دابی به همه چیز احترام میگذارد، جز مفهوم عقل سلیم. هیچکس نباید مسئول اینهمه کمیته باشد؛ بهرحال آدم وقتی از جایی خورد، باید بتواند دلخوشی دیگری پیدا کند... اما آن سال شوم، دابی کل قلعه را به گند کشاند.
من سالها تلاش کردهام اتفاقات آن سال تحصیلی را فراموش و تروماهایم را درمان کنم، اما سه تا از بیانیههای دابی هیچگاه از سرم بیرون نمیرود...:
بیست و سوم سپتامبر آن سال شومروی میز صبحانه متوجه شدم جادوآموزان بیش از حد برای روز آغاز هفته خوشحالاند. وقتی دلیل آنرا پرسیدم متن پخش شدهای از بیانیهی جدید دابی روبهرویم گذاشته شد:
نقل قول:
رفع تبعیض ژنتیکی جادوآموزان
بدین وسیله به اطلاع میرساند هیچ یک از امتحانات از این پس بدون بههمراه داشتن کتاب، جزوه و منابع درسی مشخص شده از سوی دبیر برگزار نخواهد شد. حافظه تا حد زیادی به ژنتیک جادوآموزان وابسته است و به این دلیل سنجش افراد و طبقهبندی آنها بر اساس آن، تبعیض ژنتیکی و بیعدالتی است.
امضا: دابی
آن روز من هم مثل بقیه شادی کردم و به ریش اساتید (و در صدر آنها اسنیپ) خندیدم...
چهارم اکتبر آن سال شوم پس از سه دست کوییدیچ کاملا خسته و کوفته شده بودم. قطرات باران با صدای بلند به پنجرهها میخوردند اما احساس امنیتی که در کنار هم میکردیم آنرا تنها به ترانهای بلند ولی خوشنواز تبدیل کرده بود. فردایش هم شنبه بود و درس زیادی نداشتیم.
تمام این توصیفات را آوردم که بگویم متوجه هستید آن موقع چقدر خوابیدن روی ملافههای گرم و تمیز خوابگاه میچسپید، نه؟! اما یکی از هماتاقیهای پاچهخوارم دستم را گرفت:
- اوی لوپین، امشب خوابیدن روی تخت ممنوعه!

نگاه
پرناسزا پرسشگرم را به او انداختم که با غضب ادامه داد:
- بیانیهی جدید آقای دابیه. به احترام هیولاهای زیر تخت، هر یک شب در میون جامون رو باهاش عوض میکنیم. اگه بخوابی گزارشت میدم!

- معلوم هست چی میگی؟! هیولایی وجود نداره که بخواد اون بالا بخوابه!

نفسش را حبس کرد:
- تبعیض علیه موجودات خیالی؟! واقعا که...

خواستم سرم را به دیوار بکوبم که یاد بیانیهی حذف خشونت علیه اجسام افتادم و مستقیم به زیر تختم رفتم تا بخوابم.
نوزدهم ژانویهی آن سال شومطی بیانیهی جدید دابی ارشد گروهها باید از طرف خود جادوآموزان انتخاب میشد، نه با سیستم قدرتسالارانهی انتخاب مدیر.
پس برای بار اول در طول تاریخ هاگوارتز، جادوآموزان نام هر کس و هر چیزی را که برای ارشدیت صلاح میدیدند؛ نوشتند و در صندوق جادویی انداختند که به صورت خودکار رای شماری میکرد.
شاید گمان کنید بابت نوشتن «هر چیز» در بند بالا، از من سوتی گرفتهاید، در حالیکه طی بیانیهی حذف تبعیض علیه اجنه و روحها و سانتورها و تسترالها و کلا هر موجودی؛ آنها نیز میتوانستند برای ارشدیت کاندید شوند.
خب ما هم گمان نمیکردیم دامبلدور در این حد رد داده باشد که جن خانگی یا سانتوری وحشی را بهعنوان ارشد قبول کند؛ پس صرفا از سر شوخی به تسترالی شش ساله رای دادیم... وقتی فهمیدیم باید به عقل دامبلدور یا سلامت روانش شک کنیم که با افتخار نشان ارشد را به افسار تسترال وصل کرد.
از آن پس رسماً مجبور شدیم هر هفته به طویلهی تسترالها رفته، کنار ارشد جدیدمان نشسته، و تا وقتی که میخوابید به شیهههایش با دقت گوش فرا میدادیم.
دلم برای کمی گوشت نیمه پخته لک زده بود، گردنم بهخاطر سختی زمین رو به نابودی رفته بود، رداهایمان بوی طویله گرفته بود؛ پس وقتی وسط سال چمدانم را جمع کردم واقعا باعث تعجب همکلاسیهایم نشد...
- آقای لوپین؟ میشه بپرسم کجا بدون اجازه تشریف میبرین؟

با کنایه جواب دادم:
- فکر کردم تو بیانیهی اخیر گفته شده که گرفتن اجازه برای ورود و خروج از قلعه فقط مظهر برتری قدرت نسبت به آزادی شخصیه؟

پروفسور مکگوناگال آه سردی کشید:
- درسته، ولی کنجکاوم بدونم کجا میرین...

- دورمشتنرانگ؛ تا وقتی که پروفسور دامبلدور...
سعی کردم مؤدب باشم:
- متوجهی این شلوغی بشن.
و راهم را کشیدم و رفتم.