جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  147 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  257 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  251 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  336 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  236 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: امروز ساعت 00:45
نمایش جزئیات
آنلاین
ملان فدات شم شما برای کمپ گریف ۱ آماده شید لطفا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.


پاسخ: کتاب‌خانه‌ی هاگوارتز
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:14
نمایش جزئیات
آنلاین
نقل قول:
گره گوار، طرف غروب از خواب سنگينی كه مانند مرگ بود بيدار شد. بر فرض هم كه مـزاحم او نمـی شدند، بی شك ديرتر از اين بيدار نمي شد زيرا به حد كافی استراحت كرده بود. مع هذا به نظرش آمـد كـه خواب او را از صدای پاهای خفه و صدای محتاط كليد در قفل در دالان مغشوش شده بود. انعكاس روشنايی تراموای برقی روی سقف و بالای اثاثه، لكه های رنگ پريده ای اينجا و آنجا می گذشت. ولـی آن پـايين كـه منطقه گره گوار بود تاريكی شب فرمانروايی داشت. برای اينكه از جريان وقايع با خبر بشود، آهسته بسوي در رفت و با نيش خود كه بالاخره به فايده آن داشت پی می برد كوركورانه اطراف خود را لمس می كرد. طرف چپش تأثير يك زخم طويل و مهيج را داشت و يك رج از پاهايش می لنگيدند. يكي از آنهـا در طـی وقـايع صبح به طرز شديدی صدمه ديده بود معجزه بود كه فقط اين يك پا اين طور شده بود، آن پا مثل يك عضو مرده دنبالش می آمد و به زمين كشيده مي شد

فرانتس کافکا“مسخ”

سرم را روی شانه‌اش تکان می‌دهم. او پیرمرد است و درک می‌کنم که خسته باشد؛ اما هنوز هم به حرف‌های من و به زمزمه‌های قلبم گوش می‌دهد.
- می‌گم بابا مرلین، چی می‌شه که تصمیم می‌گیریم بار تمام دردها را به دوش بکشیم؟

از بالای عینکش نگاهم می‌کند و لبخندی دلگرم‌کننده می‌زند.
- فرزندم، سایه‌ی درد همیشه بر دوشمان بوده و خواهد بود. اگر هیچ‌گاه تاریکی وجود نداشت، شاید ما هرگز ارزش روشنایی را نمی‌فهمیدیم.
- خب پس چرا گاهی درد را نادیده می‌گیریم و از رنج، تابلویی بی‌انتها می‌کشیم؟
- چون از روز نخست کسی به ما نیاموخت که میان درد و رنج تفاوتی هست. درد می‌تواند مهمان قلبت باشد.

با انگشتان چروکیده و لرزانش به سینه‌اش اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد.
- اما رنج خانه‌ای است که خودمان می‌سازیم و بعد سال‌ها در آن زندانی می‌شویم.

باز هم سردرگم می‌شوم. سؤال‌های زیادی از او پرسیده‌ام و می‌دانم اگر باز هم بپرسم، پاسخم را خواهد داد.
- بابا مرلینی، خیلی ازت سؤال پرسیدم... خسته شدی؟
- نه رز بابا، بپرس.
- پس چرا گاهی با رنج آن‌قدر آمیخته می‌شویم که انگار تنها دارایی‌مان در تمام جهان است؟

دستی روی سرم می‌کشد.
- رز بابا، ما گاهی آن‌قدر با دردهایمان زندگی می‌کنیم که دیگر نمی‌توانیم مرزی میان خودمان و آن‌ها پیدا کنیم. گویی رنج آرام‌آرام تبدیل به صاحبخانه می‌شود و روزی می‌رسد که وقتی در آینه نگاه می‌کنی، نمی‌دانی تصویری که می‌بینی متعلق به توست یا زخم‌هایی که این همه سال با خود حمل کرده‌ای.

بیشتر گیج می‌شوم.مستقیم به چشمانم نگاه می‌کند. فکر می‌کنم اشک‌های حلقه‌زده در چشمانم را دیده باشد؛ چون نگاهش را از من می‌گیرد و آرام ادامه می‌دهد.
- راستش را بخواهی... من هم نمی‌دانم.

