تصویر شماره شش:
«تتتتو داری گگگریه میکنی ؟»
این صدای وحشت زده میرتل گریان بود
اگر هرکس دیگری به جای دریکو ملفوی اونجا در حال گریه کردن بود بی شک میرتل هم همراه اون میزد زیر گریه...
ولی الان ناباورانه و وحشت زده به مغرور ترین دانش آموز هاگوارتز که شونه هاش میلرزید و در حال گریه کردن بود خیره شده بود
هر کس دیگه ای هم جای میرتل بود وضع بهتری نداشت
دریکو ملفوی و گریه ؟
به حق چیزای ندیده و نشنیده
دریکو با پشت آستینش چشماشو پاک کرد و گفت:«چرا باید با روح احمق و دهن لقی مثل تو درد و دل کنم؟
تا دو روز دیگه کل هاگوارتز مشکلمو بفهمن؟

»
میرتل که مطمئن شده بود ملفوی هنوز خودشه نفس راحتی کشید و گفت:
«نه نه نه اصلااااا نگران نباش
من روح راز داریم
مثلا هیچوقت به کسی نگفتم که آقای فیلچ از شکلات های محبوب دامبلدور برای گربش میدزده و اونا رو توی کمدش قایم میکنه
یا اینکه اسنیپ از عمد موهاشو نمیشوره تا هیچ دختری عاشقش نشه...
البته من بارها بهش گفتم که نیازی به این کارا نیست و همینجوریشم کسی عاشقش نمیشه...»
ملفوی از روی تاسف سری تکون داد

و سعی کرد حرفای میرتل رو نشنیده بگیره:
–بابا دچار مشکل میشه...
–چی؟
–همیشه هر کاری که میخوام انجام بدم هر حرفی که میخوام بزنم یا با هر کسی که میخوام دوست بشم این جمله مثل چراغ قرمز جلومو میگیره...
دریکو شک کرده بود...
به همه چیزایی که تا قبل از اون ازشون به معبد ساخته بود و شب و روز بهشون تعظیم میکرد
جادوی سیاه، عمارت ملفوی ها، ارباب تاریکی و مهم تر از همه لوسیوس ملفوی...پدرش!
«فقط...
میدونی؟
هرچیزی که تا الان بهم گفته بودن درسته
و من با تمام وجود پذیرفته بودم
یهو خیلی وحشتناک و بی معنی به نظر اومدن ...»
دریکو دیده بود...
که چطور وفاداری خانواده به لرد سیاه نه تنها نفعی براشون نداشت بلکه زندگیشون رو سخت و وحشتناک کرده بود...
اعتباری که خانوادش سالها با تلاش جمع کرده بودن به یکباره از بین رفته بود
و الان ...
پدرش توی آزکابان زندانی بود
و لرد سیاه؟
ککش هم نمیگزید...
«بعد از تمام بی محبتی های یه نفر به خانوادم اونا هنوز هم عاشقانه دوستش دارن و بهش وفادارن...
و من...
نمیدونم چرا»
بیشترین چیزی که دریکو رو اذیت میکرد
این بود که مطمئن نبود...
قدرت این رو نداشت که با اطمینان اعلام کنه که کدوم سمت ایستاده ...
واقعا کدوم سمت ایستاده بود؟
سمت خانوادش و ارزش هایی که از قبل براش تعریف کرده بودن؟
یا کسایی که از موقعی که چشماشو باز کرده بود بهش یاد داده بودن که باید ازشون متنفر باشه؟
میرتل که از هیچی سر در نیاورده بود سرفه تصنعی کرد و دریکو به خودش اومد و گفت:
–من چرا باید با ماگل زاده کثیف و بی خاصیتی مثل تو صحبت کنم؟
با عصبانیت پاهاشو به زمین کوبید و بیرون رفت
و سعی کرد صدای گوش خراش گریه های میرتل رو نشنیده بگیره
---
تایید شد.مرحله بعد: ابتدا مطالعه
معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از
لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک
معرفی شخصیت.