آخرین جرقه از نوک چوبدستی اش به جای اینکه در فضای غبارآلود کتابخانه هاگوارتز محو شود، مثل توده ای به صورتش کوبیده شد و سیاهی مطلق را به ارمغان آورد.
صدای تیک تاک بی روح ساعت دیواری در اتاق طنینانداز شد.
گرمای استخوان سوز از سوی پنجره حس میشد، گرمایی که هیچ شباهتی به هوای سرد و مه آلود اسکاتلند نداشت.
چشمان ربکا کمکم باز شد ، بدون هیچ درنگی بلند شد و روی تخت نشست؛ اتاق برایش غریبه و ناآشنا بود.
_ اینجا کجاست؟
با شنیدن صدای عجیب و غریبی جا خورد، چشم در اتاق گرداند و آینه ای را دید ، مستقیم به سمت آینه هجوم برد .
با دیدن چهره ای که در آینه انعکاس پیدا کرده بود دهانش باز ماند.
این شخص هم او بود ، هم نبود.
قدش انگار نصف شده بود، قیافه اش خواب آلود بود .
حواسش که سر جایش آمد فهمید دیدش تار است.
_ یا ریش مرلین این دیگه کیه ؟
با بدبختی دنبال عینکی گشت و بعد از چند دقیقه عینک را روی صورتش نشاند.
به سمت در رفت و آن را باز کرد.
_ عینکم کجاست؟ کیفم کو؟
_ گوشیم و بدید.
همینطور از تعجب خشکَش زده بود دختری جوان که کمی شبیه دخترِ در آینه بود به سمتش آمد.
_ چه کار خوبی انجام دادیم که شما این وقت صبح از خواب بیدار شدید؟
زنی که سنَش نسبت به آن دختر بیشتر بود چهره اش را سمت او گرفت.
_ تو که دیشب میگفتی من میخوام بخوابم ، کسی حق نداره منو بیدار کنه. چی شد این وقت صبح خودت بیدار شدی؟
ربکا که یک کلمه از حرف های آنها را نمیفهمید فقط به چهر هایشان زل میزد.
_ ما رفتیم، خداحافظ خوابآلو خانم.
خداحافظ!!؟ مگر نباید میگفتند مرلین حافظ یا همچین چیزی؟ این ها که بودند که مرلین را زیر سوال میبردند؟
_ خوبی ؟؟ چرا انقدر ساکتی ؟چیزی شده؟
به ثانیه ای ربکا به خود آمد.
_ آااا، آره خوبم.
_ باشه پس من میرم بانک ، صبحونه تو آشپزخونه حاضره.
و بعد زن در را محکم کوبید و از خانه بیرون رفت.
ربکا ترجیح میداد دنبال راهی باشد که دوباره به هاگوارتز برگردد ولی انگار شکم این دخترک اینطور فکر نمیکرد و داشت ربکا را هم تحت فشار قرار میداد.
ربکا به ناچار به سمت آشپزخانه پا تند کرد.
بوی نان تازه مسخ کننده بود . به طرف پنجره ی کوچکی که در آنجا بود رفت ، بیرون مثل این خانه عجیب بود؛ ارابه هایی که با سرعت رد میشدند بعضی کوچک ، بعضی بزرک و با رنگ های متفاوت بودند اما بیشترین رنگ هایی که به چشم میخورد رنگ سفید، مشکی و طوسی بود .
صدای پسر بچه ی کوچکی که داشت از جلوی در خانه با مادرش رد میشد توجه ربکا را جلب کرد، پسرک توپی در دست داشت و آن را به بالا پرتاب میکرد، هر بار بالاتر از دفعه قبل ؛ مادرش هر چقدر به او هشدار میداد گوش پسرک بدهکار نبود.
ربکا برای آخرین بار به آسمان آلود از غبار و دود نگاه کرد، همین که خواست برگردد توپ پسرک مستقیم به صورت او خورد و پخش زمینش کرد.
و دوباره سیاهی مطلق.
چشمانش را که باز کرد در کتابخانه هاگوارتز روی زمین ولو شده بود و موریگان بالای سرش بود. کلاغ خواست چیزی بگوید که ربکا پیش دستی کرد.
_ هیس، هیچی نگو.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
جزئیات کاربر

دیگر کلافه شده بود یک روز بود که داشت این ساعت عجیب را تحمل میکرد ، ساعتی دیواری که گاهی عقربه هایش حرکت نمیکردند و برعکس گاهی به سرعت یک جاروی پرنده به جلو میرفتند یا حتی عجیب تر برخلاف تمام ساعت های دیواری که داخل آنها یک نمونه کوچک از جاروی پرنده یا یک ققنوس بود داخل آن ساعت چیزی شبیه به دمنتور بود که هر از چند گاهی بیرون می آمد و صدای جیغ مانندی ساطع میکرد.
حالا داشت دلیل اصرار های فروشنده رو میفهمید، فروشنده به او گفته بود که سر و کله زدن با این ساعت کار هر کسی نیست اما ربکا جدی نگرفته بود.
در همین افکار بود که با حرکتی ناگهانی ساعت را از روی دیوار برداشت و بر زمین پرتاب کرد.
اما ساعت وقیح تر از این حرف ها بود.
دریغ از یک خراش کوچک روی بدنه اش.
ناگهان پاهایی از سطح زیرین ساعت بیرون آمد و او بلند شد و دوباره رفت و سر جای قبلی اش قرار گرفت.
ربکا که این را دید شکه شد و خنده ای عصبی کرد، در همین لحظه از درون ساعت دوباره آن دمنتور بیرون آمد و صدایی دو برابر جیغ های قبلی شنیده شد انگار که ساعت برای ربکا دهن کجی میکرد. ربکا که از این صدا به ستوه آمده بود خواست چاره ای بیندیشد که یاد حرف های فروشنده افتاد که میگرفت باید با آن ساعت حرف بزنی.
_ خب، باشه فهمیدم ناراحت شدی؛ بیا با هم حرف بزنیم، کد موررس بلدی؟
ساعت دوباره جیغی سر داد.
_ فکر کنم این یعنی نه.
برایش عذاب آور بود ، نمیدانست با این ساعت چه کند حتی اگر او را بیرون هم میانداخت دوباره مثل کنه باز میگشت.
_ خب تو فکری نداری؟
ساعت دوباره جیغ کشید.
ربکا چهره اش در هم رفت.
_ باید بهت چند تا قانون رو یاد بدم ، اول جیغ کشیدن ممنوع، دوم جیغ کشیدن ممنوع، سوم جیغ کشیدن ممنوع ... .
به طور عجیبی ربکا قانون اول را هزاران بار تکرار کرد اما باز هم در چرخدنده های پوک ساعت نرفت و دوباره جیغ کشید.
ربکا چهره ای عصبی گرفت و آهی کشید، بعد نفس عمیقی کشید و دوباره قیافه سابقش را به خود گرفت.
_ تو چه بخوای چه نخوای باید به قوانین من پایبند باشی. حالا بهتره یه راهی پیدا کنیم که بتونیم زبون هم دیگه رو بفهمیم ، چطوره از ساعت ها استفاده کنیم!؟ برای مثال:
ساعت 1 برای وقتی عصبانی.
ساعت 2 برای وقتی خوشحالی.
ساعت 3 برای وقتی خسته ای.
ساعت 4 برای وقتی قسمتی از چرخ دنده هات آسیب دیده بود.
ساعت 5 برای وقتی که گرسنه ای.
و...
البته باید یادت باشه وقتایی که مشکلی نداری عقربه هات باید سر ساعت درست باشن.
ساعت که بدون حرکت فقط نظاره گر بود ناگهان رفت و روی عدد 4 ایستاد.
ربکا با لبخند به سمت میز رفت تا روغن مخصوصی که فروشنده عتیقه فروشی جادویی به او داده بود بیاورد.
حالا داشت دلیل اصرار های فروشنده رو میفهمید، فروشنده به او گفته بود که سر و کله زدن با این ساعت کار هر کسی نیست اما ربکا جدی نگرفته بود.
در همین افکار بود که با حرکتی ناگهانی ساعت را از روی دیوار برداشت و بر زمین پرتاب کرد.
اما ساعت وقیح تر از این حرف ها بود.
دریغ از یک خراش کوچک روی بدنه اش.
ناگهان پاهایی از سطح زیرین ساعت بیرون آمد و او بلند شد و دوباره رفت و سر جای قبلی اش قرار گرفت.
ربکا که این را دید شکه شد و خنده ای عصبی کرد، در همین لحظه از درون ساعت دوباره آن دمنتور بیرون آمد و صدایی دو برابر جیغ های قبلی شنیده شد انگار که ساعت برای ربکا دهن کجی میکرد. ربکا که از این صدا به ستوه آمده بود خواست چاره ای بیندیشد که یاد حرف های فروشنده افتاد که میگرفت باید با آن ساعت حرف بزنی.
_ خب، باشه فهمیدم ناراحت شدی؛ بیا با هم حرف بزنیم، کد موررس بلدی؟
ساعت دوباره جیغی سر داد.
_ فکر کنم این یعنی نه.
برایش عذاب آور بود ، نمیدانست با این ساعت چه کند حتی اگر او را بیرون هم میانداخت دوباره مثل کنه باز میگشت.
_ خب تو فکری نداری؟
ساعت دوباره جیغ کشید.
ربکا چهره اش در هم رفت.
_ باید بهت چند تا قانون رو یاد بدم ، اول جیغ کشیدن ممنوع، دوم جیغ کشیدن ممنوع، سوم جیغ کشیدن ممنوع ... .
به طور عجیبی ربکا قانون اول را هزاران بار تکرار کرد اما باز هم در چرخدنده های پوک ساعت نرفت و دوباره جیغ کشید.
ربکا چهره ای عصبی گرفت و آهی کشید، بعد نفس عمیقی کشید و دوباره قیافه سابقش را به خود گرفت.
_ تو چه بخوای چه نخوای باید به قوانین من پایبند باشی. حالا بهتره یه راهی پیدا کنیم که بتونیم زبون هم دیگه رو بفهمیم ، چطوره از ساعت ها استفاده کنیم!؟ برای مثال:
ساعت 1 برای وقتی عصبانی.
ساعت 2 برای وقتی خوشحالی.
ساعت 3 برای وقتی خسته ای.
ساعت 4 برای وقتی قسمتی از چرخ دنده هات آسیب دیده بود.
ساعت 5 برای وقتی که گرسنه ای.
و...
البته باید یادت باشه وقتایی که مشکلی نداری عقربه هات باید سر ساعت درست باشن.
ساعت که بدون حرکت فقط نظاره گر بود ناگهان رفت و روی عدد 4 ایستاد.
ربکا با لبخند به سمت میز رفت تا روغن مخصوصی که فروشنده عتیقه فروشی جادویی به او داده بود بیاورد.
افرادی که لایک کردند
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
جزئیات کاربر

درود جناب مرگ
الگوی اول:
کوین کارتر: خب الان همه میگید چرا یه بچه سه سالِ؟ اتفاقا همین بچه سه سالِ میتونه از همه متقلب تر باشه آخه اصلا قابل باور که یه بچه بتونه انقدر لفظ قلم حرف بزنه یا بشه معاون محفل ققنوس ؛ اینجا حتما یه تقلبی کد تقلبی چیزی تو کار بود.
الگوی دوم:
دانش آموزای ماگل: اینجانب یه روز برای کاری رفته بود به یکی از مدرسه های ماگلی که با چیز عجیبی مواجه شد در روز امتحان پروفسوری که بهش میگفتن دبیر سر کلاس نشسته اما دانش آموزای ماگل داشتن تقلب میکرد جوری که یکی جلوش کتاب باز بود اون یکی داشت از این سر کلاس به اون سر کلاس تقلب میرسوند و یه گروه هم برگ هاشون رو جا به جا میکردن.
الگوی سوم:
مرلین بزرگ: درسته که ایشون جادوگر بزرگی هستن و حاجات ما دست ایشون ولی همین مرد بزرگ با زیرکی و تقلب دل روح تالار ما رو به دست آورد بعدم یه خواستگاری سوری راه انداخت.
الگوی برتر:
من کوین کاتر رو انتخاب میکنم.
چرا؟ چون با اون قیافه مظلومش میتونه همه رو فریب بده و کسی نمیفهمه که پشت این قیافه چه متقلب بزرگی پنهان شده.
الگوی اول:
کوین کارتر: خب الان همه میگید چرا یه بچه سه سالِ؟ اتفاقا همین بچه سه سالِ میتونه از همه متقلب تر باشه آخه اصلا قابل باور که یه بچه بتونه انقدر لفظ قلم حرف بزنه یا بشه معاون محفل ققنوس ؛ اینجا حتما یه تقلبی کد تقلبی چیزی تو کار بود.
الگوی دوم:
دانش آموزای ماگل: اینجانب یه روز برای کاری رفته بود به یکی از مدرسه های ماگلی که با چیز عجیبی مواجه شد در روز امتحان پروفسوری که بهش میگفتن دبیر سر کلاس نشسته اما دانش آموزای ماگل داشتن تقلب میکرد جوری که یکی جلوش کتاب باز بود اون یکی داشت از این سر کلاس به اون سر کلاس تقلب میرسوند و یه گروه هم برگ هاشون رو جا به جا میکردن.
الگوی سوم:
مرلین بزرگ: درسته که ایشون جادوگر بزرگی هستن و حاجات ما دست ایشون ولی همین مرد بزرگ با زیرکی و تقلب دل روح تالار ما رو به دست آورد بعدم یه خواستگاری سوری راه انداخت.
الگوی برتر:
من کوین کاتر رو انتخاب میکنم.
چرا؟ چون با اون قیافه مظلومش میتونه همه رو فریب بده و کسی نمیفهمه که پشت این قیافه چه متقلب بزرگی پنهان شده.
افرادی که لایک کردند
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
جزئیات کاربر

موسیقی
در اعماق قلمروی فراموششده، جایی که زمان نه به شکل ساعت، بلکه به شکل خاطرات خاکگرفته جریان دارد، تالار آسمان قرار گرفته است. سکوت این مکان، آزاردهنده و سنگین است؛ گویی هوا از چگالی اندوه ساخته شده باشد. تنها صدایی که این سکوت مرگبار را میشکند، صدای قدمهای های مرگبار و چکیدن آرام قطرات یخی است که از سقف بلورین تالار بر ستونهای مرمر فرسوده میچکند؛ صدایی که همچون ضربههای ظریف یک پیانو بر پیکر یک دنیای در حال احتضار میکوبد. در این تالار، هر بازتاب نور ماه بر کف صیقلی، یادآور حضور ارواحی است که زمانی در همینجا، در رقص نورهای جادویی غرق بودند و اکنون، تنها سایههایی بیجان بر دیوارهای ترکخورده باقی ماندهاند.
در کانون این ویرانهی باشکوه، شیئی درخشان اما سرد، همچون هستهی یک ستارهی سوخته بر زمین آرمیده است. این تکه از سنگ آسمان، تنها منبع نوری است که باقی مانده، اما نوری که گرمیبخش نیست؛ پرتویی است آبی و کبود که با هر بار لرزش، گویی فریادی خاموش را در فضا میپراکند. این گوهر، قلب تپندهی عصری است که با خیانتی بزرگ به پایان رسیده؛ عصری که در آن جادو، نه یک ابزار، بلکه خود زندگی بود.
آرامآرام، لرزشی خفیف از اعماق زمین سنگی آغاز میشود. این نه لرزش گسلها، که لرزش روح خود بناست. دیوارها، که زمانی با حکاکیهای جادویی و نقشونگار صورت فلکی تزئین شده بودند، اکنون زیر بار این سقوط تاریخی مینالند. ستونهای عظیم تالار، که قرنها بار آسمان را بر دوش میکشیدند، حالا ترک برمیدارند و شکافهای عمیقشان مانند زخمهای باز، حقیقت تلخ زوال را عریان میکنند. فضا غلیظ میشود؛ اتمسفر تالار چنان از غبار جادوی سوخته سنگین شده که گویی نفس کشیدن در آن، به معنای بلعیدن خاطرات یک تمدن از دست رفته است.
در لحظهی اوج فاجعه، سقف تالار ، که زمانی بازتابی از کهکشان بیکران بود ؛ در یک نمایش حماسی و دردناک به سوی زمین میغلتد. این اوج ویرانی است؛ لحظهای که شکوه بنا، تمام قد در برابر فنا سر خم میکند. گویی تمامی ارواح ساکن در این قلعه، همصدا با فرو ریختن آخرین ستونها، فریادی از سر ناامیدی سر میدهند. در این لحظهی جنونآمیز، هر سنگ، هر نقشونگار و هر پردهی زربفت، داستانی از عظمت گذشته و حماقت حال را بازگو میکند. جادو، همچون بخاری سیاه و غلیظ از میان سنگها بیرون میجهد و در فضای تالار میپیچد؛ گویی که تار و پود این مکان در حال پاره شدن است.
وقتی که گرد و غبار ناشی از فروپاشی، سرانجام در فضای تاریک تالار فرو مینشیند، همه چیز در یک سکوت مطلق و بیرحم غرق میشود. نوری که از سنگ شکسته میتابید، دیگر نه یک درخشش مداوم، که چشمکهایی ضعیف و بیرمق است که گویی نفسهای آخرش را میشمار. دیوارها دیگر صدایی ندارند، ستونها در آغوش خاک آرمیدهاند و تالار آسمان، اکنون تنها یک گورستان بزرگ است.
گورستانی پر از مردگانی به نام خاطره.
حالا، حس پوچی بر کل فضا حاکم است؛ حالا نه راه بازگشتی هست و نه امیدی به بازسازی. جهان اطراف، دوباره به همان سکوت سرد آغازین بازگشته، اما این بار، سکوتی است که بوی فراموشی و ابدیت میدهد. گویی هیچگاه شکوهی در کار نبوده، هیچگاه پادشاهی بر تخت ننشسته و هیچگاه جادویی در رگهای این تالار جریان نداشته است؛ تنها آنچه باقی مانده، خاطرهای مبهم است که در سرمای بیکران فضا، برای همیشه محو خواهد شد و از یاد خواهد رفت.
