جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 تیر 1405 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
با عرض سلام!

ما اول رفتیم یه جایی که امیدواریم خاطراتش گم بشه.

بعدشم رفتیم حمامتان خوب نبود، پرتقال دان ذات دان ندادن.


دابی یک روز در دنیای ماگلی هم سرایدار مجلس قانونگذاری شد و دندانپزشکی رو ممنوع و جرم انگاری کرد! دندونپزشک بد! دابی بد!

+4
+4
ویرایش شده توسط دابی در 1405/4/27 1:39:29
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
تاپیک انجمن
پاسخ: حمام ارشدها
ارسال شده در: پنجشنبه 25 تیر 1405 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
"- اصلِ جنسه، مگه نه؟"

هاول در راهِ بازگشت از وظیفه‌ی مرلینگاه‌شوری به خوابگاه گریفندور بود که بویش را احساس کرد. شک نداشت خودش است. رایحه‌ی یاس و لوندرِ روغن موی مخصوصش!

وقتی بلاخره بلاخره به منشأ رایحه رسید، دست‌هایش را در جیب‌هایش مشت کرد و لبخند کوچکی زد. آرام آرام به نیکِ بی‌سر نزدیک شد و زمزمه کرد:
- اصل جنسه، مگه نه؟

روحِ نیک بی‌سر درحالی که گردنش را خم کرده و محتویات داخلش را به نمایش گذاشته بود، به سمتش برگشت. روغن موی باارزشِ هاول را در دستش گرفته بود و روی سرش خالی می‌کرد. روغن هم از موهایِ روحیِ او رد می‌شد و به آرامی روی زمین می‌چکید‌. هاول احساس می‌کرد صدای چکیده شدنِ خونِ قلبش را می‌شنود.

اینقدر عصبی بود که توجه نکرد چطور نیک، بطری را در دستش نگه داشته اما موهایش روغن را جذب نمی‌کنند‌. بندِ انگشتان دستش را می‌شکست تا جلوی داد و فریادش را بگیرد.

- اینو از تو کشوی کنارِ تختِ من برداشتی؟
- اوهوم.

نیک با بی‌توجهی به او، سرگرم ماساژ دادنِ موهای روحی‌اش بود. گردنش را به یک سمتِ دیگر خم کرد و این بار، محتویات داخلش را از سمتِ دیگری تقدیم نگاه هاول کرد.

- نیکِ عزیز... می‌دونی که این کار اسمش دزدیه؟
- کدوم کار؟
- برداشتنِ وسایلِ من از کشوی من!

نیک درحال خالی کردن آخرین قطرات باارزش روغن مویش بر روی زمین بود. شانه‌هایش را بالا انداخت و با لبخند گفت:
- جوونک مگه اعلامیه‌ها رو دنبال نمی‌کنی؟ اینجا دیگه "وسایل من" و "مال من" نداریم. بلند بگو مال ما!
- مالِ.... ما...؟

با خنده‌ای شاد و بیخیال، نیک بی‌سر محو شد و فقط صدای خرد شدنِ شیشه‌ی روغن باعث می‌شد هاول باور کند این مکالمه واقعی بوده. نگاهی به زمینِ روغنی و پر از شیشه‌خرده انداخت. همین که خسارتِ احساسی خورده بود، کافی بود؛ به هیچ وجه حاضر به جمع کردن خراب‌کاری آن روح نبود. باورش نمی‌شد یک روزی مرلینگاه بشورد و سینک بسابد ولی عمومی شدنِ روغن مویش خیلی دردناک‌تر بود.

نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی کسی را در راهرو ندید، راهش را به سمت خوابگاه ادامه داد. می‌دانست نمی‌تواند مستقیما بلایی سرِ نیک بیاورد چون متهم به جنایت علیه اقلیت‌ها می‌شد اما این معامله یک‌طرفه باقی نمی‌ماند.

صبحِ روز بعد، اعلامیه‌ای روی تابلو به چشمش خورد:
نقل قول:
به دلیل تصادف زنجیره‌ای خوفناک دیشب، ازین پس، استفاده از محصولاتِ آرایشی و بهداشتی (به ویژه در ظروف شیشه‌ای) ممنوع می‌باشد.



هاول شانه‌هایش را بالا انداخت و به سمتِ کلاسش رفت. دلش برای تسترالی که روی روغن سر خورده بود، می‌سوخت؛ اما برخورد سهمگینش با نیکِ بی‌سر برایش کافی بود. دقیق نمی‌دانست چطور این اتفاق افتاده اما مطمئن شده بود که روغن مویش، اصلِ جنس است.
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/4/26 2:39:37
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
تاپیک انجمن
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 22 تیر 1405 02:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خوابگاه گریفندور - تقریبا - در سکوت فرو رفته بود. خروپفِ مرلین و صدای برخورد سنگ و چوب از سمتِ تختِ جیمزِ جوان را می‌توانست نادیده بگیرد ولی محض احتیاط، چشم‌بندش را بست. نمی‌خواست با نورِ جرقه یا هر برنامه‌ای که پسرک داشت، از خواب بیدار شود.

هوای گرمِ تابستان باعث می‌شد پتویش را کنار بزند اما در عین حال، بدونِ پتو خوابیدن هم سخت بود. به طراحیِ چیزی فکر می‌کرد که شب‌ها تختش را خنک کند و خواب، آرام آرام ذهنش را مثل یک شمع خاموش کرد....

***


پلک‌هایش به سختی از هم جدا شدند. نورِ خورشید بیشتر از همیشه چشمش را می‌زد و-
- یا مرلین!

تصویر تغییر اندازه داده شده
هیولای آبی رنگی روبه‌رویش خوابیده بود و با چشمانِ درشت و از حدقه درآمده‌اش به اون نگاه می‌کرد. مطمئن بود کارِ پاتر است. دیشب مشخص بود ریگی به کفشش است و این هیولا-

- کالیسیفرررر!

سریع دست‌هایش را روی دهانش گذاشت. این صدا، صدای خودش نبود. صدایش - حمل بر خودستایی نباشد- گرم و عمیق‌ و خوشایند بود ولی این جیغ، باورش نمی‌شد از گلوی او بیرون آمده باشد.

بعد از اینکه مطمئن شد از سمت هیولا خطری تهدیدش نمی‌کند، دستانش را پایین آورد و با دومین ضربه روبه‌رو شد. ناخن‌هایش با رنگ‌های مشکی، زرد و قهوه‌ای رنگ‌آمیزی شده بودند و روی ناخن‌های شستش، صورت عصبانی گربه به چشم می‌خورد!

- نه... نه.... این حقیقت نداره!

بعد لامپی در ذهنش روشن شد و به اطراف نگاه کرد. خوابگاه گریفندور نبود، اتاق خوابش در قلعه نبود و از همه مهمتر، هاول در جسم خودش نبود!

به سرعت یک طلسم‌ مرگبار از روی تخت پایین پرید و خوشبختانه، آینه درست کنارش بود.
شوربختانه هاول، هاول نبود.

- ولی آخه- مطمئنم توی شام دیشب چیزی نبود... کسی روی لباسام طلسم ننوشته بود ولی هرچی باشه...

با خشم به تصویرِ توی آینه نگاه کرد.

- این دختره‌ی ورپریده جسمِ منو دزدیده!

آهی کشید و سعی کرد کالیسیفر را پیدا کند اما آنجا نبود. تنها چیزی که به چشمش می‌خورد، تخت‌خواب، میز آرایش، و یک کتابخانه‌ی چوبی بود. کتاب‌های روی قفسه را بیرون کشید، بعضی‌ها را می‌توانست بخواند، بعضی‌ها را نه‌. سرنخی از هویت واقعی دخترکِ دزد پیدا نکرد‌ به جز اینکه کتاب‌های عکس‌دار می‌خواند و البته یک عکس از هاول روی میزش داشت‌. (و پسران جذاب دیگر ولی هاول دیگران را ندید.)

- من طرفدارام رو درک می‌کنم... ولی این دیگه زیاده‌رویه.... این گروگان گیریه... جای این دختره توی آزکابانه!

جمله‌ی آخر را درحالی گفت که طبق عادت، نگاهش سمتِ آینه برگشته بود. بدونِ فکر، شانه‌ی چوبی روی میز را برداشت و با حرص شروع به شانه کردن موهایی کرد که مال خودش نبودند اما به هرحال، فعلا روی سرش بودند‌

متوجه شده بود که این یک خانه‌ی کاملا مشنگی و بدون جادوست و دخترک حتما مشنگ‌زاده بود. بطری‌هایی روی میزش به چشم می‌خورد. شبیه بطری معجون بودند! شاید با همین‌ها هاول را تسخیر کرده بود! در یکی از بطری‌ها را باز کرد و دکمه‌ی سفید رویش را فشرد.
.
‌.
‌.
خبر خوب اینکه این یکی از بهترین بوهایی بود که در تمام عمر به مشامش رسیده.
خبر بد اینکه کاملا فاقد جادو بود. می‌خواست بطری را طبق عادت در جیب کتش بيندازد ولی متاسفانه درحال حاضر لباس راحتی با طرحِ خرس‌های تدی تنش بود‌‌. حاضر بود در مرلینگاه زندانی بشود ولی با این لباس‌ها دیده نشود. عجب کابوسی-

کابوس!

قطعا همین بود! هاول کابوس می‌دید. فقط باید بیدار می‌شد. با بی‌میلی دوباره روی تخت خزید و هیولای آبی و تعداد زیادی بالشتک رنگارنگ را با لگد پایین انداخت. چشم‌هایش را بست. این تخت هم مثلِ تختِ خودش گرم بود و باعث شد یاد افکارِ قبل از خوابش بیفتد. طراحی یک وسیله برای خنک کردنِ تخت-

- دخترم تو الان نباید دندون‌پزشکی باشی؟

سرتاپای هاول به لرزه درآمد. البته که باید می‌دانست کسان دیگری در این خانه‌ی مشنگی زندگی می‌کنند ولی اینکه یک نفر او را دخترم صدا بزند و بگوید باید جایی باشد که نمی‌داند کجاست، زیادی بود. می‌خواست خودش را به خواب بزند ولی امکانِ شبیخونِ غریبه به اتاقش - نه اتاق دختر دزد! - وجود داشت‌.

هاول ساخته شده بود برایش درخشیدن در شرایط غیرمنتظره؛ همیشه به این ویژگی خودش افتخار می‌کرد و حالا فقط می‌خواست تا زمانِ باطل شدن طلسم، دوام بیاورد‌.

- ا... الان میام.

آب دهانش را قورت داد و با دستی لرزان درِ اتاق را باز کرد‌. چشمانش را برای واکنش به تهدید احتمالی تیز کرد اما خانه کاملا... امن به نظر می‌رسید‌. شانه‌های سفت شده‌ش را رها کرد و نفس راحتی کشید. صدایی ته ذهنش به او یادآوری می‌کرد که دختری از همین خانه او را خانه‌خراب کرده است ولی هاول صدا را نادیده گرفت‌.

کسی در آشپز خانه نبود اما روی کابینت کنارِ گاز، تعدادی تخم‌مرغ به چشمش خورد. دلش برای آشپزی با کالیسیفر تنگ شده بود. برایش خیلی راحت بود؛ تازه مجبور نبود غذا را به بدنِ یک نفر دیگر برساند. تخم مرغ‌ها را در تابه‌ای آویخته به دیوار شکست و مشغول هم زدن شد.

از پنجره‌ی آشپرخانه، سر و صدای عجیب و آزاردهنده‌ای مثل جیغ زدن دمنتور در دودکشِ قلعه‌اش می‌آمد‌. هاول صدای نزدیک شدنِ غریبه را نشنید و بعد، دستی تقریبا محکم روی شانه‌اش ضربه زد.

- چه غلطا! آدم شدی!

پسرِ جوانی با نیشِ باز این را گفت؛ انگار حرفِ بسیار محبت‌آمیزی باشد. هاول بی‌اختیار گارد گرفت و کفگیر را مثل چوب‌دستی سمتِ پسرِ ماگل گرفت.

- تو ام بی‌جنبه‌ایا!
- باید برم دندون‌پزشکی!

بی اختیار اولین حرفی که از ماگلِ قبلی شنیده بود، تکرار کرد. پسر‌ لحظه‌ای نگاهش کرد و بعد یک تکه نان از روی میز برداشت. تخم‌مرغ را مستقیم از توی تابه برداشت و لقمه را ناغافل به خورد هاول داد.

- بحیحثحسسح

تمامِ چیزی بود که توانست بگوید و بعد پسر برگشت تا از آشپزخانه بیرون برود‌. هاول سریع لقمه را قورت داد و قبل از اینکه پسر برود، پرسید:
- چیزه... دندون‌پزشکی کجاست؟

پسر اخمی کرد و هاول احساس کرد حرف اشتباهی زده.
- واقعا جهت‌یابیت بده‌.

از پنجره‌ی آشپرخانه به خیابانی اشاره کرد.

- همینو تا آخر برو، بعدش سمتِ راست.

***


هاول قبلا در شهرهای ماگلی زیادی گشته بود اما وسیله‌های نقلیه هیچوقت اینقدر مرگبار به نظر نمی‌رسیدند‌. هرکدام مثل یک "آواداکداورا" به سمتش هجوم می‌آوردند. وقتی بلاخره به دندان‌پزشکی رسید، نفسِ راحتی کشید.

- خانوم خیلی دیر کردین! می‌خواستم نفرِ بعدی رو بفرستم!

به محض ورودش، خانمی با ردای سفید پزشکی تقریبا او را به سمتِ اتاق هل داد. در اتاق، ماگلی دیگر روی صندلی کوچکی کنارِ یک صندلی بزرگ نشسته بود. لبخند شادی به هاول زد و به صندلی بزرگ اشاره کرد.

برای لحظه‌ای کوتاه، فراموش کرد که در جسم خودش نیست. با اعتماد به نفس روی صندلی - تخت مذکور نشست و وقتی پاهایش حتی به پایین صندلی هم نرسید، حقیقتِ تلخ یادش آمد.

- خب خب‌.... کدوم دندونت درد می کنه؟
- هیچکدوم.

هاول اخمی کرد‌. چرا باید دندانش درد می‌کرد؟

- خانومِ صافی، عکس دندونِ خانوم رو بیار.

درحالی که دراز کشیده بود و به سقف نگاه می‌کرد، دلهره‌ای بی‌دلیل به جانش افتاد. عکسِ دندان... دندان‌پزشک.... نکند همه‌ی اینها بخشی از یک نقشه‌ی بزرگ‌تر بود؟

- بگو آاا.

خانمی که به او لبخند زده بود، حالا با ماسک و محافظ صورت به او نزدیک می‌شد. هاول اصلا از این موضوع خوشش نمی‌آمد. در حرکتِ بعدی، نورِ بالای سر هاول را روشن کرد و دیدش را کور؛ وقتی دوباره دیدش شفاف شد، یک دستگاه شکنجه‌ی مشنگی جلوی صورتش بود.

- زیاد درد نداره، باشه؟

چشمان هاول به سوزن بلندی که در دست زن بود، خیره مانده و تمام بدنش به لرزه افتاده بود.

- نمی‌خو...
- چی؟
- نمی‌خوام!!

هاول شروع کرد به دست و پا زدن.
- خانم صافی دستاشو نگه دار!
- خیلی زور داره خانوم دکتر!
- نمی‌خوام! دمپایی ملانی به دادم برس!

چشمان هاول کم کم سیاهی می‌رفت.
- الان... غش می‌کنم...
- خوبه آفرین. ترس نداره که!
- تو که دخترِ بزرگی هستی.
- مان هاوا....

بعد همه‌چیز ناپدید شد. خانم دکتر ماسک‌دار، خانم صافی دارای سابقه‌ی خشونت و وسیله‌ی شکنجه.


***


- نههههههه - یا دمپایی ملانیییییی!

هاول با فریادی از خواب پرید و جسمش روی هوا معلق ماند. نفس‌هایش بریده بریده و کوتاه بودند و قلبش مثل قلب پرنده می‌زد.

- هاولِ بابا، خوبی؟

به محض شنیدن صدای آشنا، هاول احساس کرد کم مانده بغض کند. بعد نگاهی به اطراف انداخت‌. خوابگاه گریفندور تا به حال اینقدر شبیهِ خانه نبود‌‌.

- آ... آره... جنابِ مرلین‌. برای رشدِ موهام بهتره که صبح رو با آدرنالین شروع کنم.

مرلین با چشمانِ اسطوره‌ای کهن‌سال به او نگاه کرد و سری تکان داد‌. بهتر بود اسرار - و غرورش - را حفظ کند تا اینکه دوباره دردسر پاک کردنِ آثارِ روحِ تاریکیِ هاول را به جان بخرند.
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/4/22 22:10:33
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
تاپیک انجمن
پاسخ: بند جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 21 تیر 1405 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربینِ ولگرد فوقِ هوشمند می‌دونست که دراکو قراره بشینه و مکالمات آینده‌ش با پاته رو جلوی آینه با خودش مرور کنه و بخنده. اگه این صحنه‌ها رو می‌دید، باید به یکی التماس می‌کرد با یه آبلیویت، مموریش رو پاک کنه. چاره‌ای به جز برگشتن به بند هفت نداشت.

- آره آره گوش کنین! رو زمین خاکی نشسته بودم عین همینجا!

زندانیانِ بندِ هفتم دور زندانیِ برگزیده جمع شده بودن و هری داشت برای یازدهمین بار، داستان "نجاتِ جادوآموز پاتر" رو تعریف می‌کرد.

- بعد یه کیکِ تولد رو خاک کشیدم... به این گندگی!

موقع گفتنِ عبارتِ "به این گندگی"، یه دایره‌ی بزرگ دیگه روی زمین کشید و بعدش شروع کرد به شمع کشیدن روش.

- هی منتظر بودم ساعت ۱۲ بشه، شمعا رو فوت کنم و آرزو کنم یه مرد گنده ریشو در خونه رو از جاش دراره و بیاد تو!
- بعدش بهت کیکِ واقعی بده؟
- آره فقط روش نشسته بوده!

یکی از زندانی‌ها بلاخره حوصله‌ش سر رفت و رو زمین ولو شد‌.

- الان ده بار شمعو فوت کردی چی شد؟ شمع چیه اصلا؟! مسخره‌مون کردی! شمع نداری خاکِ رو زمینو فوت می‌کنی تو حلقمون!
- اینکه تو ذهنته، دلیل نمیشه واقعی نباشه.

پاتر که بهش برخورده بود، این بار شمع‌ها رو با شدت بیشتری فوت کرد. برای یازدهمین بار و بعد، در سلول با صدای بلندی باز شد!

- پاتر! ببا بیرون!
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
تاپیک انجمن
پاسخ: The Eternal Beauty
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1405 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل همیشه از دیدنِ این همه زیبایی لذت بردیم.
بانو برندِ خاصی برای اسپری فیکس پیشنهاد می‌کنین؟

افرادی که لایک کردند

When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
شش جفت چشمِ مشتاق زیر نورِ کالیسیفری که در یک فانوس ام داده بود، به نقشه‌ی غارتگر خیره شده بودند. با دور شدنِ فیلچ، صدای زمزمه و خنده‌های نخودیشان بلند شد.

پروفسورها در اتاق‌هایشان بودند و تعدادی از دانش‌آموزان هم، نیمه‌شب در هاگوارتز ماجراجویی می‌کردند اما هیچکدام مجهز به بهترین سلاحِ شیطنت نبودند.

- آخه از کجا پیداش کردی؟

روزالین با صدایی بلندتر از زمزمه پرسید. هاول با لبخند مرموزی به سمتش خم شد و دستش را به نرمی روی شانه‌اش گذاشت.

- رزای عزیز، می‌دونی چیزای باارزش رو از کجا پیدا می‌کنن؟

روزالین با اشتیاق سرش را تکان داد. هاول پس از لحظه‌ای فکر کردن، شانه بالا انداخت و اشاره کرد تا به مسیرشان ادامه بدهند.

- منم نمی‌دونم. شانسی پیداش کردم.

شش جفت پا نزدیک بهم، به سمتِ وسیله‌ی ارزشمند دیگری - که باز هم شانسی پیدا شده بود- حرکت می‌کردند. غرق در جادوی هیجان، کنجکاوی و شاید کمی دلهره.

- حالا اصلا این آینهه واقعیه؟ شاید یه آینه‌ی کهنه‌ی مسخره باشه که سال بالاییا براش افسانه ساختن.
- درمورد نقشه‌ی غارتگر هم شک داشتی تلما ولی واقعیه! حتی اگه نباشه هم... ماجراجویی عالیه!

ملانی درحال حرف زدنِ نقشه را تقریبا از دست هاول بیرون کشید و بعد، به نقطه‌ی که با مارکر صورتی نشان شده بود، اشاره کرد.
- تو واقعا... با وسایل مشنگی روی "نقشه‌ی غارتگر" خط خطی کردی؟
- خط خطی نیست، روشِ مسیریابی هوشمنده! کالیسیفر تو چرا ساکتی؟

هاول سریعا به سمت فانوس برگشت تا حواس‌ها را از خط روی نقشه پرت کند. کالیسیفر بی‌حوصله از اینکه مجبور بود توی یک فانوس بشیند، دست دراز کرد و گوشه‌ی یونیفورم هاول را سوزاند.
- بهتره به راهتون ادامه بدین چون فیلچ تا دو دقیقه دیگه برمی‌گرده توی همین راهرو.

بحثِ ملانی و هاول موقتا متوقف شد و گام‌هایشان، این بار با سرعت بیشتری به راهروهای قدیمی و خاک گرفته برخورد کرد. از چندین تالار که تا به حال به آن‌ها برنخورده بودند، گذشتند و سر انجام به نقطه‌ی نشان‌شده روی نقشه رسیدند.

هاول با افتخار لبخند می‌زد و در انتظار حیرتِ دیگران بود اما با دیدنِ سکوتشان دمق شد. اتاق، برعکس هاول، هیچ تلاشی برای جلب توجه نمی‌کرد. نه کششِ آشنای جادو درکار بود و نه نوری مرموز و بدونِ منبع. فقط سکوت، غبار و وسایلی که آن‌قدر معمولی بودند که انگار قصدِ پنهان شدن از چشم‌ها را داشتند.

فلور با احتیاط گوشه‌ی شنلش را در دست گرفت و از دیوار تار عنکبوت‌بسته‌ی پشت سرش فاصله گرفت. بقیه‌ی اعضای گروه به هاول زل زدند، انگار می‌خواستند بدانند کل این ماجرا یک شوخی بی‌مزه بوده یا نه.

هاول گلویش را صاف کرد و با برداشتنِ کلاهی خیالی از سرش، تعظیم کوتاهی کرد.
- خانوم‌ها و آقا.... کالیسیفر! این شما و این هم...

دستش را دراز کرد و انگشتانش را در پارچه‌ی ضخیمی که روی یک شی غیرقابل توجه کشیده شده بود، فرو کرد و با یک حرکت آن را کشید. چارچوب عظیم و طلایی رنگ آینه، با کنده‌کاری‌های باستانی‌اش برای لحظه‌ای اتاق را روشن کرد. برای یک لحظه انگار کسی حتی نفس هم نمی‌کشید. آینه‌ی نفاق‌انگیز درست جلوی چشمشان بود.

- خب خب خب! کی می‌خواد اول بره؟

پیش از اینکه سوالش تمام شود، دملزا جلوی آینه بود. هاول به رغم ناراحتی از اینکه نتوانسته بود کمی بیشتر دیگران را هیجان‌زده کند،‌ سرعتِ او را در دلش می‌ستود.

نفر بعدی ملانی بود. هاول با دیدن برقِ نگاهش و طوری که موهایش را پشت گوشش می‌داد، حدس زد تصویر درون آینه خوشحالش کرده.

چشمش به قطعه‌ای مکعب حلبی روی زمین خورد. خم شد، کتش را با یک دست روی شانه‌ش نگه داشت و با دست دیگرش مکعب گرد و خاکی را در دست گرفت. کنجکاوش کرده بود. چرا آنجا رهایش کرده بودند؟ مخترعش که بوده؟

غرق در افکارش بود که تلما صدایش کرد.
- تو خودت... نمی‌خوای توی آینه نگاه کنی؟
- من هرروز صبح که بیدار می‌شم و تو آینه نگاه می‌کنم، انگار آینه‌ی نفاق‌انگیز جلومه‌ و-
- می‌ترسی؟

لحنِ تلما محکوم‌کننده نبود؛ سوالی ساده پرسید اما این سوال به نقطه‌ی حساسی از غرور هاول برخورد کرده بود. با گام‌هایی بلند و مصمم به سمت آینه حرکت کرد و روبه‌رویش ایستاد.

چشم در چشمِ هاولِ آینه‌ دوخته بود، گویی یکدیگر را به چالش می‌کشیدند و بعد، تصویر تغییر کرد.

کارگاهی پر از وسایل نیمه‌کاره، ابزار، طلسم‌های عجیب و اختراع‌های ناقص. در میان انبوهی از قطعاتی که شبیهِ طرحِ یک قلعه‌ی عجیب به نظر می‌رسیدند و در مرکز آن هاول با موهای آشفته و دست‌های تیره از دوده و جوهر نشسته و دوستانش هم او را می‌بینند؛ نامرتب و کثیف.

سریع نگاهی به دستان تمیزش انداخت و زیر لبی زمزمه کرد:
- این دیگه چه کوفتیه؟‌ صد سال سیاه-

چشمانش ناخواسته روی طرح قلعه برگشت اما پیش از آنکه آن را کامل در حافظه‌ش ثبت کند، تصویر لرزید. هاول پلک زد و وقتی دوباره به تصویرش توی آینه نگاه کرد، نفسش را با صدا بیرون داد. یک اژدها... و نه هر اژدهایی، اژدهایی که هاول بر پشتش سوار شده بود و در دنیایی بدونِ مرز پرواز می‌کرد و بعد... دوباره صفحه لرزید.

دوباره خودش بود. در همین اتاق مخفی، کاملا شبیه خودش به نظر می‌رسید. هاول می‌دانست نباید بیشتر از این واکنش نشان بدهد برای همین فقط لبخند زد. لبخندی که دلِ سنگِ جادو را هم آب می‌کرد ولی هاولِ توی آینه جدی به او خیره شده بود.

