جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: قلعه‌ی روشنایی!
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1405 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
تا زمانی که همه پاشون رو از در بیرون بذارن شرایط عالی به نظر می رسید. قرار بر فسق و فجور بود و محفلی ها جون می دادن برای فسق و فجور.

ولی خوب...لحظه ای که در خونه ی گریمولد رو بستن همون سکوتی که قبلتر حاکم شده بود برگشت. نیمفادورا برای بار دهم فریاد زد:
- آخجون خراب بازی!

و بعد با لبخند گشادی که هر لحظه بیشتر و بیشتر متزلزل می شد به نورا و دملزا و لیلی خیره شد.
- خوب حالا چی کار کنیم؟

این سوالی بود که در ذهن همه می گذشت و در آخر دملزا پرسید.

لیلی دستی به چونش کشید.
- ازونجایی که دخترامون زیادن می تونیم گرلز نایت بگیریم آرایش کنیم یا بریم پارتی.

- شایدم بریم دور دور.

با این حرف دملزا، تانکس بالا و پایین پرید.
- آخجون دور دور. من برم جارومو وردارم...نه صبر کنید همه تون باید جارو بردارید که بتونیم همراه بار بزنیم.

لیلی مقداری به سمت دملزا خم شد.
- واقعا مجبوریم با تانکس بریم؟
- نکنه ماها بو می دیم نمی خواید مارو ببرید؟

در گوشه ی زیر سایه ی خونه گریمولد هرپو و گادفری و کوین (و...)ایستاده بودند. آیا دخترای محفل می تونن به طوری موثر مردا و بچه ( و تانکس) رو بپیچونن و به گرلز نایتشون برسن؟ یا در دام بومری این جماعت مجبور میشن زندگی به بطالت بگذرونن؟ در قسمت های بعد بفهمید.
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
تاپیک انجمن
پاسخ: اخگرهای نقره‌ای
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1405 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی روزگاری در سرزمینی دور ، پس از دشت های سرسبز و ریل های طولانی، قلعه ای بزرگ وجود داشت که همه ی بچه جادوگرا و بچه ساحره ها رو تو خودش جمع کرده بود.

در بالاترین طبقه ی این قلعه، نه! بالاتر از اون. در پشت بوم این قلعه یه کمد بود. کمد شکسته و درب و داغون بود اما توش یه نفر آدم جا می شد و این یه نفر آدم ازینکه بره جایی که توش جا میشد خیلی خوشش میومد. چون این یه نفر آدم هر جایی که می رفت حس می کرد جا نمیشه. انگاری یه گردالو بود لای پازلای مربعی.

گردالو خانوم که حالا شیکمش هم از بی تحرکی و پرخوری گرد شده بود قبلا همه ی پازل رو به چپش می گرفت. تا اینکه دری به تخته خورد و یه تیکه از یه پازلو پیدا کرد که خیلی هم باهاش جور شد. چشمتون روز بد نبینه. گردالو خانوم عاشق شد و بعدشم شکست عشقی خورد و جنگی که تا به حال در مقایسه با صدای تپش قلبش مثل نویز پس زمینه بود زد تو گوشش.

این شد که گردالو خانوم رو فرستادن هاگوارتز تا ازونجا مراقبت کنه. ولی مثل خیلی از کابوسای آدم بزرگا، تا پاش رو گذاشت رو اولین پله ی مدرسه یه جن خونگی زبر و زرنگ پرتش کرد داخل و گفت:
- نیمفادورا بانو هیچی بلد نبود. باید برگشت مدرسه. باید مشق نوشت. باید امتحان داد. جور معلم کشید.

دورا هم بعد از کمی تقلا تسلیم شد. ولی ازونجایی که همش در حال چس ناله بود و کسی دیگه اعصاب چس ناله هاش رو نداشت بعد از کلاسا فقط میومد تو کمد بالای پشت بوم می نشست. و با چوبدستیش که مثل خودش قلبلیت تغییر شکلش رو از دست داده بود قلاب بافی که مالی یادش داده بود رو تمرین می کرد.

گذشت و دورا روفوزه بود.یه وری سرش تو کوزه بود. بیشتر تکلیفا رو ننوشته بود و فقط اونیکی کاراگاه مامور که نورا بود مثل اشعه نور در کمد دورا رو زد و نشستن با هم یه تکلیف نوشتن. ولی چه فایده؟ استاد مرگو به نیمفادورا هیچ نمره ای نداد.

مرگوی بد. مرگوی خیلی بد. اما بچه ها! شانس با مرگو یار نبود. چون برعکس اون چیزایی که توی شعرا نوشتن، برخلاف اون حرفایی که می گن فقط غم با آدم می مونه؛ حتی غم هم با دورا نموند. و خیلی زود تبدیل به همون آدم بیش فعال و ورجه وورجه کن و حواس پرت شد.

پس نیمفادورا تبدیل به تمامفادورا شد و با یه لگد کمد عزلتش رو شکست و به سمت کلاس تقلبات سیاه حمله کرد. با یه چرخش چوبدستیش رو تبدیل به چماق کرد و با همون زد در کلاس رو هم کج و معوج کرد و رفت بالا سر مرگو!

مرگوی خیلی بد. مرگوی واقعا بد. مرگوی بدشانس! چون تمامفادورا خیلی عصبانی بود. مخصوصا تمامفادورا زبون محبت خودش رو داشت و اگر کسی که نسبت بهش محبت داشت با زبون آدم نمی فهمید باید از اول پارتی بازی می کرده و بدون پرس و جو نمره ی درس تقلب سیاهش رو می داده با زبون زور وارد عمل میشد.
- نمره ی منو بده مرگو! اصلا تو مدرک داری که من مشارکت نکردم؟بزنم اون داستو کند کنم؟

مرگ هنوز لود شده نشده چماق دورا به سمتش نشونه گرفته شده بود:
- لویکورپوس!


@مرگ

طلسم لویکورپوس شما به [mention uid=48425]مرگ[/mention] برخورد کرد و ۵۰ واحد انرژی جادویی از شما کسر شد!
@نیمفادورا تانکس
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/5/17 0:28:10
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/5/17 5:44:18
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
تاپیک انجمن
پاسخ: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1405 05:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- الان پس قراره چطوری با هم رقابت کنن؟

جوزفین که هنوز شعله ی خشمش زبونه می کشید رو به جمعیت داد زد.

ثانیه ها می گذشتن و صدای تیک تاکشون روی اعصاب لرد خط مینداخت. البته یه صدای دیگه هم وجود داشت. صدایی مثل کز دادن سیم ویولون. با هر تیک تاک نگاهای بیشتری به منشا صدای سیم ویولونی بر می گشت. و با آخرین تیک تاک یه تیک عصبی به تیک های بلاتریکس اضافه شد.
- هوا هوای گربه پلوئه. خفه می شی یا دست به ساطور شم؟

پرنتیس که تا همین حالا داشت سیبلاش رو فر می داد بدون اینکه خم به ابرو بیاره کمی به بلاتریکس چشم ابرو اومد ولی بعد سیبیلش رو ول کرد و تصمیم گرفت نظر حاضرین رو دوباره به رقابت برگردونه.
- راحت به نظر میاد. ما یه افتاده لازم داریم. که ترجیحا دست و پاش بسته باشه خودش نتونه بلند شه؛ و یه دروازه. دامبلدور شوت می زنه و لرد نباید بذاره افتاده گل شه. اگر لرد اول بتونه افتاده رو بلند کنه و از گود بیرونش بیاره می بره. ولی اگر دامبلدور افتاده رو زودتر گل کنه می بازیم.

دابی چند بار دیگه سرش رو به گوشه ی گود کوبید. کوین تو همین مدت به بپر بپرش ادامه داد. یه مگس از لای محفلیا رد شد و به سمت مرگخوارا رفت و میرا پرید و لای پنجه هاش گرفتش. تلما قانع نشده بود.
- یه چیزی اینجا بوداره.

اتهام سختی بود. هوا گرم بود و جمعیت زیاد. سالن زورخونه هم مثل باقی قسمت های این حوالی کولر نداشت‌. دماغا به کار افتاده بودن و در تلاش بودن که منشا بو رو پیدا کنن. اگر قبلتر ها بود تقصیر همه ی بوها رو مینداختن گردن هرپوی کثیف. اما هرپوی کثیف مدتی بود گردنگیرش خراب شده بود و حموم می کرد و کلا فقط کثافت کاری اخلاقی تو سابقش موج می زد.

تلما که از جماعت اطرافش قطع امید کرده بود خودش دوباره به حرف اومد.
- منظورم اینه که یه چیزی اینجا مشکوکه. نمیدونم چی، ولی حسش می کنم.

اونور محفلیا یه چوب لباسی بود که با یه پارچه ی مشکی پوشونده شده بود و روش سینی چایی گذاشته بودن. چوب لباسی، چوب لباسی بیش فعالی بود. از هر طرفی که امکانپذیر بود با ضرب تنبک قر میداد. اما در این برهه تصمیم گرفت اون قسمت پوشیه رو کنار بزنه و یه مرد با ریشای صورتی باشه.
- مردی نبود فتاده را پای زدن، گر دست فتاده ای بگیری مردی! چه لرد ببازه و چه دامبلدور ببره چیز میشن... یعنی زن میشن.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/5/15 5:11:48
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
تاپیک انجمن
پاسخ: تالار رمزتازها
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1405 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی کلاشینکفی هم قد خودش در دست داشت و لباس بی آستینش بازو های عضلانیش را توی چشم می کردند. نگاهی چپ چپ به سیریوس انداخت و اسلحه اش را بالا آورد و دایره ی قرمزش
نشانه گیری اش را روی کله ی سیریوس تنظیم کرد.

سیریوس که دید هوا پس است کنار کشید و راه را برای جن جنگی باز کرد. حالا سرخی خاک، فرش قرمزی بود که مسیر وینکی را تزئین می کرد. نوری که از آسمان می تابید اسپات لایتی بود که فقط و فقط روی وینکی متمرکز بود.

شنل قرمزی دهانش باز مانده بود. این حجم از ابهت تمام معیار های قبلیش را می شست و از اول می نوشت. دهانش را بست و چند بار مثل ماهی باز و بسته کرد. و بعد خواست چیزی بگوید اما تا دوباره دهانش را باز کرد اسلحه ی وینکی رو به خودش نشانه گرفته شده بود.
- قرمزی جرئت کرد حرف زد. کل جادوگران شبکه جم تی وی شد. هر جا باز کرد یکی از اونیکی خواستگاری کرد. وینکی زندگی جادوگران نجات داد. ژانر اکشن کرد. وینکی جن خوب؟

افرادی که لایک کردند

یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
تاپیک انجمن
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 28 تیر 1405 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام!
تصویر تغییر اندازه داده شده


خوبی؟ خوشی ؟ سلامتی؟
به به چه رخ قشنگی! نیم رخ قشنگی! سه رخ قشنگی!

چه سری! چه دمی! عجب پایی!

خوب اگر این نامه به دستت رسیده و داری از خودت می پرسی تانکس با من چیکار داره که انقدر قربون صدقم می ره باید بگم اولا که قلبم درد گرفت! این چه قضاوت بیجاییه. و خوب دوم هم اینکه توی یه نامه معمولا کسی درخواست نمی کنه که! به خاطر همین هم این یه نامه نیست. بلکه یه برگه ی "نیازمندیها" هست که توی صندوق پستیت چپونده شده.

ماجرا ازین قراره که ما شاد و شنگول برای رفتن به هاگوارتز و شرکت توی همه ی کلاساش برنامه می ریختیم. همه چی به نظر خوب میومد. می خواستیم شاخ غول بشکنیم و کارای شاق انجام بدیم. اصلا وضعیت ما واسه خودش شعر داره بذار برات بخونم:
«گفته بودم به خودم داخل این سال جدیدی که بیاید،
همه دم درس بخوانم که توانم سر خود را به سر گنده ی بعضی برسانم
که به صد نمره ی بالا بتوانم
خر خود را همه جا تند برانم
که همه گویند پشت سرم اوووه
فلانی چه زرنگ است و پلنگ است و مخ و مخچه و هوش و هنر و علم و فشنگ است و
خدا شانس دهد وای که دارد چه حواسی!»

ولی بعدش سلسله جنگای بین جبهه ای از یه ور فشار آورد، زیر آب زنی همکارای کارآگاهم از یه ور دیگه، تنها مردی که واقعا دوست داشتم و مطمئن بودم اونم منو دوست داره هم پا شد رفت ماموریت بین گله ی گرگینه ها! ترسوی عوضی!

خلاصه من موندم و حوضم. الانم دیگه نمی تونم تغییر شکل بدم و به همین خاطر یه کم زیادی همه چیز توی صورتم واضح شده برای همین دیگه تو روابط اجتماعی هم قوی نیستم.

گفتن این حرفا برام سخت بود ولی مامانم می گه :«اینکه به موقعش کار رو بندازی روی دوش دیگرون نشونه ی ضعفت نیست; نشونه ی هوشته.»

البته احتمالا باور داره این جمله رو باید بین خودمون نگه می داشتم. ولی خوب از حرص اونم شده بهت می گم...چون با اینکه مامانم اسلیترینی ابوخفنی بوده‌ و الانم آدم ابوخفنیه یه سری قواعد و افکارش واقعا رو مخن؛ مثلا سه هزار بار می تونست تصمیمش رو در مورد اسم من عوض کنه! ولی نکرد. زنیکه! منم نمی تونم خودم اسم کوچیک خودمو عوض کنم چون وقتی ننت حاضر نمیشه چیز دیگه ای صدات کنه چه اهمیتی داره بقیه یه چیز دیگه صدات کنن. اون اسم هیچ وقت اسم تو نمیشه.

سرت رو درد نیارم. رفتم سر کلاس تقلبات سیاه و استادمون که خیلی مکش مرگه تصمیم گرفته کار گروهی بده. یعنی خواسته همکار داشته باشیم. ولی من هنوز همکار ندارم.

پس اگر انقدر حوصله داشتی که تا اینجای نیازمندیام رو بخونی,
و دنبال یه همگروهی از زیر کار در رو می گردی که وقتی تو داری تکالیف رو می نویسی آهنگای لینکین پارک بذاره و مثل پونه ی پرویز و پونه دراز بکشه پاهاش رو به دیوار تکیه بده،
اگر فاز قهرمانی داری و دنبال یه damsel in distress می گردی که نجاتش بدی،
یا حس می کنی خوشی زده زیر دلت و باور داری اینکه هم مجبور باشی تکلیف بنویسی هم به غرغرای شکست عشقی و استرس جنگی همگروهیت گوش کنی خیلی کیف می ده،
حتما به این برگه ی نیازمندی ها جواب بده.

قد و بالای تو رعنا رو بنازم

نوگل باغ تمنا رو بنازم

ارادتمند تو, تانکس
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1405 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه سر تا سر کلاس قدم می زد. هیچ کس به چهرش نگاه نمی کرد. در واقع حضورش مخلوطی بود از صدای پاهاش و سایه ای که انگار روی زمین شنا می کرد.

تانکس دندانهاش رو روی هم فشار می داد. دستاش زیر میز رداش رو تو مشتشون مچاله کرده بودن. قلبش مثل یه کبوتر می لرزید.

جادو آموز قبلی مدتی پیش تکلیفش رو خونده بود؛ اما لرد گذاشته بود بین صدا کردناش فاصله بیفته. گذاشته بود سکوت سنگین بشه و ترس جادوآموزا رو فریاد بزنه.

اگر دورا اشتباه می کرد لرد چه بلایی سرش میاورد؟ اگر جادوآموز دیگه ای تو تکلیفش خطا کرده بود چی میشد؟

تانکس به صفحه ی سفید دفترش خیره شد. اون بزرگترین خطا رو کرده بود و به دستور اسمشو نبر عمل نکرده بود و تکلیفی ننوشته بود.

شاید لج کرده بود. شاید ترسیده بود. و شاید...گوشه ی لب تانکس بالا رفت. بعد نگاهش رو هم بالا آورد و مستقیم به چشم های اسمشو نبر نگاه کرد.

این چیزی بود که اون بود. دستش رو بالا برد و داوطلب شد. نگاه لرد بالا اومد و به اون نگاه کرد.
- بگو!

تانکس خندش رو کش دار کرد. قلبش حالا مثل دیوونه ها می زد. اما لبش رو با زبونش خیس کرد و بدون مقدمه شروع کرد:
- من کش تنبونم. البته شاید مال تنبون نباشم و کش سر باشم اما تقریبا مطمئنم که فارغ از تجسم جسمانیم که برای همه واضحه اگر بمیرم و روحم بخواد تو این دنیا بمونه یه تیکه کش یا در بهترین حالت تبدیل به یه فنر می شه.

از اولین جمله بقیه ی جادوآموزا نفسشون رو حبس کرده بودن.

لرد نیم نگاه بی حوصله ای به میز تانکس انداخت و بعد دوباره به چشماش خیره شد.

- منو ازین ور بکشید ازون ور می پرم بیرون. بهم انتقاد کنید زور می زنم بهترشم. ناراحتم کنید اول عصبانی میشم، بعد می رقصم، بعد گریه می کنم؛ ولی یه روز یادم میره. بالاخره وقتی یه کش رو می کشید و بعد به حال خودش رهاش می کنید نمی تونید توقع داشته باشید خودشو اینور و اونور نکوبیده به حالت اول برگرده.

تانکس از روی هیچی نمی خوند. فقط داشت هر چی به ذهنش می رسید رو تند و تند می پروندو با حرکات دستاش سعی می کرد جدی به نظر بیاد.

صدای حرف زدنش برای خودش بلند بود اما عدم وجود هیچ صدای دیگه ای داشت کرش می کرد.
- تمام عمرم محیطای مختلف رو امتحان کردمو سعی کردم خودمو بهشون تطبیق بدم. جایی که تنگ بود یا زیادی سرد بود تو خودم جمع شدم . جایی که حس کردم لازمه چند لا شدم که محکم به نظر برسم و هر جا که مجبور شدم انعطاف پذیر تر باشم بیشتر کش اومدم. سخت بود ولی اگر هم جایی کشم پاره شد با گذشت زمان دوختم به میدون برگشتم. همیشه زور زدم؛ جنگیدم. شاید برای نگه داشتن افتخار صاحب تنبون که یه وقت آبروش نره.

نگاه لرد هیچ احساسی رو بروز نمی داد. پاهای تانکس می لرزید. آرزو می کرد یکی ساکتش کنه اما اون شروع کرده بود و حاضر نبود تمومش کنه.
- تا به حال با کش کسی رو زدید؟ کافیه از یه طرف بکشید تا بپره و "ویییش" بخوره یه این و اون. ولی بعد که اون کش اصابت کرد و افتاد زمین نگاش می کنید می بینید چقدر بی آزاره. چقدر حتی یادش نمیاد به کدوم ور کشیده شده بوده و چقدر کش اومده بوده که رفته به فلانی خورده. کش ها کینه ای نیستن.

لرد نگاهش رو گرفته بود و به قدم زدنش برگشته بود.

این چه معنی ای داشت؟ همه چیز زیادی خطرناک بود. تانکس داشت بیش از حد چرت و پرت می گفت.

ترسی که دستاشو از عرق خیس کرده بود بهش می گفت زودتر خفه شه. هر قدر صدای ترسش بلندتر می شد صدای خودش هم بلندتر میشد. ناخناش رو توی گوشت دستش فرو کرد.
- یه کش دوست نداره باهاش مثل یه تیکه پارچه رفتار بشه. اگر همینطوری به یه وری بدوزنش و چالشی نداشته باشه حوصلش سر میره. کش ها دوست دارن حتی شده برای یه مدت کوتاه تلاششون دیده بشه مثلا جای کش شلوار یا جورابتون رو چک کنید می بینید که رد به جا گذاشتن. البته که هیچ وقت ردشون موندگار نیست. اصولا زیاد به ماهیت یه کش اهمیت داده نمیشه. می رید تنبون بخرید به جنس پارچه و دوخت و مدل دقت می کنید ولی معمولا به کش توجه نمی کنید. منطقیم هست. کشه دیگه کش میاد. هیچ کس تلاش چندانی برای تطابق با کش نمی کنه. بلاخره فوقش وا میره که بازم مشکلی نداره؛ یه کم ازش کوتاه می کنید بیشتر می کشیدش.

جادو آموز جلوییش برگشته بود و با نگاهی اخطاری بهش نگاه می کرد.اما قلب تانکس تا حدی آروم شده بود. اون حرف خودش رو می زد. از ترس تو خودش جمع نشده بود. به زودی حرفاش تموم می شد.
ـ آرزوم اینه که علاوه بر طول فعلیم قد کش اومدنم رو هم جزو شخصیتم بگن. مثلا منو قد گرفتن گفتن صد و شصت و هشت سانتم ولی به همین برکت من تا دویست-سیصد بالا میام، درضمن تا هم می خورم می شم اندازه یه کف دست. می تونم برم تو جیب این و اون. حس می کنم اطرافیانم دوست دارن مثل فنر قوی باشم، ولی من از جنس آهن نیستم مثل آب خوردن نخ کش می شم ولی انقدر نخ دارم که خیلی مهم نیست؛ خودمو جمع می کنم.

