خوابگاه گریفندور - تقریبا - در سکوت فرو رفته بود. خروپفِ مرلین و صدای برخورد سنگ و چوب از سمتِ تختِ جیمزِ جوان را میتوانست نادیده بگیرد ولی محض احتیاط، چشمبندش را بست. نمیخواست با نورِ جرقه یا هر برنامهای که پسرک داشت، از خواب بیدار شود.
هوای گرمِ تابستان باعث میشد پتویش را کنار بزند اما در عین حال، بدونِ پتو خوابیدن هم سخت بود. به طراحیِ چیزی فکر میکرد که شبها تختش را خنک کند و خواب، آرام آرام ذهنش را مثل یک شمع خاموش کرد....
***
پلکهایش به سختی از هم جدا شدند. نورِ خورشید بیشتر از همیشه چشمش را میزد و-
- یا مرلین!

هیولای آبی رنگی روبهرویش خوابیده بود و با چشمانِ درشت و از حدقه درآمدهاش به اون نگاه میکرد. مطمئن بود کارِ پاتر است. دیشب مشخص بود ریگی به کفشش است و این هیولا-
- کالیسیفرررر!
سریع دستهایش را روی دهانش گذاشت. این صدا، صدای خودش نبود. صدایش - حمل بر خودستایی نباشد- گرم و عمیق و خوشایند بود ولی این جیغ، باورش نمیشد از گلوی او بیرون آمده باشد.
بعد از اینکه مطمئن شد از سمت هیولا خطری تهدیدش نمیکند، دستانش را پایین آورد و با دومین ضربه روبهرو شد. ناخنهایش با رنگهای مشکی، زرد و قهوهای رنگآمیزی شده بودند و روی ناخنهای شستش، صورت عصبانی گربه به چشم میخورد!
- نه... نه.... این حقیقت نداره!
بعد لامپی در ذهنش روشن شد و به اطراف نگاه کرد. خوابگاه گریفندور نبود، اتاق خوابش در قلعه نبود و از همه مهمتر، هاول در جسم خودش نبود!
به سرعت یک طلسم مرگبار از روی تخت پایین پرید و خوشبختانه، آینه درست کنارش بود.
شوربختانه هاول، هاول نبود.
- ولی آخه- مطمئنم توی شام دیشب چیزی نبود... کسی روی لباسام طلسم ننوشته بود ولی هرچی باشه...
با خشم به تصویرِ توی آینه نگاه کرد.
- این دخترهی ورپریده جسمِ منو دزدیده!
آهی کشید و سعی کرد کالیسیفر را پیدا کند اما آنجا نبود. تنها چیزی که به چشمش میخورد، تختخواب، میز آرایش، و یک کتابخانهی چوبی بود. کتابهای روی قفسه را بیرون کشید، بعضیها را میتوانست بخواند، بعضیها را نه. سرنخی از هویت واقعی دخترکِ دزد پیدا نکرد به جز اینکه کتابهای عکسدار میخواند و البته یک عکس از هاول روی میزش داشت.
(و پسران جذاب دیگر ولی هاول دیگران را ندید.)- من طرفدارام رو درک میکنم... ولی این دیگه زیادهرویه.... این گروگان گیریه... جای این دختره توی آزکابانه!
جملهی آخر را درحالی گفت که طبق عادت، نگاهش سمتِ آینه برگشته بود. بدونِ فکر، شانهی چوبی روی میز را برداشت و با حرص شروع به شانه کردن موهایی کرد که مال خودش نبودند اما به هرحال، فعلا روی سرش بودند
متوجه شده بود که این یک خانهی کاملا مشنگی و بدون جادوست و دخترک حتما مشنگزاده بود. بطریهایی روی میزش به چشم میخورد. شبیه بطری معجون بودند! شاید با همینها هاول را تسخیر کرده بود! در یکی از بطریها را باز کرد و دکمهی سفید رویش را فشرد.
.
.
.
خبر خوب اینکه این یکی از بهترین بوهایی بود که در تمام عمر به مشامش رسیده.
خبر بد اینکه کاملا فاقد جادو بود. میخواست بطری را طبق عادت در جیب کتش بيندازد ولی متاسفانه درحال حاضر لباس راحتی با طرحِ خرسهای تدی تنش بود. حاضر بود در مرلینگاه زندانی بشود ولی با این لباسها دیده نشود. عجب کابوسی-
کابوس!قطعا همین بود! هاول کابوس میدید. فقط باید بیدار میشد. با بیمیلی دوباره روی تخت خزید و هیولای آبی و تعداد زیادی بالشتک رنگارنگ را با لگد پایین انداخت. چشمهایش را بست. این تخت هم مثلِ تختِ خودش گرم بود و باعث شد یاد افکارِ قبل از خوابش بیفتد. طراحی یک وسیله برای خنک کردنِ تخت-
- دخترم تو الان نباید دندونپزشکی باشی؟
سرتاپای هاول به لرزه درآمد. البته که باید میدانست کسان دیگری در این خانهی مشنگی زندگی میکنند ولی اینکه یک نفر او را دخترم صدا بزند و بگوید باید جایی باشد که نمیداند کجاست، زیادی بود. میخواست خودش را به خواب بزند ولی امکانِ شبیخونِ غریبه به اتاقش - نه اتاق دختر دزد! - وجود داشت.
هاول ساخته شده بود برایش درخشیدن در شرایط غیرمنتظره؛ همیشه به این ویژگی خودش افتخار میکرد و حالا فقط میخواست تا زمانِ باطل شدن طلسم، دوام بیاورد.
- ا... الان میام.
آب دهانش را قورت داد و با دستی لرزان درِ اتاق را باز کرد. چشمانش را برای واکنش به تهدید احتمالی تیز کرد اما خانه کاملا... امن به نظر میرسید. شانههای سفت شدهش را رها کرد و نفس راحتی کشید. صدایی ته ذهنش به او یادآوری میکرد که دختری از همین خانه او را خانهخراب کرده است ولی هاول صدا را نادیده گرفت.
کسی در آشپز خانه نبود اما روی کابینت کنارِ گاز، تعدادی تخممرغ به چشمش خورد. دلش برای آشپزی با کالیسیفر تنگ شده بود. برایش خیلی راحت بود؛ تازه مجبور نبود غذا را به بدنِ یک نفر دیگر برساند. تخم مرغها را در تابهای آویخته به دیوار شکست و مشغول هم زدن شد.
از پنجرهی آشپرخانه، سر و صدای عجیب و آزاردهندهای مثل جیغ زدن دمنتور در دودکشِ قلعهاش میآمد. هاول صدای نزدیک شدنِ غریبه را نشنید و بعد، دستی تقریبا محکم روی شانهاش ضربه زد.
- چه غلطا! آدم شدی!
پسرِ جوانی با نیشِ باز این را گفت؛ انگار حرفِ بسیار محبتآمیزی باشد. هاول بیاختیار گارد گرفت و کفگیر را مثل چوبدستی سمتِ پسرِ ماگل گرفت.
- تو ام بیجنبهایا!
- باید برم دندونپزشکی!
بی اختیار اولین حرفی که از ماگلِ قبلی شنیده بود، تکرار کرد. پسر لحظهای نگاهش کرد و بعد یک تکه نان از روی میز برداشت. تخممرغ را مستقیم از توی تابه برداشت و لقمه را ناغافل به خورد هاول داد.
- بحیحثحسسح
تمامِ چیزی بود که توانست بگوید و بعد پسر برگشت تا از آشپزخانه بیرون برود. هاول سریع لقمه را قورت داد و قبل از اینکه پسر برود، پرسید:
- چیزه... دندونپزشکی کجاست؟
پسر اخمی کرد و هاول احساس کرد حرف اشتباهی زده.
- واقعا جهتیابیت بده.
از پنجرهی آشپرخانه به خیابانی اشاره کرد.
- همینو تا آخر برو، بعدش سمتِ راست.
***
هاول قبلا در شهرهای ماگلی زیادی گشته بود اما وسیلههای نقلیه هیچوقت اینقدر مرگبار به نظر نمیرسیدند. هرکدام مثل یک "آواداکداورا" به سمتش هجوم میآوردند. وقتی بلاخره به دندانپزشکی رسید، نفسِ راحتی کشید.
- خانوم خیلی دیر کردین! میخواستم نفرِ بعدی رو بفرستم!
به محض ورودش، خانمی با ردای سفید پزشکی تقریبا او را به سمتِ اتاق هل داد. در اتاق، ماگلی دیگر روی صندلی کوچکی کنارِ یک صندلی بزرگ نشسته بود. لبخند شادی به هاول زد و به صندلی بزرگ اشاره کرد.
برای لحظهای کوتاه، فراموش کرد که در جسم خودش نیست. با اعتماد به نفس روی صندلی - تخت مذکور نشست و وقتی پاهایش حتی به پایین صندلی هم نرسید، حقیقتِ تلخ یادش آمد.
- خب خب.... کدوم دندونت درد می کنه؟
- هیچکدوم.
هاول اخمی کرد. چرا باید دندانش درد میکرد؟
- خانومِ صافی، عکس دندونِ خانوم رو بیار.
درحالی که دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد، دلهرهای بیدلیل به جانش افتاد. عکسِ دندان... دندانپزشک.... نکند همهی اینها بخشی از یک نقشهی بزرگتر بود؟
- بگو آاا.
خانمی که به او لبخند زده بود، حالا با ماسک و محافظ صورت به او نزدیک میشد. هاول اصلا از این موضوع خوشش نمیآمد. در حرکتِ بعدی، نورِ بالای سر هاول را روشن کرد و دیدش را کور؛ وقتی دوباره دیدش شفاف شد، یک دستگاه شکنجهی مشنگی جلوی صورتش بود.
- زیاد درد نداره، باشه؟
چشمان هاول به سوزن بلندی که در دست زن بود، خیره مانده و تمام بدنش به لرزه افتاده بود.
- نمیخو...
- چی؟
- نمیخوام!!
هاول شروع کرد به دست و پا زدن.
- خانم صافی دستاشو نگه دار!
- خیلی زور داره خانوم دکتر!
- نمیخوام! دمپایی ملانی به دادم برس!
چشمان هاول کم کم سیاهی میرفت.
- الان... غش میکنم...
- خوبه آفرین. ترس نداره که!
- تو که دخترِ بزرگی هستی.
- مان هاوا....
بعد همهچیز ناپدید شد. خانم دکتر ماسکدار، خانم صافی دارای سابقهی خشونت و وسیلهی شکنجه.
***
- نههههههه - یا دمپایی ملانیییییی!
هاول با فریادی از خواب پرید و جسمش روی هوا معلق ماند. نفسهایش بریده بریده و کوتاه بودند و قلبش مثل قلب پرنده میزد.
- هاولِ بابا، خوبی؟
به محض شنیدن صدای آشنا، هاول احساس کرد کم مانده بغض کند. بعد نگاهی به اطراف انداخت. خوابگاه گریفندور تا به حال اینقدر شبیهِ خانه نبود.
- آ... آره... جنابِ مرلین. برای رشدِ موهام بهتره که صبح رو با آدرنالین شروع کنم.
مرلین با چشمانِ اسطورهای کهنسال به او نگاه کرد و سری تکان داد. بهتر بود اسرار - و غرورش - را حفظ کند تا اینکه دوباره دردسر پاک کردنِ آثارِ روحِ تاریکیِ هاول را به جان بخرند.