جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  75 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  147 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  259 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  251 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  337 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  236 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: بهترین نویسنده فصل بهار
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بهار امسال بسیار حاصل‌خیر بود و محصولات (رول‌ها) ارزنده‌ای درو شدن و نعمات هم فراوان می‌بارید. اما هرپو خیلی پست نمی‌خونه غیر از پست‌های دوئل فراجبهه‌ای و تنها نویسنده‌ای که هر پست جدیدی ازش می‌خوند، وینکی بود.
لذا هرپو که با خوندن مطالب وینکی چشم سومش باز شده، بدون اینکه دست به سیاه و سفید بزنه و با قدرت ذهنی ماورایی‌ای که پیدا کرده، رای رو می‌ندازه تو صندوق و بال‌بال‌زنان می‌ره به جهنم.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 16:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از طرف هرپو
به دندانِ افتاده

ای دندان عزیز و گرامی، ای سپیدِ بِشکسته، ای غنچه‌ی نشکفته.

از این بابت که به تو کم‌توجهی کردم متأسفم. حالا که در جمع خانواده‌ات نیستی، جای خالی‌ات بیشتر حس می‌شود. دلم می‌خواست راهی بود تا تو را برگردانم. پشیمانی‌ام حد ندارد. به یاد سیاهی‌ای می‌افتم که آن‌همه‌مدت در دلت جمع شده بود و من به آن بی‌اعتنا بودم و گمان می‌کردم خودش درست می‌شود و صرفاً یکی از همان دوره‌های بداخلاقی‌‌ات است که هرچند وقت یکبار به سراغت می‌آید و بعد هم خودش می‌رود... اما دل کوچکت دیگر طاقت آن‌همه سیاهی را نداشت و دیگر از دنیا بریدی و از هم پاشیدی. دنیایی که قرار بودن بر آن نور بیافشانی و روشن‌ترش کنی و دیگر در آن نیستی. به زباله‌دان تاریخ پیوستی و به خاک. خانه‌ات را که اینگونه ترک گفتی، دیگر در ظاهر شباهتی بین و تو یک دانه‌ی ذرت خشکیده‌ وجود نداشت. انسان دوپا هم وقتی بمیرد دیگر با پاره‌برگ تفاوت ندارد. درحالی که تا پیش از آن می‌گفتیم این کجا و آن کجا.

آدمی گاهاً خوشبین می‌شود و وقتی چیزی را از دست از دست می‌دهد با خودش فکر می‌کند اشکالی ندارد، بهترش هم پیدا می‌شود یا بدون آن هم می‌توان سر کرد. من هم در نبودت چنین فکر می‌کردم و اینگونه بر غمم لباس غلفلت می‌پوشاندم. اما هربار گردوی صبحانه که مانند نیشتر در لثه‌ی خالی فرو می‌رفت و مانند مُهر دربِ ممنوعه‌ای در آن بین قفل می‌شد، سنگر من سست‌تر از پیش می‌گشت.

البته گمان نکن که من خیلی در نبودت غمگینم یا مثلاً یک دندان خیلی اهمیت دارد، نه... من درگیر فکرهای بزرگتری هستم و چنین دلمشغولی‌های کوچکی را به ذهن خود راه نمی‌دهم... صرفاً خواستم خبر داشته باشی که لثه دلش برای سخنان نیشدارت تنگ شده. همسایه‌ی پایینی‌ات دیگر از سر و صداها شکایتی ندارد و گمانم حتی اگر بضاعتش را داشت، واحد بالایی را می‌خرید. اما متأسفانه یا خوشبختانه کسی جز خودت برازنده‌ی آن نیست.

دلتنگ تو،
هرپو


پاسخ: بهترین تازه‌وارد فصل بهار
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1405 16:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هرپو به نیمفادورا رای می‌ده. چرا؟ چون حضورش و مطالبش خیلی بو می‌ده.


پاسخ: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1405 15:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
حقیقت دچار سرخوردگی فراوان گشته بود. نه کسی او را می‌شنید، نه کسی او را می‌دید. نه هم‌دمی داشت، نه هم‌غمی. حتی نمی‌مرد که تمام شود این زندگی سخیف. ویلیام فاوکنر هم که به او اهمیتی نمی‌داد. اصلا اگر آقای فاوکنر به او اهمیت ندهد، پس کی بدهد؟ چقدر مهریه باید می‌داد تا اهمیت را بگیرد؟ صد سکه؟ هزار سکه؟ یک میلیارد؟ دید جیبش خالی است. شاید بهتر می‌بود کلیه‌اش را بفروشد. ولی اگر انقدر آسمان‌جل است، چرا اصلاً زن بگیرد؟ حیران شد. به اینش دیگر فکر نکرده بود.