_____________
منم با مشکل کریدنس مواجه هستم
در اعماق قلمروی فراموششده، جایی که زمان نه به شکل ساعت، بلکه به شکل خاطرات خاکگرفته جریان دارد، تالار آسمان قرار گرفته است. سکوت این مکان، آزاردهنده و سنگین است؛ گویی هوا از چگالی اندوه ساخته شده باشد. تنها صدایی که این سکوت مرگبار را میشکند، صدای قدمهای های مرگبار و چکیدن آرام قطرات یخی است که از سقف بلورین تالار بر ستونهای مرمر فرسوده میچکند؛ صدایی که همچون ضربههای ظریف یک پیانو بر پیکر یک دنیای در حال احتضار میکوبد. در این تالار، هر بازتاب نور ماه بر کف صیقلی، یادآور حضور ارواحی است که زمانی در همینجا، در رقص نورهای جادویی غرق بودند و اکنون، تنها سایههایی بیجان بر دیوارهای ترکخورده باقی ماندهاند.
در کانون این ویرانهی باشکوه، شیئی درخشان اما سرد، همچون هستهی یک ستارهی سوخته بر زمین آرمیده است. این تکه از سنگ آسمان، تنها منبع نوری است که باقی مانده، اما نوری که گرمیبخش نیست؛ پرتویی است آبی و کبود که با هر بار لرزش، گویی فریادی خاموش را در فضا میپراکند. این گوهر، قلب تپندهی عصری است که با خیانتی بزرگ به پایان رسیده؛ عصری که در آن جادو، نه یک ابزار، بلکه خود زندگی بود.
آرامآرام، لرزشی خفیف از اعماق زمین سنگی آغاز میشود. این نه لرزش گسلها، که لرزش روح خود بناست. دیوارها، که زمانی با حکاکیهای جادویی و نقشونگار صورت فلکی تزئین شده بودند، اکنون زیر بار این سقوط تاریخی مینالند. ستونهای عظیم تالار، که قرنها بار آسمان را بر دوش میکشیدند، حالا ترک برمیدارند و شکافهای عمیقشان مانند زخمهای باز، حقیقت تلخ زوال را عریان میکنند. فضا غلیظ میشود؛ اتمسفر تالار چنان از غبار جادوی سوخته سنگین شده که گویی نفس کشیدن در آن، به معنای بلعیدن خاطرات یک تمدن از دست رفته است.
در لحظهی اوج فاجعه، سقف تالار ، که زمانی بازتابی از کهکشان بیکران بود ؛ در یک نمایش حماسی و دردناک به سوی زمین میغلتد. این اوج ویرانی است؛ لحظهای که شکوه بنا، تمام قد در برابر فنا سر خم میکند. گویی تمامی ارواح ساکن در این قلعه، همصدا با فرو ریختن آخرین ستونها، فریادی از سر ناامیدی سر میدهند. در این لحظهی جنونآمیز، هر سنگ، هر نقشونگار و هر پردهی زربفت، داستانی از عظمت گذشته و حماقت حال را بازگو میکند. جادو، همچون بخاری سیاه و غلیظ از میان سنگها بیرون میجهد و در فضای تالار میپیچد؛ گویی که تار و پود این مکان در حال پاره شدن است.
وقتی که گرد و غبار ناشی از فروپاشی، سرانجام در فضای تاریک تالار فرو مینشیند، همه چیز در یک سکوت مطلق و بیرحم غرق میشود. نوری که از سنگ شکسته میتابید، دیگر نه یک درخشش مداوم، که چشمکهایی ضعیف و بیرمق است که گویی نفسهای آخرش را میشمار. دیوارها دیگر صدایی ندارند، ستونها در آغوش خاک آرمیدهاند و تالار آسمان، اکنون تنها یک گورستان بزرگ است.
گورستانی پر از مردگانی به نام خاطره.
حالا، حس پوچی بر کل فضا حاکم است؛ حالا نه راه بازگشتی هست و نه امیدی به بازسازی. جهان اطراف، دوباره به همان سکوت سرد آغازین بازگشته، اما این بار، سکوتی است که بوی فراموشی و ابدیت میدهد. گویی هیچگاه شکوهی در کار نبوده، هیچگاه پادشاهی بر تخت ننشسته و هیچگاه جادویی در رگهای این تالار جریان نداشته است؛ تنها آنچه باقی مانده، خاطرهای مبهم است که در سرمای بیکران فضا، برای همیشه محو خواهد شد و از یاد خواهد رفت.
_____________
منم با مشکل کریدنس مواجه هستم
افرادی که لایک کردند
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
پاسخ: یاران لرد سیاه به او میپیوندند (درخواست مرگخوار شدن)
ارسال شده در: سهشنبه 16 تیر 1405 15:58
جزئیات کاربر

درود بر ارباب تاریکی ها لرد ولدمورت کبیر.
1- هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهید.
بنده با سابقه ترین بی سابقه تاریخ هستم .
یه زمانی موریگان ما با اون ویل محفلی ها دوست بود ولی در حال حاضر نادم و پشیمان هست .
2- مهمترین فرق دامبلدور و لرد در کتاب چیست؟ اصلا ارباب رو مگه میشه با دامبلدور مقایسه کرد.
3- مهمترین هدف جاه طلبانهتان برای عضویت در مرگخواران چیست؟ نابودی ماگل هاو سوزوندن دماغ کریدنس.
4- به دلخواه خود یکی از محفلیها (یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
کریدنس بربون: بچه فراری
تنبرای: مرغ سوخاری
5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلیهاست؟ خدمت ارباب ارض کردیم که مدتی اونطرافا آفتابی بودیم و متوجه شدیم اونا سوپ پیاز میخورند.
6- بهترين راه نابود کردن يک محفلی چيست؟ موریگان میتونه در این باره با شما صحبت کنه.
7- در صورت عضويت چه رفتاری با نجينی خواهيد داشت؟بستگی به رفتارش با موریگان داره.
اونجوری که لیاقتش رو دارن.
8 _ به نظر شما چه اتفاقي براي موها و بيني لرد سياه افتاده است؟ این سوال توهین آمیزِ! کدوم جادوگر بزرگ برای فتح دنیا به بینی و مو نیاز داره؟
9- يک يا چند مورد از موارد استفاده بهينه از ريش دامبلدور را نام برده، در صورت تمايل شرح دهيد.
موریگان میگه میشه به عنوان لونه ازش استفاده کرد.
میشه اگر ارباب ما رو پذیرفتن یه لونه هم بدن به موریگان؟
1- هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهید.
بنده با سابقه ترین بی سابقه تاریخ هستم .
یه زمانی موریگان ما با اون ویل محفلی ها دوست بود ولی در حال حاضر نادم و پشیمان هست .
2- مهمترین فرق دامبلدور و لرد در کتاب چیست؟ اصلا ارباب رو مگه میشه با دامبلدور مقایسه کرد.
3- مهمترین هدف جاه طلبانهتان برای عضویت در مرگخواران چیست؟ نابودی ماگل ها
4- به دلخواه خود یکی از محفلیها (یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
کریدنس بربون: بچه فراری
تنبرای: مرغ سوخاری
5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلیهاست؟ خدمت ارباب ارض کردیم که مدتی اونطرافا آفتابی بودیم و متوجه شدیم اونا سوپ پیاز میخورند.
6- بهترين راه نابود کردن يک محفلی چيست؟ موریگان میتونه در این باره با شما صحبت کنه.
7- در صورت عضويت چه رفتاری با نجينی خواهيد داشت؟
اونجوری که لیاقتش رو دارن.
8 _ به نظر شما چه اتفاقي براي موها و بيني لرد سياه افتاده است؟ این سوال توهین آمیزِ! کدوم جادوگر بزرگ برای فتح دنیا به بینی و مو نیاز داره؟
9- يک يا چند مورد از موارد استفاده بهينه از ريش دامبلدور را نام برده، در صورت تمايل شرح دهيد.
موریگان میگه میشه به عنوان لونه ازش استفاده کرد.
میشه اگر ارباب ما رو پذیرفتن یه لونه هم بدن به موریگان؟
افرادی که لایک کردند
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
جزئیات کاربر

ربکا همان طور که در کنار دریاچه سیاه در سکوت جلوس داده بود، قلم در دست داشت و روی طوماری کوچک مینگاشت؛ وقتی نوشتنش به اتمام رسید طومار کوچک را به پای موریگان بست و زمزمه کرد:
_ برو و این رو به دست پروفسور لرد ولدمورت برسون.
قلعه هاگوارتز:
لرد ولدمورت که در دفترش در حال بررسی تکالیف جادوآموزان بود ناگهان با صدای خوردن چیزی به پنجره سرش را بلند کرد.
یک کلاغ که با نوکش بر شیشه پنجره ضربه میزد و صدای همچون کشیدن سنگ بر الماس ساطع میکرد.
لرد با خشمی در وجود به طرف پنجره رفت و آن را باز کرد.
بال های موریگان را گرفت و کلاغ شروع به بال بال زدن و غار غار های وحشیانه کرد.
لرد ناگهان متوجه طوماری که به پای کلاغ بسته شده بود شد.
طومار را از پای کلاغ باز کرد و او را رها کرد.
موریگان که از دستان لرد رها شد رفت و گوشه ای بر روی لبه ی پنجره نشست.
لرد ولدمورت طومار را باز کرد:
نقل قول:
لرد ولدمورت کمی در فکر فرو رفت سپس طومار را بست ، روی میز گذاشت و دوباره به سراغ تکالیف جادوآموزان رفت.
_ برو و این رو به دست پروفسور لرد ولدمورت برسون.
قلعه هاگوارتز:
لرد ولدمورت که در دفترش در حال بررسی تکالیف جادوآموزان بود ناگهان با صدای خوردن چیزی به پنجره سرش را بلند کرد.
یک کلاغ که با نوکش بر شیشه پنجره ضربه میزد و صدای همچون کشیدن سنگ بر الماس ساطع میکرد.
لرد با خشمی در وجود به طرف پنجره رفت و آن را باز کرد.
بال های موریگان را گرفت و کلاغ شروع به بال بال زدن و غار غار های وحشیانه کرد.
لرد ناگهان متوجه طوماری که به پای کلاغ بسته شده بود شد.
طومار را از پای کلاغ باز کرد و او را رها کرد.
موریگان که از دستان لرد رها شد رفت و گوشه ای بر روی لبه ی پنجره نشست.
لرد ولدمورت طومار را باز کرد:
نقل قول:
از طرف ربکا
درود بر استاد دفاع در برابر جادوی سیاه و ارباب تاریکی ها لرد ولدمورت.
به منظور انجام تکلیف جلسه اول کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه این نامه را مینویسم.
من ربکا هستم، نه نامی که روی طومار ها و نامه ها حک میشود ؛من تجسمی از آنچه هستم که هرگز فراموش نمیشود.
آنچه دیگران به آن کینه میگویند برای من همچون چراغی است که راهم را روشن میکند. من هرگز فراموش نمیکنم. نه خاطره هایی که با گذشت زمان محو میشوند و نه بخشش هایی که به جای تسکین درد ها قربانی میگیرند.من یاد را نگه میدارم مثل تیغه در زیر زبانم حتی وقتی سکوت مرا در بر گرفته. شعله هایی که خانه آرزو های کودکی پنج ساله را بلعیدند ، صورت هایی که خنديدند، صدا هایی که فریاد شدند ... همه ی این ها تا آخرین لحظه عمرم در ذهنم حک شده است.
شما گفتید که تا ندانیم از چه میخواهیم دفاع کنیم، دفاع کردن فایده ای ندارد. من میدانم از چه دفاع میکنم، من از خاطرات نهفته در وجودم دفاع میکنم.
من فراموش نمیکنم چون فراموش کردن اولین قدم به سوی نابودی است.
من با ترس رو به رو میشوم، اما آن را نمی بلعم.
من با کینه رو به رو میشوم، اما آن را هدایت میکنم.
اگر کسی با خود فکر کند من از شکست خوردگانم سخت در اشتباه است، من شکست نخورده ام ؛ فقط یاد گرفته ام.
من برای انتقام زندگی میکنم، نه برای آرام کردن وجدان کسی.
پایان
پی نوشت: اگر موریگان باعث آزار شما شده پوزش میطلبم.
لرد ولدمورت کمی در فکر فرو رفت سپس طومار را بست ، روی میز گذاشت و دوباره به سراغ تکالیف جادوآموزان رفت.
افرادی که لایک کردند
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
جزئیات کاربر

جلسه دوم کلاس تاریخ جادویی.
مثل جلسه اول با خوش آمد گویی گرم و صمیمانه ی پروفسور هلمز با ذره بینش شروع شد.
وقتی بازرسی تمام جادوآموز ها تموم شد پروفسور وارد کلاس شد.
_ خب امیدوارم که تکالیف جلسه قبل رو انجام داده باشید.
رو به میز آخر و یکی از اعضای ریونکلاو کرد.
_خب حالا تو بلند شو ، بیا و تکلیفت رو بخون.
ربکا با همون اعتماد به نفس همیشه گی جلو اومد و در وسط کلاس ایستاد.
گلوش رو صاف کرد و شروع به گفتن کرد.
_ خب پروفسور طبق بررسی ها متعدد و مطالعه متون مختلف به این موضوع دست پیدا کردم که ادعای کتاب مبنی بر ناپدید شدن مرلین ، از بیخ غلط هستش. مرلین نرفته بود اون فقط در بعد دیگه ای به سر میبرد.
بر اساس تحلیل من ، مرلین در طول غیبت کبری ، در هتل میان زمانی مستقر بوده؛ این هتل نه در دنیای ماگل ها و نه در دنیای جادوگران هست بلکه دقیقا در فاصله بین یک تیک و تاک ساعت جادویی قرار داره.
من برای اینکه متوجه بشم جناب مرلین در اون زمان چه کارهایی انجام میداده مصاحبه ای با ایشون داشتم و این نتیجه ی اون مصاحبه این هست:
ایشون فهمیدن که جادوگران در دنیای واقعی بیش از اندازه وقت خودشون رو صرف کار های بیهوده میکنن مثل تبدیل کردن موهای روی پیشانی به خرگوش! پس تصمیم گرفتن مدتی از دنیای اصلی کناره گیری کنند و در هتل بین زمانی اقامت کنند تا بلکه با عقل جادوگران با برآورده نشدن دعاهاشون سر جاش بیاد و دست از کار های بیهوده بردارن.
جناب مرلین در اون زمان مشغول کامل کردن دستور پخت چای بی مزه بودن . چایی که وقتی اون رو مینوشی یادت میره چه خواسته ای از مرلین داشتی و فقط میخواهی از مرلین تشکر کنی و شکر گذارش باشی.
ایشون حتی در اون زمان با موجودات جادویی که از گرد ستاره ها بودن آشنایی پیدا کردن و باهاشون نوشیدنی کره ای نوشیدن.
پس طبق مستندات میشه گفت که جناب مرلین بزرگ نرفته بود که غایب باشه فقط رفته بودن که از دست بندگانی که مدام کارهای بیهوده میکنن و خواسته دارن در امان باشن.
امیدوارم تونسته باشم انتظارات شما رو برآورده کنم استاد.
پروفسور هلمز رو به ربکا میکنه :
_باشه ، برو بشین.
ناگهان صدای تلق از میز های وسط بلند میشه گویی کل وسایل یکی از جادوآموزا ریخته پایین.
پروفسور که تا اون لحظه داشت جادوآموز بعدی رو انتخاب میکرد تا بیاد و تکلیفش رو بخونه ذره بینش رو در دست گرفت و به سمت میز وسط رفت:
_کی بود؟ و چی بود؟
مثل جلسه اول با خوش آمد گویی گرم و صمیمانه ی پروفسور هلمز با ذره بینش شروع شد.
وقتی بازرسی تمام جادوآموز ها تموم شد پروفسور وارد کلاس شد.
_ خب امیدوارم که تکالیف جلسه قبل رو انجام داده باشید.
رو به میز آخر و یکی از اعضای ریونکلاو کرد.
_خب حالا تو بلند شو ، بیا و تکلیفت رو بخون.
ربکا با همون اعتماد به نفس همیشه گی جلو اومد و در وسط کلاس ایستاد.
گلوش رو صاف کرد و شروع به گفتن کرد.
_ خب پروفسور طبق بررسی ها متعدد و مطالعه متون مختلف به این موضوع دست پیدا کردم که ادعای کتاب مبنی بر ناپدید شدن مرلین ، از بیخ غلط هستش. مرلین نرفته بود اون فقط در بعد دیگه ای به سر میبرد.
بر اساس تحلیل من ، مرلین در طول غیبت کبری ، در هتل میان زمانی مستقر بوده؛ این هتل نه در دنیای ماگل ها و نه در دنیای جادوگران هست بلکه دقیقا در فاصله بین یک تیک و تاک ساعت جادویی قرار داره.
من برای اینکه متوجه بشم جناب مرلین در اون زمان چه کارهایی انجام میداده مصاحبه ای با ایشون داشتم و این نتیجه ی اون مصاحبه این هست:
ایشون فهمیدن که جادوگران در دنیای واقعی بیش از اندازه وقت خودشون رو صرف کار های بیهوده میکنن مثل تبدیل کردن موهای روی پیشانی به خرگوش! پس تصمیم گرفتن مدتی از دنیای اصلی کناره گیری کنند و در هتل بین زمانی اقامت کنند تا بلکه با عقل جادوگران با برآورده نشدن دعاهاشون سر جاش بیاد و دست از کار های بیهوده بردارن.
جناب مرلین در اون زمان مشغول کامل کردن دستور پخت چای بی مزه بودن . چایی که وقتی اون رو مینوشی یادت میره چه خواسته ای از مرلین داشتی و فقط میخواهی از مرلین تشکر کنی و شکر گذارش باشی.
ایشون حتی در اون زمان با موجودات جادویی که از گرد ستاره ها بودن آشنایی پیدا کردن و باهاشون نوشیدنی کره ای نوشیدن.
پس طبق مستندات میشه گفت که جناب مرلین بزرگ نرفته بود که غایب باشه فقط رفته بودن که از دست بندگانی که مدام کارهای بیهوده میکنن و خواسته دارن در امان باشن.
امیدوارم تونسته باشم انتظارات شما رو برآورده کنم استاد.
پروفسور هلمز رو به ربکا میکنه :
_باشه ، برو بشین.
ناگهان صدای تلق از میز های وسط بلند میشه گویی کل وسایل یکی از جادوآموزا ریخته پایین.
پروفسور که تا اون لحظه داشت جادوآموز بعدی رو انتخاب میکرد تا بیاد و تکلیفش رو بخونه ذره بینش رو در دست گرفت و به سمت میز وسط رفت:
_کی بود؟ و چی بود؟
افرادی که لایک کردند
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
جزئیات کاربر

یک اتفاق افتضاح میتواند از سمت یک دوست سر باز کند.
همه چیز از وقتی شروع شد که کریدنس یک مجسمه عجیب به من داد. در ابتدا فکر میکردم یک اثر هنری قدیمی یا کمی ارزشمند است که برای دکور اتاقم مناسب میتواند باشد از این بگذریم اصرار های موریگان هم بی تاثیر نبود بالاخره او یک کلاغ است و عاشق چیز های براق . اشتباه اول من همین بود که فکر میکردم اشیاء جادویی نمیتوانند آشوب بسازند.
اما ساعت ۳ بامداد، وقتی که من و موریگان در خواب ناز بودیم و هفت پادشاه را در خواب میدیدیم، لرزشی در اتاق احساس شد و همین من را از خواب بیدار کرد. صدا صدای زلزله نبود بلکه فرکانس صدای آن مجسمه بود ، صدایی که انگا با پتک به داخل سرت میکوبند.
قوقولی قوقو...قوقولی قوقو...
اول موریگان سعی کرد با نوک زدن به سرش صدای او را قطع کند ولی بی اثر بود بعد من به سمت او ورد سکوت پرت کردم ولی این هم بی فایده بود. حتی من و موریگان سعی کردیم او را داخل یک گنجه بگذاریم تا صدایش را نشنویم ولی او از صندق بیرون آمد.
انگار که هیچ چیز بر روی این موجود بیفایده اثر نداشت.
هر کاری که میکردیم این مجسمه خفه نمیشد پس به سراغ راهی جدی و علمی رفتیم.
این موجود را در وسط اتاق گذاشتیم و با ماده ای چسبناک به زمین چسباندیمش بعد با یک حباب جادویی دورش را پوشاندیم.
بخاطر اینکه در دفعات قبل موفق نبودیم حدود نیم ساعت منتظر ماندیم و وقتی دیدیم ابن خروس بی محل ساکت شده است رفتیم و خوابیدیم ؛ البته چه خوابیدنی؟ دو ساعت دیگر میشد ۷ صبح و باید از خواب بیدار میشدیم.
توصیه به سایرین: اگر کریدنس چیزی به شما داد، قبل از پذیرفتن حتما با یک متخصص امنیت جادویی مشورت کنید.
پی نوشت برای کریدنس بربون: با بد موجوداتی در افتادی.
@کریدنس بربون
همه چیز از وقتی شروع شد که کریدنس یک مجسمه عجیب به من داد. در ابتدا فکر میکردم یک اثر هنری قدیمی یا کمی ارزشمند است که برای دکور اتاقم مناسب میتواند باشد از این بگذریم اصرار های موریگان هم بی تاثیر نبود بالاخره او یک کلاغ است و عاشق چیز های براق . اشتباه اول من همین بود که فکر میکردم اشیاء جادویی نمیتوانند آشوب بسازند.
اما ساعت ۳ بامداد، وقتی که من و موریگان در خواب ناز بودیم و هفت پادشاه را در خواب میدیدیم، لرزشی در اتاق احساس شد و همین من را از خواب بیدار کرد. صدا صدای زلزله نبود بلکه فرکانس صدای آن مجسمه بود ، صدایی که انگا با پتک به داخل سرت میکوبند.
قوقولی قوقو...قوقولی قوقو...
اول موریگان سعی کرد با نوک زدن به سرش صدای او را قطع کند ولی بی اثر بود بعد من به سمت او ورد سکوت پرت کردم ولی این هم بی فایده بود. حتی من و موریگان سعی کردیم او را داخل یک گنجه بگذاریم تا صدایش را نشنویم ولی او از صندق بیرون آمد.
انگار که هیچ چیز بر روی این موجود بیفایده اثر نداشت.
هر کاری که میکردیم این مجسمه خفه نمیشد پس به سراغ راهی جدی و علمی رفتیم.
این موجود را در وسط اتاق گذاشتیم و با ماده ای چسبناک به زمین چسباندیمش بعد با یک حباب جادویی دورش را پوشاندیم.
بخاطر اینکه در دفعات قبل موفق نبودیم حدود نیم ساعت منتظر ماندیم و وقتی دیدیم ابن خروس بی محل ساکت شده است رفتیم و خوابیدیم ؛ البته چه خوابیدنی؟ دو ساعت دیگر میشد ۷ صبح و باید از خواب بیدار میشدیم.
توصیه به سایرین: اگر کریدنس چیزی به شما داد، قبل از پذیرفتن حتما با یک متخصص امنیت جادویی مشورت کنید.
پی نوشت برای کریدنس بربون: با بد موجوداتی در افتادی.
@کریدنس بربون
افرادی که لایک کردند
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
جزئیات کاربر

درود!
داشتیم گنجه رو مرتب میکردیم که به یه کوپن رایگان پودر عطسه زای رعد آلود برخوردیم ، اومدیم خرجش کنیم.
لطفابریزید تو حلق بخورونید به این شهردار شهر لندن
امیدوارم مرگ در کمینتون باشه.
البته شما خودتون مرگ هستید.
@کریدنس بربون
@ربکا
داشتیم گنجه رو مرتب میکردیم که به یه کوپن رایگان پودر عطسه زای رعد آلود برخوردیم ، اومدیم خرجش کنیم.
لطفا
امیدوارم مرگ در کمینتون باشه.
البته شما خودتون مرگ هستید.
@کریدنس بربون
درود ربکا!
شوخی عطسهزای رعدآلود شما، برای کریدنس بربون فعال شد.
تک رول بعدی کسی که این شوخی براش خریداری میشه، اعم از ادامهدار یا تکپستی، باید حداقل ۵ و حداکثر ۷ بار وسط توصیف و یا دیالوگ با کلماتی مثل تق! بوم! شترق! دوشومب! و... ناگهانی قطع بشه و باز ادامه پیدا کنه. شما اگه پستتون شامل حداقل ۵ و حداکثر ۷ قطع ناگهانی باشه، شوخی براتون انجام شده و از زیر تاثیر شوخی در میآین.
مهلت انجام این شوخی، دو هفتهست. تا زمانی که فرد تحت تاثیر این شوخی باشه، امکان هیچگونه تراکنش مالی رو نخواهد داشت. در صورت پایان مهلت زمان، هزینهی معجون از مصرفکنندهی اون به حساب خریدار واریز میشه.
شوخی عطسهزای رعدآلود شما، برای کریدنس بربون فعال شد.
تک رول بعدی کسی که این شوخی براش خریداری میشه، اعم از ادامهدار یا تکپستی، باید حداقل ۵ و حداکثر ۷ بار وسط توصیف و یا دیالوگ با کلماتی مثل تق! بوم! شترق! دوشومب! و... ناگهانی قطع بشه و باز ادامه پیدا کنه. شما اگه پستتون شامل حداقل ۵ و حداکثر ۷ قطع ناگهانی باشه، شوخی براتون انجام شده و از زیر تاثیر شوخی در میآین.
مهلت انجام این شوخی، دو هفتهست. تا زمانی که فرد تحت تاثیر این شوخی باشه، امکان هیچگونه تراکنش مالی رو نخواهد داشت. در صورت پایان مهلت زمان، هزینهی معجون از مصرفکنندهی اون به حساب خریدار واریز میشه.
@ربکا
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/4/15 22:16:57
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
جزئیات کاربر

لرد در سرخ رنگ اتاق ۷۷۶ را باز کرد، با قدم های آهسته وارد اتاق شد.
در همین لحظه بود که با چیزی عجیب رو به رو شد ، برخلاف تصورات لرد که توقع تالاری عظیم و مخوف را داشت آن اتاق فقط یک اتاق ساده هتل بود و همین باعث عذاب لرد ولدمورت میشد.
اتاقی که به طور چندشآوری نورگیر بود ، پرده های گل گلی داشت و کاغذ دیواری اتاق تناقض عجیبی با کل اتاق داشت.
لرد از سر نا امیدی آهی کشید. او برای پیدا کردن شکارش همه جا سَرَک کشید ، حمام، اتاق خواب ، تراس و حتی لانه پرنده ای که بالای قسمت تیزِ دیواره بیرونی هتل بود. اما هیچ چیز نیافت پس تصمیم گرفت تا آمدن شکارش منتظر بنشیند.
لرد ولدمورت رفت و روی کاناپه نشست که توجهش به کنترل تلویزیون جلب شد ، کنترل را برداشت و شروع کرد به زدن دکمه های روی آن همان طور که دانه به دانه دکمه ها را فشار میداد به دکمه ای قرمز رنگ رسید و رویش را فشار داد که ناگهان صدای راوی آمد و لرد ولدمورت کمی جا خورد:
تیراناسور رکس این موجود افسانه ای که در قرن خود هیولایی بی بدیل بود... .
در آن لحظه که چشم لرد ولدمورت به تیراناسور رکس افتاد فکر این به سرش زد که در ارتشش به یکی از این ها نیاز دارد.
پس دست به قلم برد و نامه ای برای بلاتریکس نوشت.
نقل قول:
بعد از نوشتن نامه لرد ولدمورت دوباره به سراغ تلویزیون رفت و شروع به جا به جا کردن کانال ها کرد... .
همین طور که لرد به برنامه آشپزی چشم دوخته بود ناگهان کلید در قفل دَر چرخید و شکار پا به دام شکارچی گذاشت... .
در همین لحظه بود که با چیزی عجیب رو به رو شد ، برخلاف تصورات لرد که توقع تالاری عظیم و مخوف را داشت آن اتاق فقط یک اتاق ساده هتل بود و همین باعث عذاب لرد ولدمورت میشد.
اتاقی که به طور چندشآوری نورگیر بود ، پرده های گل گلی داشت و کاغذ دیواری اتاق تناقض عجیبی با کل اتاق داشت.
لرد از سر نا امیدی آهی کشید. او برای پیدا کردن شکارش همه جا سَرَک کشید ، حمام، اتاق خواب ، تراس و حتی لانه پرنده ای که بالای قسمت تیزِ دیواره بیرونی هتل بود. اما هیچ چیز نیافت پس تصمیم گرفت تا آمدن شکارش منتظر بنشیند.
لرد ولدمورت رفت و روی کاناپه نشست که توجهش به کنترل تلویزیون جلب شد ، کنترل را برداشت و شروع کرد به زدن دکمه های روی آن همان طور که دانه به دانه دکمه ها را فشار میداد به دکمه ای قرمز رنگ رسید و رویش را فشار داد که ناگهان صدای راوی آمد و لرد ولدمورت کمی جا خورد:
تیراناسور رکس این موجود افسانه ای که در قرن خود هیولایی بی بدیل بود... .
در آن لحظه که چشم لرد ولدمورت به تیراناسور رکس افتاد فکر این به سرش زد که در ارتشش به یکی از این ها نیاز دارد.
پس دست به قلم برد و نامه ای برای بلاتریکس نوشت.
نقل قول:
بلای ما ، ما در اینجا حیوانی را دیدیم که اگر آن را داشته باشیم کل جامعه جادوگری و جهان در مقابل ما زانو خواهند زد پس برو و برای ما یک دیراناسور ...تیراناسور رکس بیاور .
پایان.
ارباب شما لرد ولدمورت.
بعد از نوشتن نامه لرد ولدمورت دوباره به سراغ تلویزیون رفت و شروع به جا به جا کردن کانال ها کرد... .
همین طور که لرد به برنامه آشپزی چشم دوخته بود ناگهان کلید در قفل دَر چرخید و شکار پا به دام شکارچی گذاشت... .
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج