مرحله اول
درخت باسیلیسک
(چوبدستی سری هشتم شماره 3)
هرپوی سی و اندی ساله نمیدانست چرا استادش به او گفته باید حتما چوبدستیاش را از صفر بسازد. پس مغازهها برای چه بودند؟
- مرتیکهی اسقاطی! واسه ما کلاس میذاره. کی با چوبدستیساختن جادوگر شده تا حالا که من دومیاش باشم؟! لعنت بهت پیری!

و حتی لعنت به خودش که چوبدستیاش را شکسته و باعث شده بود که به این والذاریات بیافتد.
همینطور که میرفت سمت مرغدانی به بد و بیراهگویی ادامه داد تا اینکه در بدو ورود پایش را گذاشت روی وزغی که قرار بود روی تخم مرغ خوابیده باشد تا جوجه کند ولی بنا به دلایل نامعلومی طلسم بیهوشیاش باطل شده بود. وزغ بینوا مانند یک کاسه آش سبزی پخش زمین شد و چشمانش مانند دوتا نخود افتادند اینور و آنور. خود هرپو نیز کارد میزدی خونش در نمیآمد اصلاً. به هرحال کظم غیظ نمود و عینک آزمایشگاهیاش را به چشم زد و رفت سراغ تخم مرغ تا ببیند سرد است یا گرم.
اما در کمال ناراحتی دید که تخم شکسته... ای تخم پدروَزغ! آمد بیاندازدش دور که دید چیز سیاهی داخلش است، لذا فوری آن را رها کرد و تخم افتاد زمین و کلاً شکست و مار تیرهای و زردچشمی از زیر پوستههای خردشدهی تخم بیرون آمد.
هرپو به زبان مارها فسفسکنان با او سخن گفت:
- ای چشمقشنگ! ای خوش آب و رنگ! تولدت مبارک!

ولی باسیلیسک کوچک پشت چشمی به او نازک کرد و به او محل نگذاشت. پیدا بود که از آن پرنسسهای ادایی است. تا روزها بعد هم هرچه هرپو تلاش میکرد و برایش میفیسید و غذاهای رنگ و وارنگ اعیانی میآورد، باز هم باسیلیسک کوچک برای او حتی یکبار هم نفیسید.
هرپو با موهای ژولیده بر درختی تکیه کرده بود و اشک میریخت.
- برای هرکه میفیسی، برای من نمیفیسی. خیالت من نمیدانم فن سریال آفیسی؟

و اینگونه شد که آن باسیلیسک را نفیسه نام نهاد.
اما نفیسه خیلی عمر نکرد و دیری نگذشت که دار فانی را وداع گفت و هرپو هیچوقت نفهمید چرا. آن هم وقتی که تا توانسته بود به او رسیدگی کرده بود. پرنده را که خیلی محکم در دستت نگه داری، میمیرد. باسیلیسک هم با آنهمه دبدبه و کبکبه و پادشاه مارها بودنش، از این حیث، دست کمی از پرندهها نداشت.
ولی هرپو بیدی نبود که با این بادها بلرزد. او ناممکنها را ممکن میکرد! لذا راهی یافت که بتواند اولین باسیلیسکش را همیشه پیش خودش نگه دارد.
مراسم خاکسپاری کوچکی برایش راه انداخت که تنها شرکتکننده آن خودش بود و کسی آن دور و بر نبود که به او تسلیت بگوید. البته تسلیت دیگران برایش اندازهی تخم مگس هم ارزشی نداشت و تسکینش نمیداد. چه، او همواره در غم و شادی خود تنها بود و زندگیای اینگونه بیشتر به او میساخت. نمیدانست از سر طبیعت خودش است یا که عادت.
باری، چندماه بعد که آمد به قبر او سر بزند و از تولد باسیلیسکهای جدید برایش سخن بگوید که اتفاقاً خیلی هم با او میفیسیدند و اصلاً چه خوش میگذراندند با هم و دلش بسوزد که برایش هیچوقت نفیسید؛ دید که بر سر گور نفیسه نهال تیرهرنگ و کج و معوجی سربرآورده.
درختچه رشدی سرسامآور داشت و خیلی زود قد کشید. نوک شاخههای درخت اما مانند سر ماری بود با دهان گشوده و نیشهای بهنمایشگذاشته.
چشمان هرپو درخشیدند. چه چوبدستی بینظیری میشد از آنها ساخت!
تبری آورد تا یکی از شاخهها را ببرد. ابتدا درخت را نوازشی کرد؛ سپس ضربهی اول را زد، خیلی آرام. صدایی از درخت آمد که هرپو هرگز امیدی نداشت که آن را بشنود:
- فیس.
و کل شاخه افتاد در دست هرپو، بدون اینکه آن را کامل بریده باشد.