جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

47 کاربر(ها) آنلاین هستند (26 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

آخرین گروه‌بندی‌ها

پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1405 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه: به دلیل خوردن آب‌نبات تغییر لهجه، این رول با لحن ولدمورت نوشته شده، امّا من همچنان نیوت هستم.

- ما اعتراض داریم.

صدای نخراشیده و منحوسی، فضای دادگاه را پر کرد. همه سرشان را چرخاندند و به نیوتی خیره شدند که به دلیلی نامشخص، موهایش را از ته تراشیده بود، دماغش را با خمیر بازی کوین پنهان کرده بود و به جای پیکت، ماری بر روی دوشش جا خوش کرده بود.

قاضی ابرو بالا انداخت و گفت: «ببخشید شما رو کی راه داده به جلسه؟ »

- ما نیوت اسکمندر هستیم. بزرگ‌ترین مجیزولوژیست تاریخ جهان و مکان و زمان و نسل جاری و باقی و فانی و ثانی. دایناسورها نبودند و ما بودیم. سوسک‌ها می‌روند و ما هستیم. کتاب جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه آنها به قلم من به چاپ چند هزار و چندم...

- آقا بفرما برو بیرون وقت دادگاه رو نگیر. برو بیرون تا با تیپا پرتت نکردیم بیرون.

- عالم امکان از اولین جرعۀ چای عسلی ما شکل گرفته ای ماگل‌زادۀ نادان. یا می‌گذارید که در جلسۀ دادگاه شکایت خود را مطرح کنیم یا به عنوان انتقامی سخت، نام شما را به عنوان جانوری شگفت‌نیانگیز در کتاب خود با رتبۀ ملال‌آور ثبت می‌کنم. البته بعدها که اثر آبنبات تغییر لهجه از بین رفت احتمالاً بسیار خجالت خواهم کشید.

- بفرما بیرون. آقا یکی این مردک مو قشنگ رو بندازه از جلسه بیرون، وقت ما رو گرفت.

نیوت که عرصه را تنگ دید و از ولدمورت تنها لحن او را به ارث برده بود نه شقاوت و قدرت او را، تصمیم گرفت که با حرکتی ناپسندانه و محفل‌نادوستانه، دادگاه را مجبور کند که به حرف‌های او گوش بدهد و کسی نتواند او را از جلسۀ دادگاه بیرون بیاندازد. همین شد که در حرکتی جانانه و البته ناجوانمردانه، به سمت آن کودک نگون‌بخت خیز برداشت و قبل از آن‌که کسی بتواند کاری کند، بچّه را در چمدانش پنهان کرد.

تانکس که برای آن کودک نقشه‌ها کشیده بود و برنامه‌ها داشت، موهایش به رنگ سرخ لیلیثی تغییر پیدا کرد و یقۀ قاضی نگون‌بخت را در چنگ کشید و با داد و فریاد گفت: «آقای قاضی، دستم به کلاه‌گیست، من بچّه‌مو از تو می‌خوام.»

نیوت که کوین را در چمدان انداخته بود؛ بر روی همان چمدان نشست و گفت: «ای ماگل‌زاده‌های رعیت؛ یا بگذارید اعتراضم را بکنم یا بر روی خودم پتو کشیده و با شدّت با شما قهر خواهم کرد.»

قاضی که ناخن‌های تیز تانکس داشت گلویش را پاره می‌کرد و از سوی دیگر به دامبلدوری نگاه می‌کرد که در آغوش آن لرد سیاه تقلبی غش کرد کرده بود (چون لرد سیاه حقیقی ما هستیم. ) برای رهایی از این اوضاع بغرنج با بی میلی گفت: «بگو آقا جان، بگو، اعتراضت رو بکن، کلافه‌مون کردی.»

نیوت دست بر سینه و با اخمی سترگ، رو به هیئت منصفه کرد و با صدایی که به زور تلاش می‌کرد تقلیدی از صدای ولدمورت باشد گفت: «این پیرمرد ققنوس‌باز پیر ما را در آورده بود. مگر ما مثل این پسرک پاتر فرزند برگزیده بودیم که نافمان را با انتقام و قهرمان‌بازی بریده باشند؟ برای ما همین کافی بود که یک گوشه چای عسلی پتوپیچ بنوشیم و خجالت بکشیم و کفتربازی‌مان را بکنیم. این هی یقۀ ما را می‌گرفت می‌گفت نیوت برو سرزمین استکبار فلان کار را کن؛ نیوت برو برای برادرزاده‌م که از وجودش بی‌خبرم بهمان کار را کن؛ نیوت برام مهم نیست سال پنجم از هاگوارتز اخراج شدی، یالا برو با اکس تاکسیکم که قدرتمندترین و سیاه‌ترین جادوگر زمان خودش بوده بجنگ.»

لرد تقلبی که با شنیدن نشانه‌ای از اکس دامبلدور به غیرتش برخورده بود با خشم گفت: «اصلاً این حرف‌ها چه معنایی دارد؟ وقت ما را برای چی گرفتی کفترباز؟»

- آقای قاضی محترم، ماگل‌زاده بازی در نیاورید. خلاصۀ کلام ما این است که دامبلدور به ما مدیون است. اصلاً اگر من نبودم ایشان می‌توانست با این لرد تقلبی زوج شود؟ خیر؛ همچنان داشت با همان اکس تاکسیکش دور دور می‌کرد. بعد بی خبر از ما رفته‌اند ازدواج کردند و ما هم ساقدوش نبوده‌ایم. جادوگر جماعت حرصش می‌گیرد آقای قاضی. باید ازدواج آنها باطل اعلام شود و از نو ازدواج کرده و حتماً من به عنوان ساقدوش دامبلدور حضور بیابم؛ وگرنه این ازدواج از اعتبار ساقط است.

نیوت ضربه‌ای به چمدان زد و گفت: «کوین ما شدی.»
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: اطلاعیه‌ها و پیشنهادات قالب و بخش فنّی سایت
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به مدیران فنّی و غیرفنّی عزیز که قدردان تلاش‌هاشون هستم.
در باب پیشنهادی که برای چت باکس داشتم، گفتم که پیامم رو این‌جا هم بذارم که فراموش نشه و سر فرصت مناسب بهش رسیدگی بشه.
هیچی دیگه، اگه می‌شه یه قابلیتی واسه چت باکس بذارین که در اون بشه دیگران رو تگ کرد یا رو پیام‌هاشون رپلی زد. و طبیعتا بابت این مسئله نوتیف هم دریافت کنیم.
اراتمند شما؛
نیوتون اسکمندر.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نیوت اسکمندر VS نیمفادورا تانکس

سوژه: ادامۀ متن دوریا بلک

نقل قول:
مرا یادت هست؟
درست زیر آخرین دانه‌های برف، پوشیده در لباس‌هایی سیاه و گیسوانی پریشان. دست‌ها در جیب، چشم‌ها گریان و باد... باد را به خاطر داری وقتی مرا از خودم ربود؟
بگو! بگو که مرا یادت هست! من... من می‌ترسم! من از گم شدن زیر آخرین برف، از ناپدید شدن زیر آخرین نگاه، از محو شدن در بین کلمات می‌ترسم... قلبم را بشکن، روحم را بخراش اما فراموشم نکن!
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده نیمی از چهره‌ام را. حتی شده در زیر نور ماهی که کامل نیست؛ اما به یادم بیاور.
من می‌ترسم از اینکه روزی دخترکی از کنار سنگ قبرم گذر کند و بپرسد او که بود و مادرش تنها بگوید:«یکی دیگر».
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده گیسوانم را وقتی که کوتاه بود؛ حتی شده یک تارش را.
من می‌ترسم از گرد و غبار گرفتن؛ من می‌ترسم از گم شدن استخوان‌هایم؛ از خاکستر شدن.
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده وقتی که در آتش می‌سوزم...
و تو، چه بی‌رحمانه آن کلمات را می‌گویی و برف روی زمین می‌ریزد، گویی هیچ‌کس آن‌جا نیست...
«یادم
تو را
فراموش»


می‌گویند که هر چه در برف پنهان شود، روزگاری در یخ نمایان خواهد شد. و نمایان شد در قلب یخ زده‌ام هر آنچه روزگاری زنده بود و تو آنها را به قتل رساندی. می‌گویند در یخ نمایان خواهد شد؛ چه از قلب یخ زده‌ام باقی ماند تا چیزی در آن بیابم؟ تکۀ گوشت گرمی که روزگاری می‌تپید، امروز منجمدی‌ست که راوی کولاک است. کولاک این حقیقت که تو همچنان در خاطراتم پرسه می‌زنی. پس یافتم هر آنچه که گم شده بود. با نبودنش. زندگانی و زنده بودگانی که نیست می‌شدند. آنهایی که تمام‌شان من بودم. باید هیچ را میافتم تا بدانم چه از من باقی مانده. هیچ مفلوک خجلت‌زدگان.
ذرّه ذرّه پیراهن روحم را، تار و پود و کلافش را، کوک وصله‌هایش را شکافتی تا پرده‌ای بر قامت وجدانت ببافی. پرده‌ای که پنهانش می‌کرد. تا به خاطرش نیاوری؛ همان‌طور که مرا به خاطر نسپردی. و من اگر پرده‌ای بر روی خاطراتت می‌انداختم، هربار با دیدن همان پرده، به یاد تو می‌افتادم.
به زمستان بازمی‌گردم. زمستانی که در بی‌تابی تابش تابستان بود. زمستانی که برفش را تو می‌باراندی سرمایش سِر می‌کرد ما را. ساعت یخ بسته بود و زمان خود را بر قندیل می‌کوفت. و من یخ زدم در هنگام نبودنت. و من جا ماندم در هنگام نبودنت. شده آنچنان از احساس عاری شوی که حتی زمان را حس نکنی؟ انگار که راکد نکبت‌بسته‌ایست؟ من سبابه می‌فشارم بر جایی، طرح دیواری، پُرز فرشینه‌ای یا برهنگی تیغی، تا به یاد بیاورم احساس کردن چگونه بوده. تا بدانم آیا همچنان چیزی را احساس می‌کنم یا نه؟
میان حرف‌های تازه‌ای که شنیده می‌شوند، سکوت چرک می‌کند در گوش من. میان آغوش‌هایی که لمس می‌شوند، ناخن زخم می‌فشارد بر پوست تنم. میان بوسه‌هایی که می‌چشیدند، تلخی دهانم تلخ‌تر از من غوغا می‌کند. میان عطرهایی آشنا که تپش می‌آفرینند، در مرداب وجوهم خفه شدم و میان پلک‌هایی منتظر برای دیداری دوباره، تماشا به نگاهم نمی‌رسد. من جا مانده‌ام در آن روز که فراموشم کرده‌ای. من جا مانده‌ام در آن روزی که دیگر برایت بی‌وجود بودم. تو گویی که طرحی بوده‌ام به دیوار، نادیدنی و به یاد نماندنی. نه طراحی که دیوار خاطرات را آذین می‌بست.
بیزار از کلیشه‌هایم. از این تکرارهای تکراری بی معنا. پس به گوشم نخوان که نیمۀ پر جام را ببینم و من پاسخت نخواهم داد که جامم از زهر آغشته است. می‌دانی که نمی‌شود گفت. تو که جامت قلب من بود و خونم از گلویت می‌چکید. و من که جامم ترک می‌خورد در ازدحام نبودنت. ترک‌هایی که خاطرات تو بود. خاطرات تو که خالی می‌کرد جام من را. تو نیمۀ سرشار جام خود را نوشیدی، تو فرونشاندی نیمۀ سرشار جام مرا. بگذار کلیشه از حضور ما بی‌نصیب بماند.
به زمستان باز می‌گردم که جایی برای بازگشت باقی نمانده. که خود را تنها در زمستان خواهم یافت. زمستانی که انتهایی در آن نمی‌بینم. زمستانی که ابتدایش را به‌خاطر نمی‌آورم. چون تو که به گوشم می‌خواندی: «یادم تو را فراموش.» من همان خاطره‌ات بودم که مرا به قتل رساندی. خیالی که فراموشش کرده‌ای به کجا می‌نشیند؟ فکر که از ذهن برود، کجا پناهش خواهد شد؟ نسیانی که سراسرش زمستان است کجاست؟ در برف پنهان است.
برف تو بودی. تو برف بودی که سرمایت چشمانم را به درد می‌آورد. که گریه می‌نشاند و سرخ می‌کرد. اشک‌هایم را می‌نوشیدی و می‌خندیدی و سیراب نمی‌شدی. ای برف تابستان؛ تو ای اشک‌آشام افسانه‌ای، فراموشم کرده‌ای تا بیش‌تر از اشک‌هایم بنوشی؟ امّا تو آن‌چنان برف شدی، آن‌چنان سرد بودی، آن‌چنان حسّ را از من ربودی که اشکی به خاطرم نماند. تو تشنه ماندی. تشنۀ آنچه که فراموشش کرده‌ای. ای برف تشنه، ای عطاش سرد. مرا آزردی و خودت آزرده ماندی.
ساعت یخ بسته بود. پیش‌تر گفته بودم امّا همچنان یخ بسته. و قندیل‌های زمان؟ تاب می‌خورند، تاب می‌خورند، تاب می‌خورند و تاب می‌خورند و سایه‌شان به من افتاده. قندیل‌های لقی هستند این شیاطین. می‌دانم که روزی می‌افتند. می‌دانم که روزی زمان قندیل‌هایش را بر گوشت و استخوانم خواهد دوخت. به خون می‌نشیند آن یخ‌ها. همان یخ‌ها که خواهی جستشان تا گم شده‌ات را در آنها بیابی. گم شده‌ای که به یاد نمی‌آوری چه بوده. به کنکاش زمان بنشین برف تابستانی من تا ببینی چه اشک‌هایی را که از خود دریغ نکرده‌ای! چه شهد شوری که فراموشش کرده‌ای. تو تشنۀ چیزی هستی که به یادش نمی‌آوری.
موریانه‌های خیال که سق می‌زنند هوش پینه بستۀ مرا، مرا به این محالات خو می‌دهند. تا باورم شود که تو هم رنجوری. تا امّیدی بر من طرح بندد که مرا به یاد خواهی آورد. برای لحظه‌ای از این افکار شاد شده بودم. فراموش کرده بودم که چیزی را احساس نمی‌کنم. ایراد از من بود؛ می‌توانی فراموشکار بمانی آسودۀ نسیان‌زای من.
سر در گریبان فرو بردن و پالتو بر پالتو پوشاندن، مرا از سرما نجات نمی‌داد. هیچ آتشی گرمم نمی‌کرد. دست‌هایم را می‌مالیدم و میان‌شان ها می‌کردم. نفس در میانه یخ می‌بست. فایده‌ای نداشت. سرد بود و سرما بود و هر آنچه که تو را به یادم می‌آویخت بود. نجات مهیا نمی‌شد. موهای بلندم به برف می‌نشست. برفی که تو نبودی امّا تو را به خاطرم می‌آورد. و من در این بی حسّی مزمن فرو رفته؛ که ای کاش لااقل غمناک می‌بودم نه این‌چنین جامانده. نه این چنین کسل و خیره بر انجماد زمان. گفتم انجماد! باز تو در خاطرم نشستی.
جهان ما رو به پایان می‌رفت. پس از غروب و طلوع، هرکس پاسخی از روزگارش را به قلبش می‌فشرد و حریص بیش‌تر نبود. ما امّا میان معمّا به انتظار معنا نشستیم، جهان می‌گذشت و ما نشسته بودیم. ماه به دیدار صبح می‌رسید و ما نشسته بودیم. بهار می‌خشکید و تابستان یخ می‌زد و ما نشسته بودیم. در این جهان که سراسرش فکاهه‌ست، به انتظار نشسته بودیم. به انتظار معنایی که شاید غم را علّتی شود. نبود. و اندوه من در این بی‌علّتی می‌نشست و می‌غلتید و می‌غلتید و می‌غلتید و چنان گلولۀ کوچک برفی، در نهایت بهمنی می‌شد که آوار شود بر من. آواری که احساسش نمی‌کردم امّا می‌دانستم استخوانم را در هم می‌شکند، پودر می‌کند، آسیاب می‌کند، استخوان خون آلودۀ مرا به هر سو می‌ترکاند و رها باقی می‌گذارد. استخوانی که در برف یخ می‌زد و می‌شکست. قلب داغ و سرخ و تپندۀ من، از برف تو یخ سرد و سفید و ساکنی شد. من در برف گم و در یخ هویدا بودم.
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: کانون دوئل
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1405 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
به طرفین درگیر ماجرا هشدار خواهم داد، درصورت شکستن آتش بس و امتداد درگیری‌ها، خواهیم دید چه خواهد شد. همچنین درگیری میان من و تانکس، جزوی از مسائل داخلی بوده و ارتباطی با درگیری‌های اخیر ندارد. نیوت اسکمندر همچنان آمادگی خودش برای ایفای نقش میانجی‌گر میان دابی و گریندل را اعلام می‌کند.
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: بد ترين بازي هري پاتر چه بود؟
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین

بازی زندانی آزکابان واقعاً نوستالژی خالصه اگه همون زمانی که اومده بود بازی‌ش کرده باشین. اون صدایی که موقع جمع کردن لوبیاها (برتی‌بات‌ها) واقعاً دل‌انگیز و دوست‌داشتنیه. پیوز نامرد چقدر تو این بازیی آدم‌آزاری می‌کرد.
کارت‌های کلکسیونی که واقعاً بی‌نظیر بودن، حیف که تو بازی‌های بعد این قابلیت نبود. (نمی‌دونم توی لگسی هست یا نه)
حالا درسته که کل بازی هیچ ربطی به داستان نداره، ولی خب بازم حال می‌داد که یه خرگوش رو کنترل کنی و بره بوته‌ها رو بخوره یا زمین رو چال کنه و برتی‌بات دربیاره ازش.
اون پلّه‌های متحرک هم نگم که چقدر گاهی رو مخ بودن، خصوصاً وقتی اشتباهی باعث می‌شدی حرکت کنن، خیلی هم کند بودن. -_-
خلاصه که زودتر از دهۀ 90 احضار بشین به دهۀ 1400 که بتونیم بیش‌تر از حق این بازی دفاع کنیم. بدترین قسمت هم که قسمت چهارمش بود.
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: کانون دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 01:25
نمایش جزئیات
آفلاین
من از آتش‌بس میان طرفین استقبال کرده، امّا معتقدم آنچه که جامعۀ جادویی امروز به آن نیازمند است، نه یک آتش‌بس موقتی و شکننده، بلکه صلحی پایدار میان طرفین است.
#جنگه_جرمز_را_باز_کنید
#چه_کسی_گالیون_مرا_جابه‌جا_کرد
#بگذارید_میانجی_گر_باشم
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: DUNGEON MUZIC (موسیقی زیرزمینی جادویی!)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
آهنگ سوزناک و لباس‌های پاره رو باور کنیم یا انگشترهای قیمتی و زنجیر طلای گردنت رو لیل پان؟ تظاهر تا به کی؟
سیا بازی بسه شاعر مردمی
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 03:20
نمایش جزئیات
آفلاین
- سبزی پلو با ماهی، مدیر تو رو سیاهی
- شیر سماور، اگزوز خاور، مدیر دقّت کن

شاید فکر کنید که من پیرمرد، سعی کردم تا جمعیت خشمگین رو آروم کنم و به عنوان ریش سفید جمع، تار سبیل گرو بذارم. امّا از این خبرها نبود و من در یک عملیات ترمیناتوری، با یک جعبۀ گل کارتن‌پیچ شده وارد اتاق مدیران شدم و درحالی که دسته‌گل رو انداختم زمین تا چوب‌دستی که پشتش قایم کرده بودم عیان بشه و ماشۀ! چوب‌دست رو می‌چکوندم، مثل تونی مونتانا فریاد زدم: «!Say hello to my little friend» و تمام دفتر دستک‌های سیریوس رو با یه بامباردا پخش و پلا کردم.

البته همون‌طور که تونستید حدس بزنید، تمام این‌کارها رو فقط توی خیالات خودم به سرانجام رسوندم و حتی روم نمی‌شد که در شعار هم با بقیه همراهی کنم چون ادب مرد به از دولت اوست و از این حرفا. درنتیجه وقتی که دیگر عزیزان داشتن مدیرها رو با الفاظی زیبا مورد عنایت قرار می‌دادن، من با ریتم همون شعارها تکرار می‌کردم که: «دابی توپاکه دادا دابی توپاکه.» و خیلی سوسکی خودم رو اون وسط همرنگ جماعت کرده بودم.

خلاصه که وسط اعتراضات، درحال خجالت کشیدن بودم که دیدم جماعت دارن به پیشنهاد آکی اعتراض می‌کنن که آقا اصلاً تو خودت گماشتۀ مدیرانی، اومدی ما رو از مسیر اصلی خودمون دور کنی.

آکی هرچی قسم خورد، این‌وری شد، اون‌وری شد که بابا من خودم رهبری جنبش رو به عهده گرفتم، حزب نه‌به‌مدیران رو من تأسیس کردم، چی چی من گماشتۀ مدیرانم؟ باز هم یه عده گفتن که نخیر، تو رو مدیرها فرستادن که جنبش‌های احتمالی آتی رو کنترل کنن. وگرنه چرا باید اون‌وری بریم؟ چرا نباید این‌وری بریم؟

خلاصه که جادوگرها به دو دسته تقسیم شدن و هرکس داشت علیه اون یکی شعار می‌داد. من هم خیلی دوست داشتم که به یه دسته ملحق شم امّا خجالت کشیدم و گفتم زشته بابا، به هرحال به هر دسته‌ای بپیوندم، با اون یکی دسته یه روزی چشم تو چشم می‌شم، بعد شرمنده می‌شم.

- چوب، جارو، فشفشه، آکی پی کشمشه
- دست مرلین عیانه، آکی یه قهرمانه

دیدم که این وسط، هیچ‌جوره نمی‌تونم شعر زیبا و وزین و فاخر «دابی توپاکه دادا دابی توپاکه» رو با این شعارهای جدید هماهنگ کنم، و از اون‌جایی هم که دوست نداشتم بیش‌تر از این خجالت بکشم، در پی صلح اومدم و شعار وسط‌بازانۀ خودم رو سر دادم: «مدیر با لیاقت، حمایت، حمایت»
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/2/14 3:31:39
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 02:03
نمایش جزئیات
آفلاین
1

2

این پیکر منفرد، به اسارت نشسته در تثلیث ترس و تردید و تمایل، می‌رفت به سوی موهوم‌سرایی که وهم و اوهام به آن حکم می‌راند. شماتت می‌کردم زانوانم را که چرا این‌گونه حقیرانه به لرزه در افتاده‌اند و از اراده تهی‌اند؟ و قلبم را که چرا می‌لرزد؟ که چرا شک دارد؟

هرچه بیش‌تر در آن تاریکی بی‌منتها فرو می‌رفتم، بیش‌تر خود را گم می‌یافتم. نگاهم از خود کوتاهی می‌کرد و گام‌هایم پس و پیش می‌افتاد. من که غریبه نبودم با هم‌نشینی با آنها، پس چرا اکنون طاق جسارت برایم کوتاهی می‌کرد؟

صدای‌شان را می‌شنیدم، با سُم‌هایی که در استواری بی‌همتا بودند و یگانه. بازوانی وحشی که امان از زه می‌بریدند و قدرتی رام‌نشدنی. سانتورها بودند که به دورم می‌رقصیدند و شیهه می‌کشیدند و حلقه را به دور من تنگ‌تر می‌کردند. خشمگین و بی‌رحم.

دستانم را بالا آوردم تا ببینند خالی‌ست. کمی خم شدم تا بدانند در خیال حیله و نبردی نیستم. با صدایی که در میان باد گم می‌شد گفتم: «دوستان من، نیازی به این جنگ و...»

- ما دوست تو نیستیم؛ جادوگر!

دیگر هم‌نوعانش با شنیدن این واگویه، فریاد مستی سر دادند و به راستی حرفش بالیدند. سُم کوباندند و گفتند که دوستی در میان جادوگران نخواهند داشت.

- بزرگواران! شکوه‌مندان! هم‌سواران باد! من به جنگ شما نیومدم. من میلی به جنگ با شما...

سم کوفتند. خرناس‌کشان حرف‌هایم را می‌کشتند. هیچ میل‌شان نبودند تا بدانند که چه می‌گویم. به دوستی به آنها راهی نبود. کسی از میان آنها به جلو آمد. بلند قامت‌تر و زلف افراشته‌تر از دیگران بود. صدایی خشن امّا آرام داشت.

- شما هم از بین دیگر جادوگران استثنا نیستی آقای اسکمندر.

مرا می‌شناخت. به مانند بسیاری از جادوگران با من آشنایی داشت؛ امّا گمان نمی‌داشتم که او، مرا به نیک‌نامی بشناسد. دوست داشتم که بدانم او چه خواهد گفت.

- شما رو به خوبی می‌شناسم آقای اسکمندر، فکر کردین در جایگاهی هستین که به این سو و آن سو حرکت کنید و تعیین کنید چه چیزی جانوره و چه چیزی انسان؟

- این حرف شما اشتـ...

- مضحکه‌ست! مضحکه‌ای‌ست که شما راه انداختین. چه کسی به شما این اجازه رو داده که برای دیگران تعیین کنید چه گونه‌ای هستن؟ چه کسی به شما این حق رو داده تا...

خم شدم، تقریباً به زانو افتاده. سر به پایین افتاده و با چشمانی که به خاک می‌نگریستند، بی‌شرمانه صحبت او را قطع می‌کردم: «جناب... من نام شما رو نمی‌دونم... از این ضایعه عذر می‌خوام و امّیدوارم که قصور من رو ببخشید. شما دچار سؤتفـ...»

- آه، آقای اسکمندر، همون‌شکلی که خیال می‌کردم. شما هم تفاوتی با دیگر جادوگران نداری. شما دیدگاه خودت رو حقانیت می‌دونی و هر حرف دیگری رو سؤتفاهم می‌خونی. این‌بار امّا این‌گونه نیست. این‌بار شما تعیین نمی‌کنید که چه چیزی سؤتفاهمه!

به من فرصتی داده نشد. دیری نپایید که پوست به سوزش تازیانه آشنا شد. افسار که بر تن می‌جهید و آنها، آن سانتورها، چه بی‌رحمانه مرا مانند نعشی بی‌هویت، به همراه خود، به تیرگی بیش‌تری فرو می‌بردند.
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دیدم این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری‌ها نیست و اصلاً بخاطر این‌که ارشد اومده بالاسرم و هندونه گذاشته زیر بغلم و بهم گفته بهترین جانورشناس تاریخ غیرتی شدم. اوّل رفتم اون هندونه رو شستم و به صورت غیر مساوی بین بچّه‌ها تقسیمش کردم و با پوستش کلاه درست کردم و سر نی‌نی مرگ کلاه گذاشتم تا با اون سرگرم بشه و بیش‌تر از این خرابکاری نکنه، بعد هم آستین‌هام رو بالا زدم و دست به کار شدم تا پیکسی‌هایی که نی‌نی مرگ آزاد کرده بود رو به چمدونم برگردونم و صلح و صفا رو توی زیرزمین جاری کنم.

شاید با خودتون فکر می‌کنید که من هم قراره از ایموبیلوس استفاده کنم، امّا علاوه بر این که استفاده از این اسپل به شدّت پیکسی‌های عزیز و بی‌آزار رو می‌رنجونه، موجب می‌شد تا در شیر خوردن زاخاریاس و گورکن و نی‌نی مرگ خللی پیش بیاد، و از اون‌جایی که این عزیزان خیلی ناز شیر می‌خوردن، من هیچ دلم نمی‌خواست چنین کاری کنم. درنتیجه فاز پروفسوری به خودم گرفتم و گفتم از موقعیت پیش اومده برای تدریس و انتقال اطلاعات مفید و غیرمفید راجع به جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه آنها استفاده کنم.

- ببینید عزیزان، پیکسی‌های محترم و باشخصیت، علاوه بر این‌که کمی شیطنت و پیش‌فعالی دارن و ممکنه رفتارهایی داشته باشن که در دید عموم به جادوگرآزاری ختم بشه، بسیار موجودات رقابتی‌ای هم هستن. یعنی نمی‌تونن تاب بیارن که کسی بیش‌تر از اونها شروع به مردم‌آزاری و خرابکاری کنه و اگر جایی احساس کنن که در این مهم، دارن عقب می‌مونن و به چالش کشیده شدن، تمام تلاششون رو می‌کنن تا جایگاه خودشون رو پس بگیرن و بر همگان اثبات کنن که کاپ جادوگرآزاری فقط لایق خودشونه.

البته، این اطلاعات رو با همین زبان شیوا و شیرین و به همین سلاست بیان نکردم؛ همون‌طور که می‌تونید حدس بزنید این‌قدر تپق زدم و ولوم صدام پایین بود که تقریباً هیچ‌کس نشنید، اگر هم می‌شنید بعید بود کسی بخواد اهمیت بده. چون‌که همه حواسشون به وین هاپکینز بود که دوتا پیکسی داشتن باهاش تمرین پرتاب وزنه جادوگر می‌کردن.

به هرحال از اون‌جایی که «گفتن» فقط یک مرحله از آموزشه و «نشون دادن» صد مرحله از آموزش، من هم کم‌کاری نکردم و یکی از گلدون‌هایی که روش نوشته بود «محبوب والتر» رو گرفتم تو دستم و پرتش کردم روی زمین و گلدون نگون‌بخت صد تیکه شد و هر تیکه‌ش تو قلب والتر مظلوم فرو رفت. البته این مسائل حاشیه‌ای اهمیت خاصی ندارن و مهم اینه که طبق گفتۀ من، پیکسی‌ها شروع به هرج و مرج کردن. اون دوتا پیکسی که وین نگون‌بخت رو از گوش بلند کرده بودن، وین رو یه گوشه پرت کردن و همراه بقیۀ پیکسی‌های محترم، شروع کردن به شکوندن بقیۀ گلدون‌ها تا نشون بدن که عجب گلدون‌شکن‌های ماهری هستن.

نیمی از نقشۀ من گرفته بود، امّا برای این‌که کار رو تموم کنم و بهتر بتونم پیکسی‌ها رو فریب بدم، هنوز یه مرحله باقی مونده بود. همین شد که یه سیلی محکم به صورت خودم زدم و اون‌قدر سرخ شدم که نی‌نی مرگ من رو با همون هندونه‌ای که داشت همراه با شیر می‌خورد اشتباه گرفت و پرید سمت من تا من رو گاز بگیره. پیکسی‌ها هم که از شدّت رقابتی بودن نمی‌خواستن از قافله عقب بمونن، شروع کردن به کتک زدن خودشون و گاز گرفتن همدیگه تا به همه ثابت کنن عجب جونورهایی هستن. البته متأسفانه در این‌جا کمی اوضاع به هم ریخت و علاوه بر خودشون، بقیه اعضای زیرزمین رو هم بی‌نصیب باقی نذاشتن. حتی یکی از پیکسی‌ها دیوار چهارم رو شکست و دستش رو از مانیتور بیرون اورد و نگارندۀ بی‌مزه و خُنُک این متن لوس رو مورد عنایت قرار داد.

حالا که فاز رقابتی بودن پیکسی‌ها آمپر چسبونده بود و بخاطر کتک‌هایی که به خودشون زده بودن دیگه عقل و هوش حسابی هم نداشتن، من هم فرصت رو غنیمت شمردم و مرحلۀ آخر مهار کردن پیکسی‌ها رو به سرانجام رسوندم. درحالی که نی‌نی مرگ هنوز لپم رو گاز گرفته بود، تظاهر کردم که می‌خوام به سمت داخل چمدون شیرجه برم و بهترین شیرجۀ ممکن رو به نام خودم ثبت کنم. امّا پیکسی‌ها که نمی‌خواستن عقب بمونن، قبل از من داخل چمدون پریدن. می‌خواستم نی‌نی مرگ رو هم داخل چمدون بندازم که متأسفانه با نگاه‌های خصمانۀ آیلین مواجه شدم. درنتیجه در چمدون رو محکم‌تر قفل کردم و با افتخار به کردۀ خویش در جهت تمیزسازی و مرتب کردن زیرزمین، دوباره سر روی بالش گذاشتم و درحالی که نی‌نی مرگ داشت لپ من رو می‌مکید، پتو روی سر خودم کشیدم و به ادامۀ خواب پرداختم.
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/2/14 4:23:56
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن