترسناک، نوعی اطمینان بود. دنیا قابل پیش‌بینی بود؛ تا وقتی او وجود داشت، می‌دانستم چه کسی قدرت دارد و چه کسی باید از آن قدرت بترسد.

اما حالا؟ اگر او نبود، آن چیزی که سال‌ها به آن تکیه کرده بودم هم دیگر وجود نداشت.

از پنجره فاصله گرفتم و وسط اتاق ایستادم. برای نخستین بار به این فکر کردم که شاید ترس من فقط از شکست او نیست؛ شاید چیزی که واقعاً وحشتم انداخته، این است که نمی‌دانم بعد از او چه کسی قرار است تعیین کند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.

لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. هوای بیرون عجیب بود. مردم انگار دوباره یاد گرفته بودند آزادانه نفس بکشند. بعضی‌ها می‌خندیدند، بعضی‌ها با عجله به سمت دوستانشان می‌رفتند و بعضی‌ها حتی اشک شوق در چشم داشتند. من اما هرچه بیشتر در میانشان قدم می‌زدم، بیشتر احساس می‌کردم از دنیایی که سال‌ها در آن زندگی کرده بودم جدا افتاده‌ام.

در مسیر، چندین بار اسم خانواده‌ی پاتر را شنیدم. و بعد، نامی که بیشتر از همه تکرار می‌شد:
هری. پسری که زنده ماند.
پسری که ظاهراً همه‌چیز به او ختم می‌شد.

هر بار که این اسم را می‌شنیدم، سعی می‌کردم چهره‌ای برایش تصور کنم. چهره کودکی که گفته می‌شد توانسته در برابر اسمش را نبر دوام بیاورد و حالا تمام دنیای جادوگری درباره‌اش حرف می‌زد؛ اما نمی توانستم.

عجیب بود. ما سال‌ها به خودمان گفته بودیم که هیچ‌کس نمی‌تواند در برابر او بایستد، اما حالا یک نوزاد، یا شاید بهتر بود بگویم یک نام، تبدیل به نماد شکست او شده بود.

ظهر که شد، خودم را به یکی از مکان‌هایی رساندم که می‌دانستم جادوگران رفت‌وآمد زیادی دارند. از دور ایستادم و فقط نگاه کردم. می‌خواستم بفهمم چه چیزی در چهره‌ی مردم تغییر کرده است.

می‌خواستم بدانم آیا کسی واقعاً مطمئن است که همه‌چیز تمام شده یا این شادی فقط نقابی است برای پنهان کردن ترسی که هنوز در دلشان مانده؟

اما هرچه بیشتر به اطرافم نگاه کردم، بیشتر فهمیدم که هیچ‌کس جواب روشنی برای چیزی که اتفاق افتاده ندارد. بعضی‌ها با شنیدن خبر، آسوده به نظر می‌رسیدند؛ انگار سال‌ها ترسی که روی شانه‌هایشان سنگینی می‌کرد، ناگهان کنار رفته باشد. بعضی دیگر اما هنوز با احتیاط حرف می‌زدند و مدام اطرافشان را زیر نظر داشتند، گویی می‌ترسیدند تنها با بلند گفتن نامش، دوباره همان وحشت قدیمی را به زندگی برگردانند.

من میان آن دو گروه ایستاده بودم؛ نه می‌توانستم مثل آن‌ها از شنیدن خبر خوشحال شوم و نه می‌توانستم وانمود کنم که از رفتنش چیزی را از دست نداده‌ام. بیشتر زندگی‌ام را در سایه‌ی ترس و فرمان‌های او گذرانده بودم و حالا، برای اولین بار، آن سایه دیگر بالای سرم نبود. عجیب بود که نبودنش، به جای آرامش، خلأیی درونم ساخته بود؛ خلأیی که نمی‌دانستم باید از آن بترسم یا آن را فرصتی برای شروع دوباره بدانم.

عصر، وقتی خورشید کم‌کم پایین می‌رفت، صدای جغدی را شنیدم که از بالای سرم عبور کرد. برای لحظه‌ای ایستادم و به آسمان نگاه کردم.

فکر کردم اگر خبر اشتباه باشد چه؟ اگر اسمش را نبر هنوز زنده باشد؟ اگر جایی، در مکانی که هیچ‌کس نمی‌داند، منتظر فرصتی برای بازگشت باشد؟

و اگر واقعاً تمام شده باشد... چه؟ آیا من باید از او متنفر باشم؟ آیا باید از شکستش خوشحال باشم؟ یا باید از خودم بپرسم چرا سال‌ها اجازه دادم ترس، جای تمام انتخاب‌هایم را بگیرد؟

برای اولین بار، سؤال دومی از ذهنم گذشت که از سؤال اول ترسناک‌تر بود:
اگر او برنگردد، من چه کسی هستم؟

سال‌ها خودم را با وفاداری به او تعریف کرده بودم. اسمش را نبر فقط ارباب من نبود؛ بخشی از هویتی بود که برای خودم ساخته بودم. حالا اگر واقعاً سقوط کرده بود، باید قبول می‌کردم که آن بخش از وجودم هم همراه او فرو ریخته است.

شب، وقتی به مخفیگاهم برگشتم، برخلاف همیشه چراغ را روشن نکردم. کنار پنجره نشستم و به تاریکی بیرون خیره شدم. صدای جشن هنوز از دور می‌آمد و هر از گاهی خنده‌ای در سکوت شب گم می‌شد.

همه تصور می‌کردند امروز آغاز آزادی است.
برای من، آغاز خلأ بود. دیگر کسی نبود که فرمان بدهد. دیگر کسی نبود که بگوید چه کسی دشمن است و چه کسی دوست.
دیگر نمی‌شد پشت نام او پنهان شد و تمام تصمیم‌های اشتباه را به حساب وفاداری گذاشت.

و شاید برای اولین بار، مجبور بودم با خود واقعی‌ام روبه‌رو شوم؛ با آدمی که پشت نقاب مرگخواری، سال‌ها از فکر کردن به عواقب انتخاب‌هایش فرار کرده بود.

آن شب، قبل از خواب، برای نخستین بار جرئت کردم سؤالی را از خودم بپرسم که سال‌ها حتی اجازه نداده بودم به ذهنم نزدیک شود:
اگر اسمش را نبر واقعاً شکست خورده باشد، پس تمام این سال‌ها برای چه چیزی جنگیدم؟

به تمام آن شب‌هایی فکر کردم که در تاریکی، به امید پیروزی او قدم برداشته بودم؛ به تمام آدم‌هایی که از آن‌ها روی برگردانده بودم، تمام ترس‌هایی که تحمل کرده بودم و تمام چیزهایی که به نام وفاداری از خودم قربانی کرده بودم. آن روزها همیشه فکر می‌کردم وقتی پیروز شویم، تمام این‌ها معنایی پیدا خواهند کرد؛ فکر می‌کردم روزی می‌رسد که به گذشته نگاه می‌کنم و از اینکه در کنار او ایستاده‌ام، احساس غرور خواهم کرد.

اما حالا، در سکوت اتاقی که حتی صدای نفس‌های خودم در آن شنیده می‌شد، برای نخستین بار هیچ جوابی برای خودم نداشتم.

شاید تمام این سال‌ها، بیشتر از آنکه برای او جنگیده باشم، برای فرار از ترس خودم جنگیده بودم. شاید پشت آن نقاب و آن نام، آدمی را پنهان کرده بودم که جرئت نداشت بدون فرمان دیگری تصمیم بگیرد، بدون اربابی باور کند و بدون ترسی بزرگ‌تر از خودش، مسیر زندگی‌اش را انتخاب کند.

بیرون، هنوز صدای شادی مردم شنیده می‌شد؛ مردمی که باور داشتند با شکست اسمش را نبر، چیزی به پایان رسیده و چیزی تازه آغاز شده است.

اما من می‌دانستم برای من، آن شب پایان یک جنگ نبود. آغاز روبه‌رو شدن با تمام چیزهایی بود که سال‌ها از دیدنشان فرار کرده بودم.

افرادی که لایک کردند

Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 17:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چیکار؟
با پرواز زمینی میرفتن فغانسه.

کلاغ سیاه وقتی که نخست وزیر انگلیس و وزیر سحر و جادو داشتن یه قل دو قل بازی میکردن تو جنوبی ترین نقطه جنوب با خانم نوریس با پرواز زمینی میرفتن فغانسه.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/7/12 20:41:40
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 19:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چیکار؟
با کوافل روپایی میزدن.
ـــ.ـــ.ـــ.ـــ.ـــ.ـــ.ـــ.ـــ.ـــ.ــــ.ـــ.ـــ.ـــ.ـــ.ـــ.ـــ.ـــ.ـــ.ـــ.ـــ
رعنا دختری در مزرعه وقتی که تام ریدل فکر می‌کرد هورکراکس بیشتر = عمر درازتر!
سر جلسه کنکور تجربی با زخم پیشونی هری و بندری رفتن بلا با توپ کوافل روپایی میزدن.

افرادی که لایک کردند

Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 19:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


یه وقتایی یه عکس ساده می‌تونه آدمو پرت کنه وسط یه عالمه خاطره. این یکی از هموناس؛ تصویر یکی از مهم‌ترین روزای زندگی من.

هنوز یادمه اون روز چه غوغایی توی خونه افتاده بود. یه جغد اومده بود و نامه‌ای رو تحویل داده بود که قرار بود مسیر زندگی منو عوض کنه. اسم هاگوارتز که روی نامه بود، برای چند ثانیه فقط بهش خیره شده بودم... و بعد، خب، طبیعتاً اولین واکنشم خیلی هم عمیق و فلسفی نبود. "بالاخره فهمیدن دخترای حسود بوبتان چشم دیدن زیبایی منو ندارن؟"
#روزی_که_جادو_شروع_شد
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 18:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقل قول:
فرزند، یک عدد از اون توکن‌‌های کلاه گروهبندی پنجاه گالیونی. ما قدیمی‌ها از هیچ تخفیفی گذر نمی‌کنیم.

از اونجایی که ما همیشه از بابا مرلینی الگو برداری میکنیم، اینجا هم الگو بر میداریم. پس یک عدد توکن گروهبندی لطفا

افرادی که لایک کردند

Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: باشگاه هم‌خوانی هری پاتر و سنگ جادو
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 16:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود به همگی!
این بار موقع خوندن سه فصل اول هری پاتر برای بار نمی‌دونم چندم()، یه نکته توجهم رو جلب کرد که حس کردم ارزش داره یکم بیشتر درباره‌ش فکر کنیم. چیزی که شاید در نگاه اول خیلی مهم به نظر نیاد، ولی وقتی رفتار هری و واکنش آدم‌های اطرافش رو کنار هم بذاریم، چندتا سؤال جالب درباره‌ی شخصیت هری و گذشته‌ش به وجود میاد.

اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
چیزی که اول توجهم رو جلب کرد، اینه که هری با وجود اینکه تمام زندگی‌ش رو در محیطی گذرونده که اطلاعات مهمی ازش پنهان شده، تقریباً هیچ‌وقت نسبت به این پنهان‌کاری‌ها حساس نمی‌شه. انگار «ندونستن» برای هری تبدیل به یک وضعیت عادی شده.

مثلاً درباره‌ی پدر و مادرش، چیزی که می‌دونه اینه که مرده‌ن و قرار بوده در یک تصادف کشته شده باشن؛ اما همین‌جا چند تا سؤال خیلی ساده به وجود میاد: چرا هیچ‌وقت از خودش نپرسید چرا خاله‌ش وقتی اسم پدر و مادرش میاد این‌قدر عصبی می‌شه؟ اصلاً چرا آدم باید با بچه خواهرش که تو تصادف‌ کشته شده، انقدر بد رفتار کنه؟

حتی جالب‌تر اینه که هری به نظر نمیاد این سؤال‌ها رو سرکوب کنه؛ انگار اصلاً به ذهنش نمی‌رسن. و این من رو به این سؤال می‌رسونه که آیا هری واقعاً از گذشته‌ش راضی بوده که درباره‌ش کنجکاوی نمی‌کرد، یا اینکه انقدر به پنهان‌کاری عادت کرده بود که دیگه انتظار نداشت بزرگ‌ترها حقیقتی رو باهاش در میون بذارن؟

ماجرای نامه‌ها این موضوع رو عجیب‌تر می‌کنه. یک‌دفعه نامه‌هایی شروع می‌شن که هری نمی‌دونه از کجا میان، و واکنش ورنون بهشون کاملاً غیرطبیعیه. نه فقط اینکه نامه‌ها رو از هری پنهان می‌کنه؛ بلکه حاضر می‌شه خونه رو عوض کنه، به جای عجیبی بره و حتی از نامه‌ای که هنوز هری نمی‌دونه محتواش چیه، فرار کنه.

اینجا واقعاً دلم می‌خواد بدونم چرا هری نمی‌شینه از خودش بپرسه"اگر این نامه‌ها واقعاً بی‌اهمیتن، چرا عمو ورنون این‌قدر ازشون می‌ترسه و نسبت بهشون حساسه؟"

اصلاً چرا هری به این تناقض توجه نمی‌کنه که اگه طبق گفته های پتونیا اون فقط یه نامه‌س که اشتباهی به اسم هری فرستاده شده، چرا یک نامه‌ی معمولی باید باعث بشه یک آدم بالغ خانواده‌اش رو از خونه بیرون بکشه و به یک کلبه‌ی وسط دریا ببره؟

حتی می‌شه یک سؤال دیگه هم مطرح کرد: چرا هری هیچ‌وقت به این فکر نمی‌کنه که شاید دورسلی‌ها درباره‌ی والدینش دروغ گفته باشن؟ بالاخره تنها منبع اطلاعات هری درباره‌ی گذشته‌ی خودش، دقیقاً همون آدم‌هاییه که از اسم پدر و مادرش متنفرن. اگر کسی تنها اطلاعاتی که درباره‌ی گذشته‌اش داره رو از آدم‌هایی گرفته باشه که آشکارا از اون گذشته بدشون میاد، منطقی نیست که حداقل یک بار به اعتبار اون اطلاعات شک کنه؟

و اینجا به نظرم سؤال اصلی‌تر شکل می‌گیره: آیا هری کمبود کنجکاوی داره، یا ما داریم تأثیر زندگی‌ای رو می‌بینیم که در اون سؤال پرسیدن هیچ‌وقت فایده‌ای نداشته؟

چون شاید هری بارها سؤال‌هایی داشته، ولی از سال‌ها زندگی با دورسلی‌ها یاد گرفته که جواب گرفتن از بزرگ‌ترها بی‌فایده‌ست. وقتی هر بار درباره‌ی گذشته‌اش پرسیده، با عصبانیت یا سکوت مواجه شده، شاید کم‌کم اصلاً پرسیدن رو متوقف کرده.

ولی اگر این‌طور باشه، یک سؤال حتی جالب‌تر پیش میاد: پس چرا همین هری، وقتی وارد هاگوارتز می‌شه، برای بعضی چیزها این‌قدر کنجکاو می‌شه؟ چرا برای سنگ جادو، راهرو طبقه‌ی سوم و ماجرای اسنیپ سؤال می‌پرسه، اما درباره‌ی خودش نه؟

اگر سوالی پرسیدم که جوابش تو کتاب مشخص بود، معذرت می‌خوام چون سه فصل رو خیلی هول هولکی خوندم.
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/7/11 18:07:48
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/7/11 18:10:53
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/7/11 18:12:06
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.