شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
نام و نام خانوادگی:الیس بلک نام پدر:سیریوس بلک نام مادر:تابیتا فورچ گروه: هالفپاف
پاترونوس:آهو
بوگارت:مهمونی خیلی شلوغ که جای پا نباشه
حیوان خانگی: وقتی کوچیک بودم از یک گربه حنایی مراقبت میکردم اما یک روز اون باردار شد من خوشحال بودم از بارداریش و برای بچه های کوچولوش هیجان داشتم اما وقتی زمان زایمان رسید بچه ها مرده به دنیا اومدن اون موقع ۸ سالم بود و یادمه دو شب بدون اینکه چیزی بخورمگریه کردم و فهمیدم چند روز بعد گربم هم از ناراحتی مرده بعد از اون دیگه هیچ حیوونی نداشتم.از اینکه دوباره از دستش بدم میترسم
سرگرمی و علایق :من با تمام وجودم عاشق درس معجون سازی و دفاع در برابر جادو سیاه ام و احترام خیلی زیادی برای پرفسور اسنیپ قائلم .پرفسور اسنیپ از نظر من فقط ظاهری سخت دارن و قلب رئوفی دارن و از بچگی علاقه زیادی به مطالعه درمورد تاریخ دارم از نظرم ما باید از تاریخ درس های زیادی بگیریم تا از بروز بعضی از مشکلات احتمالی جلوگیری کنیم
تنفرات:از افراد مغرور و بد دهن خوشمنمیاد و از درس های ریاضیات و محاسباتی متنفرم امیدوارم هیچ وقت گیرشون نیوفتم
ویژگی های ظاهری : قدم متوسطه و موهام تقریبا بلنده و کاملا صافه مثل موهای مادرم و قهوهای تیره که بعضی وقت ها سیاه دیده میشه که به پدرم رفتم رنگ چشمم خاکستری هست که شبیه مادرمه اوه دلم براش تنگ شد
ویژگی ها: هرکی برای اولین بار به من نگاه میکنه دو نظر داره یا میگه من یه دختر ارومو مظلوم و تو سری خورم که همه راحت میتونن کتکم بزنن یا میگه من یه دختر لوس و از خود راضی ام اما وقتی یکم میگذره باید نشون بدم خود واقعیم چه شکلیه. زندگی نامه:من دختر سیرویس بلک هستم .پدرم برای اثبات حرف هاش به خانوادش با مادرم که ماگل بود ازدواج کردو حاصل ازدواجشون منم😊 اما ما خانواده کاملی نبودیم.وقتی که بدنیا اومدم مامور های وزارت جادو و ازکابان دنبال پدرم بودن تا اون رو به جرم خیانت و کشتن ماگل ها به ازکابان ببرن مادرم که از دنیای پدرم ترسیده بود من رو تنها در خونه ول کرد و جونش رو برداشت و فرار کرد پدرم قبل از اینکه دستگیر بشه من رو به یکی از دوست های وفادارش داد تا من رو به دور از اتفاقات بزرگ کنه وقتی ۱۱ سالم شد و نامه رو دریافت کردم به هاگوارتز رفتم و زندگی جدیدی رو شروع کردم تا ۱۲ سالگیم که یهو سر و کله پدر مهربانم پیدا شد و واقعیت ها رو گفت و دوره جدیدی توی زندگی من درست کرد
نام و نام خانوادگی:دریا بلک نام پدر:سیریوس بلک نام مادر:تابیتا فورچ گروه: هالفپاف
پاترونوس:آهو
بوگارت:مهمونی خیلی شلوغ که جای پا نباشه
حیوان خانگی: وقتی کوچیک بودم از یک گربه حنایی مراقبت میکردم اما یک روز اون باردار شد من خوشحال بودم از بارداریش و برای بچه های کوچولوش هیجان داشتم اما وقتی زمان زایمان رسید بچه ها مرده به دنیا اومدن اون موقع ۸ سالم بود و یادمه دو شب بدون اینکه چیزی بخورمگریه کردم و فهمیدم چند روز بعد گربم هم از ناراحتی مرده بعد از اون دیگه هیچ حیوونی نداشتم.از اینکه دوباره از دستش بدم میترسم
سرگرمی و علایق :من با تمام وجودم عاشق درس معجون سازی و دفاع در برابر جادو سیاه ام و احترام خیلی زیادی برای پرفسور اسنیپ قائلم .پرفسور اسنیپ از نظر من فقط ظاهری سخت دارن و قلب رئوفی دارن و از بچگی علاقه زیادی به مطالعه درمورد تاریخ دارم از نظرم ما باید از تاریخ درس های زیادی بگیریم تا از بروز بعضی از مشکلات احتمالی جلوگیری کنیم
تنفرات:از افراد مغرور و بد دهن خوشمنمیاد و از درس های ریاضیات و محاسباتی متنفرم امیدوارم هیچ وقت گیرشون نیوفتم
ویژگی های ظاهری : قدم متوسطه و موهام تقریبا بلنده و کاملا صافه مثل موهای مادرم و قهوهای تیره که بعضی وقت ها سیاه دیده میشه که به پدرم رفتم رنگ چشمم خاکستری هست که شبیه مادرمه اوه دلم براش تنگ شد
ویژگی ها: هرکی برای اولین بار به من نگاه میکنه دو نظر داره یا میگه من یه دختر ارومو مظلوم و تو سری خورم که همه راحت میتونن کتکم بزنن یا میگه من یه دختر لوس و از خود راضی ام اما وقتی یکم میگذره باید نشون بدم خود واقعیم چه شکلیه. زندگی نامه:من دختر سیرویس بلک هستم .پدرم برای اثبات حرف هاش به خانوادش با مادرم که ماگل بود ازدواج کردو حاصل ازدواجشون منم😊 اما ما خانواده کاملی نبودیم.وقتی که بدنیا اومدم مامور های وزارت جادو و ازکابان دنبال پدرم بودن تا اون رو به جرم خیانت و کشتن ماگل ها به ازکابان ببرن مادرم که از دنیای پدرم ترسیده بود من رو تنها در خونه ول کرد و جونش رو برداشت و فرار کرد پدرم قبل از اینکه دستگیر بشه من رو به یکی از دوست های وفادارش داد تا من رو به دور از اتفاقات بزرگ کنه وقتی ۱۱ سالم شد و نامه رو دریافت کردم به هاگوارتز رفتم و زندگی جدیدی رو شروع کردم تا ۱۲ سالگیم که یهو سر و کله پدر مهربانم پیدا شد و واقعیت ها رو گفت و دوره جدیدی توی زندگی من درست کرد
حقا که با این ویژگیها یک هافلپافی اصیل هستی. ولی متاسفانه باید بگم شخصیتهای ساختگی که اسمشون تو لیست شخصیتها نیومده یا شخصیتهایی که اقوام و خانواده شخصیتهای معروف تعریف میشن که میدونیم چنین کسی رو تو کتاب نداشتن تایید نمیشن. میتونی یه شخصیت کمتر شناخته شده برداری و ویژگیهای ظاهری، شخصیتی، داستان زندگی و... که خودت میخوای رو در چارچوب دنیای هری پاتر براش تعریف کنی.
ویرایش شده توسط دریا.بلک در 1405/3/6 2:25:24 ویرایش شده توسط دریا.بلک در 1405/3/6 2:31:02 ویرایش شده توسط دریا.بلک در 1405/3/6 2:33:37 ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/6 2:37:50 ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/6 2:38:26
فکر کنم دوباره توی دردسر افتادم.نصفه شب هرماینی از خواب بیدارم کرد و گفت که گربش رو گم کرده اون از ترس میلرزید و گفت نمیتونه تنها بره بیرون با اینکه خوابم میومد ولی بلند شدم و کمکش کردم لباس پوشیدیم و به سمت خوابگاه پسرا رفتیم آروم وارد شدیم اما من دم در منتظر موندم اصلا دلم نمیخواست با یه سال بالایی پسر اونم توی تخت خوابش ملاقات کنم هرماینی تنها رفت دنبال پسر ها و بعد چند دقیقه به همراه اونها برگشت تمام تالار رو دنبال اون گربه زشت گشتیم از هم جدا شده بودیم تا بتونیم جاهای بیشتری رو بگردیم البته ایم پیشنهاد هری بود داشتم به سمت تالار غذا خوری میرفتم که صدای پایی رو شنیدم وبعد رون رو دیدم که داره میدوئه طرفم :فرار کن زودباش...مک گوناگل پیدامون کرده.وقتی بهم رسید دوتامون با ترس به سمت خوابگاه دویدیم اما دقیقا قبل از رسیدن به خوابگاه یه گربه اومد جلومون.رون:ای وای!این گربه آقای فیلیچ عه. دوباره به عقب برگشتیم و دیدیم مک گوناگل بهمون رسیده چند دقیقه بعد توی دفترش بودیم هر چهارتامون پرفسور مک گوناگل:امیدوارم خطری که به جون خریدید رو درک کرده باشید...به خانواده هاتون خبر داده میشه و فکر کنم بتونید برای کمک به هاگرید و آقای فلیچ به جنگل ممنوعه برید . همه سعی کردیم اعتراض کنیم اما فیلیچ مارو پیش هاگرید برد نمیفهمم مگه نباید از جنگل دور بمونیم هاگرید بهمون گفت که دنبال اسب تک شاخ بگردیم :هرماینی اصلا مگه اسب تک شاخ وجود داره؟ هرماینی : نمیدونم قبل از جنگ اونها همراه بودن اما خیلی وقته کسی اونا رو ندیده ....حداقل زنده.بعد به جلوش نگاه کرد و یه اسب تک شاخ مرده دید که خون نقره ای از گردنش میریخت هاگرید سریع بهمون رسید :آفرین یکی پیدا کردید...خب ما یه حیوون پیدا کردیم که راستش مطمئن نیستیم حیوون باشه اما هرچی که هست از این حیوون های بیچاره تغذیه میکنه . رون :هاگرید پس چرا جلوش رو نمیگیریم؟. هاگرید :اگر پیداش کردی جلوش رو بگیر آقای ویزلی. تا نزدیک صبح گشتیم و دو جسد دیگه پیدا کردیم توی راه برگشت رون قسم میخورد که یه اسب تک شاخ بزرگ و زنده دیده کاملا سفید و درخشان میگفت توی اون تاریکی مثل یه مشعل روشن بوده اما جالبه چون هری هم با رون بوده اما همچین چیزی ندیده من هنوزم برام سواله اون موجود پلید توی جنگل چیه؟
--- مگه نباید از جنگل دور بمونیم رو خوب اومدی. یکم داستانت رو سریع پیش برده بودی. بهتر بود یک یا دو از ماجراها رو با جزئیات بیشتری توضیح میدادی تا این که یه عالمه اتفاق رو با سرعت ازشون رد شی. اما چون اولین نفر در راهاندازی طرح جدید هستی، نمیخوام سختگیری کنم.