با سلام!
اگر لینک آهنگهای اول و سوم کلاس براتون باز نمیشه از اینجا امتحان کنید.
اهنگ اول
اهنگ سه
اگر در شنیدن اهنگ ها باز هم شکلی بود به من پیام بدهید.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: جمعه 16 مرداد 1405 12:18
از: گور برخاسته
پستها:
48
افتخارات

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: جمعه 16 مرداد 1405 12:18
از: گور برخاسته
پستها:
48
افتخارات

نتایج تکلیف جلسه دو:
سلام به همگی...
این جلسه اگرچه تعداد کم بود؛ ولی نوشتههای واقعاً بینظیری خوندم.
روزالین اورست از گریفیندور: 19
متنت خیلی عالی بود! بینظیر! احساسی و کاملاً متصل به موسیقی! فقط یک نمره رو کم کردم بهخاطر اینکه دوست داشتم اینهمه احساسات در قالبی باشه. مثلاً داریم دفتر خاطرات روزالین رو میخونیم... یا افکارشو میبینیم... منظورم یک داستان خیلی کوچولو در پسزمینه است که چرا این مکالمه احساسی با روزالین رو داریم. اینجوری خیلی بینظیر میشد.
فلور دلاکور از گریفیندور: 20
خیلی قشنگ بود. بهراحتی و زیبایی تونستم احساسات فلور و نگرانیها و افکارشو در زندگی با بیل درک کنم! متنت با موسیقی همخوانی داشت، داستان پسزمینه داشتی، طول متنت مناسب بود و توصیفات عالی بود. براوو!
این آهنگ رو خودمم دارم و خیلی قشنگه.
تلما هلمز از گریفیندور: 20
آه... کاش میشد امتیاز بیشتری به این تکلیف داد. چه آهنگ و متن متناسبی و چقدر غمانگیز بود. همیشه از این تعجب میکنم که گاهی اوقات موسیقی چقدر عمیق روح ما رو تحت تأثیر قرار میده و واقعاً انسان، این موجود دوپا با کلی حماقت و بهم ریختگی، گاهی چقدر میتونه در وجودش نبوغ داشته باشه که بتونه چنین شاهکاری در قالب صداها و نواها خلق کنه...
متنت بسیار زیبا بود و بله منو به گریه انداخت؛ چون دقیقاً به یاد کسی افتادم که از دست دادم و شاید گاهی از دستدادنها هرگز فراموش یا عادی نشن چون به بخشی از وجود ما تبدیل میشن. خوشحالم که این تکلیفو ازت خوندم. جدا.
راستی روباهت ابرو داره. خیلی باحاله. الان بهش دقت کردم.
لیلی اوانز از گریفیندور: 20
خیلی متن قشنگی بود. داستان قشنگ و کاملی داشت و موسیقی در کل به داستان می اومد. آفرین! عالی بودی!
(این مورد در نمرهات تأثیری نداشت؛ ولی لینک کار نمیکرد. برای آپلود موسیقی بهتره از سایتهای بهتری استفاده کنی و به نظرم بهتره لینک رو حتماً خودت امتحان کنی. اگر مشکلی در آپلود موسیقی همراه با متن داشتی بهم جغد بده کمکت کنم.)
ربکا از ریونکلاو: 18
متنت جالب بود و موسیقی تو دوست دارم؛ ولی دوست داشتم یکم داستانت ادامهدارتر بود و یکم بیشتر حالوهوا رو توصیف میکردی. قسمت آخر به خونه خوش اومدی خیلی خوب بود!
(این مورد در نمرهات تأثیری نداشت؛ ولی لینک کار نمیکرد. البته چون موسیقی رو شنیده بودم مشکلی نبود. برای آپلود موسیقی بهتره از سایتهای بهتری استفاده کنی و به نظرم بهتره لینک رو حتماً خودت امتحان کنی. اگر مشکلی در آپلود موسیقی همراه با متن داشتی بهم جغد بده کمکت کنم.)
اسلیترین: 0
هافلپاف: 0
ریونکلاو: 6
گریفیندور:19.75
هافلپاف: 0
ریونکلاو: 6
گریفیندور:19.75
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: جمعه 16 مرداد 1405 12:18
از: گور برخاسته
پستها:
48
افتخارات

جلسه سوم: چالش!
کلاس موسیقی اکنون شکلگرفته و مرتب شده بود. دیوارها و آجرها و ستونها همگی درست در جای خود قرار گرفته بودند. دانشآموزان در کلاس میان ابزارهای موسیقی نشسته بودند و هر کس یا با کنجکاوی بر سازش دست میکشید و یا با دانشآموز دیگری در مورد موسیقی خواننده موردعلاقهاش صحبت میکرد.
بلاتریکس به همه نگاهی انداخت. کلاس موسیقی همانطور بود که از یک کلاس موسیقی در مدرسه بزرگ و جادویی هاگوارتز انتظار میرفت.
خستهکننده.
بله. در میان کلاسهای مختلف و کاربردی مدرسه، کلاس موسیقی بیش از حد رمانتیک و آرام و احتمالاً خستهکننده به نظر میرسید و بلاتریکس بهتر از هر کسی این را میدانست.
ولی او موسیقی را به علتی عجیب دوست داشت. موسیقی هنری بود که در نظرش بیش از هر هنر دیگری آزاد و رها مینمود. قانونی وجود نداشت. رتبهای در کار نبود. دنیای بود درهم و بینظم و آنچنان بینظیر که حتی سوتزدن عادی یک عابر پیاده تا ارکستر جادویی هزاران سینهسرخ فلسدار در آن جای میگرفت. موسیقی دیوانه بود و همینطور بلاتریکس.
او بیشتر از آنکه قدرتمند باشد، غمگین باشد و یا جدی باشد، دیوانه بود یا حداقل این چیزی بود که دنیا فکر میکرد و البته بلاتریکس هیچ شکایتی نداشت. اصلاً دلش نمیخواست از ایدهها، نظریهها و افکارش با بقیه صحبت کند و ترجیح میداد همان زن دیوانهای باشد که دیگران فکر میکردند. اینگونه او هم مانند موسیقی آزاد بود که همانطور که دلش میخواست باشد، چون هیچ قانونی برای دیوانگان عالم وجود نداشت.
لبخند زد. وقتش بود کلاس کمی دیوانهوارتر باشد.
چوبدستیاش را بلند کرد و در هوا تکان داد. دانشآموزان مانند پر در هوا به پرواز درآمدند و همگی معلق شدند. بلاتریکس صدایش را صاف کرد و گفت:
- خب، اونجا جاتون بهتره. جایی بین هوا و زمین که به جایی تعلق نداشته باشین و بتونین تکلیف مو خوب انجام بدین... دقت کنید... آزاد باشید و یکم دیوانه. البته فقط یکم.
تکلیف این جلسه:
بیایید این جلسه کار رو سخت کنیم.
قراره با موسیقیهای پیشنهادی در این قسمت برام یک متن بنویسید که با موسیقی شما همخوانی داشته باشه. دقت کنید مهم نیست متن شما جدی یا طنز باشه و یا چه موضوعی داشته باشه. کاملاً آزاد هستید که خلاقانه عمل کنید. ولی کاملاً دقت کنید که متن شما باید با موسیقی همخوانی داشته باشه و در اون ذوب بشه.
موسیقیهای شما اینها هستند:
اهنگ یک
اهنگ دو
اهنگ سه
اهنگ چهار
بیایید این جلسه کار رو سخت کنیم.
قراره با موسیقیهای پیشنهادی در این قسمت برام یک متن بنویسید که با موسیقی شما همخوانی داشته باشه. دقت کنید مهم نیست متن شما جدی یا طنز باشه و یا چه موضوعی داشته باشه. کاملاً آزاد هستید که خلاقانه عمل کنید. ولی کاملاً دقت کنید که متن شما باید با موسیقی همخوانی داشته باشه و در اون ذوب بشه.
موسیقیهای شما اینها هستند:
اهنگ یک
اهنگ دو
اهنگ سه
اهنگ چهار
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: جمعه 16 مرداد 1405 12:18
از: گور برخاسته
پستها:
48
افتخارات

سوروس اسنیپ از اولش هم عقل درست و حسابی نداشت.
این مورد را هرکسی میتوانست از داستان زندگی اش بفهمد. در واقع هرکسی دیگری جای او بود و توسط جیمز پاتر بولی میشد، نقش پسر تنهای نیازمند توجه را برای لی لی بازی میکرد و دل دختر قصه را می ربود ولی او با غرور عجیب و بی جا قهرمان بازی درآورد و ادعای پرنس بودن داشت و همه چیز را از دست داد.
همین عقل نداشته اش هم درست در بزنگاه شوت شدن از بنگاه ناگهان به پا خواست و همان غرور و تعصب بی جا وجودش را پر کرد. به همین خاطر هم با ژستی که اصلا به او نمی آمد و بیشتر مخصوص بلاتریکس بود، برآشفت و فریاد زد:
- منو میندازی بیرون عمویی چرک؟ منو؟... میام بالاسرت پرتا (پرهایت را) قیچی موکونم!
بعد قبل از اینکه یک ابروی بلاتریکس درست بالا برود و قیافه "بهت نمیخوره این گنده معجونا جوجویی" خاصی به خود بگیرد، چوبدستی اش را بیرون کشید و به داخل بنگاه یورش برد.
بلاتریکس دستهایش را در هم گره کرد و خطاب به ورنون گفت:
- همیشه جوگیره... این لی لی هم مرد جوگیر بود! صد دفعه گفتم بابا یارو شوهرش، دامبل، دوستاش و هزار و پونصد نفر دیگه مسئولیتش رو برعهده نگرفتن، بعد تو میای میگی مرگش تقصیر منه و اینا؟! مگه گوش کرد؟ نه!... رفت معتاد شد! الانم...
جمله بلاتریکس کامل نشده بود که در بنگاه باز شد و جنازه تیکه تیکه شده سوروس اسنیپ به پرواز درآمد و درست روبروی ورنون بر زمین افتاد. رنگ از رخ ورنون و تلما پرید و با دهانی باز به جنازه خیره شدند و بعد ورنون نگون بخت که خیلی زیاد ماگل بود بالا آورد. اما این کشت و کشتار که برای بلاتریکس عادی بود، نفس عمیقی کشید و گفت:
- خب... یه جای مرگخوار خالی شد... ورنون جونم؟ قشنگم؟... میشه اون ور تر بالا بیاری؟... ام... میگم بالا آوردنت تموم شد... میخوای مرگخوار شی؟ یه جا اسنیپ قشنگ خالی داریم ها!
تلما با حالت چندشی از ورنون و محتویات معده اش دور شد و به سمت بلاتریکس آمد. عصبی و ترسیده گفت:
- میگم فهمیدی چی شد؟... یارو با مهر وزارت خونه اومده تو بنگاه من! الانم یکی از مشتریامو کشته!... یعنی چی آخه؟ مگه میشه؟!... این مرده ها!
بلاتریکس نوک پایی به جنازه اسنیپ زد و جواب داد:
- اره مرده دیگه!... ولی میدونی خوشم اومد... یارو عجیب کثیفه ولی خوب اسنیپ رو کشت!
تلما با ناباوری گفت:
- تو اصلا ناراحت نیستی؟... ناراحت هیچی! برات مهم نیست؟!
بلاتریکس سرش را تکان داد و گفت:
- نه برای چی مهم باشه!... حتما اسنیپ اذیتش کرده و اونم کشتتش! منم کسی اذیتم کنه میکشمش!
تلما آب دهانش را قورت داد. اصلا بلاتریکس و خونسردی عجیبش را درک نمیکرد. در نظر او اینکه کسی از سمت وزارتخانه اینقدر راحت کسی را کشته بود قابل قبول و حتی قابل باور نبود.
- یا مرلین... من الان برم وزارتخونه شکایت کنم؟ برم پیش لرد سیاه؟... من چیکار کنم؟
- راه نجاتت منم!
ناگهان صدایی محکم طنین انداخت و مانند خورشیدی درخشان به ابرهای تیره و تار زندگی تلما تابید. هر سه و نیم نفر ( بلاتریکس، ورنون، تلما، محتویات معده ورنون) به سمت صدا برگشتند. فرد صاحب صدای هیکلی چهار شانه و سری بسیار استوانه ای داشت. کلاه و پیراهن سبز بر تن داشت و عکس چند برگ بر پیراهنش بود. برخلاف هرپو شدیدا بوی گیاهان معطر و تمییزی میداد. فرد عجیب که صورتی بسیار سفید داشت کمی جلو آمد و گفت:
- من سدر صحت ام!... به هرپو بگین... اومدم بشورمش!
این مورد را هرکسی میتوانست از داستان زندگی اش بفهمد. در واقع هرکسی دیگری جای او بود و توسط جیمز پاتر بولی میشد، نقش پسر تنهای نیازمند توجه را برای لی لی بازی میکرد و دل دختر قصه را می ربود ولی او با غرور عجیب و بی جا قهرمان بازی درآورد و ادعای پرنس بودن داشت و همه چیز را از دست داد.
همین عقل نداشته اش هم درست در بزنگاه شوت شدن از بنگاه ناگهان به پا خواست و همان غرور و تعصب بی جا وجودش را پر کرد. به همین خاطر هم با ژستی که اصلا به او نمی آمد و بیشتر مخصوص بلاتریکس بود، برآشفت و فریاد زد:
- منو میندازی بیرون عمویی چرک؟ منو؟... میام بالاسرت پرتا (پرهایت را) قیچی موکونم!
بعد قبل از اینکه یک ابروی بلاتریکس درست بالا برود و قیافه "بهت نمیخوره این گنده معجونا جوجویی" خاصی به خود بگیرد، چوبدستی اش را بیرون کشید و به داخل بنگاه یورش برد.
بلاتریکس دستهایش را در هم گره کرد و خطاب به ورنون گفت:
- همیشه جوگیره... این لی لی هم مرد جوگیر بود! صد دفعه گفتم بابا یارو شوهرش، دامبل، دوستاش و هزار و پونصد نفر دیگه مسئولیتش رو برعهده نگرفتن، بعد تو میای میگی مرگش تقصیر منه و اینا؟! مگه گوش کرد؟ نه!... رفت معتاد شد! الانم...
جمله بلاتریکس کامل نشده بود که در بنگاه باز شد و جنازه تیکه تیکه شده سوروس اسنیپ به پرواز درآمد و درست روبروی ورنون بر زمین افتاد. رنگ از رخ ورنون و تلما پرید و با دهانی باز به جنازه خیره شدند و بعد ورنون نگون بخت که خیلی زیاد ماگل بود بالا آورد. اما این کشت و کشتار که برای بلاتریکس عادی بود، نفس عمیقی کشید و گفت:
- خب... یه جای مرگخوار خالی شد... ورنون جونم؟ قشنگم؟... میشه اون ور تر بالا بیاری؟... ام... میگم بالا آوردنت تموم شد... میخوای مرگخوار شی؟ یه جا اسنیپ قشنگ خالی داریم ها!
تلما با حالت چندشی از ورنون و محتویات معده اش دور شد و به سمت بلاتریکس آمد. عصبی و ترسیده گفت:
- میگم فهمیدی چی شد؟... یارو با مهر وزارت خونه اومده تو بنگاه من! الانم یکی از مشتریامو کشته!... یعنی چی آخه؟ مگه میشه؟!... این مرده ها!
بلاتریکس نوک پایی به جنازه اسنیپ زد و جواب داد:
- اره مرده دیگه!... ولی میدونی خوشم اومد... یارو عجیب کثیفه ولی خوب اسنیپ رو کشت!
تلما با ناباوری گفت:
- تو اصلا ناراحت نیستی؟... ناراحت هیچی! برات مهم نیست؟!
بلاتریکس سرش را تکان داد و گفت:
- نه برای چی مهم باشه!... حتما اسنیپ اذیتش کرده و اونم کشتتش! منم کسی اذیتم کنه میکشمش!
تلما آب دهانش را قورت داد. اصلا بلاتریکس و خونسردی عجیبش را درک نمیکرد. در نظر او اینکه کسی از سمت وزارتخانه اینقدر راحت کسی را کشته بود قابل قبول و حتی قابل باور نبود.
- یا مرلین... من الان برم وزارتخونه شکایت کنم؟ برم پیش لرد سیاه؟... من چیکار کنم؟
- راه نجاتت منم!
ناگهان صدایی محکم طنین انداخت و مانند خورشیدی درخشان به ابرهای تیره و تار زندگی تلما تابید. هر سه و نیم نفر ( بلاتریکس، ورنون، تلما، محتویات معده ورنون) به سمت صدا برگشتند. فرد صاحب صدای هیکلی چهار شانه و سری بسیار استوانه ای داشت. کلاه و پیراهن سبز بر تن داشت و عکس چند برگ بر پیراهنش بود. برخلاف هرپو شدیدا بوی گیاهان معطر و تمییزی میداد. فرد عجیب که صورتی بسیار سفید داشت کمی جلو آمد و گفت:
- من سدر صحت ام!... به هرپو بگین... اومدم بشورمش!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: جمعه 16 مرداد 1405 12:18
از: گور برخاسته
پستها:
48
افتخارات

جلسه دوم: قصه موسیقی من
این موسیقی داستانی واقعی من است.
این موسیقی داستانی واقعی من است.
گوش کنید
بلاتریکس برای آخرین بار به بالای سرش نگاه کرد. آسمان آبی با ردی از ابرهای سفید آراسته شده بود. همیشه به آسمان مانند سقف بلندی فکر میکرد که روی دنیا کشیده شده است. انگار که همه دنیا فضایی بزرگ بود و همه آنها عروسکهای چینی کوچکی که بسیار ظریف و با جزئیات شکلگرفته بودند. دانشآموزانش فضاسازی را یاد گرفته بودند و به نظرش این قدم بزرگی بود. انگار دیگر نیستی که در مبدأ هر چیز هست را پشت سر گذاشته بودند و چیزی در آنها جریان داشت. چیزی که منتظر شکلگرفتن بود و نوتهای آغازین خلقت را مینواخت.
نگاهش را از آسمان گرفت و به چشمهای همه نگاه کرد. هر کس موسیقی خاص خود را در چشمهایش داشت. انگار نوتهای موسیقی مانند ستارههایی که در آسمان برق میزدند در روح افراد برق میزدند. هر ستاره خاطرهای را روشن میکرد. هر درخشش نشانهای از غم، شادی، آرزو یا فقدانی بود که روح فرد را شکل میداد. بلاتریکس همه آنها را میشنید و میدانست در اوج پیچیدگیشان هر کدام منحصربهفرد و زیبا هستند.
نفس عمیقی کشید. وقتش بود کلاس شکل بگیرد و او موسیقیهای روحها را بشنود. پژواکهایی که باید در محیطی بسته بهآرامی شنیده میشدند و دست راهزن باد را باید از آنها دور میمانند که در هیاهوی رفتن و گذشتن گم نشوند.
چوبدستیاش را درآورد و به سمت فضای خالی بالای سرش گرفت. سنگها از میان خلأ شکل گرفتند و انگار میدانستند کجا باید باشند به هم میپیوستند و فضا آرام و بیصدا شکل میگرفت. در میان برافراشته شدن دیوارها، شکلگرفتن لبهها و بالارفتن ستونها، ناگهان موسیقی تازه شدت گرفت. شاید اثر سنگها بود یا فضایی که داشت محصور میشد و آزادی را میگرفت یا شاید چشمهایی بود که به بلا دوخته شده بود، بلاتریکس نمیدانست. ولی موسیقی از روحش نواخته میشد.
Wakin' up worthless
Should've worked up the courage to kill myself
Did I deserve this?
Should've worked up the courage to kill myself
Did I deserve this?
احساس غم همیشه در وجودش جادویی قدرتمند بود. گاهی آنقدر قوی بود که احساسات دیگر را در برمیگرفت و خفه میکرد. آنقدر قوی که فکر میکرد شاید بهتر است به هر قیمتی دیگر این احساس را نداشته باشد و آنقدر غمگین میشد که حتی نمیتوانست خود را رها کند.
The Mona Lisa that sits upon my shelf
I wasn't privy to purpose
I wasn't really the perfect candidate
Younger me would let it go to waste
I wasn't privy to purpose
I wasn't really the perfect candidate
Younger me would let it go to waste
شاید حتی مواقعی که روح و جسمش هم متعلق به لرد بود هم احساس تعلق نمیکرد. احساس میکرد که نمیدانست کجاست و گاهی میانه هر جایی که بود میایستاد و از خود میپرسید که آیا واقعاً میداند کجاست؟ این راهش بود؟ واقعاً باید اینجا میبود؟
گاهی گم میشد و گاهی فراموش میکرد که گم شده است.
My inhibitions are gone
I had to do it the hard way
And you were right all along
I was addicted to heartache
I was addicted to loving lies that I was told
I'd rather die alone than have to live in the darkness
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
And you were right all along
I was addicted to heartache
I was addicted to loving lies that I was told
I'd rather die alone than have to live in the darkness
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
سقف کلاس تقریباً شکلگرفته بود و موسیقی فریاد میکشید.
این او بود. کسی بود که راه سخت را انتخاب کرده بود. راه درد و رنج را انتخاب کرده بود و پذیرفته بود که قلبش بارهاوبارها بشکند تا جایی که دیگر دردی احساس نکند. تا جایی که زندگی بدون درد حتی دیگر قابلتصور نباشد.
آری. این خود او بود.
I guess that I'm tired
Of lookin' for peace that I've been promised
Of lookin' for peace that I've been promised
ستونها به سقف وصل میشدند و دست بلاتریکس دور چوبدستی میلرزید. شاید کمتر کسی باور میکرد که او هم در زندگیاش آرامش میخواسته است. حتی اگر آرامشش خاص خودش بود و رنگ سیاهی داشت؛ ولی باز هم آرامشش را میخواست. برایش جنگیده بود، شکنجه شده بود و حتی کشته بود که به دستش بیاورد و هرگز متعلق به او نشده بود.
The friends I admired
Have all grown up and turned to liars
They tell me they get it
They overheard I'm doing fine
Goodbye's a lonely hill to have to climb
کلاس تقریباً شکلگرفته بود. نیشخند پر دردی زد. او بارها از تپههای خداحافظی بالا رفته و فهمیده بود که آنها تنها صخرههایی هستند که باید بهتنهایی از آنها بپرد. آدمها را رها کرده بود و رها شده بود. به او گفته بودند که نباید متنفر باشد و باید ببخشد و رها کند و او هرگز یاد نگرفته بود رها کند. شاید برای همین هم هنوز روی تپههای خداحافظی ایستاده بود. او بلد نبود رها کند و از صخره بپرد. راه سخت را انتخاب کرده بود و با غم تنهاییاش تنها بر لبه صخره ایستاده بود.
My inhibitions are gone
I had to do it the hard way
And you were right all along
I was addicted to heartache
I was addicted to loving lies that I was told
I'd rather die alone than have to live in the darkness
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
کلاس برپا شده بود و صداها به اوج رسیده بودند. انگار هر سطر به دیوارهای سنگی میخورد و دوباره به سمت بلاتریکس برمیگشت و صدها بار تکرار میشد.
او تنها یک راه را بلند بود. به سختیاش عادت کرده بود و مهم نبود که زجرش میداد. به درد، به شیوه نابودی دنیا، به ویرانی شخصیتش عادت کرده بود و این چیزی بود که از او " بلاتریکس" میساخت.
موسیقی که تمام شد، چوبدستیاش را پایین آورد و به دانشآموزان نگاه کرد.
وقت آن بود که میان فضایی که شکلگرفته بود موسیقی خودشان را بنوازند.
تکلیف جلسه دوم:
با استفاده از متن یک آهنگ یک متن با موضوع دلخواه بنویسید. دقت کنید که اکنون که فضاسازی با موسیقی را یاد گرفتهاید باید بیشتر با موسیقی یکی شوید و از این ابزار برای گفتن داستانتان استفاده کنید. متن ای موسیقی همان گفتههای متن شماست پس در متن خود از مکالمه استفاده نکنید.
دقت کنید حتماً لازم نیست؛ مانند متن کلاس احساسات خود را توصیف کنید. میتوانید یک اتفاق را توصیف کنید و از متن موسیقی برای کمک به توصیف اتفاق و فضاسازی استفاده کنید.
با استفاده از متن یک آهنگ یک متن با موضوع دلخواه بنویسید. دقت کنید که اکنون که فضاسازی با موسیقی را یاد گرفتهاید باید بیشتر با موسیقی یکی شوید و از این ابزار برای گفتن داستانتان استفاده کنید. متن ای موسیقی همان گفتههای متن شماست پس در متن خود از مکالمه استفاده نکنید.
دقت کنید حتماً لازم نیست؛ مانند متن کلاس احساسات خود را توصیف کنید. میتوانید یک اتفاق را توصیف کنید و از متن موسیقی برای کمک به توصیف اتفاق و فضاسازی استفاده کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: جمعه 16 مرداد 1405 12:18
از: گور برخاسته
پستها:
48
افتخارات

سلام به همگی...
تکالیفتونو عالی انجام داده بودید و من هم از خوندن متنها و هم از گوشدادن به موسیقی هاتون لذت بردم. خب... بیایید نقد تکالیفتون رو بخونیم و چون در روز تولدم دارم متنهاتون رو میخونم به همه تون کادو داده و نمرههای خوبی دادم!
تکالیفتونو عالی انجام داده بودید و من هم از خوندن متنها و هم از گوشدادن به موسیقی هاتون لذت بردم. خب... بیایید نقد تکالیفتون رو بخونیم و چون در روز تولدم دارم متنهاتون رو میخونم به همه تون کادو داده و نمرههای خوبی دادم!
دملزا رابینز از گروه گریفیندور: 15(14+1)
اول از همه به انتخاب موسیقیت آفرین میگم! خیلی موسیقی زیباییه و خب متعلق به یک انیمه شاهکاره و جز بینظیر بودن انتظار دیگه ای نمیشه داشت! داستانت جالب بود و آفرین که از شخصیت مرلین و نبودش استفاده کردی و یک سناریو جدید خلق کردی که به نظرم کار خلاقانه ایه. آفرین.
اما... انتخاب موسیقیات برای فضاسازی خوب نیست و بذار درستتر بگم، متن ات با موسیقیت همخوانی زیادی نداره. بیا یه بار دیگه موسیقی رو گوش کنیم. نواهای چنگ شروع موسیقی، پیانو که با آرامش نواخته میشه و صداهای ملایم پس زمینه که کاملش میکنن و اوج میگیرن که همراهش باشند، همه نشونه احساسی بودن موسیقیه و برای هماهنگی با متن باید متن ات رو احساسیتر مینوشتی. یعنی چی؟ یعنی مثلاً بیای از احساس سرگشتی مرلین، احساس شادی دملزا برای پیداکردنش، احساس خستگی هردو بهتر حرف بزنی. اینجوری انسجام متن هم بیشتر میشد و یک داستان کوتاه گوگولی داشتیم. این همون فضا سازیه. اتفاقات همونن. فقط داریم بیشتر در مورد احساسات و حالتها صحبت میکنیم که خواننده ما رو بهتر درک کنه. البته فضاسازی فقط همین نیست و به توصیف محیط هم برمیگرده که تو توصیف مرلین وقتی دملزا پیداش میکنه خیلی خوب کار کردی. اینکه نشسته، بی هدف رو زمین خط میکشه و بی حوصله است خیلی برای خواننده مشخصه.
توی تکلیف بعدیت منتظرم برام بیشتر از احساسات و افکار هم درگیر کنی.
موفق باشی!
لیلی اوانز از گریفیندور: 16(15+1)
انتخاب موسیقیت هوشمندانه بود! دوسش داشتم. این موسیقی دقیقاً آدم رو به یاد حال هوای جشن بالماسکه میندازه و خیلی تصور متنی که نوشته بودی رو آسون کرد. فضاسازی رو خوب انجام داده بودی! آفرین!
ولی متنت کمی زود پیش رفت و با یک پایان نسبتاً باز به پایان رسید. میتونستی سالن رقص رو بهتر توصیف کنی. پلههای مرمرین، چلچراغی بزرگ، صدای خنده و بادبزنهای خانمها، پیشخدمتهایی که با صورتهای بیحس و سرد نوشیدنیهایی در لیوانهای بلند به دیگران تعارف میکنند و توصیفات بسیار زیاد دیگه ای که میتونن به زندهبودن بیشتر متن کمک کنند. میتونستی کمی در مورد افرادی که باهاش رقصیدن صحبت کنی مثل:
مرد خیلی ساکت بود و جز چند کلمه دیگه چیز دیگه ای بهم نگفت. من بعد از دور چهارم رقص دستمو کشیدم که ازش جدا بشم ولی اون ناگهان دستمو به سمت خودش کشید و بوسید. قلبم لرزید. یک ثانیه ایستادم و خوشحال بودم که چهره رنگ پریدهام از پشت ماسک پیدا نیست. دستمو پس کشیدم و لبخند معذبی زدم. باید جیمز رو سریعتر پیدا میکردم.
من این توضیحات رو خیلی ساده نوشتم که فقط یک مثال پیش پا افتاده بزنم. تو میتونی کاملاً با ویژگیهای متفاوتر و بیشتر وصفش کنی.
منتظر خوندن تکالیف بعدیات هستم. موفق باشی.
میرتل وارن از ریونکلاو: 20
همه چی کامل بود و متن با موسیقی همخوانی کامل داشت. ممنونم.
ویندا روزیه از اسلیترین: 17(16+1)
انتخاب موسیقیت قشنگ بود. منو یاد سریال خرم سلطان انداخت و واردشدنش بهعنوان ملکه به دربار و متن شما هم همین احساس باشکوه رو داشت. دختری که بالاخره از سایهها بیرون اومد و تاج شکوه رو بر سر گذاشت!
البته من دوست داشتم روند متنت کمی آهستهتر باشه. موسیقی خوبی اینجا داریم و اگر خوب بهش گوش کنی یه جوری میتونیم بگیم گام بندی داره. انگار صحنه اسلوموشن شده و قهرمان با هر تکه از موسیقی یه قدم جلوتر میاد و خواننده رو شگفتزده میکنه. میدرخشه و ارزش خودشو ثابت میکنه. این مورد بهتر بود تو داستانت با توصیفات بیشتر و کمی طولانیتر خودشو نشون میداد و موسیقی رو کامل میکرد.
به نظرم استعدادش رو داری. منتظر خوندن تکلیف بعدیات هستم. موفق باشی.
روزالین اورست از گریفیندور: 20
موسیقی متن خیلی با متن هماهنگ بود. خیلی خوب تونستم انگشتان خسته رو که پیانو میزدن تصور کنم. میل به کمالگرایی و رسیدن به بالای قله اورست رو خیلی خوب تصور کردم و ازش لذت برم. نوشتهات بسیار زیبا بود. آفرین و موفق باشی!
لیلی لونا پاتر از ریونکلاو: 15 (14+1)
متنت خیلی قشنگ بود. خیلی شروع و پایان خوبی داشت و وقایع رو خیلی خوب وصف کرده بودی. سرعت اتفاقات مناسب بود و توصیفات و فضاسازیات قشنگ بود. تنها یک مشکل وجود داشت. موسیقیات به متن نمیومد. موسیقیات خیلی آرام و یکنواخت بود و به نظرم به یک موسیقی غمگین یا دارک تر نیاز داشتی که متنت رو ارتقا بده. چیزی که حس فقدان رو نشون بده.
کارت خیلی آسونه! فقط دنبال موسیقیهای مرتبط برگرد و ببین آیا به متن میخورن یا نه؟ منتظر تکلیف بعدیت هستم. موفق باشی!
فلور دلاکور از گریفیندور: 18
متن ات قشنگ بود. موضوع جالبی انتخاب کرده بودی که کاملاً با حال و هوای موسیقیات همخوانی داشت و ازش لذت بردم. فقط چند جا در متن اشکال نگارشی داشتی که با چند بار مرور متن کاملاً حل میشه و عالی میشی. موفق باشی!
ربکا از ریونکلاو: 20
متن ات بی نقص بود. خیلی ازش لذت بردم. نه مکالمهای و نه شخصیتی و ما همه با خوندن متن فروریختیم و آوار رو تجربه کردیم. چیزی که شاید خیلی از ما داریم در سکوت این روزها تجربه میکنیم و امیدوارم ازش زنده بیرون بیاییم. همه ما...
موسیقیات هم بسیار زیبا بود و همخوانی داشت. استعداد خوبی داری. منتظرم نوشته هاتو بخونم.
در مورد آپلود کردن من کاری که خودم انجام میدم رو پله پله بهت میگم. اول موسیقیات رو دانلود کن. سایتهای ایرانی بهترن از این نظر ولی خب سایتهای خارجی هم باشن اوکیه. یکم در این قسمت شاید مجبور بشی چند سایت رو بگردی که بتونی امکان دانلود رو پیدا کنی.
بعد در گوگل سرچ کن آپلود فایل. چند سایت برات میاره که اینا میان این فایل تو رو برات تبدیل به لینک میکنن. بعضیاشون رایگانن و بعضیاشون پولی اند که رایگانها رو دقت کن بعضی اوقات نوشته فقط لینک برای یک هفته معتبره. اونا رو انتخاب نکن. سایتهای رایگانی هستند که لینک همیشگی میدن و قشنگ تو سرچ صفحه اول میان. فایل موسیقی تو میبری اونجا و اونها بهت یه لینک میدن.
تاداااا! الان لینک موسیقیتو داری!
تلما هلمز از گریفیندور: 20
متن زیبا، موسیقی بی نظیر، داستان عالی.
از اینکه چقدر قلمت پختهتر شده خیلی خوشحالم. واقعاً همون غم و فقدان رو که موسیقی بود درک کردم. عالی!
ریتا اسکیتر از اسلیترین: 16(15+1)
داستانت خیلی خوب شروع شد و به نظرم با موسیقیات هم همخوانی جالبی داشت. انتخاب موسیقیات خیلی خوب بود! خیلی قشنگ بود!
ولی داستانت درست در اوجش تمام شد. دوست داشتم ببینم میرتل چرا اونجوری شده یا با یه پاراگراف بیشتر یه پایان جمع و جور براش رقم بزنی که متن ات اینجوری خیلی منسجمتر و قشنگتر میشد. پس بیا به روند داستان بیشتر دقت کنیم. یه شروع، ادامه یا اوج و پایان و البته باید سعی کنیم سرعت متنمون تغییر نکنه. یعنی یک پایان خیلی سریع همیشه تو ذوق میزنه و متن رو لنگ میکنه.
مورد آخر در مورد تقسیم بندی پاراگراف هاست. یکم اینجا اشکال نگارشی وجود داره. متنهای که داریم توصیف میکنیم که در مورد یک موضوعاند یا توصیفها به هم مرتبطاند نمیخواد بینشون اینتر بزنی و میتونن در یک پاراگراف در کنار هم قرار بگیرند. در این مورد اگر باز مشکلی داشتی بهم پیام بده که باهم تمرینش کنیم!
موفق باشی!
آنابل انتویسل از هافلپاف: 17 (16+1)
متن ات رو قشنگ نوشته بودی و از آهنگ ساز مورد علاقه من هم موسیقی رو انتخاب کرده بودی که باعث شد خیلی خوشم بیاد. اینکه در مورد نتهای موسیقی هم در متن ات صحبت کرده بودی به نظرم جالب بود. میتونستن نباشن ولی اضافه کردنشون به متن جالب دراومد و خوشم اومد!
فقط جمله انتهایی متن ات فکر کنم کامل نشده بود و اگر ویرایشش میکردی بهتر میشد. منتظر تکالیف بعدیت هستم! موفق باشی!
میانگین امتیازات:
هافلپاف: 5.6
اسلیترین: 11
گریفیندور: 17.8
ریونکلا: 18.3
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: جمعه 16 مرداد 1405 12:18
از: گور برخاسته
پستها:
48
افتخارات

به نظر من خانواده "مقدس" پاتر و دوستانشون کلا نماد و الگوی تقلب برتر هستند!
متقلب رتبه اول: هری پاتر
اصلا کسی میتونه از این بشر دروغ گو تر و متقلب تر باشه؟ قدرتش مال هورکراکس لرده، ورد هاشو میده هرمیون براش اجرا کنه، دامبلدور دقیقا میگه بهش چیکار کنه و خانواده ویزلی در مواقع خطر براش قربانی میشن! بعد همه افتخارشو به اسم خودش نوشته! اخه جوجه زخمی تو خودت دقیقا چیکار کردی؟
متقلب رتبه دوم: جیمز پاتر
بچه رو ببین بابا معلومه چی بوده. ایشون رسما اسنیپ رو شکنجه میکرده، خودنما بوده، چند تا بچه خنگ تر از خودش رو مجاب میکنه برن تغییر شکل بدن و با گرگینه ای بازی بازی کنن که رسما هیچی اون زمان دست خودش نیست! بعد میگه ما میخواستیم کنارش باشیم! عمویی اون خودشم یادش نمیاد! یه قانون تو مدرسه نمونده اینا نشکسته باشن! بدتر از همه اینکه لیلی که عاشق اسنیپ بوده رو راضی میکنه زنش بشه!!!... این ادم با این ویژگی ها جدا ادم خوبه قضیه است؟!
متقلب شماره سه: لیلی پاتر
این خانوم قشنگ مثل شوهرش نمونه گول زدن بقیه است. از احساسات اسنیپ سوءاستفاده کرده و بعد میشینه شکنجه اسنیپ رو با خنده نگاه میکنه و آخرش هم میره زن قلدر مدرسه میشه!... بعد هم این طلسم محافظت هری پاتر به نظرم خیلی مسخره مونده روش. آقا اتاق کوچیک بوده، به هرحال اتاق بچه بوده، طلسم اول میخوره به مادر. اصلا شاید خودشو سپر محافظ هری هم حتی نکرده باشه... کسی چه میدونه؟! اینم به نظرم یکی از تقلبهاشه!
الگوی انتخابی:
هری پاتر!
یه عینک بذار، مظلوم باش، زخمی باش، موهاتو شلخته کن! همین!
بعد هم بقیه برات هزارتا کار میکنن و تو هم به اسم خودت ثبتش میکنی و چون خیلی گناه داری و خودت نمیتونستی و این حرفها!
تبلیغش هم خیلی ساده است. یه سریال ترکی میسازیم به اسم " هری گل". توش هری مثلا بدبخته و هی بلا سرش بیاد و اخرش ییهو قوی و پولدار و همچی بشه. خود مردم ازش الگو میگیرن هیچ، تازه حتی قیافه شون رو شبیه به هری میکنن!
متقلب رتبه اول: هری پاتر
اصلا کسی میتونه از این بشر دروغ گو تر و متقلب تر باشه؟ قدرتش مال هورکراکس لرده، ورد هاشو میده هرمیون براش اجرا کنه، دامبلدور دقیقا میگه بهش چیکار کنه و خانواده ویزلی در مواقع خطر براش قربانی میشن! بعد همه افتخارشو به اسم خودش نوشته! اخه جوجه زخمی تو خودت دقیقا چیکار کردی؟
متقلب رتبه دوم: جیمز پاتر
بچه رو ببین بابا معلومه چی بوده. ایشون رسما اسنیپ رو شکنجه میکرده، خودنما بوده، چند تا بچه خنگ تر از خودش رو مجاب میکنه برن تغییر شکل بدن و با گرگینه ای بازی بازی کنن که رسما هیچی اون زمان دست خودش نیست! بعد میگه ما میخواستیم کنارش باشیم! عمویی اون خودشم یادش نمیاد! یه قانون تو مدرسه نمونده اینا نشکسته باشن! بدتر از همه اینکه لیلی که عاشق اسنیپ بوده رو راضی میکنه زنش بشه!!!... این ادم با این ویژگی ها جدا ادم خوبه قضیه است؟!
متقلب شماره سه: لیلی پاتر
این خانوم قشنگ مثل شوهرش نمونه گول زدن بقیه است. از احساسات اسنیپ سوءاستفاده کرده و بعد میشینه شکنجه اسنیپ رو با خنده نگاه میکنه و آخرش هم میره زن قلدر مدرسه میشه!... بعد هم این طلسم محافظت هری پاتر به نظرم خیلی مسخره مونده روش. آقا اتاق کوچیک بوده، به هرحال اتاق بچه بوده، طلسم اول میخوره به مادر. اصلا شاید خودشو سپر محافظ هری هم حتی نکرده باشه... کسی چه میدونه؟! اینم به نظرم یکی از تقلبهاشه!
الگوی انتخابی:
هری پاتر!
یه عینک بذار، مظلوم باش، زخمی باش، موهاتو شلخته کن! همین!
بعد هم بقیه برات هزارتا کار میکنن و تو هم به اسم خودت ثبتش میکنی و چون خیلی گناه داری و خودت نمیتونستی و این حرفها!
تبلیغش هم خیلی ساده است. یه سریال ترکی میسازیم به اسم " هری گل". توش هری مثلا بدبخته و هی بلا سرش بیاد و اخرش ییهو قوی و پولدار و همچی بشه. خود مردم ازش الگو میگیرن هیچ، تازه حتی قیافه شون رو شبیه به هری میکنن!
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: جمعه 16 مرداد 1405 12:18
از: گور برخاسته
پستها:
48
افتخارات

صحنه عجیبی بود.
بلاتریکس که پست سر ورنون روی جارو نشسته بود. عصبانی بود و با تمام شدت داشت کت چهارخانه ورنون را میکشید و فریاد میزد:
- عسلم ترمز کن! ترمز! ع... عقب مانده! ترمز کن!
ورنون که معلوم بود اولین بارش است روی جارو نشسته، نمیتوانست ران های چاقش را روی دسته جارو کنترل کند و به سمت چپ کج شده بود. سیبیلهایش در باد تکان میخورد و چشمهای دکمه ای اش از شدت وحشت گشاد شده بود.
- خب ترمزش کجاست؟... آآآآییی دارم سر میخورم!
در همان لحظه که ابرفورٍث با نارضایتی در را باز کرده بود، دمزا روی میز دمبلدورها نشسته بود، میرتل با تعجب روی سقف جا خوش کرده بود و بز ابرفورث داشت زوزه میکشید، جارو به همراه بلاتریکس وحشت زده و ورنون کج شده به خانه ابرفورث رسید. ولی از آنجا که جارو ترمز بریده بود، ورنون و بلاتریکس با سرعت تمام از کنار ابرفورث و در باز رد شده و وارد خانه شدند و در کسری از ثانیه به میز دامبلدور رسیده و با جیغ همزمان سواران جارو و دمزا به میز برخورد کرده و همگی در هم پیچیدند.
ابرفورث فریاد زد:
- مگه خونه من باند فروده؟.... میزمو داغون کردین!
بلاتریکس اولین نفری بود که بلند شد و خرده های چوب میز و جارو را از میان موهایش تکاند.
- عسلمم... خوبی؟... اخی... پایه میز رفته تو دهنت؟... بذار...ریموبیو!.... خب دیدی در اومد؟ بیا بلند شو!
ورنون گیج که تازه پایه میز تازه از حلقش در آمده بود، از جایش بلند شد و گفت:
- خب... کلید صندوقچه اینجاست؟... کلید اسنپ...
بلاتریکس با بیشترین سرعت ممکن دستش را روی دهان ورنون گذاشت و با از میان دندانهای چفت شده اش زمزمه کرد.
- عسلم! خفه شو... تو به جای هاگوارتز اوردیمون اینجا!... رانندگیت افتضاحه عسلم! بعدم اون اسنیپه نه اسنپ!
دمزا با شنیدن کلمه کلید و صندوقچه از میان خورده های چوب طلوع کرد و فریاد زد:
- چی شما هم؟... شما هم دنبال صندوقچه اسنیپ هستید؟ چرا؟
بلاتریکس دستش را از رروی دهان ورنون برداشت و ورنون که از شدت بی اکسیژنی غش کرده بود ، در گوشه ای رها کرد. نگاهی از بالا به پایین به دمزا انداخت و گفت:
- این سوال منه! خود سوروس برام نامه نوشته که اگر مرد، برم کلید رو بردارم چون توی صندوقچه اش یه چیزیه که به دردم میخوره!... من اول گفتم برم دنبال کلید و بعد هم صندوقچه رو از مغازه بردارم!
دمزا یک قدم جلو آمد و گفت:
- اصلا خود اسنیپ مغازه رو برای ما گذاشته و هرچی هم توی مغازه هست مال منه! خودمم میرم دنبال کلید صندوقچه!
قبل از اینکه اوضاع جنگی شده و بلاتریکس دمزا را بمباران کند، میرتل از میان سقف نازل شد و گفت:
- وایسین! من یه فکری دارم!
بلاتریکس که پست سر ورنون روی جارو نشسته بود. عصبانی بود و با تمام شدت داشت کت چهارخانه ورنون را میکشید و فریاد میزد:
- عسلم ترمز کن! ترمز! ع... عقب مانده! ترمز کن!
ورنون که معلوم بود اولین بارش است روی جارو نشسته، نمیتوانست ران های چاقش را روی دسته جارو کنترل کند و به سمت چپ کج شده بود. سیبیلهایش در باد تکان میخورد و چشمهای دکمه ای اش از شدت وحشت گشاد شده بود.
- خب ترمزش کجاست؟... آآآآییی دارم سر میخورم!
در همان لحظه که ابرفورٍث با نارضایتی در را باز کرده بود، دمزا روی میز دمبلدورها نشسته بود، میرتل با تعجب روی سقف جا خوش کرده بود و بز ابرفورث داشت زوزه میکشید، جارو به همراه بلاتریکس وحشت زده و ورنون کج شده به خانه ابرفورث رسید. ولی از آنجا که جارو ترمز بریده بود، ورنون و بلاتریکس با سرعت تمام از کنار ابرفورث و در باز رد شده و وارد خانه شدند و در کسری از ثانیه به میز دامبلدور رسیده و با جیغ همزمان سواران جارو و دمزا به میز برخورد کرده و همگی در هم پیچیدند.
ابرفورث فریاد زد:
- مگه خونه من باند فروده؟.... میزمو داغون کردین!
بلاتریکس اولین نفری بود که بلند شد و خرده های چوب میز و جارو را از میان موهایش تکاند.
- عسلمم... خوبی؟... اخی... پایه میز رفته تو دهنت؟... بذار...ریموبیو!.... خب دیدی در اومد؟ بیا بلند شو!
ورنون گیج که تازه پایه میز تازه از حلقش در آمده بود، از جایش بلند شد و گفت:
- خب... کلید صندوقچه اینجاست؟... کلید اسنپ...
بلاتریکس با بیشترین سرعت ممکن دستش را روی دهان ورنون گذاشت و با از میان دندانهای چفت شده اش زمزمه کرد.
- عسلم! خفه شو... تو به جای هاگوارتز اوردیمون اینجا!... رانندگیت افتضاحه عسلم! بعدم اون اسنیپه نه اسنپ!
دمزا با شنیدن کلمه کلید و صندوقچه از میان خورده های چوب طلوع کرد و فریاد زد:
- چی شما هم؟... شما هم دنبال صندوقچه اسنیپ هستید؟ چرا؟
بلاتریکس دستش را از رروی دهان ورنون برداشت و ورنون که از شدت بی اکسیژنی غش کرده بود ، در گوشه ای رها کرد. نگاهی از بالا به پایین به دمزا انداخت و گفت:
- این سوال منه! خود سوروس برام نامه نوشته که اگر مرد، برم کلید رو بردارم چون توی صندوقچه اش یه چیزیه که به دردم میخوره!... من اول گفتم برم دنبال کلید و بعد هم صندوقچه رو از مغازه بردارم!
دمزا یک قدم جلو آمد و گفت:
- اصلا خود اسنیپ مغازه رو برای ما گذاشته و هرچی هم توی مغازه هست مال منه! خودمم میرم دنبال کلید صندوقچه!
قبل از اینکه اوضاع جنگی شده و بلاتریکس دمزا را بمباران کند، میرتل از میان سقف نازل شد و گفت:
- وایسین! من یه فکری دارم!
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: جمعه 16 مرداد 1405 12:18
از: گور برخاسته
پستها:
48
افتخارات

جوهر؟ چک!
قلم پر رواننویس؟ چک!
نور کم و عاشقانه؟ چک!
شستن دستهای خونی؟ چک!
بلاتریکس سرش را تکان داد. همه چیز آماده بود. موهایش را گوجهای بالای سرش جمع کرد و پشت میز نشست. آستینهایش را بالا زد و با احترام فراوان دفترچه را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.
- سلام دد... اوه... اممم... اربابا نمیدونم این هورکراکس شما چند سالشه ولی احتمالاً زیر هیجده سال هستین... پس سلام اربابا...
بلاتریکس منتظر ماند؛ ولی برخلاف کتاب دوم هیچ جملهای ظاهر نشد و کسی جوابش را نداد. بلاتریکس دوباره امتحان کرد.
- اربابا؟... تام جونیور ارباب؟... کسی اون تو هست؟... الو... الوووووووو... حاجی؟... عمویی؟
هیچ جوابی ظاهر نشد. بلاتریکس آهی کشید و صندلی تکیه داد. با نقشهای دقیق و ریسک بسیار این دفترچه را به دست آورده بود و باورش نمیشد نمیتواند با هورکراکس درون دفترچه حرف بزند. فکر میکرد میتواند با این دفترچه کارهای زیادی بکند و رسماً یک نسخه اختصاصی و پریمیوم لرد را برای خودش داشته باشد. اما درست زمانی که میخواست دفترچه را ببندد، کلمات ظاهر شدند.
- اصل. عکس قدی.
بلاتریکس با تعجب فراوان به سه کلمه ظاهر شده نگاه کرد. بعد ناگهان فکری به ذهنش رسید و شروع به نوشتن کرد.
- بله متوجه شدم اربابا! میخواهید بدونین من اصلی هستم یا همون اصیل هستم. باید بگم که من خون...
کلمات عوض شدند.
- اوه مای گاد... فور ریل؟!... میگم اصل بده. بعدم عکس قدی.
بلاتریکس چند بار پلک زد. گیج شده بود.
- ببخشید اصل چیه؟
- اولین بارته؟... آه... همیشه نوبا رو جذب میکنم... بیین اصل یعنی اسم، سن و لوکیشن.
- ببخشید... خب سن با "ُس" هستش، اصل با "ٌص" نوشته میشه.
- وایی چقدر مامان طور... خوشم اومد!
بلاتریکس با لبهای آویزان به دفترچه زل زد. این نسخه از لرد را نمیتوانست درک کند. انگار داشت با یک نوجوان واقعی حرف میزد. با خودش فکر کرد شاید واقعاً باید دفترچه را پس میداد.
کلمات دوباره ظاهر شدند.
- چی شدی؟ قطعی؟... دایل آپی؟
دفترچه را با سختی زیاد به دست آورده بود و اگر لرد میفهمید که او به هورکراکس هایش دست زده حسابی عصبانی میشد و مجازات سختی برایش در نظر میگرفت. پس باید شانسش را امتحان میکرد.
- دایل آپ نمیدونم چیه... ولی اسمم بلاتریکسه، چهل و خوردی سالمه و از لندنم. الان تو هاگوارتزم.
- بلا... اسمت خوشگله. خب... خب ببینیم خودت هم مثل اسمت خوشگلی یا نه. عکس قدی میخام.
بلاتریکس دیگر داشت خل میشد. مگر این یک دفترچه نبود؟ چگونه باید عکسش را به لرد نوجوان نشان میداد؟
- این که عکس نمیگیره! این یه دفترچه است! عکس قدی چیه؟
- اه خدا... چقدر جوجو... خخخخخخخ... ببین جوجو میری جلو آینده. یه آینه بزرگ که قدت معلوم باشه. بعد دفترچه رو میگیری جلوش. من خودم عکس میگیرم ازت.
- ببخشید برای چی میخوایین؟
- دختر خوبببب... دختر خوبببب... من باید ببینمت دیگه!
بلاتریکس که با این کلمات بعضی از خاطرات نوجوانی خود را به یاد آورده بود، عقی زد. چارهای نبود. دفترچه را برداشت و از جایش بلند شد. بعد از کمی گشتن در راهروهای هاگوارتز بالاخره آینهقدی قدیمی را پیدا کرد. جلواش ایستاد و درحالیکه حس یک احمق تمامعیار را داشت، دفترچه را مقابل آینه گرفت. یک ثانیه گذشت و صدای تیک کوچکی را شنید. بلافاصله دفترچه را برگرداند و منتظر کلمات شد.
- موهای فر دوست. قدت رو دوست. اوکی... خب الان میتونیم حرف بزنیم.
بلاتریکس آهی از سر آسودگی کشید و با بیشترین سرعت ممکن به میزش برگشت.
- خب اربابا... راستش من یه سری نقشه برای هاگوارتز دارم و از اونجایی که شما هم در هاگوارتز تجربه خوبی دارید فکر کنم بتونین کمکم کنین...
- اول از خودت بگو. میخوام بشناسمت دختر خوبببببب.
- ارباب! اخه چیزی برای شناختن نیست! همه چی رو در مورد من میدونین!... من میخوام در مورد شما بدونم اصلاً!
- اولاً که نسخه بزرگسالی ام میدونه. من نمیدونم. دوم که ببین من مشهورم. همه منو میشناسن. ببین همه. دیگه معرفی نمیخوام ولی... ببین اگر این رابطه رو میخوای باید برام هزینه کنی. باید بذاری بشناسمت دخترررر خوببببب... وگرنه بای فور اور!
بلاتریکس لبهایش را به هم فشار داد و سعی کرد بر اعصابش مسلط باشد. این لرد نوجوان زیاد از حد روی اعصابش بود و داشت به مرز تحملش میرسید. چند نفس عمیق دیگر کشید. باید روی خوشش را نشان میداد.
- خب ارباب قبوله. باید در مورد خودم بنویسم. ام... من آدمیام که وقتی خیلی خشونت میخوان سراغش میان. خیلی خشنم. خیلی بی رحمم. البته بعضی موقع ها ( مثل الان) دوست دارم با پنبه سر ببرم... یعنی با یه لبخند خوشگل و آرامش تمام حریفمو از پا درمیارم. واسه همین هم بهم میگن آدم دوقطبی هستم...
- این چرت و پرتها چیه؟ اون چیزهایی رو بگو که خودم نمیدونم!
بلاتریکس لحظهای ایستاد. چیزهایی بود که هرکسی در موردش نمیدانست و تا حالا از آنها با کسی حرف نزده بود.
- خب... من برای همه کارهام نقشه میریزم؛ ولی خیلیها فکر میکنن عصبانی و بی فکرم. من خیلی لرد رو دوست دارم... ام... یعنی همون شما... و حاضرم براش دنیا رو نابود کنم حتی اگر خودم جز نابودی باشم. به نظرم بیشتر مرگخوارا تنبلن و دوست دارم با یکم شکنجه ادبشون کنم... خیلی از روابط انسانی چیزی نمیفهمم برای همینم دوست یا پت یا همراهی ندارم... ارباب؟... ارباب؟؟
دفترچه چیزی ننوشت و سفید ماند. بلاتریکس با ناامیدی به دفترچه خیره شد. شاید زیادی خودش را توضیح داده بود و به چیزهایی اشاره کرده بود که کمتر کسی میدانست یا حتی برایش مهم بود. شاید حتی برای این لرد نوجوان عجیب هم چنین اطلاعاتی مسخره و بهدردنخور بود. آهی کشید. شاید باید دفترچه را میبست.
درست در همان لحظه کلمات روی دفترچه ظاهر شدند.
- چیزهای جالبی گفتی... ولی بذار بگم من ازت چی میدونم... به نظرم تو فقط خشونت رو درک میکنی و این زبانیه که با دنیا صحبت میکنی. شاید واقعاً جز خشونت احساسات احساس دیگه ای نداری. به هدفت خیلی پایبندی و این چیزیه که خیلی قدرتمندت میکنه. تو نمیترسی. تو کارهای عجیب میکنی. کارهای سخت و اگر یه جایی احساس کنم که ماموریت های مرگخوارانم زیادی سخته تو رو همراهشون میفرستم؛ چون فکر میکنم تو کسی هستی که مرزی نداره. تو مرگخوار خوبی هستی بلا... میخوام اینو بدونی.
بلا لبخند نزد. حتی شاد هم نشد. اما احساس آرامش میکرد و احساس میکرد بالاخره درک شده است. کسی رنگهای نقاشی وجودش را آنطور که بود میدید و این احساس قبولشدن را داشت. نفس عمیقی کشید. درست جایی بود که میبایست باشد.
شروع به نوشتن کرد.
- ممنونم ارباب. راستش میخواستم در مورد استراتژیهای جدیدم باهاتون صحبت کنم. من میگم که بهتره...
-استراتژی رو ول کن... یه ***** برام میفرستی؟ ببین چقدر ازت تعریف کردم!
بلاتریکس با قیافه پوکر دفترچه را بست و قلمش را کنار گذاشت. با همان قیافه پوکر به سمت در رفت، چند لحظه ایستاد و بعد برگشت. چوبدستی اش را در آورد و به سمت دفترچه گرفت.
- کروشیو!
آهی کشید و سرش را تکان داد.
باید واقعاً دفترچه را پس میداد.
قلم پر رواننویس؟ چک!
نور کم و عاشقانه؟ چک!
شستن دستهای خونی؟ چک!
بلاتریکس سرش را تکان داد. همه چیز آماده بود. موهایش را گوجهای بالای سرش جمع کرد و پشت میز نشست. آستینهایش را بالا زد و با احترام فراوان دفترچه را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.
- سلام دد... اوه... اممم... اربابا نمیدونم این هورکراکس شما چند سالشه ولی احتمالاً زیر هیجده سال هستین... پس سلام اربابا...
بلاتریکس منتظر ماند؛ ولی برخلاف کتاب دوم هیچ جملهای ظاهر نشد و کسی جوابش را نداد. بلاتریکس دوباره امتحان کرد.
- اربابا؟... تام جونیور ارباب؟... کسی اون تو هست؟... الو... الوووووووو... حاجی؟... عمویی؟
هیچ جوابی ظاهر نشد. بلاتریکس آهی کشید و صندلی تکیه داد. با نقشهای دقیق و ریسک بسیار این دفترچه را به دست آورده بود و باورش نمیشد نمیتواند با هورکراکس درون دفترچه حرف بزند. فکر میکرد میتواند با این دفترچه کارهای زیادی بکند و رسماً یک نسخه اختصاصی و پریمیوم لرد را برای خودش داشته باشد. اما درست زمانی که میخواست دفترچه را ببندد، کلمات ظاهر شدند.
- اصل. عکس قدی.
بلاتریکس با تعجب فراوان به سه کلمه ظاهر شده نگاه کرد. بعد ناگهان فکری به ذهنش رسید و شروع به نوشتن کرد.
- بله متوجه شدم اربابا! میخواهید بدونین من اصلی هستم یا همون اصیل هستم. باید بگم که من خون...
کلمات عوض شدند.
- اوه مای گاد... فور ریل؟!... میگم اصل بده. بعدم عکس قدی.
بلاتریکس چند بار پلک زد. گیج شده بود.
- ببخشید اصل چیه؟
- اولین بارته؟... آه... همیشه نوبا رو جذب میکنم... بیین اصل یعنی اسم، سن و لوکیشن.
- ببخشید... خب سن با "ُس" هستش، اصل با "ٌص" نوشته میشه.
- وایی چقدر مامان طور... خوشم اومد!
بلاتریکس با لبهای آویزان به دفترچه زل زد. این نسخه از لرد را نمیتوانست درک کند. انگار داشت با یک نوجوان واقعی حرف میزد. با خودش فکر کرد شاید واقعاً باید دفترچه را پس میداد.
کلمات دوباره ظاهر شدند.
- چی شدی؟ قطعی؟... دایل آپی؟
دفترچه را با سختی زیاد به دست آورده بود و اگر لرد میفهمید که او به هورکراکس هایش دست زده حسابی عصبانی میشد و مجازات سختی برایش در نظر میگرفت. پس باید شانسش را امتحان میکرد.
- دایل آپ نمیدونم چیه... ولی اسمم بلاتریکسه، چهل و خوردی سالمه و از لندنم. الان تو هاگوارتزم.
- بلا... اسمت خوشگله. خب... خب ببینیم خودت هم مثل اسمت خوشگلی یا نه. عکس قدی میخام.
بلاتریکس دیگر داشت خل میشد. مگر این یک دفترچه نبود؟ چگونه باید عکسش را به لرد نوجوان نشان میداد؟
- این که عکس نمیگیره! این یه دفترچه است! عکس قدی چیه؟
- اه خدا... چقدر جوجو... خخخخخخخ... ببین جوجو میری جلو آینده. یه آینه بزرگ که قدت معلوم باشه. بعد دفترچه رو میگیری جلوش. من خودم عکس میگیرم ازت.
- ببخشید برای چی میخوایین؟
- دختر خوبببب... دختر خوبببب... من باید ببینمت دیگه!
بلاتریکس که با این کلمات بعضی از خاطرات نوجوانی خود را به یاد آورده بود، عقی زد. چارهای نبود. دفترچه را برداشت و از جایش بلند شد. بعد از کمی گشتن در راهروهای هاگوارتز بالاخره آینهقدی قدیمی را پیدا کرد. جلواش ایستاد و درحالیکه حس یک احمق تمامعیار را داشت، دفترچه را مقابل آینه گرفت. یک ثانیه گذشت و صدای تیک کوچکی را شنید. بلافاصله دفترچه را برگرداند و منتظر کلمات شد.
- موهای فر دوست. قدت رو دوست. اوکی... خب الان میتونیم حرف بزنیم.
بلاتریکس آهی از سر آسودگی کشید و با بیشترین سرعت ممکن به میزش برگشت.
- خب اربابا... راستش من یه سری نقشه برای هاگوارتز دارم و از اونجایی که شما هم در هاگوارتز تجربه خوبی دارید فکر کنم بتونین کمکم کنین...
- اول از خودت بگو. میخوام بشناسمت دختر خوبببببب.
- ارباب! اخه چیزی برای شناختن نیست! همه چی رو در مورد من میدونین!... من میخوام در مورد شما بدونم اصلاً!
- اولاً که نسخه بزرگسالی ام میدونه. من نمیدونم. دوم که ببین من مشهورم. همه منو میشناسن. ببین همه. دیگه معرفی نمیخوام ولی... ببین اگر این رابطه رو میخوای باید برام هزینه کنی. باید بذاری بشناسمت دخترررر خوببببب... وگرنه بای فور اور!
بلاتریکس لبهایش را به هم فشار داد و سعی کرد بر اعصابش مسلط باشد. این لرد نوجوان زیاد از حد روی اعصابش بود و داشت به مرز تحملش میرسید. چند نفس عمیق دیگر کشید. باید روی خوشش را نشان میداد.
- خب ارباب قبوله. باید در مورد خودم بنویسم. ام... من آدمیام که وقتی خیلی خشونت میخوان سراغش میان. خیلی خشنم. خیلی بی رحمم. البته بعضی موقع ها ( مثل الان) دوست دارم با پنبه سر ببرم... یعنی با یه لبخند خوشگل و آرامش تمام حریفمو از پا درمیارم. واسه همین هم بهم میگن آدم دوقطبی هستم...
- این چرت و پرتها چیه؟ اون چیزهایی رو بگو که خودم نمیدونم!
بلاتریکس لحظهای ایستاد. چیزهایی بود که هرکسی در موردش نمیدانست و تا حالا از آنها با کسی حرف نزده بود.
- خب... من برای همه کارهام نقشه میریزم؛ ولی خیلیها فکر میکنن عصبانی و بی فکرم. من خیلی لرد رو دوست دارم... ام... یعنی همون شما... و حاضرم براش دنیا رو نابود کنم حتی اگر خودم جز نابودی باشم. به نظرم بیشتر مرگخوارا تنبلن و دوست دارم با یکم شکنجه ادبشون کنم... خیلی از روابط انسانی چیزی نمیفهمم برای همینم دوست یا پت یا همراهی ندارم... ارباب؟... ارباب؟؟
دفترچه چیزی ننوشت و سفید ماند. بلاتریکس با ناامیدی به دفترچه خیره شد. شاید زیادی خودش را توضیح داده بود و به چیزهایی اشاره کرده بود که کمتر کسی میدانست یا حتی برایش مهم بود. شاید حتی برای این لرد نوجوان عجیب هم چنین اطلاعاتی مسخره و بهدردنخور بود. آهی کشید. شاید باید دفترچه را میبست.
درست در همان لحظه کلمات روی دفترچه ظاهر شدند.
- چیزهای جالبی گفتی... ولی بذار بگم من ازت چی میدونم... به نظرم تو فقط خشونت رو درک میکنی و این زبانیه که با دنیا صحبت میکنی. شاید واقعاً جز خشونت احساسات احساس دیگه ای نداری. به هدفت خیلی پایبندی و این چیزیه که خیلی قدرتمندت میکنه. تو نمیترسی. تو کارهای عجیب میکنی. کارهای سخت و اگر یه جایی احساس کنم که ماموریت های مرگخوارانم زیادی سخته تو رو همراهشون میفرستم؛ چون فکر میکنم تو کسی هستی که مرزی نداره. تو مرگخوار خوبی هستی بلا... میخوام اینو بدونی.
بلا لبخند نزد. حتی شاد هم نشد. اما احساس آرامش میکرد و احساس میکرد بالاخره درک شده است. کسی رنگهای نقاشی وجودش را آنطور که بود میدید و این احساس قبولشدن را داشت. نفس عمیقی کشید. درست جایی بود که میبایست باشد.
شروع به نوشتن کرد.
- ممنونم ارباب. راستش میخواستم در مورد استراتژیهای جدیدم باهاتون صحبت کنم. من میگم که بهتره...
-استراتژی رو ول کن... یه ***** برام میفرستی؟ ببین چقدر ازت تعریف کردم!
بلاتریکس با قیافه پوکر دفترچه را بست و قلمش را کنار گذاشت. با همان قیافه پوکر به سمت در رفت، چند لحظه ایستاد و بعد برگشت. چوبدستی اش را در آورد و به سمت دفترچه گرفت.
- کروشیو!
آهی کشید و سرش را تکان داد.
باید واقعاً دفترچه را پس میداد.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: جمعه 16 مرداد 1405 12:18
از: گور برخاسته
پستها:
48
افتخارات

جلسه اول: فضای بی مرز
آهنگی که باید شنید
کلاس موسیقی جادویی تنها یک عنوان فراموش شده بود. سالها بود که به علت نامعلومی دیگر در هاگوارتز برگزار نمیشد و در چوبی کلاسش که در بالای یکی از برجها قرار داشت همیشه بسته بود. اگرچه در زمان بستهشدنش شایعاتی بر سر زبانها افتاد؛ ولی بهمرور زمان فراموش گشت و سازهای جادویی جز برای مراسم رسمی و جشنها به کار گرفته نشد. در میان رفتن به کلاسهای "دفاع در برابر جادوی سیاه" و "کوییدیچ" و هزاران کلاس محبوب و مشهور، موسیقی خاموش شد و جز یک تابلوی قدیمی در میان عنوانهای هاگوارتز دیگر نشانی از آن نبود.
تا وقتی که آن اتفاق عجیب افتاد.
بلاتریکس لسترنج، یکی از شرورترین مرگخواران لرد سیاه، کلاس را بر عهده گرفت. این اتفاق مانند صدای زنگی در اتاق ساکت پخش شد و کلاس موسیقی جادویی از میان غبار مرگ برخاست و موضوع بحث همه گروهها و دورهمیها شد.
اینکه شخصیت بلاتریکس و پیشینه جادوییاش هیچ ارتباطی با این کلاس نداشت بیشتر از همه چیز نگرانکننده و مبهم بود. بعضیها میگفتند این کلاس تنها پوششی برای کارهای سیاه و شرورانه اوست و بعضی دیگر میگفتند که عاقبت زندگی در مرگخواران او را دیوانه کرده است که حاضر شده به درسدادن در چنین کلاسی روی بیاورد. اما جز این شایعات که همگی بر حسب حدس و گمان بودند، هیچکس بهدرستی نیت بلاتریکس لسترنج را از درسدادن در هاگوارتز و آن هم چنین کلاسی درک نمیکرد و خود بلاتریکس نیز در مورد شایعات و پرسشها ساکت مانده بود و هیچ واکنشی نداده بود.
این شایعات و کنجکاویها در مورد کلاس موسیقی جادویی در زمان برگزاری اولین جلسه به اوج خود رسید. دانشآموزان همگی زودتر از موعد دم در کلاس جمع شدند و صف کسانی که برای دیدن بلاتریکس و کلاسش آمده بودند تا پلههای برج هم ادامه پیدا کرد. در کلاس بسته بود و در تابلویی بالای در نوشته بود که در زمان شروع کلاس باز خواهد شد. در میان دانشآموزان منتظر، همهمه برپا بود. برخی میترسیدند و عدهای آماده بودند که در صورت حمله بلاتریکس به آنها فرار کنند و خودشان را نجات دهند. برخی نیز با لحنی مسخره در مورد کلاس شوخی میکردند و به نظرشان وجود این کلاس برای هاگوارتز بیمعنی بود. ولی تقریباً همه دانشآموزان کنجکاو بودند و همه میخواستند بدانند چه چیزی پشت آن درهای بسته انتظارشان را میکشد.
بالاخره عقربههای ساعت به مقصد رسیدند و زمان شروع کلاس رسید.
درها باز شد و همگی بهسرعت وارد کلاس شدند و در همان ورودی بر سر جای خود ایستادند. سکوت مانند رودی نامرئی جاری شد و هرکس را که وارد کلاس میشد در خود غرق نمود.
کلاس ایوان سنگی بزرگی بود و خالی بود.
بله تمام کلاس کاملاً خالی بود.
نه صندلی در کار بود و نه ساز موسیقی دیده میشد. کلاس حتی دیوار یا سقف هم نداشت. بلاتریکس در میانه ایوان ایستاده بود. در پشت سرش سبزی جنگل ممنوعه، آبی آسمان و لکههای ابرمانند نقاشی زیبا به چشم میخورد. باد میان موهایش میوزید و شنل سیاهش مانند بادبانی کوچک در پشتش در احتراز بود. دستهایش را در هم گرهکرده بود و نگاهش آرام بود. چند لحظه به بچهها نگاه کرد و بعد نگاهش را به اطراف انداخت. زمین کوییدیچ، برج و باروهای دیگر قلعه هاگوارتز، کلبه هاگرید، دریاچه و چمنهای سرسبز محوطه، همه در زیر پایشان گسترده بود. نفس عمیقی کشید و باد را میان ریه هاش جا داد. احساس زندهبودن، آن هم در چنین جایی، عجیب مینمود.
دوباره به سمت دانشآموزان چرخید. چوبدستیاش را بالا برد و به سمت در گرفت. در کلاس با شدت بسته شد و تعدادی که توانسته بودند وارد شوند را در خود حبس کرد.
با صدایی که میکوشید از صدای باد بلندتر باشد، شروع به صحبت کرد:
- این کلاس یه کلاس عادی نیست. قرار نیست اینجا یاد بگیرید که گیتار بزنید و یا سوتزدن تمرین کنید. اینجا قراره یاد بگیرید از یکی از قدیمیترین جادوهای زمانه استفاده کنید. موسیقی.
جلوتر آمد و به محیط اطرافش اشاره کرد.
- درست مثل این کلاس که هیچ مرزی نداره، جادوی موسیقی هم همینطوره. قبل از وجود همه ما، صداها وجود داشتند و بعد از همه ما باز هم وجود خواهند داشت و ادامه پیدا میکنند. در همه چیز میتونید موسیقی رو پیدا کنید. حتی در سکوت. شما از اول زندگیتون تا لحظات آخر باهاش سروکار دارید. از لالاییهای مادرتون، آهنگهای جشن تولدتون، سرودهای مهدکودکتون تا آهنگهای جنگ و مرثیههای خاکسپاریتون. همگی شکلی از موسیقی هستند و اولین کاری که میکنند اینه که به اتفاقات زندگی ما رنگوبو میبخشند. اونها هستند که باعث میشوند یک اتفاق شاد و یا غمگین و یا ترسناک به نظر بیاد. چیزی که بهش میگیم موسیقی متن. این موسیقی متن بهقدری در فضاسازی شما مهمه که گاهی میتونید باهاش کاملاً سرنوشت رو عوض کنید. میتونید قهرمان داستان رو یک بزدل بیسروپا نشون بدین و یک بزدل بی سر و پا رو قهرمان کنید. این یک جادوی قدرتمند و میتونید قویترین و وحشتناکترین قسمت قضیه کجاست؟... همه اون رو گوش میدهند و میپذیرند که جادو از درونشون عبور کنه.
به چشمان دانش آموزان زل زد و حرف آخرش را زد.
- حالا شما کلاسی دارید که هیچ مرزی نداره، فضایی نداره. بیایید با هم فضاسازی کنیم.
تکلیف این جلسه:
یک موسیقی متن انتخاب کنید (بیکلام باشد) و یک متن مناسب (بیشتر از 500 کلمه) براش بنویسید. موضوع آزاده ولی موضوع و اتفاقات و فضاسازی شما باید مناسب با موسیقی انتخابی شما باشه. هدف این تکلیف استفاده مناسب از موسیقی متنه و شما باید بتونید فضاسازی مناسب رو با کمک موسیقی انجام بدید.
یک موسیقی متن انتخاب کنید (بیکلام باشد) و یک متن مناسب (بیشتر از 500 کلمه) براش بنویسید. موضوع آزاده ولی موضوع و اتفاقات و فضاسازی شما باید مناسب با موسیقی انتخابی شما باشه. هدف این تکلیف استفاده مناسب از موسیقی متنه و شما باید بتونید فضاسازی مناسب رو با کمک موسیقی انجام بدید.
اطلاعات تکمیلی:
آهنگ این متن، از فیلم هابیت و ساخته هاوارد شور هستش و اینجا یه بیوگرافی کوچولو ازش میذارم.
هاوارد لسلی شور (به انگلیسی: Howard Leslie Shore) زاده ۱۸ اکتبر آهنگساز و رهبر ارکستر برجسته کانادایی و برنده جایزه اسکار است.
شور برای بیش از ۹۰ فیلم موسیقی متن نوشته است و از برجستهترین آهنگسازان معاصر فیلم به شمار میآید. وی با دیوید کراننبرگ، مارتین اسکورسیزی، پیتر جکسون، و تیم برتون سابقه همکاری داشته و از آثار او میتوان به موسیقی سکوت برهها، امتیاز، سهگانه ارباب حلقهها، دار و دستههای نیویورکی، هوانورد، رفتگان، هوگو و سهگانه هابیت اشاره کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج