
آماندا با چشمانی گرد شده از تعجب وسط کوچهی دیاگون ایستاد.
هر طرف را که نگاه میکرد، چیز تازهای برای دیدن پیدا میشد. جادوگرها و ساحرهها با عجله از کنارش رد میشدند، جغدها از بالای سرش پرواز میکردند و ویترین مغازهها پر از وسایلی بود که تا آن روز فقط اسمشان را شنیده بود.
لبخندی زد و بند کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد.
«پس این هم کوچهی دیاگونه... واییی حالا که فکرش رو میکنم بد هم نشد خودم تنها از خونه جیم زدم اگه مامانم الان اینجا بود هی میخواست بهم بگه مندی کمتر سوال بپرس دختر که نباید اینقدر پر حرف باشه ، مندییی مگه بهت نگفتم این قدر ورجه ورجه نکن»

حتی فکر کردن هم بهش عذابم اصلا ایش ولش کن

چند ثانیه بیشتر طول نکشید که کنجکاویاش او را به سمت اولین مغازه کشاند. پشت ویترین چندین قفس دیده میشد و صدای جیرجیر و قارقار از داخل به گوش میرسید.
آماندا دوید و با ورجه ورجه وارد مغازهی حیوانات جادویی شد.

بوی یونجه و پر و بال تازه تمام فضا را پر کرده بود. دخترک با هیجان از کنار قفسها رد شد و جلوی یک جغد برفی ایستاد.
ـ وای... تو فوقالعادهای!
جغد سرش را کج کرد و با نگاهی مغرور به او خیره شد.
مغازهدار که مردی میانسال بود با خنده گفت:
ـ به نظر میرسه اونم از تو خوشش اومده.
آماندا بلافاصله شروع به سؤال پرسیدن کرد:
ـ این جغد چند سالشه؟ سریع پرواز میکنه؟ میتونه نامهها رو توی بارون هم برسونه؟ غذای مورد علاقهاش چیه؟

مغازهدار برای لحظهای مبهوت نگاهش کرد و بعد خندید.
ـ یکی یکی سؤال بپرس دختر جوان!
چند دقیقه بعد، وقتی بالاخره از مغازه بیرون آمد، هنوز دربارهی جغدها فکر میکرد. اما ناگهان تابلوی مغازهای در آن سوی خیابان توجهش را جلب کرد.
الیوندر؛ سازندهی چوبدستی از سال ۳۸۲ پیش از میلاد.
چشمهایش برق زد.
ـ اوه! چوبدستی!

بدون معطلی وارد مغازه شد.
زنگ کوچکی بالای در به صدا درآمد و کمی بعد مردی با موهای سفید از میان قفسهها ظاهر شد.
ـ خانم جوان. برای خرید چوبدستی آمدهای؟
ـ بله قربان!
آقای الیوندر با دقت به او نگاه کرد.
ـ دست غالب؟
ـ راست.
ـ جالب... بسیار جالب...
او شروع به اندازهگیری دستها و بازوهای آماندا کرد؛ کاری که از نظر آماندا عجیبترین اتفاق دنیا بود.
چند دقیقه بعد نخستین چوبدستی را به او داد.
ـ امتحانش کن.
آماندا چوبدستی را تکان داد.
بنگ!
یکی از جعبههای قفسه منفجر شد.
ـ اوه!
ـ نه، نه، نه... قطعاً این یکی نیست.
چوبدستی دوم.
فش!
تعدادی کاغذ در هوا پخش شدند.
ـ ببخشید!
ـ هنوز نه.
چوبدستی سوم را که در دست گرفت، ناگهان احساس گرمای دلپذیری در انگشتانش دوید. نور طلایی کمرنگی از نوک چوبدستی بیرون آمد و در هوا پیچید.
الیوندر لبخند زد.
ـ آها... این یکی خودشه.
آماندا نتوانست لبخندش را پنهان کند.
ـ واقعاً؟
ـ بله. به نظر میرسد چوبدستی هم صاحبش را انتخاب کرده است.
دخترک با هیجان به چوبدستی نگاه کرد. تمام مدت آرزوی ورود به دنیای جادو را داشت و حالا اولین چوبدستی خودش را در دست گرفته بود.
وقتی از مغازه بیرون آمد، آفتاب روی سنگفرشهای کوچه میتابید و کیفش کمی سنگینتر از قبل شده بود؛ اما لبخندش از همیشه بزرگتر بود.
این فقط اولین روزش در کوچهی دیاگون بود و آماندا مطمئن بود که ماجراجوییهای بسیار بیشتری در انتظارش هستند.
---
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