تانکس نشست. کل بدنش سرد بود و به لرزش افتاده بود. انقدر خسته شده بود که می تونست یه عمر بخوابه. ولی راضی بود. هر اتفاقی که حالا میفتاد امروز وظیفش رو نسبت به کائنات انجام داده بود؛ و خودش بود. همین مهم بود. همین باید کافی می بود.
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
تاپیک انجمن
پاسخ: کلاس آموزش تقلبات سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه اول تقلبات سیاه

دانش آموز: نیمفادورا تانکس

الگوی اول: فروشنده ی متروی ماگلی

وی با لهجه ی ای عجیب تعریف می کنه که از شهر مرزی برامون پوست کن آورده. بعد هویج و خیار در میاره جوری رنده می کنه و پوست می کنه که انگار مثل آب خوردنه ولی قضیه اینه که خودش ماهر و گولاخه فقط یه جنس می فروشه و اون جنس خیلی ساده ست.

الگوی دوم: سیبل تریلانی

قدرتی در مبهم صحبت کردن هست که در واضح صحبت کردن نیست‌. یک عالم می شناسم که تو صحبت می گن پیشگویی اینا همش خرافاته ولی هنوز پول میدن. چون هیچ کس نمی تونه نقضش کنه.

الگوی سوم:اسنیچ

چون خیلی سریع فرار می کنه و دست نیافتنیه این توهم رو ایجاد می کنه که خیلی کوه خاصیه.

الگویی که من انتخاب می کنم همون فروشنده ی مترو هست. به نظرم تا زمانی که یه نفر بلد نباشه تبلیغ کنه هر قدر هم خدمات یا محصولی که ارائه می کنه محشر باشه می بازه.
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
تاپیک انجمن
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1405 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد کلید اتاقش رو گرفت و به سمت آسانسور هتل رفت. اتاقک آسانسور دور تا دور شیشه ای بود و با قالی قرمز ساده ای فرش شده بود. مثل فرشی که برای ورود سلبریتی ها به مراسم های بزرگ زیر پاشون میندازن. اما این لرد نبود که روی اون راه می رفت‌. این آسانسور بود که لرد رو جا به جا می کرد، بالا و پایین می برد و می لرزوند.

لرد به منظره ی شهر که هر لحظه با بالا رفتنش کوچیکتر می شد چشم دوخت اما بعد نظرش به بازتاب چهره ی خودش توی اون شیشه ها جلب شد. از خوبی های عینک ریبنی که روی صورتش گذاشته بود این بود که اخمای در همش دیده نمی شدن.

آهنگ فور الیزه فضا رو پر کرده بود و لرد رو به زمانی می برد که هرگز تجربه نکرده بود. زمانی در آینده، جایی که هیچ کس غیر از خودش در رویاهاش ندیده بود و نیاز به تلاش و فداکاری برای رسیدن بهش رو خوب درک نمی کرد.

لرد توی یه مهمونی بزرگ روی تخت نشسته بود و دور تا دورش جادوگرا و ساحره ها به صف ایستاده بودن. کسایی که قدر موهبتی که بهشون داده شده بود رو می دونستن و پنهون نمی شدن. کسایی که به ماگل ها نگاه هم نمینداختن. همگی ثروتمند و قدرتمند بودن. و تمام این قدرت در دست لرد بود.

لرد به آرومی با انگشتاش گوشه ی چمدونش رو نوازش کرد. کارهای ظریفی بود که فقط خودش می تونست انجام بده. کارهایی که باید به بهترین شکل ممکن و بدون هیچ سر و صدایی انجام می شدن‌.

کارهایی هم بود که مرگخوارهاش باید خودشون انجام می دادن. بدون اون. و خودشون بدون حمایت لرد با عواقب کارهاشون مواجه می شدن. همون روز بلاتریکس لیست اونکارها رو توی نامه ای دریافت می کرد و با خوندن کلمات "اختیار تام" و "شدیدترین مجازات در صورت عدم فرمانبرداری" لبخندی سادیسمیک بر لب هاش می نشست.

لبخندی که مشابهش همین حالا روی لبهای لرد بود. چون همین حالاش هم می تونست اتاق 776 رو ببینه. قدمهاش رو از آسانسور بیرون گذاشت و لحظه ای به اون شماره نگاه کرد. شکارش توی اون اتاق بود و لرد به زودی به سراغش می رفت. اما قبل از جهش باید کمین می کرد. کلید طلایی اتاق 777 رو توی در اتاق بغلی چرخوند و به داخل رفت.
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/4/14 15:53:39
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
تاپیک انجمن
پاسخ: The Eternal Beauty
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1405 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور جان میشه آموزش آرایش عجله ای رو هم بدی؟آخه من صبحا که می خوام برم وزارتخونه همیشه دیرمه. خط چشم می کشم و تبدیل به یه موجودی میشم که هم دیر رسیده هم قیافش نامتقارنه.

افرادی که لایک کردند

یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
تاپیک انجمن
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1405 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
- هییی! چشم شهلامون چطوره؟

تانکس در حالی که به قاب در تکیه داده بود و لیوانی شیر گرم را در دستانش می چرخاند خلوت الستور را به هم زد.

الستور آهی کشید و عصایش را زیر پهلو زد تا بلند شود.
- چند نفر از وزارتخونه ی ایالات متحده برای عضویت تو محفل درخواست دادن.
- خوب؟
- یکیشون دختر عمومه. دفعه ی قبلی که اسمشو نبر قدرت گرفته بود مدرسشو عوض کردن که در معرض خطر نباشه.
- خوب؟
- اگر بلایی سرش بیاد عموم سرمو قطع می کنه.

مودی پل بینی اش را با دست آزادش مالید و به سمت محفظه ی سردکن گوشه ی اتاق رفت. بطری ای از آن در آورد و به سمت تانکس گرفت.
- شربت بید مشک و گلاب.

تانکس نگاهی چپ چپ به بطری انداخت و لبش را کج کرد.
- محض رضای مرلین نذار کسی سرتو قطع کنه. همینجوریشم چندان خوش تیپ نیستی!...نمی بینی من خودم شیر دارم؟

الستور در جواب با تمسخر صدایی ما بین غرولند و خس خس در آورد.
- اون شیر فاسد شده. دستشویی اینجا ارث بابات نیست دم به دیقه هر آشغالی رو می خوری اسهال میشی اونجا اتراق می کنی.

چشمان تانکس گشاد شدند. بعد سرش را به سمت لیوانش پایین آورد. بعد دوباره بالا آورد و با تعجب به الستور نگاه کرد. دوباره سرش را پایین برد و محتویات لیوانش را چندبار بو کشید.
- من که به نظرم بوش خوبه.

بعد چند قدم فاصله اش با الستور را پر کرد و لیوان را به سمت صورت الستور گرفت.
- نگا!...خیلیم خوبه.

الستور دستش را دور لیوان گرفت و آن را به صورتش نزدیکتر کرد بعد در یک حرکت ناگهانی لبه اش را به دهانش گرفت و به تعجیل شروع به نوشیدن کرد.

تانکس که هنوز دسته ی لیوان در دستش بود خواست آن را عقب بکشد اما دست الستور مثل آهن لیوان را سر جای خودش نگه داشته بود.

تانکس بیشتر زور زد ولی با فرو رفتن عصای الستور روی انگشت پایش جیغش هوا رفت و در حالی که پای مجروحش را در دست گرفته بود و بالا و پایین می پرید آبا و اجداد مودی را مورد عنایت لفظی قرار داد.
- مرلین لعنتت کنه. به زمین گرم بخوری. سرت قطع شه. بترکی مرتیکه. خو می گفتی شیر می خوای برات میاوردم. جنگلی! وحشی!

الستور در جواب فقط بطری شربت را به سمت تانکس پرت کرد که تانکس موفق شد همانطور که یک پایش در هوا بود آن را بگیرد و از اصابتش به صورتش جلوگیری کند.

- یه نفر همیشه باید تو این خونه شبو هوشیار باشه. امشب تو انجامش می دی. شیر خوابتو سنگین می کنه.

مودی در حالی که با پشت دست قطرات شیر را از چانه اش پاک می کرد گفت و به نگاه دشمنانه ی تانکس پوزخند زد.

تانکس چند باری بلند بلند نفس عمیق کشید ولی بعد که پایش را زمین گذاشت شانه ای بالا انداخت.
- در هر حال امشب الماس دراما کیسه گونی داره.
- یه قسمت کل شبو جواب میده؟
- بعدشم عزت داره.

تانکس در بطری را باز کرده بود و در حالی که یک قلپ بالا می داد به سمت در خروجی اتاق رفت.

قلپ بعدی هنوز بالا نرفته همه را از دهنش ریخت زمین. بطری هم از دستش افتاد. بعد روی زانوانش خم شد و قلپ قبلی را با محتویات شام کف زمین بالا آورد.

- وای!...چه دیسگاتینگ!

توجه مودی و تانکس هر دو به شومینه برگشت. زنی بیست و چند ساله با موهایی که به دقت فر خورده بودند با چهره ای خونسرد از لای شعله ها به آنها خیره شده بود.

الستور خر خر کرد. خرخری که افرادی که خوب می شناختندش به عنوان خنده ی خیر کیف تفسیرش می کردند.
- تانکس! این دختر عموم ربکا مودیه. ربکا! تانکس یکی از بهترین کارآگاهای منه.

تانکس چند لحظه به چشمان سرد و منزجر ربکا خیره ماند بعد چند بار دیگر عق زد و روی زمین تف کرد.

ریموس که صدای ضربه ی بطری بیدارش کرده بود با چوبدستی آماده به اتاق دوید. اول چوبدستی را به سمت شومینه گرفت بعد به سمت الستور و در آخر به سمت تانکس.

لحظه ای با درک وجود نداشتن خطر چهره اش آرام شد. اما این آرامش ماندگاری نداشت و با حس بوی نامطبوعی که با مشام گرگینه ایش ده برابر نامطبوع تر شده بود آستینش را جلوی بینیش گرفت و چند قدم عقب رفت.
- دورا...خوبی؟

تانکس سر تکان داد و آه عمیقی کشید. و به محیط اطراف خیره ماند. از لحظه ی ورود ریموس چهره ی ربکا متمرکزتر شده بود.
- نکنه حامله شده باشم ریموس؟

ریموس که برق شیطنت در چشم های تانکس را دیده بود حتی به حرفش محل هم نگذاشت. لحظه ای محیط را اسکن کرد و با دیدن بطری ای که کنار تانکس افتاده بود اخمهایش را در هم کشید.
- باز خوراکی تاریخ مصرف گذشته خوردی؟

تانکس از کوره در رفت.
- الستور منو مسموم کرد.

الستور بادی به غبغب انداخت.
- خودش چیزی که بهش دادمو سر کشید. جزو آموزش هامه که راحت به دیگرون اعتماد نکنه.

یک طلسم تمیز کننده از پشت سر ریموس روی فرش اتاق اجرا شد و سیریوس بلک با نیشی باز وارد شد.
- پرتره ی مادرم ببینه با فرشش چی کار کرده بودی از نقاشی می پره بیرون.

سیریوس از جلوی بطری ای که بهش پرت شد جا خالی داد و ریموس یک سپر مدافع اجرا کرد که بطری به آن خورد و روی زمین افتاد.

بعد انگشت اتهام ریموس بالا آمد.
- سیریوس! یعنی به من بخوره هیچ مشکلی نیست؟
- اگر ضربه ی نیمفو یه راست می خورد تو سر من چی؟
- الستور منو مسموم کرده بعد شما به فکر فرشید. اگر مریض بشم چی؟
- اگر به جای آب گندیده یه نفر بهت سم می داد و تو بدون چک کردن می خوردیش چی؟

ربکا مودی, یا به قول دیگر ویولا ریچموند بین انگشتان اتهامی که هر کدام از اعضا به سمت همدیگر نشان گرفته بودند چشم چرخاند.

چیزی که واضح بود اعتماد ناگفته ای بود که در پس زمینه ی ناخشنودیشان از همدیگر دیده می شد. اما افرادی که کنار اعضای مورد اعتمادشان مجبور می شوند محتاط باشند نسبت به افراد غریبه چقدر بدبین خواهند بود؟ همین حالا هم پیش زمینه ی نقشه نزدیک شدن به تانکس بر باد به نظر می رسید.
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/4/9 13:59:28
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
تاپیک انجمن