شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
ناگهان صدای بلندی از گوشه سالن، توجه همه حاضرین رو جلب میکنه. پروفسور ترالانی، روی یه صندلی قدیمی نشسته؛ با چندین عینک روی بینیاش، چند شالِ رنگارنگ دورِ گردن اش و یه فنجان چای توی دست. با صدایی مرموز و لرزان میگه: -تقدیر نویسان خبرم کرده بودند که… که این نبرد، نبردِ سرنوشت نیست… بلکه… یک سوءتفاهمِ برنامه ریزی نشده ست!
سالن ورزش که تا یک ثانیه پیش بویِ خون و ماست میداد، حالا یهو ساکت شد. صدایِ بههم خوردنِ قاشقِ نقرهایِ ترالانی به لبهی فنجانِ چای، تویِ سکوتِ مرگبارِ سالن، مثلِ صدایِ زنگِ خطر پیچید. همه، از مرگخوارهای تخمهبهدست گرفته تا ولدمورتِ خشمگین و دامبلدورِ باوقار، سرشون رو چرخوندن سمتِ گوشهی سالن.
-تو چرا یهویی پریدی وسطِ سوژه سیبل؟!
ترالانی، در حالی که با انگشتهای لرزانش عینکِ سومش رو روی بینی جابهجا میکرد، به تهِ فنجانِ چای خیره شد؛ با همون صدایِ لرزان و کشدارش ادامه داد:
-نه… نه… این کهیرها… این کهیرهایِ سرخِ رویِ صورتِ آلبوس… نشانهی دوپینگ نیست! نشانهی… نشانهیِ حساسیتِ شدید به اسانسِ بز است که در آن معجونِ لعنتی ریخته شده بود!
حالا دیگه فضا کلاً عوض شده بود. جوزفین که هنوز تو پنجههای ریموس بود، یهو شل شد و با تعجب و شگفتی و یه کم هم شادی به ترالانی نگاه کرد. تلما که آماده بود بپره، خشکش زد و پاش تو هوا معلق موند. دامبلدور، که لبخندی به این حالت به لب داشت، دستش رو برد سمتِ ریشش و گفت: -سیبلِ عزیزم، منظورت اینه که…؟
اما ترلانی که انگار هنوز در خلسهی واقعی بود، بدون اینکه توجهی به سوالِ دامبلدور بکنه، فنجونش رو محکم کوبید روی میز و جیغِ بنفشی کشید: -متقلبها خودِ کائنات هستند! تقدیرنویسان ندا دادند که کائنات هر طور بخواهند این سوژه را پیش می برند؛ ما نباید به آن متقلب ها چنین اجازه ای دهیم!
بالاخره این مبارزه سه طرفه که بیشتر شبیه رقصِ باله ناموزون بود تا یک درگیری واقعی به اتمام رسید. صفِ باجه بلیت فروشی مترو به سرعتِ معجزه آسایی خلوت شد و تنها چیزی که باقی مانده بود، چند نفر از مشنگ های گیج و هراسان بودند که به سرعت برق و باد بلیط هایشان را گرفتند و پا به فرار گذاشتند. ولدمورت که هنوز نتوانسته بود ابهتِ خاصِ لردی به تاریکی خودش را در این سوژه به نمایش بگذارد، با غرور قدم پیش نهاد. اما قبل از اینکه بتواند بلیطش را درخواست کند، متوجه شد باجهدار که پیرمردی سبیلکلفت با عینکِ تهاستکانی و صورتی که از شدتِ تعجبِ اولِ صبح، شبیه به یک کلمِ بنفشِ ترکیده شده بود، با چشمانی گرد شده به او خیره شده است.
ولدمورت با لحنی خودبرتربینانه و شیک که سعی داشت دستوردهنده باشد، گفت: -بلیت می خواهیم ای ماگلِ بی خرد! آن هم به تعدادِ زیاد!
