مرگخوار ها، خسته و کوفته به سراغ قبر سنگی بعدی رفتند. هرچقدر هم از مراسمی که بر سر تابوت قبلی درحال برگزاری بود دور میشدند صدای کشیش که درحال آه و ناله های فراوان بود قطع نمیشد. بدون توجه به اسم هایی که روی قبر نوشته شده بود شروع به کندن کردند. آنقدر کندند تا بلآخره تابوت نمایان شد.
- زود باش بازش کن وقت نداریم.
ویولا دوباره به جلو آمد و بعد از جا دادن خودش جلوی بقیه ی مرگخوار ها، محکم روی تابوت ضربه ای زد که باعث شد صدای نازکی ابراز آزردگی کند. ویولا ابرویی بالا انداخت و ضربه ی دوباره ای به روی تابوت زد که اینبار صدای کلفت تر مردانه ای بلند فریاد زد:
- کارو زندگی ندارید؟!
- هی بازش کن زود باش
ویولا در تابوت را باز کرد و با روحی روبرو شد که از روی جسمش بلند شده بود و با خشم به آنها نگاه میکرد.
- زود تر گمشید و بزارید زن من استراحت کنه!!
- این دیگه کیه؟
- پاتره
- کدوم پاتر؟..پس اون زنه کیه؟
- جیمز پاتر، اون یکیم پاتره
ویولا از خشم جیغی کشید که باعث شد بقیه دست روی گوش هایشان بگذارند و کمی از آن محوطه عقب بروند.
- خفه شید بزارید فکر کنم!!!
جیمز همچنان دست هایش را به کمرش زده بود و سرتاپایشان را وارسی میکرد. لیلی همانند جیمز از جایش بلند شد و خمیازه ی طولانی ای کشید.
- چه خبر شده عزیزم؟..
ویولا کمی به جلو خم شد تا بتواند روی سنگ قبر را بخواند.
- لیلی و جیمز پاتر.. آه الکی اینهمه کندیم؟ از کی تاحالا لرد تغییر جنسیت داده و موهاشو قرمز کرده؟!
جیمز بی توجه به همه ی آنها، سمت همسرش برگشت و چشم هایش را به نشانه ی آزردگی بیش از حد در حدقه چرخاند. دست هایش را از کمرش پایین آورد و اینبار دور کمر همسرش حلقه کرد و اورا به خودش چسباند.
مرگخوارها همگی انگار که درحال دیدن فیلم سینمایی عاشقانه ای، در سینما پاپ کورن میخوردند چون چند لحظه اربابشان را فراموش کرده بودند و به نازو عشوه های لیلی برای همسرش و در مقابل ناز کشیدن های جیمز نگاه میکردند.
- آه عزیزدلم بازم که موهات بهم ریخته شده
- طوری نیست تو میتونی برام مرتبشون کنی
ویولا آهی کشید و از سرجایش بلند شد و با جمع کردن بقیه ی مرگخوار ها که انگار در خلا فرو رفته بودند، راهی تابوت بعدی شد و آن دو را که دیگر حتی صدای دیگران را هم نمیشنیدند به حال خود رها کرد.