فقر و فاقه از یک طرف، فروپاشی روانی از طرف دیگر؛ و حالا مانده بود وسطش. وسطش هم ریشی بود بلند به قامت سپیدار. ریشی از رشته‌ تفکرات تمام متفکرانی که هستی به خودش دیده از ازل. تفکراتی درباره‌ی او. حال آنکه او همچنان ناشناخته باقی‌مانده بود و پیرپسری شده بود عزب‌اوغلی؛ درحالی که قرار بود مثلاً دنیا را نجات دهد.
- آه، پدر.

یعنی پدرش می‌توانست حتی نیم‌دلیل بیابد که به او افتخار کند؟ احساس می‌کرد مایه‌ی ننگ او شده. البته اگر اصلاً پدری داشته باشد واقعاً. یادش نمی‌آمد کودک بوده باشد یا کودکی کرده باشد. کودکی یعنی چه؟ او از زمانی که بود، بود. نه جوان بود و نه پیر. نه زشت و نه زیبا.

احساس کرد چروکی به چروک‌های روحش اضافه شد. چینی به پیشنانی‌اش داد. چین‌خوردگی‌ای در زمان. طاقتش طاق شد. بعد هم کعنهو نک و ناله‌هایی که در رسانه‌ی جِی از جوانان عزب‌اوغلی‌ای مانند خودش دیده بود، گفت:
- می‌رم درباره‌ش بخوابم.

ولی دید جای خواب ندارد، لذا رفت توی خواب دابی و همانجا دراز به دراز افتاد و خوابش برد.
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/16 16:22:17
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/16 18:34:08


پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1405 17:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرحله اول
درخت باسیلیسک

(چوبدستی سری هشتم شماره 3)


هرپوی سی و اندی ساله نمی‌دانست چرا استادش به او گفته باید حتما چوبدستی‌اش را از صفر بسازد. پس مغازه‌ها برای چه بودند؟
- مرتیکه‌ی اسقاطی! واسه ما کلاس می‌ذاره. کی با چوبدستی‌ساختن جادوگر شده تا حالا که من دومی‌اش باشم؟! لعنت بهت پیری!

و حتی لعنت به خودش که چوبدستی‌اش را شکسته و باعث شده بود که به این والذاریات بیافتد.

همینطور که می‌رفت سمت مرغدانی به بد و بیراه‌گویی ادامه داد تا اینکه در بدو ورود پایش را گذاشت روی وزغی که قرار بود روی تخم مرغ خوابیده باشد تا جوجه کند ولی بنا به دلایل نامعلومی طلسم بیهوشی‌اش باطل شده بود. وزغ بینوا مانند یک کاسه آش سبزی پخش زمین شد و چشمانش مانند دوتا نخود افتادند این‌ور و آن‌ور. خود هرپو نیز کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد اصلاً. به هرحال کظم غیظ نمود و عینک آزمایشگاهی‌اش را به چشم زد و رفت سراغ تخم مرغ تا ببیند سرد است یا گرم.

اما در کمال ناراحتی دید که تخم شکسته... ای تخم پدروَزغ! آمد بیاندازدش دور که دید چیز سیاهی داخلش است، لذا فوری آن را رها کرد و تخم افتاد زمین و کلاً شکست و مار تیره‌ای و زردچشمی از زیر پوسته‌های خردشده‌ی تخم بیرون آمد.
هرپو به زبان مارها فس‌فس‌کنان با او سخن گفت:
- ای چشم‌قشنگ! ای خوش آب و رنگ! تولدت مبارک!

ولی باسیلیسک کوچک پشت چشمی به او نازک کرد و به او محل نگذاشت. پیدا بود که از آن پرنسس‌های ادایی‌ است. تا روزها بعد هم هرچه هرپو تلاش می‌کرد و برایش می‌فیسید و غذاهای رنگ و وارنگ اعیانی می‌آورد، باز هم باسیلیسک کوچک برای او حتی یکبار هم نفیسید.

