جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کِی؟
اون موقعی که گریندلوالد به دامبلدور گفت
"?who would love you NOW"
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: طرح نقد پست‌های دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1405 16:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود سلوینیا؛ امیدوارم حالت خوب باشه. ممنون که درخواست نقد دادی و چراغ اینجارو روشن نگه داشتی. من هم پستت رو کامل نقد میکنم و امیدوارم برات مفید باشه و از اونجایی که قراره کامل نقدش کنیم از همین حالا برای طولانی بودن این پست معذرت میخوام.



اولین مشکل و شاید مهم ترین چیزی که بهتره بررسیش کنیم، پاراگراف بندی و ظاهر سازی پست هاته سلوینیا. اولین بار سه چهار ماه پیش که وارد سایت شدم برعکس تو، همه ی جملاتم رو توی یک پاراگراف مینوشتم و وقتی درخواست نقد کردم متوجهش شدم. بعد ها که پست هام رو با قبلیا مقایسه کردم، متوجه تفاوت زیادشون شدم. پس فکر میکنم بهتر باشه از همینجا شروعش کنیم.

بخش ابتدایی پست تو تقریبا میشه گفت ظاهر سازی درستی داره اما وقتی به انتها میرسه، کم کم همه ی جملات از هم جدا میشن، پخش میشن و خواننده دچار آشفتگی میشه. وقتی بریم جلو تر کامل تر بهت توضیح میدم که باید چیکار کنی.

نقل قول:
درست همون لحظه، صدای انفجار مهیبی از توی مغازه بلند شد و کل کوچه برای یه لحظه ساکت شد.

از پشت شیشه یه نور بنفش زد بیرون و کمد نصفه‌سوخته شروع کرد به لرزیدن.

ـ تق... تق... تَق... بــــــــوم!

همه با وحشت برگشتن سمت مغازه

درست در همینجا، ما متوجه بهم ریختگی متن میشیم. پس بهتره چطوری بنویسیمش؟ اینطوری:
«درست در همون لحظه، صدای انفجار مهیبی از مغازه بلند شد و کل جمعیت داخل کوچه رو ساکت کرد. ناگهان، از پشت شیشه نور بنفشی به بیرون تابید و کمد نیمه‌سوخته شروع به لرزیدن کرد.»

متوجه تغییر شدی؟ جدا از اینکه توضیح کامل تری بهش اضافه کردم، تمام متنم رو وارد یک پاراگراف کردم و اینطوری منسجم نشونشون دادم. چرا اینکار رو میکنیم؟ خب به نظر من ظاهرسازی و پاراگراف بندی از اصول اولیه برای یک نویسنده به حساب میاد و رعایت کردنش، حس خوبی به خواننده موقع خوندن میده.
نقل قول:
ـ تق... تق... تَق... بــــــــوم!

همه با وحشت برگشتن سمت مغازه.


در این قسمت هم، از نظر من بهتره «تق... تق... بوم!» رو داخل پاراگراف قرار بدی و ادامه ی آخرین جمله ی پاراگراف قبل بنویسی، نه به صورت یک دیالوگ. اینطوری ظاهرش کمی بهتر میشه. و نکته ی بعدی اینکه، از شکلک ها فقط در انتهای یک دیالوگ استفاده میکنیم. پس شکلک انتهای قسمت «همه با وحشت به سمت مغازه برگشتن» رو باید حذف کنی. میتونستی بعد این قسمت دیالوگی از سمت یکی از حاضران بنویسی و شکلک « » رو انتهای اون قرار بدی.
نقل قول:
درِ قفل‌شده خودش باز شد و کمد، در حالی که یه پایه‌ش آتیش گرفته بود، آروم‌آروم از مغازه اومد بیرون و شروع کرد وسط کوچه راه رفتن انگار نه انگار پنج دقیقه پیش منفجر شده!

این پاراگراف خوب و کامله. غوغایی که توی کوچه برپا بود رو نشون دادی! اما بهتر میشد اگه یه کوچولو روش وقت میزاشتی. توضیحات اضافه، همیشه حوصله سر بر نیستن. در خیلی از جاها بهتره کلمات و جملات رو بیشتر کنیم و به خواننده توضیح بدیم که چرا اینطوری شد. یا، چیشد که اینطوری شد. برای مثال:

« دری که مدتی پیش، فروشنده اون رو قفل کرده بود باز شد، و کمدی که بعد از انفجار انگار مصدوم شده بود و یکی از پایه هاش آتیش گرفته بود، آروم آروم از مغازه بیرون اومد. بعد شروع به راه رفتن کرد و طوری خودش رو زد به اون راه انگار نه انگار همین پنج دقیقه ی پیش منفجر شده بوده و همین حالاشم داره میسوزه.»

اینطوری ما خیلی ساده توضیحاتمون رو اضافه کردیم و به کسی که داره داستانمون رو میخونه فهموندیم که چرا پایه ی کمد آتیش گرفته بود و یا چرا در قفل بوده.

نقل قول:
اسنیپ لیلی رو گرفت بغلش و در حالی که با سرعت می‌دوید گفت:
ـ همه برن کنار! این کمد هنوز کارش تموم نشده!

لیلی که از بغلش آویزون بود، داد زد:
ـ اول منو بذار زمین، بعد دنیا رو نجات بده!

هنوز اسنیپ جواب نداده بود که کمد یه عطسه‌ی محکم کرد:

ـ هــــــــاپچوو!


بخش اول اینجا کاملا درسته. توی متن اول راجب اسنیپ توضیح دادی پس یه اینتر و دیالوگش رو پایینش نوشتی. درمورد لیلی هم همینطور اما در قسمت آخر، داری راجب اسنیپ توضیح میدی یا کمد؟ درسته کمد!
پس بهتره به جای دوتا «اینتر» فقط یک اینتر بزنیم و دیالوگ کمد رو زیرش بنویسیم. اینطوری:
« اسنیپ هنوز جوابی نداده بود، که کمد عطسه ی محکمی کرد.
- هاپچوو! »

و درمورد دو نقطه‌ها ( : ) بهتره که زیاد ازشون استفاده نکنی. همینکه توضیحت رو بنویسی و بعد پایینش دیالوگ رو اضافه کنی کافیه. در بعضی جاها حتی میتونی «گفت» هارو هم حذف کنی.
« اسنیپ لیلی رو زد زیر بغلش و با سرعت شروع به دویدن کرد.
- همه برن کنار! این کمد هنوز کارش تموم نشده! »

نقل قول:
و با یه (پوف!) چند نفر رو پرت کرد وسط کوچه؛ یه دامبلدور بیست‌ساله، یه جادوگر با لباس کوئیدیچ که هنوز دسته‌ی جاروش توی دستش بود و یه مرد که دماغش تقریباً به اندازه‌ی قوری چای بود!

ولدمورت با دیدن دماغه خشکش زد.

اینجا خیلی خوبه. یه سری شخصیت جدید اضافه کردی. اما توجه داشته باش که «پوف» رو نباید داخل پرانتز بزاری. از پرانتز وقتی استفاده میشه که تو میخوای توضیحاتت رو خارج از داستان ببری و یا به خواننده یه توضیح کوتاه راجب اتفاقی که داره میوفته بدی. و بهتره قسمت دوم یعنی ولدمورتی که از پاراگراف جدا کردی رو هم بچسبونی به ادامه ی متنت.
نقل قول:
دامبلدور پیر که تازه فهمیده بود اوضاع خیلی بدتر از این حرفاست، به کمد خیره شد.

روی درِ کمد، نوشته‌ای ظاهر شد:

مشتری گرامی، به دلیل نقص فنی، سفارش شما ممکنه شامل نسخه‌ی اصلی، نسخه‌ی جوان، نسخه‌ی اشتباهی یا یکی از بستگان نزدیک باشه.

خب، اینجا هم همون بحث منسجم کردن به راهه!
« دامبلدور پیر، که تازه فهمیده بود اوضاع خیلی بد تر از این حرفاست، به کمد خیره شد. ناگهان، روی در کمد نوشته ای ظاهر شد که این وضعیت عجیب را شرح میداد.
«مشترک گرامی، به دلیل نقص فنی، سفارش شما ممکن است شامل یک نسخه ی اصلی، یک نسخه ی جوان، یک نسخه ی اشتباهی یا حتی یکی از بستگان نزدیک باشد!»

نقل قول:
اسنیپ آروم گفت:
ـ من فقط یه لیلی خواسته بودم...

همون لحظه کمد دوباره لرزید.

از داخلش صدایی اومد:

ـ جیمز... جیمز پاتر...

اسنیپ رنگش پرید.

ـ نه...

در نیمه شکسته کمد باز شد و جیمز پاتر بیرون اومد؛ یه تابلوی بزرگ هم دستش بود:

نسخه‌ی سفارشی مخصوص اسنیپ ـ جنس فروخته‌شده پس گرفته نمی‌شه!

اسنیپ فقط به تابلو نگاه کرد.

بعد به جیمز.

بعد دوباره به تابلو.

ـ من چرا حس می‌کنم این مغازه آخرش منو بدبخت می‌کنه؟

جیمز مرموزانه لبخندی زد ..

قسمت آخر چون پاراگراف های جدا و مرتب نداره، نوشته ی تورو بهم ریخته نشون داده. پس به جای اینکه اول یک دیالوگ بنویسی پایینش جمله ی کوتاه، دوباره یک دیالوگ و دوباره پایینش یک جمله ی کوتاه، بهتره اول همه ی جمله هات کنار هم و داخل یک پاراگراف قرار بدی، بعدش دیالوگ و اگه نیاز شد جملات دیگه ای در وصف اون دیالوگ در پایین اضافه کنی.

اما اگه بخوایم خارج از اشکالات نگارشی به پستت نگاه کنیم، سوژه های فرعی خوبی داره و من عاشق بخش پایانی پستت شدم! همینجایی که میگفت:
نقل قول:
نسخه‌ی سفارشی مخصوص اسنیپ ـ جنس فروخته‌شده پس گرفته نمی‌شه!

دقیقا ترسی که اسنیپ از همون ابتدای سوژه که داشت یک لیلی سفارش میداد که عاشق جیمز پاتر نباشه، تا همین حالا رو بهش تحمیل میکرد و اتفاقا باعث شد راه برای بقیه باز بشه تا بیان سوژه رو ادامه بدن!

این نقد بیشتر راجب اشکالات نگارشی بود چون توجه من کامل رفت روی اونها پس معذرت میخوام اگه به کلیات توجه نکردم. اما امیدوارم برات مفید و خوب بوده باشه. بازم به کوچه ی ما سر بزن سلوینیا!
@سلوینیا

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/6/12 20:19:07
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: طرح نقد پست‌های دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1405 15:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود دیانا! حالت چطوره؟

اول ازت تشکر میکنم که سوژه ی من رو توی کوچه ی ناکترن دنبال کردی. و اینکه اولین نقدم رو بهم سپردی. امیدوارم این نقد، به عنوان اولین نقد من خوب و مفید باشه و چیزایی که تا الان یاد گرفتم رو خوب بهت منتقل کنم.
خیلی خب شروع کنیم؟



به طور کلی پستت ایرادی نداشت. سوژه ی قبلی رو خیلی خیلی خوب ادامه داده بودی.
نقل قول:
جمعیت هنوز در حال غرغر و جیغ‌وداد بود که فروشنده، با آن لبخند مصنوعی‌اش، سعی کرد رو به جمعیت بایستد و اوضاع را جمع کند.


در مورد پاراگراف اول، از نظر من همیشه سعی کن توضیحات بیشتری بدی. پس پاراگراف اولت رو کمی بلند تر بنویس. مثلا اینجا با یکمی توضیحات اضافه برای زیبا تر کردن، پستت اینطوری میشد:
«جمعیت نالان و ناراضی، همچنان درحال غرغر و جیغ و داد بودند. فروشنده که تمام مدت در مغازه اش پنهان شده بود تا با معترضان روبرو نشود، بلآخره ترسش را کنار گذاشت و از مغازه اش خارج شد. او حالا با لبخندی مصنوعی طوری روبروی جمعیت قرار گرفته بود، که انگار صداهایی که به گوشش میرسید، صدای توهین و دادو فریاد نبود. بلکه صدای طرفدارانی بود که فرد مشهوری را تشویق میکردند. او با همین تفکرات شروع کرد به جمع کردن اوضاع بهم ریخته.»

هیچ اجباری نیست که توضیحات اضافه بنویسی و از نظر من کاملا سلیقه ایه. اما برای نشون دادن قلمت گاهی وقت ها خوبه که یک موضوع کوچیک مثل همین رو، کمی کش بدی تا زیبا تر به نظر برسه.

نقل قول:
- خب... خب دوستان! همونطور که می‌بینید، کمد فعلا یکم... استراحت لازم داره. ولی نگران نباشید، تضمین ۷۲ ساعته هنوز پابرجاست!

توی دیالوگ هات کاملا مشخصه که کوچیک ترین اتفاق هایی که در پست قبل افتاده بود رو ادامه دادی و ساده از کنارشون نگذشتی! همه ی دیالوگ هات به موقع و به جا بودن و حتی شکلک هایی که استفاده کردی هم مناسب بودن. از نظر من مهارتت توی دیالوگ نوشتن خیلی خوبه آفرین بهت!

نقل قول:
- ولی لیلی، تو قرار بود ایندفعه عاشق من باشی نه عاشق جیمز!
- عاشق چیت بشم بچه خوشگل..مزلف؟ با اون خوانواده دره‌پیتت و اون بابای ماگلت...
- صددفعه گفتم اسم پدر من را...به زبان نیار احمق! من عاشق تو بودم که تورا از تو کمد سفارش دادم، زبان نفهم وگرنه این موهای قرمز تو به چه درد من میخورد
- من این حرفا حالیم نیست زودباش بگو جیمز من کجاست!


لازمه بگم عاشق این تیکه شدم؟ به نظرم همین یه تیکه حتی کافی بود تا طنز پستت رو سرپا نگه داره! استفاده کردن از بعضی دیالوگ های معروف که یک مدتی ترند فضاهای جینترنتی ماگلی بودن ایده ی خوبیه!

اما چند تا نکته مثل سه نقطه (...) رو حتما دقت کن که سه تا نقطه باشن. و بعد از هر علامت نگارشی فاصله بده و ادامه ی جملت رو بنویس. و نکته ی دیگه اینکه حتما سعی کن طرز و لحن حرف زدن شخصیت هارو در همه جا یکسان نگه داری. مثلا اگه دیالوگت از اول محاوره ای بوده، سعی کن یکهو کتابیش نکنی و برعکس. اینجا به نظرم خوندنش اینطوری روان تر میشد:
« صد دفعه گفتم اسم پدر من رو... به زبون نیار.»
و
«من عاشق تو بودم که تو رو از تو کمد سفارش دادم زبون نفهم»

اینطوری خواننده میتونه روان تر بخونتش و خیلی بیشتر خوشش بیاد!
نقل قول:
در همین لحظه، ولدمورت که برادر دماغ‌دارش اورا با کله روی زمین پرت کرده بود، بالاخره بلند شد و ردایش را تکاند و با عصبانیت به سمت برادرش برگشت.

بهتره از دیالوگ ها که دیگه مشکلی نداشتن بگذریم. اینجا به نظر من خیلی خوبه. اما خوب تر میشد اگه یک سری چیز ها کم میشدن. در خط آخر ما دوتا «و » داریم. اما بهتره یکیشون رو حذف کنیم و به جاش ویرگول یا چند تا کلمه اضافه کنیم. برای مثال:
« که برادر دماغ‌دارش‌، اورا با کله به روی زمین پرت کرده بود، بلاخره برخاست، ردای خاکی اش را تکاند و با عصبانیت به سمتش بازگشت. »

بعضی وقت ها برای جلوگیری از تکراری شدن یک کلمه یا یک فعل، ما میتونیم یکی یا دوتا از اون هارو حذف کنیم. بعضی کلمات توانایی این رو دارن که فعل یکسانی رو با کلمه یا جمله ی قبلی بگیرن. پس حذف کردن یکیشون هیچ ضرری به داستان ما نمیزنه. همچنین کلمات اضافه رو هم میشه با ویرگول حذف کرد یا گاهی اوقات برای زیبایی، چند کلمه بیشتر مینویسیم که معنی همون کلمه ی حذف شده رو بده.
برای مثال:
« او لباس هایش را پوشید و سپس کفش هایش را هم پوشید» میتونه تغییر کنه به «او لباس هایش و سپس کفش هایش را پوشید.»

نقل قول:
مرگ‌خواران حالا کاملاً گیج شده بودند.
نمیدانستند لرد دماغ‌دار را تشویق کنند یا لرد بی‌دماغ، پس شروع کردند به همهمه و دعوا با یکدیگر، و کوچه‌ی ناکترن که تا دیروز آرام‌ترین جای دنیای جادوگری بود، حالا شبیه یک بازار مکاره‌ی پر سروصدا شده بود.


در اینجا هم چند نکته وجود داره. سعی کن جمله ی اولی که نوشتی رو با یک اینتر از بقیه ی جملات جدا نکنی. همشون رو تمیز در یک پاراگراف قرار بده. برخلاف نکته ی قبلی که بهت گفته بودم، در بعضی جاها هم آوردن دوتا کلمه ی یکسان میتونه جمله رو زیبا تر کنه! پس بزار این رو باز نویسی کنیم.

« مرگخواران حالا کاملا گیج شده بودند. آنها نمیدانستند باید لرد دماغ‌دار را تشویق کنند یا لرد بی‌دماغ را. پس به دعوا پرداختند و کوچه ی ناکترن را که تا دیروز، آرام ترین جا در دنیای جادوگری بود، به یک بازار مکاره ی پر سروصدا تبدیل کردند.»

در جمله ی دوم مثل مثالی که قبلا زدم، میتونستیم دوتا فعل کنند داشته باشیم. اما تو خودت یکیش رو حذف کرده بودی و کاملا هم درست بود! اما آوردن یک «را» ی دیگه، کمی خشکی اون رو کم میکرد.


سعی کردم تمام نکاتی که به بهتر کردن نوشته هات کمک میکنه و در این پست وجود داشت رو بهت بگم. اگه در بعضی جاها توضیحاتم زیاد بود به این معنی نیست که اون بخش از داستان تو عیب و ایراد داشته فقط یک سری نکات در راستای اشتباه کوچیک تو بوده برای اینکه بتونی بعدها ازشون استفاده کنی.
نقل قول:
و درست همان لحظه، صدای شیپور وزارت سحر و جادو در کوچه پیچید...

انتهای پستت هم هیچ ایرادی نداشت. یک سوژه ی فرعی وارد داستان کردی. بدون اینکه اون سوژه رو شرح بدی. اینطوری راه رو برای بقیه باز کردی تا ایده هاشون رو توی پستشون خالی کنن.

امیدوارم این نقد برات مفید بوده باشه و منتظر درخواست های بعدیت هستم. موفق باشی دیانا!

@دیانا کارتر

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1405 19:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود به پروفسور هلمز عزیز!
پستی که من عمیقا ازش چیز یاد گرفتم نه پست خودمه و نه پست جادوآموز های عادی این کلاس! غیرعادی ترین جادو آموز این کلاس کسی نیست جززز بابا مرلینی! بابا مرلین، پدر پدران، بزرگ بزرگان، و مرلین مرلینان یک بار گفت: «تو پتانسیل فرزند مورد علاقه ی مرلین شدن رو داری لیلی! » و من همیشه از ایشان می آموزم تا نسل های بعد تر رو بهتر تربیت کنم.

درپست بابا مرلینی که مربوط به غیبت خودش در دوران پیشا تاریخیه، من سه نکته ی بسیار زیبا آموختم.

اولین نکته و طلایی ترین نکته:
بابا مرلینی گفت:
نقل قول:
تکلیف بنده قرار بود که از حقیقت‌ها و واقعه‌های درست و دقیق تاریخی غیبت بنده با سندیت منبعی معتبر به نام مرلین (خود خودم کله‌گنده‌م) تشکیل بشه، ولی بنده هم تصمیم گرفتم به جای گفتن واقعیت، تاریخ رو تحریف کنم چون تاریخ به دست فاتحان نوشته میشه و بنده علاقه‌ای به گفتن واقعیت‌های اون سالهای کبیر و عزیز به دور از جامعه جادوگرانی رو ندارم.


اما نکته اینجاست، چرا بابا مرلینی میگه داره تاریخ رو تحریف میکنه؟ جواب سادست. این یک تکنیک قدیمیه که مرلین از دوران دایناسور ها از یک دایناسور بسیار بزرگ به اسم آفوگاتو (اونموقع رایج ترین اسم بین دایناسور ها بوده) یاد گرفته. در این تکنیک بابا مرلینی میگه داره تاریخ رو تحریف میکنه تا دشمنان و بدخواهانش نتونن از حقایق واقعی تاریخی سواستفاده کنن! اما درواقع بابا مرلین، واقعیت رو گفته. اگه این واقعیت نیست، پس چرا انقدر دقیقه؟ چطور تونسته اینهمه داستان سرهم کنه تا فقط تاریخ و گذشته ی خودش رو تحریف کنه؟


نکته ی شماره ی دو:

نقل قول:
همین شد که مرلین راه رفت و راه رفت و راه رفت که رسید به کویری و پسری از یک سیاره دیگه با موهای زرد قناری و پتویی قرمز دور گردنش دید. مرلین که پتو رو دید و زیر اون آفتاب طاقت‌فرسا با یه لیوان چایی نبات لب‌سوز و لب‌دوز سردش شده بود، از پسرک خواست که بهش قرضش بده تا خودشو گرم کنه، ولی پسرک که تحت تاثیر اکسیژن زمین قرار گرفته بود تصمیم گرفت برای مرلین داستان اومدنش به زمین رو تعریف کنه، اما چرا فکر کردید مرلین اعصاب اینکارهارو داشت؟ مرلین پسرک رو گرفت و با یک حرکت پرتش کرد به سیاره خودش.


همه ممکنه با خوندن این پاراگراف بگن:
- استفاده از خشونت از سوی مرلین بزرگ؟

اما چیزی که هیچوقت کسی بهش اشاره نمیکنه، اینه که مرلین بزرگ اینجا درحال ترویج فرهنگ « شب ها زود به خانه‌تان بازگردید والدین نگران هستند» هست. مرلین بزرگ با شوت کردن پسر به سیاره ی خودش، به ما یاد داد که اگه بچه ای رو دور از خونش دیدیم، به اون کمک کنیم به خونش برگرده. شاید مادر نگرانی داشته باشه که چشم انتظار فرزندش که فرار کرده به یه سیاره ی غریب، اشک میریزه و خون گریه میکنه.

نکته ی شماره ی سه و آخرین نکته:

نقل قول:
طولی نکشید که مرلین یک روز از شدت سرگیجه‌ رفت لب حوضچه آب بخوره، افتاد تو حوضچه. وقتی درش آوردن اون مرلین دیگه مرلین قدیم نبود و از بدبختی‌هایی که حوضچه از این یکی و اون یکی کشیده بود، بلاخره پیر شده بود و ریش و پشم درآورده بود. برای همین تصمیم گرفت برگرده و تو کلبه‌ی جنگلی خودش پیش همشهریای غربیش زندگی کنه و جامعه جادوگری رو با ریش جادویی خودش جادویی‌تر کنه.


در این پاراگراف شما چی میبینین؟ حوضچه مجازه یا استعاره؟ شایدم کنایست! درواقع مرلین اشاره میکنه به سختی های دنیوی. اینکه اتفاقاتی براش افتاده که نمیتونه اونهارو توضیح بده پس حوضچه کنایه از اتفاقاتیه که برای مرلین در سال های بعد افتاده و انقدر سخت بوده که تا به خودش اومده، دیده پیر شده.

حالا من سه تا چیز از گذشته ی مرلین یاد گرفتم!
1- تکنیک دایناسوری آفوگاتو
2- اینکه وقتی بچه ای از خونش دوره کمک کنیم هرچه سریع تر برگرده.
3- ادبیات!
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
کتابفروشی فلوریش و بلاتز
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1405 14:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به کتابفروشی فلوریش و بلاتز خوش اومدید!


در اینجا شما آزادید هر نوع کتابی رو با ژانر مورد علاقتون تهیه کنید! اما باید خیلی خیلی مراقب باشید، درون همه ی کتاب های اینجا رازی نهفتست که فقط با خوندن اون کتاب بهش پی میبرید!
اما ما که نمیخوایم شمارو توی دردسر بندازیم، مجبوریم راز کتابامونو بهتون بگیم. پس گوشاتونو تیز کنین چون قراره آروم حرف بزنم تا کسی به جز شما نشنوه!

- ا... اوه! همین الان یه خاطره یادم اومد! تاحالا کتاب آخرین تک‌شاخ رو خوندین؟ خب باید بهتون بگم که یادم اومد تقریبا 5 سال پیش، با شخصیت اصلی این کتاب که یک شوالیه ی بسیار باوقار و جنتلمنه، توی جنگل تک‌شاخ ها قدم میزدم. اینو به جیمز نگین ولی همون موقع بود که زانو زد و با یک حلقه ی الماس ازم خواستگاری کرد!

اوه تقریبا انقدر محو این خاطره شده بودم که یادم رفت راز کتاب هامون رو بهتون بگم.
سوژه ی این تاپیک:

نقل قول:

کتابخونه ی فلوریش و بلاتز، یک تاپیک رول تک پستیه. پست های شما حول محور شخصیت شما و ویژگی هاش و کتاب های مورد علاقش میچرخه. شخصیت شما وقتی وارد کتابخونه میشه، کتابی رو میخره که از همه بیشتر جذبش شده. اون رو به خونه میبره، بازش میکنه و محو شخصیت اصلی داستان میشه.

شخصیت اصلی داستان میتونه هرچیزی باشه! یک پروانه، سنجاقک؟ حتی یک شوالیه یا یک پرنسس که در قصرش اسیره. کاراکتر شما، بعد از خوندن این کتاب، خیلی ناگهانی به یاد میاره که با شخصیت اصلی کتاب چندین خاطره ی مشترک داره!

این خاطره ها میتونه مربوط به روز قبل باشه، هفته ی قبل یا حتی سالیانی بسیار دور وقتی کاراکترتون جوون بوده! اما به یاد داشته باشید که این خاطره ها فقط به خاطر خوندن کتاب به وجود اومدن و هیچوقت اتفاق نیوفتادن.

کاراکتر شما تصمیم میگیره خاطراتش رو با پیازداغ اضافه و کلی افتخار، برای دیگران تعریف کنه. توی این خاطرات، مثل خاطره ای که لیلی براتون تعریف کرد، شخصیت شما میتونه باهاش ازدواج کرده باشه، جدا شده باشه یا حتی یادش بیاد ازش بچه داره! هر خلاقیتی که دوست دارید رو به کار ببرید.


قوانین کتابفروشی:
حتما در بالای پستتون اسم کتابی که خریدید رو بنویسید(ترجیحا کتابی که انتخاب میکنین وجود خارجی نداشته باشه و اسمش رو خودتون بسازین)

حتما یک شنونده داشته باشید تا خاطرتون رو براش تعریف کنید! بعدش میتونین فلش بک بزنین و به درون اون خاطره ی غیر واقعی برین.

و در آخر در موقع خرید کتاب، سکوت رو رعایت کنید! درسته اینجا کتابخونه نیست اما شخصیت های درون کتابها ممکنه خواب باشن.


منتظر شنیدن خاطره های زیبای شما هستیم.
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/6/7 14:46:53
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/6/7 14:48:27
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: طرح نقد پست‌های دیاگون
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1405 20:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود به کسبه و اهالی محترم کوچه ی دیاگون.


تاپیک «طرح نقد پست های دیاگون» دوباره باز شده و از این پس، آماده ی نقد تمامی پست های زیبای شماست.

درصورت نیاز، لینک پستتون رو در تاپیک قرار بدید تا مورد نقد قرار بگیره.

ممنون از توجه شما عزیزان.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: مغازه‌ی ویزلی‌ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1405 15:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پایان سوژه


دامبلدور، لیلی لونا، ولدمورت، دملزا، سیریوس و تام ریدل که حالا حالش به لطف دملزا، کاملا خوب شده بود، راه خود را درون آن تونل تنگ و تاریک ادامه دادند. در اواسط راه بود که متوجه شدند لیلی لونا، درحال محو شدن است. همگی ایستادند و لیلی لونا را که قطع و وصلی داشت نگاه کردند.

- چرا همچین میشه؟
- اخه شناسش بسته...

کسی که این حرف را زد، تام ریدل بود که او هم شناسه اش بسته شده بود و نیست و نابود شده بود. اما نویسنده در عجب بود که چگونه این مرد، همچنان سالم راست‌راست راه میرود که ناگهان، تام ریدل نیز، به بیماری قطع و وصلی دچار شد.

لیلی لونا و تام ریدل، هردو میخواستند حرف بزنند اما قطع و وصلیشان آنقدر شدید شده بود که این لحظات پایانی عمر، نتوانستند حرف آخرشان را کامل بزنند و در نهایت، کاملا خاموش شدند. دامبلدور، سیریوس، دملزا و ولدمورت و حتی همان شیری که همانند بچه گربه خرخر میکرد، با چشمانی گرد شده، متعجب به جای خالی آن دو خیره شده بودند.

- پس بگو چرا تام بدبخت توی نوشته ی قبلی نیم ساعت هنگ کرده بود!
- آه دملزا بابا جان! خداروشکر که هنوز تورو داریم!

سیریوس میتوانست قسم بخورد که دامبلدور هنوز کلمه ی آخر یعنی «داریم» را کامل به زبان نیاورده بود که دملزا نیز دچار قطع و وصلی شد. اما چرا؟ او که شناسه اش بسته نشده بود!

- این توطئه ی همان ماگل های پست فطرت است!
- ب... ا... م...

دملزا نیز، متاسفانه نتوانست کلمات آخرش را کامل بر زبان بیاورد و خاموش شد. هیچکدامشان نمیدانستند چرا این اتفاق میوفتد و نفر بعدی کدامشان است. اما نا امیدانه به راه افتادند.

شیر جلوی آنها حرکت میکرد، ولدمورت که خود را بر دیگران برتر میدانست اما چون جا تنگ بود نتوانسته بود جای شیر را بگیرد، پشت شیر حرکت میکرد. از صدای تانک ها و تیر اندازی هایی که ماگلان به راه انداخته بودند، میشد فهمید به اواخر تونل رسیده اند. اما بیرون رفتن از این تونل، کار عاقلانه ای نبود. زیرا به احتمال ۹۰ درصد، تانک های ماگلی پشت در منتظر ایستاده بودند.

ولدمورت نا امیدانه بر تخته سنگی نشست و فاز غم گرفت. سیریوس نیز به دیوار تونل تکیه داد. حتی دامبلدور حالا فکر میکرد این آخر راهشان است. پس فاز نصیحت برداشت.
- ببینید پسرای خوب! توبه کنید! مخصوصا تو ولدی جانِ بابا.
- دهانت را ببند تا لبانت را به هم ندوختم دامبل!
- این آخر عمری باید توشه برای آخرتت جمع کنی.
- راست میگه ولدی، تا حالا که یه کار خیرم نکردی، الان بکن شاید رفتی بهشت.

ولدمورت کمی فکر کرد. سرش را کج کرد و کله ی کچلش را خاراند.
- خب... بد به نظر نمی آید.

واقعا بد به نظر نمی‌آمد ولدمورت، که تمام عمرش را صرف کسب قدرت کرده بود، لحظات آخر عمرش را کمی توبه کند.
- باید چه کار کنیم؟
- باید دعا کنی ولدی جون.
- جیزس!

ولدمورت مانند مومنان ماگلی، دست هایش را رو به بالا گرفت و کمی دعا خواند. ریش های دامبلدور از دیدن چنین صحنه ای فر خورد. هیچکس فکر نمیکرد ولدمورت بلد باشد دعا بخواند.

اما طولی نکشید، سیریوس که کنار دامبلدور ایستاده بود، دچار قطعو وصلی شد. تصویر سیریوس هی می آمد، و هی ناپدید میشد. درست همانند دملزا، لیلی و تام ریدل. اشک های دامبلدور و حتی ولدمورت سرازیر شد. سیریوس داشت آنهارا تنها میگذاشت. معلوم نبود آنها به دست ماگل ها به قتل میرسند یا اینگونه دنیای فانی را ترک خواهند کرد.

وقتی سیریوس هم خاموش شد و وجودش زیر سوال رفت، درِ انتهای تونل، کوبیده شد. آنقدر محکم کوبیده میشد که آن دو، دست به دعا شدند تا قبل از اینکه مورد تهاجم ماگل ها قرار بگیرند، مانند سیریوس قطعو وصلی شوند.

هرکس که آنطرف در بود، در تلاش بود تا سریع تر وارد شود. صدا لحظه ای قطع شد و دامبلدور عرق سردش را از روی پیشانیش پاک کرد. اما ناگهان، در آنچنان به شدت کوبیده شد که شکست و باز شد.

در آن طرف در، کسی نبود جز، لیلی اوانز! لیلی به سرعت جلو آمد. او فکر نمیکرد ولدمورت را نیز باید نجات دهد.

- پروفسور باید سریع اینجارو ترک کنیم!
- آه دخترم! همیشه میدونستم میای.

لیلی دست دامبلدور را گرفت و خواست اورا با خود از آنجا خارج کند که ولدمورت، با نگاه مظلومانه اش، مانع او شد. در نهایت، لیلی، ولدمورت، دامبلدور و شیری که خر خر میکرد، به مقصد خانه ی لیلی آن تونل را ترک کردند. وقتی وارد خانه اش شدند، سیریوس و دملزا را دیدند که می‌رقصند و آواز میخوانند‌.

قصه ی ما به سر رسید، ماگل به خواستش نرسید.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1405 15:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه ی جدید.


در آن روز آفتابی و زیبا، وقتی پایت را از مرز بین دیاگون و ناکترن، به درون کوچه ی ناکترن میگذاشتی، هوا آنچنان ابری میشد که انگار پا به دنیای دیگری گذاشته ای. اما تنها تفاوت امروز، با دیگر روز های کوچه ی ناکترن این بود که هرچه از مغازه های بیشتری میگذشتی و پایت به اواسط این کوچه ی طولانی و تاریک میرسید، جمعیت جادوگران حاضر در آنجا بیشتر میشد. درحالی که همین دیروز، کوچه ی ناکترن آنقدر ساکت و عجیب بود که انگار خاکستر مرده در آن پاشیده بودند.

همانطور که متوجه شدید، اواسط کوچه ی ناکترن، مقدار جمعیت بسیار بسیار با اوایلش فرق میکرد. هرچه جلوتر میرفتی، حتی بیشتر هم میشد. از کنار مغازه ی بورگین و برکز که رد میشدی، به مغازه ی تازه تاسیسی میرسیدی که منشا تمام این جمعیت بود. جادوگرانی که تماما با اهالی ناکترن فرق میکردند. از لباس هایشان گرفته بود تا حالت صورتشان که همگی شاداب به نظر میرسیدند.

بر سردر مغازه نوشته شده بود: دکان فروش «چیز هایی که هرگز نداشتی» . و بر تابلوی چوبی کنار مغازه نیز توضیحاتی اضافه تر نوشته بودند.
نقل قول:

آیا تابه‌حال دلتان خواسته است که یک خواهر یا برادر بزرگ تر داشته باشید؟
در اینجا ما به شما 24 ساعت الی 72 ساعت هر چیزی که میخواهید را قرض میدهیم. اگر خوشتان آمد، دکان ما پذیرای گالیون های طلایی شما میباشد تا خواسته ی قلبی شمارا همیشگی کند.

در اینجا یک قدم بزرگ بردارید و به خواسته هایتان نزدیک تر شوید.



صف آنقدر طولانی بود که در آن دامبلدور یا حتی اسنیپ را میدیدید که مشتاق و منتظر برای نوبتشان ایستاده اند. وقتی ولدمورت با یک مرد قد بلند که شباهتی بی حد و اندازه با خودش داشت اما تنها تفاوتش موهای سیاه بلندش و بینی بسیار سالم و خوش فرمش بود، از مغازه خارج شد، دامبلدور ابروهایش را بالا انداخت. اسنیپ از تعجب شاخ دراورد و مرگخواران یکصدا نامش را به صدا دراوردند.
- زنده باد لرد تاریکی و برادرش!
- چرا برای خودش یه دماغ نخریده؟
- اسم مغازه رو بخون، نوشته چیزایی که هرگز نداشتی! لرد قبلا دماغ داشته!

وقتی ولدمورت و برادر نو و تازه از کارخانه درآمده اش آنجارا با سرزندگی و افتخار ترک میکردند، اسنیپ و دامبلدور دو نفری وارد مغازه شدند. مغازه هیچ چیز جز یک میز کهنه و یک کمد خالی نداشت. فروشنده لبخندی زد و اول از اسنیپ دعوت کرد تا خواسته اش را به او بگوید. اسنیپ با وقار تمام جلو آمد و گلویش را صاف کرد.
- اهم اهم، یدونه لیلی اوانز نو و کاملا سالم میخواستم که عاشق جیمز پاتر نباشه.

فروشنده چیزی گفت و کمدی که روبرویش قرار داشت، شروع به کار کرد. بعد از گذشت چند دقیقه، لیلی اوانزی که طبق گفته ی اسنیپ هیچ علاقه ای به جیمز پاتر نداشت، از کمد بیرون آمد. چشم های اسنیپ پر شد از اشک شوق. لیلی بازوی اسنیپ را گرفت و به همراه او از مغازه خارج شد.

دامبلدور که به شدت متعجب شده بود، چهره اش مشتاق تر شد. جلو رفت تا خواسته اش را با افتخار به زبان بیاورد.
- بابا جان، زود باش بهم یه معجونی بده که این پادرد مارو خوب کنه! میخوام انقدر سالم بشم که چشم این تام و برادرش کور بشه.

فروشنده دست به کار شد. کمد خالی را به کار انداخت و کمد شروع کرد به تکان خوردند. چندین دقیقه آنقدر تکان خورد که در نهایت از شانس بد دامبلدور، بوم! کمد با صدای مهیبی ترکید. تکه های چوب و خاکستر همه جارا پخش کرد و دامبلدور که هنوز داشت برای فروشنده توضیح میداد چه معجونی میخواهد، متوجه شد یقه ی ردایش توسط او گرفته شده است. چند ثانیه ی بعد، دامبلدور با یک لگد از مغازه به بیرون پرت شد.
- دیگه اینجا برنگرد پیرمرد! کاسبیمو از کار انداختی!

البته مشکل اصلی تازه شروع شده بود. کمدی که تمام مدت برای این و آن وسیله ساخته بود، ترکیده بود. اما چیز هایی که ساخته بود هنوز وجود داشتند! صدای جیغی از بیرون مغازه، فروشنده را به جلوی پنجره هدایت کرد. این لیلی اوانز بود که موهای اسنیپ را میکشید و جیغ میزد.
- جیمز کجاست؟ حتما خوردیش!
- نه! لیلی! قرار بود عاشق من باشی!

لحظه ای بعد، برادر ولدمورت که ولدمورت را از پاهایش گرفته بود، وارد جمعیت شد.
- این بود آرمان های ما؟ پس مرگخواران ما چه کار میکنند، سریعا این مردک دراز را جمع کنید!

مشخص بود تمام افرادی که از این مغازه خرید کرده بودند، دچار دردسر شده اند. اما قرار بود چه بلایی بر سرشان بیاید؟ چگونه میشد به این وضعیت خاتمه داد؟
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: ارتباط با ناظر دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1405 15:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود @بردلی.
داشتم تاپیک هارو چک میکردم و همونطوری که قبلا گفته بودی تاپیک تو یعنی رپ جاد استقبالی ازش نشده. اگه دوست داشتی میتونی برام جغد بفرستی یا همینجا درموردش تصمیم بگیریم.
میتونیم موضوع تاپیک رو تغییر بدیم یا فقط کمی عوضش کنیم یا اینکه با رضایت تو کامل حذفش کنیم.
منتظر نظرت هستم.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: دفتر فرماندهی کاراگاهان
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1405 15:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود دوباره به جناب فاج و معاون محترم وزیر، دملزای عزیزم.
ماموریتم رو به اتمام رسوندم و امیدوارم مورد رضایتتون باشه.

نکته ای که باید توی این گزارش میگفتم مربوط به همون چیزی بود که در ماموریت قبلی دملزا بهم گوشزد کرد و اونم به کار بردن اتفاقات پست قبلی بود که تمام تلاشم رو کردم حفظشون کنم. شاید از ماموریت قبلیم کمتر وقت گذاشتم ولی امیدوارم خوب بوده باشه. ممنونم.

@دملزا رابینز

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن