سلام!
خوبی؟ خوشی ؟ سلامتی؟
به به چه رخ قشنگی! نیم رخ قشنگی! سه رخ قشنگی!
چه سری! چه دمی! عجب پایی!
خوب اگر این نامه به دستت رسیده و داری از خودت می پرسی تانکس با من چیکار داره که انقدر قربون صدقم می ره باید بگم اولا که قلبم درد گرفت! این چه قضاوت بیجاییه. و خوب دوم هم اینکه توی یه نامه معمولا کسی درخواست نمی کنه که! به خاطر همین هم این یه نامه نیست. بلکه یه برگه ی "نیازمندیها" هست که توی صندوق پستیت چپونده شده.
ماجرا ازین قراره که ما شاد و شنگول برای رفتن به هاگوارتز و شرکت توی همه ی کلاساش برنامه می ریختیم. همه چی به نظر خوب میومد. می خواستیم شاخ غول بشکنیم و کارای شاق انجام بدیم. اصلا وضعیت ما واسه خودش شعر داره بذار برات بخونم:
«گفته بودم به خودم داخل این سال جدیدی که بیاید،
همه دم درس بخوانم که توانم سر خود را به سر گنده ی بعضی برسانم
که به صد نمره ی بالا بتوانم
خر خود را همه جا تند برانم
که همه گویند پشت سرم اوووه
فلانی چه زرنگ است و پلنگ است و مخ و مخچه و هوش و هنر و علم و فشنگ است و
خدا شانس دهد وای که دارد چه حواسی!»
ولی بعدش

سلسله جنگای بین جبهه ای از یه ور فشار آورد، زیر آب زنی همکارای کارآگاهم از یه ور دیگه، تنها مردی که واقعا دوست داشتم و مطمئن بودم اونم منو دوست داره هم پا شد رفت ماموریت بین گله ی گرگینه ها! ترسوی عوضی!
خلاصه من موندم و حوضم. الانم دیگه نمی تونم تغییر شکل بدم و به همین خاطر یه کم زیادی همه چیز توی صورتم واضح شده برای همین دیگه تو روابط اجتماعی هم قوی نیستم.
گفتن این حرفا برام سخت بود ولی مامانم می گه :«اینکه به موقعش کار رو بندازی روی دوش دیگرون نشونه ی ضعفت نیست; نشونه ی هوشته.»
البته احتمالا باور داره این جمله رو باید بین خودمون نگه می داشتم. ولی خوب از حرص اونم شده بهت می گم...چون با اینکه مامانم اسلیترینی ابوخفنی بوده و الانم آدم ابوخفنیه یه سری قواعد و افکارش واقعا رو مخن؛ مثلا سه هزار بار می تونست تصمیمش رو در مورد اسم من عوض کنه! ولی نکرد. زنیکه! منم نمی تونم خودم اسم کوچیک خودمو عوض کنم چون وقتی ننت حاضر نمیشه چیز دیگه ای صدات کنه چه اهمیتی داره بقیه یه چیز دیگه صدات کنن. اون اسم هیچ وقت اسم تو نمیشه.
سرت رو درد نیارم. رفتم سر کلاس تقلبات سیاه و استادمون که خیلی مکش مرگه تصمیم گرفته کار گروهی بده. یعنی خواسته همکار داشته باشیم. ولی من هنوز همکار ندارم.
پس اگر انقدر حوصله داشتی که تا اینجای نیازمندیام رو بخونی,
و دنبال یه همگروهی از زیر کار در رو می گردی که وقتی تو داری تکالیف رو می نویسی آهنگای لینکین پارک بذاره و مثل پونه ی پرویز و پونه دراز بکشه پاهاش رو به دیوار تکیه بده،
اگر فاز قهرمانی داری و دنبال یه damsel in distress می گردی که نجاتش بدی،
یا حس می کنی خوشی زده زیر دلت و باور داری اینکه هم مجبور باشی تکلیف بنویسی هم به غرغرای شکست عشقی و استرس جنگی همگروهیت گوش کنی خیلی کیف می ده،
حتما به این برگه ی نیازمندی ها جواب بده.
قد و بالای تو رعنا رو بنازم
نوگل باغ تمنا رو بنازم
ارادتمند تو, تانکس