کردم، صدای تق کوچکی در آشیانهی فضایی پیچید و اسکار با چهرهای جدی، ولی مشکوک به هیجان، دور سفینه چرخید.
- آنابل، مطمئنی این قطعه باید اینجا باشد؟
- اگر نقشه را برعکس نگرفته باشی، بله.
اسکار نقشه را چرخاند، چند ثانیه به آن خیره شد و بعد با اعتمادبهنفس گفت:
- خوب است. من عمداً برعکس گرفته بودم تا مطمئن شوم تو حواست جمع است.
چیزی نگفتم. پوکرفیس بودن در چنین لحظاتی کمک میکند آدم مجبور نشود توضیح دهد که چقدر از منطق اسکار شگفتزده شده است.
ما در حال ساخت سفینهای بودیم که قرار بود شاهکار کلاس ستارهشناسی باشد. من مسئول طراحی سامانهی تعادل جادویی بودم؛ بخشی که باید سفینه را در فضای بیوزن پایدار نگه میداشت. اسکار هم طبق تعریف خودش مدیر بخش آزمایشهای غیرمنتظره بود؛ یعنی هر چیزی را که میدید، امتحان میکرد تا مطمئن شود واقعاً کار میکند.
بدنهی سفینه تقریباً آماده بود. موتور رانش در جای خود قرار داشت، کریستالهای هدایت میدرخشیدند و کابین خلبان بیشتر شبیه اتاق فرمان یک ماجراجویی بزرگ بود تا پروژهی دانشآموزی.
- اسمش را چه بگذاریم؟
- هنوز مطمئن نیستم.
او چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:
- چطور است نهنگ موشکی؟
- ما داریم سفینه میسازیم، نه رستوران غذاهای دریایی.
- به نظر من اسم قدرتمندی بود.
در همین لحظه، استاد فلامین وارد آشیانه شد. ردای او پر از لکههای روغن بود و عینکهای چندلایهاش طوری برق میزد که انگار همزمان سه آیندهی مختلف را میبیند.
- چطور پیش میروید؟
- سامانهی تعادل آماده است. فقط باید موتور را آزمایش کنیم.
استاد فلامین سر تکان داد و گفت:
- عالی است. امشب آزمایش اولیه را انجام میدهیم.
اسکار زیر لب گفت:
- امشب؟ یعنی همین امشب؟
استاد فلامین با آرامش پاسخ داد:
- بله. اگر همهچیز خوب پیش برود، سفینه برای پرواز کوتاه آماده خواهد بود.
اسکار به من نگاه کرد و گفت:
- من انتظار داشتم حداقل یک هفته دیگر فقط دربارهی خطرات احتمالی صحبت کنیم.
- تو همین حالا هم دربارهی خطرات احتمالی صحبت میکنی.
- درست است. این بخش تخصص من است.
چند ساعت بعد، همهچیز برای آزمایش آماده بود. من پشت کنسول اصلی نشستم، اسکار کنار دریچهی بازدید ایستاد و استاد فلامین از بیرون آشیانه دستور شروع آزمایش را داد.
اهرم فعالسازی را پایین کشیدم.
موتور با صدایی عمیق روشن شد. بدنهی سفینه لرزید، چراغهای داخلی روشن شدند و کریستالهای هدایت شروع به درخشیدن کردند. همهچیز دقیقاً همانطور پیش میرفت که انتظار داشتیم.
- اوه، این بخش خیلی باشکوه است.
- هنوز فقط مرحلهی گرم کردن موتور است.
ناگهان صدای پوف عجیبی از پشت سفینه بلند شد. بعد بوی خوش نان تازه در آشیانه پیچید.
اسکار چند بار هوا را بو کشید و با شگفتی گفت:
- آنابل، آیا موتور ما بوی نان میدهد؟
به صفحهی کنترل نگاه کردم. نشانگر موتور کاملاً عادی بود. فشار، دما و انرژی در محدودهی مناسب قرار داشتند. اما بوی نان تازه هر لحظه بیشتر میشد.
استاد فلامین از بیرون فریاد زد:
- چه اتفاقی افتاده است؟
- احتمالاً سفینه در حال پختن چیزی است!
- این یک پاسخ علمی نیست.
دریچهی پشتی را باز کردم. درون محفظهی رانش، به جای شعلهی معمولی موتور، تودهای از خمیر طلاییرنگ آرامآرام پف میکرد.
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.
بعد اسکار با لحنی بسیار رسمی گفت:
به نظر میرسد ما به جای موتور رانش، موتور نانوایی نصب کردهایم.
استاد فلامین وارد سفینه شد، به خمیر نگاه کرد و عینکش را تنظیم کرد.
- این غیرممکن است.
غیرممکنها معمولاً همینطور شروع میشوند.
استاد فلامین به جعبهی قطعات یدکی اشاره کرد. روی یکی از جعبهها نوشته شده بود: موتور رانش مدل XR-7. روی جعبهی کناری نوشته شده بود: فر صنعتی مدل XR-7.
من به اسکار نگاه کردم.
او با آرامش گفت:
- در دفاع از خودم باید بگویم که هر دو جعبه خیلی شبیه هم بودند.
- تو جعبهی فر را به جای موتور نصب کردی.
- اما قبول کن که نصبش بسیار تمیز انجام شده است.
استاد فلامین آهی کشید.
پس این سفینه فعلاً نمیتواند پرواز کند.
اسکار با ناامیدی گفت:
- متأسفانه نه. ولی میتواند نان فوقالعادهای بپزد.
در همان لحظه، صدای زنگ هشدار خفیفی از کنسول بلند شد. صفحهای روی نمایشگر ظاهر شد: حالت پخت خودکار فعال شد.
قبل از اینکه بتوانیم واکنش نشان دهیم، درِ محفظهی پشتی باز شد و سینیای از نانهای کوچک و کاملاً برشته بیرون آمد.
بوی نان تازه در سراسر آشیانه پخش شد. دانشآموزانی که برای تماشای آزمایش آمده بودند، آرامآرام به سمت سفینه نزدیک شدند.
یکی از آنها پرسید:
- آیا آزمایش تمام شده است؟
اسکار با غرور گفت:
- آزمایش پرواز موقتاً به آزمایش صبحانه تبدیل شده است.
استاد فلامین یکی از نانها را برداشت، با تردید آن را امتحان کرد و چند لحظه بعد گفت:
- این واقعاً خوشمزه است.
اسکار با افتخار بیشتری گفت:
- من همیشه گفتهام که فناوری باید کاربردی باشد.
من باز هم چیزی نگفتم، اما در ذهنم پذیرفتم که نتیجهی آزمایش از نظر فنی فاجعه بود و از نظر آشپزی موفقیتی چشمگیر.
تا پایان شب، صفی از دانشآموزان برای چشیدن نانهای سفینه تشکیل شد. کسی دیگر دربارهی پرواز سؤال نمیکرد؛ همه میخواستند بدانند آیا سفینه میتواند نان دارچینی هم بپزد یا نه.
استاد فلامین در نهایت گفت:
- خوب، باید موتور واقعی را نصب کنیم. اما شاید بهتر باشد این فر را هم نگه داریم.
اسکار با هیجان گفت:
- پس ما اولین سفینهی فضایی با بخش نانوایی داخلی را میسازیم!
این دقیقاً در نقشهی اولیه نبود.
به همین دلیل است که غیرمنتظره است.
چند روز بعد، موتور واقعی نصب شد و سفینه بالاخره آمادهی پرواز گردید. اما فر اشتباهی را از آن جدا نکردیم. حالا افق خمیری — نامی که اسکار با رأیگیری بسیار مشکوک انتخاب کرد — هم میتوانست در فضا پرواز کند و هم در مسیر نان تازه بپزد.
در اولین پرواز آزمایشی، همه انتظار داشتند مشکل اصلی ما کمبود سوخت یا اختلال در سامانهی تعادل باشد. اما بزرگترین چالش این بود که بوی نان تازه تمام خدمه را
اسکار با رضایت گفت:
- میبینی آنابل؟ هیچچیز در فضا آنطور که انتظار داریم پیش نمیرود.
- متأسفانه این بار کاملاً درست میگویی.
او خندید و سفینهی ما آرام از آشیانه جدا شد. پشت سرمان رد نورانی موتور واقعی دیده میشد و از بخش پشتی، بوی ملایم نان تازه در فضای داخلی پخش میشد.
اینگونه بود که پروژهی ساخت یک سفینهی فضانوردی، بهجای یک ماجراجویی صرفاً علمی، به اولین مأموریت فضایی با پذیرایی گرم تبدیل شد؛ و من هنوز مطمئن نیستم که این شکست بود یا موفقیتی بسیار عجیب.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
جزئیات کاربر
شغل
مدیر رسانهای جادوگران پلاس، محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

جزئیات کاربر
شغل
مدیر رسانهای جادوگران پلاس، محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

موسیقی بی کلامtime از هانس زیمر
دریا همیشه قابل اعتماد نیست. سطح آب مثل شیشهای سیاه زیر نور ماه کشیده شده بود و موجهای کوتاه، آرام و منظم به صخرههای ساحل میخوردند. در آن سکوت، تنها صدایی که شنیده میشد، ضرباهنگ آهستهی موسیقی بود؛ نوایی دور و کشیده که انگار از اعماق دریا برمیخاست.
آنابل روی صخرهای بلند ایستاده بود و به افق نگاه میکرد. چهرهاش مثل همیشه آرام و جدی بود؛ همان حالت پوکرفیسی که باعث میشد دیگران نتوانند حدس بزنند در ذهنش چه میگذرد. کنار او اسکار، کوسهی بزرگ و وفادارش، در آبهای کمعمق آرام شنا میکرد. هر بار که بالهی او سطح آب را میشکافت، انعکاس ماه برای لحظهای میلرزید و دوباره صاف میشد.
موسیقی هنوز آرام بود؛ پیانوهایی نرم و تکرارشونده که حس انتظار را در هوا پخش میکردند. آنابل چشمهایش را بست و به صدا گوش داد. هر نت مثل قطرهای آب روی سطح دریا میافتاد و حلقههای نامرئی در سکوت شب ایجاد میکرد. او میدانست این آرامش پایدار نخواهد ماند.
اسکار سرش را از آب بیرون آورد و با صدایی آهسته پرسید:
- فکر میکنی امشب چیزی پیدا کنیم؟
آنابل بدون تغییر حالت چهره پاسخ داد:
- اگر دریا بخواهد چیزی را پنهان کند، معمولاً اول خودش را آرام نشان میدهد.
باد خنکی از سمت افق وزید و موسیقی کمی پررنگتر شد. سازهای زهی آهسته به قطعه اضافه شدند و حس حرکت را به وجود آوردند. آنابل چشمهایش را باز کرد. در دوردست، جایی میان مه و نور ماه، درخششی کمرنگ روی آب ظاهر شده بود.
- من هم آن را میبینم.
آنابل از صخره پایین آمد و وارد آب شد. دریا سرد بود، اما نه به آن اندازه که حرکت را سخت کند. اسکار کنار او شنا میکرد و هر دو به سمت نور دوردست پیش میرفتند. با هر متر نزدیکتر شدن، موسیقی آرامآرام گستردهتر میشد؛ نتها دیگر تنها نبودند، بلکه روی هم قرار میگرفتند و لایهای از هیجان پنهان میساختند.
وقتی به محل نور رسیدند، آنابل متوجه شد که منبع آن یک حلقهی سنگی قدیمی در کف دریاست. سنگها با جلبک پوشیده شده بودند، اما از میان شکافهایشان نوری آبی و کمرنگ بیرون میتابید. حلقه کاملاً طبیعی به نظر نمیرسید؛ بیشتر شبیه دروازهای بود که سالها زیر آب پنهان مانده باشد.
اسکار با احتیاط دور حلقه شنا کرد.
- این را قبلاً ندیده بودم.
آنابل زانو زد و دستش را روی یکی از سنگها گذاشت. سنگ سرد بود، اما زیر انگشتانش لرزشی ضعیف داشت؛ لرزشی هماهنگ با موسیقی. انگار قطعهی بیکلام از خود حلقه بیرون میآمد و در آب پخش میشد.
موسیقی حالا آرامآرام اوج میگرفت. سازهای زهی گستردهتر شده بودند و ضرباهنگی پنهان در پسزمینه شکل گرفته بود. آنابل احساس کرد دریا دیگر فقط یک مکان نیست؛ بلکه موجودی زنده است که با هر نت نفس میکشد.
او به اسکار نگاه کرد و گفت:
- فکر میکنم این حلقه چیزی را به یاد میآورد.
- به یاد چه؟
- شاید به یاد کسانی که زمانی از اینجا عبور کردهاند.
در همان لحظه، نور آبی شدیدتر شد و آب اطراف حلقه شروع به چرخیدن کرد. جریان آرامی شکل گرفت و مه کنار رفت. آنابل و اسکار در مرکز حلقه، تصویری محو از گذشته دیدند؛ سایههایی که روی آب حرکت میکردند، قایقی قدیمی که از میان مه میگذشت، و صدای دوردست زنگی که با اوج موسیقی هماهنگ بود.
اسکار با شگفتی گفت:
این واقعی است؟
- واقعی یا خاطره، هر دو میتوانند راهی برای حرف زدن دریا باشند.
موسیقی به اوج رسید. نتها پرقدرتتر شدند، اما همچنان حس شکوه و اندوهی آرام در آنها باقی بود. تصویر قایق برای لحظهای واضحتر شد؛ گویی مسافرانش چیزی را در این مکان جا گذاشته بودند. سپس نور کمکم فروکش کرد و جریان آب آرام شد.
حلقهی سنگی دوباره خاموش و ساکت در کف دریا باقی ماند. مه آرامآرام بازگشت، اما این بار فضای اطراف دیگر ترسناک نبود. موسیقی نیز به بخش آرامتر خود برگشته بود؛ همان پیانوی نرم آغازین که حالا حس پایان و آرامش را منتقل میکرد.
اسکار گفت:
- پس همهچیز تمام شد؟
آنابل به حلقه نگاه کرد و گفت:
- شاید فقط آنچه باید دیده میشد، نشان داده شد.
او از آب بیرون آمد و دوباره روی صخره ایستاد. ماه همچنان بر دریا میتابید و موجها با همان ریتم آرام به ساحل میرسیدند. اما اکنون آن سکوت دیگر خالی نبود؛ انگار موسیقی چیزی را در دل شب بیدار کرده و دوباره به
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
شغل
مدیر رسانهای جادوگران پلاس، محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

میدانست وقتی چیزی نمیگویم، لزوماً عصبانی نیستم؛ فقط در حال فکر کردنم. البته بیشتر موجودات دریا این را نمیدانستند و معمولاً سکوت مرا با «الان حمله میکند» اشتباه میگرفتند.
اسکار ادامه داد:
- اگر اتفاق عجیبی افتاد، لطفاً قبل از حمله کردن به آن، بررسی کنیم که آیا فقط یک جلبک درخشان است یا نه.
- من بدون دلیل حمله نمیکنم.
- درست است. تو اول خیلی جدی نگاه میکنی، بعد دلیل پیدا میکنی.
قبل از اینکه بتوانم جواب بدهم، نوری آبی و بنفش در فاصلهی کمی جلوتر چشمک زد. هر دو ایستادیم. چیزی میان جلبکها شناور بود؛ موجودی گرد و شفاف با رشتههای بلند و درخشانی که از بدنش آویزان بود. یک عروس دریایی بود، اما از آن نوعی که قبلاً ندیده بودم.
او آرام به سمت ما آمد، ناگهان توقف کرد و رشتههایش را به شکل دایرهای در اطراف خود چرخاند. نور بدنش از آبی به سبز تغییر کرد و دوباره به آبی برگشت.
اسکار آهسته پرسید:
-این یعنی سلام؟
- نمیدانم.
عروس دریایی همان حرکت را تکرار کرد، اما این بار سه بار پشت سر هم چشمک زد: آبی، آبی، بنفش.
اسکار با اطمینان گفت:
- به نظر میرسد اسمش آبیآبیبنفش است.
- این فقط یک حدس بسیار ضعیف است.
او رشتههایش را به سمت شرق کشید و بعد ناگهان به سمت پایین خم شد؛ انگار چیزی را نشان میدهد.
من به جهت اشارهی او نگاه کردم. در دوردست، میان صخرهها، سایهی تاریکی دیده میشد.
اسکار گفت:
- شاید میخواهد ما را به جایی ببرد.
- یا شاید میخواهد ما را از چیزی دور کند.
عروس دریایی دوباره نورش را به رنگ زرد تغییر داد و با سرعت بیشتری به سمت شرق حرکت کرد. هر چند متر یک بار میایستاد و برمیگشت تا مطمئن شود ما دنبالش میآییم.
- اگر این یک تله باشد چه؟
با همان چهرهی بیاحساس جواب دادم:
- اگر تله باشد، حداقل تلهای با نورپردازی زیباست.
او خندید. من نخندیدم، اما اسکار آنقدر مرا میشناسد که میداند همین جمله از طرف من به معنی شوخی است.
به دنبال عروس دریایی حرکت کردیم تا به درهای باریک میان صخرهها رسیدیم. در ورودی دره، تور ماهیگیری بزرگی در آب گیر کرده بود و چند موجود کوچک دریایی در آن تقلا میکردند.
عروس دریایی کنار تور شناور شد و نورش به رنگ قرمز درآمد. سپس رشتههایش را به سمت تور کشید و بعد به سمت ما برگشت.
- آهان! این یکی را فهمیدم. کمک میخواهد.
- دقیقاً.
او هیچ کلمهای نگفته بود، اما پیامش روشن بود: موجودات گرفتار شده بودند و به کمک نیاز داشتند.
من به تور نزدیک شدم و با دقت آن را بررسی کردم. تور در میان سنگها گیر کرده بود و اگر با زور پاره میشد، ممکن بود موجودات داخل آن آسیب ببینند.
به اسکار گفتم:
- تو از سمت چپ آرام بکش. من از این طرف رشتهها را باز میکنم.
اسکار با دقت بالهاش را زیر بخشی از تور برد. من هم گرههای پیچیده را باز کردم. عروس دریایی کنار ما شناور بود و هر بار که بخشی از تور آزاد میشد، نور بدنش برای لحظهای سبز میشد.
پس از چند دقیقه تلاش، تور باز شد و موجودات کوچک آزاد شدند. آنها با سرعت به میان صخرهها گریختند.
عروس دریایی چند بار دور ما چرخید و نورش از سبز به آبی روشن تغییر کرد.
- این بار مطمئنم که دارد تشکر میکند.
- من هم همین فکر را میکنم.
او رشتههایش را به آرامی به سمت ما تکان داد؛ حرکتی شبیه تعظیم در آب. من سرم را کمی خم کردم و اسکار هم بالهاش را تکان داد.
برای لحظهای سکوتی آرام میان ما برقرار شد. سپس عروس دریایی به سمت عمق دره حرکت کرد و دوباره برگشت. این بار نورش به شکل منظم چشمک میزد: یک چشمک بلند، دو چشمک کوتاه، یک چشمک بلند.
اسکار گفت:
- این دیگر اسم نیست. این قطعاً یک پیام است.
من با دقت به الگو نگاه کردم. او همان الگو را تکرار کرد و بعد به سمت پایین دره اشاره کرد.
- فکر میکنم میخواهد چیزی را نشانمان دهد.
به دنبال او وارد دره شدیم. در انتهای آن، شکافی کوچک در صخره وجود داشت که از میانش نور آبی ملایمی بیرون میآمد. عروس دریایی کنار شکاف ایستاد و نور بدنش با نور داخل شکاف هماهنگ شد.
وقتی نزدیکتر شدم، متوجه شدم داخل شکاف چند عروس دریایی کوچکتر پنهان شدهاند. احتمالاً آنها خانواده یا گروه او بودند و تور نزدیک بود راه خروجشان را ببندد.
اسکار با صدای آرامی گفت:
- پس او فقط برای خودش کمک نمیخواست.
- بله. برای دیگران کمک خواست.
عروس دریایی بزرگ دوباره دور ما چرخید و این بار نورش به رنگ صورتی ملایمی درآمد. سپس آرام به سمت گروهش بازگشت.
- حالا واقعاً دلم میخواهد بدانم اسمش چیست.
- اسمش هرچه باشد، امروز بدون حتی یک کلمه با ما حرف زد.
او لحظهای فکر کرد و بعد گفت:
- پس ما هم بدون فهمیدن زبانش جواب دادیم.
- دقیقا
در راه بازگشت، اسکار مدتی ساکت بود. این برای او اتفاق نادری بود.
- اگر او حرف نمیزد و ما هم زبانش را نمیدانستیم، چطور فهمیدیم چه میخواهد؟
- چون زبان فقط کلمه نیست. حرکت، نور، جهت نگاه، تکرار یک الگو و حتی حالت اضطراب یا آرامش هم میتواند پیام باشد.
اسکار با جدیت گفت:
- پس وقتی من سه بار دور تو میچرخم، تو میفهمی گرسنهام.
- بله، چون این الگو را هزار بار دیدهام.
او با رضایت گفت:
- خوب است. ارتباط ما هم علمی است.
من چیزی نگفتم، اما در ذهنم اعتراف کردم که اسکار گاهی با سادهترین جملهها حرف درستی میزند.
وقتی به صخرههای اصلی رسیدیم، برای آخرین بار به پشت سر نگاه کردم. عروس دریایی بزرگ در دوردست شناور بود و نور بدنش آرام و یکنواخت میدرخشید. او دیگر نیازی به کمک نداشت، اما حضورش برایم یادآور این بود که حتی در سکوت کامل هم میتوان ارتباط برقرار کرد.
اسکار پرسید:
- فکر میکنی اگر دوباره او را ببینیم، ما را بشناسد؟- احتمالاً. ما امروز یک زبان مشترک ساختیم؛ زبانی از حرکت، نور و توجه.
- من هم یک زبان مشترک با غذا دارم.
- آن موضوع کاملاً جداگانهای است.
اسکار خندید و من، با همان چهرهی پوکرفیس همیشگی، به شنا ادامه دادم. شاید از بیرون به نظر برسد که احساساتم تغییر نمیکند، اما در دل میدانستم این ملاقات یکی از جالبترین تجربههای من بوده است.
آن روز من و اسکار با موجودی روبهرو شدیم که نه زبان ما را میفهمید و نه میتوانست مانند ما صحبت کند. اما با دقت به حرکاتش، توجه به تغییر رنگ نورهایش و پاسخ دادن با رفتارهای آرام و هدفمند، توانستیم پیام او را درک کنیم و به او کمک کنیم.
پس اگر بخواهم نتیجهی این ماجرا را برای تکلیف هاگوارتز بنویسم، میگویم: بله، ما موفق شدیم. نه با کلمات، بلکه با مشاهده، صبر، همدلی و ساختن زبانی موقت از نشانهها. و البته با کمی کمک از اسکار، که هنوز معتقد است بخش مهمی از هر ارتباط موفق، داشتن میانوعدهی مناسب است.
اسکار ادامه داد:
- اگر اتفاق عجیبی افتاد، لطفاً قبل از حمله کردن به آن، بررسی کنیم که آیا فقط یک جلبک درخشان است یا نه.
- من بدون دلیل حمله نمیکنم.
- درست است. تو اول خیلی جدی نگاه میکنی، بعد دلیل پیدا میکنی.
قبل از اینکه بتوانم جواب بدهم، نوری آبی و بنفش در فاصلهی کمی جلوتر چشمک زد. هر دو ایستادیم. چیزی میان جلبکها شناور بود؛ موجودی گرد و شفاف با رشتههای بلند و درخشانی که از بدنش آویزان بود. یک عروس دریایی بود، اما از آن نوعی که قبلاً ندیده بودم.
او آرام به سمت ما آمد، ناگهان توقف کرد و رشتههایش را به شکل دایرهای در اطراف خود چرخاند. نور بدنش از آبی به سبز تغییر کرد و دوباره به آبی برگشت.
اسکار آهسته پرسید:
-این یعنی سلام؟
- نمیدانم.
عروس دریایی همان حرکت را تکرار کرد، اما این بار سه بار پشت سر هم چشمک زد: آبی، آبی، بنفش.
اسکار با اطمینان گفت:
- به نظر میرسد اسمش آبیآبیبنفش است.
- این فقط یک حدس بسیار ضعیف است.
او رشتههایش را به سمت شرق کشید و بعد ناگهان به سمت پایین خم شد؛ انگار چیزی را نشان میدهد.
من به جهت اشارهی او نگاه کردم. در دوردست، میان صخرهها، سایهی تاریکی دیده میشد.
اسکار گفت:
- شاید میخواهد ما را به جایی ببرد.
- یا شاید میخواهد ما را از چیزی دور کند.
عروس دریایی دوباره نورش را به رنگ زرد تغییر داد و با سرعت بیشتری به سمت شرق حرکت کرد. هر چند متر یک بار میایستاد و برمیگشت تا مطمئن شود ما دنبالش میآییم.
- اگر این یک تله باشد چه؟
با همان چهرهی بیاحساس جواب دادم:
- اگر تله باشد، حداقل تلهای با نورپردازی زیباست.
او خندید. من نخندیدم، اما اسکار آنقدر مرا میشناسد که میداند همین جمله از طرف من به معنی شوخی است.
به دنبال عروس دریایی حرکت کردیم تا به درهای باریک میان صخرهها رسیدیم. در ورودی دره، تور ماهیگیری بزرگی در آب گیر کرده بود و چند موجود کوچک دریایی در آن تقلا میکردند.
عروس دریایی کنار تور شناور شد و نورش به رنگ قرمز درآمد. سپس رشتههایش را به سمت تور کشید و بعد به سمت ما برگشت.
- آهان! این یکی را فهمیدم. کمک میخواهد.
- دقیقاً.
او هیچ کلمهای نگفته بود، اما پیامش روشن بود: موجودات گرفتار شده بودند و به کمک نیاز داشتند.
من به تور نزدیک شدم و با دقت آن را بررسی کردم. تور در میان سنگها گیر کرده بود و اگر با زور پاره میشد، ممکن بود موجودات داخل آن آسیب ببینند.
به اسکار گفتم:
- تو از سمت چپ آرام بکش. من از این طرف رشتهها را باز میکنم.
اسکار با دقت بالهاش را زیر بخشی از تور برد. من هم گرههای پیچیده را باز کردم. عروس دریایی کنار ما شناور بود و هر بار که بخشی از تور آزاد میشد، نور بدنش برای لحظهای سبز میشد.
پس از چند دقیقه تلاش، تور باز شد و موجودات کوچک آزاد شدند. آنها با سرعت به میان صخرهها گریختند.
عروس دریایی چند بار دور ما چرخید و نورش از سبز به آبی روشن تغییر کرد.
- این بار مطمئنم که دارد تشکر میکند.
- من هم همین فکر را میکنم.
او رشتههایش را به آرامی به سمت ما تکان داد؛ حرکتی شبیه تعظیم در آب. من سرم را کمی خم کردم و اسکار هم بالهاش را تکان داد.
برای لحظهای سکوتی آرام میان ما برقرار شد. سپس عروس دریایی به سمت عمق دره حرکت کرد و دوباره برگشت. این بار نورش به شکل منظم چشمک میزد: یک چشمک بلند، دو چشمک کوتاه، یک چشمک بلند.
اسکار گفت:
- این دیگر اسم نیست. این قطعاً یک پیام است.
من با دقت به الگو نگاه کردم. او همان الگو را تکرار کرد و بعد به سمت پایین دره اشاره کرد.
- فکر میکنم میخواهد چیزی را نشانمان دهد.
به دنبال او وارد دره شدیم. در انتهای آن، شکافی کوچک در صخره وجود داشت که از میانش نور آبی ملایمی بیرون میآمد. عروس دریایی کنار شکاف ایستاد و نور بدنش با نور داخل شکاف هماهنگ شد.
وقتی نزدیکتر شدم، متوجه شدم داخل شکاف چند عروس دریایی کوچکتر پنهان شدهاند. احتمالاً آنها خانواده یا گروه او بودند و تور نزدیک بود راه خروجشان را ببندد.
اسکار با صدای آرامی گفت:
- پس او فقط برای خودش کمک نمیخواست.
- بله. برای دیگران کمک خواست.
عروس دریایی بزرگ دوباره دور ما چرخید و این بار نورش به رنگ صورتی ملایمی درآمد. سپس آرام به سمت گروهش بازگشت.
- حالا واقعاً دلم میخواهد بدانم اسمش چیست.
- اسمش هرچه باشد، امروز بدون حتی یک کلمه با ما حرف زد.
او لحظهای فکر کرد و بعد گفت:
- پس ما هم بدون فهمیدن زبانش جواب دادیم.
- دقیقا
در راه بازگشت، اسکار مدتی ساکت بود. این برای او اتفاق نادری بود.
- اگر او حرف نمیزد و ما هم زبانش را نمیدانستیم، چطور فهمیدیم چه میخواهد؟
- چون زبان فقط کلمه نیست. حرکت، نور، جهت نگاه، تکرار یک الگو و حتی حالت اضطراب یا آرامش هم میتواند پیام باشد.
اسکار با جدیت گفت:
- پس وقتی من سه بار دور تو میچرخم، تو میفهمی گرسنهام.
- بله، چون این الگو را هزار بار دیدهام.
او با رضایت گفت:
- خوب است. ارتباط ما هم علمی است.
من چیزی نگفتم، اما در ذهنم اعتراف کردم که اسکار گاهی با سادهترین جملهها حرف درستی میزند.
وقتی به صخرههای اصلی رسیدیم، برای آخرین بار به پشت سر نگاه کردم. عروس دریایی بزرگ در دوردست شناور بود و نور بدنش آرام و یکنواخت میدرخشید. او دیگر نیازی به کمک نداشت، اما حضورش برایم یادآور این بود که حتی در سکوت کامل هم میتوان ارتباط برقرار کرد.
اسکار پرسید:
- فکر میکنی اگر دوباره او را ببینیم، ما را بشناسد؟- احتمالاً. ما امروز یک زبان مشترک ساختیم؛ زبانی از حرکت، نور و توجه.
- من هم یک زبان مشترک با غذا دارم.
- آن موضوع کاملاً جداگانهای است.
اسکار خندید و من، با همان چهرهی پوکرفیس همیشگی، به شنا ادامه دادم. شاید از بیرون به نظر برسد که احساساتم تغییر نمیکند، اما در دل میدانستم این ملاقات یکی از جالبترین تجربههای من بوده است.
آن روز من و اسکار با موجودی روبهرو شدیم که نه زبان ما را میفهمید و نه میتوانست مانند ما صحبت کند. اما با دقت به حرکاتش، توجه به تغییر رنگ نورهایش و پاسخ دادن با رفتارهای آرام و هدفمند، توانستیم پیام او را درک کنیم و به او کمک کنیم.
پس اگر بخواهم نتیجهی این ماجرا را برای تکلیف هاگوارتز بنویسم، میگویم: بله، ما موفق شدیم. نه با کلمات، بلکه با مشاهده، صبر، همدلی و ساختن زبانی موقت از نشانهها. و البته با کمی کمک از اسکار، که هنوز معتقد است بخش مهمی از هر ارتباط موفق، داشتن میانوعدهی مناسب است.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
شغل
مدیر رسانهای جادوگران پلاس، محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

تصویر بالا اسکاره، چیزی که واقعاً دوستش دارم. وقتی به این نقاشی نگاه میکنم، فقط یک کوسه با لبخند خبیث و دندانهای تیز نمیبینم. من اسکار را میبینم؛ رفیقی که سالها کنارم بوده و بخشی از زندگی من شده است. زخم باریک روی چشم چپش و خراشهای کوچک روی بدنش برای من فقط جزئیات ظاهری نیستند؛ هرکدام نشانهای از مسیری هستند
که با هم پشت سر گذاشتهایم.
اولین نقص اسکار، قیافهی خبیث و ترسناک اوست. وقتی لبخند میزند، دندانهای تیزش کاملاً دیده میشوند و نگاهش طوری است که بیشتر موجودات دریا را محتاط میکند. خیلیها ممکن است از ظاهرش بترسند، اما من این ظاهر را دوست دارم، چون میدانم پشت آن چهرهی خشن، موجودی وفادار و قابل اعتماد پنهان شده است. زمانی که اسکار بچه بود، او را از یک خطر جدی نجات دادم و از همان روز مراقبش بودم. دیدن این ظاهر ترسناک برای من یادآور این است که او از سختیها عبور کرده و قویتر
شده است.
دومین نقص اسکار، افکار بیرحمانهای است که گاهی به ظاهرش نمیآید. او در بعضی موقعیتها میتواند تصمیمهای سخت و حتی خشن بگیرد، مخصوصاً وقتی احساس کند من در خطر هستم. شاید این ویژگی برای دیگران ترسناک باشد، اما من آن را نشانهی حس محافظت و وفاداری او میدانم. اسکار همیشه در کنار من بوده و در لحظههای سخت کمکم کرده است. برای همین میدانم که این افکار بیرحمانه از روی بدی نیست؛ بلکه از تمایل شدید او برای دفاع از کسانی که دوستشان دارد سرچشمه میگیرد.
سومین نقص اسکار، مهربانی پنهان او نسبت به بچههای دریاست؛ مهربانیای که تقریباً به هیچکس نشان نمیدهد. او معمولاً سعی میکند ظاهر خشن و جدی خود را حفظ کند، اما من بارها دیدهام که مخفیانه به موجودات کوچکتر کمک کرده و مراقب آنها بوده است. این بخش از شخصیت اسکار برای من بسیار دوستداشتنی است، چون نشان میدهد در زیر آن ظاهر ترسناک، قلبی مهربان و دلسوز وجود دارد. او این مهربانی را پنهان میکند، شاید چون نمیخواهد دیگران او را ضعیف بدانند، اما من میدانم که همین مهربانی یکی از ارزشمندترین ویژگیهای
اوست.
دلیل اصلی اینکه اسکار را دوست دارم، فقط ظاهر یا ویژگیهای شخصیتی او نیست. از زمانی که او را نجات دادم، اسکار به رفیق صمیمی و همراه همیشگی من تبدیل شد. او در سفرها، خطرها و لحظههای سخت همیشه کنارم بوده و به من کمک کرده است. من معمولاً احساساتم را آشکار نشان نمیدهم، اما حقیقت این است که اسکار بخشی از زندگی و هویت من شده است. وقتی کنارم نیست، احساس میکنم چیزی از وجودم کم شده و سکوت اطرافم سنگینتر میشود.
به همین دلیل، نقصهای اسکار باعث نمیشوند کمتر دوستش داشته باشم؛ برعکس، او را واقعیتر و دوستداشتنیتر میکنند. قیافهی خبیث، افکار بیرحمانه و مهربانی پنهان او نشان میدهند که اسکار شخصیتی
که با هم پشت سر گذاشتهایم.
اولین نقص اسکار، قیافهی خبیث و ترسناک اوست. وقتی لبخند میزند، دندانهای تیزش کاملاً دیده میشوند و نگاهش طوری است که بیشتر موجودات دریا را محتاط میکند. خیلیها ممکن است از ظاهرش بترسند، اما من این ظاهر را دوست دارم، چون میدانم پشت آن چهرهی خشن، موجودی وفادار و قابل اعتماد پنهان شده است. زمانی که اسکار بچه بود، او را از یک خطر جدی نجات دادم و از همان روز مراقبش بودم. دیدن این ظاهر ترسناک برای من یادآور این است که او از سختیها عبور کرده و قویتر
شده است.
دومین نقص اسکار، افکار بیرحمانهای است که گاهی به ظاهرش نمیآید. او در بعضی موقعیتها میتواند تصمیمهای سخت و حتی خشن بگیرد، مخصوصاً وقتی احساس کند من در خطر هستم. شاید این ویژگی برای دیگران ترسناک باشد، اما من آن را نشانهی حس محافظت و وفاداری او میدانم. اسکار همیشه در کنار من بوده و در لحظههای سخت کمکم کرده است. برای همین میدانم که این افکار بیرحمانه از روی بدی نیست؛ بلکه از تمایل شدید او برای دفاع از کسانی که دوستشان دارد سرچشمه میگیرد.
سومین نقص اسکار، مهربانی پنهان او نسبت به بچههای دریاست؛ مهربانیای که تقریباً به هیچکس نشان نمیدهد. او معمولاً سعی میکند ظاهر خشن و جدی خود را حفظ کند، اما من بارها دیدهام که مخفیانه به موجودات کوچکتر کمک کرده و مراقب آنها بوده است. این بخش از شخصیت اسکار برای من بسیار دوستداشتنی است، چون نشان میدهد در زیر آن ظاهر ترسناک، قلبی مهربان و دلسوز وجود دارد. او این مهربانی را پنهان میکند، شاید چون نمیخواهد دیگران او را ضعیف بدانند، اما من میدانم که همین مهربانی یکی از ارزشمندترین ویژگیهای
اوست.
دلیل اصلی اینکه اسکار را دوست دارم، فقط ظاهر یا ویژگیهای شخصیتی او نیست. از زمانی که او را نجات دادم، اسکار به رفیق صمیمی و همراه همیشگی من تبدیل شد. او در سفرها، خطرها و لحظههای سخت همیشه کنارم بوده و به من کمک کرده است. من معمولاً احساساتم را آشکار نشان نمیدهم، اما حقیقت این است که اسکار بخشی از زندگی و هویت من شده است. وقتی کنارم نیست، احساس میکنم چیزی از وجودم کم شده و سکوت اطرافم سنگینتر میشود.
به همین دلیل، نقصهای اسکار باعث نمیشوند کمتر دوستش داشته باشم؛ برعکس، او را واقعیتر و دوستداشتنیتر میکنند. قیافهی خبیث، افکار بیرحمانه و مهربانی پنهان او نشان میدهند که اسکار شخصیتی
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
شغل
مدیر رسانهای جادوگران پلاس، محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

بخش دوم
فلش بک
چند دقیقه قبل از اینکه کیک به دست اسکار بیوفته:
- خب پرنتیس، اول باید چیکار کنم برای کیک پختن؟
انابل روی ساحل نشسته بود و وسایل کیک رو به روش و پرنتیس هم با قیافه ای متفکر داشت به ظرف نگاه میکرد.
پرنتیس حتی اگر نیت بدی هم برای اسکار نداشت، باز هم بلد نبود کیک بپزه؛ پس از چیزهایی که از دیگران موقع کیک پختن دیده بود استفاده کرد.
- ببین اول کل این بسته ارد رو میریزی، بعد توش شیر میریزی، همشون میزنی. اممم....
انابل تمام مراحل رو با دقت انجام میداد. اما مشکلی که بود این بود که کل آرد خیلی زیاد بود و با ریختنش توی ظرف، نصفش روی صورت انابل و پرنتیس ریخته شد.
انابل با قیافه ای عصبانی به ظرف ارد و خودش که حالا سفید شده بود نگاه کرد و سعی کرد خودش رو اروم کنه.
- توی مرحله بعد باید بکینگ پودر بریزی.
- بکینگ پودر؟ نداریم که!
پرنتیس انگشتش رو اروم زد به سرش و با قیافه متفکری گفت.
- خب از شن استفاده کن. اینجا پر از سن و ماسه است!
- شن؟ اما مگه شن کاربرد بکینگ پودر رو داره؟
- بله! زود باش زود باش شن ها رو بریز توش.
انابل شن ها رو با دودست جمع کرد و ریخت توی کیک. بعد از گذشت مدتی، انابل رفت تا اجاق دریایی اش رو روشن کنه و پرنتیس رو با کیک تنها گذاشت.
- خب...پس قراره این کیک برای اون کوسه ناقص العقل باشه؟ هاهاهاها، عمرا بزارم. به من میگن پرنتیس!
پرنتیس برخلاف میل باطنیش، پرید توی اب و یک ماهی کوچولو رو شکار کرد و ماهی رو انداخت بین مواد کیک؛ اما نمیدونست که اون کیک، قراره بلایی بدتر سر خودش بیاره.
بازگشت به زمان حال
انابل کیک رو توی اجاق دریایی اش گذاشت و رفت و به کل اعضای گروه هافلپاف زنگ زد تا برای جشن تولد پرنتیس و اسکار، لب ساحل بیان.
شب که شد، همه دور ساحل جمع شدن و منتظر بودن تا انابل بیاد. اسکار که توی گوشه ای از اب منتظر بود، با پرنتیس یک جنگ چشمی بزذگ داشتن که با صدای انابل، این جنگ رو خاتمه دادن.
- امروز، همه اینجا جمع شدیم تا برای تولد دو عزیز....اسکار و پرنتیس جشن بگیریم.
با این حرف انابل، هم اسکار و هم پرنتیس شوکه شدن و همزمان یک (چی) بزرگ گفتن. اونها خبر نداشتن که تولد خودشونه و میخواستن کیک و تولد رو خراب کنن.
ملت هافلپاف با خوشحالی دست و سوت زدن و به این دو که عین چوب خشک شده بودن و به همدیگه زل زده بودن، نگاه کردن.
انابل با لبخند فیکی که معلوم بود میخواست زودتر این جشن تموم بشه تا بره و بخوابه، کیک رو به سمتشون برد. چون شمعی نداشتن، پس انابل مستقیم رفت سراغ بریدن کیک.
ایکار و پرنتیس هردو به سمت انابل پریدن تا از بریدن کیک صرف نظر کنه اما دیگه دیر بود.
همین که آنابل چاقو رو توی کیک فرو کرد، بمب اکلیلی و ماهی و حتی اون رسپی عجیب و غریب پرنتیس، باهم ترکیب شدن و باعث شد یک مایه سفید خمیری با دل و روده ماهی و پر از اکلیلی صورتی توی صورت و موهای انابل ترکید.
سکوت جمع رو فرا گرفت و همه به انابل خیره شدن. همه میدونستن که عصبانی شدن انابل چیز خوبی نبود. انابل با لب هایی که مثل خط شده بودن و چشم هایی که فقط اسکار میدونست چقدر اتشینه، به اون دو نگاه کرد.
انابل با صدای اروم اما ترسناکی گفت:
- پرنتیس عزیز! اسکار عزیز! چقدر کار جالبی بود.
با این حرف انابل، همه شوکه شدن.
- یع...یعنی تو ناراحت نیستی؟
- نه!
- نمیخوای سرمونو از تنمون جدا کنی؟
- نمیخوای خنجرتو توی قلبمون فرو کنی؟
انابل لبخند ترسناک و الکی ای زد.
- اصلا، چرا باید اینکارو بکنم؟
- چون تو آنابلی.
این حرف مرگ مصادف شد با چشم غره آنابل و یعد دوباره لبخند فیک به پرنتیس و اسکار.
- چرا باید عصبانی بشم وقتی برای دونفر اینهمه تلاش کردم تا بهترین تولد رو درست کنم و بعد این دو نفر گند زدن توش؟
صدای انابل رفته رفته بلند تر شد. تد زیرلبی به مرگ و لایف گفت:
- خب، هلگا رحمتشون کنه. ما بریم تا ما و نخورده!
و سریع جیم زد و رفت. کم کم همه از صحنه خارج شدن و فقط پرنتیس و اسکاری موندن که باید خشم آنابل رو به جون میخریدن.
- آ...آنابل جونم، ب...بیا با..با صحبت...حل...حلش کنیم!
پرنتیس هم خواست حرفی بزنه که انابل جیغ کشید.
- هردو نفر، میشینید اینجا و دندون های همدیگه رو با سوهان تمیز میکنید.
و رفت.
تنبیه انابل، تنبیه سختی بود برای پرنتیس و اسکار. اینکه بشینن رو به روی همدیگه و برای هم، کاری خوب انجام بدن به کنار، اونها تحمل اینقدر نزدیکی به هم رو نداشتن.
بعد از مدتی، پرنتیس و اسکار که داشتند تنبیهشون رو انجام میدادن، باز هم کلکل هاشون تمومی نداشت.
- عین ادم سوهان بکش دیگه.
- خودت میگی ادم، من کوسه ام!
- حالا هرچی. کوسه زشت.
- گربه هویجی.
- با من درست حرف بزنا. یه پنجول میندازم اون یکی چشمتم زخمی میکنم قرینه بشی.
- دست بزن بهم تا یه لقمه چپت کنم.
دیگه چیزی نگفتن و فقط مشغول سوهان کشیدن شدن. بعد از یک پقیقه پرنتیس گفت:
- ولی انابل خیلی خنده دار شده بود.
- دقیقا، من که به زور جلوی خودمو گرفته بودم.
- تو هم؟ فکر میکردم فقط خودمم که اینجوریم.
- نه بابا. خیلی خنده دار بود. اصلا عصبانیتش دیگه ترسناک نبود با اون همه اکلیل روی صورتش.
- ماهی روی موهاشو دیدی؟
- به همون داشتم میخندیدم.
کوسه و گربه، حالا محو تعریف لحظه خندهدار انابل با اون سر و شکل شده بودن و مثل دوتا دوست، میخندیدن.
آنابل از گوشه تاریک دریا نگاهشون کرد و با پوزخند با خودش گفت:
- من که بعدا حسابتونو بخاطر مسخره کردنم میرسم، ولی باید بدونید که نمیشه هیچوقت از دام آنابل فرار کرد. من میدونم چجوری بین دو نفر رو خراب کنم، اما چیزی که نمیدونین اینه که من حتی میتونم دو نفر رو با هم رفیق کنم.
و بعد خمیازه ای کشید و رفت بخوابه.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آنابل انتویسل در 1405/4/15 15:19:37
جزئیات کاربر
شغل
مدیر رسانهای جادوگران پلاس، محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

جزئیات کاربر
شغل
مدیر رسانهای جادوگران پلاس، محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

سلام خدمت فروشنده. اومدم به برتی بات بخریم که اکر بد بود بدیم دست یکی از این سلکی ها و اگر خوب بود خودم و اسکار استفاده کنیم.
@آنابل انتویسل
درود! ۲۰ گالیون کسر و برتیبات شما با طعم زیر تهیه شد:
یک عدد معجون راستی با ارزش ۳۰ گالیون
با استفاده از این معجون شما میتونین ۵ سوال ایفای نقش از فرد مورد نظرتون بپرسین و جوابهاش رو در محلی که دوست دارین به نمایش بگذارین.
برای استفاده، کافیه به معجونسرای پاتیل طلا مراجعه کنی و بعد تهیهی یک مادهی نایاب، معجون خودت رو تحویل بگیری.
یک عدد معجون راستی با ارزش ۳۰ گالیون
با استفاده از این معجون شما میتونین ۵ سوال ایفای نقش از فرد مورد نظرتون بپرسین و جوابهاش رو در محلی که دوست دارین به نمایش بگذارین.
برای استفاده، کافیه به معجونسرای پاتیل طلا مراجعه کنی و بعد تهیهی یک مادهی نایاب، معجون خودت رو تحویل بگیری.
@آنابل انتویسل
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/4/14 18:26:21
جزئیات کاربر
شغل
مدیر رسانهای جادوگران پلاس، محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

نام:آنابل انتویسل
نژاد:سایرن
بوگارت: خشکی
سن:4000 سال
گروه:هافلپاف
پاترونوس: کوسه
قدرت ها: اواز= اون میتونه با اوازش هرکسی رو جذب کنه سمت خودش و از این قدرت برای جذب شکار هاش استفاده میکنه.
کنترل ذهن= اون با نگاه کردن با بقیه میتونه اونها رو وادار کنه به انجام کاری که میخواد
بخاطر قدرت هاش و انرژی ای که ازش میره همیشه باید اب همراهش باشه تا از اون تغذیه کنه
حیوان خانگی: یک کوسه به نام اُسکار دارد. اسکار صمیمی ترین دوست آنابل هست و هرکاری برای اون نجات میده چون وقتی اسکار بچه بود انابل اون رو از دست صیاد ها نجات میده و از اونموقع به بعد اسکار و انابل دو دوست جدا نشدنی شدن. اسکار یک زخم روی چشمش داره و خیلی بی رحمه.
علایق: گوشت انسان، خون، اب، شنا، ماه خونین
تنفرات: خشکی، بچه ها، سلکی ها
نقاط ضعف: صدای گوش خراش:بخاطر گوش های قوی اش روی صداهای بد خیلی حساسه و باعث ضعفش میشه.
سایرن ها چشم های ضعیفی دارن و این به ضعف اونه.
آنابل یک پری دریایی از نژاد سایرن هاست. چون توی شب ماه خونین متولد شده، به رنگ قرمز در اومده و این گاهی اوقات باعث ترس بقیه موجودات دریا میشه. سایرن ها از قدیم با سلکی ها( نژادی از پری دریایی ها که نیمه فک هستند) مشکل داشتند. شبی که آنابل متولد شد، سلکی ها به قبیله اون حمله کردند و رییس قبیله رو کشتند و روستای دریایی اونها رو نابود کردند. از اون روز به بعد، آنابل که نوه رییس قبیله بود با تمام پسر دایی ها و پسر خاله ها و برادرهاش جنگید و شد رییس اونجا.
یکی از روزها جغدی رو دید که توی دریا تلاش میکنه نفس بکشه و در عین حال کاری کنه. انابل جغد رو به خشکی برد و نجاتش داد و متوجه برگه خیسی شد که با جوهری که محو شده نوشته شده بود(برای انابل انتویسل)
انابل به سختی نامه رو خواند و متوجه شد اون یک جادوگر هم هست و ازش برای تحصیل توی هاگوارتز دعوت شده. پس با اسکار به سمت دریاها رفت و از رودخونه ها رد شد و به دریاچه ای رسید که نزدیک اون، یک قلعه بزرگ بود و اون قلعه هاگوارتز بود. هاگرید اونها رو از دریاچه پیدا کرد و توی اکواریومی، توی هاگوارتز گذاشت. و اینجوری شد که انابل علاوه بر رییس دریاها، به یک جادوگر حرفه ای هم تبدیل شد.
انابل به خاطر قدرتی که از ماه خونین گرفه بود، از بقیه قدرتمند تر بود اما برای اینکه قدرتش تحلیل نره باید گوشت انسان میخورد. پس از صدای خوبش استفاده کرد و نیمه شب ها روی سنگ ها مینشست تا دریانوردها به سمتش بیان و اونها رو با استفاده از خنجر قرمز رنگش بکشه و بخوره.
انابل و حیوون خونگی اش اسکار، ترس و وحشت رو توی دل صیاد ها و کاپیتان های کشتی انداختند و به مرگ دریا معروف هستن. افسانه های زیادی درمورد اون به وجوداومده و این باعث شده هرکس وارد دریا میشه با شنیدن اوازش فرار کنه، البته اگر بتونه از جادوی اون اواز خلاص بشه!
جایگزین شه لطفا
جایگزین شد.
نژاد:سایرن
بوگارت: خشکی
سن:4000 سال
گروه:هافلپاف
پاترونوس: کوسه
قدرت ها: اواز= اون میتونه با اوازش هرکسی رو جذب کنه سمت خودش و از این قدرت برای جذب شکار هاش استفاده میکنه.
کنترل ذهن= اون با نگاه کردن با بقیه میتونه اونها رو وادار کنه به انجام کاری که میخواد
بخاطر قدرت هاش و انرژی ای که ازش میره همیشه باید اب همراهش باشه تا از اون تغذیه کنه
حیوان خانگی: یک کوسه به نام اُسکار دارد. اسکار صمیمی ترین دوست آنابل هست و هرکاری برای اون نجات میده چون وقتی اسکار بچه بود انابل اون رو از دست صیاد ها نجات میده و از اونموقع به بعد اسکار و انابل دو دوست جدا نشدنی شدن. اسکار یک زخم روی چشمش داره و خیلی بی رحمه.
علایق: گوشت انسان، خون، اب، شنا، ماه خونین
تنفرات: خشکی، بچه ها، سلکی ها
نقاط ضعف: صدای گوش خراش:بخاطر گوش های قوی اش روی صداهای بد خیلی حساسه و باعث ضعفش میشه.
سایرن ها چشم های ضعیفی دارن و این به ضعف اونه.
آنابل یک پری دریایی از نژاد سایرن هاست. چون توی شب ماه خونین متولد شده، به رنگ قرمز در اومده و این گاهی اوقات باعث ترس بقیه موجودات دریا میشه. سایرن ها از قدیم با سلکی ها( نژادی از پری دریایی ها که نیمه فک هستند) مشکل داشتند. شبی که آنابل متولد شد، سلکی ها به قبیله اون حمله کردند و رییس قبیله رو کشتند و روستای دریایی اونها رو نابود کردند. از اون روز به بعد، آنابل که نوه رییس قبیله بود با تمام پسر دایی ها و پسر خاله ها و برادرهاش جنگید و شد رییس اونجا.
یکی از روزها جغدی رو دید که توی دریا تلاش میکنه نفس بکشه و در عین حال کاری کنه. انابل جغد رو به خشکی برد و نجاتش داد و متوجه برگه خیسی شد که با جوهری که محو شده نوشته شده بود(برای انابل انتویسل)
انابل به سختی نامه رو خواند و متوجه شد اون یک جادوگر هم هست و ازش برای تحصیل توی هاگوارتز دعوت شده. پس با اسکار به سمت دریاها رفت و از رودخونه ها رد شد و به دریاچه ای رسید که نزدیک اون، یک قلعه بزرگ بود و اون قلعه هاگوارتز بود. هاگرید اونها رو از دریاچه پیدا کرد و توی اکواریومی، توی هاگوارتز گذاشت. و اینجوری شد که انابل علاوه بر رییس دریاها، به یک جادوگر حرفه ای هم تبدیل شد.
انابل به خاطر قدرتی که از ماه خونین گرفه بود، از بقیه قدرتمند تر بود اما برای اینکه قدرتش تحلیل نره باید گوشت انسان میخورد. پس از صدای خوبش استفاده کرد و نیمه شب ها روی سنگ ها مینشست تا دریانوردها به سمتش بیان و اونها رو با استفاده از خنجر قرمز رنگش بکشه و بخوره.
انابل و حیوون خونگی اش اسکار، ترس و وحشت رو توی دل صیاد ها و کاپیتان های کشتی انداختند و به مرگ دریا معروف هستن. افسانه های زیادی درمورد اون به وجوداومده و این باعث شده هرکس وارد دریا میشه با شنیدن اوازش فرار کنه، البته اگر بتونه از جادوی اون اواز خلاص بشه!
جایگزین شه لطفا
جایگزین شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/5 10:13:12
جزئیات کاربر
شغل
مدیر رسانهای جادوگران پلاس، محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

نام:آنابل انتویسل
نژاد:سایرن
بوگارت: خشکی
سن:4000 سال
گروه:هافلپاف
پاترونوس: کوسه
قدرت ها: اواز= اون میتونه با اوازش هرکسی رو جذب کنه سمت خودش و از این قدرت برای جذب شکار هاش استفاده میکنه.
کنترل ذهن= اون با نگاه کردن با بقیه میتونه اونها رو وادار کنه به انجام کاری که میخواد
اب= انابل رییس دریاهاست پس قطعا میتونه کنترلش کنه
نجوای ذهن= میتونه بدون حرف زدن با دیگران توی ذهنشون ارتباط برقرار کنه
تغذیه از ترس= هرچه قربانی اون بیشتر بترسه، انابل قدرتمند تر میشه
مرجان= اون میتونه مرجان ها رو هرجا که میخواد و توی هر قدی رشد بده
کلون= میتونه نسخه های دیگه ای از خودش درست کنه اما همه با اب ساخته میشه
بخاطر قدرت هاش و انرژی ای که ازش میره همیشه باید اب همراهش باشه تا از اون تغذیه کنه
حیوان خانگی: یک کوسه به نام اُسکار دارد. اسکار صمیمی ترین دوست آنابل هست و هرکاری برای اون نجات میده چون وقتی اسکار بچه بود انابل اون رو از دست صیاد ها نجات میده و از اونموقع به بعد اسکار و انابل دو دوست جدا نشدنی شدن. اسکار یک زخم روی چشمش داره و خیلی بی رحمه.
علایق: گوشت انسان، خون، اب، شنا، ماه خونین
تنفرات: خشکی، بچه ها، سلکی ها
آنابل یک پری دریایی از نژاد سایرن هاست. چون توی شب ماه خونین متولد شده، به رنگ قرمز در اومده و این گاهی اوقات باعث ترس بقیه موجودات دریا میشه. سایرن ها از قدیم با سلکی ها( نژادی از پری دریایی ها که نیمه فک هستند) مشکل داشتند. شبی که آنابل متولد شد، سلکی ها به قبیله اون حمله کردند و رییس قبیله رو کشتند و روستای دریایی اونها رو نابود کردند. از اون روز به بعد، آنابل که نوه رییس قبیله بود با تمام پسر دایی ها و پسر خاله ها و برادرهاش جنگید و شد رییس اونجا.
انابل به خاطر قدرتی که از ماه خونین گرفه بود، از بقیه قدرتمند تر بود اما برای اینکه قدرتش تحلیل نره باید گوشت انسان میخورد. پس از صدای خوبش استفاده کرد و نیمه شب ها روی سنگ ها مینشست تا دریانوردها به سمتش بیان و اونها رو با استفاده از خنجر قرمز رنگش بکشه و بخوره.
انابل و حیوون خونگی اش اسکار، ترس و وحشت رو توی دل صیاد ها و کاپیتان های کشتی انداختند و به مرگ دریا معروف هستن. افسانه های زیادی درمورد اون به وجوداومده و این باعث شده هرکس وارد دریا میشه با شنیدن اوازش فرار کنه، البته اگر بتونه از جادوی اون اواز خلاص بشه!
جایگزین شه لطفا
@آنابل انتویسل این معرفی شخصیت در حال حاضر بیشتر شبیه یک شخصیت فانتزی مستقل با قدرتهای بسیار زیاد تعریف شده و ارتباطش با دنیای هری پاتر چندان مشخص نیست. در ایفای نقش، شخصیتهایی که تواناییهای خیلی گسترده و خارقالعاده دارن معمولا تعامل خوبی با بقیه شخصیتها نمیسازن و تعادل داستان رو به هم میزنن.
در نتیجه این معرفی تایید نشد.
توضیحات بیشتر رو برات با جغد میفرستم.
نژاد:سایرن
بوگارت: خشکی
سن:4000 سال
گروه:هافلپاف
پاترونوس: کوسه
قدرت ها: اواز= اون میتونه با اوازش هرکسی رو جذب کنه سمت خودش و از این قدرت برای جذب شکار هاش استفاده میکنه.
کنترل ذهن= اون با نگاه کردن با بقیه میتونه اونها رو وادار کنه به انجام کاری که میخواد
اب= انابل رییس دریاهاست پس قطعا میتونه کنترلش کنه
نجوای ذهن= میتونه بدون حرف زدن با دیگران توی ذهنشون ارتباط برقرار کنه
تغذیه از ترس= هرچه قربانی اون بیشتر بترسه، انابل قدرتمند تر میشه
مرجان= اون میتونه مرجان ها رو هرجا که میخواد و توی هر قدی رشد بده
کلون= میتونه نسخه های دیگه ای از خودش درست کنه اما همه با اب ساخته میشه
بخاطر قدرت هاش و انرژی ای که ازش میره همیشه باید اب همراهش باشه تا از اون تغذیه کنه
حیوان خانگی: یک کوسه به نام اُسکار دارد. اسکار صمیمی ترین دوست آنابل هست و هرکاری برای اون نجات میده چون وقتی اسکار بچه بود انابل اون رو از دست صیاد ها نجات میده و از اونموقع به بعد اسکار و انابل دو دوست جدا نشدنی شدن. اسکار یک زخم روی چشمش داره و خیلی بی رحمه.
علایق: گوشت انسان، خون، اب، شنا، ماه خونین
تنفرات: خشکی، بچه ها، سلکی ها
آنابل یک پری دریایی از نژاد سایرن هاست. چون توی شب ماه خونین متولد شده، به رنگ قرمز در اومده و این گاهی اوقات باعث ترس بقیه موجودات دریا میشه. سایرن ها از قدیم با سلکی ها( نژادی از پری دریایی ها که نیمه فک هستند) مشکل داشتند. شبی که آنابل متولد شد، سلکی ها به قبیله اون حمله کردند و رییس قبیله رو کشتند و روستای دریایی اونها رو نابود کردند. از اون روز به بعد، آنابل که نوه رییس قبیله بود با تمام پسر دایی ها و پسر خاله ها و برادرهاش جنگید و شد رییس اونجا.
انابل به خاطر قدرتی که از ماه خونین گرفه بود، از بقیه قدرتمند تر بود اما برای اینکه قدرتش تحلیل نره باید گوشت انسان میخورد. پس از صدای خوبش استفاده کرد و نیمه شب ها روی سنگ ها مینشست تا دریانوردها به سمتش بیان و اونها رو با استفاده از خنجر قرمز رنگش بکشه و بخوره.
انابل و حیوون خونگی اش اسکار، ترس و وحشت رو توی دل صیاد ها و کاپیتان های کشتی انداختند و به مرگ دریا معروف هستن. افسانه های زیادی درمورد اون به وجوداومده و این باعث شده هرکس وارد دریا میشه با شنیدن اوازش فرار کنه، البته اگر بتونه از جادوی اون اواز خلاص بشه!
جایگزین شه لطفا
@آنابل انتویسل این معرفی شخصیت در حال حاضر بیشتر شبیه یک شخصیت فانتزی مستقل با قدرتهای بسیار زیاد تعریف شده و ارتباطش با دنیای هری پاتر چندان مشخص نیست. در ایفای نقش، شخصیتهایی که تواناییهای خیلی گسترده و خارقالعاده دارن معمولا تعامل خوبی با بقیه شخصیتها نمیسازن و تعادل داستان رو به هم میزنن.
در نتیجه این معرفی تایید نشد.
توضیحات بیشتر رو برات با جغد میفرستم.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/2 22:35:34
جزئیات کاربر
شغل
مدیر رسانهای جادوگران پلاس، محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

آنابل انتویسل vs کوین کارتر و تلما هلمز
سوژه:(ما زنده به انیم که ارام نکیریم، موجیم که اسودکی ما عدم ماست)
سوژه:(ما زنده به انیم که ارام نکیریم، موجیم که اسودکی ما عدم ماست)
وقتی نام «اِلین» بر زبان دریانوردان میافتاد، سکوتی سنگین بر عرشهها مینشست. بعضیها صلیب بر سینه میکشیدند، بعضی زیر لب دعا میخواندند و بعضی فقط به افق خیره میشدند؛ به همان جایی که دریا و آسمان در مه گم میشدند. میگفتند او یک سایرن است؛ موجودی که با آوازش مردان را به دل آب میکشاند و از استخوان قربانیانش تاجی نامرئی ساخته است.
اما حقیقت از افسانهها تاریکتر بود. اِلین در غاری از سنگهای سیاه زندگی میکرد؛ غاری در ژرفای اقیانوس که نور هرگز به آن راه نمییافت. دیوارهای آن پر بود از سکههای طلایی، شمشیرهای زنگزده و یادگار کشتیهایی که دیگر وجود نداشتند. با این حال، هیچیک از آن گنجها برایش ارزشی نداشت. او فقط یک چیز میخواست: ادامه دادن. زیرا سایرنها با انسانها تفاوت داشتند.
آنها تا زمانی زنده میماندند که در حرکت بودند؛ تا زمانی که میخواندند، شکار میکردند و امواج را میشکافتند. هرگاه یکی از آنها برای مدت طولانی از طبیعت خود فاصله میگرفت، بدنش شروع به محو شدن میکرد. نخست فلسها رنگ میباختند، سپس صدا ضعیف میشد و در نهایت، وجودشان مانند مه در آب حل میگشت. اِلین این سرنوشت را دیده بود.
صدها سال پیش، مادرش چنین سرانجامی پیدا کرده بود. او هنوز آن روز را به یاد داشت. آب آرام بود و اقیانوس مانند آینه میدرخشید. مادرش روی صخرهای نشسته و به افق خیره شده بود.
اِلین جوان پرسیده بود:
- چرا شکار نمیکنی؟
مادرش لبخند غمگینی زده بود.
- خسته شدهام!
- پس استراحت کن.
مادر سرش را تکان داده بود.
- برای ما استراحت معنای دیگری دارم
چند هفته بعد، پوست مادرش شفافتر شد. صدایش خاموش شد؛ و یک صبح مهآلود، تنها ردی از نمک در جایی باقی ماند که زمانی یک سایرن نشسته بود.
از آن روز، ترس در قلب اِلین خانه کرد. او با خود عهد بست هرگز آرام نگیرد.
قرنها گذشت. کشتیها میآمدند و میرفتند. نام او بزرگتر میشد و افسانهاش وحشتناکتر.
هر بار که آواز میخواند، دریا قربانی تازهای به او هدیه میداد. اما برخلاف چیزی که مردم تصور میکردند، اِلین از کشتن لذت نمیبرد. او فقط از محو شدن میترسید.
شبی طوفانی، کشتی کوچکی وارد قلمرو او شد.
باد چنان شدید بود که دکلها ناله میکردند. موجها مانند دیوارهای سیاه از دل آب برمیخاستند و دوباره فرو میریختند.
اِلین روی صخرهای نشست و آوازش را آغاز کرد. نغمهاش از میان باد گذشت. معمولاً در همین لحظه ملوانان مسحور میشدند.
اما این بار اتفاقی نیفتاد. کشتی همچنان به مسیرش ادامه داد. اِلین دوباره خواند. باز هم هیچ. متعجب شد.
با سرعت به سوی کشتی شنا کرد و از زیر آب به عرشه نگاه انداخت. تنها یک نفر آنجا بود.
مردی جوان با موهای تیره که یک فانوس در دست داشت. گویی از حضور او خبر داشت.
مرد خم شد و به آب نگاه کرد.
- سلام الین
سایرن از تعجب کمی جاخورد.
- اسم من رو از کجا میدانی؟
- سالیان سال پیش داستانت را شنیده ام.
- پس باید بترسی
مرد لبخندی زد.
- میترسم!
اِلین انتظار همچین پاسخی را نداشت.
-پس چرا فرار نمیکنی؟
- چون هراسی از مرگ ندارم!
آن شب تا طلوع آفتاب حرف زدند. اِلین نمیدانست چرا کشتی را غرق نکرده است. شاید چون مرد از او نمیترسید. یا شاید چون پس از قرنها کسی پیدا شده بود که او را هیولا نمیدید.
مرد نامش آریان بود. او نقشهکش دریاها بود و بیشتر عمرش را روی آب گذرانده بود. در هفتههای بعد بارها بازگشت. هر بار کشتیاش را نزدیک صخرهها نگه میداشت و ساعتها با اِلین صحبت میکرد. درباره جزایر دوردست، درباره ستارهها، درباره رویاهایی که انسانها دارند.
اِلین کمکم منتظر آمدنش میماند. انتظاری که برایش ناآشنا بود. اما همزمان اتفاق دیگری رخ داد. یک روز هنگام شنا متوجه شد بخشی از فلسهای دمش کمرنگ شدهاند؛ چند روز بعد، صدایش ضعیفتر شد.
وحشتی قدیمی در وجودش بیدار شد. او کمتر شکار میکرد و کمتر آواز میخواند؛ و دریا این تغییر را حس کرده بود.
شبی که ماه کامل بود، به آریان حقیقت را گفت. مرد ساکت گوش داد.وقتی حرفهایش تمام شد، پرسید:
- یعنی اگر این زندگی را کنار بگذاری، نابود میشوی؟ اِلین آهسته سر تکان داد.
- راه دیگری نیست؟
- اگر بود، مادرم زنده میماند.
باد ملایمی از روی آب گذشت. آریان مدتی سکوت کرد.
سپس گفت:
- پس تمام این سالها برای زنده ماندن جنگیدهای.
- نه.
اِلین به امواج خیره شد.
- برای باقی ماندن خودم جنگیدهام.
آن شب هیچکدام نخوابیدند. صبح که شد، آریان روی عرشه ایستاد و گفت:
- اگر مجبور باشی انتخاب کنی چه؟
- بین چه چیزهایی؟
- بین آرامشی که میخواهی و ماهیتی که هستی.
اِلین پاسخ نداد. زیرا جواب را میدانست. روز بعد کشتی آریان بازنگشت. و روز بعد نیز. هفتهها گذشت و دریا خالیتر از همیشه به نظر میرسید.
اِلین هر غروب به افق نگاه میکرد. اما اثری از بادبانهای آشنا نبود. سرانجام، در یک شب مهآلود، کشتی شکستهای را پیدا کرد که میان امواج سرگردان بود. وقتی نزدیک شد، نشان آریان را روی بدنه آن دید.
قلبش فرو ریخت. عرشه ویران شده بود. طنابها پاره بودند و هیچ انسانی آنجا نبود. تنها دفترچهای خیس روی چوبها باقی مانده بود. اِلین آن را برداشت.
در آخرین صفحه نوشته شده بود:
نقل قول:
«اگر روزی این نوشته را پیدا کردی، بدان که هرگز تو را هیولا ندانستم. دریا بدون موج دریا نیست. و تو بدون آواز، خودت نخواهی بود.»
برای نخستین بار در چند قرن، اشک از چشمان سایرن جاری شد. او تا سپیدهدم کنار بقایای کشتی ماند. سپس دفترچه را بست.
به آسمان نگاه کرد و تصمیمش را گرفت. آن شب، اِلین روی بلندترین صخره اقیانوس نشست. باد شدیدی میوزید. ابرها ماه را میپوشاندند. او چشمانش را بست و آواز خواند.
اما این بار آوازش برای شکار نبود، برای سوگواری بود.
برای دوستی که از دست داده بود. برای مادری که محو شده بود. و برای خودش. نغمهاش چنان عمیق و اندوهگین بود که حتی نهنگهای دوردست پاسخ دادند. وقتی آواز پایان یافت، اِلین احساس کرد چیزی در وجودش روشن شده است.
او ناگهان فهمید مشکل هرگز شکار کردن یا نکردن نبوده است. مشکل، فرار از حقیقت خودش بود. سالها تصور میکرد حرکت کردن نفرینی تلخ است.
اما حالا میدانست همان چیزی است که به زندگیاش معنا میدهد. موج از حرکت خسته نمیشود. زیرا حرکت، ذات اوست. اِلین از صخره به دریا شیرجه زد. آب سرد او را در آغوش گرفت. نیرو دوباره در بدنش جریان یافت، فلسهایش درخشیدند و صدایش بازگشت؛ و برای نخستین بار، ترس از دلش رخت بربست.
از آن پس، افسانه سایرن سیاه همچنان در میان دریانوردان زنده ماند. هنوز کشتیهایی بودند که در مه ناپدید میشدند و هنوز آواز مرموزی از دل امواج به گوش میرسید. اما حقیقتی که هیچ انسانی نمیدانست این بود که اِلین دیگر برای فرار از مرگ زندگی نمیکرد.
او زندگی میکرد چون فهمیده بود بعضی موجودات، مانند موج، تنها در حرکت معنا پیدا میکنند؛ و آرامشی که آنها را از ماهیتشان جدا کند، نام دیگری برای نیستی است.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج