جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 22:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
داشتم کنار پنجره مرلینگاهم زار می‌زدم و از رسم زمونه گله می‌کردم که یهو یه سفینه‌فضایی چرخ‌چرخ‌زنان از داخل یکی از توالت فرنگی‌های مرلینگاهم بیرون افتاد و دوتا آدم‌فضایی از داخلش بیرون پریدن.
-
-

بلافاصله با دیدن‌شون فهمیدم مذکرن و پاشونو توی مرلینگاه دخترونه قشنگم گذاشتن.
-

دوتا آدم‌فضایی‌‌هایی که تا اون لحظه به حضورم پی نبرده بودن، خوف کردن و برگشتن سمت من.
-
-

به نظرم اومد آدم‌فضایی سمت راستیه خیلی خوش‌تیپه پس...
- 👉🏻

آدم‌فضاییه که برعکس آدمای غیرفضایی روی کره زمین، کودن نبود، بلافاصله نخ رو گرفت و بهم طناب داد.
-

اما...
-

آدم‌فضایی سمت چپ که از انتخاب نشدنش توسط من، شکست عشقی خورده بود سوار پژو سفینه‌ پارسش شد و آهنگ محسناتور پالپاتستانی پلی کرد.
-

و متاسفانه به دلیل سرعت غیر مجاز با کره ماه برخورد کرد و درجا جان به کهکشان‌آفرین تسلیم کرد.

منم برای اینکه آدم‌فضایی سمت راست از افسردگی از دست دادن رفیق شفیقش دربیاد، مرلینگاه‌مو باهاش تقسیم کردم و باهم تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردیم.

-

👆🏻 اینم آدم‌فضایی و بچه‌هامونه... واقعا پدر مهربونیه و به وجودش افتخار می‌کنم.
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 21:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


- خب، آشنا بشید با میرتل نال... چیز... دوشیزه میرتل وارن که تصمیم گرفته بعد قرنی پلکیدن توی توالت، بالاخره یه کار مفید انجام بده و ادامه تحصیل بده! قبلا می‌گفتن ز گهواره تا گور دانش بجو ولی الان می‌فهمیم که حتی می‌شه ز گهواره تا مستراح هم دانش جویید. واقعا که تحسین برانگیزه!

پروفسور مک‌کونگال که بیشتر از دانش‌جوییدن میرتل از این خوشحال بود که بالاخره مرلینگاه طبقه دوم قابل استفاده شده و مجبور نیست سر پیری هربار برای کارای ادارییش تا طبقه هفتم بره یا حین انجام عملیات وعده کاذب شماره دو و زور زدن‌های بسیارش، با چهره میرتل بالای سرش رو به رو بشه، اونقدر دست زد که دستاش تبدیل به بال‌های هلی‌کوپتر شدن و شروع به پرواز در کلاس کرد.

- واو پروفسور مک‌کونگال، فکر می‌کردیم فقط می‌تونین گربه بشین ولی نمی‌دونستیم می‌تونین بالگردم بشین!

پروفسور مک‌کونگال که اولین پروازش رو تجربه می‌کرد و دانش خلبانیش کیلی‌کیلی کم بود، همون‌طور که بال‌بال می‌زد با قدرت باد، میرتل رو به سمت نیمکتش هدایت کرد. اما مشکل اینجا بود که قبل از اینکه خود میرتل به نیمکت برسه، عطر گل و گلاب ناشی از یک عمر پرسه زدنش در مرلینگاه، به سدریک دیگوری که اون‌طرف نیمکت نشسته بود رسید و نتیجه‌ش شد اینی که می‌بینید:

تصویر تغییر اندازه داده شده

بارون با شدت به پنجره کلاس تغییرشکل برخورد می‌کرد و میرتل تموم مدت با دستی زیر چونه و چشمایی قلبی‌شکل، به سدریک زل زده بود و سدریک هم در جواب، با دستی روی بینی و احساس حالت تهوع زل زده بود به میرتل! به محض شنیده شدن صدای زنگ، سدریک از روی نیمکت پرید و بدو بدو از کلاس خارج شد. میرتل هم کل بعد از ظهر رو در غم اینکه سدریک در اولین دیدار بهش شماره نداده، توی توالتش زار زد و پروفسور مک‌کونگال هلی‌کوپتری رو که از پروازش حسابی معده‌ش بهم ریخته بود رو معذب کرد.

سر شام، میرتل در سرسرای عمومی نشسته بود و با حسرت به غذا خوردن ملت نگاه ‌می‌کرد که ناگهان پروفسور لوپین پرید روی میز اساتید و زوزه‌کشان ردای استادی رو از تنش جر داد و پشماشو ریخت بیرون!
- گرررررر... من گرگم! 🐆
- اوه مای مرلین، پروفسور لوپین شما یک گرگینه هستین!

درحالی که دانش‌آموزا می‌دویدن تا فرار کنن، میرتل جلوتر رفت تا از نزدیک یک نگاهی به پشمای پروفسور بندازه اما همین‌طور که جلو می‌رفت، لوپینم که از بوی میرتل مُکدر شده بود به سمتش حمله‌ور شد و می‌خواست پاچه روح رو بگیره که ناگهان معجزه‌ای گل پسرانه رخ داد!
سدریک بدو بدو وسط پرید و یک دستش رو روی پوزه لوپین گذاشت و مثل فیلم هندیا، گرگینه بدبخت رو شپلق کرد اونور سرسرا قاطی باقالیا و همون حین دست دیگه‌شو کنار سر میرتل روی دیوار گذاشت.

آهنگ توالایت اوج گرفت و برای لحظاتی که ساعت‌ها، روز‌ها و شاید قرن‌ها طول کشید، اون دوتا بر و بر زل زدن به‌همدیگه در حالی که در پس‌زمینه احساسی‌شون، پلیس راهنمایی و رانندگی آژیرزنان خودش رو به لوپین رسوند و برای پوزه قُر شده‌ش کروکی کشید تا خسارتش رو از بیمه شخص ثالث بگیره و اسنیپ به زور دامبلدور، با سیگاری توی دهنش و چکشی توی دستش تلاش می‌کرد پوزه گرگینه رو بدون رنگ دربیاره.

با صدای چکش‌های اسنیپ که روی پوزه لوپین فرود می‌اومد انگار که داشت توی آهنگری موپالمو شمشیر فولادین اختراع می‌کرد، میرتل پلکی زد و سدریک بالاخره از هپروت بیرون اومد. پسر جوان بلافاصله با سرعت از میرتل دور شد و از در سرسرا بیرون رفت. میرتل هم مثل بزبز قندی‌ای که به دنبال مادرش می‌دوه بپربپرکنان به دنبال مَردی روونه شد و اونو تا جنگل ممنوعه تعقیب کرد.

صدای له شدن برگای پاییزی نمناک زیر پاهای سدریک شنیده می‌شد. قطرات بارون جمع شده روی برگ‌های سوزنی درختای کاج، روی موهای زرد عقدیش می‌چکید و ژل‌هاشو می‌شست.

- اوه سدریک صبر کن... یکم جلوتر بری وارد لونه آرگوگ می‌شی! حیفه بجای یک سدریک تمام‌بها، یک ربع سدریک گیرم بیاد!
- به من نزدیک نشو میرتل! تو نامحرمی!
- خبه خبه! حالا شدم نامحرم؟! اون موقع که نجاتم می‌دادی نامحرم نبودم که! همون‌موقع می‌خواستی فکر اینجاشو کنی گل پسر! نه تو دیگه اسمتو روی من گذاشتی باید بگیریم!
- آخه نجات دادنت چه ربطی به گرفتنت داره؟
- من نمی‌دونم. بیا منو بگیر وگرنه جیغ می‌زنم به همه می‌گم این سدریک احمق مزاحمم شده است!

سدریک آهی کشید و مسیر رفته رو برگشت و به میرتل نزدیک شد.
- تو نمی‌فهمی. من برات خطرناکم! من... من...
- عقیمی؟! می‌دونستم... اینم شانس مایه! هرچی پسر عقیمه گیر ما میاد. آغا محمدخان قاجار اون موقع که ازم خواستگاری کرد...
- مجبورم نکن! نمی‌خوام بِکَنَم!

میرتل که انگار کل زندگیش منتظر همین لحظه بود فورا گفت:
- بِکَن جونم! این همه توی حموم ارشدا کَندی اینم روش.

و سدریک مثل هر گل‌پسر نمونه‌ای کَند. همه سیکس‌پک‌های باشگاهی‌شو ریخت بیرون. خورشیدم که به اندازه میرتل مشتاق شده بود، به زور از میون هزار لایه ابر آسمون، از وسط درختای کاج تابید پس کله سدریک و پوستش رو مثل ماژیک اکلیلی دچار برق برقی کرد!

- وای سدریک تو چقده زیبایی!
- نه تو نمیفهمی.
- بابات نفهمه پسره بی‌ادب!
- نه منظورم اینه که من...

عرق سردی روی پیشونی سدریک نشست. دندون‌های نیشش از فک بالای‌اش زد بیرون و چشماش به رنگ خون دراومد.
- من یه خون آشامم.
- اوف... منم که یه روحم! بهترین ترکیب. ما می‌تونیم باهم مرزهای دنیای فانتزی رو جا‌به‌جا کنیم... مطمئنم کاپل روح و خون‌آشام دیگه نداشتیم تو هیچ کتابی تا الان.
- و این‌گونه بود که شیر عاشق بره شد.

میرتل نگاه‌شو دزدید و گونه رنگ گچشو پنهان کرد درحالی که از شنیدن اون جمله قلبش از هیجان تند تند نمی‌تپید! چون خب مرده بود و چرا باید می‌تپید؟ با آهی زمزمه کرد:
- و چه بره احمقی.
- و چه شیر بیمار و مازوخیستی.
- اصلا بیا منو بنوش سِد!

سدریک دندوناشو سوهان کشید و خواست توی گردن میرتل فرو کنه که متوقف شد.
- نمی‌تونم که! نداری خب!
- می‌خواستی روح بودنمو به رخم بکشی الان؟ این درسته آدم نداشته‌های پارتنرشو به رخش بکشه؟ بهم احساس ناکافی بودن دادی سد! کات فور اور!

ناگهان لوپین گرگینه در حالی که چکش اسنیپ در پوزه‌اش گیر کرده بود از پشت بوته‌ای بیرون پرید.
- این سدریک رو ولش کن میرتل‌... گدایه. بیا بریم خودم گرگینه‌ت بشم برات هاپ هاپ کنم بانو.
- اوا الان من دچار یک مثلث عشقی شده‌ام! نمی‌دونم از بین این همه موجود فراطبیعی کدومو انتخاب کنم!
- یعنی می‌گی با انتخاب لوپین نمی‌خوای اون ماه‌عسل عاشقونه فیلم توالایت رو با سدریکت بازسازی کنیم عزیزم؟
- ببین دوشیزه میت عزیز، اون بلا سوآن توی فیلما احمق بود. ندیدی سرانجامشو؟ رفت یه شوهر خون‌آشام کرد تهش خودش سر زا رفت! بیا منو بگیر یه عمر زندگی موفق رو تجربه کن. اصلا بیا خودت دست بزن ببین چه هاتم!

میرتل به پشمای سینه لوپین دست زد و احساس کرد چله تابستون به پتو گلبافت ده لایه دست زده و دستش رو عقب کشید.
- وای نه! من زن تو نمی‌شم... اگر بشم گرمازده می‌شم.

چسبید به سدریک و دستش رو روی سیکس‌پک‌های یخ‌زده خون‌آشام گذاشت.
- آخ جون! با تو دیگه تابستونا گرمم نمی‌شه.

سدریک دستشو حوالی شونه شفاف میرتل توی هوا نگه داشت و داشتند می‌رفتند که لوپین گفت:
- جیک‌جیک مستونت بود، فکر زمستونت هم بود دوشیزه وارن؟ بالاخره در پس این تابستون گرم یه زمستون سرد هم می‌رسه و اون موقع دیگه نمی‌ذارم دستتو بکنی تو پشمام! حالا برو! برو و تنهام بذار!

میرتل به گریه افتاد و دوون دوون به آغوش لوپین برگشت.

سدریک با آزمندی از پشت سر لوپین برای میرتل خوند:
- از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده‌ست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن!

میرتل بدو بدو به سمت سدریک دوید و در آغوشش پرید و ازش رد شد.

- اگه خوشحالم، اگه شادم... واسه اینه که پشتم گرمه!

میرتل دوباره سدریک رو رها کرد تا به سمت لوپین حرکت کنه اما بین مسیر، صدای سدریک تو گوشش پیچید:
- تابستون کوتاهه، ما تا می‌تونیم پیش هم می‌مونیم...

بالاخره میرتل صبرش رو از دست داد. نشست کف زمین جنگل ممنوعه و زد زیر گریه.
- مرلینا بسه دیگه! بابا خسته شدیم دیگه!

ندای مرلین که به واسطه حوری‌های بسیارش خوش اشتها بود از آسمون براومد:
- هردو! هردو رو ببر بنده برگزیده‌ام که نتیجه صبر تو در مرلینگاه و زاری‌هایت، این پاداش الهی‌ست. و به راستی کدام نعمت‌های مرلین را انکار می‌کنید؟

و میرتل که اصلا همینو می‌خواست، دست دو گل پسرش رو گرفت و به سمت آینده روونه شد. آینده‌ای شامل لونه عشق‌ مشترک‌شون در مرلینگاه!

هپی اور افتر ویت گل پسرز!
ویرایش شده توسط میرتل وارن در 1405/4/19 21:35:38
تاپیک انجمن
پاسخ: زمان‌برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1405 19:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:

پس از اختراع مسلسل‌هایی پیشرفته توسط وینکی، جنگی میون ارتش سیاه و سفید شکل می‌گیره و به نفع مرگخوارا پیش می‌ره. اونا خونه گریمولد، رو محاصره می‌کنند. اما درِ جادویی خونه که اختراع هرپوئه در برابر همه حملات، از مسلسل و معجون گرفته تا احضار مرلین، مقاومت می‌کنه. در نهایت، پس از شکست همه راه‌ها، تلما پیشنهاد می‌ده به جای زور، یا با در، مذاکره کنند یا به اون محبت کنند یا به اون لگد بزنند!
_______________________

مرگخوارا که یادشون نمی‌اومد آخرین‌بار که از هنر مذاکره بجای چوبدستی‌شون استفاده کردن اصلا بدنیا اومده بودن یا نه، تصمیم می‌گیرن یه مذاکره‌کننده استخدام کنند. اولش می‌خواستن بتر کال سال انجام بدن ولی بعد دیدن تا آقای نورمنگاردچی هست چرا به آقای سال زحمت بدن؟

- الو؟! آقای نورمنگاردچی؟ ما به یک مورد مذاکره نیاز داریم.

بلافاصله آقای نورمنگاردچی با هیبت گلرت گریندل‌والد از داخل تلفن جادویی بیرون پرید و دستشو بین مو‌های بورش برد و اونارو مرتب کرد. بعد خودشو جلوی توالتی که میرتل با خودش از هاگوارتز سوغاتی آورده بود رسوند و تریبون سخنرانی‌شو اونجا گذاشت.
- اونا لولاهاشونو از دست دادن... کلیداشون الان در اعماق چاه توالته. حتی هیچ قفلی ندارن که بتونن بسته بمونن. اگر بخوان به این مقاومت ادامه بدن ما می‌ریم تمام زیرساختای چوبی‌شونو با مسلسل‌هامون موریانه بارون می‌کنیم. با اینکه وانمود می‌کنن در خونه گریمولد هنوز بسته هست ولی برای ما درهای مذاکره فعلا بازه. البته فعلا!

هرپوی کثیف از بالای ساختمون یدونه جوراب دیگه ول داد پایین که از میرتل رد شد و میرتل از بویی که پس از سالها مردگی تونسته بود احساس کنه انقدر غرق شادی و شعف شد که زد زیر گریه و مویه‌کنان صورت خراشید.
- این جوراب که بر سر ماست هدیه هرپوی ماست! لبیک یا کثیف!

لرد با تأسف به دلیل تایید فرم مرگخواری میرتل، چشم‌غره‌ای بهش رفت و میرتل رو دچار احساس ناکافی بودن کرد.

- خطرناک‌تر از مسلسل‌های موریانه‌ای و درهای مذاکره، درهای جهنمیه که به روتون باز می‌کنیم.

هرپو از روی شیروونی‌ای که وایساده بود، دستشو بلند کرد و خواست زیر بغلشو به گلرت نشون بده که یهو میرتل از داخل مسلسل وینکی پرتاب شد و از وسط هرپو رد شد و پیرمرد چنان یخ‌ زد که مجبور شدن تا تابستون دیگه بذارنش جلوی خورشید که یخش آب بشه و بجاش ریموس لوپین رو قرار بدن تا عملیات مقاومت رو ادامه بده!

ریموس پشت تریبون بالای خونه گریمولد فریاد زد:
- ما اجازه نمی‌دیم یخ هرپوی کثیف از اینی که هست کثیف‌تر بشه! ما انتقام‌شو می‌گیریم!

ریموس با دیدن میرتلی که به دلیل پرتاب شدنش مُکَدر شده بود و بالای سرش زار می‌زد و اشکای یخیش روی سرش می‌چکید، آب دهنشو قورت داد.
- ما که مذاکره نمی‌کنیم! اصلا فکر مذاکره رو هم نکنید. مگه هرپوی کثیف کم کثیف بود که ما بخوایم یادشو فراموش کنیم و با یخ‌کننده‌هاش سر میز مذاکره بشینیم؟ ولی می‌دونید از اونجایی که به دلیل محاصره، شکلات توی خونه گریمولد کمیاب شده، اگر یک کیلو شکلات مرغوب ۹۹ درصد به ما بدین این در که هیچی، در قلب‌مونم به روتون باز می‌کنیم. البته ما هنوزم بهتون بی‌اعتمادیم‌ها. یخ هرپوی کثیفم با شکلات معاوضه نمی‌کنیم اصلاها! فقط شما شکلاتو تحویل‌مون بدین ما نه‌تنها در رو باز می‌کنیم بلکه حین ورودتون براتون قر هم می‌دیم.
تاپیک انجمن
پاسخ: یاران لرد سیاه به او می‌پیوندند (درخواست مرگخوار شدن)
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1405 05:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1- هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهید.
الان می‌خواستین به رخم بکشین سابقه‌دار بودنمو؟! آره من سابقه‌دارم! پرونده دارم به چه کلفتی روی میز وزیر! از همون روزی که مُردم دنبال اولیو راه افتادم... همون دختری که روز مرگم مسخره‌م کرده بود و باعث شده بود برم مرلینگاه به درد خودم گریه کنم و در نتیجه با دوتا چشم زرد گنده مواجه بشم. من اولیو رو تعقیب کردم... هرجا که می‌رفت سایه به سایه! سر تک‌تک امتحانا بغل گوشش سوت بلبلی زدم. هربار رفت یه کاری پیدا کنه به همه همکاراش و رئیسش گفتم باعث قتل من شده و ممکنه باعث قتل اونام بشه و نذاشتم بره سرکار. وقتی خواست شوهر کنه توی عروسیش آمار تمام اکس‌های سابقشو با صدای بلند اعلام کردم. وقتی بچه‌دار شد بجای کلمه "ماما" به بچه‌ش فحش ناموسی یاد دادم. وقتی پیر شد هربار خواستن ببرنش خونه سالمندان به سرعت خودمو زودتر به همون مکان رسوندم و در و دیوار خونه سالمندان رو چنان تسخیر کردم که همه سالمندا سر از تیمارستان در آوردن و خودشم خونه موندگار شد تا فحشای ناموسی بچه‌شو که بزرگ شده بود و حالا نمی‌خواست نگهش داره تحمل کنه. بالاخره اولیو توی آخرین روز عمرش صبرش به سر رسید و ازم شکایت کرد. متاسفانه تمام موارد بالا برام پرونده کیفری شد و رفت روی میز وزیر. البته خود اولیوم موقع تعریف تمام این موارد همونجا سکته کرد و مرد... روحشم برنگشت این دنیا. فکر کنم نمی‌خواست دیگه ببیندم.

2- مهم‌ترین فرق دامبلدور و لرد در کتاب چیست؟
یکی‌شون سبب اقوی از مباشر قتل منه. اون یکی نیست.

3- مهم‌ترین هدف جاه طلبانه‌تان برای عضویت در مرگخواران چیست؟
ارباب، اون داستان اولیو رو که اون بالا خدمت‌تون عرض کردم رو یادتونه؟ حالا خودتونو جای اولیو جای‌گذاری کنید می‌شه هدف جاه‌طلبانه بعدی من!

4- به دلخواه خود یکی از محفلی‌ها (یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
من از لقب گذاشتن خوشم نمیاد. درست نیست آدم روی مردم لقب بذاره. خوبه الان من به سر نیکلاس بگم بی‌سر؟ یا به روح راهب هافلپاف بگم چاق؟ یا به روح اسلیترین بگم خون‌آلود؟ روح ریونم که دست کجه! ولی این لقب گذاشتنا خیلی کار زشتیه. حتی به نظرم به شمام با اینکه دل خوشی ازتون ندارم نباید بگن کچل. این همه به من گفتن گریان تهش چیشد؟ گریان‌تر شدم!

5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی‌هاست؟
می‌تونن یه سوپ پیاز درست کنن و بذارن کپک بزنه بعد هی دورش حرکت کنن و بو بکشن. ما روح‌ها که اینطوری بوی غذارو حس می‌کنیم و سیر می‌شیم... شاید اینام بتونن. نمی‌تونن؟ آخی چقدر بیچاره‌ن اینام مثل ما روح‌ها!

6- بهترين راه نابود کردن يک محفلی چيست؟
دوتا چشم زرد گنده!

7- در صورت عضويت چه رفتاری با نجينی خواهيد داشت؟
وای چقدر تراماتایزکننده! چشمای این یکیم زرد گنده نباشه یه‌وقت!

8- به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بينی لرد سياه افتاده است؟
آه من گرفته‌شون... می‌گن آه مظلوم دیر گیره ولی دماغ‌گیره!

9- يک يا چند مورد از موارد استفاده بهينه از ريش دامبلدور را نام برده، در صورت تمايل شرح دهيد.
من که می‌دونم این سوالو گذاشتین بهم پز بدین می‌تونین ریش دامبلدور رو لمس کنین و ازش استفاده‌ای کنین ولی من دستم از لاش رد می‌شه! باشه حالا پز زنده بودن‌تونو بدین ببینم آهم دیگه به کجاهاتون می‌زنه و چیاتونو دیگه می‌ریزونه!

عالی شد. از دستشویی هاگوارتز می‌خواهد نقل مکان کند به دستشویی خانه‌ی ریدل‌ها. یک جا آرامش داشتیم که آن هم از دست رفت.

"میرتل ما" شدی.

@میرتل وارن
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/3/30 21:40:03
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 23:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نام: میرتل وارن

لقب: از اولم منتظر همین بخش بودین نه؟ کی اهمیت می‌ده این لقب با روح شکننده میرتل بیچاره چیکار می‌کنه! از روزی که "اولیو هورنبی" بهم گفت گریان همه صدام کردن میرتل گریان... دیگه همه یادشون رفت من میرتل وارنم. آخه مگه من گریانم؟!

گروه: ریونکلاو... آره می‌دونم چی دارین پشت سرم می‌گین. "این دختره رو با این هوشش چطوری راه دادن ریونکلاو!" ولی مگه هوش من چشه؟ من فقط گاهی سزار و سالادزار و گاهیم باسیل و باکتری باسیلیسک رو قاطی می‌کنم. آخه این یعنی خنگم؟

پاترونوس: یه قورباغه بی‌کس که تنهایی گوشه مردابش شب تا صبح قور قور می‌کنه.

بوگارت: دوتا چشم زرد گنده!

سرگرمی‌ها و علایق: اون موقع که زنده بودم کلی سرگرمی و علایق داشتم. مثلا همیشه کتاب می‌خوندم و بعد تموم کردن کتاب یادم می‌رفت اسم و موضوعش چی بوده! آخی... چقدر خوش می‌گذشت دوران زندگانیم! یادم گرامی! فکر کن ماهی ده‌هزارتا کتاب ۱۰۰۰ صفحه‌ای رو تموم کنی و بعد یادت نیاد چی خوندی! ولی الان که دیگه روحم فقط می‌تونم از داخل کتابا رد شم. این روزا سرگرمیام چیزای دیگه‌ای شده. مثلا شما می‌دونستین سدریک دیگوری یه تتو گلابی روی عضله سینه سمت راستش داره؟ به نظرم خیلی سرگرم‌کنندس! راستی شما تاحالا از طریق سیفون ناگهانی هری با محتویات معده‌ همیشه یبسش سفر کردین به دریاچه هاگوارتز؟ نه معلومه که نکردین! چون شما یه روح بدبخت مرلین زده نیستین که توی مرلینگاه زندگی کنه و ندونه کِی و توی کدوم سنگ توالت با باسن یه دانش آموز تنها می‌مونه!

اجتناب و تنفرات: دوتا چشم زرد گنده. اولیو هورنبی. آدمایی مثل اولیو هورنبی که مسخره‌م می‌کنن و دستم می‌ندازن... مخصوصاً اونایی که بهم می‌گن چهارچشمی، نالان یا گریان. اون نقاشی پری‌دریایی توی حموم ارشدا که همش برا پسرا عشوه میاد و با موهای بلند بلوندش بازی می‌کنه. پسرایی که میان حموم و زیر بغل و روی قفسه سینه‌‌شون به پر پشتی جنگل ممنوعه، مو دارن ولی با خودشون شرط کردن هرگز شیو نکنن. کسایی که پشت سرشون سیفون نمی‌زنن. کسایی که سیفون می‌زنن ولی قبلش اطلاع نمی‌دن!

ویژگی‌های ظاهری: موهای تیره‌ای که آخرین بار که از خواب بیدار شدم خرگوشی بستم و تا ابد خرگوشی موند. قسمت جلوییشم مامان مرلین بیامرزم که تو کل زندگیش اولین‌بار بود قیچی دستش گرفته بود زحمت کشید و "چتری کجی" برام کوتاه کرد تا پول آرایشگر نده. هربار تو آینه مرلینگاه، چتریامو نگاه می‌کنم یاد سراشیبی تند و بی‌رحمانه افول زندگیم میفتم. یه عینک فریم ضخیمم دارم که ازش متنفرم. پوست صورتم جوش جوشیه و روی بینیمم کک و مک دارم. از وقتی روح شدم، شفاف و مرواریدی رنگم شدم. فکر کردی ندیدم گفتی چقدر زشتم؟ باشه مسخره کن ولی قبلش برو خودتم تو آینه نگاه کن بعد اگر سکته نکردی بیا به من بگو زشت.

زندگی‌نامه: "زندگی‌"نامه؟ آره... همش تحقیرم کنین. همش اذیت و آزارم کنین. می‌خواین بگین فقط اونایی که زندگی‌ دارن نامه دارن؟ به من غیرمستقیم گفتین بی‌زندگی؟ فقط زورتون به میرتل بدبخت می‌رسه نه؟ میرتل بیچاره که دستش از دنیا کوتاهه و نمی‌تونه به این رفتارای شرم‌آور و پر از تحقیر اعتراض کنه. بی‌زندگی خودتونین! من فقط یکم مُردم!

البته حقم دارین بهم بگین بی‌زندگی. آخه من دیگه هیچی از زندگی یادم نیست. گاهی خودمم فکر می‌کنم از اولش فقط یه روح بودم توی دستشویی طبقه دوم هاگوارتز. ولی حتما منم یه روز زنده بودم نه؟ حتما منم یه زندگی داشتم. شاید وقتی بدنیا اومدم توی بیمارستان با یه بچه دیگه جابه‌جا شدم. شاید خونواده منم جادوگر بودن ولی با مشنگا بزرگ شدم. فرقی برام داره؟ نه. ولی برا دیگران خیلی فرق داشت؛ می‌گفتن من نباید توی هاگوارتز درس بخونم... می‌گفتن من اضافیم و خونم کثیفه. البته وقتی اون دوتا چشم زرد گنده رو دیدم و یهو خشکم زد و مُردم، هیچ‌وقت خونم کف مرلینگاه نپاشید تا بفهمم واقعا کثیفه یا نه. اون موقع فقط ۱۴ ساله‌م بود. نمی‌دونم ۱۴ سال زندگی چقدر کافی باشه که بتونم نظرمو در مورد زندگی بگم. فقط می‌دونم اگر زندگی برای من تبدیل به یه نامه می‌شد، خیلی نامه کوتاهی از آب در می‌اومد.


شخصیت‌های قبلی:
سلستینا واربک
مروپ گانت
سوروس اسنیپ



@میرتل وارن
تایید شد.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/30 0:49:30
تاپیک انجمن