The Bride(4)
صدای قدمهای سنگین روی کفپوش سنگی راهرو نزدیکتر میشد. یک ریتم یکنواخت و محکم که خبر از آمدن بزرگان گله میداد. متیو میدانست که فقط چند ثانیه فرصت دارد، نگاهی به دخترک انداخت. چشمان سبزش از ترس گشاد شده بود و نفسهایش کوتاه و بریده بود. فقط یک راه برای تثبیت صلح و حفظ جان دخترک وجود داشت. بدون اینکه حرفی بزند، دخترک را محکم به خود چسباند. دخترک نفسش را حبس کرد. متیو سرش را پایینتر برد و دندانهای تیزش را با دقت، اما با تمام قاطعیتی که داشت، روی پوست لطیف گردن او، درست بالای شاهرگش، قرار داد. حس کرد بدن دخترک در آغوشش لرزید و ماهیچههایش ناگهان منقبض شدند. متیو برای لحظهای کوتاه مکث کرد، اما از تصمیمش منصرف نشد. فشار ملایمی آورد و پوست را شکافت. درد تیز و سوزانندهای در گردن دخترک پیچید. قبل از اینکه فرصت واکنش پیدا کند، حسی عجیب از گرمای مایعی غلیظ و سپس بوی تند و قدرتمند گرگینه، در تمام وجودش پخش شد. حالا عطر سطحی جای خودش را به بوی واقعی متیو داده بود که از عمق وجودش میآمد و حالا انگار بوی تعلق در خون دخترک حل شده بود.
حواس دخترک به طرز عجیبی تیز شده بود. صدای عقربههای ساعت دیواری انتهای راهرو را به وضوح میشنید. بوی کهنگی سنگهای دیوار را حس میکرد. گیج و وحشتزده بود.
- داره چه اتفاقی می افته؟
درست همان لحظه، چند مرد قدبلند و چهارشانه از پیچ راهرو گذشتند، وقتی نگاه سرد و پر از سوءظنشان به متیو و دخترک گره خورد، ناگهان ایستادند. بینیهایشان کمی تکان خورد و حالت چهرههایشان به سرعت تغییر کرد، اخمهایشان باز شد و نگاهشان رنگ اطمینان گرفت. بوی جدید و قدرتمندی که از دخترک بلند میشد را حس کرده بودند. یکی از بزرگان گله که گرگینه و ساحره به خاطر قد بلندش در معرض دیدش قرار داشتند سری به نشانه تایید تکان داد.
-از بوی بدن دختر مشخصه که پیوندشون واقعیه.
زمزمهاش در سکوت راهرو شنیده شد و سپس، همه به آرامی عقبنشینی کرده و به سالن بازگشتند. متیو به آرامی از دخترک فاصله گرفت، نفسش سنگین بود. دخترک با دستی که کمی میلرزید، گردنش را لمس کرد. جای دندانهای متیو هنوز سوزش خفیفی داشت، اما حسی عجیب از قدرت و تغییری ناشناخته در عمق وجودش بیدار شده بود. می دانست از این به بعد فقط یک ساحره نیست، اما هنوز نمیدانست دقیقاً به چه چیزی تبدیل شده است.
مهمانی با آرامشی ظاهری به پایان رسید. در راه بازگشت به عمارت، سکوتی سنگین و پر از حرفهای ناگفته بین متیو و دخترک برقرار بود. هر دو میدانستند چه اتفاقی افتاده، اما هیچ کلمهای برای بیان این تغییر بزرگ نداشتند. صبح روز بعد، نور خورشید از پنجرههای بلند عمارت به داخل میتابید. دخترک با احساس گیجی از خواب بیدار شد، حسی تازه و مرموز در وجودش احساس میکرد. بعد از واررسی اطرافش و برداشتن گام های نسبتا بلند، متیو را دید که پشت میز بزرگی از چوب بلوط نشسته و در سکوت به منظرهی جنگل بیرون خیره شده بود. همان جنگلی که مدخل ورود دخترک به زندگی جدیدش بود. بوی دلنشین قهوه تازه دمشده و نان تست برشته، فضای سالن را پر کرده بود. نگاهی گذرا به دخترک انداخت و با لحنی که سعی داشت احساسات درونی اش را لو ندهد، به کبودی زخم دخترک خیره شد و چیزی که در دستش بود را بالا برد.
-کره بادوم زمینیه. میدونم خیلی دوست داری!
دخترک با خودش فکر کرد که گرگینه به جزئیات زندگی او دقت می کند، سپس به سمت میز رفت و روی صندلی چوبی کنار او نشست.
_دست از کنجکاوی درباره من بردار.
لحنش کمی تیز بود، اما در عمق چشمانش، اثری از علاقه پنهان دیده میشد.
-فکر میکنم حالا که... وضعیتم تغییر کرده، میتونیم راحتتر به تظاهر کردن ادامه بدیم... آلفا!
متیو به فنجان قهوهاش خیره شد.
- درسته! میتونیم در طبقات مختلف عمارت زندگی کنیم. نیازی نیست که... زیاد با هم سروکار داشته باشیم.
دخترک به آن طرف نورگیر بلند خیره شد. منظره سرسبز و بیانتهای جنگل و آسمان تیره ای در برابرش بود. این همان چیزی نبود که دلش میخواست؛ قلبش برای چیز دیگری میتپید، اما غرور و ترسی مبهم، مانع حرف زدنش میشد. هر دو میخواستند این ازدواج ساختگی واقعی شود، اما هیچکدام جرات بیانش را نداشتند.
شب فرا رسید. ماه، قرص بزرگ و نقرهای خود را در آسمان تاریک پهن کرده بود و نورش را روی آبهای آرام ساحل میانداخت. متیو به دخترک پیشنهاد داده بود که کنار ساحل بروند. هر دو فکر میکردند این آخرین باری است که با هم تنها هستند، آخرین قدم مشترک پیش از جدایی و شروع زندگیهای جداگانه در همان عمارت بزرگ. روی شنهای سرد و نرم ساحل نشستند. صدای موجهای آرام دریا که به نرمی به ساحل میخوردند، در سکوت شب شنیده میشد. باد ملایمی صورتشان را نوازش میداد. دقایق ابتدایی در سکوت کَر کننده ای گذشت. دخترک به ماه خیره شده بود، انعکاسش روی آب سیاه دریا او را به فکر فرو میبرد. متیو سرش را پایین انداخته بود و به دانههای شن نگاه میکرد...
سرانجام، این گرگینه بود که سکوت را شکست. صدایش آرام، کمی خسته و پر از احساس عجیبی بود که دخترک نمی توانست از چشمان کهربایی اش بفهمد.
_دویدن زیر نور ماه، به خصوص کنار دریا، همیشه آرومم میکنه. حس رهایی بهم میده. با این حال، شبایی هست که با وجود دویدن تا صبح نمی تونم بخوابم. انگار همیشه یه چیزی توی ذهنم بیداره. بعضی وقتا هم اصلا نمیخوابم.
دخترک برای چند لحظه، بدون دزدیدن نگاهش به مرد مقابلش خیره شد و بعد به این فکر کرد که آلفای وِر ها، تاوان مراقبت از گَله را با ذهنی ناآرام پس داده و البته که متیو همیشه خودش را سپر گله می کرد، مادامی که در افکارش راجع به متیو غرق بود، دستش را به آرامی بین موهای ضخیم و تیرهی او برد. انگشتانش به نرمی پوست سر گرگینه را لمس کردند و به آرامی ماساژ دادند.
-منم هر وقت نتونم بخوابم، از همین روش استفاده میکنم. حس خوبی بهم میده.
هر دوی آنها از حرکت ناگهانی دخترک شوکه شدند، اما هیچکدام واکنشی نشان ندادند. گرما و لمس آرام انگشتان دخترک در موهای گرگینه، باعث شد چشمان کهرباییاش به آرامی بسته شوند. زیر نور ماه نقرهای، در حالی که دستهای دخترک در موهایش بود و صدای ملایم موجها در گوششان میپیچید، برای اولین بار پس از مدتها، گرگینه توانسته بود به خواب برود. خوابی عمیق و آرام، در کنار دخترکی که توانسته بود آرامش را به زندگی پیش رویشان هدیه کند...
The end