جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: کلاس آموزش تقلبات سیاه
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1405 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تلما هلمز vs پرنتیس گاتو
پرنتیس گاتو و همکارش @تلما هلمز

درود بر آقا گرگه!
آقا یچیزی! این نمره ی مارو رد کنید بیاد وگرنه حرکت مخصوص تلما گاتو رو میزنیم!
اصلا چرا من باید باید با ایشون همکار شم؟ من و اون روباه نارنجی که بیشتر شبیه بودیم!
نگاش کنید! از همون اول به در، دیوار، پنجره، تخته،من، شما، سنگ.. ام چیزه البته به شما مشکوک  نبود ولی به بقیه موارد چرا!
می گفت تکالیفو سر وقت نمیارم تحویل بدم! من تکالیفو دیر تحویل بدم؟
چرا باید دیر تحویل بدم وقتی که می تونم اصلا تحویل ندم؟
اصلا من یه گربه ی جذابم چرا باید با یه انسان همکاری کنم؟
اونم شخصی که اصلا شبیه من نیست!
ببین کاراشو آخه! ایشون خوش از همه مشکوک تره! مشکوک به چیه؟ به تقلب نرسوندن! ایشون از اوناست که میخوابه رو ورقه وقتی ازش تقلب میخوای!
مدیونید اگه فکر کنید میخواستم تقلب کنم!
تنها وجه اشتراکی که داریم اینه که ما هردو عضو مرگخوارانیم!
معمولا لرد تاریکی ها منو سینیوریتا هلمز رو باهم میفرسته ماموریت!
سینیوریتا هلمز به همه مشکوکه! منم که پرنتیس گاتوعم! همیشه تنها کارامو انجام میدم!
بخاطر همین فقط ما دوتا بی تیم می مونیم و بقیه همیشه تیم دارن.
ما یبار رفته بودیم یه ماموریت خیلی خطرناک رو انجام بدیم.
قرار بود ما یچیزی رو به گفته ی لرد تاریکی ها بخریم!...یچیز اسمشو نبر...
اون چیز..وسیله ی مشنگی به نام تلویزیون بود...البته نه هر تلویزیونی...تلویزیونی با کیفیت بالا و قیمت پایین...
لرد تاریکی ها بهمون گفته بود که با ملایمت این کار رو انجام بدید...منم به سینیوریتا هلمز گفتم که با ملایمت بپره رو کلشون! ایشون گوش نکرد بنده هم مجبور شدم خودم تنهایی کار رو پیش ببرم و بپرم رو کلشون!
ماموریت داشت خیلی خوب پیش می رفت تا اینکه سینیوریتا هلمز چوبدستیش رو دراورد و از جادو استفاده کرد.
خلاصه که ما اون روز علاوه بر بدست اوردن تلویزیون بدون پول ده تا انسان خبیث که قیمت باباشون رو گذاشته بودن رو تلویزیونا کشتیم!
البته که ما نکشتیم خودشون از دیدن جذابیت من حیرت کردن و مردن.
هرچند سینیوریتا هلمز برگشت بهم گفت انقدر مغرور نباش کسی بخاطر جذابیت تو نمرده همشون بخاطر زیبایی من مردن ولی خب حرف یه ادم مشکوک درست نیستش که!
خلاصه که من بعد از اون فاجعه همه ی گندکاری هارو انداختم گردن سینیوریتا هلمز (اینجاست که همکار به کارمون میاد :۰۰۷:) و ایشون هم همه ی خوبی های من رو ریشه از خودش دونست و به لرد سیاه گفتش که پرنتیس بخاطر من این همه قوی شده!
و در اخر هم که همه ی اتفاقات بد رو نسبت دادیم به سیبل تریلانی عزیز و خودمون از صحنه ی روزگار جیم شدیم. بماند که وزارت سحر و جادو اون روز هری پاتر رو به دفترش برد..
شاید منو تلما زیاد باهم تفاوت داشته باشیم ولی همیشه اون اعتماد به نفسه هستش که مارو شبیه هم میکنه...
البته این نظر مردمه به نظر من من خیلی کمبود اعتماد به نفس دارم و فقط حقیقت رو میگم. حقیقت زیبایی خودم! :۰۰۷:
این خاطره ی بالا بر اساس یک داستان واقعی بود اصلا هم ساختگی نبود!
درکل اگه بدونی همیشه با کی قراره همکار شی میتونی خودتو با شرایط وقف بدی..مثل امتحان دیروز که همه ی بچه ها توش پاس شدن.
نتیجه میگیریم یه همکار خوب یه همکار خوبه..مهم نیست چقدر واسه امتحان درس بخونی..در آخر اون همونیه که کمکت میکنه امتحان رو پاس شی!

پ.ن: چقدر بزنم به حسابت نمره ی خوب میدی؟
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
تاپیک انجمن
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
اهم اهم! درود!
اینم از نقاشی بنده

تصویر تغییر اندازه داده شده


این نقاشی ای که می بینید هیچ ایرادی نداره جز اینکه...

چرا چشمام چپهههههه؟ چشمای من که انقدر چپ نیست!!

من چرا دارم به مرلین فکر میکنم؟؟

چرا مرلین تو تصوراتمم با لباس راحتیه؟!

اون لولو خرخره کیه با ملاقه تو فکرم؟!

چطور این همه فکر تو سرمه؟

چرا اون گرگه داس...نه اون هیچی خودم می دونم چرا.

درکل بزرگترین ایراد اینکه شما فکر میکنید این نقاشی ایراد داره ولی (به گفته ی طراح) این نقاشی بی نقصه!

پ.ن:دوستان بدلیل کمبود تایم مجبور شدم از تصاویر قبلی ای که کشیده بودم (دوتا گربه) کمک بگیرم و در کنار اونا بقیه شو بکشم. هرچند چشمای شخصیت وسطی چپ شدن و هرکاری کردم نتونستم چهره هارو زیباتر بکشم. خودتون ببخشید دیگه.
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
تاپیک انجمن
پاسخ: کلاس آموزش تقلبات سیاه
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
تقلب؟ نچ نچ نچ نچ تقلب کار بچه های زشته!
ادم فروشی کنم بگم کی واسه تقلب خوبه؟ عمرا! من فقط روح فروشی و جن فروشی و از اینجو کارا میکنم!

راهکارهای من برای تقلب در کلاس:

1.دابی: اشتباه نکنید سینیور من با دابی تقلب نمیکنم! بخوامم بکنم دابی به من نمی رسونه! من با یکی از بچه های کلاس تقلب میکنم، تقلب رو میندازم گردن دابی! اونم که شروع میکنه به خود زنی پس چیزی لو نمیره!(بعدشم میفته زندان صداش در نمیاد)

2.مرگ: به حضورش اعتقاد خاصی ندارم اما خیلی باحال میشد اگه باهاش تقلب میکردم! البته با ایشونم مثل مورد قبلی تقلب مستقیم نمی کردم.
مثلا سر جلسه آزمون به مراقب محترم میگفتم که مرگ داره تقلب میکنه. مراقب هم که میرفت ازش تقلب بگیره مرگ می کشتش. هرچند این احتمال هم هست که خودمم بعدش راهی دیار باقی بشم.

3.باسیلیسیک: باز هم مثل دو روش قبلی تقلب بصورت غیر مستقیم انجام میشه. هرچند ممکنه خود کسایی که میخواستن باهام تقلب کنن اشتباهی به چشمای شهلاش نگاه کنن و مجذوبشون بشن. واسه همیشه. به هرحال پیش آمده دیگه پیشمیاد!


ولی اگه بخوام بگم کی رو بعنوان الگوم انتخاب میکنم...هوم...انتخاب سختیه...من...

آلبوس دامبلدور رو بعنوان الگوم انتخاب میکنم!
بعدشم همینجوری به هافلپاف امتیاز میدم! نه کسی گیر میده نه چیزی! آخرشم که میگم چه جالب هافلپاف برنده ی جام شد! بله دیگه ما اینیم!

پ.ن: اوا دیدید چیشد! من تقلب کردم و الگوم رو از خود کسایی که نام بردم انتخاب نکردم! بد شد که!
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
تاپیک انجمن
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
درود سینیوریتا!
همونطور که گفته بودید تکالیف رو آوردم خدمتتون! از اونجایی که به نظریه پردازی و اینجور داستانا علاقه ای ندارم و به تاریخ بیشتر از اونا علاقه ندارم اومدم تکلیفمو بدم پاس شم این ترم رو!
خب کجا بودم؟ اها داشتم میگفتم. از اونجایی که من به نظریه پردازی هیچ علاقه ای ندارم رفتم تحقیق کردم. البته همونطور که شما می گفتید از روش های کتابخانه ای یا میدانی این تحقیق رو انجام ندادم! بنده فقط هوشنگ! چیز یعنی بنده فقط تحقیق حضوری! روش حضوری اینجوریه که کاملا با اجازه زمان برگردان هرمیون رو کش میریم. تاکید میکنم با اجازه کش میریم. من اینکار رو کردم و چون یه ملت بی دلیل دنبالم بودن یکم هل شدم و زمان رو یه کوچولو اشتباهی رفتم.
رفتم کجا؟ خونه ی مرلین! مرلین یدونه دختر بیشتر نداشت اونم اسمش صغرا بود! آقا من فکر کردم شما اشتباه به ما گفتی کبرا! هرچقدرم ازشون پرسیدم که اینجا بزرگ دارید؟ گفتن نه فقط کوچیک داریم. خلاصه که بنده نشستم و نشستم و نششتم و نشستم تا صغرا بزرگ شه ولی خیلی طول کشید.
تصمیم گرفتم تنظیمات زمان برگردان رو یکم عوض کنم تا برم جلو. البته موفق هم شدم! رفتم به زمانی که صغرا می رفت مدرسه! بازم نشستم و نشستم صغرا هم هر روز می رفت مدرسه! بنده که داشتم کم کم قیافه ی مرلین به خودم می گرفتم تصمیم گرفتم یکاری کنم! مرلین اینا خیلی پولدار بودن! تنها کسایی بودن که شومینه رنگی داشتن! بنده رفتم و با یه حرکت چوبدستی کانالو زدم اخبار جادویی!(چه خفنم من )
بله دیگه همین حرکت کافی بود تا مرلین شب تا صبح جلوی شومینه جادویی تخمه بشکنه و نتونه بخوابه. صبح روز بعدشم وقتی صغرا می خواست بره مدرسه مرلین خوابیده بود و نتونست صغرا رو ببره مدرسه. صغرا هم که گواهینامه جارو نداشت نمی تونست سوار جاروی باباش شه! اینم بگم در زمان غیبت صغرا جان فقط بزرگترا جارو داشتن و بقیه هم رو ترک جاروی دیگران می نشستن.

تصویر تغییر اندازه داده شده


عصر اون روز که مرلین بیدار شد یکم با صغرا بحثشون شد و حالا من بودم که تخمه میشکوندم. خلاصه بحث داشت داغ میشد تا اینکه صغرا برگشت گفت بابا من دلم نمی خواد مثل اون کبرا که اصلا نمیره مدرسه باشم! همونجا بود که فکر کنم یه مهره از ستون فقراتم کم شد. شایدم از ریشه ترک خوردم دقیق نمیدونم. خلاصه که بنده یکم امید داشتم چون گفت کبرا نمیره مدرسه. رفتم دوربینمو برداشتم تا دوتا عکس بگیرم. صبح که شد بنده رفتم از کارای مرلین عکس بگیرم که دیدم با یه کوله ی صورتی پشتش منتظره کبراعه. کبرا هم توی دست به آب گیر کرده نمیاد بیرون. آخرشم نزدیکای شب اومد بیرون و وقتی قیافه ی شهلاش رو دیدم آرزو کردم کاش نمیومد بیرون.

تصویر تغییر اندازه داده شده

روز بعدشم که نشسته بودن با مرلین که پاهاش بخاطر روز قبل خشک شده بود کالاف بیوتی می زدن‌. می پرسید چطوری؟ با چوبدستی های نوع sp5. چوبدستی هم چوبدستی های قدیم! الان یدونه تکونش میدی ده تا شارژ خالی میکنه. من یادم میاد قدیما از چوبدستی به عنوان سلاح سرد استفاده میشد.
تصویر تغییر اندازه داده شده


برگردیم به موضوع، اهم اهم نتیجه! نه مثل صغرا بی غیبت باشیم نه مثل کبرا هروز غیبت کنیم. یه روز درمیون بیایم مدرسه غیبت کنیم!
اینم تکلیف من!
ویرایش شده توسط پرنتیس گاتو در 1405/4/19 12:32:34
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
تاپیک انجمن
پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1405 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
درود!
بی زحمت یدونه برتی بات خوش طمع و خوشمزه واسه ی دملزای عزیزم بپیچید! یکی از اون خوشمزه ها!

درود متقابل پرنتیس! خوش اومدی!
۲۰ گالیون کسر و برتی‌بات شما با طعم زیر برای دملزا تهیه شد:
۳۰ درصد تخفیف تهیه‌ی پاترونوس/سونورتاپ در دخمه‌ی خاطرات


به‌زودی توی دخمه‌ی خاطرات منتظرتیم دملزا!

@پرنتیس گاتو
@دملزا رابینز

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/4/17 20:11:46
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
تاپیک انجمن
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1405 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
بخش اول


_دنیا.. واژه خیلی جالبیه! معانی مختلفی واسه ی این کلمه هست که همشونم جالبن.. ولی اگه بخواین نظر من رو بدونید باید بگم من یه تعریف کلی برای دنیا درنظر نمیگیرم؛ خب میدونید هیچ تعریف کاملی واسه ی این کلمه ی کوچولو نیست بخاطر همین من هیچ وقت سعی نمی کنم تعریفش کنم. به نظر من دنیایی که درحال حاضر توش زندگی می کنیم به دوبخش دسته بندی میشه. دنیای زیر آب و دنیای روی آب که درواقع خشکی منظورمه. موجودات روی خشکی واقعا عجیبن و من هیچ درکی از اونا ندارم. اکثرشون با موجودات زیر آب خوب نیستن! اونا زندگی عادی ای دارن و خودشونم خیلی کسل کنندن. عوضش این پایین کلی چیز باحال پیدا میشه که تو عمرتونم ندیدید! مثلا من الان نمیفهمم چرا یه استاد هاگوارتز نباید از همسایه ی ما که یه ماهی پیراناعه خوشش بیاد! خشکی زی ها واقعا مزخرفن!

آنابل دستش را دراز کرد و جلبکی را که روی آب شناور بود گرفت. چند ساعتی میشد که داشت با خودش حرف می زد. سرش را برای مدتی از آب بیرون آورد و پوکر فیس به خورشید خیره شد. خورشید هنوز در بالای سر او قرار داشت و این به این معنا بود که او وقت کافی برای پختن کیک را دارد.
_هوفف..اینم از این..بزن بریم خونه که کلی کار داریم!

فلش بک به صبح امروز*
با صدای قلپ قلپ ساعت دریایی اش ازجا پرید و موهایش را شونه.. او وسط آب بود پس نیازی به شونه کردن موهایش نداشت. به سمت آینه رفت تا خودش را برنداز کند.
_هومم.. بد نیست.. یه روز خوبه دیگه و بدون دردسر! خب.. همونطور که اون موجودات خشکی زی گفتن باید کارامو یادداشت کنم تا شاید بعد ها بتونم با سبک زندگی اون ها پیششون زندگی کنم. اوفف.. چه مسخره.. خیله خب امروز چندمه؟

آنابل سرش را به طرف تقویم چرخاند هرچند کاش هیچ وقت اینکار را نکرده بود.
_۲۳ ژوئن..هوم...

بعد از چند ثانیه دخترک نگاه بی حسش را دوباره به تقویم داد و به آن زل زد.
-

به تقویم زل زد.. بازهم زل زد.. آنقدر زل زد که تقویم خجالت کشید و خودش صفحه اش را ورق زد.
_ببخشید نمیدونستم از این صفحه خوشتون نمیاد..
_دیگه تکرار نشه..

بعد از پنج دقیقه ویندوز مغز آنابل شروع به پردازش کردن اطلاعات کرد.
_امروز تولد داریمم؟؟ اونم دوتااااااا؟!

دختر با چشمانی که حالا تیک داشتند به تقویم خیره شد.

_من شرمندم اصلا امروز واسه شما من کی باشم که تصمیم بگیرم امروز چندمه.

تقویم چمدان کوچکی از پشتش درآورد و به سرعت از آنجا فرار کرد. حالا فقط آنابل مانده بود که به جای خالی تقویم نگاه میکرد.
نفس عمیقی کشید و دستانش را رو شقیقه اش گذاشت و آرام مالشش داد.
_آروم باش دختر.. هوفف.. هنوز کلی وقت داریم که واسه دوتا موجود رو مخ جشن تولد بگیریم. هوفف.. نمی خواممممممممممممم!

Few minute later*

آنابل درحالی که درون آب راه می رفت به این فکر میکرد که چگونه تولد دوتا از بهترین دوست های صمیمی رو مخ اش یعنی اسکار و پرنتیس گاتو را جشن بگیرد. شاید برایتان سوال پیش بیاید که تولد گرفتن ترس ندارد چرا آنابل این همه نگران است؟ در پاسخ به سوالتان باید بگویم شما روی خشکی زندگی میکنید. جایی که مغازه ی کیک فروشی وجود دارد و برای دیزاین خانه هایتان به راحتی میتوانید همه چیز را هملنطور که می خواهید بچینید. اما ما درباره ی داخل آب صحبت میکنیم.

_خودشه!

آنابل لامپ زرد ایده ای که بالای سرش روشن شده بود را گرفت و درون جیبش گذاشت. از این فرصت ها زیاد نصیبش نمیش که یک لامپ بدون اتصال به برق پیدا کند.
_زنگ میزنم به پرنتیس تا بهم کمک کنه کیک بپزم!
_چی می پزی؟

آنابل از جیش پرید و به طرف دوست کوسه ایش چرخید.
_اسکار..منو ترسوندی!
_آنابل بترسه؟ مسخرس! گفتی برای یه موجود خشکی زی کیک بپزی؟

آنابل از اینکه کوسه اش هنوز کل ماجرا را نفهمیده بود نفسش را بیرون داد.
_خب..آره!
_که بعد من بخورمش اون موجودو؟
_چی؟ نه!

کوسه که تا قبل از این حرف دختر نیشش باز شده بود لبخند استرسی ای زد و با اخم خفیفی به دختر نگاه کرد.
_پس چرا براش کیک می پزی؟
_خب.. ببین.. امروز تولد پرنتیسه و من نمیخوام بدونه که قراره براش تولد بگیرم. تو هم نباید بهش لو بدی! فهمیدی؟

اسکار نیشخند واضحی زد و به طرف پشت آنابل شنا کرد.
_هرچی آنابل جونم بگه!
_مرلین به دادم برسه!

به اندازه ی یک آب قند خوردن و تماس با پرنتیس بعد*

آنابل کمی بیرون از آب شناور بود که چیز نارنجی رنگی به چشمش خورد.

_درود سینیوریتا! حالتون چطوره؟ کاری داشتید؟
_پرنتیس! عام ممنون.. راستش یه کاری داشتم بله..امروز تولد اسکاره و من.. تصمیم گرفتم براش ‌کیک بپزم!
_اون کوسه ی رو مخ ضدحال کیکم میخوره؟ میشه بگی چی نمی خوره؟
_پرنتیس! آره خلاصه که من نصف وسایل کیک رو آماده کردم فقط نمیدونم دیگه چی کم داره‌.. از اونجایی که تاحالا کیک نپختم میشه تو تستش کنی بگی چی کم داره؟

پرنتیس با چهره ی پوکر انگشتش را درون ظرف کیک کرد و طعم آن را چشید.
_هومم.. بد نیست.. فقط یکم.. جلبک دریایی میخواد!
_پس من میرم جلبک دریایی تند پیدا کنم فقط یادت باشه اسکار چیزی از این موضوع نفهمه! لطفا تو این مدت نه به هم بپرید نه به کیک.
_خیالت راحت باشه بابا!

پایان فلش بک*
ویو ساحل*
پرنتیس با آیینه ای که در دستش بود داشت قربون صدقه چهره جذاب و خوشگلش می رفت و اصلا حواسش به کیک نبود که ناگهان کیک از روی لبه ی ساحل غیب شد و از آنجایی که پرنتیس عاشق کوسه بود و اصلا هم از دزدیده شدن کیک او خوشحال نمیشد به دنبال کیک نرفت.
اسکار درحالی که درون آب به ظرف کیک نگاه می کرد زیر لب چیز هایی زمزمه کرد. سپس نیشخند روی لبش پرنگ تر شد.
_پرنتیس جونم تولدش قراره حسابی مبارک بشه!

با پایان یافتن حرفش درحالی که نیشش تا بناگوش باز بود بمب اکلیل به کیک را اضافه کرد. غافل از اینکه بداند حقیقت چیست..

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط پرنتیس گاتو در 1405/4/14 22:37:16
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
تاپیک انجمن
پاسخ: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


آسمان خبری از رسیدن ظهر را به گوش همه می رساند. هوا آنقدر گرم بود که می توانست ده ها گوسفند را درجا بکشد! هرچند این هوای گرم فقط برای گوسفندان صدق می کرد نه برای گربه ها! مخصوصا آن گربه هایی که عشق ماجراجویی و خطراند!
پرنتیس بر روی زمین بدون فرش خانه ی گودریک گریفیندور نشسته بود و با گیتارش آهنگ می زد. بدون توجه به اینکه در بیرون از خانه یک ملت به دنبال او می گردند!
-بگید کیه قهرمان محبوبتون...بگید کیه کیه کیه اون...اوفف چه خفنم! ها..؟ یا مرلین کبیر!!

گربه ی نارنجی رنگ سرش را بالا آورد و با کله ی بزی که با نهایت قدرتش به او زل زده بود رو به رو شد. سپس بعد زدن یک سکته ی ناقص و هندل کردن ماجرا گیتارش را از جلوی بز کنار کشید.

-عه صابخونه! بالاخره اومدی شوما؟ بچه ها بکشید کنار صابخونه رو له کردید! ای وای ای اوای عذر می خوام! نمی دونم از کی انقدر بی ادب شدن بچه هام! من آبرفورثم! آبرفورث دامبلدور! خوشبختم!

آبرفورث دست گربه را که هم اکنون درحال له شدن در زیر پای مجمع البزها بود کشید و در هوا تکانش داد. پرنتیس بعد از پایین گذاشته شدن توسط آبرفوروث کلاهش را از زیر دست و پای بزها برداشت. گرد و خاک هایش را تکانید و آن را با اکراه بر روی سرش گذاشت.
-من پرنتیسم! صاحبخونه هم نیستم! دیگه هم دارم میرم!
-اوا...! پس یعنی تو هم مثل من بخاطر گرمای شدید پناه آوردی اینجا؟ ایول داداش بیا هندونه بزنیم بر بدن!
-یعنی تو منو نمیشناسی؟!
-نچ! داستان تو چیه مگه؟
-داستان من؟

فلش بک*

-همه سکوت را رعایت کنید!

چکش قاضی برای چندبار به میز کوبیده شد و هیاهوی جمعیت را ساکت کرد. هرچند در این میان صدای زمزمه هایی به گوش می رسید ولی آنچنان بلند نبودند که بخواهند نظم دادگاه را بهم بزنند.

-جناب قاضی! من آنابل انتویسل خواهان پرونده از شما تقاضا دارم که پرنتیس خوانده ی این پرونده رو محاکمه کنید! ایشون با پخش کردن ویروس سوسک جامعه ی زیبای جادوگری رو به سیاهی و زشتی این موجودات آلوده کرده!
همچنین ایشون در شهر های متعددی تحت تعقیب بوده و برای سر ایشون جایزه های میلیاردی تعیین شده! این هم پوسترش!

تصویر تغییر اندازه داده شده


از شما درخواست محاکمه دارم! مردمان دنیای جادوگری در خطر بزرگی افتادن!
-ممنون! پرنتیس! چه دفاعی از حق خودت داری؟ پرنتیس؟

همهمه ی جمعیت دوباره صدایش را به آسمان رساند. همه به دنبال گربه ی نارنجی رنگ کلاه بر سر میگشتند اما انگار زمین دهن باز کرده بود و او را دولپی قورت داده بود! هیچکس نمی توانست در این رابطه اظهار نظر کند.

-خب که اینطور! همگی لطفا نظم دادگاه رو رعایت کنید!
-تکلیف ما چی میشه جناب قاضی؟
-با توجه به وضعیتی که داریم حافظان امنیت درحال مبارزه با مشکل سوسکی هستند و نمی تونن کاری برای پیدا کردن مجرم و فراری بکنن! من شما رو بصورت گروه های چهارگانه به مناطقی که مشکوک تر هستن می فرستم تا خودتون مجرم رو پیدا کنید و مجازات اون رو تعیین کنید! پایان دادگاه!

پایان فلش بک*

-خب ادامش؟
-ادامه ی چی؟ مرد حسابی من تحت تعقیبم! چرا داری تخمه میشکونی؟؟!!
-اها!!

کمی آن ورتر جمعیت درحال جست و جو:
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
تاپیک انجمن
پاسخ: یاران لرد سیاه به او می‌پیوندند (درخواست مرگخوار شدن)
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1405 10:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر لرد تاریکی ها!

1 - هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهید.

والا بنده برای مدتی از طریق پنجره وارد محفل ققنوس میشدم و اونجا جیب هاشون رو میزدم! تازه کلی هم اطلاعات ازشون دارم!

2- مهمترین فرق دامبلدور و لرد در کتاب چیست؟

تاحالا کتاب نخوندم که ببینم چه فرقی دارن-

لرد تاریکی ها خیلی زیبا و جذابن! درست مثل بنده!

3- مهمترین هدف جاه طلبانه‌تان برای عضویت در مرگخواران چیست؟

کشتن سوسک!
شکنجه دادن محفلی ها و انتقام گرفتن ازشون بابت پول نداشتن و غذا های بد مزشون!

4- به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.

رون ویزلی ملقب به هشت معده! یارو هشتا معده داشت کم مونده بود منم بخوره!

5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟

نون بربری! تازه بربری! نون بربری! گنده پرتقال!
تنها چیزی که میخورن نون بربری و سوپ پیازه! البته نون ماستم میخورن بعضی وقتا!


6_ بهترين راه نابود کردن يک محفلي چيست؟

لازم نیست ما نابودشون کنیم یکم قحطی بیاد خودشون خودشون رو نابود میکنن!


7_ در صورت عضويت چه رفتاري با نجيني خواهيد داشت؟

شاید یکم راه برای کش رفتن گالیون از محفلیا بهش یاد بدم!


8 _ به نظر شما چه اتفاقي براي موها و بيني لرد سياه افتاده است؟

از دیدن من و جذابیتم حیرت کردن و موهاشون ریخته!

آقا چیکار به موها و دماغ ایشون دارید؟ ایشون همینجوری که هستن جذابن!


9_ يک يا چند مورد از موارد استفاده بهينه از ريش دامبلدور را نام برده، در صورت تمايل شرح دهيد.

جا ابزاری! می تونید دستتون رو بکنید تو ریشش و هرچی که خواستید اونجا پیدا کنید!
تازه می تونید معجون های سمی و خطرناکتون رو بعنوان شامپوی ریش بفروشید به ایشون! شدیدا به اینجور شامپوها نیاز دارن!

حالا که انقدر خوب و خاصم میتونم بیام تو؟

ما دقیقا نمی‌دانیم یک گربه قرار است چه کمکی به ارتش ما بکند. شاید بتوانیم از چشمانت برای منحرف کردن حواس دشمنانمان استفاده کنیم. البته دلفی ما خیلی گربه دوست دارد. شاید بتوانی کاری کنی که دیگر اطرافمان نبینیمش.

ما چون game of thrones را دوست داری، "گات ما" شدی.

@پرنتیس گاتو
ویرایش شده توسط پرنتیس گاتو در 1405/3/23 12:10:51
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/3/24 16:44:53
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
تاپیک انجمن
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
_ارباب! ارباب! یه جن جلوی مدرسه ی دخترانست! بزنین کنار تا از اون بپرسیم!

لرد سیاه تاریکی ماشین رو روبه روی مدرسه ی دخترانه نگه داشت و شیشه ی ماشین رو پایین داد. مرگخوار ها هم با چشمانی گرد شده به جنی که ماده ی صورتی رنگی به لبانش می مالید، خیره شدند و در عجب بودند که مشنگ زادها چطور توانسته بودند او را تحمل کنند.

_ما اربابتیم و میخواهیم بدانیم کجا برویم.
_عا..ببخشینا ولی میتونم بپرسم دماغتونو کجا عمل کردین؟ خیلی بهتون میاد! مد جدیده نه؟ میشه پیج اینستاتون رو من داشته باشم؟ شمارتون رو هم لطف میکنید؟
_بلا این چی میگه؟

بلاتریکس با یه حرکت شیشه ی ماشین را بالا داد تا از تماس چشمی بیشتر جلوگیری شود.
_حقش بود با یه آوادا کلکش رو می کندم! البته ارباب شما خودتون رو ناراحت نکنیدا! شما خیلی جذابید!
_خودمان هم میدانیم!
_ارباب اون یکی چطوره؟

همه ی نگاه ها به سمت دختری برگشت که در کنار خیابون منتظر شخصی ایستاده بود.

_این را می پسندیم بهتر از قبلی است!
_تازه ارباب انگار همین الان از ماموریت مرگخوارها برگشته! نگاش کنید!

بلا چشم غره ای به مرگخوار بغل دستش رفت و با نگاه اگه یه کلمه دیگه بگی میکشمت به او خیره شد.

_ما اربابیم و می خواهیم بدانیم این خیابان به کجا میرود!
_عامو والا من یه دو سه سالی میشه که اینجام ولی این خیابون جایی نرفته! نمیدونم شاید بره نونوایی یا شایدم وقت دکتر داره!

دختر سیاه پوش بعد از اتمام جمله اش سرش را در گوشی انداخت و بدون توجه به نگاه های گلابی گونه ی مرگخواران از خیابان رد شد. حالا فقط مرگخوار ها مانده بودند با یک پیرمرد در کنار مدرسه که با تی در دستش هر پسری را که میدید می زد...
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
تاپیک انجمن
پاسخ: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: یکشنبه 17 خرداد 1405 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
در این پست شوخی های نابجایی با بعضی از اعضا شده. لذا خواهشمندم که این پست را نخوانید و وقت با ارزش خود را صرف نوشته ی من نکنید! با تشکر.

مدرسه ی جادوگری هاگوارتز همیشه پر از اتفاقات غیرمنتظرست!  دیدن یک اتاق با سقف پیتزایی یا دیدن یک نفر آویزان از لوستر سرسرا یک اتفاق کاملا معمول و به نوعی سادترین اتفاق ممکن است.
اما اینبار...

_گفتی یه بازی؟

گروهی از دانش آموزان هاگوارتز در اتاق کوچکی دور هم جمع شده بودند و از آنجا که معتقد بودند که الان تازه اول شب است(البته برای یک خوناشام) و کسی این موقع نمی خوابد تصمیم به انجام بازی کوچکی گرفتند. شاید این اتفاق برای شما هم معمول باشد و با خودتان بگویید که بازی کردن در هنگام شب چه مشکلی دارد که غیر معمول هم باشد؟ در پاسخ به این پرسش باید بگویم که شما خط اول را درست نخوانده اید!
وین هاپکینز چوب دستی اش را در دستش جا به جا کرد.
_بله یه بازی!

شنیدن جمله ی بیاید بازی کنیم قطعا در آن لحظه از زبان هرکسی بجز وین عادی بود. البته اگر مرگ هم همین جمله را میگفت شاید بچه ها اول تعجب میکردند و بعد شروع به تمیز کردن برگ هایشان از روی زمین میکردند!

_وین تو مطمئنی شرت به جایی نخورده؟

وین دستی بر موهای طلایی پسر بچه ی سه ساله کشید. سپس با اکراه او را بغل کرد و بر روی میز نشاند.
_کوین تو هنوز نخوابیدی؟ فکر نمی کنم بازی هایی که الان میکنیم مناسب سنت باشه ها!
_عمو ری اجاژه داد! تاژشم من بژرگ شدم!

وین باشه باشه ی آرامی زیر لب گفت و رو به جماعت کرد.
_خیله خب...فکر میکنم بجز کوین بقیه همه بروبچ هافلپاف هستید.
_قراره چه بازی ای کنیم؟
_اسم بازی نود و نه شمع خاموشه! بازی اینجوریه که هرکس یه داستان ترسناک میگه و تهش شمع رو فوت میکنه. وقتی همه شمعشون رو فوت کردن روح یه نفر احضار میشه! اخرین نفری که نترسه میشه قهرمان بازی!

همه بچه ها با نگاه های پوکر فیس به وینی که خنده های شیطانی میکرد نگاه کردند. سوال ها در پس ذهن ما شکل میگیرند و تا زمان پاسخ دهی به آنها در همانجا جا خوش میکنند! قطعا پس از خواندن این پست سوالات زیادی در ذهن شما میچرخد و من به شما اطمینان میدهم که اگر دوباره خط اول را با دقت بخوانید به جواب بعضی از سوالاتتان درباره ی رفتار بچه ها میرسید.

_خب از اونجایی که کسی نباید تقلب کنه و حق کسی ضایع نشه ما به داور نیاز داریم تا در صورت لزوم کارت قرمز بده! از اونجایی که خود داور باید شجاع باشه و فرار نکنه من....

وین به اطرافش نگاه کرد. سپس انگشتش را به سمت یکی از آنها نشانه گرفت.
_من مرگ رو انتخاب میکنم! شجاع ترین جمعمون اونه!

مرگ شمع ها را بین جمعیت پخش کرد و همگی آماده ی شروع بازی شدند.
کوین با ذوقی کودکانه شمع را برداشت و در زیر چانه ی خود قرار داد تا مثلا ترسناک بنظر برسد.
_یه شب سرد و طوفانی بود...یوان تصمیم گرفته بود موقعی که همه خوابن یواشکی به خونه ی ریدل بره و اژ نقشه های اون ها باخبر بشه...منم تصمیم گرفتم همراهش برم...ساعت ۳ بود...ما جلوی در خونه ی ریدل بودیم...یوان رفت داخل خونه و منم پشت شرش رفتم...ولی وقتی که می خواشتم باهاش برم آشپزخونه گمش کردم...مجبور شدم تنهایی برم آشپژخونشون و تنهایی مشئولیت تمیز کردن خوراکی های یخچال رو به عهده بگیرم...بعد از خوردن خوراکی ها اومدم از آشپزخونه بیام بیرون که...دشتگاه بشتنی شاژ خونه ی ریدل برام دشت تکون داد...از اونجا که شاعت چهار شیفت های خونه ی ریدل عوض میشه من مجبور بودم بین دشتگاه بشتنی و فرار یکی رو انتخاب کنم! پش من انتخاب درست رو کردم...دشتگاه بشتنی شاژ رو خوردم و بعد فرار کردم. تمام

بچه ها با شنیدن حرف های کوین همگی مات و مبهوت مانده بودند. وین که اغلب چشمانی بی روح داشت الان با چشمانی گشاد شده به بچه ی روبه رویش می نگریست.

_خب خب شاید لازم باشه به پروفسور دامبلدور بگم شبا جای شطرنج جادویی بازی کردن بیشتر حواسش به این فسقلچه باشه.
_مرگ جان یعنی تو با این موضوع که دستگاه بستنی ساز رو خورد کنار اومدی؟ ما هرچقدرم عجیب غریب باشیم دیگه نمی تونیم دستگاه بستنی سازو بخوریم که!
_خط اول پست رو بخون بعد بیا سر بازی.
_چه ربطی داره!
_چرا چشمات گرد شده؟ وین، نکنه ترسیدی؟ کارت قرمز اخراجی!
_بابا من نترسیدم فقط میگم چرا داستانش انقدر دور از منطق-
_کارت قرمز دوم اخراج دائمی!
_بابا...

آیلین که تا الان ساکت مانده بود از جایش بلند شد و وسط بحث مرگ و وینی که سعی داشت مرگ را قانع کند نترسیده است پرید. کوین را بغل کرد و با دستی که از قبل روی شانه ی وین گذاشته بود، او را به طرف اتاق خوابش راهنمایی کرد.

_خب تا الان سه نفر از بازی خارج شدن، نیکلاس نوبت توع...نیکلاس؟

مرگ که با چهره ی خواب نیکلاس مواجه شد سری به معنای براتون متاسفم تکان داد.

_تانکس تو شروع کن! میخوام ببینم داستانت اون چالش لازم رو داره؟
_اخه داستان من زیاد ترسناک نیست پرنتیس...
_زودباش تعریف کن!
_یه روز منو تدی با خانواده ی ویزلی تصمیم گرفتیم بریم جنگل...

فلش بک*
_زود باش دیگه تانکس! آقای ویزلی بازم چوب خواستن تا آتیش روشن بمونه!
_الان میام!

تانکس و تد به دنبال چادر خانواده ویزلی در اعماق جنگل گشتند ولی هیچ کدام حتی نشانه ای از آنها نیافتند.
_تدی من مطمئنم چادرشون اینجا بود!
_آره منم یادم میاد ماشنشون هم همینجا بود!
_تد من میترسم!
_نگران نباش من پیشتم.

تانکس و تد بر روی سنگ بزرگی نشستند و منتظر اثری از خانواده ی ویزلی شدن. هوا کم کم داشت تاریک میشد، دریغ از نشانه ی کوچکی از خانواده ی ویزلی. یکی از دو کودک تصمیم گرفت که برای پیدا کردن غذا به دل جنگل برود.
_تانکس لطفا همینجا بمون...من زودی بر میگردم!
_ب‌باشه ولی زود برگرد!

با رفتن تد طبیعت دوباره شروع به آواز خواندن کرد. ناگهان صدای جیغ بلندی جنگل را فرا گرفت. تانکس به سرعت به سمت محلی که صدای جیغ از آنجا بلند شد رفت و با چیزی که دید خشکش زد.

پایان فلش بک*

اگر که شما آدم تیزهوشی باشید می دانید که هنوز برای نخواندن ادامه ی این پست دیر نشده، پس فورا تایپیک را عوض نموده و دیگر سراغ این پس نیایید؛ ولی اگر میخواهید به خواندن ادامه ی این پس بپردازید باید به شما بگویم که اول به سراغ خط اول بروید و بعد ادامه ی این داستان رو بخوانید.

_از اون روز به بعد...من دیگه تد رو ندیدم...
_ولی من دیدمش، طبقه بالا سرویس بهداشتی درحال مسواک زدن بود.
_اَی بابا! آخه جاهای حساسش باید بسته ی جی پی تیم تموم میشد؟ اگه میدونستم یه داستان از فیلمای جوتیوب بر میداشتم!

پرنتیس که حالا کامل متوجه قضیه شده بود دستش را پشت تانکس گذاشت و چند ضربه ی آرامی به نشانه ی دلداری به پشتش زد.

_حالا دیگه برنده نمیشم...
_تانکس..بازی برد و باخت نداره که...ما اومده بودیم تا باهم خوش بگذرونیم..جدا از اون تو داری درمورد بازی تو دنیایی حرف میزنی که داورش مرگه...دنیایی که مردمش از چیزی که در درونشونه میترسن...از سرنوشتشون..هیچکس با شنیدن داستان های ترسناک ترس واقعی خودش رو نشون نمیده...ولی داستانت خیلی قشنگ بود..کم کم داشت باورم میشد یه روح تو اتاقت هست!
_روح؟؟!

تانکس با تمامی سرعتش به طرف اتاقش رفت از درصورت وجود مشکل با آن برخورد کند.

_خب اینم که رفت! فقط من موندمو آقا گرگه..
_مرگ!
_تو فکر کن بهت میگم مرگ...خب حالا آقا گرگه پاسو...ای وای یادم نبود اینجا مدرسه است این بازیا ممنوعه...
_شنیدی؟
_صدای چیو؟

صدای قدم های کسی بر روی پارکت چوبی کف فضای کل اتاق را در بر گرفت. هوا گرفته شد و باران شروع به باریدن کرد. صدای ترک برداشتن دیوار موسیقی پارکت ها را جلا می بخشید.

_آقا گرگه من باید برم از تایم خوابم گذشته شب خوش.

پرنتیس بعد از گفتن این جمله به سوی اتاقش شتافت. مرگ هم با قیافه ای که بی میلی به پایان دادن بازی را نشان میداد به طرف اتاقش رفت. از نظر او ول کردن بازی آن هم با مهمانی که تازه به تالارشان پیوسته بود کار توهین آمیزی بود. با این حال او علاقه ای هم به دیدن دردسر های جدید نداشت لذا تصمیمش بر این شد که به اتاقش برود و برنامه ی جدید برای کشتن یک نفر بکشد. ساعت با سرعت عجیبی حرکت میکرد. آیلین از پشت ستون بزرگ در کنج اتاق بیرون آمد و بر روی یکی از کاناپه های قهوه ای رنگ نشست.
_حیف شد واقعا..نتونستم قیافه ی ترسیده ی مرگ و پرنتیس رو از نزدیک ببینم. چقدر بهشون گفتم سر کلاس نحوه ی درست کردن رعد و برق به درس گوش کنن! آخرشم این شد، حداقل الان میتونم در سکوت به کتاب خوندنم ادامه بدم..
ویرایش شده توسط پرنتیس گاتو در 1405/3/17 19:45:01
ویرایش شده توسط پرنتیس گاتو در 1405/3/17 19:50:06
ویرایش شده توسط پرنتیس گاتو در 1405/3/17 20:35:36
ویرایش شده توسط پرنتیس گاتو در 1405/3/17 20:44:58
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
تاپیک انجمن