جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1405 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیتی: کنجکاو پرانرژی
آماندا با چشمانی گرد شده از تعجب وسط کوچه‌ی دیاگون ایستاد.
هر طرف را که نگاه می‌کرد، چیز تازه‌ای برای دیدن پیدا می‌شد. جادوگرها و ساحره‌ها با عجله از کنارش رد می‌شدند، جغدها از بالای سرش پرواز می‌کردند و ویترین مغازه‌ها پر از وسایلی بود که تا آن روز فقط اسمشان را شنیده بود.
لبخندی زد و بند کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد.
«پس این هم کوچه‌ی دیاگونه... واییی حالا که فکرش رو میکنم بد هم نشد خودم تنها از خونه جیم زدم اگه مامانم الان اینجا بود هی میخواست بهم بگه مندی کمتر سوال بپرس دختر که نباید اینقدر پر حرف باشه ، مندییی مگه بهت نگفتم این قدر ورجه ورجه نکن»
حتی فکر کردن هم بهش عذابم اصلا ایش ولش کن
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که کنجکاوی‌اش او را به سمت اولین مغازه کشاند. پشت ویترین چندین قفس دیده می‌شد و صدای جیرجیر و قارقار از داخل به گوش می‌رسید.
آماندا دوید و با ورجه ورجه وارد مغازه‌ی حیوانات جادویی شد.
بوی یونجه و پر و بال تازه تمام فضا را پر کرده بود. دخترک با هیجان از کنار قفس‌ها رد شد و جلوی یک جغد برفی ایستاد.
ـ وای... تو فوق‌العاده‌ای!
جغد سرش را کج کرد و با نگاهی مغرور به او خیره شد.
مغازه‌دار که مردی میانسال بود با خنده گفت:
ـ به نظر می‌رسه اونم از تو خوشش اومده.
آماندا بلافاصله شروع به سؤال پرسیدن کرد:
ـ این جغد چند سالشه؟ سریع پرواز می‌کنه؟ می‌تونه نامه‌ها رو توی بارون هم برسونه؟ غذای مورد علاقه‌اش چیه؟
مغازه‌دار برای لحظه‌ای مبهوت نگاهش کرد و بعد خندید.
ـ یکی یکی سؤال بپرس دختر جوان!
چند دقیقه بعد، وقتی بالاخره از مغازه بیرون آمد، هنوز درباره‌ی جغدها فکر می‌کرد. اما ناگهان تابلوی مغازه‌ای در آن سوی خیابان توجهش را جلب کرد.
الیوندر؛ سازنده‌ی چوبدستی از سال ۳۸۲ پیش از میلاد.
چشم‌هایش برق زد.
ـ اوه! چوبدستی!
بدون معطلی وارد مغازه شد.
زنگ کوچکی بالای در به صدا درآمد و کمی بعد مردی با موهای سفید از میان قفسه‌ها ظاهر شد.
ـ خانم جوان. برای خرید چوبدستی آمده‌ای؟
ـ بله قربان!
آقای الیوندر با دقت به او نگاه کرد.
ـ دست غالب؟
ـ راست.
ـ جالب... بسیار جالب...
او شروع به اندازه‌گیری دست‌ها و بازوهای آماندا کرد؛ کاری که از نظر آماندا عجیب‌ترین اتفاق دنیا بود.
چند دقیقه بعد نخستین چوبدستی را به او داد.
ـ امتحانش کن.
آماندا چوبدستی را تکان داد.
بنگ!
یکی از جعبه‌های قفسه منفجر شد.
ـ اوه!
ـ نه، نه، نه... قطعاً این یکی نیست.
چوبدستی دوم.
فش!
تعدادی کاغذ در هوا پخش شدند.
ـ ببخشید!
ـ هنوز نه.
چوبدستی سوم را که در دست گرفت، ناگهان احساس گرمای دلپذیری در انگشتانش دوید. نور طلایی کم‌رنگی از نوک چوبدستی بیرون آمد و در هوا پیچید.
الیوندر لبخند زد.
ـ آها... این یکی خودشه.
آماندا نتوانست لبخندش را پنهان کند.
ـ واقعاً؟
ـ بله. به نظر می‌رسد چوبدستی هم صاحبش را انتخاب کرده است.
دخترک با هیجان به چوبدستی نگاه کرد. تمام مدت آرزوی ورود به دنیای جادو را داشت و حالا اولین چوبدستی خودش را در دست گرفته بود.
وقتی از مغازه بیرون آمد، آفتاب روی سنگ‌فرش‌های کوچه می‌تابید و کیفش کمی سنگین‌تر از قبل شده بود؛ اما لبخندش از همیشه بزرگ‌تر بود.
این فقط اولین روزش در کوچه‌ی دیاگون بود و آماندا مطمئن بود که ماجراجویی‌های بسیار بیشتری در انتظارش هستند.

---

تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
ویرایش شده توسط آماندا بروکلهرست در 1405/3/20 22:29:03
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/21 16:37:26
تاپیک انجمن
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آماندا بروکلهرست برای چندمین بار به نامه هاگوارتزش نگاه کرد و آه کشید.

ای کاش گذاشته بودم مامانم بیاد و راهنماییم کنه ،حقمه گم بشم تا دفعه ی دیگه الکی ادعای مستقل بودن نکنم اصلا اینا رو بیخیال خب... پس قراره برم مدرسه جادوگری. عالیه. فقط یه مشکل کوچولو وجود داره... من هیچ ایده‌ای ندارم کوچه دیاگون کجاست!

اطرافش پر از آدم بود. جادوگرها با لباس‌های عجیب از کنارش رد می‌شدند و او احساس می‌کرد از همه چیز جا مانده است.

نامه را از جیبش بیرون آورد و دوباره خواند.

«برای خرید وسایل مورد نیاز به کوچه دیاگون مراجعه نمایید.»

آماندا زیر لب غر زد:

«بله، خیلی ممنون. فقط کاش می‌گفتید چطوری برم اونجا!»

همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد.

«منم وقتی اولین بار اومدم همین فکر رو می‌کردم.»

آماندا برگشت.

دختری با موهای صورتی جیغ پشت سرش ایستاده بود.

آماندا پلک زد.

موهای دختر ناگهان بنفش شدند.

بعد آبی.

بعد دوباره صورتی.

آماندا با تعجب گفت:

«اممم... موهات؟ خدای من خیلی قشنگه چطور اینکارو می‌کنی !»

دختر خندید.

«آره، معمولاً مردم اول همینو می‌پرسن. نیمفادورا تانکسم.»

چهره‌اش درهم رفت.

«البته اگه منو نیمفادورا صدا کنی ممکنه وانمود کنم صداتو نشنیدم.»

«پس تانکس؟»

«تانکس عالیه!»

آماندا لبخند زد.

«من آماندام. ولی تو میتونی مندی صدام کنی»

تانکس نگاهی به نامه توی دستش انداخت.

«سال اولی هستی؟»

«از قیافه‌م معلومه؟»

«یه کم.»

«خیلی ممنون!»

تانکس خندید.

«نگران نباش. همه ما یه روزی همین‌قدر گیج بودیم.»

بعد به اطراف نگاه کرد.

«خب، دنبال کوچه دیاگون می‌گردی؟»

«آره.»

«پس بیا.»

آماندا با خوشحالی دنبالش راه افتاد.

حدود دو دقیقه بعد جلوی یک مغازه عجیب ایستادند.

مندی اخم کرد.

«تانکس...»

«هوم؟»

«اینجا که یه مغازه کفش‌فروشیه.»

تانکس چند ثانیه به تابلو خیره شد.

«اوه.»

«اوه؟»

«فکر کنم مسیر رو اشتباه اومدیم.»

مندی آه کشید.

«تو مطمئنی راه رو بلدی؟»

«هشتاد درصد.»

«فقط هشتاد درصد؟!»

«باشه، شصت درصد.»

«تانکس!»

«خب حداقل صادق هستم!»

بالاخره بعد از چند دقیقه دیگر به دیوار آجری معروف پشت میخانه دیگ نشتی رسیدند.

چشم‌های آماندا گرد شد.

«اینجاست؟»

تانکس سر تکان داد.

چوبدستی‌اش را بیرون آورد و به چند آجر مشخص ضربه زد.

آجرها شروع به حرکت کردند.

چشم‌های مندی از تعجب گردتر شد.

دیوار آرام آرام باز شد و خیابانی شلوغ و جادویی پشت آن ظاهر شد.

مغازه‌های رنگارنگ، جغدها، چوبدستی‌ها و صدها جادوگر در رفت و آمد بودند.

آماندا بی‌اختیار گفت:

«وای...»

تانکس لبخند زد.

«آره. اولین بار همه همین واکنش رو دارن.»

آماندا چند لحظه به منظره خیره ماند.

بعد آرام گفت:

«فکر کنم بهترین روز زندگیمه.»

تانکس با شیطنت گفت:

«صبر کن تا قبض کتاب‌های درسی رو ببینی!»

آماندا خندید.

برای اولین بار از وقتی نامه هاگوارتز را دریافت کرده بود، دیگر احساس گم‌شدگی نمی‌کرد.

---

نیازی نیست بعد از هرجمله اینتر بزنی... فقط قبل و بعد از دیالوگ ها، و بعد از تموم شدنِ هر بند اینتر بزنی کافیه
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/20 15:34:32
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1405 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
نام و نام خانوادگی: آماندا بروکلهرست
گروه : ریونکلاو
پاترونوس: گربه چون مستقل باهوش کنجکاو و در عین حال مهربونه
بوگارت : بیکار بودن و ندونستن
ویژگی ظاهری : موهای تیره و بلند با چند تار رنگی بنفش چشم‌های قهوه‌ای تیره، قد متوسط. معمولاً در حال جنب و جوش و اذیت کردنم کافیه یا بیشتر توضیح بدم ؟
حیوان خانگی: یک جغد ماده خاکستری به نام «نوا» دارم که خیلی هم دوستش دارمممم
سرگرمی‌ها و علایق:
مطالعه طلسم‌ها و معجون‌ها
عکاسی جادویی
نوشتن داستان و خاطرات
قدم زدن کنار دریاچه هاگوارتز
گوش دادن به موسیقی جادویی مخصوصا آلبوم AM
حل معماها و چیستان‌ها
هر روز صبح دویدن توی جنگل ممنوعه
پیدا کردن دوست جدید و آشنا شدن با عقاید دیگران
ویژگی‌های شخصیتی:

مثبت:

کنجکاوم
خلاقم
مهربونم
وفادارم به دوستام
دیگههههه
شوخ‌طبعم البته توی جمع‌های صمیمی
منفی:

بیش از حد احساساتیم‌
گاهی روی گذشته گیر می‌کنم
وقتی ناراحت بشم مدتی خودم را از بقیه دور می‌کنم
از بیکار بودن عذاب وجدان میگیرم

زندگی‌نامه کوتاه:
از بچگی عاشق کتاب‌ها و داستان‌های جادویی بودم بیشتر وقتم رو توی جنگل بودم و داشتم حرکت های جدیدی که یاد می‌گرفتم رو تمرین میکردم و همیشه دنبال کشف چیزهای جدید بودم. کلاه گروهبندی بدون تردید منو به ریونکلاو فرستاد؛ جایی که کنجکاوی و علاقه‌ام به یادگیری شکوفا شد. با اینکه در ظاهر آرام و ساکت به نظر میام، ولی فقط دوستام میدونند چه آدم پر حرف و شریم!


تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون می‌ده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. هم‌چنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.
ویرایش شده توسط Nazgol.878 در 1405/3/16 18:03:19
ویرایش شده توسط Nazgol.878 در 1405/3/16 19:23:04
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/17 13:57:22
تاپیک انجمن
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1405 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۳
هوا طوفانی بود باران شدیدی می‌بارید و رعد و برق ها آسمان شب رو روشن می‌کردند اسنیپ با دیدن خواب لیلی که اون رو لجن زاده خطاب میکنه از خواب پرید و شروع به گریه زاری کرد ، چطور فراموش کرده بود امشب سالگرد مرگ لیلی بود تنها نور زندگیش...
سعی کرد دوباره بخوابه ولی فکر لیلی بهش اجازه نداد حتی یک لحظه چشم هاش رو روی هم بگذاره نا امیدانه تصمیم گرفت بره قدم بزنه بلکه شاید بهش کمک کنه بهتر بخوابه، هوای قلعه سرد و دلگیر بود و حس و حال تنهایی میداد شنلش رو برداشت و از اتاقش خارج شد .
ناگهان ذهنش شروع کرد به حرف زدن یعنی چی میشد اگه لیلی به جای اون جیمز لعنتی اون رو انتخاب می‌کرد یعنی چی میشد اگه اون لیلی بیچاره به خاطر هری جونش رو به خطر نمی انداخت .
یعنی چی میشد اگه ، یعنی چی میشد اگه اون اطلاعات لعنتی رو به ولدرمورت نمی‌داد شاید اونطوری لیلی زنده بود نه نه شاید اگه لیلی به جای جیمز با اون ازدواج میکرد اینطوری نمی‌شد بغض گلوش رو گرفت لیلی ...
اسمی که حتی با زمزمه کردنش هم دوست داشت از ته دل لبخند بزنه تنها کسی که به اون زندگی تاریک و کسل کننده اش نور می‌بخشید یعنی چی میشد اگر فقط یک بار دیگه لیلی رو میدید فقط یک بار دیگه اون لب های ظریف و موهای سرخش رو میدید تقریباً دیگه فراموش کرده بود که رنگ چشم های لیلی چه رنگی بود اگه فقط میتونست یک بار دیگه به اون چشم های دل رباش رو ببینه و باهاش حرف بزنه فقط یک بار دیگه ...
همینطوری که داشت توی راهرو قدم میزد ناگهان صدای چند دانش آموز رو شنید با خودش گفت الان که از ساعت خوابشون گذشته یعنی دارند چیکار میکنند ؟
ناگهان چشمش به یکی از بچه ها افتاد که به آبنه ی نفاق خیره شده بود و دوستانش هرچقدر تلاش می‌کردم که اون رو از جلوی آینه ببرند کنار نمی‌تونستند اسنیپ خیلی سریع اومد و پارچه ی قرمز رنگی رو روی آینه کشید و با لحنی سرد و تحکم آمیز گفت : پنج امتیاز منفی برای گروه شما اگه همین الان برنگردید به اتاق هاتون .
یکی از بچه ها گفت پروفسور شما گریه کردید ؟
اسنیپ از شدت خشم سرخ شد و گفت ده امتیاز منفی اگه تا سه ثانیه دیگه توی خوابگاه هاتون نباشید و بچه ها قبل از اینکه اسنیپ حرفش رو تموم کنه دویدند به سمت خوابگاه هاشون ؛ کمتر از پنج دقیقه دوباره سکوتی تلخ کل فضا رو حاکم شد .
اسنیپ با خودش گفت یعنی این آینه اینجا چیکار می‌کنه حتما باید این اتفاق رو به دامبلدور گذارش بدم این دیگه چطور مدیریتیه !
همین که روش رو برگردوند صدای لیلی رو از گوشه ی آینه که پارچه ی قرمز رنگ کامل پوشش نداده بود شنید : هی سوروس چیکار می‌کنی زود باش بیا بریم بازی کنیم .
اسنیپ در کمال نا باوری روشرو برگردوند و تصویر لیلی رو دید که از گوشه ی سمت چپ آینه بهش لبخند میزنه داشت براش دست تکون میداد .
با کمال نا باوری ناگهان همه چیز رو فراموش کرد و پارچه رو از روی آینه کشید بله بله خودش بود لیلی بود لیلی با اون چشم های سبز روشنش وای خدای من چطور فراموش کرده بود اون دقیقا چشم های هری رو داشت !!!.
پاهای اسنیپ شروع به لرزیدن کرد و ناگهان به زمین افتاد با دیدن تصویر لیلی بغضش ترکید و چشم هاش مثل ابر بهاری باریدند دوباره توی آینه نگاه کرد و دید لیلی داره مثل همیشه روی سرش دست می‌کشه و با لحن دلسوزانه و مهربون همیشگیش میگه سوروس چرا داری گریه میکنی ؟
ناگهان همه ی حرف هایی که این سال ها روی دوشش سنگینی می‌کرد شروع به پخش شدن کردند : ببخشید که اون روز جلوی همه بهت گفتم لجن زاده ببخشید که اون اطلاعات رو به ولدرمورت دادم ببخش.... ناگهان لیلی پرید وسط حرفش و دست های اسنیپ رو گرفت و گفت: سوروس، این همه سال خودت را مجازات کردی. دیگه کافیه.
اسنیپ با گریه گفت مثل همیشه تنها کسی هستی که نگران حال منی ولی
چرا اون ؟
اسنیپ سرش را پایین انداخت.
بعد از این همه سال... هنوز نمی‌فهمم چرا اون رو به جای من انتخاب کردی مدام میومدی و بهم میگفتی که از اون جیمز از خود راضی متنفری خودت بهم گفتی ازش متنفری چون همش دنبال دعوا با اکیپ منه پس چرا این کار رو کردی؟ چرا ؟ از انتخابت پشیمون نیستی ؟
بعد از این همه سال... هنوز وقتی که اسمت رو میشنوم یا به چشم های پسرت نگاه میکنم نمیتونم نفس بکشم چرا ترکم کردی ؟
چشم های لیلی که پر از اشک شده بود گفت : چون جیمز یاد گرفت تغییر کنه سوروس ، اما تو اون روز ها داشتی از من دور می شدی ؛
اسنیپ آهی کشید و گفت بعد از دعوای اون روز فکر کردم دیگه هیچ وقت نمی‌خواهی من رو ببینی من فقط میخواستم مزاحمت نباشم .
لیلی نگاهی دلسوزانه به اسنیپ انداخت و ناگهان اسنیپ رو محکم بغل کرد دقیقا مثل وقتی که توی جنگل بازی می‌کردند و اسنیپ میخورد زمین و اون هم برای اینکه بتونه آرومش کنه بغلش میکرد .
رو به اسنیپ گفت مراقب هری من باش ؛ دامبلدور که از دور شاهد در هم شکستن روح اسنیپ بود تصمیم گرفت بالاخره وارد صحنه بشه و اسنیپ رو از این توهم نجات بده پارچه رو انداخت روی آینه و تصویر لیلی ناپدید شد.
اسنیپ که حال خودش رو نمی‌فهمید دستش رو دراز کرد که پارچه رو بکشه ولی ناگهان دامبلدور دستش رو گرفت و گفت آروم باش اسنیپ آروم باش لیلی دیگه رفته و دیگه هیچ وقت بر نمی‌گرده اون فقط یک توهم بود همین !
اسنیپ عاجزانه به پای دامبلدور افتاد و با همون چشم های گریون و صدایی که به خاطر گریه ی زیاد گرفته بود گفت : خواهش میکنم خواهش میکنم اون هنوز جواب سوال های من رو نداده بگذار فقط یک بار دیگه نگاهش کنم فقط یکبار دیگه خواهش میکنم
دامبلدور گفت : اون اونجا نیست ، سوروس تصویر توی آینه حتی نمیتونه حرف بزنه
لیلی رفته و هیچ وقت هم برنمی‌گرده اسنیپ بلند شد و رو به پنجره برگشت نفس عمیقی کشید و اشک هاش رو پاک کرد و دوباره تبدیل شد به همون اسنیپ سختگیری که بچه ها ازش حساب می‌بردند دامبلدور گفت دیگه داره صبح میشه بهتره تموم امشب رو فراموش کنی هنوز سه ساعت دیگه تا شروع کلاس ها مونده برو توی اتاقت و استراحت کن من هم تکلیف این آینه رو مشخص میکنم اسنیپ بدون هیچ حرفی روش رو برگردوند و تمام راه رو تا اتاقش داشت به زمانی که برای اولین بار به لیلی توضیح داده بود که اون یک جادوگره فکر میکرد طوری که اسنیپ از کودکی عاشقانه لیلی رو می‌پرستید....
فقط حیف که هیچ وقت هیچ فرصتی برای ابراز محبتش به لیلی پیدا نکرد ؛ اما اون هیچ وقت پیشیمون نشد که عاشق لیلی شد هرچی نباشه دورانی که با لیلی بود بهترین دوران زندگیش بود حاضر بود هر کاری کنه فقط بتونه یک بار دیگه با لیلی توی جنگل بدوه و به صدای خنده های شیرینش گوش کنه که اسمش رو صدا میزنه .
اسنیپ صورتش رو آب زد و آماده شد که مثل همیشه سر کلاس هاش با همون قیافه ی بی احساس همیشگیش ظاهر بشه و مراقب تنها بازمانده از وجود لیلی باشه .
پایان

---
ای بابا..
تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط Nazgol.878 در 1405/3/16 14:33:45
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 14:48:47
ویرایش شده توسط Nazgol.878 در 1405/3/16 15:00:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 17:45:33
تاپیک انجمن