جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  203 خواندن  1 نظر 

پاسخ: گالری نقاشی لیزا کالن
ارسال شده در: دیروز ساعت 02:11
نمایش جزئیات
آفلاین
واقعا فوق العادست عزیزدلم

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎


پاسخ: پاتر پلاس
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1405 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: جان اسنو در دورمشترانگ تحصیل میکنه. در اطراف دورمشترانگ جنگل ممنوعه ای وجود داره که همه میگن هرکس که پاش به اون جنگل برسه هرگز پیدا نمیشه و حتی رد پایی هم ازش به جا نمیمونه. چند روزیه که چند دانش آموز گم شدن و به نظر میاد که پاشون به این جنگل باز شده پس وقتی نفر چهارم هم غیبش میزنه جان بین دوستاش داوطلب میشه که به این جنگل بره تا شاید بتونه دلیل گم شدن اونهارو بفهمه.


برف در بیرون دیوار های قلعه، کولاک راه انداخته بود. از پنجره های سرد و یخ زده ی کلاس، جان میتوانست مه عظیمی را ببیند که تماما کوهستان های برفی را پوشانده بود. زمستان امسال، طولانی تر از سال قبل و ماندگار تر از آن به نظر میرسید و انگار برای ریزش برف پایانی وجود نداشت.

در دورمشترانگ، قانونی وجود داشت که هیچکس تا به حال آن را زیر پا نگذاشته بود. آن هم نه به خاطر ترس از تنبیه، بلکه به خاطر چیز هایی که در پشت درختان جنگل شمالی انتظارشان را میکشید. برای همین وقتی نام «آندری» برای بار سوم در فهرست حضور و غیاب خوانده شد و کسی پاسخی نداد، سکوت سنگینی بر کلاس درس حکم فرما شد. انگار که همگی میدانستند او قربانی بعدیست.

در عصر سردی که اکثر جادوآموزان سال آخر در کنار شومینه ی بزرگ سالن نشسته بودند، جان روی مبل لم داده بود و به نظریه های دیگران راجب گم شدن آندری وولکوف گوش میداد. درحالی که خود افکار سامان نیافته ی بسیاری در سر داشت اما به زبان نمی آورد.

- هنوز پیداش نکردن..اگه تا قبل از شب بر نگرده؟..
-اونم مثل بقیشونه، حتما شب نتونسته از کنجکاوی بخوابه، برای همینم پای خودشو به جنگل باز کرده
ویکتور آبولنسکی این را گفت و از جایش بلند شد.
- به نظر من، فردا صبح یکی دیگه از همین جمع هم به خاطر فضولی تو کلاس حاضر نمیشه، صبح روز بعدش هم یکی دیگه و بعدش هم یکی دیگه

- چرا بعدی تو نباشی، ویکتور.

صدا از سمت چپ و مبلی که جان اسنو روی آن نشسته بود می آمد. بعد از این حرف، ویکتور توانست صدای پوزخندش را هم بشنود پس به سمت او حمله ور شد.
- بهتر نیست دهنتو ببندی اسنو؟ زیاد حرف میزنی

جان از جایش بلند شد و نگا سردی به چشم های سرد تر پسر روبرویش انداخت.
- مشکل چیه؟ همه میدونن توهم دقیقا به همون اندازه ای که درموردش حرف میزنی فضولی، پس بزار خیلی واضح ببینیم کیه که فردا صبح غیبش میزنه.

آهی کشید، از کنار پسر مقابل رد شد و تنه ای به او زد. از سالن گرم و نرم خوابگاه خارج شد و پا به راهرویی سرد و تاریک گذاشت. در سه روز متوالی، سه جادو آموز به ترتیب:
فردریک اندرسن، میشل فالک و آندری وولکوف غیب شده بودند و او اکنون روبروی اعلامیه ی روی دیوار که اسامی آنها روی آن درج شده بود و در زیر عکس های متحرکشان به وضوح کلمه ی گمشده دیده میشد، ایستاده بود.هرسه را میشناخت چون از جادوآموزان بسیار برجسته ای بودند که هرسال اسمشان جزو بهترین های دورمشترانگ روی دیوار چسبانده میشد و دیدن کلمه ی گمشده زیر عکس هایشان بسیار عجیب به نظر می آمد.

صبح روز بعد، بسیار سرد تر از دیروز بود. مه غلیظ تر از دیروز روی جنگل و کوهستان های اطراف را پوشانده بود و بسیاری از آنها کت های خز دار و بلندشان را حتی سر کلاس هم در نیاورده بودند. امروز هم حضور کسی بینشان حس نمیشد و همگی منتظر بودند تا پروفسور اسمش را صدا بزند. هربار که او اسم کسی را برای حضور و غیاب صدا میزد، همگی سر هایشان را بلند میکردند تا ببینند او جواب میدهد یا نه.
ایوانا ادلر
-بله.
-ویکتور آبولنسکی.
کسی جوابی نداد و پروفسور دوباره تکرار کرد:
- ویکتور آبولنسکی..

همگی سرهایشان را بلند کرده بودند و به اینطرف و آنطرف میچرخانند تا ویکتور را بیابند اما درست بود. گمشده ی امروز ویکتور آبولنسکی یکی دیگر از برجسته های دورمشترانگ بود که به خاطر جذابیت، وقار و اصل و نسبش تقریبا همه شیفته اش بودند. اما او امروز سر کلاس حاضر نشد.

اینبار اما به عصر نکشیده، همگی در سالن جمع شده بودند. ترس در وجود همگیشان دیده میشد و از وقایعی حرف میزدند که به احتمال زیاد، صبح روز برای یکی از آنها اتفاق می افتاد.

- اما..اما چرا کسی کاری نمیکنه؟..چرا کسی دنبالشون نمیگرده چرا کسی پیداشون نمیکنه!
-حتی مدیرای این مدرسه هم میترسن پاشونو توی اون جنگل بزارن چه انتظاری داری..
- باید کسی باشه که بره و پیداشون کنه! شاید زنده باشن..شایدم دارن به طرز وحشتناکی..

همگی نفس هایشان را حبس کرده بودند و به این فکر میکردند که چه بلایی بر سر آن چهار نفر آمده یا خواهد آمد. اما اینبار صدایی که هیچ ترسی در آن پیدا نبود بلکه بسیار محکم به نظر میرسید باز هم از طرف همان مبل همیشگی که جان روی آن مینشست آمد.

- من میرم..و پیداشون میکنم

...
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎


پاسخ: فن‌پیج طرفداران دوآتیشه بانو لی‌لی اوانز (لی‌لی‌لند!)
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1405 10:45
نمایش جزئیات
آفلاین
به هرحال چشماش شبیه خودمه قربونش بشم

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎


پاسخ: فن‌پیج طرفداران دوآتیشه بانو لی‌لی اوانز (لی‌لی‌لند!)
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1405 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس پسر من خیلی هم دوست داشتنی و مهربونه یکم دیدتو بهش بهتر کن!
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎


پاسخ: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1405 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار ها، خسته و کوفته به سراغ قبر سنگی بعدی رفتند. هرچقدر هم از مراسمی که بر سر تابوت قبلی درحال برگزاری بود دور میشدند صدای کشیش که درحال آه و ناله های فراوان بود قطع نمیشد. بدون توجه به اسم هایی که روی قبر نوشته شده بود شروع به کندن کردند. آنقدر کندند تا بلآخره تابوت نمایان شد.

- زود باش بازش کن وقت نداریم.

ویولا دوباره به جلو آمد و بعد از جا دادن خودش جلوی بقیه ی مرگخوار ها، محکم روی تابوت ضربه ای زد که باعث شد صدای نازکی ابراز آزردگی کند. ویولا ابرویی بالا انداخت و ضربه ی دوباره ای به روی تابوت زد که اینبار صدای کلفت تر مردانه ای بلند فریاد زد:
- کارو زندگی ندارید؟!
- هی بازش کن زود باش

ویولا در تابوت را باز کرد و با روحی روبرو شد که از روی جسمش بلند شده بود و با خشم به آنها نگاه میکرد.
- زود تر گمشید و بزارید زن من استراحت کنه!!

- این دیگه کیه؟
- پاتره
- کدوم پاتر؟..پس اون زنه کیه؟
- جیمز پاتر، اون یکیم پاتره

ویولا از خشم جیغی کشید که باعث شد بقیه دست روی گوش هایشان بگذارند و کمی از آن محوطه عقب بروند.
- خفه شید بزارید فکر کنم!!!

جیمز همچنان دست هایش را به کمرش زده بود و سرتاپایشان را وارسی میکرد. لیلی همانند جیمز از جایش بلند شد و خمیازه ی طولانی ای کشید.
- چه خبر شده عزیزم؟..

ویولا کمی به جلو خم شد تا بتواند روی سنگ قبر را بخواند.
- لیلی و جیمز پاتر.. آه الکی اینهمه کندیم؟ از کی تاحالا لرد تغییر جنسیت داده و موهاشو قرمز کرده؟!

جیمز بی توجه به همه ی آنها، سمت همسرش برگشت و چشم هایش را به نشانه ی آزردگی بیش از حد در حدقه چرخاند. دست هایش را از کمرش پایین آورد و اینبار دور کمر همسرش حلقه کرد و اورا به خودش چسباند.
مرگخوارها همگی انگار که درحال دیدن فیلم سینمایی عاشقانه ای، در سینما پاپ کورن میخوردند چون چند لحظه اربابشان را فراموش کرده بودند و به نازو عشوه های لیلی برای همسرش و در مقابل ناز کشیدن های جیمز نگاه میکردند.
- آه عزیزدلم بازم که موهات بهم ریخته شده
- طوری نیست تو میتونی برام مرتبشون کنی

ویولا آهی کشید و از سرجایش بلند شد و با جمع کردن بقیه ی مرگخوار ها که انگار در خلا فرو رفته بودند، راهی تابوت بعدی شد و آن دو را که دیگر حتی صدای دیگران را هم نمیشنیدند به حال خود رها کرد.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎


پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
واقعا زیباست گادفری عزیز

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎


روزهای پیش از اکتبر
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بیشتر شما، داستان غم انگیز 31 اکتبر را شنیده اید.
شبی که نام مارادرز برای همیشه تبدیل به یک خاطره ی فراموش نشدنی شد.
اما پیش از همه ی این ها، پیش از آزکابان، پیش از مرگ، پیش از خیانت و پیش از تنها شدن، آنها در راهرو های هاگوارتز میدویدند، شب های طولانی را باهم سحر میکردند و از همه مهمتر اینکه فکر میکردند هنوز، زمان زیادی داردند.
و داستان من روایت این روز هاست.
_لیلی اوانز.


14 سپتامبر 1980، دوشنبه.
شب گذشته باران بسیار طولانی ای آمده بود و پسر ها، تا صبح غافل از اینکه اولین مسابقه ی کوییدیچ امسال ساعت 8 آغاز میشود، بیدار مانده بودن و حالا جیمز به عنوان جستجوگر تیم گریفیندور، در خواب عمیقی فرو رفته بود.
پیتر، با ذوقی که احتمالا تا انتهای روز پایان نمیافت، و استرس و اضطرابی که به خاطر دیر کردن جیمز داشت سراسیمه به اتاق آنها حمله ور شده بود. جیمز را تکان میداد و دادو فریاد میکرد.
_همه ی بازیکنا الان داخل رختکن هستن و تو خوابی!!
جیمز ظاهرا خوابش آنقدر عمیق بود که حتی بلند ترین صدایی که از پیتر پتیگرو خارج شد را هم نشنید.
_به مرلین قسم میخورم که اگه امروز ما ببازیم بندازمت جلوی جن های خاکی باغچه!!!
سیریوس که از دادو فریاد های پیتر آزرده شده بود بلند شد و سر جایش نشست. اتاق پر بود از پوسته ی شکلات های مورد علاقه شان و آنقدر نا مرتب به نظر میرسید که انگار یک دم انفجاری در آنجا منفجر شده است.
_چه خبر شده پیتر؟..
چشم هایش را مالید و خمیازه ی طولانی ای کشید.
_چه خبر شده؟ اصلا میدونید ساعت چنده؟!! امروز روز مسابقست!!!!
چشم های سیریوس از تعجب گرد شد و انگار خواب از سرش پرید چون به سرعت سمت جیمز آمد و با تکان های وحشتناکی اورا از خواب بیدار کرد. بعد از آن نوبت بیدار کردن ریموس بود اما آنها ابتدا جیمز را به رختکن بازیکنان گریفیندور فرستادند.

_موفق باشی جیمز
گاه دستی بر روی شانه هایش قرار میگرفت و گاه فقط از کنارش رد میشدند و برایش آرزوی موفقیت میکردند.
اما درهرصورت او بلاخره از فضای خفه کننده ی رختکن بیرون آمده بود و به همراه بقیه ی بازیکنان گریفیندور به زمین بازی میرفت. صدای جیغو داد گریفیندوری ها با پوستر هایی که در دست داشتند و روی خیلی از آنها حتی نام خودش نوشته شده بود بالا رفت و همگی شروع به دادن شعار های مخصوص تیمشان را کردند.
تیم مقابل وارد زمین بازی شد و طرف سبز پوش زمین بازی با غرور همیشگیشان برای طرفدارانشان دست تکان دادند.
بلاخره بازی شروع شده بود و جیمز به دنبال گوی زرین، مانند پشه ای ویز ویز کنان، با سرعت به این طرف و آنطرف میرفت. صدای کسانی را میشنید که اسمش را صدا میزدند و بی شک ریموس، سیریوس و پیتر بودند.
لحظه ای رد شدن بسیار سریع گوی زرین را از جلوی چشمش دید و در همان لحظه جستجوگر اسلیترین مانند برق از کنارش گذشت اما بی شک جیمز از او سریع تر بود پس خود را به او رساند.
مدت زمان زیادی از بازی میگذشت و جیمز و جستجوگر تیم مقابلش دوباره گیج و سردرگم به دنبال گوی زرین در آسمان آبی ای بودند که شب گذشته ابر های سیاه آن را احاطه کرده بودند.
گزارشگر کوییدیچ یکی از جادوآموزان ریونکلایی بود که جیمز زیاد از او خوشش نمی آمد چون همیشه در مسابقات اورا پیکاک(طاووس) خطاب میکرد آن هم قطعا به خاطر این بود که همه فکر میکردند او زیادی خود نمایی میکند. البته جیمز خودش به این اعتراف میکرد اما «The peacock»دیگر زیادی بود!
چندی نگذشت که صدای گزارشگر بلند شد:
_پاتر طاووسه گوی زرین رو گرفت!!! 150 امتیاز برای گریفیندور!!
و این آغاز مهمانی مفصل گریفیندوری ها در سالن اجتماعات برج گریفیندور بود.

صدای آواز خواندن، بوی نوشیدنی های کره ای و انواع شیرینی و شکلات ها،صدای همهمه و غوغایی که در سالن کوچک اما دنج برج گریفیندور برپا بود و جیمزی که داشت زیر دستو پای هم گروهی هایش که درحال خندیدن به یکی از کسانی بودند که درحال باد کردن آدامس دروبل بود (در نهایت آنقدر آن را باد کرد که به سقف چسبید و مانند حبابی بنفش ترکید)خفه میشد تا خودش را به لیلی که از پله های خوابگاه پایین می آمد و لباس شب بسیار زیبایی بر تن داشت برساند.
لیلی موهایش را بسته بود تا گوشواره هایش نمایان باشد.
_ه..هی هی اوانز!
لیلی نگاهی به او انداخت و به سمتش آمد.
_اوه جیمز، شنیدم باز گل کاشتی
لبخندی زد که از نظر جیمز زیبا ترین لبخند دنیا بود.
_خ..خب اره! هاها..ولی امروز بین تماشاچیا..ندیدمت..
دستپاچه شده بود و دستش را درون موهایش فرو برده بود. به طور ضایعی داشت سعی میکرد در آن لحظه جذاب به نظر برسد.
لیلی خنده ی کوتاهی کرد و با همان لبخند لب زد:
خب امروز یه مشکل تقریبا کوچولو داش..
_لیلی زود باش بیا اینجا!
مری این را گفت، دست اورا کشید و حتی فرصت نداد او حرفش را تمام کند.
صدای خنده های تمسخر آمیزی از پشت سرش شنید که قطعا متعلق به سیریوس و ریموس بود.
اخم ظریفی بین ابروهایش نشست و سرش را سمت آن دو برگرداند.
_نمیخواید دست بردارید؟
ریموس طوری که ادای جیمز را دراورده باشد گفت:
لیلی،الهه ی زندگی من هر سری ردم میکنه!
هردو خندیدند و جیمز نگاه جدی اش را به آن دو انداخت.
_هی پاتر خودتو کنترل کن، من که ترجیح میدم دفعه ی بعد خودم بندازمت توی بغلش تا شاید این داستانا تموم بشه
_ممنون میشم اگه این کار رو بکنی ریموس
پیتر پتیگرو که از هر سه شان کمی کوچک تر بود و حالا آبنبات های کدو حلوایی مورد علاقه اش در دستش بود با خوشحالی به طرفشان می آمد.
_وقت نشد برات تعریف کنم پاتر ولی با یه اسلیترینی گنده دعوام شد!
_بس کن پیتر..با تو چیکار داشت؟
_خودش اومد سمتم! داشت میگفت اینبارم شانسی بردین
پیتر با لحن مسخره ای این را گفت و بعد روی مبل گرم و نرم کنار دیوار نشست.
_بعد من بهش گفتم که از بی عرضگیشه که نتونسته ببره و باهاش شرط بستم که ا...
سیریوس روی دسته ی مبل نشست و با زدن زیر آواز مسخره ای حرف پیتر را قطع کرد.
جیمز خنده ای به این وضعیت کرد و به آن طرف سالن که لیلی و بقیه ی دوستانش درحال حرف زدن و خندیدن بودند نگاهی انداخت. تقریبا خنده اش را قورت داد و انگار که محو آن دختر شده باشد لبخند ملیحی بر لبانش شکل گرفت.
آن شب برج گریفیندور تا صبح رو به خاموشی نرفت و هیچکس حاضر نمیشد به خوابگاهش برود و لحظه ای استراحت کند. البته جیمز خسته تر از آن بود که بتواند تا صبح بیدار بماند اما به خاطر غرور بسیار زیاد ناشی از شکست دادن اسلیترینی های خودخواه، این کار را کرد. و صبح روز بعد دوباره کسی نتوانست برای کلاس تاریخ جادو اورا از خواب بیدار کند.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎


پاسخ: ارتباط با ناظر فن فیکشن
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
درود به شما
خواستم بهتون اطلاع بدم که دارم فن فیکشن خودم رو مینویسم
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎


پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
غروب لندن، از آن غروب های خسته کننده و بارانی ای بود که هرسال دقیقا همان روزی که لیلی راهی خیابان «چرینگ کراس» بود،پیدایش میشد.
اواخر آگوست سال 1979 بود،سال آخر هاگوارتز.لیلی هرسال مدتی را در لیکی کلدرن میماند تا دسترسی سریع تری به کوچه ی دیاگون برای خرید هایش داشته باشد.
آن عصر بارانی و دلگیر و البته خسته کننده که لیلی نتوانسته بود در طبقه ی دوم اتوبوس که جای نشستن دنج تری نسبت به طبقه ی اول داشت بنشیند، حالا حتی تبدیل به یک کابوس سروسام آور هم شده بود.
پسر کوچکی روی پاهای مادر بی خیالش، در صندلی کناری لیلی نشسته بود. لیلی میتوانست قسم بخورد که صدای گریه هایش از صدای جیغ و داد های ماندریک(مهرگیاه) هم بلند تر بود.
دستی به روی موهایش کشید و به بخار و قطرات بلوری باران روی شیشه های سرد اتوبوس و بازتاب چهره ی خودش که به خاطر سفری که طلوع خورشید از کوک ورث به لندن داشت، خسته به نظر میرسید نگاهی انداخت.
صدای گریه ی پسر بچه ی آزار دهنده را به زور کنترل میکرد پس سری چرخاند و خواست چیزی بگوید که چشمش به ماشین اسباب بازی کوچک فلزی در دستان او افتاد. به نظر می آمد گریه هایش از سر خراب شدن یا شکستن یکی از در های ماشینش باشد.
آهی کشید و سعی کرد این موضوع را بی اهمیت جلوه دهد و فقط سرش را به شیشه بچسباند و لحظه ای چشمانش را ببندد اما صدای پسر بچه بلند تر از آن بود که اجازه ی آرامش به لیلی بدهد.
چوب دستی اش را به آرامی از جیب لباسش بیرون آورد. تمام مدت حواسش به این بود که کسی اورا نخواهد دید.
چوب دستیش را چرخاند و زیر لب گفت:
ریپارو..
در شکسته ی ماشین در عرض ثانیه ای بر سر جایش قرار گرفت، لحظه ای چراغ های بی رنگ جلویی ماشین اسباب بازی روشن شدند و برق زدند و همین باعث جلب شدن توجه پسربچه شد.
چراغ ها خاموش شدند و پسرک میتوانست این لحظه را سالیان سال در ذهن خود نگه داشته و حتی برای نوه هایش هم تعریف کند و بگوید: «قسم میخورم آن ماشین اسباب بازی که ساعت ها برایش گریه و زاری کردم کاملا سالم بود..حتی خط و خش های روی آن هم از بین رفته بود! و از هم مهم تر اینکه لحظه ای روشن شد و میخواست سریعا حرکت کند!»
و قطعا کسی حرف هایش را باور نمیکرد و همه به او خواهند گفت که این فقط یک توهم کودکانه بوده است.
در هرحال لیلی بلاخره از شر دادو فریاد های او خلاص شده بود.
سرش را به شیشه ی بخار زده چسباند، چشمانش را بست و تا لحظه ی رسیدن لبخند از لبانش محو نشد.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎


پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 خرداد 1405 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
برای لیلی اوانز ، ساعت ها ماندن در قطار نه تنها حوصله سربر نبود، بلکه آنقدر جذابیت داشت که او تا به هنگام رسیدن حتی با یک نفر هم سخن نگفت و تمام حواسش به دشت ها،درخت ها، گل ها و حتی آسمان آبی ای بود که با رسیدنشان رو به تاریکی می رفت. لیلی ردای مشکی اش را که مشابه بقیه بود به تن کرد و همراه تمامی سال اولی ها از قطار پیاده شد. آنها از جنگل رد شدند، با قایق از دریاچه گذشتند و به قلعه رسیدند.
سال اولی ها همگی تمامی جزئیات کوچکی که میدیدند را با انگشت به هم نشان میدادند و پچ پچ هایی شنیده میشد که از سر ذوق و خوشحالی بود. شاید اندکی از آنها ترسیده بودند یا بسیاری مثل لیلی آنقدر مدهوش شده بودند که از دهانشان حتی کلمه ای بیرون نمی آمد.
سقف سالن بزرگ هاگوارتز پر از ستاره و آسمانی تیره و تاریک بود.
با وارد شدن گروه بسیار زیاد سال اولی ها که جلوی آنها پروفسور مکگوناگل قرار داشت و آنها را راهنمایی میکرد، سالنی که پر از صدای همهمه ی جادوآموزان بزرگ تر بود حالا با ورود جادوآموزان جدید به سکوت سنگینی فرو رفت.
لیلی از دور کلاه قدیمی ای را دید که روی یک سکوی نه چندان بلند قرار داشت.
از نظر بقیه حتما آن کلاه کلاهی بود قدیمی،زشت و بد رنگ و شاید هم پاره پوره.
اما از نظر لیلی آن کلاه بسیار هم زیبا بود. کلاهی که چندین دقیقه بعد بر سر تک تک سال اولی ها قرار گرفت. کلاه برای خیلی هایشان در عرض یک ثانیه تصمیم گیری میکرد و آنها را به گروهشان می فرستاد. برای خیلی از آنها هم بین دوراهی گیر میکرد و حداقل یک تا دودقیقه طول میکشید.
مثلا کلاه همین که بر سر مری مک دانلد قرار گرفت بلند فریاد زد:گریفیندور! اما درمورد بارتی کراوچ اینگونه صدق نمیکرد.
نوبت به پسرکی رسید که چهره ای آشنا داشت. او آنقدر شیفته ی این دنیا شده بود که قطعا حتی کوچک ترین جزئیات را هم فراموش نکرده بود. او همان پسرک در کتاب فروشی فلوریش و بلاتز بود. به نظر می آمد او بسیار مضطرب است. وقتی روی صندلی مینشست و کلاه روی سرش قرار میگرفت لیلی به وضوح لرزش دست هایش را از فاصله ی تقریبا دور میتوانست ببیند.
کلاه کمی مکث کرد و فریاد زد: گریفیندور!
اما لیلی به جای اینکه لبخند بر لبان او ببیند متوجه شد که اضطرابش حتی از قبل هم بیشتر شده است.
نفر بعدی سوروس اسنیپ دوست بسیار صمیمی خودش بود و وقتی کلاه اورا در اسلیترین انداخت لیلی برای او دست زد. فکر میکرد شاید بهتر است اوهم به اسلیترین برود درست مثل سوروس. اما سرنوشت قطعا چیز دیگری رقم زده بود. پروفسور چند اسم دیگر از جمله : پاندورا رزیر، ریموس لوپین و جیمز پاتر را صدا زد که هرسه ی آنها به سمت میز بسیار طویل گریفیندور رفتند. نوبت او درست بعد از جیمز پاتر بود.
با صدا زده شدن اسمش روی صندلی نشست و پروفسور کلاه را بر سر او گذاشت.
چشمانش را بست و روی هم فشار داد. منتظر ماند، منتظر ماند تا کلاه فریاد آشنایش را بزند و اورا در اسلیترین بندازد و از این بابت مطمئن نبود اما کلاه حالا کلمه ی گ..از دهانش خارج شده بود.
_کلاه عزیز! لطفا صبر کن!
با تمام توانش این کلمات را به زبان آورد حتی وقتی میدانست افراد زیادی درون سالن چشمشان به اوست اما اثری از رنگ پریدگی در چهره اش مشاهده نمیشد. حتی مانند آن پسرکی که دستانش مثل بید میلرزید هم نبود.
با غروری که اصلا ساختگی نبود گفت:
_من فکر میکنم تو بسیار زیبا هستی و لیاقتت فقط این نیست که روی سر بقیه بنشینی و براشون تصمیم بگیری.
از نظر من تو میتونی خارق العاده تر باشی! نمیدونم بر چه اساسی تصمیمت رو میگیری اما لطفا من رو توی گروهی بنداز که لایقش باشم..آه کلاه عزیز از تو خواهش میکنم..اگه فکر میکنی من گریفیندوری خوب و با وقار و..مهربونی میشم..پس باشه! اما..اما اگه فقط..همینطوری این انتخاب رو کردی..
آهی کشید و بعد دوباره چشمانش را بست و منتظر جوابی از سوی کلاه ماند.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