جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1405 17:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقل قول:

لیلی لونا پاتر نوشت:
با سلام و درود

بی‌زحمت یه برتی‌بات برای ایشون میپیچید با چای نبات بخوره!؟

درود لیلی‌لونا! برتی‌بات رو پیچیدیم ولی پیشنهاد نمی‌کنم با چای نبات بخوره!
۲۰ گالیون کسر و برتی بات شما با طعم زیر برای @آگاتا تیمز تهیه شد:
یک آدامس بادکنکی مجنون کننده به ارزش ۴۰ گالیون!
تک رول ادامه‌دار بعدی کسی که این شوخی براش خریداری می‌شه، باید در سبک رماتیسم نوشته بشه. یعنی پست از توصیفات دیوانه‌وار و مجنون نویسی و درهم بنویسی برخوردار باشه و کلا درصدی رماتیسم درونش حس بشه. شما اگه پستتون دارای سبک رماتیسم باشه، شوخی براتون انجام شده و از زیر تاثیر شوخی در می‌آین.


آگاتا تا یک ماه آینده فرصت داره در شوخی‌کده‌ی فارس د ماره اعلام کنه که می‌خواد این شوخی رو به کی بده.


@لیلی لونا پاتر


کی جرئت کرده تو چای نبات من ازون نُقل رنگیا بریزه؟

تقدیم به جن رماتیسمو.

قرار بود توی شوخی‌کده اعلام بشه؛ ولی دیگه این پیرزن رو خسته نمی‌کنیم و شوخی رو به وینکی می‌خورونیم.
@وینکی تا دو هفته فرصت داره چالش این شوخی رو انجام و با پخی به من، اعلامش کنه تا از زیر تاثیر شوخی بیرون بیاد. در صورتی که با اتمام دو هفته، چالش انجام نشد، هزینه‌ی شوخی به نفع بانک از وینکی گرفته میشه.(شرایط اقتصادی خوب نیست! )
چالش: تک رول ادامه‌دار بعدی کسی که این شوخی براش خریداری می‌شه، باید در سبک رماتیسم نوشته بشه. یعنی پست از توصیفات دیوانه‌وار و مجنون نویسی و درهم بنویسی برخوردار باشه و کلا درصدی رماتیسم درونش حس بشه. شما اگه پستتون دارای سبک رماتیسم باشه، شوخی براتون انجام شده و از زیر تاثیر شوخی در می‌آین.


[mention uid=49580]آگاتا تیمز[/mention]
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/4/23 19:43:43
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/4/23 19:45:05
تاپیک انجمن
پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1405 13:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود.
یه قورباغه شکلاتی و دوتا برتی بات لطفا.
با تشکر!


سلام.
55 گالیون کسر و هدایا به افرادی که گفته بودی با طعم‌های زیر ارسال شدن:
توکن خرید معجون از فروشگاه معجون‌سرای پاتیل‌طلا بدون نیاز به تهیه مواد اولیه
کسب 7 گالیون جایزه برای ارسال رول بعدی در انجمن کوچه دیاگون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/4/5 18:21:12
تاپیک انجمن
پاسخ: کانون مرکزی
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1405 21:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
من به اون دختره لاکرتیا فقط یه لیوان چای نبات دادم، خودش قبول کرد بخوره، بعدم افتاد زمینو دیگه بلند نشد. به من پیرزن چه؟
تاپیک انجمن
پاسخ: شوخی‌کده‌ فارس د ماره
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 21:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود، جناب مرگ اگه قرار نیست منه پیرزنو ببری اون دنیا و بذاری یه قرن کامل زندگی کنم، اومدم خرید.

یه شکلات تغییر لهجه، به زبان کُردی برای @تد ریموس لوپین بپیچید ممنون میشم.