به آینه نزدیکتر شد و این بار لبخندش تهدیدآمیز بود. دوستانش به هیچ وجه نباید می‌فهمیدند او خجالت‌زده شده و برای همین هاول درون آینه هم باید لبخند می‌زد...

به محض اینکه این فکر به ذهنش رسید، دو نتیجه‌ی تلخ در انتظارش بودند. هاول لبخند زده بود، چون می‌ترسید دیگران هاول متفاوتِ توی آینه را ببینند ولی نمی‌توانستند. هاول توی آینه قصدِ جدال با او را نداشت؛ فقط لبخند نمی‌زد چون دلیلی برایش نداشت.‌ چشم در چشمِ خودش دوخت. بدونِ لبخندی که برای پوشاندن نواقصش می‌زد، خودش را دوست داشت.

- آمممم هاول؟

فلور به آرامی گوشه‌ای از کتش را که کاملا تمیز بود، کشید.
- فکر کنم زیادی بهش زل زدی.... شنیدم می‌تونه خطرناک باشه.

هاول به سمت فلور برگشت و سری به نشانه‌ی تایید تکان داد.
- آره واقعا ایده‌ی خوبی نبود. آدم از دیدن‌ بعضی چیزا خسته نمیشه.
- خب چی دیدی؟

هاول لحظه‌ای مکث کرد.
- به جز خودم؟ خب این آینه‌ی بیچاره تمام تلاشش رو کرد تا منو راضی نگه داره. شاید اگه فردا بیام، تصمیمش رو گرفته باشه. شاید تلما راست می‌گفت.

قبل از اینکه کسی اعتراض کند، نقشه‌ی غارتگر را جلوی صورتش‌ باز کرد و گفت:
-‌ ده دقیقه وقت داریم تا قبل از اینکه امتیازات گروهمون منفی بشه، برگردیم خوابگاهمون.

افرادی که لایک کردند

When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
تاپیک انجمن
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هشدار!


این مطلب شاملِ افشاگری، رازهای مگو و البته کمی گیجیِ حاصل از معجون راستی‌ای هست که دوشیزه هلمز‌ توی نوشیدنی من ریختن و حکمِ اعتراف بر اثر شکنجه رو دارن!


«حتی نمی‌دونم چند از اون روزها گذشته و دونستن زمان توی این داستان اهمیتی نداره؛ چون شما همه‌جا هستید و در عین حال هیچ‌جا نیستید.

من یه پسربچه بودم و مرلین همین پیرمردی بود که الان می‌بینین. چون که بهترین و بااستعدادترین و خوشتیپ‌ترین و موقشنگ‌ترین_‌ بگذریم،‌ مرلین تصمیم گرفت خودشو به استادی من بپذیره و ریش‌درد رو بهانه‌ی یه مرخصی طولانی کنه. همه‌ی کسایی که اون بهونه رو شنیدن، الان مُردن برای همین ماجرا تبدیل به یه پرونده‌ی پیچیده شد.

می‌خواین بدونین مرلین چیکار می‌کرد؟
هرروز آزمایش و تولید طلسم‌های جدید! من فکر می‌کردم اومده مرخصی اما به نظرم به جای شاگرد، پادو می‌خواست!

تا اینکه یک روز ما دست گذاشتیم روی یه چیز جدید. اولش اتفاقی بود! مرلین فقط می‌خواست جوهری که روی لباس سفیدش ریخته بود رو پاک کنه، برای همین انبرِ مخصوص صاف کردنِ موی من رو یکمی جابه‌جا کرد و جوهر رو گذاشت عقب‌تر، عقب‌تر رفتن انبر همانا و داغ‌تر شدنش همانا!

از همه‌جا بی‌خبر انبر رو برداشتم و وقتی موهام رو بهش چسبوندم، یه دسته موی با ارزش‌تر از طلای من.... یه بویی شبیهِ بوی هرپوی عزیز از دور دست گرفت....

متوجه عمق فاجعه هستین؟!

اینجا یک مقداری رو - نه از روی خجالت بلکه به دلیل نفرت از متونِ طولانی - می‌زنم جلو و.... مرلین معجزه‌ی عظیمی نشون داد. موی من رو بهتر از ماسک موی جیسیدو ترمیم کرد!

مرلین زمان رو به عقب برگردونده بود و ما رو به یه جهان موازی منتقل کرده بود. یعنی ما یک هاول گریون با موی سوخته رو توی یه زندگی دیگه گذاشتیم و با یه پرت‌کی پریدیم توی زندگی بعدی!

بعدش دیگه این جادو رو عین پاک‌کن گرفتیم دستمون تا هر اشتباهی رو - از ریختن نمک تو چایی تا اشتباهی منجمد کردن همدیگه رو درست کنیم.

قبل از بخش پایانی، اجازه بدین درمورد دنیاهای موازی باهاتون صحبت کنم. فرض کنین موقع راه رفتن توی یه جاده‌ی سبز و قشنگ‌ به یه دو راهی رسیدی. طبیعتا فقط یکیو انتخاب می‌کنی و فکر می‌کنی اون یکی مسیر از بین رفته ولی باید عرض کنم که...نرفته! فقط نسخه‌ی دیگه‌ی تو اون یکی راه رو ادامه داده. (هیچوقت قرار نیست بفهمی کدوم بهتر بوده! )‌ دنیایی که توش زندگی می‌کنیم معمولاً چیزا رو دور نمی‌اندازه؛ فقط می‌بردشون به جلد بعدی.

این همه توضیح دادم که بگم ما به تعداد تارِ ریش‌های مرلین دنیاها رو تغییر دادیم. (مثلا به شخصه ۶ بار عشقم رو پیدا کردم، اولش پیر بود، بعد جوون شد، بعد دوباره پیر شد و مُرد ولی برای هاول، گِیم اُور وجود نداره. )

درنهایت مقدارِ غیبت مرلین برای شما، بستگی به خط زمانی‌ای داره که توش هستین. توی همین لحظه ممکنه نسخه‌ی دیگه‌ای از شما مشغول خوندنِ "نامه‌ی من به یک اسب بالدار بعد از دیدن شکوفه زردآلو" باشه ولی خوشبختانه دوشیزه هلمز، فقط تکلیف این دنیا رو می‌خونه.»
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
تاپیک انجمن
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
درود پرفسور ملانی زیبا، امیدوارم روز دل‌انگیزی داشته باشین.

حقیقتا وقتی گفتین "نقاشی از چیزی که دوست دارین"، ساعت‌ها فکر کردم ولی تنها چیزی که به ذهنم رسید، خودم بودم. به قدری که حتی اگه خودم نبودم، باز هم هاول رو می‌کشیدم.

تصویر تغییر اندازه داده شده

و وقتی گفتین نقص اضافه کنید... ظالمانه بود! چطور می‌تونم پرفکشن رو آلوده به نقص کنم؟

تصویر تغییر اندازه داده شده

و یادم افتاد که این کار رو قبلا انجام دادم...
بله، من با کالیسیفر ورپریده معامله کردم و حالا همه‌‌جا باهامه. حتی نمی‌تونم نقص‌هاش رو بشمرم اما مجبورم به سه تا اکتفا کنم!


اولی: کالیسیفر پر حرفی که همش باهام بحث می‌کنه انگار نه انگار توی قلعه‌ی‌ من زندگی می‌کنه!
ولی خب... پیش خودمون بمونه، وقتی شلوغ می‌کنه، سر و صدای آهن‌پاره‌ها زیاد به گوشم نمیاد. فقط بهش‌ نگین!

دومی: کالیسیفر وقتی ناراحته و جوابمو نمیده. اصلا نمی‌تونین تصور کنین چقدر نازک‌نارنجیه. موندم به کی رفته. نه که ناراحتیش ناراحتم کنه ها... قلعه یکمی زشت میشه خوشم نمیاد. ولی خب... کالیسیفره دیگه. همه می‌دونن دراما کوئین واقعی کیه!

سومی: ببینین! کلا کالیسیفر! حتی اینجا که آروم نشسته و چشماشو بسته، مطمئنم داره توطئه می‌کنه دنیا رو تسخیر کنه. خیلی دردسرسازه و می‌دونین دردسر باعث میشه پوست آدم خراب شه.
ولی خب... هنوز آرومه. خوبه قلعه هم آروم باشه یه ‌وقتایی.

الان هم سریع تکلیف رو تحویل می‌دم تا ندیده و اثر هنریم رو خراب نکرده!
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
تاپیک انجمن
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1405 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آیا کسی رنج مرا می‌بیند؟
(Does Anyone See My Suffering?)


گام‌ برداشتنش بر روی سنگفرش‌های هاگزمید، مثل قرار گرفتن قطعات پازل در جای درست به نظر می‌رسید‌. قدم‌های نرم و سرخوشانه، مثل نسیمی که با کتِ هلویی رنگش می‌رقصید و در طرح‌های آبی‌اش موج می‌انداخت.

سرش را برای آشنایانی که دست تکان می‌دادند، خم می‌کرد. لبخند می‌زد و با دیدنِ هر چهره، بلافاصله نامِ صاحبش را فراموش می‌کرد. زمین زیر پایش گویی پس از هر قدم فرو می‌ریخت چون مسیر پشت سرش را از یاد می‌برد. هر نفسش مثل دانه‌ی شنی بود که از ساعت شنی پایین می‌افتاد.

دست راستش را آزاد و رها نگه داشته بود برای دست تکان دادن اما در دست چپش، تکه‌ای مقوا را مثل جانش‌ سخت نگه داشته بود و می‌فشرد. صاحبِ همین کارت طلسمش کرده بود.

هاول به دریافت کردن کارت و نامه عادت داشت و برای همین احتیاط را کنار گذاشته بود. یک برخورد نرمِ انگشتانش‌ با کارتِ نفرین شده کافی بود تا احساس کند خاطراتش به سمتِ آن کشیده می‌شوند؛ عملکردِ معکوسِ قدحِ اندیشه. گویا این برای شکنجه‌اش کافی نبوده و خاطراتش را قطره قطره به خود جذب می‌کرد.

تنها امید هاول، کلماتِ نوشته شده بر روی کارت بود:

هاگزمید - هاگزهد - س


دیدنِ راهِ نجات در کلمات کسی که او را به‌ این روز انداخته، مایه‌ی شک‌ کردن به عقلش بود اما بعضی نفرین‌ها فقط به دستِ سازنده‌شان شکسته می‌شوند.

- عه هاول فکر کردم امروز تمرین کوئیدیچ داری!

دختری که روبه رویش ایستاده بود را می‌شناخت. از سال پایینی‌هایش بود اما به محض دیدنِ چهره‌اش، نامش‌ را فراموش کرد. دهانش را باز کرد و بلافاصله بست. میل آتشینش برای فریاد زدن و لگد پرت کردن به دیوار پشت سرش را با لبخندی آرام، خاموش کرد.
- آره. گفتم قبلش بیام بیرون و خوب شد که تو رو دیدم!

لبخندِ دختر نشانش داده که جوابش درست بوده. با عجله دستی برایش‌ تکان داد و لبخندی ناخواسته بر روی لب‌هایش آمد؛ لبخندی که تمام عمر جلوی آینه تمرینش کرده بود و حالا انگار به صورتش چسبیده بود.

"یعنی فهمید؟ یعنی نفهمید؟" ریتمِ ادامه‌ی قدم‌هایش بود. عرق سرد روی پیشانیش نشسته بود و با دیدنِ هر لبخند، آشفته‌تر می‌شد‌. هنوز هم اسم‌ها، چهره‌ها و مسیر پشت سرش مثل یک حباب به محض لمس شدن از بین می‌رفتند.

- صد بار گفتم! کسی نمی‌فهمه!
- ولی خیلی ضایعه!

بی‌اختیار رویش را برگرداند و کنار فروشگاه شوخی آن‌ها را دید... همان سال اولی‌هایی که همیشه مشغول شیطنت بودند... اسمشان... هاول در برابر وسوسه‌ی نگه داشتن سرش بین دستانش مقاومت کرد. «هاول» و «درماندگی» هیچ‌وقت نباید کنار هم دیده می‌شدند.

- یکی فهمید.

دختر با خجالت زمزمه کرد. پسر با قیافه‌ی تخسش مستقیم به چشمان هاول نگاه می‌کرد اما هاول می‌توانست اضطراب را در دست‌های مشت‌شده و دندان‌های بهم فشرده‌ش ببیند.

دیگران می‌توانستند او را به همین راحتی بخوانند؟

- آ... شما بچه‌ها اجازه ندارین اینجا باشین، مگه نه؟

قبل از اینکه فرصت پاسخ دادن داشته باشند، سر آستین طلایی رنگش را با حالتی نمایشی روی چشمانش کشید.

- پس من چیزی ندیدم!

منتظرِ پاسخشان نماند؛ اگر اشتباهی کرده بود، نمی‌خواست با واکنش‌شان رو به رو شود. قدم‌هایش همچنان سریع و سبک بودند، شبیه پرواز کمی‌ بالاتر از سنگفرش‌ها و این چیزی بود که از خودش به خاطر می‌آورد.

هرچه دورتر می‌شد، درخشش هاگزمید جایش را به تاریکی می‌بخشید. نفس‌های هاول سریع و کوتاه بودند و به آخرین خاطراتش چنگ انداخته بود. لبه‌های کارت زیر فشار انگشتانش خم شده بود؛ انگار فقط یکی از آن دو قرار بود دوام بیاورد. اما کلمات آن توی ذهنش هنوز بالای آب دست و پا می‌زدند.

هاگزمید - هاگزهد - س


وقتی به تابلوی رنگ و رو رفته‌ی میخانه رسید، نفسی تازه کرد. دستش را بر روی دستگیره‌ی برنجی گذاشت و در با صدایی شبیه به پوزخند تمسخرآمیز به او خوش‌آمد گفت. هاگزهد میخانه‌ای نبود که از مهمان استقبال کند؛ بیشتر به پناهگاه جادوگرانِ خسته، گمشده یا تحت تعقیب می‌مانست. سالن از همان ابتدا می‌دانست هرکس از آن در وارد می‌شود، چیزی برای پنهان کردن دارد.

هاول با قدم‌هایی محکم به سمتِ بار رفت و کارت را تقریبا روی میز کوبید. احتمالا همه‌چیز را فراموش کرده بود، به جز هاول بودن.

مردِ پشتِ بار با چانه به پیکری پوشیده در شنل سیاه اشاره کرد.

- چند ساعتیه که منتظرته. منم چند گالیونی بردم چون اون دوستای احمقمون اون گوشه باورشون نمی‌شد واقعا بیای.

هاول بدون اعتنا به صدای اعتراض "دوستانش" به سمتِ پیکر شنل‌پوش رفت. روی صندلی مقابلش نشست و درخشان‌ترین لبخندش را تحویلش داد.

- می‌خواستی منو ببینی؟ من...

برای لحظه‌ای مکث کرد.

- من هاولم.
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/4/15 18:12:40
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
تاپیک انجمن
پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1405 01:56
نمایش جزئیات
آفلاین
شبتون بخیر دوشیزه روزالین، دوشیزه ملانی،

سوال اولم اینه که چه شامپویی استفاده می‌کنید برای براقی و لطافت موهاتون؟
لطفا تکنیک‌های حفظ آرامش روان در هنگام بحرانِ خودتون رو معرفی کنید. ("فروپاشی روانی، تبدیل شدن به پرنده و دزدیدن دخترای مردم که توی آسمون باهاشون قدم بزنم" رو بلدم. )

در آخر تشکر می‌کنم از برنامه‌ی زیبای دوشیزه روزالین و اینکه یه آتیشِ وراج دارم، قابل معاوضه با یه جفت دمپایی گازگیر - آخ کالیسیفر مادر سیریوس نزن-
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
تاپیک انجمن