شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
زمانی که قصد دارم درمورد بدن، آناتومی و پوست آدما نقاشی بکشم، از این پالت رنگ روشن استفاده میکنم.
رنگهای واقعی و سایههای سنگین، ژانر، تم، سبک زندگی، دورههای تاریخی یا حتی مسائل سیاسی رو به پدیدهی آناتومی بدن انسان پیوند میزنه.
حضور خودم در نقاشی پرتره رو معمولا سعی میکنم با سمبل پروانهی آبی نشون بدم و حس میکنم با این کار، میتونم کنجکاوی خودم برای چشیدن روح دیگران و درک کردنشون رو بازنمایی کنم.
آبی روشن درنظرم اشارهای به ترکیب قدرت شهود و کلام داره و اجازه میده که احساسات عمیق که بیان کردنشون دشواره، کم کم در قالب کلمات ظاهر بشن؛ دقیقا اون طیف از حرفهایی که گفتن و شنیدنشون همیشه برای من دغدغه بوده. @گادفری میدهرست
سوروس اسنیپ و سوپ سیبزمینی این نقاشی مرتبط با این پست کشیده شده.
در اینجا اسنیپ در غذایی که قادر به آماده کردنش هست، تصویری از روحیات خودش رو میبینه. گویا خوراکیها تجلی احساسات خودش هستن. تکههای نافرم سیبزمینی و بیاشتهایی نسبت به چیزی که خودش درست کرده.
در اینجا شاید خوراکی و نحوهی مصرف کردنش و حتی بازخوردی که بدن بهش نشون میده، تداوم یا بازتابی از نحوهی تغذیهی ذهن از احساسات و تجارب زندگی هستن.
سوروس نوعی بیرغبتی رو تجربه میکنه. سوپ سیب زمینی با رنگ زرد روشن، بیشتر درنظرش شبیه یکجور بیابان گرم و فاقد زندگیه. چیزی شبیه به زندگی عادی خودش که بهسختی میتونه ازش فرار کنه.
طرح نیمهکارهی این نقاشی که بهنظرم نمای بهتری نسبت به خروجی داره:
سابق بر این، خطوط و رنگها رو با حوصلهی بیشتری ترکیب میکردم و مخصوصا امروز، این نقاشی رو خیلی کثیف و به هم ریخته تموم کردم. اما بهنظرم اهمیتی نداره چقدر این نقاشی شبیه ایدهآلم نشده، و بهتره به چیزی که ذهن و بدنم حوصلهی خلق کردنش رو داشته احترام بذارم.
به هر صورت، بیشتر از خلق چیزی ایدهآل، نقاشی کشیدن و پر کردن وقتم برام اهمیت داره. درواقع خیلی هم به خودم لطف میکنم که به کشیدن چیزایی ادامه میدم که به خودی خود برام ارزشی ندارن و ازشون صرفا برای خودنمایی استفاده میکنم.
سوروس جوان، روز اول کارآموزی خودش در بخش کالبدشکافی جنایی وزارت سحر و جادو رو گذرونده. بعد از رسیدن به خونه، سعی کرد تا شام مختصری رو آماده کنه و حالا با نتیجهی کارش که یک سوپ سیب زمینی رنگ و رو رفته و بد شکله رو به رو میشه. انگار که حتی سوپ سیب زمینی هم دچار کمخونی شده.
در این سوپ با تکههای نا فرم و بینظم سیبزمینی، اسنیپ تصویری از روح به زوال رفته و ملالانگیز خودش رو میبینه؛ روحی رنجیده و پر از شکاف که هر از گاهی، صوتی از ناله و شیون رو از خودشون عبور میدن و ذهن مرد جوان رو دچار مالیخولیا میکنن.
«دروغ رو از سایهها واضحتر میشه دید.» سوروس درابتدا احساس میکنه که این صدای افکار خودشه اما این حرفها، از زبان لرد شلبرت گفته شدن و انعکاسشون در ذهن جادوگر جوان، تجلی پیدا کرده.
بدن و ذهن سوروس اونقدر سرد و یخزده است که ارتباط تلهپاتیک با موجود شومی مثل لرد شلبرت، تغییری در دمای بدنش ایجاد نمیکنه. با فکر کردن به فسادی که بین بالادستیها و وزارتخونه در جریانه، سوروس به این موجود ساکن در ابعاد پایین، به چشم یک همنشین ایدهآل نگاه میکنه.
سوروس بدون اینکه لبهاشو تکون بده میگه: «افکارم درمورد تسلا رو شنیدی؟» حس تکان خودن موجودی در تاریکی، به وضوح قابل درکه اما جوابی شنیده نمیشه. مرد جوان، لیوانشو برمیداره و به انعکاس تصویر خودش در سطح نوشیدنی نگاه میکنه؛ در اینجاست که تصویر مبهمی از شلبرت، قابل مشاهده است.
اون دوباره صدای شلبرت رو میشنوه: «دیدمت که توی انباری گریه میکردی.» البته شلبرت اصلا این حرف رو بهصورت همدلانهای نمیزنه؛ اتفاقا در لحنش نوعی تمسخر دیده میشه و حتی نوعی گرسنگی برای تغذیه از روح شکستهی سوروس. با این وجود، شلبرت درمقابل میل شدیدش مقاومت میکنه.
اخمهای سوروس توی هم میره و هنوز درک نمیکنه که ارتباط بین اون و شلبرت، تحت چه الگو و قوانینی در حال تداوم پیدا کردنه. این بار با صدای واضح اما پر از تردیدی میگه: «چطور به من دسترسی پیدا کردی؟ داری توی ذهنم دستکاری ایجاد میکنی؟»
اگر شلبرت میتونست یک ماهی در تنگ کوچکی باشه، حرکت الانش شبیه غوطه خوردن و ابراز شعفی شیطانی جلوه میکرد. «تسلا!» شنیدن این کلمه از زبان لرد شلبرت، سیلی از جواب و در عین حال نظریههای بدبینانه ایجاد میکنه. قبل از اینکه سوروس بتونه افکارش رو به جمعبندی برسونه، شلبرت ادامه میده: «من هر جایی هستم که تسلا باشه. دیدم که نقاشی تسلا توی دستت بود و گریه میکردی. نگران نباش، قصد ندارم رازتو افشا کنم.» شلبرت این حرف رو با خباثت و خندهای موذیانه گفت و فورا باعث شد که موهای پشت گردن سوروس سیخ بشه؛ با این وجود، جادوگر جوان اطمینان پیدا کرد که شلبرت قادر به ذهنخوانی نیست و احتمالا از همین ابتدا دچار یه سوءتفاهم جدی شده.
نوعی شیطنت باعث ایجاد حس قلقل در معدهی اسنیپ میشه و نیشخند گرمی که میزنه از چشم شلبرت دور نمیمونه. موجود شیطانی، این نیشخند رو میذاره به حساب اینکه حدسش درمورد سوروس درست بوده.
قبل از اینکه اطلاعات بیشتری رد و بدل بشه، صدای ناخوشآیند آپارات از پایین راهپلههای خونه به گوش میرسه و ارتباط بین دو بعد، کاملا مختل میشه. . . . صبح روز بعد_ دفتر دامبلدور
مدیر مدرسهی هاگوارتز، درحالیکه هنوز بابت معاشرتهای سیاسی شب گذشته خسته است و آرزو میکنه که زودتر آخر هفته بشه و بتونه استراحتی داشته باشه، بهسختی میتونه محتوای نامهی سوروس رو در خوانش اول، هضم کنه. اون با خوردن جرعهای دیگه از چای، آروغی میزنه و روی صندلی لم میده و دوباره مشغول خوندن نامه میشه.
حتی اگر به صداقت سوروس کمی تردید داشته باشه، درمورد جاهطلبی و احتمال از کنترل خارج شدن تسلا هیچ تردیدی نداره. طبق قانونی نانوشته، اصولا نباید به جادوگری اعتماد کرد که به صورت تماموقت، به پوشیدن لباسهای ماگلی علاقه نشون میده.
اما چیزی که بیش از پیش سبب انزجار و پف کشیدن وقت و بیوقت دامبلدور میشه، دیدن یک لرد مدعی دیگهست. به هرصورت اون در جامعهای زندگی میکنه که به خودی خود یک لرد مدعی داره. علاقهی افراطی موجودات شرور به کلمهی لرد، بهحدی این پیرمرد رو حرص میده که دوست داره این نامه رو کاملا نادیده بگیره اما خرد و تجربه، اجازهی چنین کاری رو نمیده. نادیده گرفتن لرد شلبرت و مصیبتهایی که میتونه با خودش به جامعهی جادویی بیاره، حتی از تعاملات وقت و بیوقت ماگلها با چنین موجوداتی هم فاجعهبارتره. ماگلها قادر به ایجاد دروازههای بین ابعادی نیستن و معمولا با موجوداتی مثل شلبرت، فقط برای کسب ثروت هنگفت وارد معامله میشن اما الان صحبت درمورد جادوگر دانشمندی مثل تسلاست که احتمالا بهصورت غیر عمد، دروازه رو برای ورود چنین موجودی باز کرده. . . .
گادفری عزیزم❤️😍 دیدن قلب و ذهن زیبایی که داری به نوبهی خودش انگیزهای هست که منم دوست داشته باشم احساسات و افکارمو به شکلی بیان کنم. یه منبع الهام سخاوتمند و پاک.