جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  139 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  253 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1404 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خیابون‌های لندن زیر نور خاکستری صبح کش‌اومده بودن؛ آدم‌هایی با کت‌های بلند و قدم‌های سریع از کنارش رد می‌شدن، بی‌اینکه نگاهش کنن. جیمز پاتر، وارث خانواده‌ای که اسمش بوی افتخار می‌داد، با قیافه‌ای عبوس وسط پیاده‌رو ایستاده بود و یه نقشه‌ی آشفته دستش گرفته بود که هیچ کمکی نمی‌کرد.
همه‌چیز براش بی‌معنی بود؛ چرا باید ورود به دنیای جادو این‌قدر پیچیده باشه؟
نامه‌ی هاگوارتزش هنوز ته جیب شلوارش تا خورده بود، مثل یادآوری ای که داشت حرصش رو درمی‌آورد. مادرش فقط نوشته بود: «برای خرید وسایل مدرسه‌ات به پاتیل درزدار برو.» همین. نه نشانی، نه یه چیز راهنما، نه حتی یه جغد راه بلد.
جیمز زیر لب گفت:
- آره خب، پاترها ذاتاً راهشونو پیدا می‌کنن… البته اگه از گم شدن توی لندن زنده بمونن.
با اخم دور خودش چرخید. دیوارهای آجری همه شبیه هم بودن. یه سطل آشغال کنار دیوار دید و زل زد بهش، انگار ممکن بود خودش یه در مخفی به دنیای جادو باشه. لحظه‌ای جدی بهش نگاه کرد، بعد پوزخند زد و با خودش زمزمه کرد:
- نه، قطعاً این یکی قراره منو ببره توی جهنم، نه هاگوارتز.
در همون لحظه صدای زنی از پشت سر اومد؛ زنده، مطمئن، و کمی تمسخرآمیز.
- داری با دیوار پچ‌پچ می‌کنی یا منتظری اون جواب بده؟
جیمز برگشت.
اونجا، درست وسط ازدحام ماگل‌ها، یه زن جوان ایستاده بود. قد بلند، موهاش مثل آسمون طوفانی در حال تغییر رنگ بودن. از آبی به یاسی، انگار نور خاصی توی خودش داشت. لبخندش یه جور صداقت داشت که با غرورش قاطی شده بود. یه کیف طلایی رو دوش داشت، از اون مدلایی که فریاد می‌زنن «من عجیبم ولی باکلاس!»
- تو باید خیلی گیج باشی، پاتیل درزدار که همین‌طوری تابلو نداره.
- من گمش نکردم، فقط دارم... ارزیابیش می‌کنم!
جیمز سعی کرد لحنش مغرور باشه (که معمولاً بود).
- مطمئنی نمی‌خوای بگی گم شدی؟
- اسمم جیمزه. جیمز پاتر.
- اوه، پاتر!
ساحره ی جوان خندید.
- یعنی همونایی که با غرور صبحونه میخورن!
موهاش طلایی پررنگ شد. به نظر می‌اومد از طعنه ای که زده خوشحاله.
اون‌وقت خم شد و آهسته گفت:
- بذار کمکت کنم. پاتیل درزدار اون‌پشتِ دیواره. نه هر دیواری، اون یکی، کنار پُست برق. سه تا آجر بالا، دوتا راست، یه ضربه با چوبدستی، و تق! باز می‌شه.
- تو از کجا...؟
- ملانی استانفورد. گریفیندور سابق. درمانگر فعلی.. و معمولاً نجات‌دهنده‌ی بچه‌های گم‌شده‌ی پولدار.
و با لبخندی که از هزار طلسم قوی‌تر بود گفت:
- بجنب، پاتر کوچولو. دنیای جادو منتظره تا پاهاتو گِلی کنه!
ملانی با نوک چوبدستیش به دیوار زد؛ صدای خفیفِ برخورد چوب با آجر پیچید و بعد، آجرها یکی‌یکی شروع کردن به لرزیدن، انگار خودشون داشتن می‌فهمیدن چه خبره. جیمز جا خورد، اما نگفت «واو»، چون نمیخواست به روی ملانی بیاره که جا خورده.
با آخرین ضربه، دیوار مثل پرده‌ای سنگی باز شد و بوی نعنای خشک و دود و بخور از اون‌ور پیچید.
ملانی برگشت و لبخند زد:
- خوش اومدی به دنیای واقعی، آقای پاتر.
جیمز یه قدم رو به جلو برداشت. نور طلایی از بین شکاف بیرون ریخت، و پشتش خیابان باریکی بود پر از مغازه‌هایی که تابلوهاشون تکون می‌خوردن و جغدها روی درهاشون هوهو می‌کردن. سکه‌های طلایی توی ویترین‌ها می‌درخشیدن، و صدای خنده و قل‌قل پاتیل ها از دور می‌اومد.
جیمز بی‌اختیار لبخند زد، ولی سریع صاف ایستاد تا موهاش به هم نخوره (هرچند که موهاش همیشه آشفته بود، ولی خب با کلی زحمت موهاشو آشفته میکرد). دوست نداشت ملانی فکر کنه هیجان‌زده‌ست.
همون‌طور که جیمز از در گذشت، برای اولین‌بار حس کرد واقعاً قدم گذاشته توی ماجراجویی‌ای که نمی‌تونست براش آماده باشه.

***

تایید شد.

مرحله بعد: مشورت با استاد راهنمات در رابطه با شخصیتت و بعد معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/22 1:16:07


پاسخ: تاپیک معرفی شخصیت، جیمز پاتر
ارسال شده در: پنجشنبه 16 بهمن 1404 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
نام و نام خانوادگی: خب معلومه دیگه.. جیمز پاتر.

تاریخ تولد: 27 March، در سال 1960.

پاترونوس: گوزن شاخدار.

گروه: قطعا گریفیندور!

نژاد: اصیل زاده.

چوبدستی: 11 اینچ، از چوب ماهون و هسته ی موی دُم اسب تک‌شاخ.

بوگارت: معلوم نیست.. کسی تاحالا جیمز رو با این همه غرورش جلوی یه لولوخورخوره ندیده.

رفقای صمیمیش توی هاگوارتز: سیریوس بلک، ریموس لوپین و پیتر پتی گرو (یه بزدل بی مصرف).
این چهار نفر از همون سال های اول، یه اکیپ، معروف به غارتگران رو تشکیل دادن و یه نقشه ی کامل و دقیق از هاگوارتز به اسم نقشه ی غارتگر اختراع کردن که توش میشه تمام افرادی که توی هاگوارتز حضور دارن و محل حضورشون رو به راحتی دید.

حیوان خانگی: نه، جیمز و دار و دسته اش سرشون شلوغ تر از این حرفاست! تمرکز اصلیش کوییدیچ، گشت زنی های شبانه و ماجراجویی، رفقاش و تبدیل شدن به گوزن شاخداره (انیماگوس).

ویژگی های ظاهری: یه پسر قدبلند، خوش چهره با چشمای قهوه ای تیره و موهای مشکی ژولیده. اون یه عینک با شیشه های گرد به چشمش میزنه. از اونجایی که جیمز از خانواده ی ثروتمندیه، لباس های شیک و گرون قیمتی میپوشه؛ شاید بعضی وقتا لباس هاش از نظر شکل ظاهری شبیه بقیه باشه، اما قطعا از پارچه ی بهتری در اونا استفاده شده.

ویژگی های اخلاقی و شخصیتی: از اونجایی که جیمز تک فرزند بود و والدینش اهمیت زیادی بهش میدادن، همین محبت بیش از حد باعث شد که جیمز لوس و مغرور به بار بیاد. از ویژگی های بارِزِش میتونیم به شوخ طبعی، غرور، خودپسندی، شجاعت، جذابیت و وفاداریش اشاره کنیم.

سرگرمی ها و علایق: وقتی یه نفر همچیز داره (پولِ باباش، قیافه ی خوب، توانایی پرواز و...) خب باید یه چیزی باشه که این همه انرژی رو به فنا بده، مگه نه؟
1-اولیش قطعا کوییدیچ، اون جستجوگر تیم گریفیندوره و توی پرواز کردن نابغه‌ست. کوییدیچ برای جیمز فقط یه ورزش نیست؛ یه صحنه ی نمایش رایگانه. اون از جیغ و فریاد تماشاچی‌ها تغذیه می‌کنه. سرگرمی اصلی‌اش اینه که با سرعت جنون‌آمیز از روی سر حریف رد بشه تا فقط ببینه چقدر می‌تونه تمرکز بقیه رو به‌هم بزنه و بعد امتیاز بگیره.
2-دومیش آزار و اذیت دیگران، (به خصوص اسنیپ!) (البته الان دیگه زیاد ازین کارا نمیکنه، پسر خوبی شده). وقت گذرونی اصلی جیمز، تبدیل کردن زندگی کسی که ازش خوشش نمیومد (مثل اسنیپ)، به جهنم بود. اون از قدرت ظاهری‌اش (پول، شهرت توی مدرسه، حمایت دوستاش مثل سیریوس) استفاده میکرد تا کسی رو که ازش خوشش نمیومد، لِه کنه. اون از این کار برای تخلیه انرژی اضافی و تایید جایگاه اجتماعی‌اش لذت میبرد.
3-ماجراجویی! این یکی زیر شاخه های زیادی داره، مثلا سرک کشیدن توی قلعه (به اسم اکتشاف!)، تبدیل شدن به انیماگوس و هرچیزی که تصورش رو بکنین.
بیشتر از این سرتون رو درد نیارم. درکل علایق جیمز توی هاگوارتز، بیشتر حول محور جلب توجه، نمایش قدرت و قانون شکنی میچرخید (یا بهتره بگم می‌چرخه).

اجتناب و تنفرات: یکیش قطعا نقص و شرمندگی عمومیه (به خصوص در مقابل لی‌لی)، جیمز از اینکه پیش بقیه ضعیف یا خجالت زده به نظر برسه وحشت داره، اون همیشه میخواد که در اوج قرار بگیره. دومیش هم نابرابری توی وفاداری و ضعف دوستانه، بهترین مثال، پیتر پتی گرو! جیمز قطعا متوجه بود که پتی گرو چقدر بزدله، اما اون رو نگه داشت. چرا؟ چون یه همراه اضافه برای نمایش قدرت گروه نیاز داشت و از همه مهمتر، جیمز نمیخواست کسی فکر بکنه که اون از همراهی با ضعیف ترین فرد گروه شرمندست! این نادیده گرفتنِ ضعف های پتی‌گرو، درنهایت به خیانت منجر شد!

چیزای رندومِ دیگه راجب جیمز: جیمز و سیریوس به طور عمدی، لباس های کوییدیچ گریفیندور رو به شکلی میپوشیدن تا قوانین مدرسه رو نقض کنن، مثلا دکمه های اضافی یا پاره کردن های عمدی. این کار صرفا برای به چالش کشیدن اقتدار استادها بود. این کار یه شورش نبود، فقط یه بازی بچگانه برای ثابت کردن این بود که چون بچه های خفنی هستن، قانون شامل حالشون نمیشه.
لی‌لی اون اوایل از جیمز به خاطر کارهای کودکانه و تقریبا احمقانه اش متنفر بوده ولی از اونجایی که جیمز به مرور از غرور و خودپسندیش کم میشه، شجاعت واقعیش پیدا میشه و درکل پخته تر میشه رابطه ی لی‌لی هم باهاش بهتر میشه.
میشه به جرعت گفت که اکیپ جیمز و دوستاش (غارتگران) خیلی باحال بوده و به خاطر همین قضیه، خیلیا آرزو داشتن که باهاشون دوست بشن.
توی نوشته های رولینگ در pottermre، تایید میشه که ثروت خانواده ی پاتر، به این دلیله که اجداد جیمز داروساز و مخترع چند فِلوی (درمان جادویی) کمیاب بودن.

***
تایید شد.

مرحله بعد: از استادت بپرس چه کسی رو قراره در پاتیل درزدار ملاقات کنی تا برای ورود به کوچه دیاگون راهنماییت کنه.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/19 0:24:26


پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 بهمن 1404 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام! من تصویر شماره ی ۱۳ رو انتخاب کردم و میخوام داستانمو براتون روایت کنم:

شب سردی بود و باد مثل روح سرگردان توی راهروهای تاریک هاگوارتز زوزه می‌کشید. هری، در حالی که شنل نامرئی‌اش رو روی شونه‌هاش مرتب می‌کرد، زیر لب غر زد:
— عالیه، نصف شب، معده‌م خالی، و دوباره حس قهرمان‌بازی اومده سرم...

نقشه‌ی غارتگر توی دستش برق می‌زد. حالا فقط یه نقطه‌ی کوچیک مونده بود که بی‌حرکت نمی‌ایستاد: “آقای آرگوس فیلچ (در حال غر زدن)” و در کنارش، سایه‌ی باریکی: “خانم نوریس (در حال استراق سمع)".

هری نفس عمیقی کشید. هدفش این بار نه نجات جان کسی بود، نه انجام مأموریتی قهرمانانه. فقط یه مأموریت شخصی ساده داشت: رفتن به آشپزخونه. دلش برای پای سیب‌های جن های خونگیِ آشپزخونه ی هاگوارتز تنگ شده بود، و دلیلی ندید چرا نباید نیمه‌شب یه دسر افسانه‌ای بخوره.

اما خب، چون اینجا هاگوارتزه، هیچ چیز «ساده» پیش نمی‌ره.

همین‌طور که داشت از کنار راهروی طبقه‌ی سوم رد می‌شد، صدای خراشیدن ناخن گربه‌ای روی سنگ، مثل خنجر، نفسش رو برید. هری سریع نقشه رو تا کرد و زیر شنل فرو رفت. خانم نوریس از گوشه بیرون خزید، چشماش قرمز و ترسناک مثل دو چراغ جادو بود. پشت سرش فیلچ اومد، در حالی که با فانوسش فضا رو اسکن می‌کرد و غرغر می‌کرد:
— می‌دونم یکی از اون فسقلیای کله‌شق اینجاست... حس ششم من هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه!

هری آروم عقب رفت، ولی پاش خورد به زره یکی از شوالیه‌ها. صدای فلز توی راهرو پیچید.
فیلچ فریاد زد:
— کی اونجاست؟!

هری نفسش رو حبس کرد. تصمیم گرفت مثل هر قهرمان خسته اما باهوش، فرار کنه. دوید، بدون اینکه به پشت سر نگاه کنه. فیلچ دنبال صدا دوید ولی فقط تونست شنل رو کمی از پشت بگیره...

هری با یه جهش خودش رو انداخت پشت تابلوی معروف بانوی چاق، که به غرغر گفت:
— پسر! ساعت خوابه، تا صبح صبر نمی‌کردی؟
— نه، چون فیلچ داشـ...
— رمز عبور؟
— پای سیب!
— اشتباهه، ولی چون دلسوزی برای دسر داری، برو تو!

در باز شد و هری پرت شد توی سالن عمومی تا نفس تازه کنه. لبخند زد، در حالی که شادیِ نجات پیدا کردن با ناامیدیِ دسر نخوردن قاطی شده بود.

— خب... حداقل زنده‌م. همیشه یه شروع خوبه.

***

داستانت خوب بود! ولی هیچ استادی برای خودت مشخص نکردی.. بنابراین لیست اساتید موجود رو چک کن و یکیشون رو انتخاب کن و بعد بهش پیام بده. توجه داشته باش که گلرت گریندلوالد رو نمیتونی انتخاب کنی چون ظرفیتش پر شده. اقای تال (هیبرنیوس مالکولم) هم دیگه حضور ندارن.

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/14 10:45:26