به من نگاه می‌کند و مرا در آغوش می‌کشد.
- روشنایی همیشه ترسناک است، رز بابا. روشنایی با خودش تغییر می‌آورد و تغییر، ترسناک‌ترین چیزی است که یک روح خسته می‌تواند با آن روبه‌رو شود. شاید روزی در ذهن خسته‌ترین روح هم نوری کم‌جان روشن شود؛ نه آن‌قدر کوچک که بشود نادیده‌اش گرفت و نه آن‌قدر درخشان که نتوان حضورش را انکار کرد.

رهایم می‌کند و روبه‌رویم می‌ایستد.
دستان پیر و لرزانش را به هم نزدیک می‌کند؛ با کنجکاوی، چشمامانم را به انگشتانش می‌دوزم.
لحظه‌ای چیزی نمی‌بینم و بعد، نوری کم‌جان میان کف دستانش جرقه می‌زند؛ آن‌قدر کوچک است که شاید اگر پلک می‌زدم از دستش می‌دادم، اما آرام‌آرام بزرگ‌تر می‌شود. رشته‌هایی از روشنایی میان انگشتانش می‌پیچند و پیش از آنکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، گلبرگی سفید از میان نور سر برمی‌آورد.

گلی کوچک و سپید در دستانش شکوفه می‌دهد.بابا مرلین لبخند می‌زند و گل را به سمتم می‌گیرد.
- ببین رز بابا... حتی کوچک‌ترین نورها هم اگر فرصت پیدا کنند می توانند شکوفه بدهند.
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.


پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1405 18:08
نمایش جزئیات
آنلاین
تاتسوی عزیزم، اصلا خاطر خودت و کاتانای عزیز رو خدشه دار نکن!
ما به موقعش تیکه تیکه کردنشو دیدم.

افرادی که لایک کردند

فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.


پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1405 18:05
نمایش جزئیات
آنلاین
زنداییت پشت منه چی میگی؟

افرادی که لایک کردند

فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.


پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1405 18:04
نمایش جزئیات
آنلاین
جیمی جان انتخاب کن بین دمپایی ابری و دمپایی لا انگشتی ملانی کدوم دوست داری؟

افرادی که لایک کردند

فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.


پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1405 12:41
نمایش جزئیات
آنلاین
هلنای عزیزم خیلی خوشحال میشم به عنوان مهمون افتخاری تشریف بیارید سالن عمومی ما.

افرادی که لایک کردند

فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.


پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1405 07:57
نمایش جزئیات
آنلاین
اگر قول میدی بیای بابا مرلینی که بریم کوه ما.
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.


پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1405 01:14
نمایش جزئیات
آنلاین
میان این دعواییدن ها، میان آن آبی های که غیرتشان روی روح هلنا بود و آنان که قسم راستشان به ریش مرلین بود،
روزالین روی بابا مرلین بسیار حساس بود، غیرت کوهی‌اش اجازه سکوت نمی‌داد.
- آی نفس‌کش! چه کسی جرئت کرده به بابا مرلینی ما توهین کند؟

کسی روی شانه‌اش زد.
- باشه رز، ما هم می‌خوایم دعوا کنیم، ولی چرا یهو لحجت کوهی شد؟

روزالین چند ثانیه فکر کرد.
- چیز… راست میگی جیمی خب.

گلویش را صاف کرد، صاف‌تر ایستاد و دوباره همان ژست قهرمانانه را گرفت.
- آی نفس‌کش!کی جرئت کرده به بابا مرلینی توهین کنه؟

چشمانی از چهار طرف سالن ریونکلاو به او زل زده بودند. روزالین که فشار نگاه جمعیت را روی خودش حس می‌کرد، چاقوی کوچکی از جیب ردایش بیرون کشید. چاقویی صورتی با طرح هلو کیتی که بیشتر شبیه وسیله بریدن کیک تولد بود تا سلاح نبرد، آن را بالای سرش گرفت.
- آی نفس‌کش! اگر فقط ذره‌ای از خون گودریک توی رگ‌هام جاری باشه، با این شمشی…

‌به چاقو نگاه کرد.
- خب شمشیر نیست، ولی بالاخره. اصلا ببینم کی گفت برای مرلین به این نازی زن روحی بگیریم؟مگه زن کمه تو این دنیا؟اصلا ما میخوایم یکی دیگرو بگیریم.


در این میان طلسمی به سمت روزالین پرتاب شد که در آن دعواییدن ها و ریش دراز مرلین مشخص نبود چه بود.
- کی جرئت کرده سمت خواهر کوهی من طلسم پرتاب کنه؟ قودا!

تاتسو که غرور سامورایی‌اش سخت جریحه‌دار شده بود، نگاه چپی به جیمز انداخت و کاتانایش را از غلاف بیرون کشید.
- سکوت کن بچه کوچولو. اومدم که انتقام گریفی رو بگیرم.

مرلین که تا آن لحظه با امید اینکه اوضاع خودش آرام شود نظاره‌گر ماجرا بود، ناگهان فریادی از ته گلویش کشید.
- هی فرزندانم! بس است دیگر! این پیرمرد قلبش ضعیف است، خجالت بکشید، اگر می خواهید زنی جدید برای من بستونید باید مراقبم باشید!

همه برای چند لحظه ساکت شدند.مرلین فرصت را غنیمت شمرد، دستش را روی سر سالازار گذاشت و خودش را به بالا مبلی که کنار سالازار بود رساند تا صدایش بهتر به همه برسد.
- ممنون سالاد جان.

سپس دستی به ریشش کشید و ادامه داد.
- بس است دیگر! انگار نه انگار کسی آمده خواستگاری. اصلا مگر عقل مرلینی ما اجازه می‌دهد دختری کوچک‌تر از خودمان ازدواج کنیم؟

مرلین که سکوت را نشانه تایید گرفته بود، با یک حرکت دراماتیک خودش را از بالای مبل داخل بغل جیمز پرت کرد.
-اخ ، جیمز عرضه گرفتن مارو هم نداری فرزندم.

قبل از اینکه جیمز بتواند واکنشی نشان دهد، یک اردنگی هم نصیبش شد.
-فرزند موردعلاقه‌مان هستی مثلا! این همه آموزه‌های مرلینی را به خوردت دادیم، آخرش کجا به دردت خورد؟
- بابا مرلین من فقط داشتم از رز کوهی دفاع میکردم!

سپس مرلینکه مطمئن شد آتش بس را قطعی کرده و می تواند دنبال زن رویاهایش برود، یقه روزالین و تاتسو را گرفت؛ یکی را از این طرف و یکی را از آن طرف و همزمان به ملانی چشم و ابرویی آمد.
-جمعشون کن دخترم.

مرلین روزالین و تاتسو را چند قدم به سمت در هل داد.
- برید فرزندانم، برید.ما که مرلینیم هیچگاه مزاحم نمیشیم و همیشه مراحم هستیم اما ببخشید فرزندانمان مزاحم شما شدند.
- ولی بابا مرلین…
- برید.
-اما…
-برید.
-ما هنوز…
-گفتم برید.

چند دقیقه بعد تقریباً همه از سالن بیرون رانده شده بودند.مرلین در سالن عمومی ریونکلاو را بست، سرش را بین چهارچوب در گرفت و نفس عمیقی کشید؛ نگاهی به هلنا انداخت، لبخند غمگین و نمایشی‌ای زد، دستی روی سینه اش گذاشت و گفت.
-هلنا جان Maybe in another life,شب شما مرلینی.

و قبل از اینکه کسی بتواند در‌باره‌ی تصمیم مرلینی اش نظری بدهد، در را آرام بست و رفت. خودش را سریعا به ملانی رساند و جوری که کسی صدایش را نشوند آرام گفت.
-چیزه…میگم ملان بابا این اطلاعیه رسمیه زن گرفتن ما بود؛ هنوز داریش؟
-اره چطور؟
-میگم که اینو بگو بزنن دوباره یه جای که بقیه بتونن ببین، شاید یک بنده مرلینی درخور شخصیت ما پیدا کردیم.
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.


پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1405 19:01
نمایش جزئیات
آنلاین
فلور عزیزم، چه کنم که مثل ستاره در هر‌حالتی میدرخشی
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.


پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1405 17:06
نمایش جزئیات
آنلاین
دوربین کوچکی در دست روزالین قرار دارد، دوربین در دستان روزالین تکان میخورد و تصویر برای چند لحظه تار می‌شود؛ سقف خوابگاه، پرده های قرمز رنگ،تخت ها و گوشه ای از اتاق در تصویر معلوم می‌شود، تا بالاخره صورت روزالین با لبخندی بزرگ مقابل دوربین ظاهر می‌شود .

-سلام به همگی شما!
با هیجان دستش را برای دوربین تکان می‌دهد.

-امیدوارم حالتون عالی باشه.
چند قدم عقب تر می رود و دوربین را روی میز‌ کوچکی کنار تختش می گذارد ، بعد به سمت تخت باز میگردد و روی آن چهار زانو مینشیند.

-این اولین ویدیو جوتیوب منه ، من روزالین اورستم یه گریفنیدور معمولی.

با لبخند به خودش اشاره میکنه، کمی مکث می‌کند و ادامه می‌دهد.
-خب، نه اصلا معمولی نیستم و به کانال جوتیوب من خوش اومدید؛ امروز قرار یه جای خیلی خاصی رو بهتون نشون بدم؛ جایی که بیشتر وقتمو اونجا میگذرونم.

دوربین را کمی میچرخاند تا بخشی از خوابگاه دیده شود؛ تخت های بهم ریخته ، صندوق ها و کتاب های رها شده روی زمین میزها و فضای گرم و دوست داشتنی.
-البته مطمئنم خیلی هاتون قبلا سالن عمومی گریفیندور حتی خوابگاه دخترونه گریفیندور رو دیدید .

روزالین به دوربین نزدیک تر می‌شود و صدایش را اهسته تر می‌کند .
-اما من نمیخوام بهتون دیوار های سرد و تخت های فلزی رو نشون بدم، میخوام آدماهاشو بهتون نشون بدم.

لبخندش نرم تر میشه.
-آدم هایی که باعث میشن اینجا ببشتر شبیه خونه باشه تا خوابگاه.

در همین لحظه صدای باز شدن درب اتاق می آید.
-رز! بیداری ؟

روزالین میخندد.
-فکر میکنم اولین مهمونمون هم رسید .
ایوا وارد اتاق می‌شود و با دیدن دوربین هیجان زده می‌شود خودش را روی تخت روزالین پرتاب میکنه و سمت دوربین دستش را تکان می‌دهد.
-سلام!

و خودش را کنار روزالین جا می‌کند.
-بالاخره؛ بعد از سه روز خواهش ، تهدید و اصرار و غر غر موفق شدی این ویدیو ضبط کنی!

روزالین اخم نمایشی می‌کند.
-من غر‌ نمیزنم ایوا.
-رز همه میدونن که تو غر غرویی.
-نیستم، معلومه که نیستم.
-تو حتی الانم داری غر میزنی رز!

و هر دو بلند بلند میزنند زیر خنده، ایوا خودش را به دوربین نزدیک تر می‌کند.
-راستش رو بخواید، رز از وقتی تصمیم گرفته این ویدیو رو بسازه، کل گریفنیدور رو دیوونه کرده!
-دروغ محضه!
-نه نیست.
-هست.

قبل از اینکه بحثشان ادامه پیدا کند، در خوابگاه دوباره باز می‌شود.روزالین و ایوا سرشان را به سمت در ورودی بر می‌گردانند، فلور وارد کادر دوربین می‌شود.

-اوه دقیقا همون کسی که لازمش داشتم.
روزالین به ایوا نگاه می‌کند و بعد با لبخندی به فلور نگاه می‌کنند، فلور که در لحظه اول کمی گیج شده بود نفسی عمیق میکشید و دستش را روی صورتش می گذارد.
-نه رز نه!دوربین مسخرتم وقتی ارایش ندارم بگیر اون ور.

روزالین به سمت دوربین لبخندی میزند.
-هنوز چیزی نگفتم که، بعدشم همه میدونن که فلور در هر حالتی زیبا و فرح بخشه.

فلور دستش را از روی صورتش بر می دارد و به روزالین چپ چپ نگاه می کند.
- از دست تو، ولی میخواستی بگی رز.
-خب…

ایوا سریع اضافه می‌کند.
-خواهش می کنه؟

فلور آه عمیقی میکشد و روزالین را از یقه می‌گیرد و به پایین تخت هل می‌دهد، ایوا با عجله به سمت دوربین می رود و همراه خودش به سمت میز آرایش می برد.تصویر ناگهان تند می‌شود و فلور مشغول شانه کردن موهای روزالین می‌شود، قیافه اشک آلود و غر‌غروی روزالین در تصویر نمایان می‌شود؛ ایوا پشت سرشان روی کاناپه ای زرشکی رنگ و نرم دراز کشیده است و گاهی ادای روزالین را در می آورد و میخندند.

تصویر دوباره به حالت عادی باز میگردد و روزالین و فلور که حالا با آرایش میدرخشد کنار هم ایستاده اند.تصویر هر سه تای آن ها روی آینه است و لبخند رضایت بخشی دارند.
روزالین دوربین را به سمت خودش بر می‌گرداند و با صدایی بلند می‌گوید.
-خانم ها و آقای، بهترین ارایشگر جادوگران و ماگل هارو معرفی میکنم فلور‌ دلاکور.

ایوا پشت روزالین ایستاده و با دستش صدای بوق در می آورد، فلور آهسته میخندد و رو به دوربین تعظیم نمایشی می‌کند.
روزالین دوربین را بر می دارد و از ‌پله های خوابگاه پایین می رود.
-خب حالا وقتشه که با بقیه خانواده گریفیندور آشنا بشید .

هرچقدر پایین تر می‌رود سر و صدا بیشتر می شود، صدای خنده ها، گفت و گو ها و حس زندگی که در کل سالن عمومی جریان دارد.
دوربین روی دختری متوقف میشود که روی یکی از مبل ها نشسته.
-اول از همه….ملانی!
روزالین با شوق می گوید .
-شیرین عسل قلب من!
ملانی لبخند میزند، روزالین دوربین را به کسی می‌دهد و خودش را کنار ملانی روی مبل جا می دهد.
-مهربون ترین آدمی که میشناسم .
لبخند ملانی بزرگ تر میشود.

-و صاحب ترسناک ترین دمپایی نقطه زن.

ملانی آرام یکی از دمپایی هایش را بالا می آورد و روزالین فورا‌ چند قدم عقب می رود.
-دید؟دقیقا همین منظورم. زن هاگوارتز!

از پشت سر روزالین صدایی می آید و دوربین روی فردی که در انتهای سالن عمومی پشت میز نشسته است زوم می شود.
-من خاطراتم با اون دمپایی رو فراموش نمیکنم!

روزالین خودش را با خنده جلوی دوربین می اندازه .
-خب عضو بعدی موردعلاقمو بهتون معرفی میکنم.

با عجله پیشش می رود و روی یکی از صندلی های کنارش می نشیند.
-تاتسویای عزیزم.

روزالین با هیجان او را در آغوش میکشد و تاتسو گیج به دوربین خیره می‌شود.

-البته بهتون پینشهاد میکنم هیچ وقت با تاستویا در نیوفتین.

خودش را به دوربین نزدیک می‌کند و با لحن مثلا آرام ادامه می دهد.
-بهتر‌ بگم‌با هیچکدوم از اعضای دختر گریفیندور در نیوفتین چون اون وقته که تاتسویا با کاتاناش به هفت روش سامورایی از روی زمین محوتون کنه.

هرسه بلند بلند میخندد؛ روزالین حواسش به سمت پله های خوابگاه دخترانه پرت می شود و دست فیلمبردار را میکشد و به آن سمت میبرد.
-ایوا بیا اینجارو بگیر…بیننده های عزیز من، معرفی میکنم تلما،دملزا و لورا.

تلما کمی لبخند میزند، دملزا و لورا ریز میخندند.
-خب تلما رسما نقش ناجی نمرات من رو داره .
-منظورت اینکه هر وقت تکلیف داری میای سراغ من؟
-اسمش کمک گرفتنه تلمای عزیزم.
-اسمش نجات دادن رز!

رز نخودی می خندد و بین لورا و دملزا می ایستد و دستش را روی شانه آن ها میگذارد.
-دملزا و لورا بهترین ادمان که میشه باهاشون کتاب خوند.

ناگهان کسی از پشت سر دوربین را می قاپد، دوربین در و دیوار سالن عمومی را به با لرزش شدید نشان می دهد.

-جیمز سیریوس پاتر!
روزالین جیغی بلند میکشد.

بالاخره دوربین تصویر جیمز را نشان می دهد.
-سلام بر ملت جوتیوب، جیمزتون‌ اومده که شمارو از این کانال خسته کننده نجات بده و از امروز به بعد این کانال برای منه.

دوباره صدای فریاد روزالین بلند می شود.
-جیمی!

صدای بالا آمدن فردی از پله ها می آید و بعد چند ثانیه روزالین خشمگین وارد تصویر میشود و سعی می‌کند دوربین را به زور از جیمز بگیرد، جیمز فرار می‌کند، و رو به دوربین می گوید.
-همونطور که می بینید؛ من قربانی خشونت کوهی به نام خشونت روزالین کوهی هستم!
-دوربین پس بده جیمی!

در همان لحظه…
ووش!
دمپایی از کنار سر جیمز رد می شود،همه ساکت می شوند. همه سر ها و دوربین به سمت ملانی که روی مبل نشسته است بر می گردد، دمپایی که دستش بود دیگر نیست!

جیمز فورا دوربین را پس می دهد.
-من کاری نکردم!

روزالین آهسته به گوشه سالن که مرلین نشسته و کوین را در بغلش نشانده می رود؛ کوین با دقت در تبلتش چیزی را به مرلین توضیح می دهد.
روزالین دوربین را روی میز میگذارد و کنارشان مینشیند.
-و….مرلین، یکی از عزیز ترین آدم های دنیا برای من.

مرلین سرش را بالا می آورد و لبخند می زند، کنارش کوین با هیجان صفحه ی جادوگرامش را به دوربین نشان می دهد، روزالین سر کوین را نوازش می‌کند.
-و کوین که مدت ها است تلاش می کنه تا شاید بتونه جادوگرام را به مرلین یاد دهد.
-این خیلی پیچیدس!

کوین به قیافه گیج مرلین نگاه می کند.
-من یادت میدم بابا مرلینی .

روزالین لبخند می زند و رو به دوربین می گوید.
-کوین تصمیم گرفته تمام شبکه های اجتماعی جادوگری رو به مرلین آموزش بده.

روزالین میخندد و آهسته دوربین را بر می دارد به سمت خلوتی از سالن عمومی می رود جایی که خودش و دوربین تنها هستند، دوربین را روی طاقچه ی شومینه قرار می دهد و پشت سرش تمام اعضای گریفندور دیده می شود، تلما با ایوا و تاتسویا در حال صحبت کردن هستند، فلور در حال مرتب کردن موهای دملزا و لورا، جیمز دوباره دردسری درست کرده که ملانی با کلافگی در حال درست کردنش است، مرلین و کوین نیز هنوز درگیر آموزش جادوگرام هستند.

روزالین به دوربین لبخند می زند.
-خب …

نگاهی به پشت سرش می انداز.
-اینجا برای من فقط یک گروه یا خوابگاه نیست،همه این آدما برای من خانواده‌ان؛ یه خانواده شلوغ و پر سر و صدا و دوست داشتنی…

در همان لحظه بالش بزرگی از پشت به سر روزالین بر خورد می کند و صدای خنده کل سالن را بر می دارد، روزالین با قیافه ای خشمگین بر می گردد و فریاد میزند.
-جیمز سیریوس پاتر.

دوربین از روی طاقچه به روی زمین می افتد و صدای خنده به گوش می رسد، دوربین سقف قهوه ای رنگ سالن عمومی را نشان می دهد.
ایوا خودش را به دوربین می رساند و آن را بر می دارد.
-آه ملت عزیز ، نمی‌دونم رز بهتون گفته مرلین نگهدار یا نه، ولی خب به هر حال…

بالشی از سمت چپ وارد تصویر می شود و به ایوا بر خورد می‌کند و ویدیو قطع می شود.
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.