پیرمرد که هنوز از شوکِ فریادهایِ «حمله» و «شورش» که تا چند دقیقه پیش شنیده بود، بیرون نیامده بود، به این جادوگرِ جوان با آن بینی مارگون و چشمانِ قرمزش نگاه کرد و گفت: -خب… خب آقا… صف که دیگه نیست، نصفِ جمعیت رو فراری دادین… ولی… چند تا میخواین؟
قبل از اینکه ولدمورت بتواند جواب دهد، دامبلدور که تازه توانسته بود از شرِ دو مامورِ اورژانسِ سمج که همچنان اصرار داشتند برایش تنفسِ مصنوعی انجام دهند، خلاص شود، خودش را به کنارِ باجه رساند، به دیوارِ باجه تکیه داد و دستش را روی شانهیِ ولدمورت گذاشت؛ با لبخندی مرموز و نگاهی نافذ که از پشتِ عینکش برق میزد، رو به پیرمرد گفت: -نگرانِ تعداد نباشید دوستِ عزیز. ما فقط به چند تا بلیط… بذارید ببینم…
دامبلدور نگاهی به صورتِ گِرفتهیِ ولدمورت انداخت که نشان میداد از اینکه کنترلِ صحنه از دستش در رفته، اصلاً خوشحال نیست. سپس ادامه داد: -بله. به تعدادِ لازم برایِ همراهانِ ما، یعنی ده نفر. در واقع… یازده نفر. نه، دوازده. درسته، دوازده تا بلیطِ یکطرفه به مقصدِ سفارت بی زحمت!
پیرمردِ باجهدار که حسابی گیج شده بود، شروع کرد به شمردنِ اسکناسهایی که ولدمورت با اکراه از جیبش بیرون کشید. اسکناسهایِ ایرانی برایِ ولدمورت خیلی بیگانه بودند و او با اکراه آنها را رویِ پیشخوان انداخت...
خلاصه: دلورس آمبریج کافه ریونی ها رو پلمپ کرده و برای بازگشایی مجدد، براشون شرط میذاره که بشینه توی کافه و تمام مشتریها رو بازجویی کنه. اما پس از گذروندنِ یک سری اتفاقات تصمیم میگیره یه مهمونی برگزار کنه؛ با این تفکر که هرچی مهمون بیشتر داشته باشن، افرادِ بیشتری هم برای بازجویی گیر میاره و حالا ریونی ها باید کلِ هاگوارتز رو دعوت کنن...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لیلی به آشپزخانه پناه برد و به دیوار تکیه داد. مجدد فکرهایش را جمع و جور کرد. به راستی به کدامین روش می توانست آمبریج را منصرف کند؟ فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد تا زمانی که واقعا نزدیک بود یک لامپِ پرمصرف و نورانی به این شکل بالای سرش پدیدار شود؛ اما تا لامپِ قصه ی ما تصمیم به ظاهر شدن گرفت، آمبریج با لحنی به ظاهر دلنشین صدایش زد: -لیلی پس کجا رفتی؟ فکرش رو هم نکن که بتونی از دستِ بازجوییم در بری! تازه شانس آوردی قلم پرِ افسانه ایم رو نیاوردم!
همین یک دیالوگ کافی بود تا حواسِ لیلی پرت شود و در نتیجه، دیگر لامپی هم نیاز نباشد؛ اما دیگه دیر شده بود. لامپ که می خواست با خوشحالی دورِ خودش بچرخه و بالای سرِ لیلی پدیدار بشه، با شنیدنِ این دیالوگ تعادلش رو از دست میده و توی گنجه ناپدید کننده ای پدیدار میشه که یه بار کاپیتانِ کوییدیچ اسلیدرین توش گیر کرده بود؛ همین موضوع باعث میشه بپره بالای سرِ کاپیتانِ تیمِ اسلیدرین و سریع اون رو از گنجه بیرون بیاره. این طوری آقای مالفوی هیچ وقت نمی تونه چیزِ خاصی متوجه بشه و دامبلدور رو هم بالای اون برجه تنها گیر نمیندازه؛ خلاصه که توی یک حرکتِ ساده مسیرِ تاریخ عوض شد!
چه داستان ها که لیلی از قلم پرِ آمبریج نشنیده بود؛ برای همین با صدایی که سعی در پنهان کردنِ لرزشش داشت، گفت: -اوم... اومدم.
