جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 09:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


جو حاکم بر خانه‌ی ریدل، از روزهای قبل سنگین‌تر شده بود.
راهروهای تاریک گویی کشیده تر شده و دراز تر به نظر می‌رسیدند. دیوارهای تیره سرد تر از پیش بودند. مدتی می‌شد که دیگر خبری از خنده‌های سر میز شام بر سر شکارها و شنکجه‌های لیسا، نبود. گلدان‌های رز سیاه که در جای‌جای عمارت چیده شده بودند، تشنه مانده و هر روز پژمرده‌تر می‌شدند. مدتی می‌شد که در عمارت جز صدای بال مگس‌ها و گام‌های نامطمئن و لرزانی که در راهروها رفت‌ و آمد می‌کردند، صدای دیگری شنیده نمی‌شد.

- ارباب!

ردای تیره‌ی لرد سیاه پشت سرش روی زمین کشیده می‌شد. او آهسته و با وقار حرکت می‌کرد؛ اما توجهی به بلاتریکسی که با گام های کوچک و سریع او را دنبال می‌کرد، نیز نمی‌کرد.

- ارباب یه لحظه بهم گوش کنین...

لرد سیاه از حرکت ایستاد. ذرات هوا در کنار او نیز از حرکت ایستادند و برای لحظه‌ای، زمان در عمارت به حالت سکون درآمد‌. لرد سیاه به سمت صدای شکسته‌ی بلاتریکس برگشت‌. چهره‌اش تغییری نکرد‌. همچنان آرام بود. آزردگی ناشی از شکست اخیرشان در برج لندن، در برابر محفل ققنوس را بازتاب نمی‌داد. در واقع چهره‌ی لرد، هیچ‌گاه چیزی را بازتاب نمی‌داد.

بلاتریکس چیزی نگفت. اگر هم می‌گفت، گوش لرد سیاه به او نبود. ذهنش در حال محاسبه بود. دلیل شکست‌شان از محفل ققنوس به راستی چه بود؟

محفل ققنوس... آن دایره‌ی به‌ درد نخور و ضعیف با آن اعضای غریبش. به آنها رحم نکرده بود. شمار اعضای محفل ققنوس را که کشته و یا تا حد مرگ شکنجه کرده بود، از دستش در رفته بود. حتی زمانی که یکی از وفادارترین یارانش به او التماس کرده بود از جان آنها بگذرد، این کار را نکرده بود. پس چرا هیچوقت تمام نمی‌شدند؟ چرا هنوز ایستاده بودند؟ چرا هنوز مانند زخمی قدیمی و چرک‌کرده، گهگاهی سر باز می‌کردند و مایه‌ی زحمتش می‌شدند؟

- اتاق جلسات، لسترنج. ما نیز دقایقی دیگر آنجا خواهیم بود و می‌خواهیم تک‌تکِ مرگخواران را، چه زنده و چه مرده، آنجا نشسته بر سر میز ببینیم.

صدای برهم کوبیده شدن در، آخرین صدايی بود که به گوش رسید.

دقایقی بعد، بزرگترین اتاق عمارت

سکوت، خفقان آور بود. مانند ماری بینشان می‌خزید، دور گردنشان می‌پیچید، نفسشان را در سینه می‌برید و کمرشان را یخ می‌کرد.

تک‌تک مرگخواران بر سر میز نشسته بودند و تک‌تکشان، رنگ به رخ نداشتند. کراوات دراکو کج بسته شده، و موهای ویولا شبیه جنگل روی سر کجول شده بود. تلما آرام روباهش را نوازش می‌کرد؛ اما نگاهش به او نبود. چشمانش به جایی نامعلوم خیره بودند.

لرد سیاه بر سر میز نبود. کنار شومینه ایستاده بود و به آتش زمردین چشم دوخته بود.

"ما چیزی داریم که تو هیچوقت نمی‌تونی داشته باشیش! چیزی که هیچوقت نمی‌تونی بفهمیش!" صدا مانند زنگوله‌ای مزاحم در ژرفای ذهنش طنین می‌انداخت. جوانکی خام، خانه‌ای کوچک، نوزادی که باعث دردسرش شده بود.

مزخرف بود. هیچ "چیزی" وجود نداشت‌. دلیل شکست لرد سیاه فقط یک چیز بود؛ تعلل کرده بود. در غیر آن صورت، قطعا همه‌چیز گونه‌ای دیگر ورق می‌خورد.
- مرگخواران.

صدایش بلند نبود، نیاز نبود اینگونه باشد. پیروانش مانند عروسک‌هایی کوکی و از پیش تنظیم شده، به او چشم دوختند. چهره‌هایشان ناگهان عاری از هرگونه احساس شده بود. تهی بودند، مانند کاغذی سفید، آماده برای دریافت دستور.

- مرگخوارانی را که مسبب شکست‌مان در نبرد برج می‌دانستیم، به مجازاتی که سزاوارشان بود، محکوم کردیم. اما باید بدانید این کافی نیست! باید مطمئن شویم که این اتفاق، هرگز تکرار نشود.

مشکل باید ریشه کن می‌شد. یک بار برای همیشه، محفل قفنوس باید فرو می‌ریخت.

اعضای محفل همه جوان بودند. همه احمق بودند. فکر می‌کردند می‌توانند دنیا را در کلمات زیبا و بی‌معنی خلاصه کنند؛ اما اکنون عده‌‌ی کثیری از آنها، خودشان و آرمان‌هایشان، تبدیل به سنگی مرمرین و تلی از خاک، شده بودند.

لرد سیاه بچه نبود. او می‌دانست دنیای واقعی، افسانه‌ی پریان نیست که در آن، نیروی عشق ناجی همه شود‌. پس چرا؟ چرا طلسم کمانه کرده بود؟ چرا جادوگران و ساحرگانی که شخصا تعلیم داده بود، پیاپی شکست می‌خوردند؟

اگر فقط احتمالی کوچک وجود داشت که می‌توانست محفل را در هم خرد کند چه؟ اگر کوچکترین شانسی بود که آن رویای واهی را برای همیشه از دنیای جادوگران پاک کند، آن کار را می‌کرد. دنیایی می‌ساخت بر پایه‌ی شایستگی، اصالت و قدرت. دنیایی که در آن برگی بی اجازه و اطلاع او، از شاخه نمی‌افتاد. دنیایی که در آن همه چیز کنترل شده بود، همه چیز قابل پیش‌بینی بود. هر چیز غیر ضروری‌ای حذف می‌شد. هر احساسی فراموش می‌شد.

دنیایی بی‌عیب و نقص.

لرد سیاه آن کار را می‌کرد. او برنامه داشت حذف موارد غیر ضروری را از همان لحظه آغاز کند.
- آخرین زنجیره‌های ثبات محفل را در هم بشکنید. تنهاترین و ضعیف‌ترین مانع را از سر راهمان برای همیشه بردارید. تنها در آن صورت، خادمان لایقی برای تاریکی هستید.

لرد سیاه، اکنون در بالاترین صندلی میز نشسته بود.
- آنان سرشار از عیب‌اند، سرشار از لکه‌های کوچک و بزرگ. آنان بی‌نظمی هایِ مخربی‌اند که دنیای پیش روی‌مان را تهدید می‌کنند، رستگاری ما را به خطر می‌اندازند.

کسی چیزی نگفت. کسی سوالی نکرد. سکوت مانند خمیری، کِش آمد و مانند برفی سنگین و سرد، بر سرشان ریخت. اتاق مانند مردابی راکد بود که ممکن بود هر لحظه، جانوری وحشتناک از آن سر بر آورد.

- مرگخواران! "عشق" را از آنها بگیرید. هرکجا که هست، هرگونه که هست، آن را از بین ببرید و مطمئن شوید کوچکترین اثری از آن باقی نمانده است. آن لحظه است که تاریکی چیره و برای همیشه جادوان خواهد شد.
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

تاپیک انجمن
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه


- لعنت سالازار بهت، بسه دیگه! چندین روزه ما همینطور نشستیم اینجا و تو فقط میگی خواهیم دید چه خواهد شد! خب کِی خواهیم دید پس؟

غول نسبتا کوچکی که به نمایندگی از کله اگزوزی، در دوره هشتصد و چهل و ششم مذاکرات بر سر عروسک‌های صورتی و ماگ‌های استنلی حاوی شیر برتی‌بات های غنی، حضور پیدا کرده بود، اهمیت چندانی به کلافگی اهالی هاگوارتز نمی‌داد.
- شما متوجه نیستی عزیز. جناب کله اگزوزی باید پیشنهاد های هر دو طرف رو با دقت زیاد بررسی کنن و بعد تصمیم بگیرن.

پلک چپ لرد سیاه دچار پرش شده بود. چندین روز بود که جزایر جاوایی، تبدیل به صحنه‌ای صورتی و چندش‌آور از وسایل صورتی‌تر و حتی چندش‌آور تر شده بود. دلیلش هم چیزی نبود جز تلاش گروه‌های مختلف برای راضی کردن کله‌اگزوزی به کارهای مختلفی همچون هم‌گروهی شدن با آنها یا به کل، ترک بازی!

لرد سیاه لردی بود بسیار صبور؛ اما قدح صبرش دیگر لبریز شده و اندیشه نمی‌کرد.
- حیف که قول داده‌ایم در طول این تعطیلات کسی را نکشیم، وگرنه الان بزرگترین قطعه‌ات انگشت شصت پایت بود.
- من که انگشت شصت پا ندارم.
- دقیقا!

غول کمی خودش را جمع و جور کرد؛ اما از رو نرفت.
- به هرحال باید صبر کنین تا جرزیدنت کله اگزوزی تصمیم بگیرن پیشنهاد کدوم گدوه رو می‌پسندن.

پلک راست لرد سیاه نیز دچار پرش شد و درست لحظه‌ای که تصمیم گرفته بود تمام شروط مذاکره را زیر پا گذارد و آواداکداورایی به سمت غول روانه کند، شیپورهایی از سراسر جزیره نواخته شدند. کله اگزوزی در حالی که توسط انواع غول‌های کوه‌نشین، غارنشین، بادیه‌نشین و ... اسکورت می‌شد، خرامان خرامان از بین درختان انبوه جزیره بیرون می‌آمد.

غول نماینده به سمت گروه غول‌های تازه رسیده دوید و پس از دقایقی پچ‌پچ با آنها، به سمت اهالی شاکی هاگوارتز بازگشت.
- به بیانیه ای که هم اکنون از جرزیدنت کله اگزوزی به دست-...
- خب بنال دیگه نتیجه چی‌شد؟
- این چه طرز حرف زدن با نماینده‌ی تیم مذاکره کننده‌ست؟ اصلا دیگه بهتون نمیگم نتیجه‌ی این دور از مذاکرات چی شده.

صدای "تق" بلندی شنیده شد و فرد گوینده‌ی دیالوگ دوتا قبل، با چشم‌های ضربدری شده و زبان بیرون آمده به زمین افتاد. بانو مروپ با ماهی‌تابه‌ای براق بالای سر او ایستاده بود.
- ناراحت نشو غول غارنشین مامان. حالا یه چیزی گفت دیگه. شما نتیجه رو اعلام کن.

غول نماینده که از این حجم توجه گونه‌هایش گل انداخته و خوش خوشانش شده و ذوق زده شده بود، با افاده‌ی بسیار، کاغذ سخنرانی‌اش را مجددا بالا گرفت.
- به بیانیه‌ای که هم‌اکنون جرزیدنت کله اگزوزی به بنده ارجاع فرمودند توجه کنید. پس از بررسی های بسیار شروط هر دو طرف، جرزیدنت اعلام کردند که حزب "اسلیترین" تعداد عروسک‌های خرسی کمی به ایشان پیشنهاد کردند و نه تنها تعداد ششصد عروسک کافی نیست، بلکه باید به عددی بالاتر از یک‌هزار و سیصد فکر کنند!

غول لحظه‌ای سکوت کرد تا نفسی تازه کند.
- همچنین حزب "هاگوارتز" که چهارصد لیتر شیر برتی‌بات با غلطت شصت‌درصد به ما پیشنهاد کرده بودند نیز موفق نشدند رضایت جرزیدنت را به دست بیاورند و باید بدانند که ما هیچی با غنای زیر هشتاد درصد قبول نمی‌کنیم.

غول لبخند دندان نمایی زد و دندان‌های زرد و کج و کوله‌اش را به رخ کشید.
- در ادامه هم جرزیدنت فرمودند که چون همچنان نتیجه ای در این دور حاصل نشد، مسابقه طناب‌کشی مجددا شصت روز به تعلیق در آمده و مذاکرات به دور هشتصد و چهل و هفتم و پس از بازگشت از جزایر جاوایی موکول می‌شود!
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

تاپیک انجمن
پاسخ: دفتر ناظر انجمن مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 6 خرداد 1405 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر شما ارباب!
روزتون نایس و بیوتیفول!
اربابا امکانش هست من تاپیک در بحبوحه‌ی سیاهی رو ازتون رنت کنم؟
فقط ارباب... پرداخت قسطی هم دارین؟
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

تاپیک انجمن
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 08:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه خبری راجب جامی شنیده که با هربار نوشیدن ازش، ده سال به عمرش اضافه می‌شه و به مرگخوارا دستور داده جام رو از محل نگه‌داریش، یعنی بانک گرینگوتز بدزدن. مرگخوارا هرکدوم لباس مبدل یکی از اعضای محفل رو می‌پوشن که دستور اربابشون رو انجام بدن؛ اما دست بر قضا، لیسا با لباس مبدل، لیلی پاتر شده و اسنیپ فکر میکنه که اون لیلی واقعیه.

---

لیسا همانطور که زیر لب ناسزا می‌گفت، ماسک لیلی را از صورتش کنده و به گوشه‌ای بسیار دور پرتاب کرد. پرتابی که با پرش جانانه‌ی تلما و قاپیدن ماسک پرنده نافرجام ماند.

لیسا اصلا از نافرجام ماندن پرتاب خارق‌العاده‌‌ی پنجاه امتیازی‌اش که اگر آنجا زمین کوییدیچ بود قطعا از هر سه دروازه به صورت نوبتی رد می‌شد، راضی به نظر نمی‌رسید.
- چیکار داری می‌کنی؟ تو هم حالا برای من شدی دروازه‌بان؟
- حالا تهش می‌رفت گیر می‌کرد تو شاخه‌های کجول! دو دقیقه زبونتو بگیر ببینم ایده‌ی عالیم چی بود.

لحظه‌ای سکوت برقرار شد؛ اما فقط لحظه‌ای.
- اینجا خاک سیگار، اونجا خاک سیگار... هیچ می‌دونین چقدر این لباسا گرونن؟
- ول کن اون شاخه رو! از اینهمه گیاه آزاری و پایمالی حقوق بر حق گیاهان چی به تو می‌رسه آخه؟ مگه شاخه‌ی من گردگیر لباسته؟

ویولا توجهی نکرد و به کمک برگ‌های بخت‌برگشته‌ی کجول، به پاک کردن خاک سیگار از لباسش ادامه داد.

-شکایتت رو می‌برم به دیوان عالی رتبه‌ی برگ و ریشه!

ناگهان لامپی که با سیم‌پیچ فلزی به سر تلما وصل شده بود و تلما با همان اکثر سوژه‌ها را هدایت می‌کرد، جرقه ای زد و روشن شد‌.
- کجول انقدر غر نزن دیگه... ویولا چی داشتی می‌گفتی؟
- داشتم می‌گفتم خاک سیگار! زندگیمون شده پر از خاک سیگار!

تلما بدون اینکه نگاهش را به سمت لیسا بچرخاند، ماسک لیلی را روی صورت او کوبید. لیسا از شدت ضربه به عقب پرت شد و در آغوش دلفی افتاد.
- خب ایده‌ی عالیم رو یادم اومد. ببین لیسا، سوروس باور کرده تو الان لیلی واقعی ای. برو یه لبخندی بهش بزن، عزیزمی بهش بگو؛ بلکه دربیاد از این افسردگی حاد و ما هم از خاک سیگار و آه و فغان نجات پیدا کنیم.
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

تاپیک انجمن
پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
- بذار کنار دو دقیقه اون شکلاتت رو، نمی‌فهمم چی داری میگی خب! حالا همین الان باید شکلات بخوری؟
- نه ببین، تو متوجه نیستی. این شکلات یکی از گرون قیمت‌ترین...

اما خودش، جمله‌اش را ناتمام رها کرد. چند لحظه‌ای به تلما خیره شد و ناگهان بنا به داد و فریاد کرد.
- تلما! مگه بهت نگفته بودم دیگه این گوشواره‌ها رو نندازی؟ خیلی بی‌کلاس...

قبل از آنکه جمله به پایان برسد، تلما که بوی خطر را حس کرده بود و خوب می‌دانست که اگر به ویولا فرصت دهد، باید مدتی نه چندان کم به حرف‌های بی سر و ته‌اش گوش دهد، دست ویولا را گرفت و شکلات را دوباره در دهانش چپاند.
- فقط بگو گفتی بلا چرا رفته بنگاه من؟
- داشت می‌گفت می‌خوان پروفسور اسنیپ رو زن بدن.

همان لحظه‌، بنگاه تلما:

- آخ! نکن ساحره‌ی حسابی!

سوروس درحالی که یک تکه چوب را از چشمش بیرون می‌کشید، سعی می‌کرد بلاتریکسی را که گوشه‌ی ردای او را گرفته و او را با صورت روی زمین‌ می‌کشید، متوقف کند.
- آه... چشم سوراخم به کنار... دیدی بلا؟ تلما نیست. اصلا قسمت نیست. من باید تا آخر عمر کوتاهی که بدون اون دارم، مجرد باقی بمونم. 🚬
- بیخود! الان یعنی می‌خوای با تصمیم خردمندانه‌ی من مخالفت کنی؟

سوروس دهانش را باز کرد که جوابی بدهد، اما صدایش با حرکت بلاتریکس به سمت میز تلما و کشیده شدن مجدد صورتش روی زمین، محو شد.

پس از چند لحظه سکوت، بلاتریکس که متفکرانه به پرونده‌های روی میز خیره شده بود، سوروس که حالا صورتش طرح کاشی های روی زمین را گرفته بود، را از یقه گرفته و از زمین بلند کرد.
- اینم از پرونده‌ی منحوس تو سوروس. بذار ببینم... نوشته دلیل افسردگی، عشق نافرجام به... کی؟ این اسم که خط خورده!

بلاتریکس یقه‌ی سوروس را محکم‌تر نگه داشت و چوبدستی‌اش را به بینی او چسباند.
- خودت با زبون خوش بگو ببینم، کی؟
ویرایش شده توسط ویولا ریچموند در 1405/2/4 0:46:21
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

تاپیک انجمن
پاسخ: نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- همه به دنبال درمان تاثیرات تشعشات هسته‌ای هستن، اما کی به فکر درمان دل شکسته‌ی من میفته؟

پروفسور اسنیپ، پس از گفتن این جمله و چاشنی کردن آهی بسیار جان سوز، دود غلیظی را از ریه‌هایش به بیرون فوت کرد و توجه تمام مرگخواران برای چند لحظه، از لرد سیاه به پروفسور اسنیپ معطوف گشت.
- یکیتون بره پروفسور رو آروم کنه.
- چجوری آخه؟ چی بگیم بهش؟
- من می‌دونم تلما. هر وقت کسی یه مشکلی براش پیش اومده بود باید براش یه مشکل بزرگتر درست کنی که مشکل قبلی رو یادش بره. الان نشون‌تون می‌دم.

ویولا با همان اعتماد به نفس معمول این جمله را گفته بود و به کنار پروفسور اسنیپ شتافته و قبل از اینکه پروفسور اسنیپِ وحشت‌زده موفق به فرار شود، موعظه‌اش را شروع کرده بود.
- پروفسور! چند دفعه بهتون گفته بودم این ردا رو با این کفش‌ها نپوشین؟ رنگشون اصلا به هم نمیاد!

البته ظاهرا تعریف ویولا از مشکل بزرگ با تعریف سایر مرگخواران از آن متفاوت بود. از نظر ویولا، اشکال در ترکیب رنگ‌های لباس‌ها، بزرگترین مشکل بود؛ اما از نظر سایرین، ویولا خودش یک مشکل بزرگ به حساب می‌آمد. به هرحال عملیات موفقیت‌آمیز واقع شده بود.

- ای مردک، نشستی توی اتاق من، پات رو انداختی روی پات و سیگار می‌کشی؟ نمی‌دونی من ریه‌هام ضعیفن؟ خجالت نمی‌کشی؟

مرگخواران که حواسشان پرت پروفسور اسنیپ شده بود، لرد سیاه که حالا بیگودی‌هایش را باز کرده و در حال شکایت از غلظت دود در اتاقش بود را پاک فراموش کرده بودند.
- بدهیم دخترمان دلفی همین بیگودی‌هایمان را بکند توی حلقت؟

لرد سیاه حتی با وجود ناخن‌های زرشکی و حوله‌ی صورتی‌اش هم می‌توانست در مواقع موردنیاز، یا حالا صرفا در مواردی که به پروفسور اسنیپ مربوط می‌شد، همچنان لردانه به نظر برسد.

مرگخواران مجددا در شوک رفتار لرد فرو رفته و اتاق بار دیگر در سکوتی سنگین فرو رفته بود. سکوتی که در یک لحظه، با صدای هق‌هق های نه چندان ریز و نه خیلی آرام دلفی، شکسته شد.
- ددی...؟ الان به من گفتی دخترمان؟ یعنی بالاخره من رو گردن گرفتی؟
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

تاپیک انجمن
پاسخ: یاران لرد سیاه به او می‌پیوندند (درخواست مرگخوار شدن)
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر شما لرد سیاه!
چه عمارت زیبایی دارین... برج سوم، پشت دیوار، ستون اول با چه تونالیته ای از سیاه رنگ شده؟

۱- هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهید.
والا من نمی دونم... یه شبحی دم در بود، جواب یه سری از سوال ها رو بهم تقلب رسوند. احتمالا زیباییم رو که دیده بوده بسیار متاثر شده بوده. باعث افتخارش بوده که... باشه باشه می رم سر اصل مطلب، لطفا بانو نجینی رو از من دور کنین.
آره خلاصه می گفت وقتی زنده بوده اینجا خدمت می کرده. موهاشم خیلی قرمز بود! حتی موهای شبح اش! واقعا براش ناراحتم. آخه قرمز دیگه خیلی وقته از مد افتاده.

2- مهمترین فرق دامبلدور و لرد در کتاب چیست؟
وا این چه سوالیه. دامبلدور با اون حجم از ریش شبیه حاج-... آها نباید بگم؟ باشه باشه نمی گم.
خلاصه اینکه لرد سیاه برخلاف ایشون خیلی با ابهت و باکلاسن.

3- مهمترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در مرگخواران چیست؟

می خوام سالاد هایی که کاتانا درست می کنه رو تزئین کنم!
اهم... خونه ی ریدل خیلی باکلاسه. من می خوام روز به روز به این باکلاسی اضافه کنم و مطمئن شم همیشه از محفلیا باکلاس تریم.

4- به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
نیاز به انتخاب نیست. همشون به شدت زشت و بی کلاسن.

5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟
ما که خبر نداریم.
ولی همون شبح قرمز رو یادتونه که گفتم؟ یه چیزایی راجب پیاز و سوپ پیاز و این چیزا گفت. من که نفهمیدم.

6_ بهترين راه نابود کردن يک محفلي چيست؟
...
مطمئنم جواب این سواله رو بهم گفتا... یه لحظه الان یادم میاد...
بذارین برم ازش بپرسم باز الان میام. ها...؟ نمی تونم؟

7_ در صورت عضويت چه رفتاري با نجيني خواهيد داشت؟
فلس هاشون رو شونه می کنم، به دم شون پاپیون می زنم و پیتزا هاشون رو تزئین می کنم.

8 _ به نظر شما چه اتفاقي براي موها و بيني لرد سياه افتاده است؟
مگه شما هنوز مو و بینی دارین؟ واقعا دارین؟ مو و بینی خیلی وقته دیگه از مد افتاده. بینی! واقعا چه چیز زشتی! این روزا مگه دیگه کسی هم بینیش رو نگه می داره؟ شما هم اگه نگه داشتین هرچه سریع تر برین و حذفش کنین از صورتتون.

9_ يک يا چند مورد از موارد استفاده بهينه از ريش دامبلدور را نام برده، در صورت تمايل شرح دهيد.

قبل از عهد اژدها یه دورانی بود مردم لباس های بافته شده از ریش غول ها رو می پوشیدن. سالازار شاهده خودم توی کتاب "مد و فشن جادوگران باستانی" خوندمش. درسته دامبلدور غول نیست؛ اما ریشش همون اندازه هست. اگه زمان برگردان دم دست دارین می تونیم ببریم و به به اونا بدیمش.

چه بر تو گذشت که فکر کردی اگر در فرم عضویتت بگویی خانه‌ی ما نیاز به کلاس بیشتر دارد برایت مفید است؟

"ویولای ما" شدی!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/1/31 16:44:35
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

تاپیک انجمن
پاسخ: خاطرات خانواده پاتر
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 09:40
نمایش جزئیات
آفلاین
اینا ارثیه ی مرلین بیامرز پدربزرگشه. می ترسم از دست کسی کاری بر نیاد. جینی خدا به دادت برسه.

افرادی که لایک کردند

This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

تاپیک انجمن
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1405 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب حرف بزن دیگه دختر! چند ساعته اینجا ایستادی و به ناخونات زل زدی. اگه سناریویی داری بگو؛ اگه نداری هم از صف برو بیرون کار و کاسبی ما رو کساد نکن!

ویولا با اکراه فراوان، دست از برانداز کردن ناخن هایش برداشت و آنها را از جلوی صورتش پایین آورد و به جای آنها، سر تا پای مرگ را برانداز کرد.
- رداشو نگاه کن... چقدر زشت و بی‌کلاس. چرا انقدر پاره شده؟ اصلا این پارچه مال عهد اژدهاست؟

سپس ناگهانی و بدون هشدار قبلی، جلو پرید و گوشه ی ردای مرگ را با دو انگشت و چهره ای متاسف، نگه داشت.
- تار و پود این پارچه داره از هم می‌پاشه. این چه وضعشه واقعا.

مرگ که دیگر با رها کردن نقش مرگردان صبور و مشتری‌مدار و مردم دوستی که قول داده بود در جریان تهیه مستند جان کسی را نگیرد، تنها چند لحظه فاصله داشت، ردایش را از دست ویولا کشید و فریادش به هوا رفت.
- تو چیکار ردای من داری! گفتم بیا اینجا برای مستند سناریو بده، نه که پارچه ردای منو آنالیز کن. اصلا پارچه ردای من به خودم مربوطه. دلم خواسته پاره‌پاره باشه. همینه که هست!

اما ویولا که به نظر می‌رسید اصلا فریادها و اعتراض‌های مرگ را نمی‌شنود، بی توجه به او و با آرامشی عجیب، در صحنه‌ی فیلم برداری به راه افتاد.
- آخه به اینم میگین دوربین؟ می‌دونین چند ساله دیگه کسی از لنزهای بالدار استفاده نمی‌کنه؟ طلسمی که برای پرواز روشون گذاشتن خیلی قدیمی شده. وسط فیلم برداری میفته روی سر بازیگرا.

مرگ دیگر تصمیم داشت کم‌کم داسش را بیرون بکشد.
- چیکار اون دوربین... نکن اون جعبه ها از وسایل صحنه ان!

ویولا در حالی که داشت جعبه‌های پر از وسایل را یکی‌یکی با چوبدستی به ناکجا آباد می‌فرستاد، دستش را در هوا تکان داد؛ انگار می‌خواست نشان دهد که این اتفاق اهمیت خاصی ندارد.
- نگران نباشین اینا به درد نمی‌خورن. به‌ نظر من قبل از گشتن دنبال سناریو، اول یه فکری به حال تجهیزاتتون بکنین. با این چیزای زشت که نمی‌شه مستندِ خوب ساخت.
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

تاپیک انجمن
پاسخ: مرگخواران دریایی!
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1405 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
البته که دلفی دختری بود بسیار نمونه؛ اما در این دوره و زمانه دختر نمونه بودن برای یک ساحره ی جوان نان و آب نمی‌شد. او تحت تاثیر وسوسه های تلما، حالا به وضوح دو دل شده بود و تلما هم به خوبی از این قضیه آگاه بود.
- اگه نتونیم ارباب رو سرگرم نگه داریم و یه وقت اشتباهی برن بیرون و زبون برگو لال یکی از اون محفلیا ایشونو تو این وضعیت ببینه اونوقت چی میشه؟

فریاد اعتراض کجول به هوا بلند شد.
- چرا زبون برگو لال؟ این طفلک اصلا زبون نداره!

برگو که از عصبانیت روی شانه ی کجول پا می کوبید و دستان کوچکش را در هوا تکان می‌داد، به تلما زبان درازی کرد. تلما با اخم غلیظی به برگو اشاره کرد.
- اگه زبون نداره چطوری بهم زبونک می‌ ندازه؟

دراکو که با دکمه های آستین پیراهن گل‌گلی اش درگیر بود، وضعیت را به هم ریخته و مرگخواران را در حال انحراف از هدف اصلی دید و لازم دانست دوباره دخالت کند.
- آقا اصلا زبون من لال! تلما ادامه ی حرفتو حرفتو بزن دیگه. زیاد وقت نداریما.
- درسته. کجا بودم؟ آها، دلفی، زبون دراکو لال میدونی چی میشه؟

دلفی این پا و آن پا کرد.
- نمیدونم. چی میشه؟
- همه ی اعتبار و سوابق تاریک ارباب که سال‌ها براش تلاش کردن یهویی از دست میره.
- از این بدتر! ممکنه ارباب به راه روشنایی هدایت شن!
- ممکنه بخوان برن به محفل بپیوندن!

مرگخواران یکی یکی پیازداغ ماجرا را بیشتر می‌کردند تا از راضی شدن دلفی اطمینان حاصل کنند. طولی نکشید که دلفی به بهانه ی محافظت از دستاوردهای لرد سیاه، تسلیم وسوسه های درونی و بیرونی شد.
- باشه هر کاری می‌خواین... ددی؟

دلفی چندبار مژه های تازه کاشت شده اش را به هم زد تا مطمئن شود درست می‌بیند. لرد سیاه دیگر کنار مرگخواران نبود، بلکه دست در دست معشوقه ی جدیدش، لبه ی عرشه ی کشتی ایستاده بود.
- بانوی زیبا... به من افتخار آشنایی می‌دین؟
ویرایش شده توسط ویولا ریچموند در 1405/1/27 23:44:01
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

تاپیک انجمن