هرپو با موهای ژولیده بر درختی تکیه کرده بود و اشک می‌ریخت.
- برای هرکه می‌فیسی، برای من نمی‌فیسی. خیالت من نمی‌دانم فن سریال آفیسی؟

و اینگونه شد که آن باسیلیسک را نفیسه نام نهاد.

اما نفیسه خیلی عمر نکرد و دیری نگذشت که دار فانی را وداع گفت و هرپو هیچوقت نفهمید چرا. آن هم وقتی که تا توانسته بود به او رسیدگی کرده بود. پرنده را که خیلی محکم در دستت نگه داری، می‌میرد. باسیلیسک هم با آن‌همه دبدبه و کبکبه و پادشاه مارها بودنش، از این حیث، دست کمی از پرنده‌ها نداشت.

ولی هرپو بیدی نبود که با این بادها بلرزد. او ناممکن‌ها را ممکن می‌کرد! لذا راهی یافت که بتواند اولین باسیلیسکش را همیشه پیش خودش نگه دارد.

مراسم خاکسپاری کوچکی برایش راه انداخت که تنها شرکت‌کننده آن خودش بود و کسی آن دور و بر نبود که به او تسلیت بگوید. البته تسلیت دیگران برایش اندازه‌ی تخم مگس هم ارزشی نداشت و تسکینش نمی‌داد. چه، او همواره در غم و شادی خود تنها بود و زندگی‌ای اینگونه بیشتر به او می‌ساخت. نمی‌دانست از سر طبیعت خودش است یا که عادت.

باری، چندماه بعد که آمد به قبر او سر بزند و از تولد باسیلیسک‌های جدید برایش سخن بگوید که اتفاقاً خیلی هم با او می‌فیسیدند و اصلاً چه خوش می‌گذراندند با هم و دلش بسوزد که برایش هیچوقت نفیسید؛ دید که بر سر گور نفیسه نهال تیره‌رنگ و کج و معوجی سربرآورده.

درختچه رشدی سرسام‌آور داشت و خیلی زود قد کشید. نوک شاخه‌های درخت اما مانند سر ماری بود با دهان گشوده و نیش‌های به‌نمایش‌گذاشته.
چشمان هرپو درخشیدند. چه چوبدستی بی‌نظیری می‌شد از آنها ساخت!

تبری آورد تا یکی از شاخه‌ها را ببرد. ابتدا درخت را نوازشی کرد؛ سپس ضربه‌ی اول را زد، خیلی آرام. صدایی از درخت آمد که هرپو هرگز امیدی نداشت که آن را بشنود:
- فیس.

و کل شاخه افتاد در دست هرپو، بدون اینکه آن را کامل بریده باشد.
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/12 18:07:15
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/12 18:07:42


پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 22:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چشمان چپول هرپو به چشمان آگاتا تلاقی نمودند و راستول شدند.

- جــــــــــــــیـــــــــــــــــــــغ!

نه اشتباه نکنید؛ این هرپو نبود، مرلین بود که ردایش داغول شده بود و از این رو برای خنک‌شدن جست و خیز می‌کرد و می‌جیغید همراه با آهنگ نیناش‌ناش دی‌جی آستریکس که خودش واضحاً در ماتحتش عروسی بود و معلوم نبود دی‌جی عروسیِ ماتحتش کیست.

هرپو اما که در زباله‌دانش هیچ بانویی به باوقاری آگاتا ندیده بود و هیچ سطل زباله‌ای نیافته بود که به کمرباریکی او باشد، قر در کمرش فراوان شد و آمد قر بدهد که یکهو کمرش گرفت و اعصابش از درد و خراب‌شدن موقعیتی چنین مناسب برای قر ریختن سگی شد و عصای مرلین که افتاده بود آن گوشه را پرت کرد به‌سوی ماتحت آستریکس تا دی‌جی عروسی‌اش بفهمد این تو بمیری از این تو بمیری‌ها نیست و باید آهنگ احساسی‌تری بتوازد و حتی هرپو همانطور که کمرش گرفته بود، کجکی میکروفون را جلوی دهان بوگندویش گرفت و شروع به خواندن کرد:
- وقتــــــــــی کــه من عـــــــــــــــاشـــــق می‌شــــم، دنیــــــــــــا برام رنــــــگ دیگـــــــــــــــــه‌ست...

قلب آگاتا نرم شد و لب‌های باریکش به لبخندی مکارانه گشوده شدند که حتی تناقضی با مهر توی چشمانش نداشت از نظر این پیرمرد. لذا حتی هیجان‌زده‌تر گشته و جست زد روی دم و دستگاه دی‌جی‌ای و پایکوبان آهنگی شادتر خواند:
- تمام دنیا یک طرف، تو یک طرف، عزیزم! تمام خوبا یک طرف، تو یک‌طرف، عزیزم!

در اینجا هرپو ناگهان چنان بویی از خود به در نمود که نصف جمعیت مانند لاله پژمردند، البته آگاتا بود که با قامتی راست همچنان وسط جمعیت ایستاده بود و چشم از هرپو برنمی‌داشت و دست‌های بلندانگشتش را روی هم می‌مالید و لبخند مکارانه رضایتمندش قصد ماسیدن نداشت.

هرپو از توی پارگی پاچه‌اش گل رز سرخ پژمرده‌‌ای به پژمردگی پوست خودش و آگاتا بیرون آورد و بین دندان‌های نداشته‌اش گذاشت و به شیوه‌ی رمانتیکی دستش را دعوت‌گرانه به سوی پیرزن دراز کرد و او هم لطف نمود و دست پیرمرد را گرفت. هرپو دست‌هایشان را برد بالا و دست دیگرش را دور کمر آگاتا گذاشت و به عقب خم شد و آگاتا نیز با او همراهی کرد، به طوری که دماغ‌های درازشان به طرز دلکشی با هم مماس شدند.
- آهسته و پیوسته، مهرت به دل نشسته. طلسم ناامیدی، تو قلب من شکسته؛ عزیزم، عزیزم!

لیموزین مشکی و براقی در تلاش برای ورود، درب سالن را ترکاند و متلاشی کرد و ذراتش خار شدند و رفتند توی چشم حسودان این زوج استثنایی و باقلوایی.

لیموزین پیش پای پیرزن و پیرمرد ایستاد و راننده که عینک دودی زده بودی درب صندلی عقب را برای آگاتا باز کرد تا سوار شود و پشت سرش هم هرپو پرید داخل درحالی که عینک آفتابی راننده را قرض کرده و بر چشم گذاشته و همچنان گل رز زیر تک‌دندان طلایش بود.
- حالا جونم به جونت بسته، عزیزم، عزیزم!

آگاتا از همین حرکت مطمئن شد که بهترین شریک جرم دنیا را انتخاب کرده.
درب لیموزین بسته شد و درحالی که دنده عقب ویراژ می‌داد، زوج چروکیده برای جمعیت دست تکان دادند و آگاتا درحالی که با انگشت درازش خطی افقی روی گلویش می‌کشید گفت:
- هرکی بیاد پاتختیم، شب اول قبر می‌آم سراغش.

لیموزین غیغاژ داد و در افق‌ها ناپدید شد.
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 7:49:39
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 9:08:53
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/10 13:33:39


پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 21:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده
پانتومیموس!


- فیگـــــــــــوراس! بالزا! بالزا!

لوکاردیو، لا موخر دُرموس دیرا.

- اونا لولو کاموس اینجا!
- کافی کی‌ئِرس فیگوراس؟
- دیوس میو! سالوامه سالومه!

لا لولو آمادا سامیتا لوکاردیو که سالومه داته:
-شوکولونا موپوکونا!

لا لولو اِسکندِرته، ریته، فیجیرته، استل‌بلیرته پرو لا دیفرنتو اِس لا وحشته دو فیگوراس. لوکاردیو لا پارته جوراباس چرکولاس آ لا لولو. لالا لولو جیغیته، اون پوکو فلیرته، ایی پوکیدا.

کالین دیرا، هنوز خابالوس:
- سالوادورا! آمیگو مینانّا! آرما توپیدا! ایشالا بیمرا! کافی بریزا!
- کالین لا پاتــــــــــی! لا پاتی دا پاتی پاپتی!

ایی فیگوراس فایته پُر که چرتو دلیلا. سالومه که متفکرتو موخر فیانتا، خوردو کُمپلتی دو خوراکه آ خِرخِرِس ایی سولوه لا پروبلمو.
- تان دووووپ! هاهاها!


پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 15:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- اینجا رو! می‌تونم از این تمشک‌ها بچینم مامان‌بزرگ؟

پیرزن چینی به لب‌هایش داد که خودشان هم دست کمی از دامنی پرچین نداشتند.
- تمشک بچینی و دست و صورت و لباس‌هات رو کثیف کنی؟ اینجور کارها در شأن خانواده‌ی ما نیست. بچه‌های دهاتی این کار رو انجام می‌دن. ما این‌ها رو می‌خریم یا می‌دیم بقیه برامون بچینن.
- ولی از بوته چیدنش خیلی بیشتر کیف می‌ده که! پس شما چجوری خوش‌ می‌گذرونید؟

پیرزن دوباره موج ناخوشایندی به دامن چین‌دار بالای لب‌هایش داد.
- هاه، خوش‌گذرونی؟ کارهای مهم‌تر و بهتر از این رو می‌شه انجام داد. افسوس که پدر و مادرت هیچوقت این رو یاد نگرفتن و عمرشون رو صرف کارهای الکی کردن.
- مثلاً چی؟
- مثلاً به‌دنیاآوردن تو.

قلب پسرک لحظه‌ای ایستاد.
قلب مادربزرگ هم همینطور.
چطور تونستی همچین حرفی رو به یه بچه بزنی؟!

موهای نوه‌اش را نوازش کرد.
- فراموش‌اش کن کارل، می‌تونی بری چندتا از اون تمشک‌ها بچینی.
- واقعاً؟

مادربزرگ سر تکان داد. کارل دوید سمت بوته‌ها. موهای حنایی‌اش زیر نور آفتاب صبح می‌درخشید، اما لبخندش درخشش چند دقیقه‌ی پیش را نداشت.
زنجیر اژدهای نفرت توی قلب پیرزن شل‌تر شده بود، درست مثل پوست خودش. حالا دیگر گاهی مهارش را از دست می‌داد. دو دستش را روی سنجاق‌سینه‌اش گذاشت، انگار که بخواهد گنجشکی را از پرواز بازدارد. گاهی از خودش می‌ترسید.
محبت هم مانند رنگ‌موهایم دارد از قلبم نقش برمی‌بندد...
- وقتی زنجیر رو گسستم، وقتی آینه رو شکستم، کجا برم؟ کجا برم...؟


پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 21:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده
از برای پانتومیم

نمی‌توانست پوچی را تاب بیاورد آن پسرک.
آبی باش، آبی.
مثل آسمان.
آزاد شو.

فکرهایش را توی قفسه چید.
جیک، جیک!
جیک، جیک!


من و او، ما و شما
نیستیم هریک تنها؟
همه‌ آبی‌ست اینجا

ذرت آبی کبود
نور آبی را چه سود؟
من چرا در قفسم؟
آی، گرفته نفسم!

آسمان رنگ من است
رنگ بال من چه بود؟
من بُدم مرغک ناز
می‌نمودم پر باز
و این بِشد یک آغاز
بر سر پایانم
معجزه‌ی هستی
تلخی‌ای در کامم

اگر آسمان نبود
روی بال من و تو
می‌شدش یک روزی
آسمان پر بکشد
برود توی قفس
و درش را بندد؟

پس چرا اینجاییم؟
مگر ما آزادیم؟
نیست آن چیز که در ذهن تو است
کاغذ دیواری!
که رنگ مرا نماد آن پنداری!

کیسه‌ات را بردار
دانه‌ها را جمع کن
برکن از تن آن لباس وهم را
و مزن توی خیالت درجا
نه قفس مال تو است
نه پرنده و نه دوست
و نه این زندگی ایذایی
و نه حتی آسمان آبی
و نه این سقف سیاه
همچو سرنوشت ما
که نوشته‌اندش روی تن ببر

تو، تویی، تنها تو
تو، تویی، یکتا تو
چیزی مال تو نیست
و نه مال دیگری
این شد آزادی تو
این شد آزادی ما

و پرنده پر کشید
از آشیانه‌‌اش
سوی یک دانه‌‌ی عشق
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/2 21:45:19


پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 19:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شنیدم قراره آزمایش انجام بشه...
(عینک شیشه‌سبز آزمایشگاهی خود را بر چشم می‌زند.)
100 گالیون به صندوق دابی جنّو!