مدتی بود که کسب و کارِ این تاپیک خوابیده بود. البته جای تعجب نیست، چرا که یه بنده مرلینِ گروگان استامپ نامی که این سوژه دورِش می چرخید، شناسه ش رو بست! اما این دلیل نمیشه ما نتونیم با قدرت این سوژه رو پیش ببریم، نباید اجازه بدهیم ناراحتی ما رو در خودش غرق کنه، باید به مبارزه ادامه بدیم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ استامپ همانطور که دور تا دورِ درخت می چرخید و به پیشِ پایش نگاه می کرد، با خودش فکر کرد" الان احتمالِ مرگِ من و گروگان برابره، اما این مقدار لزوما ثابت نمی مونه. باید یه راهی پیدا کنم تا شانسِ من برای زنده موندن بیشتر بشه"
لــــــــردِ تاریـــــــــکی که کمی دورتر از بقیه، روی صندلی مخصوصش نشسته بود و با همزنِ نقره کوبِ درجه یک و خالص و چه و چه اش، شربت آلبالوی مامان پزش را هم می زد، در حالی که با دستِ دیگرش چشمانش را می مالید، رو به ملتِ مرگخوار ندا داد: -استامپِ ما! آنقدر دور دور کردی سرگیجه گرفتیم! مُشکِلَت با یکجانشینی چیست؟
استامپ که شمارِ قدم هایش از دسترسِ نویسنده هم خارج شده بود، ناگهان ایستاد و سرش را بالا آورد؛ با قیافه ای غرق در فکر به این حالت رفت و گوشه ای نشست و مدیتیشن کرد تا مغزش به کار بیفتد.
حال ممکن است برای مخاطبین سوال شود چرا استامپ باید حتما با این حالت می رفت و گوشه ای می نشست؛ آیا دلیل و منطقی پشتش هست؟ و مهم تر از همه، آیا نویسنده فعلی با این کار به روحِ آن بنده مرلینِ گروگان استامپ نام توهین کرده؟!
اما حقیقتا هیچ دلیل و حتی منطقی پشتش نیست! فقط و فقط ایده ای بود که از ذهنِ مریضِ نویسنده فعلی جاری شد و ایشان هم با خود گفت" چرا که نه؟" و در حالی که کبکش خروس می خواند، از پشتِ صفحه نمایشِ عجیب غریبِ ماگلی اش بلند شد و باقی داستان را به بنده مرلینِ دیگری سپرد...
چهره ملتِ مرگخوار هنگامِ بسته شدنِ دروازه دیدنی بود. از یه طرف ویولا که چشماش گرد شده بود و اسلو موشن وارانه دستش رو به سمتِ دروازه ای که دیگه دروازه نبود دراز می کرد، از طرفِ دیگه تلما که بُهت زده با دهانی که به شکلِ O باز مانده بود و اخمی کم جان روی پیشانی به دروازه نگاه می کرد...
-اِوا! این دروازهِه چرا همچین کرد؟!
تلما همانطور که از شدتِ خشم، دست به سینه دورِ مرگخواران می چرخید، با صدایی لرزان گفت: -من که از همون اول گفتم تــــــــــــلـــه ست! همه اینها... همشون تله بود. اون آستریکسامُنِ سوم که دمِ در بود هم حتما می دونست اگه وارد بشیم همچین بلایی سرمون میاد! این ها... همش نقشه هاییه که فقط از ذهنِ مسمومِ دامبلدور بر میاد!
-حالا غصه نخور باقلوای مامان! با هم درستش می کنیم...
دامبلدور سرش را از روی مجله گلدوزی اش بلند می کند و خمیازه ای می کشد. -بیا تو.
در به آرامی باز می شود. جادوگرِ مذکور روی صندلی رو به روی دامبلدور می نشیند و بی مقدمه سرِ اصلِ مطلب می رود. -دقیقا همونطور که برنامه ریزی کرده بودین پروفسور، مرگخوارا واردِ هرم شدن و در هم پشتِ سرشون بسته شد.
چشمانِ دامبلدور برقی زد و گفت: -آفرین آستریکس! آفرین که انقدر خوب نقشِت رو بازی کردی! آفرین که ملتِ مرگخوار رو توی هزارتو گیر انداختی! مرحبا باباجان!
-دابی بد! دابی اگه یه بار دیگه کارِ بد کرد ، خودشو از برجِ اخترشناسی هاگوارتز پرت کرد پایین! دابی همانطور که می دوید ، مریخ را محکم بر سرش می کوبید. تا اینکه مریخ شخصا دردش آمد و از دستانِ دابی خارج شد و فرار کرد. حالا تام بدو... دابی بدو... مریخ بدو... لرد که از دور نظاره گرِ سوژه بود ، همانطور که روی صندلی اش نشسته بود و آب کدوتنبل نوشِ جان می کرد ، بدونِ آن که سرش را از روی کتابِ "چگونه در عرضِ پنج دقیقه ریشِ دامبلدور را کوتاه کنیم؟" بلند کند ، گفت: -مریخِ ما ، برگرد! درست در همان لحظه ای که مریخ از دستانِ دابی گریخت ، تام پرید روی دابی. چشمانِ لرزانِ دابی غمگین شد: -مریخِ اونا از دستِ دابی گریخت!دابی حتی نتونست از مریخِ اونا محافظت کنه! دابی بد! دابی که مجدد دنبالِ وسیله ای برای مجازاتِ خودش می گشت ، به سمتِ تام برگشت. (ظاهرا کائنات از این سوژه خیلی خوششان آمده...) دابی همانطور که کله اش را به تام می کوبید ، فریاد می زد: -دابی تام رو میز گیر آورد. دابی بد! دابی بد!
اهم اهم... از بحثِ اصلی منحرف نشیم ، مریخ بدو... دابی و تام دیگه ندو!... حالا که تام نمی تونست مریخِ فراری رو دنبال کنه و با دابی مشغول مجازات بود ، بلاتریکس فهمید مثلِ همیشه ، باید خودش دستورِ لرد رو انجام بده ، اما تا زمانی که بلاتریکس رو این رو بفهمه، مریخ دوباره برگشته بود سر جای اولش...
لرد ولدمورت با دستهای لرزان لیوان را برداشت. تلخیِ گزندهی زعفران در دهانش پیچید و بلافاصله احساس کرد که معدهاش شروع به جوشیدن کرده است. در کنارش، سالازار اسلیترین هم با چهرهای رنگپریده لیوانش را زمین گذاشت و ناله ای کم جان کرد. -این دیگه چه چای نباتی بود آگاتای آنها؟
آگاتا که به سختی درگیرِ پنهان کردنِ لبخندش بود، گفت: -چاینبات مخصوص ارباب. برای رفع دلپیچه و… خلاصه پاکسازی کامل. مرگخواران با دیدن رنگ پریدگی اربابشان، وحشت زده شدند. حتی بلاتریکس یکی دو بار می خواست مداخله کند.
ولدمورت در حالی که داشت روی صندلی اش سر می خورد ، با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: -فکر کردی با این کارها ما از سرِ راه برداشته می شویم ، جدِ بزرگ؟ الکی که لرد نشده ایم! ما از این چالشهای احمقانه قویتریم.
سالاز اسلیدرین که به سختی می توانست نفس بکشد ، ابتدا یک لیوان از پارچِ آب نوشید ، سپس در حالی که سعی می کرد در صورتش علامتی از خوف نباشد ، به ولدمورت پاسخ داد: -نکند فکر کرده ای که ما از سرِ راه برداشته شدیم ؟ ما هم سالازار اسلیدرین هستیم! بنیانگذارِ بهترین گروهِ هاگوارتز ، جادوگرِ قرن! و بهترین تولیدکننده سالادِ... اهم اهم... منظورمان این است که ما هم قوی هستیم!
ناگهان صدایی از آن سمتِ خانه شنیده شد و لرد و سالازار به سمتِ دیوار برگشتند. دیوار ترک برداشته بود. -چرا آن دیواره ترک برداشت ، بلا؟ بلاتریکس طوری به اربابش نگاه کرد که انگار نگرانِ سلامتِ روانش است: -امممممم... ارباب ، کدوم دیوار؟ ترک ندارن!
بقیه مرگخوار ها هم به نشانه تاییدِ حرف بلاتریکس ،سر تکان دادند. همه ، به جز یکی...
لرد ولدمورت و سالازار اسلیترین به هم نگاه کردند. این دیگر صدای چه بود؟ آیا این هم بخشی از نقشهی آگاتا بود؟ یا اینکه سم چاینبات، علاوه بر دلپیچهشان، توهماتی هم ایجاد کرده بود؟ ناگهان، دیوار پشت سرشان شروع به لرزیدن کرد و ترکهایی عمیق تر روی آن پدیدار شد. از شکافهای دیوار، نوری سبز و وهمآور شروع به تابیدن کرد. ستون های خانه فرو ریخت. زمان از حرکت ایستاد و لرد و سالازار به جهانِ دیگری منتقل شدند...
به سختی از روی زمین بلند می شود ، چرا که تمامِ توانش را به کار گرفته تا فریاد نزند. سعی می کند آخرین اتفاق را به یاد آورد.... ماگل ها حمله کرده بودند...و او تنها کسی بود که فرار کرد... بقیه مرده بودند...
همه چیز از دست رفته بود..همه چیز و همه کس...
با دستانِ زخمی و خون آلودش به آرامی شاخه ای که دیدَش را مختل می کند ،کنار می زند.
دو تا از سربازانِ ماگل ها اسلحه شان را همچون شکارچی هایی پیروز روی شانه هایشان گذاشته بودند و به سمتِ ورودی کلینیک می رفتند. روباهی به سرعت از کنارش رد می شود و این امر موجب می شود حواسش پرت شود و پایش را محکم بر روی کپه ای از برگ ها بکوبد. لعنتی... به سرعت به درخت تکیه می دهد و خود را پنهان می کند. قیافه اش حسابی در هم می رود.چشمانش را می بندد و دعا می کند صدایش شنیده نشده باشد. آیا تنها یک اشتباه کافی بود؟ فقط یک اشتباه برای اینکه محکوم شود که یا به قتل برسد یا به قتل برساند کافی بود؟ سرباز ها چرخیدند. ظاهرا یک اشتباه هم کافی بود.
سربازِ مو طلایی زیرِ لب گفت: -تو از راست برو.
دملزا چوبدستی اش را در زیرِ شنل ،محکم در دستانش می گیرد. صدای پای ماگل ها را می شنود که نزدیک می شوند.
نهایتِ تلاشِ خود را می کند تا ذهنش را بر روی طلسمی که می خواهد انجام دهد متمرکز کند. ماگل ها نزدیک تر می شوند ، تنها چند قدم مانده...
به طور ناگهانی از پشتِ درخت بیرون می پرد و طلسمش را روانه می کند: -اکسپلیارموس!
اسلحه های دو مرد از دستانشان خارج می شود و پیشِ پای دملزا ، روی زمین می افتد.
به سرعت طلسمِ بعدی اش را اجرا می کند: -استوپیفای! استوپیفای!
طلسم ها به سینه سربازان می خورد. بیهوش می شوند و به پشت روی زمین می افتند.
چوبدستی اش را پایین می آورد و نفسی عمیق می کشد. به قتل محکوم نشده بود ؛ لااقل در آن لحظه
او هیچ اطلاعاتی نداشت...آیا واقعا ماگل ها بر جادوگران سلطه یافته بودند؟ ممکن بود فردِ دیگری هم زنده مانده باشد؟ امیدوار بود...
دملزا با نفرتی عمیق به سرباز ها نگاهی می اندازد. مغزش تازه به کار افتاده بود. او از وضعیتِ فعلی هیچ چیز نمی دانست ، اما اگر این سرباز ها چیزی می دانستند؟... آری ، آن وقت می توانست آن اطلاعات را از ذهنشان بیرون بکشد.
با وجود دردِ فراوانی که در زانوهایش حس می کرد ، ننشست. دور تا دورِ محوطه کوچکی که انتخاب کرده بود ، چرخید و طلسم های حفاظتی اش را اجرا کرد: -پروتگو ماکسیما...سلویو هکسیا...ریپلو ماگلتوم...کاوه اینیمیکوم
کارش که تمام شد ، رو به روی سربازان ایستاد. ابتدا از مو طلایی شروع می کرد... -رنرواته! نورِ سرخی درخشید و سرباز بیدار شد. -ایمپریو! وقتی این طلسم را به زبان آورد ، موجی از شادی ای که از سلطه بر دیگران به وجود آمده ، بازویش را فرا گرفت. اما او این طلسم را برای منفعتِ جادوگران می خواست، الان که دیگر وزارتخانه ای نمانده بود که جرمش را پیگیری کند ؛ البته بعید می دانست با توجه به وضعیت کنونی مجرم محسوب شود... -خب خب ، بگو ببینم ، این کلینیک دقیقا چه جور جاییه؟
سرباز بدون لحظه ای درنگ شروع به صحبت کرد: -کلینیک محلی برای انجام آزمایشهای خطرناک روی موجودات زنده است و ما می خواهیم جادوگران اسیر در آنجا را تحت آزمایشهای وحشتناک قرار دهیم.
دملزا سوالی که بیشتر از همه چیز ذهنش را مشغول کرده ، به زبان می آورد: -جادوگر دیگه ای هم زنده مونده؟ -ما بی رحمانه سعی کردیم تمامِ جادوگر ها و ساحرگان رو بکشیم ، اما تا اونجا که من می دونم ، بله. حدود پنج شش جادوگر تونستن از حملاتِ ما جونِ سالم به در ببرن. طبقِ شایعات ، آخرین جایی که دیده شدن داخلِ کلینیک بوده. اما به نظر میرسه میخوان فرار کنن.
اشک در چشمانِ دملزا حلقه می زند. پرسشِ آخرش را از سرباز می پرسد: -سربازی که الان کنارت بیهوشه ، اون.... اون چیزی میدونه که تو ندونی؟ -نه
پس مجبور نبود حرف های یک ماگلِ احمقِ دیگر را هم گوش کند. چوبدستی اش را در دستانِ لرزانش می گیرد: -استوپیفای! مجدد نوری می درخشد و سرباز ،غرقِ در خواب روی زمین می افتد.
ساحره از جایش بلند می شود. حتی به خودش زحمت نمی دهد سرباز ها را پنهان کند ،اجازه می دهد ارتشِ ماگل ها از حضورِ دشمنانی مرموز در اطرافِ مقرِ خود، غرق در هراس باشند.
همانطور که با هر قدمش ، بارِ سنگینِ فقدانِ دوستان و خانواده اش را به دوش می کشد ، به غروبِ آن ستارهِ خونین خیره می شود. اجازه می دهد باد صورتش را نوازش کند و صدای عطشِ انتقام جویی اش شنیده نشود...
-ما را چه به المثنی دامبلدور؟ ما لردی هستیم بسیار تاریک، بسیار قدرتمند ، بسیار آپدیت! نمی توانیم چوبدستی المثنی بگیریم، چند سالی می شود این کار از مُد افتاده!
دامبلدور همچنان چشمانش را باز نمی کرد و با یک بطری آب کدوتنبلِ تگری در ساحل ولو شده بود و ریشش را ماساژ می داد. با همان لحنِ سرخوشانه گفت: -تام باباجان،اصلا تا وقتی آب نبات لیمویی و آب کدوتنبلِ تگری داری ، چه نیازی به چوبِ جادو داری؟ -سالازار را شکر که سلیقه مان مثلِ این پیرمردِ عینکی نیست ، آخر چه فکری کردی که به ما آب نبات لیمویی تعارف می کنی؟ ما فقط موهیتو قبول می کنیم! دامبلدور ، دستش را درونِ ریشش می برد و پس از مقداری جست و جو ، یک بطری نوشابه گازدار با طعم گلابی در می آورد و به سمتِ ریدل می گیرد. -بفرما باباجان ، اگه آب کدوتنبل دوست نداری ، از اینا که دوست داری! چند ثانیه قیافهِ تام را زیرِ نظر می گیرد. تام با حالتی خوددارانه و با درنگ به بطری ای که در دستانِ دامبلدور است نگاه می کند. آلبوس با زیرکی می گوید: -نگو خوشت نمیاد که باور نمی کنم! توی هاگ که بودی ، آخرهفته ها همیشه از همینا دستت بود باباجان!