الگوی اول: لوسیوس مالفوی
لوسیوس مالفوی الگویی بینظیر برای تقلب است، چون هرگز تقلب نمیکند؛ او پول میدهد تا دیگران برایش تقلب کنند. این روش، تقلب را از سطحِ عملیاتی به سطحِ مدیریتی ارتقا میدهد. او هیچوقت دستش به تقلب کثیف نمیشود، اما همیشه نفعِ تقلب را میبرد. برای تقلبهای کلان و سازمانیافته، او بهترین الگوست.
الگوی دوم: گیلمرت لاکهارت
لاکهارت الگوی تقلبِ خودفروشانه است. او خاطرات دیگران را میدزدد و به نام خود منتشر میکند، اما چنان جذاب و خوشلباس است که همه فراموش میکنند او دزد است. تقلب او خلاقانه است چون هیچوقت تقلب را پنهان نمیکند، بلکه آن را به هنر تبدیل میکند. برای تقلبهای رسانهای و عمومی، او بینظیر است.
الگوی سوم: دامبلدور (آلبوس، نه آبرفورث!)
دامبلدور الگوی تقلبِ مقدسمآبانه است. او همه را فریب میدهد که پیرمردی خیرخواه است، درحالی که تمام عمرش مردم را مثل مهرههای شطرنج جابجا کرده. تقلب او در لفافهی تعلیم و تربیت پنهان شده. برای تقلبهای ایدئولوژیک و فکری، او الگویی دستنیافتنی و سیاهترین متقلب تاریخ است.
بخش دوم: انتخاب الگو و راهِ پخشِ آن
من الگوی دامبلدور را انتخاب میکنم، چون سیاهترین و خلاقانهترین تقلب را دارد. برای پخشِ این الگو بین مردم، راهی متقلبانه و گولزنک طراحی میکنم:
یک «انجمنِ مخفیِ تقلباتِ سیاه» تأسیس میکنم با نامِ فریبندهی «باشگاهِ راستراهیان». هرکس وارد شود، اول به او میگویم که اینجا جای تقلب نیست، بلکه جای مبارزه با تقلب است. بعد، به او ثابت میکنم که بهترین راه برای مبارزه با تقلب، این است که خودت استادِ تقلب بشوی تا بتوانی جلوی دیگران را بگیری. با این ترفند، همه جذب میشوند و بدون اینکه بدانند، از الگوی دامبلدور تقلید میکنند. تازه، برایش یک اذیتِ کوچک هم اضافه میکنم: هر عضوِ جدید، باید یک رازِ تاریک از زندگیاش را فاش کند تا من آن را بهعنوانِ «ابزارِ کنترل» نگه دارم. اگر کسی خواست از باشگاه خارج شود، آن راز را برای همه پخش میکنم. اینجوری، نهتنها الگو پخش میشود، بلکه همه در تورِ من میمانند و به نفعِ من کار میکنند.
نتیجهگیری نهایی:
استاد، من برای این تکلیف تقلب نکردم.
یعنی تقلب تر از این نمی شد
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

»