سلام.
اوا من شکلات رو ساعتی پیش تحویل فرستنده دادم ولی یادم رفت اینجا اطلاع بدم و پولشو از جیبت بردارم.
40 گالیون کسر و شکلات تغییر لهجه ارسال و نکات لازم به اطلاع تد رسید!
@آگاتا تیمز
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/30 0:56:19
تاپیک انجمن
پاسخ: کارهای کثیف
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 00:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از وقتی حموم رفتی خیلی کراش تر شدی پیرِمرد!
تاپیک انجمن
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 14:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از طرف: دخترک
برای: باوان*
تصویر تغییر اندازه داده شده

این اولین باریه که دارم برات می‌نویسم. این همه سال ازت دور بودم، تو هیاهوی اون شهر بزرگ و شلوغ، انگار یه چیزی همیشه تو گلوم گیر کرده بود، شبیه یه بغض کهنه که نمی‌ترکید. الان بعد از سال‌ها به آغوش تو برگشتم و وقتی بغلت می‌کنم تازه می‌فهمم اون حس گمشده چی بوده! انگار یه تکه از وجودم که گم شده بود، دوباره پیدا شد و سر جای خودش برگشت. حالا که، اینجام، پاهام روی خاک آشنای توعه، هر نفسی که می کشم پر از عطر توعه و روحم بالاخره برگشته خونه خودش و آروم گرفته، این برگشتن، فقط یه سفر الکی نبود که برم و برگردم،نه! انگار ریشه های خشک شده م دوباره جون گرفتن آب خوردن و سبز شدن.

تو برای من همون کوه های بلند و سر به فلک کشیده ای. همون "شاهو" یی که تو ابر هاست و همون "بیستون" یی که چشمش به دشتای پایینه.از وقتی چشم باز کردم، قله‌های سر به فلک کشیده‌ات، اولین چیزی بود که تو افقِ نگاهم نقش بست. حالا که به ابهتشون نگاه میکنم صدها سال جنگیدن و ایستادگی رو توی رگ و ریشه شون حس میکنم. صخره های زبر و دست نخورده ی کوه بهم یاد دادن چجوری جلوی هر طوفانی وایسم. از شاهو یاد گرفتم ریشه های عمیق رو هیچ وقت نمی شه کند و تا همیشه با قامت راست سرمونو بالا میگیریم و ماییم که سد راه سختیا می شیم.

طبیعت تندخویی داری، مخصوصا زمستونا! وقتی بارون می زنه، بی وقفه و بی حم می باره، آبشار می شه و صدای خروشش رو از دل صخره ها می شنویم. یا سرمای استخوان‌سوزِ برفی که همه چیز رو سفیدپوش می‌ کنه. برفی که تا کمر، جاده‌ها رو می‌بنده و دشتای اطراف رو در سکوتِ مطلق فرو می‌بره...
وقتی شرایط خیلی سخت میشه یاد اون بوران‌های بی‌انتهایی که باعث می شد مسیر رو گم کنیم و باید با تک‌تک سلول‌ هامون می‌جنگیدیم برای گرم شدن و زنده موندن می افتم. چون همین زمستونای سرسخت تو، بهم نشون داد که هیچ سرمایی ابدی نیست. درست بعد از اون روزهای تیره و تار، آفتاب از پشت ابرها سرک می‌کشه، برفا آب می شن ، چشمه ها دوباره می جوشن و زندگی دوباره شروع می شه. بهم یاد دادی، نا امیدی تو مرام تو گناهه و حتی تو دل تاریک‌ترین شب‌ها، یه ستاره جایی سوسو می‌زنه و نویدِ سپیده رو میده.

همین طبیعتِ وحشی و دست‌نخورده‌ات، همین کوه های پُر از سنگ و کلوخ، دره‌های عمیق و صعب‌العبور، بهم یاد دادن زخما، خودشون میتونن سرچشمه قدرت باشن. این کوه شاهد خونریزیای زیادی بوده اما هیچ وقت زیر پای دشمنا نلرزیده و محکم تر از همیشه به نظر می رسه. هر بار که پام رو تو این مسیرهای کوهستانی می‌ذارم، باید با دقت قدم بردارم، باید از صخره‌ای آویزون بشم، از روی رود "سیروان" بپرم و بین اون همه سنگ و صخره‌ی لغزنده، راهمو پیدا کنم. گاهی نفس‌نفس می‌زنم، عرق از سر و صورتم می‌ریزه و دست و پام تیر می‌کشه، اما وقتی به اون نقطه از قله می‌رسم که تمام سرزمین زیر پاهامه، یه نفس عمیق می‌کشم و حس می‌کنم تو منو بغل کردی و بهم می گی برای رسیدن به قله، باید فراتر از اون چیزی بجنگم که فکرشو می‌کنم و در نهایت بهم یاد آوری می کنی "ما ریشه های کسی که شاخه هامونو شکسته از جا در میاریم".

حالا که دوباره، برای مدتی باید از آغوش تو دور بشم قلبم فشرده می شه، اما اینو بدون که تو برای من فقط یه سرزمین نیستی، تو خونِ توی رگ‌های منی، همون قلبی هستی که با هر تپش، بهم یادآوری می‌کنه من کی‌ام و از کجا اومدم. من دختر توام، دختر این سرزمین اصیل و سرسخت...
تا دیدار دیگه، که میدونم خیلی زودتر ازون چیزی که فکرشو میکنم، دوباره همو بغل میکنیم تا عطر خاکتو نفس بکشم و تو با دستای زبر و پینه بسته ات موهامو ببافی و شبا برام لالایی بخونی، بدورد باوان!

باوان*: در زبان کوردی "باوان" به معنای سرزمین پدریه.
ویرایش شده توسط آگاتا تیمز در 1405/3/26 14:11:54
تاپیک انجمن
پاسخ: The Eternal Beauty
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1405 18:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
منه پیرزن بعد از چندین سال تمرین هنوز نمی تونم اونارو قرینه بکشم.
تاپیک انجمن
پاسخ: سه نشانه
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1405 20:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لاوندر براون

_معجون
_توانایی تغییر شکل به مبل
_باشگاه اسلاگ

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1405 23:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

The Bride(4)
تصویر تغییر اندازه داده شده

صدای قدم‌های سنگین روی کف‌پوش سنگی راهرو نزدیک‌تر می‌شد. یک ریتم یکنواخت و محکم که خبر از آمدن بزرگان گله می‌داد. متیو می‌دانست که فقط چند ثانیه فرصت دارد، نگاهی به دخترک انداخت. چشمان سبزش از ترس گشاد شده بود و نفس‌هایش کوتاه و بریده بود. فقط یک راه برای تثبیت صلح و حفظ جان دخترک وجود داشت. بدون اینکه حرفی بزند، دخترک را محکم به خود چسباند. دخترک نفسش را حبس کرد. متیو سرش را پایین‌تر برد و دندان‌های تیزش را با دقت، اما با تمام قاطعیتی که داشت، روی پوست لطیف گردن او، درست بالای شاهرگش، قرار داد. حس کرد بدن دخترک در آغوشش لرزید و ماهیچه‌هایش ناگهان منقبض شدند. متیو برای لحظه‌ای کوتاه مکث کرد، اما از تصمیمش منصرف نشد. فشار ملایمی آورد و پوست را شکافت. درد تیز و سوزاننده‌ای در گردن دخترک پیچید. قبل از اینکه فرصت واکنش پیدا کند، حسی عجیب از گرمای مایعی غلیظ و سپس بوی تند و قدرتمند گرگینه، در تمام وجودش پخش شد. حالا عطر سطحی جای خودش را به بوی واقعی متیو داده بود که از عمق وجودش می‌آمد و حالا انگار بوی تعلق در خون دخترک حل شده بود.
حواس دخترک به طرز عجیبی تیز شده بود. صدای عقربه‌های ساعت دیواری انتهای راهرو را به وضوح می‌شنید. بوی کهنگی سنگ‌های دیوار را حس می‌کرد. گیج و وحشت‌زده بود.
- داره چه اتفاقی می افته؟

درست همان لحظه، چند مرد قدبلند و چهارشانه از پیچ راهرو گذشتند، وقتی نگاه سرد و پر از سوءظنشان به متیو و دخترک گره خورد، ناگهان ایستادند. بینی‌هایشان کمی تکان خورد و حالت چهره‌هایشان به سرعت تغییر کرد، اخم‌هایشان باز شد و نگاهشان رنگ اطمینان گرفت. بوی جدید و قدرتمندی که از دخترک بلند می‌شد را حس کرده بودند. یکی از بزرگان گله که گرگینه و ساحره به خاطر قد بلندش در معرض دیدش قرار داشتند سری به نشانه تایید تکان داد.
-از بوی بدن دختر مشخصه که پیوندشون واقعیه.

زمزمه‌اش در سکوت راهرو شنیده شد و سپس، همه به آرامی عقب‌نشینی کرده و به سالن بازگشتند. متیو به آرامی از دخترک فاصله گرفت، نفسش سنگین بود. دخترک با دستی که کمی می‌لرزید، گردنش را لمس کرد. جای دندان‌های متیو هنوز سوزش خفیفی داشت، اما حسی عجیب از قدرت و تغییری ناشناخته در عمق وجودش بیدار شده بود. می دانست از این به بعد فقط یک ساحره نیست، اما هنوز نمی‌دانست دقیقاً به چه چیزی تبدیل شده است.

مهمانی با آرامشی ظاهری به پایان رسید. در راه بازگشت به عمارت، سکوتی سنگین و پر از حرف‌های ناگفته بین متیو و دخترک برقرار بود. هر دو می‌دانستند چه اتفاقی افتاده، اما هیچ کلمه‌ای برای بیان این تغییر بزرگ نداشتند. صبح روز بعد، نور خورشید از پنجره‌های بلند عمارت به داخل می‌تابید. دخترک با احساس گیجی از خواب بیدار شد، حسی تازه و مرموز در وجودش احساس می‌کرد. بعد از واررسی اطرافش و برداشتن گام های نسبتا بلند، متیو را دید که پشت میز بزرگی از چوب بلوط نشسته و در سکوت به منظره‌ی جنگل بیرون خیره شده بود. همان جنگلی که مدخل ورود دخترک به زندگی جدیدش بود. بوی دلنشین قهوه تازه دم‌شده و نان تست برشته، فضای سالن را پر کرده بود. نگاهی گذرا به دخترک انداخت و با لحنی که سعی داشت احساسات درونی اش را لو ندهد، به کبودی زخم دخترک خیره شد و چیزی که در دستش بود را بالا برد.
-کره بادوم زمینیه. می‌دونم خیلی دوست داری!

دخترک با خودش فکر کرد که گرگینه به جزئیات زندگی او دقت می کند، سپس به سمت میز رفت و روی صندلی چوبی کنار او نشست.
_دست از کنجکاوی درباره من بردار.

لحنش کمی تیز بود، اما در عمق چشمانش، اثری از علاقه پنهان دیده می‌شد.
-فکر می‌کنم حالا که... وضعیتم تغییر کرده، می‌تونیم راحت‌تر به تظاهر کردن ادامه بدیم... آلفا!

متیو به فنجان قهوه‌اش خیره شد.
- درسته! می‌تونیم در طبقات مختلف عمارت زندگی کنیم. نیازی نیست که... زیاد با هم سروکار داشته باشیم.

دخترک به آن طرف نورگیر بلند خیره شد. منظره سرسبز و بی‌انتهای جنگل و آسمان تیره ای در برابرش بود. این همان چیزی نبود که دلش می‌خواست؛ قلبش برای چیز دیگری می‌تپید، اما غرور و ترسی مبهم، مانع حرف زدنش می‌شد. هر دو می‌خواستند این ازدواج ساختگی واقعی شود، اما هیچ‌کدام جرات بیانش را نداشتند.
شب فرا رسید. ماه، قرص بزرگ و نقره‌ای خود را در آسمان تاریک پهن کرده بود و نورش را روی آب‌های آرام ساحل می‌انداخت. متیو به دخترک پیشنهاد داده بود که کنار ساحل بروند. هر دو فکر می‌کردند این آخرین باری است که با هم تنها هستند، آخرین قدم مشترک پیش از جدایی و شروع زندگی‌های جداگانه در همان عمارت بزرگ. روی شن‌های سرد و نرم ساحل نشستند. صدای موج‌های آرام دریا که به نرمی به ساحل می‌خوردند، در سکوت شب شنیده می‌شد. باد ملایمی صورتشان را نوازش می‌داد. دقایق ابتدایی در سکوت کَر کننده ای گذشت. دخترک به ماه خیره شده بود، انعکاسش روی آب‌ سیاه دریا او را به فکر فرو می‌برد. متیو سرش را پایین انداخته بود و به دانه‌های شن نگاه می‌کرد...
سرانجام، این گرگینه بود که سکوت را شکست. صدایش آرام، کمی خسته و پر از احساس عجیبی بود که دخترک نمی توانست از چشمان کهربایی اش بفهمد.
_دویدن زیر نور ماه، به خصوص کنار دریا، همیشه آرومم می‌کنه. حس رهایی بهم می‌ده. با این حال، شبایی هست که با وجود دویدن تا صبح نمی تونم بخوابم. انگار همیشه یه چیزی توی ذهنم بیداره. بعضی وقتا هم اصلا نمی‌خوابم.

دخترک برای چند لحظه، بدون دزدیدن نگاهش به مرد مقابلش خیره شد و بعد به این فکر کرد که آلفای وِر ها، تاوان مراقبت از گَله را با ذهنی ناآرام پس داده و البته که متیو همیشه خودش را سپر گله می کرد، مادامی که در افکارش راجع به متیو غرق بود، دستش را به آرامی بین موهای ضخیم و تیره‌ی او برد. انگشتانش به نرمی پوست سر گرگینه را لمس کردند و به آرامی ماساژ دادند.
-منم هر وقت نتونم بخوابم، از همین روش استفاده می‌کنم. حس خوبی بهم می‌ده.

هر دوی آنها از حرکت ناگهانی دخترک شوکه شدند، اما هیچکدام واکنشی نشان ندادند. گرما و لمس آرام انگشتان دخترک در موهای گرگینه، باعث شد چشمان کهربایی‌اش به آرامی بسته شوند. زیر نور ماه نقره‌ای، در حالی که دست‌های دخترک در موهایش بود و صدای ملایم موج‌ها در گوششان می‌پیچید، برای اولین بار پس از مدت‌ها، گرگینه توانسته بود به خواب برود. خوابی عمیق و آرام، در کنار دخترکی که توانسته بود آرامش را به زندگی پیش رویشان هدیه کند...

The end

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آگاتا تیمز در 1405/3/13 11:13:28
تاپیک انجمن
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1405 21:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

The Bride(3)
تصویر تغییر اندازه داده شده

شب بعد،متیو در اتاق مطالعه نشسته بود، اسناد مربوط به توزیع منابع و حفاظت از قلمرو را مرور می‌کرد. سکوت عمارت، برخلاف دیروز که با جنب‌وجوش آماده‌سازی برای عروسی همراه بود، اکنون با یک آرامش جدید آمیخته شده بود؛ آرامشی که حضور آن دختر، آن انسان، به نحوی نامشخص آن را دگرگون کرده بود. متیو می توانست بوی ظریف و ناآشنای او را، حتی از فواصل دور، در گوشه‌های عمارت حس کند. بویی متفاوت از بوی رایج قلمرو وِر ها. آن دو باید برای مهمانی آماده می‌شدند. قرار بود که این شب، اولین نمایش عمومی صلح، پس از آن پیوند اجباری باشد...

در راهرویی که به سالن اصلی عمارت منتهی می‌شد، متیو برای لحظه‌ای مکث کرد. از گوشه چشم، او را دید. دخترک کنار یکی از ستون‌های سنگی ایستاده بود، شاید منتظر بود، شاید هم فقط محو منظره جنگل در تاریکی شب شده بود. نور ضعیف چراغ‌های روغنی، لباسش را به رنگ سبز تیره نشان می‌داد، رنگی که به طرز غریبی با رنگ چشم‌هایش همخوانی داشت. پارچه‌ی لباس به نرمی روی اندامش افتاده بود. موهای بلندش که دیروز بافته بود را، اکنون رها و موج‌دار روی شانه‌هایش ریخته بود و پوست روشنش در تضاد با رنگ لباسش، جلوه‌ای خاص پیدا کرده بود. گرگینه هرگز به جزئیات ظاهری فردی توجه نمی کرد، اما برای اولین بار، تصویری از او در ذهنش ثبت شد؛ تصویری که فراتر از یک وجه‌المصالحه بود. بوی سبکی از عطر از او به مشام می‌رسید، عطری که با بوی طبیعی انسانش آمیخته شده و حالتی پیچیده به آن داده بود. لحظه‌ای مکث کرد، سپس بدون اینکه متوجه شود که دیده‌ شده، به راه افتاد.

مهمانی آغاز شد. سالن بزرگ عمارت از گرگینه‌ها و چند جادوگر انگشت‌شمار از خاندان‌های قدرتمند پر شده بود. متیو در کنار دخترک ایستاد و با بزرگان گونه‌ی خودش و جادوگران مشغول تعارفات کوتاه و رسمی بود. در تمام مدت حواسش به اطراف بود؛ به نگاه‌ها، به حرکات، به بوها. می‌دید که برخی از گرگینه‌ها با کنجکاوی و برخی دیگر با سوءظن به دخترک نگاه می‌کنند. او متوجه شد که نگاه گرگینه‌های مسن‌تر، که از حس بویایی قوی‌تری برخوردار بودند، اغلب روی دخترک ثابت می‌ماند و چشمانشان گاهی با حالتی مشکوک باریک می‌شد. متیو می‌دانست به دنبال چه چیزی هستند. آن‌ها به دنبال بوی او روی دخترک بودند، بوی یک پیوند واقعی. بویی که بجای صلح نمایشی، خبر از ازدواج واقعی میداد.
هرچه زمان می‌گذشت، هردو نفر بیشتر احساس فشار می‌کردند. سکوت طولانی‌مدت در جمع، پس از هر تعارف، گویای این بود که چیزی درست نیست. سپس گرگینه متوجه نگاهی شد که از میان جمع به او دوخته شده؛ نگاه یکی از آلفاهای قدیمی‌تر که فقط با حرکت ناچیزی از سرش به سمت دخترک اشاره کرد و با چشمانش پیامی روشن فرستاد که هیچ بوی خاصی به مشام گرگینه ها نمی رسد. ضربان قلب متیو تندتر شد. آن‌ها فهمیده بودند و تمام نقشه شان برای صلح، در معرض فروپاشی بود.

متیو به آرامی اما با قاطعیت، به دخترک اشاره کرد که بلند شود. با چشمانش به او فهماند که باید دنبالش بیاید. دخترک که تردید همیشگی نگاهش بیش از پیش نمایان بود، با کمی تأخیر از جایش بلند شد و به دنبال او از میان جمع گذشتند و به سمت راهروی تاریک و خلوت عمارت رفتند. متیو وقتی به گوشه‌ای دور از چشم‌ها رسیدند، ایستاد و به سمت او برگشت. صدایش برخلاف همیشه مضطرب بود.
-اونا متوجه دروغ ما شدن.

دخترک با چهره‌ای گیج به او خیره شد. متیو ادامه داد:
-بوی تو... اونا به دنبال بوی من روی تو هستن. اگر ازدواجمون واقعی بود تو باید بوی منو میدادی.

لحظه‌ای مکث کرد، از نظر دخترک، چشمان مرد مقابلش در تاریکی راهرو نافذتر به نظر می‌رسیدند.
-اونا فهمیدن که دروغ گفتیم، متوجه شدن که پیوند ما وقعی نیست.

دخترک چیزی نگفت، فقط به او نگاه می‌کرد. متیو می‌دانست که فرصت زیادی ندارند. باید فوراً کاری می‌کرد. دستش را به آرامی اما محکم روی بازوی دخترک گذاشت و او را به خود نزدیک‌تر کرد.
-باید بوی منو بدی. همین حالا.

قبل از ازینکه دختر بتواند واکنشی نشان دهد، او را کمی به سمت خودش چرخاند، به طوری که گردنش در دسترس قرار گرفت. صورتش را نزدیک گردن دخترک برد. بوی ظریف پوستش، آمیخته با عطر گل‌های وحشی به مشامش می رسید. با حرکتی غریزی، دهانش را به پوست لطیف گردن او رساند. با دقت ردی از بزاق و بوی خاص خودش را در جایی که شاهرگ دختر می‌تپید، بر جای گذاشت. حس کرد که دخترک لرزید، اما عقب نکشید. بوی او حالا باید با بوی انسانی دخترک درهم می آمیخت، بویی که برای هر گرگینه‌ای یک نشانه غیرقابل انکار باشد.

در همان لحظات، صدای پچ‌پچ چند گرگینه را شنیدند که از انتهای راهرو می‌آمد. قدم‌های سنگین آن‌ها روی سنگ‌های کف عمارت، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. متیو فوراً تشخیص داد که صدای بزرگان گونه‌اش است. او صدایشان را از دور می‌شنید و می‌دانست که به دنبال آن‌ها می‌آیند. آن‌ها متوجه غیبت ناگهانی‌شان شده بودند.
-لعنتی! خیلی زود رسیدن.

گرگینه می‌دانست که بوی سطحی کافی نیست. این فقط یک تأخیر موقت بود. بزرگان گله به دنبال بوی عمیق‌تری بودند، بویی که بویِ دروغ ندهد...
تاپیک انجمن