جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (36 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

پاسخ: نحوه برخورد، فکر کردی کی هستی؟!
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1405 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
چه سر اولین بحث من با آکی و چه توی این چند روز اخیر، لیلیث، دابی و درست یادم نیست اما فکر میکنم هلنا هم به صورت خصوصی از من پرسیدن دقیقا مشکلت چیه و چرا صرفا میگی مشکل داری.

یه چیزی که آکی دقیقا درموردم درست حدس زد، مشکلات روانیم هست و به خاطر اضطراب زیاد، توی هیچ کدوم از این بحثا نتونستم بدون ترس و نگرانی حرف بزنم و دستم توی این چند روز مثل آدمی که به پریز برق وصل شده میلرزید و همین الان هم هنوز تا حدی اضطراب دارم.

با این وجود فکر نمیکنم دلیلی داشته باشه که بابت فقر روانی یا هر نوع فقر و کمبود مادی از خودم خجالت بکشم. من تحصیلات خاصی ندارم و شغلم هم درآمد کمی داره و از خانواده‌ی کاملا متشنج و داغونی پا گرفتم ولی این مسائل دلیل نمیشه قدرت قضاوت و ادراکم دیگه کار نکنه و نفهمم دارم چی میگم.

من سر انتخاب ترین‌ها تو تالار هافلپاف هم از بچه‌ها عذرخواهی کردم و گفتم نمی‌تونم تو این انتخابات شرکت کنم چون همچین رقابت‌هایی رو اخلاقی نمیدونم و به نظرم روی ذهن آدم، بخصوص بچه‌ها و نوجوون ها تاثیر منفی میذاره و باعث میشه از روش‌های نابهنجاری برای رقابت استفاده کنن. و این فقط یه حرفی روی کاغذ نیست. الان شما وضعیت تالارتون رو ببینید که چطور بابت امتیاز گروه و تالارتون یا دعواهای باندی به همدیگه حمله می‌کنید.

چرا قضیه‌ی من و آکی باید بازیچه‌ی یه عده بشه که هی توی چت باکس مسخره‌ام کنن؟

مدیریت این سایت منو بابت اسم آوردن توی چت باکس محکوم نکرد و دابی کلی باهام حرف زد و پیگیری کرد و بابت اینکه تازه وارد بودم بهم حق داد. الان تلما میگه اصلا نباید به طور غیر مستقیم هم بهش اشاره کنی.

شما توی این فروم بابت مسائل مختلفی بحث می‌کنید و اون موضوع تو چت باکس مطرح نمیشد هم کاملا موجه بود که توی یه تاپیکی مطرح بشه و وقتی صحبتش شروع میشد، طبیعیه که یه عده به خودشون می‌گرفتن و شک می‌کردن.

من درحالی از تالار اسلیترین اومدم بیرون که فکر میکردم بود و نبودم اونجا اهمیتی نداره و بعد متوجه میشدم بعضیاشون از دستم عصبانی هستن و حالا باهام دشمن شدن. این کوچکترین تاثیر این قضای رقابتی و سرگرمی خشنی هست که درست کردید. معلومه که اخلاقی نمیدونمش و نمیخوام بخشی ازش باشم. اگر این نگاه رقابتی نبود خیلی از دراماها و تفکرات گروه‌زده هم اینقدر اینجا شیوع نداشت.

هلنای عزیزم من قصد توهین به شما رو نداشتم و چیزی که در اون روزها نتونستم بهت بگم دقیقا همین مسائله. و میدونم الان هم گفتنش هیچ فایده‌ای نداره.

آکی یکی از افراد مورد علاقه‌ام توی این فروم بود و وقتی توی فروم بهش جواب پس دادم و اسم اون دو نفر رو گفتم، واقعا فکر میکردم آکی یکی از مدیرای اصلیه و حرفش سنده. من قصد نداشتم با این حرف کسی رو ناراحت کنم.

اما ببینید چطور منو دوره کردید و توی این مدت با تبدیل کردن کلمه‌ی قلدری که من به آکی نسبت دادم به تیکه کلامتون در چت‌باکس، فقط تفرقه و نفرت رو بیشتر کردید و هر مسئله‌ای رو تبدیل به بازیچه‌ای برای رقابت و دعوا می‌کنید.

من دوست داشتم اینجا بمونم که داستان‌هایی که به ذهنم میاد رو بنویسم و پیش دوستای خودم باشم. بله که همچین رقابت و افکار گروه‌زده‌ای برام مثل یه تجربه‌ی بده، مثل تجربه‌ی زندگی در جهنمه. لذت بردن از یک نوع خاص رقابت، لزوما به این معنی نیست که اون رقابت سالمه. چیزی که شما ازش لذت میبرید میتونه به قیمت فروپاشی روانی یه نفر دیگه تموم بشه.

من کاربری رو اینجا دیدم که به خاطر یه دوئل و اضطرابش کارش به بیمارستان کشیده. شما این چیزا رو درک نمی‌کنید چون شاید ژن بهتری دارید، بدن و ذهنتون قوی‌تره و درگیر شدن با این جنگای قبیله‌ای براتون گرون تموم نمیشه.
تاپیک انجمن
پاسخ: نحوه برخورد، فکر کردی کی هستی؟!
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1405 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
من به خاطر دوستام موندم آکی عزیز، و ای کاش پیامی که دیروز برات فرستادم و اینطور تحریکت کرده رو هم میذاشتی.
من همچین پیامی برای آکی فرستادم:
نقل قول:
آکی عزیزم فکر کردی خیلی با نمکی که بعد از قضایای اخیر، خودت و دوستات مدام از کلمه‌ی قلدری که من بهت نسبت دادم استفاده می‌کنید و منو مسخره می‌کنید؟ شایدم خیلی بهت برخورده که بعد اون اتفاق نتونستی دیگه بقیه رو توی چت‌باکس کنف کنی و با حرفات تحقیرشون کنی.
می‌دونی درواقع از بی‌غیرتی خودم بود که بعد اون قضیه، توی فرومی موندم که آدمایی مثل تو رو گنده می‌کنه.


هنوزم باور دارم دو تا کاربری که مجبورم کردی اسمشون رو بگم متن هایی با هوش مصنوعی نوشتن. اینکه توی تالار اسلیترین باهات اعلام صلح کردم هم معنیش پشیمونی نیست.
درست میگی باید همون سری قبل میرفتم تا اینکه بذارم اینطوری تحقیرم کنید.
اینجا ارزونی آدم‌هایی مثل خودت.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط ماریلین لایف در 1405/3/28 18:41:59
تاپیک انجمن
پاسخ: طلسم تاناتوفوبیا
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1405 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
این فایل شامل داستان طلسم تاناتوفوبیا، از پست اول تا ۹ هست. فونت فایل درشت و مناسب مطالعه در موبایل و تبلته.

فایل به‌صورت پی‌دی‌اف و حدود ۵۰۰۰ کلمه‌ست.

دانلود پارت ۱ تا ۹ طلسم تاناتوفوبیا

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
این نامه بخشی از تلاشم برای گسترش شخصیت‌های فن فیکشن تاناتوفوبیا به‌حساب میاد. از طریق گفت‌گو با شخصیت‌ها سعی می‌کنم ذهنم رو درمورد خیالپردازی تقویت و جزئیات بیشتری بهشون اضافه کنم.


از طرف ماریلین لایف
برای کریستوفر تنها

شاید تنها مزیت ژن خوب خدایان و الهه‌ها اینه که آدم‌هایی مثل تو تصمیم می‌گیرن کمی حرفامو جدی بگیرن و با خودشون فکر کنن که اگر همون حرفی رو بزنم که خیلی‌های دیگه هم مشغول تکرار کردنش هستن، می‌تونه تغییری در نتیجه‌اش ایجاد کنه.

کیه که ندونه شما بریتانیایی‌های اصیل چجور کاسبایی هستید و هیچوقت به کسی اهمیت نمیدید مگه اینکه بدونید از یه خانواده‌ی خاص متولد شده.

متاسفانه منم اخیرا دارم به این نتیجه می‌رسم که اصالت‌گرایی بریتانیایی، ریشه‌هایی در واقعیت داره. دیشب که سعی داشتم خودمو هیپنوتیزم کنم، موفق شدم چند لحظه‌ی کوتاه، کمی از زاویه‌ی دید تو به خودم نگاه کنم. خوشحالم که احساس خطر نمی‌کنی؛ این باعث میشه که ارتباط گرفتن باهات خیلی راحت‌تره باشه.

این ظاهری که از من میبینی هم لزوما ارتباطی با قلب لطیفم نداره بلکه نشات گرفته از فقری خودخواسته‌ست. درواقع فرصتشو ندارم که زیاد به ظاهرم اهمیت بدم و اخیرا مشکوک شدم به اینکه یه سندرم شبیه نابهنجاری MRT48 رو به ارث برده باشم.

متاسفانه همه چیز درمورد روح نیست و بدن فیزیکی، می‌تونه تو رو با ژن‌های اجدادی خاص خودش غافلگیر کنه. اغلب مثل تو فکر می‌کنن که لبخند روی صورت من یه لبخند دوستانه‌ست. لبخند من همونقدر واقعیه و دوستی تو با انجمن‌های جادویی آمریکایی واقعیت داره.

من هیچ برنامه‌ای برای سرک کشیدن در کسب‌وکار جادویی شما نداشتم و اصولا جادوگرهای هنرمند رو آدمای فوق‌العاده سطحی‌نگری میدونم که نمی‌تونن هنر رو در جادوی روزمره ببینن و تمام زندگیشون رو صرف چیزی می‌کنن که جادوشون رو فاسد میکنه و صرفا به زندگیشون یه جذابیت ظاهری می‌بخشه.

خلاصه‌ی بحثی که باعث قطع ارتباط من با هنری شد هم همین بود. اون می‌خواست هم برای امثال تو کار کنه و هم ببینه که من چقدر دوستش دارم. وانمود میکرد انتقادای وقت و بی‌وقتم اذیتش نمی‌کنه و حتی سعی داشت منو با هم‌صنفاش آشنا کنه و بهم یه جایگاه اجتماعی جدید بده.

متاسفانه نقطه ضعف شما بریتانیایی‌های اصیل همینه که در یک توصیف محدود از ویژگی‌های انسان بالغ موندید و وقتی فردی با ظاهر متفاوت می‌بینید، نمی‌تونید جدیش بگیرید یا احساس خطر کنید.

هنری حالا به‌عنوان یه آمریکایی شناخته میشه اما دسترسی به شجره‌نامه‌اش کار سختی نیست و دقیقا در دوره‌ای که جادوگرهای کله نارنجی از ترس خون‌آشام‌ها به آمریکا مهاجرت کردن، اولین انجمن‌های بریتانیایی و آمریکایی جادوگری هم شکل گرفت.

اگر میخواستم برای حفظ ارتباطم با هنری تلاش کنم، سایه‌ی آدم‌هایی مثل تو، تقریبا شبیه یک هوو یا بدتر از اون، بالای سر زندگیم می‌موند و از اونجایی که اهل رقابت‌های اینچنینی نیستم، درنهایت باید با تنهایی کنار می‌اومدم.

هنری جوونه و به خودش و توانایی‌هاش، یه جور اعتماد کاذب داره ولی دلیل نمیشه که منم بخوام به همچین آدمی تکیه کنم.

دلتون رو خوش نکنید که هنری هم از زندگیم بیرون رفته. درواقع همون اواسط مذاکره‌ی باهاش، یه خانواده‌ی آمریکایی دیگه رو دیدم که گزینه‌ی پیشنهادی برای زندگی بعدیم بودن. اونها به‌نظر می‌رسید که دورگه‌های خون‌آشام باشن و فراتر از اون، تو کار موسیقی آوانگارد بودن. دقیقا چیزی که برای یه شروع دوباره میتونه بهم اعتماد به‌نفس بده.
.
.
.

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: طلسم تاناتوفوبیا
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هنرمند چاق

درب ورودی آپارتمان کوچیک و قدیمی‌ای در قلب شهر لندن باز میشه و مرد جوان و چاقی با چند کیسه‌ی خرید، نفس‌زنان و عرق ریزان وارد میشه. درحالیکه سینه‌اش بابت طی کردن پله‌ها خس خس میکنه، چوبدستی کوچیکی رو از کمربندش بیرون میاره و در رو قفل میکنه. این بین یکی از بسته‌های خرید روی زمین میوفته و ازش یک ریسه سوسیس و بسته‌ای جعفری تازه بیرون میریزه.

مستر پانسیل زیر لب فحش میده و در حرکتی که انگار ممکنه اونو برای همیشه زمین‌گیر کنه، خم میشه و خریدهایی که روی زمین ریختن رو جمع می‌کنه. با این وجود اون از خودش راضیه و می‌دونه که از معدود هنرمندهای واقعی باقی‌مونده در شهر لندنه که واقعا قادره ذهن آدم‌ها رو به چالش بکشه.

در دودلی برای انتخاب بین خوراکی یا حمام رفتن و خوشبو شدن، پانسیل برای خودش یه پارچ نوشیدنی آماده میکنه و وارد وان حمام میشه. در بخار و رطوبت، به عملکرد امروزش در کافه‌ها، ایده‌های جدیدش برای ساخت موسیقی و بازخوردهایی که دریافت کرده فکر میکنه.

پانسیل فکر می‌کنه در گوشه‌ی امنش تنهاست اما چیزی از سایه‌ها، بهش خیره شده. اضطراب و کمی حالت تهوع. مرد جوان اونقدرا هم خوشبین و بیخیال نیست و سابقا با مرگخوارها و دیوانه‌سازها هم سروکله زده. کاهش دما، مورمور شدن پوست و اضطراب ظاهرا بی‌دلیل؛ پانسیل روی سطح آب وان، تصویری تحریف شده از چهره‌ی خودش رو میبینه که موجودی عجیب به شکل یک مکعب آهنی دهن و دندون‌دار، پشت سرش معلقه.

مرد هنرمند فکر می‌کنه که چیزخورش کردن یا تاثیر نوشیدنی بد باشه اما ناگهان ضربه‌ای رو به ستون فقراتش حس میکنه و سرمای شدیدی وارد بدنش میشه که عملا باعث میشه عوق بزنه و با سر به دیوار جلوش برخورد کنه.

***

در گوشه‌ای از هاگوارتز، اسنیپ درحالی که روی میز دفترش به خواب کوتاهی رفته، سراسیمه بیدار میشه. اون تا بحال چنین تجاربی نداشته و مطمئن نیست چیزی که دیده واقعیت داره اما بررسی کردنش سخت نیست؛ حداقل اسنیپ اینطور فکر می‌کنه.

شب قبل، بعد از تموم شدن کلاس کالبد شکافی، ساعت‌ها اطراف زمین‌های تسلا پرسه زد اما چیز خاصی دستگیرش نشد. ورود به ساختمونش هم غیر ممکنه. اسنیپ دیگه صدای شلبرت رو نشنید و حضورش رو حس نکرد پس گاها به این فکر افتاد که شاید درگاه ورود شلبرت بسته شده و این کابوس بُعد چهارمی، دست از سر آدما برداشته اما حالا میشه حس کرد که اون قوی‌تر از قبل شده و داره راه خودش رو پیدا میکنه.

ساعتی بعد اسنیپ وارد لندن میشه ولی قبل از اینکه سراغ مرد هنرمندی بره که توی خواب دیده، مستقیما سراغ هتلی میره که محل اقامت تسلا در دوره‌هایی هست که سعی داره توجه ماگل‌ها رو به خودش جلب کنه.

هتلی تقریبا معمولی که بعضا پذیرای افراد ثروتمند هم میشه اما اتاق‌های محقری هم برای افراد به‌ظاهر فقیر و بی‌خانمانی مثل تسلا هم داره. دانشمند جوانی که توسط جامعه‌ی علمی نادیده گرفته شده و رویای ایجاد رفاه کامل برای انسان‌ها رو داره.

اسنیپ با فکر کردن به این مسائل، دوباره احساس می‌کنه که انگشتاش از شدت عصبی بودن می‌لرزه چون خودش بهتر از هر ماگلی میدونه که امثال تسلا چقدر طرفدار برتری بخشیدن به جادوگرها و نابودی ماگل‌ها هستن. درواقع اسنیپ اخیرا فکر می‌کنه که همکاری تسلا با گروه‌ها و انجمن‌های جادوگری سفید هم نوعی حرکت ریاکارانه است که ازش برای جمع‌آوری اطلاعات و رصد تهدیدات بالقوه استفاده می‌کنه.

راهروهای هتل، بوی نم گرفتن و موکت زشت و بدرنگی، کف راهرو در حال پوسیدنه. گلدون‌ها همه گیاهان مصنوعی دارن و نقاشی‌های روی دیوارا همگی کپی‌های بدرنگی از عیاشی‌های طبقه‌ی اشراف کلاسیک هستن.

با نزدیک شدن به در اتاق تسلا، سوروس چوبدستی خودش رو از جیب شلوار ماگلیش بیرون میاره. وقتی کنار در اتاق میرسه، انعکاس تصویر خودش با کت و شلوار سیاهی که از اولین فروشگاه ماگلی خریده رو در سطح نسبتا شفاف درب اتاق رو به رو می‌بینه. اون با خودش فکر می‌کنه که حداقل ظاهرش بهتر از تسلا با اون لباسای نارنجی رنگه و اگر قرار باشه اینجا درگیر دوئل بشن، به‌خاطر بد بودن لباسش احساس حقارت رو تجربه نمی‌کنه.

سوروس واقعا آرزو میکنه که تسلا اینجا باشه و در عین ترس، کاملا مایل به انجام مبارزه است اما وقتی در باز میشه، فقط مقدار زیادی کبوتر رو میبینه که برخی میترسن و از پنجره‌ی باز اتاق، پر می‌کشن و میرن. یه وضعیت منطقی برای فردی که هیچ چیز با ارزشی رو توی اتاق مشنگیش نگه نمی‌داره.

اسنیپ با احتیاط، روی کف اتاق که کمابیش با پر پرنده و خرابکاری کبوترها پوشیده شده راه میره. از وضعیت تخت خواب مشخصه که مدتیه کسی اینجا نبوده و همچنین انرژی جادویی کبوتر‌ها نشون میده که ازشون برای نامه‌نگاری استفاده میشه. استفاده از کبوترها برای نامه‌نگاری؟ این موضوع چندان قابل قبولی نیست و معمولا کاربرد جاسوسی داره چون کبوترها به‌راحتی قابل ردیابی نیستن.
.
.
.
تاپیک انجمن
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف ماریلین لایف
برای سامهوریوس

سامهوریوس عزیزم
امروز هم به لطایف الحیلی گذشت و من هنوز در زمینه‌ی زندگی کردن و تعامل با دیگران، همون موجود ناشی‌ای هستم که زمان رفتنت می‌شناختی. معمولا با ناامیدی و ترس از خواب بیدار میشم چون احساس می‌کنم اگر از جادوی درون رگ و خونم استفاده نکنم، بدنم شروع به تجزیه می‌کنه و مثل ده سال پیش، یه قارچ قد بلند و سبز، روی جمجمه‌ام رشد میکنه.

در گذشته خودم رو دوست داشتم چون تو دوستم داشتی و خودم رو زیبا میدیدم چون تو از من خوشت می‌اومد. چطور یه آدم اینقدر از خودش بیزار و دلسرده؟ چهره‌تو داشتم فراموش می‌کردم اما دوباره به یادش آوردم؛ دقیقا وقتی که موجودات خونگرم، دست از سرم برداشتن.

حتی اگر هم می‌دونستم تا ۲۰ یا ۳۰ سال دیگه قراره اینجا زندگی کنم باز هم برنامه‌ی خاصی نداشتم. اوایل با خودم فکر کردم که اگر زیادی معطل شدم، همه‌چیزو از نو شروع میکنم، با آدم جدیدی آشنا میشم و به شهر دیگه‌ای میرم اما فکر میکنم که اگر تا ۱۰۰ سال دیگه هم در بی‌خبری به سر ببرم و معطل بمونم، باز هم نمی‌تونم به ارتباط جدیدی معنا بدم.

دلم برای سوالات سخت و آسونی که می‌پرسیدی تنگ شده و قادر به خیالپردازی درمورد شرایط فعلیت نیستم. ای کاش زندگی اینقدر به من سخت نمی‌گرفت و مجبورم نمی‌کرد تا با دوری از افرادی زندگی کنم که دوست‌شون دارم. صرف بودن تو انگار من رو از معنا دادن به زندگیم بی‌نیاز می‌کرد و صرفا با اشتیاق زیادی می‌نوشتم و به تحقیقاتم ادامه میدادم.

بوی موجودات خونگرم، ذهنم رو پر از اضطراب میکنه و جامعه‌ی خون‌آشام‌ها هم علاقه‌ای به ارتباط گرفتن دوستانه با من نداره. درواقع مشکل از اراده‌ی من نیست که توان ایجاد تغییر نداره بلکه مشکل از گذر زمانه که قصد تاثیر گذاشتن بر زندگی من رو نداره. یعنی سرنوشت اینطور با خودش فکر کرده بود که من اینجا ساکن بشم و طی سال‌های متمادی، فقط درمورد جادو بنویسم و تحقیق کنم؟

سعی می‌کنم خودم رو به جای این سرنوشت بذارم و به خودم نگاهی بندازم. تعقیبت نمی‌کردم چون تحمل دیدنت در کنار هیچ موجود دیگه‌ای نداشتم و فقط منتظر می‌موندی تا به‌سراغم بیای. در خواب‌هام به چشمات نگاه نمی‌کردم چون نمی‌خواستم حقیقت رو ببینم و درک کنم. فقط میخواستم حس کنم که دوستم داری، حتی اگر این احساسات رو به شکلی دروغین بروز می‌دادی.

حالا هم برای گفتن این حرفا شاید دیر شده باشه و دیگه صدامو نشنوی. هنوز هم صحبت با تو رو به هر موجودی ترجیح میدم عزیز دلم و حس می‌کنم با هر قطره اشکی که به‌خاطر دلتنگی برای تو می‌ریزم، بخشی از روحم بخار میشه و وجودم رو ترک میکنه.
تاپیک انجمن
پاسخ: گالری نقاشی لیزا کالن
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


نیکولا تسلا، مونولیت، هلو و کبوتر

مرتبط با این پست

کبوتر نوعی تناقض جالب در مفهوم نمادین خودش داره. از قدیم به عنوان نماد صلح و آزادی شناخته شده اما در عین حال، پرنده‌ای هست که به‌راحتی اهلی شده و بازیچه‌ی انسان‌ها میشه.

این تناقض در تصویر اجتماعی و شایعاتی که درمورد زندگی شخصی تسلا وجود داره هم قابل مشاهده است. حتی اگر افسانه‌ی خود عقیم‌سازی تسلا درست نباشه، نقل قول‌های متعددی درمورد زن‌ها داره که حتی در همپوشانی با ادبیات رایج زن‌ستیزی نیست بلکه بیشتر نوعی فوبیا رو توصیف می‌کنه که تقریبا عینش رو نسبت به مردها هم داشته اما برای حفظ منافعش هم که شده، چندان درموردشون صحبت نکرده.

تسلا یکی از طرفدارهای اصلاح نژاد و عقیم‌سازی اجباری افرادی بود که صلاحیت‌شون برای والد شدن، قابل تایید نیست؛ با این وجود، پارامترهایی که در مورد صلاحیت مطرح میکنه هم جای بحث زیادی داره.

هلو در فرهنگ عامه، نماد آسیب پذیری و رسواییه و عملا بازیچه‌ای برای شوخی‌های ناجوره. این استعاره رو به کرار میشه در هالیوود هم مشاهده کرد؛ با این وجود در فرهنگ شرق هم به شکل محافظ‌کارانه‌تری به مفهوم مرگ و بحث‌هایی درمورد فلسفه‌ی بقا و جاودانگی اشاره داره.

تسلا بیشترین تراژدی و آسیب رو از طرف همکارای خودش تجربه کرد و با وجود نبوغ زیاد، لزوما ثروت هنگفتی به دست نیاورد. با این وجود هیچ رویکرد روشنی درمورد رقابت ناسالم جاری در صنف خودش نداره و بیشتر از اینکه تقلب همصنف‌های خودشو زیر سوال ببره، معمولا در حال صحبت درمورد افرادی هست که عملا براش خطر خاصی نداشتن.

نبوغ هنری یا فنی، لزوما به این معنی نیست که یک فرد، صلاح انسان‌ها رو میخواسته و به دنبال خدمت به جامعه بوده و معمولا چنین افرادی به واسطه‌ی قدرتی که دارن، می‌تونن به‌لحاظ اخلاقی، تاثیری به‌مراتب بدتر از افرادی ایجاد کنن که عملا کاریزما و محبوبیت اجتماعی خاصی ندارن.
تاپیک انجمن
پاسخ: کتاب‌خانه‌ی هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 03:07
نمایش جزئیات
آفلاین
عنوان کتاب:
The trial and death of Socrates : being the Euthyphron, Apology, Crito, and Phaedo of Plato

محاکمه و مرگ سقراط


نقل قول الهام‌بخش از کتاب:
آنچه را که زیستم، به سختی ارزش زیستن داشت. انکار نکن، سقراط؛ زیرا خوب می‌دانم که اگر حتی اکنون به تو گوش دهم، نمی‌توانم مقاومت کنم، بلکه دوباره همان عواقب را متحمل خواهم شد. زیرا، دوستان من، او مرا مجبور می‌کند اعتراف کنم که در حالی که خودم هنوز به چیزهای زیادی نیاز دارم، از ضروریات خود غافل می‌شوم و به ضروریات آتنی‌ها می‌پردازم. بنابراین، گوش‌هایم را مانند سیرن‌ها می‌گیرم و با سرعت هرچه تمام‌تر فرار می‌کنم تا در کنار او ننشینم و با گوش دادن به سخنانش پیر نشوم. زیرا این مرد مرا به احساس شرمی رسانده است که گمان نمی‌کنم هیچ کس به راحتی باور کند که در من وجود دارد. زیرا در حضور او ناتوانی خود را در رد آنچه می‌گوید یا امتناع از انجام آنچه او دستور می‌دهد، احساس می‌کنم: اما وقتی از او دور می‌شوم، جلالی که جمعیت به من می‌دهد، مرا در خود غرق می‌کند. بنابراین، من فرار می‌کنم و خود را از او پنهان می‌کنم، و وقتی او را می‌بینم، غرق در تحقیر می‌شوم، زیرا از انجام آنچه به او اعتراف کرده‌ام که باید انجام شود، غفلت کرده‌ام: و اغلب و اغلب آرزو کرده‌ام که او دیگر در میان مردم دیده نشود.

****

نصف شب مشغول نقاشی هستم که جغد چاق و احمقی وارد اتاق میشه و نامه‌ی آقای پارپل، صاف توی کمرم می‌خوره.

درابتدا می‌ترسم چون چند ساعت پیش برای آقای پارپل نامه فرستادم و انتظار نداشتم که به این زودی جواب بده. نه‌تنها جواب پر و پیمونی داده بلکه برام یه کتاب هم فرستاده و برای همین هم محل سقوط نامه‌اش درد می‌کنه.

اینقدر نامه‌اش گرم و صمیمانه‌ست که احساس می‌کنم همینجا حضور داره.

«ماریلین عزیز و دوست‌داشتنی، به‌شخصه هیچوقت قصد نداشتم باهات قطع رابطه کنم و اصلا چرا باید به این راحتی فردی رو فراموش کنم که اینقدر برای تعلیم و به‌کارگیری تواناییش در سازمانمون تلاش کردم؟

هیچ تصوری نداری که سال‌های اخیر چطور گذشت و قبل از اون، سرمایه‌گذاری برای پیدا کردن و تعلیم نیروهای مناسب، ما رو دچار چه کشمکش‌هایی کرد. گرچه از نتیجه‌اش راضی هستیم.

خودت رو برای فصل‌های جدید آماده کن و به روزهای باقی‌مونده، به‌چشم دوره‌ای برای جمع‌بندی و استراحت نگاه کن. فکر کردی تو رو به حال خودت رها می‌کنیم صرفا چون خودت فکر می‌کنی که بی‌ارزشی؟ شاید لازم باشه اسناد و فاکتورهایی که به‌خاطرت امضا کردم رو بفرستم تا متوجه بشی که قضیه درمورد یه سرمایه‌گذاری کوتاه‌مدت نبوده.

می‌دونم که هرچقدر هم بگم دوستت دارم باور نمی‌کنی و بعد از رفتن معشوقت، کمابیش عقلت رو از دست دادی اما کارایی که برات کردیم و وقت و انرژی‌ای که صرفت شده رو جدی بگیر.

من اهمیتی به انجمن‌های جادویی و وزارت‌خونه‌شون نمیدم و کاملا متعلق به فرهنگ متفاوتی هستم که خودت هم خوب می‌شناسیش و می‌دونم که هنوز هم خودت رو متعلق بهشون می‌دونی.

زندگی روزهای انزوا‌آمیز زیادی داره و همنژادهای من، با مورد نفرت بودن خو گرفتن؛ تو این رو خوب می‌دونی مگه نه؟ تو در کنار ما زندگی کردی و بسیاری از عادت‌های فعلی تو همون عادت‌هایی هست که پیش ما کسب کردی.»

بله مستر پارپل عزیز، عادت‌های شما رو خوب می‌دونم و دقیقا می‌خواستم مطمئن بشم که هنوز دوستم دارید و ازم ناامید نشدید. نیاز دارم که بیشتر از اینها با من حرف بزنی و یادم بیارید که هنوز در جمع شما جایی دارم چون اگر صدای تو رو نشنوم و حرف‌های تو رو نخونم، ذهنم همه‌چیز رو فراموش می‌کنه. یادم میره که من فقط یک مسافر هستم و امید داشتم که این سفر کمک کنه تا به نفع تمدن شما تحقیقاتی رو انجام بدم و اطلاعات مناسبی رو جمع‌آوری کنم و با این قضیه کنار بیام که در اینجا صرفا یک غریبه‌ی موذی هستم.
تاپیک انجمن
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 01:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق نشیمن و نون خرمایی

امشب دیر به خوابگاه برگشتم چون برای تنبیه داشتم در مرتب کردن یک اتاق آرشیو کمک می‌کردم که به خودی خود، تنبیه ناخوش‌آیندی نیست. وقتی به خوابگاه رسیدم، یادم اومد که صبحونه و ناهار هم نخوردم. برای صبحانه خواب موندم و موقع ناهار داشتم تکالیف عقب افتاده‌ام رو انجام میدادم.

همه توی اتاقاشون خواب می‌بینن و اتاق نشیمن خوابگاه، پر از باقی‌مونده‌ی یک جشن کوچیک به‌نظر می‌رسه. ظرف‌های بیسکوییت و کیک و شیرینی با لیوان‌های نیمه‌پر نوشیدنی.

با این وجود، جرات نمیکنم از هیچکدوم بخورم چون می‌ترسم خوراکی‌های جادویی با شوخی‌های نه‌چندان خوش‌آیندی بینشون باشه. معده‌ام درد می‌کشه و می‌دونم که نمی‌تونم تا صبح تحمل کنم. به یکی از بیسکوییت‌ها ناخونک می‌زنم اما با دیدن یه ناخون مصنوعی در گوشه‌ی بشقاب، دوباره ازشون دست می‌کشم.

در همین حین، یکی از دخترای خوابگاه رو میبینم که از پله‌ها پایین میاد و ظاهرا قصد درس خوندن داره. اسمش رو درست یادم نمیاد اما چند باری باهاش صحبت کردم و می‌دونم مصمم هست تا یک پزشک جادوگر بشه.

شاید اگر هر فرد دیگه‌ای بود خجالت میکشیدم اما بنا به دلایلی به‌راحتی به سمتش میرم و میگم: «خیلی گرسنه هستم خانوم دکتر، بیسکوییتی چیزی داری که بهم بدی؟»

بنا به دلایلی که نمی‌فهمم، اون هم باهام احساس راحتی داره و نیازم رو درک میکنه. یه بسته نون خرمایی رو از اتاقش میاره و باز میکنه و با هم مشغول خوردن میشیم. ظاهرا بودن من اذیتش نمیکنه و همزمان مشغول درس خوندن میشه و من هم در آرامش، از خوردن نون خرمایی نرم و شیرین لذت میبرم.

می‌دونم که به رغم تلاش زیاد، از خودش ناراضیه و به‌عنوان فردی که اصیل‌زاده نیست، تلاش زیادی برای جا انداختن خودش در محیط جدید انجام داده و رفتارهای بد زیادیو هم تحمل کرده. دوستاش متهمش کردن که حسود و بدخواهه و شایعاتی درمورد تواناییش در تبدیل شدن به یک حیوون شوم وجود داره. بعضیا میگن میتونه تبدیل به یه مار سبز رنگ بشه اما خودش منکر قضیه است.

اما اون همین الانش هم یکی از بهترین‌های مدرسه است و آینده‌ی روشنی می‌تونه داشته باشه؛ استادا دوستش دارن و کلی برای گروهمون امتیاز کسب کرده. یه هسته‌ی مولد و خلاق رو نمیشه با هزارجور حرف و لباس زشت هم خراب کرد. خنده داره ولی اون مثل این نون خرمایی هاست که در ظاهر شبیه یه توپ خمیری پر از نشاسته هستن ولی افرادی که بهشون نیاز دادن، استعدادشون رو کشف میکنن.

بعد از صحبت‌هایی که باهاش داشتم دیگه نمی‌تونم به حرفایی که درمورد اخلاق و مقاصدش میزنن اهمیت بدم. صرفا از خودم می‌پرسم با اینهمه لباس زشتی که زندگی داره به تنم میکنه و منو مسخره‌ی دیگران کرده، با اینهمه نفرت و کینه‌ای که از خانواده و جامعه‌ دریافت میکنم، آیا هسته‌ی خلاق و مولدی هم درونم هست که بتونه نجاتم بده؟
تاپیک انجمن
پاسخ: طلسم تاناتوفوبیا
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1405 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ریشه‌های تسلا

تسلا در جامعه‌ی ماگل‌ها به عنوان مردی فقیر شناخته شده که اختراعات ارزشمندی رو یکی پس از دیگری ارائه داده اما این هم یکی از اون پوسته‌های ماگلی عجیبی هست که برای خودش ساخته. تسلا صرفا نیازی نداره که در جامعه‌ی ماگل‌ها چندان حضور مستقیم پیدا کنه و دارایی‌هاش رو تبدیل به یک زندگی مشنگی و قابل مشاهده کنه. زندگی اون در جامعه‌ی جادویی، یه زندگی کاملا غرق در رفاه و فراوانیه و همیشه سرمایه و حمایت کافی برای دنبال کردن بلندپروازی‌هاش داشته.

این ثروت لزوما خودساخته هم نیست و دقیقا به ریشه‌های خانوادگی تسلا برمیگرده؛ خانواده‌ی واقعی. گرچه بنا به دلایلی، جادوگر مخترع ما چندان علاقه‌ای به صحبت درمورد خونواده‌اش نشون نداده.

نیکولا تسلا حدود سه دهه قبل از اسنیپ، تحصیلات خودشو در هاگوارتز شروع کرد و اگر می‌تونستید در این دوره، تفاوت کیفیت زندگی یک جادوگر با مشنگ رو مقایسه کنید، نفرت فعلی بخش قابل توجهی از جادوگرها نسبت به ماگل‌ها، بسیار منطقی جلوه میکرد. دوره‌ای رو تجسم کنید که ماگل‌ها زیر نور شمع غذا میخوردن و حتی قدرتمندترین و ثروتمندترین ماگل هم در مقابل بیماری‌های پیش پا افتاده‌ی امروزی، تسلیم میشد و میمرد.

جامعه‌ی جادویی مجبور نبود با همچین تراژدی‌هایی دست و پنجه نرم کنه اما در عین حال، عقل حکم میکرد که تا جای ممکن، دخالتی هم در زندگی رقت انگیز و پر از زجر انسان‌ها نداشته باشن. این وضعیت ممکنه تا صدها سال دیگه هم تداوم پیدا کنه اما طبیعتا در دوره‌ی پیش از صنعتی سازی، جادوگرها عمدتا احساس میکردن که این سیاره رو با حیواناتی بدوی به اسم مشنگ‌ها تقسیم کردن.

تمام جادوگرها یا جادوگرنماهایی که به‌طور علنی با انسان‌ها تعامل داشتن و در زمینه‌های شفا و درمان یا سنت‌های قبیله‌ای فعالیت میکردن، تقریبا همگی شامل جادوگرهایی میشن که در جامعه‌ی خودشون موفقیت خاصی نداشتن و قدرتشون اینقدر کم بوده که نمی‌تونستن ثروت و موقعیت اجتماعی خودشون رو افزایش بدن اما تعامل با ماگل‌ها به رغم دردسرها و ریسک‌های خودش، بهشون کمک میکرد تا بتونن نیازهای اولیه‌ی زندگی‌شون رو تامین کنن.

تسلا با کلافگی، چوبدستی رو سمت جمجمه‌اش میگیره و خاطراتی که ظاهرا به‌صورت رندوم به یاد میاره رو بیرون میاره و توی شیشه می‌ریزه. اون تقریبا این کار رو هر شب انجام میده و بعضا ممکنه یک خاطره رو بارها و بارها از ذهنش بیرون بکشه. این کار رو انجام میده به امید اینکه بتونه اونها رو کمرنگ و فراموش کنه و ذهنش سبک بشه.

رادیو در حال پخش اخباره.

_ وزارت سحر و جادوی بریتانیا، دیشب در یادداشتی تند، سیاست جدید آمریکا برای ردیابی جادویی تمام چوب‌دستی‌های وارداتی از بریتانیا را نقض آشکار پیمان استعماری ۱۷۹۲ خواند.

تسلا پوزخندی میزنه و با خودش میگه: «من اونقدرا هم آدم بدی نیستم. بریتانیا می‌تونست صرفا با شل کردن سر کیسه، از من برای دور زدن همچین مشکلاتی استفاده کنه.»

در ادامه، تسلا به سمت آیینه میره و مشغول کوتاه کردن سیبیلش با یه قیچی ظریف میشه. رادیو بعد از کمی قژقژ، دوباره با صدایی شفاف، اخبار رو به گوش جادوگر مخترع می‌رسونه.

_ در مقابل، کنگره‌ی جادویی آمریکا با انتشار بیانیه‌ای، بریتانیا را به بازاریابی غیر مجاز چوب‌دستی‌های آنتیک با روح‌های تسخیرشده و فرستادن جانوران جادویی غیرمجاز به نیویورک از طریق آتشدان‌های غیررسمی متهم کرده است.

شنیدن کلمه‌ی آتشدان باعث میشه تا اسید معده‌ی تسلا فوران پیدا کنه و حس کنه رنگ از صورتش پریده. اگر آمریکا به مرحله‌ای رسیده که بتونه عبور و مرور جانورها رو از طریق آتشدان بررسی کنه پس ممکنه بتونه برخی از استفاده‌ها یا بهتره بگیم سواستفاده‌های تسلا رو هم ردیابی کنه.

تسلا برای آروم کردن معده‌اش یه لیوان شیر میریزه و درحالیکه به انعکاس چهره‌اش در سطح شیر نگاه میکنه، با خودش فکر میکنه که آیا قبل از بیشتر شدن این چروک‌ها می‌تونه از این جامعه بیرون بزنه و زندگی جدیدی رو در جایی که واقعا قدردانش باشن شروع کنه؟ و منظور تسلا از این حرفا رو فقط لرد شلبرت می‌دونه.
.
.
.
تاپیک انجمن