موسیقی متن
Muhteşem Yüzyıl Jenerik
راهروهای قلعه تاریک بودند و تنها منبع نور مشعل های جادویی بودند که به خاطر کم شدن انرژی جادو در فضا دیگر رمقی نداشتند. دیوارهای سنگی حس زندان به او می دادند. زندانی که راه فراری از آن نداشت و احساس امنیتی هم به او نمی داد.
نیروهای دشمن قلعه را محاصره کرده بودند و خندق و دیوارهای بلند قلعه بیشتر از این نمی توانست آنها را بیرون نگه دارد. آنها مصمم بودند هر طور شده خاندان روزیه را از روی زمین محو کنند.
- دروازه داره می شکنه! دروازه داره می شکنه! سربازها بیاید!
شیپورچی درست می گفت. پرنسس، یگانه دختر لرد، فهمید که وقت زیادی ندارد. به زودی همه سربازها و نظامی های فدایی پدرش می مردند و هر کس سر راه دشمن بود کشته می شد. باید سریع خودش را به دیگر زنها و کودکان برساند تا شاید از جانش بگذرند. اما معلوم هم نبود از جانش بگذرند. دشمن نمی خواست از نسل آنها کسی زنده بماند.
طبقه ها را یکی پس از دیگری دوید و دوید. حتی نایستاد نفسی تازه کند. صدای ضربات پشت سر هم و محکم به دروازه می آمد. چیزی نگذشت که شکستن دروازه در گوشش پیچید. وحشت همه وجودش را گرفته بود.
دوید و دوید. دیوارها برایش تنگ و تنگ تر می شدند انگار می خواستند جلویش را بگیرند.
در آخرین پیچ که به در کوچکی می رسید که پشت آن پناهگاه کودکان و زنان قرار داشت ایستاد.
- نه... من... من...
زن های زمانه او اجازه نداشتند جادو کنند. جادو فقط در دست مردها بود. مردها هم از جادو استفاده می کردند تا بجنگند تا از خانواده دفاع کنند. اما جادو محدودیت هایی هم داشت. بی جادوها با هم متحد شده بودند و می خواستند آنها را از بین ببرند. بی جادوها از جادوگرها کمگ گرفته بودند. جای مخفی شده آنها را پیدا کرده بودند. از جادو کمک گرفته بودند تا شمشیرهایشان قوی تر شود و سریع تر بکشد. از جادو کمک گرفته بودند تا اسب هایشان سریع تر بدوند. آنها از جادو متنفر بودند اما حالا با کمک همان جادو دور تا دور قلعه گرسنه و خشمگین منتظر بودند بیایند و همه شان را بکشند.
- من نمی تونم سرنوشتم رو به باد بسپرم.
کم کم وحشت خالص جایش را به شجاعتی داد که تا به حال تجربه نکرده بود. او جادو بلد بود. او مخفیانه جادو می کرد. می توانست در راه دفاع از قلعه بمیرد. بهتر از سرنوشتی بود که دیگر زنان دچارش می شدند.
برگشت. چوبش را بدون ترس بالا گرفت. پرنسس حالا دیگر یک مبارز بود.
تعداد افسون هایی که از کودکی یاد گرفته زیاد نبود و فقط یکی از آنها احتمالا در مبارزه به دردش می خورد. خلع سلاح. می توانست خلع سلاح کند و سربازهای خودی کار را تمام کنند.
از پنجره ای که رو به دروازه باز بود پدرش را دید که شجاعانه داشت می جنگید. از همان پنجره بیرون پرید. خودش را به پدر رساند. چوبش را به سمت چند سرباز که پدر را دوره کرده بودند گرفت و دو نفرشان را خلع سلاح کرد.
پدرش فرصت کافی برای تحلیل اتفاق پیش رویش را نداشت. تنها این را فهمیده بود که دخترش جادو بلد بود و در آن لحظه تنها یک چیز مهم بود. نجات خاندانش.
پس با هم مبارزه کردند و این چنین شد که نسل روزیه از مرگ حتمی نجات پیدا کرد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
31 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26
مهمانان
|
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
جزئیات کاربر

افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ویندا روزیه در 1405/4/19 20:52:23

جزئیات کاربر

ویندا روزیه تمام روز را در راه پله های وزارت خانه آلمان با مقامات جادوگری مذاکراتی پیش برده بود. عصر به پاریس برگشت. خسته نبود. کار را با موفقیت انجام داده و حتی گزارش کار را هم داده بود.
حالا وارد خانه امن می شد و با چیزی روبرو می شد که اصلا انتظار نداشت.
روی مبل بزرگ اتاق پذیرایی چیزی منتظرش بود. جان داری که قرار بود به زندگی اش رنگ بدهد. یک گربه موبلند با چشم های نارنجی مستقیم به او زل زده بود.
او عاشق گربه ها بود و دلش می خواست این گربه مال خودش باشد. دلش می خواست گربه در خانه بماند و نرود. پس باید با آن ارتباط برقرار می کرد و به گربه می فهماند از این به بعد اینجا خانه اش است.
ویندا جلوی در ایستاده بود. ابتدا خشکش زده بود. گربه صدا نمی داد و میو میو نمی کرد. فقط به او نگاه می کرد و بو می کشید.
ویندا آهسته جلو رفت تا گربه از او نترسد. وقتی به اندازه کافی به گربه نزدیک شد دستش را از دستکش بیرون آورد و جلوی بینی گربه گرفت. گربه حسابی بو کرد و کم کم اعتمادش جلب شد.
حالا می توانست روی سر گربه را آرام نوازش کند.
ویندا چشم هایش را تنگ کرد و به گربه لبخند زد. گربه هم چشم هایش را تنگ کرد. چشمک گربه ای. کار تمام بود. حالا دیگر با هم دوست بودند. گربه خانه امن ویندا را انتخاب کرده بود و حالا ویندا دوستش شده بود.
ویندا روزیه نگران نبود گربه از طرف دشمن آمده باشد. برای او فرقی نداشت. گربه همیشه کار خودش را می کند. از کسی دستور نمی گیرد. حالا هم گربه او را دوست داشت. ارتباط چشمی ادامه داشت و گربه حالا شکمش را در دسترس ویندا قرار داده بود تا نوازش کند. همین نوازش ها و نگاه های مهربان هزاران دوستت دارم و از این به بعد مال تو هستم بینشان رد و بدل می کرد.
پس از این ارتباط و شروع دوستی، برایش آب و غذا گذاشت و یک بالش بزرگ هم روی زمین گذاشت. امیدوار بود گربه بفهمد این یعنی اینجا را خانه خود بداند.
گربه اول غذا را بو کرد. حسابی هم بو کرد. بعد شروع کرد با ولع غذا را خوردن. سیر که شد رفت بالش را امتحان کرد. کمی رویش جا به جا شد. به پنجره باز نگاه کرد. به بالش نگاه کرد. به ویندا نگاه کرد.
ویندا دوباره چشم هایش را به نشانه محبت تنگ کرد.
گربه روی بالش لم داد و دوباره روی کمرش خوابید.
حالا وارد خانه امن می شد و با چیزی روبرو می شد که اصلا انتظار نداشت.
روی مبل بزرگ اتاق پذیرایی چیزی منتظرش بود. جان داری که قرار بود به زندگی اش رنگ بدهد. یک گربه موبلند با چشم های نارنجی مستقیم به او زل زده بود.
او عاشق گربه ها بود و دلش می خواست این گربه مال خودش باشد. دلش می خواست گربه در خانه بماند و نرود. پس باید با آن ارتباط برقرار می کرد و به گربه می فهماند از این به بعد اینجا خانه اش است.
ویندا جلوی در ایستاده بود. ابتدا خشکش زده بود. گربه صدا نمی داد و میو میو نمی کرد. فقط به او نگاه می کرد و بو می کشید.
ویندا آهسته جلو رفت تا گربه از او نترسد. وقتی به اندازه کافی به گربه نزدیک شد دستش را از دستکش بیرون آورد و جلوی بینی گربه گرفت. گربه حسابی بو کرد و کم کم اعتمادش جلب شد.
حالا می توانست روی سر گربه را آرام نوازش کند.
ویندا چشم هایش را تنگ کرد و به گربه لبخند زد. گربه هم چشم هایش را تنگ کرد. چشمک گربه ای. کار تمام بود. حالا دیگر با هم دوست بودند. گربه خانه امن ویندا را انتخاب کرده بود و حالا ویندا دوستش شده بود.
ویندا روزیه نگران نبود گربه از طرف دشمن آمده باشد. برای او فرقی نداشت. گربه همیشه کار خودش را می کند. از کسی دستور نمی گیرد. حالا هم گربه او را دوست داشت. ارتباط چشمی ادامه داشت و گربه حالا شکمش را در دسترس ویندا قرار داده بود تا نوازش کند. همین نوازش ها و نگاه های مهربان هزاران دوستت دارم و از این به بعد مال تو هستم بینشان رد و بدل می کرد.
پس از این ارتباط و شروع دوستی، برایش آب و غذا گذاشت و یک بالش بزرگ هم روی زمین گذاشت. امیدوار بود گربه بفهمد این یعنی اینجا را خانه خود بداند.
گربه اول غذا را بو کرد. حسابی هم بو کرد. بعد شروع کرد با ولع غذا را خوردن. سیر که شد رفت بالش را امتحان کرد. کمی رویش جا به جا شد. به پنجره باز نگاه کرد. به بالش نگاه کرد. به ویندا نگاه کرد.
ویندا دوباره چشم هایش را به نشانه محبت تنگ کرد.
گربه روی بالش لم داد و دوباره روی کمرش خوابید.
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر

ویندا روزیه ماموریت عجیب و غریبی داشت. بی جادوهای دانشمندی بودند که داشتند یک چیزی می ساختند تا بروند فضا. برای ساختن آن چیز چند سال وقت گذاشتند و ارتش آمریکا فقط یک ماه به آنها فرصت داده بود تا جمع و جورش کنند. ناامید بودند و نمی دانستند قرار است چه سرنوشت شومی داشته باشند. ماموریت ویندا این بود که برود و کاری کند آنها موفق بشوند.
- خیلی عجیب که من رو به جای فرستادن به خاور میانه برای نابودی نسل کثیف ترین ها به اینجا فرستاده به بی جادوهایی کمک کنم که قرار نبود کمکشون کنیم. اما حتما حکمتی در کاره.
ویندا به ساختمان محافظت شده پایگاه هوا و فضای تگزاس رسید و طبق دستور بدون گرفتن جان هیچ کسی و فقط با طلسم های سیاه شناخته شده و مجاز از تمامی مانع های امنیتی بی جادوها عبور کرد و به سوله بزرگ رسید که دانشمندان آشفته داشتند در آن روی سفینه ای کار می کردند که معلوم بود کار نمی کند.
- بیا اینجا ببینم.
یکی از بی جادوها با دیدن ویندا تعجب می کند و با اینکه پروتکل به او گفته هیچ غریبه ای بدون هماهنگی با خودشان نباید راه داده شود جلو می آید و با لبخند خوش آمد می گوید.
- خوش آمدید. شما؟
- من اومدم کاری کنم که مجازات نشید. نظرتون چیه مشکل این وسیله فضانوردی رو حل کنم؟
بزرگ ترین مشکل آنها این بود که هیچ باطری آنقدر توان ذخیره انرژی نداشت که بتواند سفینه را تا دوردست ها و مسافت نامعلوم پیش ببرد و برگرداند. پس ویندا این مشکل بزرگ را با چاشنی جادو حل کرد.
- اما این چطور ممکنه خانم ما...
- به جای این حرف ها آزمایش کنید.
آنها سفینه را در فضای محدودی در دشت های مکزیک آزمایش می کنند. کاملا موفقیت آمیز بود.
ویندا پیامی جادویی دریافت می کند. لبخندی شرورانه می زند.
- بسیار خب. پس واقعا شما بی جادوها تا سفر به فضا فقط یک باطری فاصله داشتید. آفرین.
دانشمندها شادمان می شوند و از او تشکر می کنند اما نمی دانند چه چیزی انتظارشان را می کشد.
- امروز فهمیدم اگر بی جادوها وقت کافی داشته باشند حتی می توانند خودشان را به دنیای بیرون از زمین برسانند. خب نه تا زمانی که گریندلوالد بخواد.
چوبش را به سمت سفینه می گیرد. سفینه پیش چشم بی جادوها ذوب می شود. جادوی سیاه ویندا وارد کامپیوترها و دیتابیس ها می شود و تمامی اطلاعات بی جادوها یک به یک خط به خط حذف می شود. برای اطلاعاتی که در دیتاسنتر های اضطراری در جای دیگری ذخیره بودند هم ترتیبی چیده بود. همه به ویروس های جادویی ترکیبی با فناوری بی جادوها آلوده شده بودند و حالا دیگر تصحیح اطلاعات غلط آنها ده ها سال زمان می خواست.
با لبخند پیروزی بر لب، ویندا بی جادوها را به حال خود رها می کند و از ماموریت موفقش برمی گردد.
- خیلی عجیب که من رو به جای فرستادن به خاور میانه برای نابودی نسل کثیف ترین ها به اینجا فرستاده به بی جادوهایی کمک کنم که قرار نبود کمکشون کنیم. اما حتما حکمتی در کاره.
ویندا به ساختمان محافظت شده پایگاه هوا و فضای تگزاس رسید و طبق دستور بدون گرفتن جان هیچ کسی و فقط با طلسم های سیاه شناخته شده و مجاز از تمامی مانع های امنیتی بی جادوها عبور کرد و به سوله بزرگ رسید که دانشمندان آشفته داشتند در آن روی سفینه ای کار می کردند که معلوم بود کار نمی کند.
- بیا اینجا ببینم.
یکی از بی جادوها با دیدن ویندا تعجب می کند و با اینکه پروتکل به او گفته هیچ غریبه ای بدون هماهنگی با خودشان نباید راه داده شود جلو می آید و با لبخند خوش آمد می گوید.
- خوش آمدید. شما؟
- من اومدم کاری کنم که مجازات نشید. نظرتون چیه مشکل این وسیله فضانوردی رو حل کنم؟
بزرگ ترین مشکل آنها این بود که هیچ باطری آنقدر توان ذخیره انرژی نداشت که بتواند سفینه را تا دوردست ها و مسافت نامعلوم پیش ببرد و برگرداند. پس ویندا این مشکل بزرگ را با چاشنی جادو حل کرد.
- اما این چطور ممکنه خانم ما...
- به جای این حرف ها آزمایش کنید.
آنها سفینه را در فضای محدودی در دشت های مکزیک آزمایش می کنند. کاملا موفقیت آمیز بود.
ویندا پیامی جادویی دریافت می کند. لبخندی شرورانه می زند.
- بسیار خب. پس واقعا شما بی جادوها تا سفر به فضا فقط یک باطری فاصله داشتید. آفرین.
دانشمندها شادمان می شوند و از او تشکر می کنند اما نمی دانند چه چیزی انتظارشان را می کشد.
- امروز فهمیدم اگر بی جادوها وقت کافی داشته باشند حتی می توانند خودشان را به دنیای بیرون از زمین برسانند. خب نه تا زمانی که گریندلوالد بخواد.
چوبش را به سمت سفینه می گیرد. سفینه پیش چشم بی جادوها ذوب می شود. جادوی سیاه ویندا وارد کامپیوترها و دیتابیس ها می شود و تمامی اطلاعات بی جادوها یک به یک خط به خط حذف می شود. برای اطلاعاتی که در دیتاسنتر های اضطراری در جای دیگری ذخیره بودند هم ترتیبی چیده بود. همه به ویروس های جادویی ترکیبی با فناوری بی جادوها آلوده شده بودند و حالا دیگر تصحیح اطلاعات غلط آنها ده ها سال زمان می خواست.
با لبخند پیروزی بر لب، ویندا بی جادوها را به حال خود رها می کند و از ماموریت موفقش برمی گردد.

جزئیات کاربر

با هر قدمی که روی چمن های تازه چیده هاگوارتز بر می دارم، حرکت چشم هایی را که دنبال می کنند حس می کنم. آمدن به هاگوارتز برایم آسان بود؟ جایی که آلبوس دامبلدور سال ها ذهن بچه ها را شست و شو داد تا آرمان بی نقص گلرت گریندلوالد که روزی مثل خورشید در آسمان باورهای مردم می درخشید و در قلب هایشان روشن می شد زیر ابرهای اخلاق مداری پنهان بشود. آلبوس دامبلدور گریندلوالد را زندانی کرد اما توانست آرمانش را هم از بین ببرد؟ نه. جادوگر دیگری پیدا شد که آرمان پاک و خیر گریندلوالد را برداشت و به سیاهی آلوده کرد و پشتش پنهان شد تا خودش به قدرت برسد. جادوی سیاه را چاشنی کارش کرد و آدم ها را بی دلیل و با دلیل عذاب داد تا همه از او بترسند و از بردن اسمش کابوس ببینند. خودش را ارباب تاریکی نامید. آلبوس دامبلدور باعثش بود.
اشکالی ندارد. نگاه های دشمن از پنجره ها با شک من را می پاید. می داند من هم دوست ندارم پایم را در جایی بگذارم که دشمن گریندلوالد در آن قدرت نمایی کرده اما می آیم. حالا آلبوس دامبلدوری نیست و ارباب تاریکی به خنده دار ترین شکل ممکن مأمور آموزش دفاع در برابر جادوی سیاه شده. همان جادویی که خودش برای به قدرت رسیدن استفاده کرد.
در کلاس درس استادی می نشینم که از رگ و ریشه و خون و نژاد فقط نامش را یدک می کشد. جادوگر است و به ظاهر خون خالص را برتر می داند اما نمی داند. او فقط می خواهد عقده های بچگی اش را بگشاید. جاودانه ساز می سازد چون از مرگ می ترسد.
گریندلوالد مُرد اما آرمان ها و حرف هایش آنقدر دقیق و دلنشین بود که حالا پس از سال ها هنوز انگار در جانم حک شده است. تنها به میان میدان دشمنان گریندلوالد و دشمنان آرمان هایش می آیم در حالیکه همه ی روح و جانم فریاد می زنند نرو. نمی گذارم از یادگارهای او سواستفاده کنند. باید مهربان ترین انسان روی زمین باشم؟ می شوم. باید هزاران نفر را بکشم؟ می کشم. از جان خودم بگذرم؟ می گذرم. عهدی که با گریندلوالد دارم ارزشش را دارد. همیشه همین بوده. هدف های بزرگ هر وسیله ای را برایم توجیه می کند. وفادارترینم به آرمان های گریندلوالد و سنگدل ترینم اگر قرار است برای تحقق آن آرمان ها سنگدل باشم.
از هاگزمید تا اینجا سه دروغ گفته ام تا بتوانم اینجا باشم. دروغ گفتن با ذات مقدس جادوگری تضاد دارد. من می گویم و ذات مقدس جادوگری را حفظ می کنم. من دروغگو می شوم اگر لازم باشد. ارباب تاریکی می خواهد بداند با چه کسی طرف شده است. ویندا روزیه هستم. اصیل تر از هر اصیلی. جادوی سیاه؟ هر وقت لازم باشد جادوی سیاه را به کار می بندم. قاتلم؟ می کشم. مگر امروز نکشتم؟ بچه بود که بود. زیاد سوال می کرد. یک بی جادو مگر حق دارد از من سوال بپرسد؟ نمی ترسم ارباب تاریکی بفهمد به او هم دروغی گفته ام و جانم را بگیرد؟ بگیرد. اگر روزی آرمان گریندلوالد از بین برود ویندا روزیه هم دیگر بود و نبودش فرقی نمی کند. من کیستم؟ من ویندا روزیه هستم. وفادارترین وفادارها. یک معتقد واقعی. دشمن دشمن های گریندلوالد.
صدای ارباب تاریکی در سرم می پیچد که دوباره در کلاسش تکرار می کند: «تو کیستی؟»
من همان جادوگر خالصی هستم که از تو نمی ترسد. شجاعم؟ دوباره می گویم. من شجاعم. من دروغگو هستم. من قاتلم. من بی وجدانم. من مهربانم. من هر چیزی هستم تا عهدم را با بزرگترین خیری که در آینده جادوگرهای هستی می بینم نشکنم. من یک معتقد و رهروی واقعی هستم.
«تو کیستی؟»
من ویندا روزیه هستم. همه چیز را فدای رسیدن به آن چیزی می کنم که به آن اعتقاد دارم.
اشکالی ندارد. نگاه های دشمن از پنجره ها با شک من را می پاید. می داند من هم دوست ندارم پایم را در جایی بگذارم که دشمن گریندلوالد در آن قدرت نمایی کرده اما می آیم. حالا آلبوس دامبلدوری نیست و ارباب تاریکی به خنده دار ترین شکل ممکن مأمور آموزش دفاع در برابر جادوی سیاه شده. همان جادویی که خودش برای به قدرت رسیدن استفاده کرد.
در کلاس درس استادی می نشینم که از رگ و ریشه و خون و نژاد فقط نامش را یدک می کشد. جادوگر است و به ظاهر خون خالص را برتر می داند اما نمی داند. او فقط می خواهد عقده های بچگی اش را بگشاید. جاودانه ساز می سازد چون از مرگ می ترسد.
گریندلوالد مُرد اما آرمان ها و حرف هایش آنقدر دقیق و دلنشین بود که حالا پس از سال ها هنوز انگار در جانم حک شده است. تنها به میان میدان دشمنان گریندلوالد و دشمنان آرمان هایش می آیم در حالیکه همه ی روح و جانم فریاد می زنند نرو. نمی گذارم از یادگارهای او سواستفاده کنند. باید مهربان ترین انسان روی زمین باشم؟ می شوم. باید هزاران نفر را بکشم؟ می کشم. از جان خودم بگذرم؟ می گذرم. عهدی که با گریندلوالد دارم ارزشش را دارد. همیشه همین بوده. هدف های بزرگ هر وسیله ای را برایم توجیه می کند. وفادارترینم به آرمان های گریندلوالد و سنگدل ترینم اگر قرار است برای تحقق آن آرمان ها سنگدل باشم.
از هاگزمید تا اینجا سه دروغ گفته ام تا بتوانم اینجا باشم. دروغ گفتن با ذات مقدس جادوگری تضاد دارد. من می گویم و ذات مقدس جادوگری را حفظ می کنم. من دروغگو می شوم اگر لازم باشد. ارباب تاریکی می خواهد بداند با چه کسی طرف شده است. ویندا روزیه هستم. اصیل تر از هر اصیلی. جادوی سیاه؟ هر وقت لازم باشد جادوی سیاه را به کار می بندم. قاتلم؟ می کشم. مگر امروز نکشتم؟ بچه بود که بود. زیاد سوال می کرد. یک بی جادو مگر حق دارد از من سوال بپرسد؟ نمی ترسم ارباب تاریکی بفهمد به او هم دروغی گفته ام و جانم را بگیرد؟ بگیرد. اگر روزی آرمان گریندلوالد از بین برود ویندا روزیه هم دیگر بود و نبودش فرقی نمی کند. من کیستم؟ من ویندا روزیه هستم. وفادارترین وفادارها. یک معتقد واقعی. دشمن دشمن های گریندلوالد.
صدای ارباب تاریکی در سرم می پیچد که دوباره در کلاسش تکرار می کند: «تو کیستی؟»
من همان جادوگر خالصی هستم که از تو نمی ترسد. شجاعم؟ دوباره می گویم. من شجاعم. من دروغگو هستم. من قاتلم. من بی وجدانم. من مهربانم. من هر چیزی هستم تا عهدم را با بزرگترین خیری که در آینده جادوگرهای هستی می بینم نشکنم. من یک معتقد و رهروی واقعی هستم.
«تو کیستی؟»
من ویندا روزیه هستم. همه چیز را فدای رسیدن به آن چیزی می کنم که به آن اعتقاد دارم.
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

کینگزلی شکلبوت
پدر و مادرش عاشقش بودن و همه چی براش فراهم می کردن
یک بار یک عمل جراحی سخت داشت تا یه قسمت اضافی از بدنش رو جدا کنن
قلدر
پدر و مادرش عاشقش بودن و همه چی براش فراهم می کردن
یک بار یک عمل جراحی سخت داشت تا یه قسمت اضافی از بدنش رو جدا کنن
قلدر
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر

ویژگی شخصیتی: دلسوز و مهربان (
)
پا به دنیای جادویی کوچه جادوگرهای دیاگون می گذارم. روباه جادویی گریندلوالد دیگر همراهم نیست. فراموش نکردم که قرار است از اینجا به کوچه ناکترن بروم تا کتاب جادوی سیاه را بخرم. گوی جادویی که قرار است به جای پول بدهم همراه دارم.
در کوچه دیاگون راه می روم آهسته و آرام. عجله ندارم. عجله داشتن نشان ضعف است. مثل هر زمانی متین و باوقار جلو می روم. ویترین مغازه ها را هم نگاه می کنم.
«گربه!»
این را با ذوق می گویم. چون گربه دیده ام. اما گربه توی ویترین مغازه حیوان خانگی فروشی بی قرار این طرف و آن طرف می رود.
قدم های بلندتر برمی دارم. وارد مغازه می شوم. از بوی بد بینی ام را جمع می کنم. معلوم است اصلاً به حیوانات آنجا خوب رسیدگی نمی کنند.
«صاحب اینجا کیه؟»
مرد خپل قدکوتاه ریشویی خودش را می خاراند و پشت دخل می آید.
«خانوم خانوما چی لازم دارن؟»
«شاید بهتر باشه اول آداب معاشرت با یک بانوی متشخص رو یاد بگیرید آقا.»
مرد خپل جا خورد و با عصبانیت چیزهایی می گوید اما متوجه نمی شوم چون به او گوش نمی دهم. با دهان باز از خشم به حیوانات بیچاره نگاه می کنم که در قفس هایی که برایشان کوچک و تنگ است زندانی هستند. جغدی نمی تواند حتی بالش را یک لحظه باز کند. گربه های زیادی که در قفس ها هستند و نمی توانند بروند دستشویی یا خودشان را تمیز کنند. صاحب مغازه ستمگر است.
«هی خانوم اگه چیزی نمی خوای هری بیرون.»
چشم های سبزم حالا توی کاسه ی چشم مستقیم به قیافه کریه مرد خپل زل زده است.
«فِسماتوس...»
مرد خپل خودش را خیس می کند و می لرزد. کف از دهانش بیرون می آید. کوچک می شود. آب می رود. یک قفس خالی کوچک از طاقچه پرواز می کند و می آید. مرد خپل به داخلش کشیده می شود. در بسته می شود. حالا او هم مثل حیوان های بیچاره آنجاست. گرفتار شده.
«باشه می رم بیرون. ولی با گربه هام.»
یکی یکی قفس ها باز می شود. جغدها پرواز می کنند و از در مغازه بیرون می روند دنبال زندگی شان.
گربه ها می ترسند اما بعد دیگر نمی ترسند. می آیند دور من جمع می شوند.
«حالا دیگه من مامان شما هستم. قفس بی قفس. بریم.»
مرد خپل که جایش تنگ است و می بیند همه حیواناتش را فراری دادم می خواهد ناسزا بگوید اما به جای ناسزا این صدا را می دهد: «میو»
کنار در می روم. گربه ها دنبالم بیرون می آیند. برایشان آب و غذای تازه احضار می کنم.
برمی گردم به مغازه و می گویم: «وقتی پای گربه ها وسط باشه، من رحم نمی کنم. مردک چندش از گرسنگی می میری و هیچ کس نه صدات رو می شنوه نه می بینتت. بای بای.»
در پشت سرم بسته می شود و علامت رویش نوشته: «تا اطلاع ثانوی تعطیل است.»
---
@ویندا روزیه
لذت بردم از داستانی که نوشتی و شخصیتی که ویندا از خودش نشون داد!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
)پا به دنیای جادویی کوچه جادوگرهای دیاگون می گذارم. روباه جادویی گریندلوالد دیگر همراهم نیست. فراموش نکردم که قرار است از اینجا به کوچه ناکترن بروم تا کتاب جادوی سیاه را بخرم. گوی جادویی که قرار است به جای پول بدهم همراه دارم.
در کوچه دیاگون راه می روم آهسته و آرام. عجله ندارم. عجله داشتن نشان ضعف است. مثل هر زمانی متین و باوقار جلو می روم. ویترین مغازه ها را هم نگاه می کنم.
«گربه!»
این را با ذوق می گویم. چون گربه دیده ام. اما گربه توی ویترین مغازه حیوان خانگی فروشی بی قرار این طرف و آن طرف می رود.
قدم های بلندتر برمی دارم. وارد مغازه می شوم. از بوی بد بینی ام را جمع می کنم. معلوم است اصلاً به حیوانات آنجا خوب رسیدگی نمی کنند.
«صاحب اینجا کیه؟»
مرد خپل قدکوتاه ریشویی خودش را می خاراند و پشت دخل می آید.
«خانوم خانوما چی لازم دارن؟»
«شاید بهتر باشه اول آداب معاشرت با یک بانوی متشخص رو یاد بگیرید آقا.»
مرد خپل جا خورد و با عصبانیت چیزهایی می گوید اما متوجه نمی شوم چون به او گوش نمی دهم. با دهان باز از خشم به حیوانات بیچاره نگاه می کنم که در قفس هایی که برایشان کوچک و تنگ است زندانی هستند. جغدی نمی تواند حتی بالش را یک لحظه باز کند. گربه های زیادی که در قفس ها هستند و نمی توانند بروند دستشویی یا خودشان را تمیز کنند. صاحب مغازه ستمگر است.
«هی خانوم اگه چیزی نمی خوای هری بیرون.»
چشم های سبزم حالا توی کاسه ی چشم مستقیم به قیافه کریه مرد خپل زل زده است.
«فِسماتوس...»
مرد خپل خودش را خیس می کند و می لرزد. کف از دهانش بیرون می آید. کوچک می شود. آب می رود. یک قفس خالی کوچک از طاقچه پرواز می کند و می آید. مرد خپل به داخلش کشیده می شود. در بسته می شود. حالا او هم مثل حیوان های بیچاره آنجاست. گرفتار شده.
«باشه می رم بیرون. ولی با گربه هام.»
یکی یکی قفس ها باز می شود. جغدها پرواز می کنند و از در مغازه بیرون می روند دنبال زندگی شان.
گربه ها می ترسند اما بعد دیگر نمی ترسند. می آیند دور من جمع می شوند.
«حالا دیگه من مامان شما هستم. قفس بی قفس. بریم.»
مرد خپل که جایش تنگ است و می بیند همه حیواناتش را فراری دادم می خواهد ناسزا بگوید اما به جای ناسزا این صدا را می دهد: «میو»
کنار در می روم. گربه ها دنبالم بیرون می آیند. برایشان آب و غذای تازه احضار می کنم.
برمی گردم به مغازه و می گویم: «وقتی پای گربه ها وسط باشه، من رحم نمی کنم. مردک چندش از گرسنگی می میری و هیچ کس نه صدات رو می شنوه نه می بینتت. بای بای.»
در پشت سرم بسته می شود و علامت رویش نوشته: «تا اطلاع ثانوی تعطیل است.»
---
@ویندا روزیه
لذت بردم از داستانی که نوشتی و شخصیتی که ویندا از خودش نشون داد!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/1 17:38:54

جزئیات کاربر

به دنبال کتابی هستم. کتابی که می خواهم با تمام کتاب های دنیا تفاوت دارد. کتاب افسون و طلسم های سیاه است که در هر مغازه ای پیدا نمی شود. حتی مثل کتاب های طلسم سیاه ممنوعه هم نیست. خودش را به هر کسی نشان نمی دهد و هر چیزی را هم به سادگی تقدیم نمی کند. جادویی سیاه در ذهن دارید تا با آن بتوانید دشمن را تا هفت نسل بعد نفرین کنید تا یک روز خوش در زندگی نبیند. کتاب می فهمد. شایسته باشید به شما ترکیب وردهای جادویی را نشان می دهد.
تنها یک نفر در این دنیا می شناسم که بتواند آن کتاب را برایم پیدا کند.
وارد میخانه پاتیل درزدار می شوم. همه چیز در اینجا چندش آور است. چاره ای ندارم. گلرت گریندلوالد گفت اینجا. من هم آمدم.
بعد از نوشیدن سومین قهوه در کنار ساکت ترین جادوگر سیاه و حفظ کردن تمامی خطوط روی چهره اش و یاد گرفتن چگونه نگاه کردن به آن چشم های ترسناک، او تصمیم گرفت من را راهنمایی کند.
چه چیزهای سیاهی که فقط در کوچه ناکترن می توانید پیدا کنید به شرطی که بتوانید اول راه کوچه دیاگون را بیابید.
گریندلوالد از جایش بلند می شود. ساعت جیبی اش را نگاه می کند. چوب جادویی خودش را تکان می دهد و چیزی مثل پاترونوس به رنگ سرخ آتشی درست می کند. دیگر می دانم باید چه کنم. از او می پرسم آیا نمی خواهد با من به آنجا بیاید؟ چطور باید فروشنده را راضی کنم کتاب را به من بدهد؟ گریندلوالد گوی شیشه ای کوچکی به دستم می دهد. پس قرار است این گوی را بدهم و آن کتاب را بگیرم. جادوی سیاهش را حس می کنم. راهم از گریندلوالد جدا می شود.
روباه بازیگوش آتشی گریندلوالد جلو می رود و من آن را دنبال می کنم. از راهروی باریک به پشت میخانه می رسم. اینجا آجرها نامنظم روی هم بالا رفته اند و دیوار شده اند. روباه دور پایم می دود و بعد روی دیوار می پرد. با چوب جادویی ام دنبالش می کنم. چوبم به آجر برخورد می کند و آجرها کنار می روند. کوچه دیاگون و امید پیدا کردن کتاب جادو سیاه جلوی چشمانم است.
---
@ویندا روزیه
دوست داشتم بیشتر از روابط بین گلرت و روندا بنویسی و شاهد گفتگویی بین این دو شخصیت باشیم، خصوصا که این دو شخصیت در ارتباط نزدیکی با هم هستن. با این حال چون در کل خوب نوشته بودی، نمیخوام اینجا متوقفت کنم.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
تنها یک نفر در این دنیا می شناسم که بتواند آن کتاب را برایم پیدا کند.
وارد میخانه پاتیل درزدار می شوم. همه چیز در اینجا چندش آور است. چاره ای ندارم. گلرت گریندلوالد گفت اینجا. من هم آمدم.
بعد از نوشیدن سومین قهوه در کنار ساکت ترین جادوگر سیاه و حفظ کردن تمامی خطوط روی چهره اش و یاد گرفتن چگونه نگاه کردن به آن چشم های ترسناک، او تصمیم گرفت من را راهنمایی کند.
چه چیزهای سیاهی که فقط در کوچه ناکترن می توانید پیدا کنید به شرطی که بتوانید اول راه کوچه دیاگون را بیابید.
گریندلوالد از جایش بلند می شود. ساعت جیبی اش را نگاه می کند. چوب جادویی خودش را تکان می دهد و چیزی مثل پاترونوس به رنگ سرخ آتشی درست می کند. دیگر می دانم باید چه کنم. از او می پرسم آیا نمی خواهد با من به آنجا بیاید؟ چطور باید فروشنده را راضی کنم کتاب را به من بدهد؟ گریندلوالد گوی شیشه ای کوچکی به دستم می دهد. پس قرار است این گوی را بدهم و آن کتاب را بگیرم. جادوی سیاهش را حس می کنم. راهم از گریندلوالد جدا می شود.
روباه بازیگوش آتشی گریندلوالد جلو می رود و من آن را دنبال می کنم. از راهروی باریک به پشت میخانه می رسم. اینجا آجرها نامنظم روی هم بالا رفته اند و دیوار شده اند. روباه دور پایم می دود و بعد روی دیوار می پرد. با چوب جادویی ام دنبالش می کنم. چوبم به آجر برخورد می کند و آجرها کنار می روند. کوچه دیاگون و امید پیدا کردن کتاب جادو سیاه جلوی چشمانم است.
---
@ویندا روزیه
دوست داشتم بیشتر از روابط بین گلرت و روندا بنویسی و شاهد گفتگویی بین این دو شخصیت باشیم، خصوصا که این دو شخصیت در ارتباط نزدیکی با هم هستن. با این حال چون در کل خوب نوشته بودی، نمیخوام اینجا متوقفت کنم.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/31 14:37:16

جزئیات کاربر

نام و نام خانوادگی: ویندا روزیه
گروه: اسلیترین
بوگارت: ناتوانی در جادو
ویژگی ظاهری: قد بلند و لاغر، پوست رنگپریده، چشمان سبزرنگ، موهای مشکی صاف
حیوان خانگی: گربه
سرگرمیها و علایق: تلاش برای رسیدن به هدف والا
ویژگیهای شخصیتی:
جدی هستم و با کسی شوخی ندارم. درباره ام می گویند بسیار نگاه مرموزی دارم و نمی توانند متوجه بشوند در ذهنم چه می گذرد. دوستان صمیمی زیادی ندارم اما کسی وفادارتر از من به گریندلوالد وجود ندارد. تعریف جنایت برایم با دیگران فرق دارد. اگر قرار باشد برای رسیدن به هدف بزرگتر دست به جنایت بزنم، شک نخواهم کرد.
زندگینامه کوتاه:
از نسل خانواده فرانسوی روزیه که همگی خون خالص هستند. پس از یادگیری جادو در دامن خانواده و شناخت دنیای اطرافم، با گلرت گریندلوالد و آرمان هایش آشنا شدم و از آن به بعد به عنوان دست راستش برای درست کردن دنیا و برتری جادوگرها تلاش کردم.
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی اسلیترین هم دسترسی داری.
گروه: اسلیترین
بوگارت: ناتوانی در جادو
ویژگی ظاهری: قد بلند و لاغر، پوست رنگپریده، چشمان سبزرنگ، موهای مشکی صاف
حیوان خانگی: گربه
سرگرمیها و علایق: تلاش برای رسیدن به هدف والا
ویژگیهای شخصیتی:
جدی هستم و با کسی شوخی ندارم. درباره ام می گویند بسیار نگاه مرموزی دارم و نمی توانند متوجه بشوند در ذهنم چه می گذرد. دوستان صمیمی زیادی ندارم اما کسی وفادارتر از من به گریندلوالد وجود ندارد. تعریف جنایت برایم با دیگران فرق دارد. اگر قرار باشد برای رسیدن به هدف بزرگتر دست به جنایت بزنم، شک نخواهم کرد.
زندگینامه کوتاه:
از نسل خانواده فرانسوی روزیه که همگی خون خالص هستند. پس از یادگیری جادو در دامن خانواده و شناخت دنیای اطرافم، با گلرت گریندلوالد و آرمان هایش آشنا شدم و از آن به بعد به عنوان دست راستش برای درست کردن دنیا و برتری جادوگرها تلاش کردم.
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی اسلیترین هم دسترسی داری.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/30 0:37:36

جزئیات کاربر

تصویر شماره 1: دوئل دامبلدور و لرد سیاه در وزارتخانه
طلسم محافظت دامبلدور هری پاتر را در گوشه ای امن نگه داشته بود. مشکل بزرگ برای هری ناتوانی اجباری بود که نمی گذاشت به کمک دامبلدور برود.
هری: پروفسور! طلسم رو بردارید! من می تونم کمک کنم.
دامبلدور آتش بزرگی بین خودش و ولدمورت ساخته بود.
دامبلدور: حرف نزن هری! حواسم را پرت نکن!
ولدمورت آتش را خاموش کرد و مستقیم خودش را روی دامبلدور پرت کرد.
دامبلدور دوباره آتش درست کرد. فایده نداشت چون لرد ولدمورت قبل از آن کارش را کرده بود.
ولدمورت: دیگر پیر شدی دامبلدور. آواداکاداورا.
هری نمی توانست باور کند دامبلدور آنجا کشته شود. اما دامبلدور دیگر زنده نبود. حالا که ولدمورت دامبلدور را کشته بود دیگر طلسم محافظت دامبلدور هم کار نمی کرد.
هری به جای فرار کردن به سمت ولدمورت دوید و چوبش را به سمتش گرفت و فریاد زد: اکسپلیارموس.
ولدمورت به خاطر طلسم محافظت نفهمیده بود هری پشت سرش بوده و حالا هم غافل گیر شده بود. پس به راحتی چوبش پرواز کرد و در دست هری نشست.
هری: دامبلدور را کشتی. دشمن های بیشتری ساختی. ما جوان ها انتقام دامبلدور را می گیریم. تسلیم شو.
ولدمورت تسلیم نشد. او بلد بود بدون چوب هم غیب بشود. با نفرت هری را نگاه کرد و بعد محو شد.
هری: لعنتی.
هری خودش را به جسم بی جان دامبلدور رساند. دیگر فایده نداشت. او رفته بود.
وزیر جادو و کاراگاه های وزارتخانه یکی یکی رسیدند. ای کاش زودتر رسیده بودند.
فاج: چی می بینم. هری پاتر. تا دیروز با دامبلدور آبروی من را برده بودی که ولدمورت برگشته و زنده است. اما حالا دامبلدور را هم کشتی. دستگیرش کنید. هری پاتر قاتل دامبلدور است.
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
طلسم محافظت دامبلدور هری پاتر را در گوشه ای امن نگه داشته بود. مشکل بزرگ برای هری ناتوانی اجباری بود که نمی گذاشت به کمک دامبلدور برود.
هری: پروفسور! طلسم رو بردارید! من می تونم کمک کنم.
دامبلدور آتش بزرگی بین خودش و ولدمورت ساخته بود.
دامبلدور: حرف نزن هری! حواسم را پرت نکن!
ولدمورت آتش را خاموش کرد و مستقیم خودش را روی دامبلدور پرت کرد.
دامبلدور دوباره آتش درست کرد. فایده نداشت چون لرد ولدمورت قبل از آن کارش را کرده بود.
ولدمورت: دیگر پیر شدی دامبلدور. آواداکاداورا.
هری نمی توانست باور کند دامبلدور آنجا کشته شود. اما دامبلدور دیگر زنده نبود. حالا که ولدمورت دامبلدور را کشته بود دیگر طلسم محافظت دامبلدور هم کار نمی کرد.
هری به جای فرار کردن به سمت ولدمورت دوید و چوبش را به سمتش گرفت و فریاد زد: اکسپلیارموس.
ولدمورت به خاطر طلسم محافظت نفهمیده بود هری پشت سرش بوده و حالا هم غافل گیر شده بود. پس به راحتی چوبش پرواز کرد و در دست هری نشست.
هری: دامبلدور را کشتی. دشمن های بیشتری ساختی. ما جوان ها انتقام دامبلدور را می گیریم. تسلیم شو.
ولدمورت تسلیم نشد. او بلد بود بدون چوب هم غیب بشود. با نفرت هری را نگاه کرد و بعد محو شد.
هری: لعنتی.
هری خودش را به جسم بی جان دامبلدور رساند. دیگر فایده نداشت. او رفته بود.
وزیر جادو و کاراگاه های وزارتخانه یکی یکی رسیدند. ای کاش زودتر رسیده بودند.
فاج: چی می بینم. هری پاتر. تا دیروز با دامبلدور آبروی من را برده بودی که ولدمورت برگشته و زنده است. اما حالا دامبلدور را هم کشتی. دستگیرش کنید. هری پاتر قاتل دامبلدور است.
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/29 15:06:04

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج