شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
سلام منم به کوین رای میدم چون خوشمزهس ناز و گوگولیه! میدونین که چه ارادتی به بچه های ناز دارم؟ البته از پست دوئلش هم واقعا لذت بردم. انقدر لذت که تاحالا انقدر لذتو یه جا نبرده بودم. کوین، خودتم به اندازه پشتات همینقدر خوشمزهای؟
ماندانگاس با هزار بدبختی و تقلا خودش را مرتب کرد. چشمانش از نفوذِ آن شی گردِ قهوهای رنگ میسوخت! البته سوزش چشمانش قطعا به پای حالت تهوعش نمیرسید. اینبار قبل از اینکه به سمت پله ها راه بیفتد، چوب دستیاش را از جیبش بیرون آورد.
-اگه فقط گیرتون بیارم... یه کاری میکنم هفت اسمونِ جادوگران به حالتون گریه کنن. -چیکار میخوای بکنی؟ -میخوام کاری کنم هفت آسمون- صبر کن...
ماندانگاس با تعجب به سمتِ صدا برگشت. این صدا، صدای یک بچه نبود. بلکه صدای یک بزرگسال بود! او با بهت و ترس رویش را به سمت صدا که دقیقا از بغل گوشش میآمد چرخاند و با دیدنِ لبخندِ گشادِ لیلیث، جیغِ بنفشی زد که تنِ تمام شئ های گردِ قهوهای رنگی که آن بالا انتظارش را میکشیدند را لرزاند.
-تو دیگه کیای! -من؟ لیلیثم. بذار ببینم کارتمو پیدا میکنم...
لیلیث با دستِ صورتی/طوسی ربات گونهاش دستی به جیبش کشید و یک کارت قرمز رنگ را بیرون آورد. روی کارت با خط بزرگی نامِ لیلیث هک شده بود درحالیکه یک میکروفون در دستانش نگه داشته بود.
-این منم، این عکسو وین تازگیا برام درست کرده پس منم تصمیم گرفتم به عنوانِ کارت ویزیتم ازش استفاده کنم.
ماندانگاس به سختی چهرهی متعجبش را از روی دستانِ رباتی لیلیث گرفته بود و حالا با دیدنِ عکس، حتی بیشتر از پیش تعجب کرده بود. او به ارامی قدمی به عقب برداشت و زیر لب زمزمه کرد.
-اگه برای دزدی اومدین، هرچی که هست و نیست برای شما! من میرم که راحت باشین. -چی؟ ولی من که برای دزدی نیومدم! نکنه اشتباه اومدم؟ ای بابا... سگِ من داشت بویِ بچه ها رو میکشید. بهم گفت اینجا پر از بچهس!
لیلیث درحالیکه جملهاش را تکمیل میکرد، نایلونِ پر از خوراکی که در دستش قرار داشت را بالا آورد.
سلام. من از مرگ شکایت دارم چون چایی هلشو ریخت رو من!
عمدی بود اقای قاضی! عمدی بود! مرگ میدونست من یه رباتم و چایی داغ خرابم میکنه و با اطلاع از این موضوع، چایی هل داغشو ریخت رو من! اقای قاضی ببینید پروندهی منو، عکس پیچ های زنگ زدهی من بینشون هست. من دیه میخوام اقای قاضی! کلی پول خرج کردم تا پیچ و دنده ها و سیستم خرابمو تعمیر کنم. تازشم، این یه اقدام به قتل در روز روشن بود اقای قاضی. در روز روشن! راستی اقای قاضی شما زنی همدمی چیزی ندارین؟ اگه سینگلید که بعد از دادگاه برسم خدمتتون برای شماره دادن.
ما همه رو قضاوت میکنیم! چون این کاریه که از دستمون برمیاد! ما حتی پنگوئن ها رو بخاطر بال های بی مصرفشون، و مار ها رو بخاطر پا های نداشتهشون سلاخی میکنیم. یه فنجون قهوهی داغ توی دستمون میگیریم، کتاب هایی که حتی یه جمله هم ازشون نمیفهمیم رو توی جلوی چشمامون نگه میداریم و یه پامونم رو اونیکی پامون میندازیم که راحت تر باشیم.
و البته نباید فراموش کرد که همزمان با همهی این کارها، دهنمون رو باز میکنیم و شروع به حرف زدن میکنیم. اولش با محکوم کردنِ همون پنگوئن های سفید پوستِ بی مصرف شروع میکنیم! و بعد از مار و سوسک و همهی موجوداتِ بی عرضهای که توی دنیا وجود دارن میگذریم و کم کم به آدمیزاد میرسیم. بله، حالا دیگه وقتشه که هشتاد میلیارد و خوردهای موجودِ عجیبِ دو پایِ تنبل رو قضاوت کنیم که تنها کارِ مفیدشون کاری نکردنه!
بهشون نگاه کن، اونیکی که بینی زشتی داره. چرا به فکر عمل های زیبایی نمیفته؟ اونم که کچله! مگه عصرِ قاجاره که موهاشو کاشت نکرده!؟ اینو نگاه کن، این از همه بدتره! چون از همه عجیب تره. چی عجیبش میکنه؟ خب... همه چیزش. آخه اون اصلا شبیه ما نیست! هرچیم که شبیه ما نباشه، مطمئن باش که زشته. موهاش که از بدو تولد سفیده، چی بهش میگن؟ یه بیماری عجیب غریب داره. واسه زن جماعت عیبه که بخوان انقدر زشت باشن!! اونا باید از ملاکِ زیبایی پیروی کنن. واقعا که!
البته اشتباه متوجه نشین! درسته که ما همه چیز رو قضاوت میکنیم، اما استاندارد های زیبایی رو هیچوقت نباید قضاوت کرد... اونا که چیزی برای قضاوت کردن ندارن! همشون حقیقتِ محضن. معلومه که زن ها باید وزنشونو پایینِ پنجاه نگه دارن. معلومه که باید پلک های بلند و لب های برجسته داشته باشن. پاهاشون باید صافِ صاف و لاغرِ تو پُر باشه. کمرشون باید باریک باشه، شکم که براشون ممنوعه. جوش و کک و مک هم گناهِ کبیرهست. باید لباسای خوب و قشنگ بپوشن، باید پوستشونو سفید نگه دارن. اگرم پوستشون مادرزادی سفید نیست، پس باید برن بمیرن. ترجیحا موهاشونم باید رنگ کنن.
این اصولِ زندگی درسته. و معلومه که اسمش زندگی کردنه! پس که چی؟ نکنه میخواستی زمانت رو برای اهدافِ مسخرهی خودت صرف کنی؟ مسخرهست! زمانت، خودت، شخصیتت و جسمت برای ماست! و ماییم که براش تصمیم میگیریم.
خلاصه که... خواننده های عزیزِ من، این وجههی واقعی افکار مردمه. این چیزیه که شما تمامِ عمرتون باورش کردین و بخاطرش از سلامتی، پول، اهداف و روانتون گذشتین. پس چشماتون رو باز کنید و این بار با آگاهی محض انتخابش کنین. با دونستنِ اینکه حرف ها و باور های مردم ساخته شدن تا زندگیتون رو ازتون بگیرن، دوباره انتخابش کنین. اینکارو میکنین؟ یا به همون اصطلاحِ همیشگی " مغزِ خر که نخوردین! "
توی دنیای ما یه حقیقتِ کاملا واضح وجود داره. "حقایقی در فضای اطرافمون زندگی میکنن که ما ازشون بی خبریم. و اتفاقاتی که از درک و منطق ما خارج هستن... اما وجود دارن"
نقاشیِ تداوم زمان، یکی دیگه از همون حقایقه. حقیقتی که برای هرکسی یه منطق داره اما درنهایت همه چیز فقط درناخوداگاه انسانه که اتفاق میفته. از ناخوداگاهِ نقاش شروع شده و به شکل متافیزیک شکلی، درحال گردشه. پس ما هیچ چارهای جز بیانِ مفهوم، از منظر خودمون نداریم. سورئالیسم فقط به ناخوداگاهِ خودِ آدم ها تکیه میکنه... نه یه نظریهی دسته جمعی که بشه به همه نسبتش داد.
و تداوم زمان... برای من نشان دهندهی حیات و مرگه. زمان مادرِ زندگیه و توقفش به معنای وقوعِ مرگه. پس چرا که نه؟ اون ساعت ها و دقیقه ها تا یه جایی از زندگی همراهیمون میکنن تا بتونیم اون خاطرات و تجربه ها رو بسازیم. تا شخصیت خودمون، و زندگی منحصر به فرد خودمون رو شکل بدیم اما حتی خودِ زمان هم یه زمانی داره! و میتونه به پایان برسه. پس وقتی که از همهی ظرفیت زمانمون بهره مند بشیم، با موجودی ناشناخته رو به رو میشیم. موجودی تهی از محدودیت های زمان... و آزاد برای حیات. حیاتی که ما اون رو مرگ و نابودی مینامیم!
برای من، مفهوم این نقاشی همینه. زمانی که داره به پایان خودش نزدیک میشه و از ما میخواد که تا جای ممکن، تا وقتی که وجود داره ازش استفاده کنیم. چه یه محدودیت باشه و چه نعمتی که رو به اتمامه، ما باید ازش استفاده کنیم تا احساسِ زنده بودن داشته باشیم.
و درحالتِ کلی، معنای تداوم زمان مثل یه مفهومه که توی چهارچوب های خیلی زیادی قرار میگیره... یا ممکنه حتی توی چهارچوبی قرار نگیره! شاید زمانی که ما میشناسیم، درواقع توی بُعدی فراتر از دقایق و لحظه های زودگذر قرار داشته باشه. مثل خواب و رویاهایی که همیشه حضور دارن... اما از بندِ زمان آزادن. مثلِ رویایی که به اندازهی پنج سال طول میکشه اما درواقع توی پنج دقیقه اتفاق میافته. این فلسفهی زمانه.
جوجه رنگی عزیز نیمفادورای عزیز! سلام. حالت چطوره؟ این نامهی تولدته! البته درسته که یکم دیر به دستت میرسه اما من کلی زمان گذاشتم تا برات هدیه پیدا کنم. تازشم، باید به خودت افتخار کنی که از سمت من نامه گرفتی. افتخار میکنی... نمیکنی؟
بگذریم. من میخواستم برای تولدت یه آهنگ آماده کنم. اما متاسفانه پیچ های تار صوتیم شل شده و نمیتونم خوب بخونم. واسه همیت برات یه تیشرت به عنوان کادو گرفتم که عکس خودت روش چاپ شده؛
و همچنین، میخوام برات شعر بنویسم.
جوجه پر طلایی زرد و سرخ و حنایی
پرهات رنگا رنگه راه رفتنت قشنگه
ای جوجه قشنگم جوجه رنگارنگم
حناییه سر تو چه خوشگله پر تو
اگه داری فکر میکنی این آهنگو از جوجل های ماگلی پیدا کردم، باید بگم که کاملا درسته! آخه من آهنگای خودمم از آدمایی که آهنگ نوشتن بلدن، میدزدم. وگرنه که خودم بلد نیستم! من فقط مینویسمش... مثل همین الان که برات نوشتمش توی نامه. و این شعر مختص به خودته! کلی دوستت دارم... و امیدوارم همیشه فرد مورد علاقهت بمونم. میدونی که اگه نمونم، حسودی میکنم. اگرم حسودی کنم، میدزدمت و پرهاتو میکَنَم.
تازه به عنوان سومین هدیه تولدت، هفته بعدی میرم ریموس رو میکشم تا راحت بتونی به نیوت برسی. به هیچکسم نمیگم که حتی وقتی با ریموس تو رابطه بودی، از نیوت خوشت میومد. خیالت راحت!