چطور با جادوگران آشنا شدین؟
من همیشه دنبال سایت هایی بودم که در آن درمورد هری پاتر می گذاشتند. ولی متاسفانه نتوانستم سایتی پیدا کنم. یک روز که درحال چرخیدن و سرچ کردن در گوگل بودم به این سایت بر خوردم و عضو شدم.
چرا عضو شدین؟
چون بنده همیشه دنبال اینجور سایت ها بودم وقتی این سایت رو پیدا کردم سریع عضو شدم و اصلا از این کارم پشیمان نیستم.
دلیل دیگری هم که داره اینه که سایت جادوگران سایتی هستش که هر شخصی رو جذب خودش میکنه زیرا این سایت وایب خاصی به آدم میده که ما می توانیم از لحظه ورود حسش کنیم. به همین خاطر عضو شدن در این سایت برای من از هر تجربه ای بهتر بود.
چه چیزی باعث شد بمونین؟
خب من وقتی وارد این سایت شدم دیدم که من یه جورایی هاگوارتز رو درون گوشیم دارم پس چرا نمونم؟ بعدشم این سایت خیلی به من که یک نویسنده تازه وارد هستم کمک میکنه. چون برای بدست آوردن هر جایگاه باید نویسندگی کرد و این خیلی خوبه.
جادوگران رو چطور به یه تازهوارد معرفی میکنین؟
بهش میگم:«تو که فیلم هری پاتر رو دیدی و همیشه دوست داشتی که بری هاگوارتز و جادوگر باشی. خب اینجا هم همون هاگوارتز هستش دیگه. تو اینجا گروه بندی میشی، با جادوگر های دیگه حرف میزنی و از همه مهم تر نویسندگی میکنی. چی از این بهتر؟»
و چرا فکر میکنین اون هم باید عضو بشه و بمونه؟
چون مجبوره_ چیز نه منظورم این بود که اگر نمونه خودش ضرر میکنه.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
جزئیات کاربر

افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

«نگاه محاسبه گر»
نارسیسا وارد مغازهی چوبدستی «اولیواندر» شد. بوی چوب و جادو، فضا را پر کرده بود. او با وقار همیشگیاش به سمت پیشخوان رفت، اما نگاهش به چوبدستیها نبود. نگاهش به فروشنده بود.
فروشنده، مردی جوان با چشمانی مضطرب، پشت پیشخوان ایستاده بود و با بیقراری انگشتانش را روی چوبدستیها میکوفت. نارسیسا لبخندی سرد زد. یک نگاه، کافی بود تا بفهمد:
این مرد، اولین بار است که مغازه را به تنهایی اداره میکند. عصبی است. از اشتباه کردن میترسد.
نارسیسا بدون اینکه کلمهای بگوید، به سمت قفسهی چوبدستیهای ساختهشده از شمشاد رفت. انگشتانش را روی یکی از آنها کشید و سپس به آرامی، آن را به سمت فروشنده گرفت.
فروشنده با عجله گفت: «خانم، آن چوبدستی... خیلی خاص است. شاید برای شما مناسب نباشد.»
نارسیسا نگاهش را به چشمان فروشنده دوخت. نه با تهدید، نه با خشم، فقط با یک نگاه سرد و عمیق. آنقدر عمیق که فروشنده نفسش را حبس کرد. سپس، با لحنی که آرامتر از نجوا بود، گفت: «من برای تشخیص مناسب بودن، به نظر تو نیازی ندارم. فقط این چوبدستی را برایم بستهبندی کن.»
فروشنده بدون اینکه جرأت مخالفت کند، چوبدستی را برداشت. دستانش میلرزید. نارسیسا لبخندی کوتاه زد و پول را روی پیشخوان گذاشت، دقیقاً به اندازهی قیمت. نه بیشتر، نه کمتر.
وقتی از مغازه خارج شد، چوبدستی را در دست گرفت و با خود زمزمه کرد:
«همیشه نگاه اول، ارزشمندترین است.»
@نارسیسا بلک
---
قدرت نارسیسا!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
نارسیسا وارد مغازهی چوبدستی «اولیواندر» شد. بوی چوب و جادو، فضا را پر کرده بود. او با وقار همیشگیاش به سمت پیشخوان رفت، اما نگاهش به چوبدستیها نبود. نگاهش به فروشنده بود.
فروشنده، مردی جوان با چشمانی مضطرب، پشت پیشخوان ایستاده بود و با بیقراری انگشتانش را روی چوبدستیها میکوفت. نارسیسا لبخندی سرد زد. یک نگاه، کافی بود تا بفهمد:
این مرد، اولین بار است که مغازه را به تنهایی اداره میکند. عصبی است. از اشتباه کردن میترسد.
نارسیسا بدون اینکه کلمهای بگوید، به سمت قفسهی چوبدستیهای ساختهشده از شمشاد رفت. انگشتانش را روی یکی از آنها کشید و سپس به آرامی، آن را به سمت فروشنده گرفت.
فروشنده با عجله گفت: «خانم، آن چوبدستی... خیلی خاص است. شاید برای شما مناسب نباشد.»
نارسیسا نگاهش را به چشمان فروشنده دوخت. نه با تهدید، نه با خشم، فقط با یک نگاه سرد و عمیق. آنقدر عمیق که فروشنده نفسش را حبس کرد. سپس، با لحنی که آرامتر از نجوا بود، گفت: «من برای تشخیص مناسب بودن، به نظر تو نیازی ندارم. فقط این چوبدستی را برایم بستهبندی کن.»
فروشنده بدون اینکه جرأت مخالفت کند، چوبدستی را برداشت. دستانش میلرزید. نارسیسا لبخندی کوتاه زد و پول را روی پیشخوان گذاشت، دقیقاً به اندازهی قیمت. نه بیشتر، نه کمتر.
وقتی از مغازه خارج شد، چوبدستی را در دست گرفت و با خود زمزمه کرد:
«همیشه نگاه اول، ارزشمندترین است.»
@نارسیسا بلک
---
قدرت نارسیسا!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/30 17:12:21
جزئیات کاربر

درحال قدم زدن در محوطه ای تاریک بودم. هیچ چیزی معلوم نبود، حتی زمین. نه تمام فضا را فرا گرفته بود. ناگهان صدایی شروع به صحبت کرد:«سلام بر زیر دست وفادار ما نارسیسا بلک.»
با همان ذوقی که در تمامی کودکان دیده میشود برگشتم.
«سلام ارباب»
«تو اینجا چکار میکنی؟ مگه قرار نبود به پاتیل درزدار بری؟»
«بله ارباب. ولی خب من راه ورود به کوچه دیاگون رو نمیدونم. اومدم تا ازتون خواهش کنم بهم کمک کنید.»
لرد ولدمورت پشتش را به من کرد و شروع به قدم زدن کرد.
«با من بیا»
همانطور که درحال قدم زدن بود نصیحتم میکرد. انگار داشت مرا برای ورود به هاگوارتز و مرگ خوار شدن آماده میکرد.
«ببین نارسیسا همانطور که میدونی هاگوارتز جاییه که قراره توش جادو رو یاد بگیری و خب بهتره بدونی هاگوارتز جاییه که اصیل زاده ها توش جادو یاد میگیرند. ولی جدیدا ما گل ها و دورگه های بی ارزش هم به این افراد اضافه شدن. ولی تو سعی کن در اسلیترین به عنوان یک اصیل زاده که قراره بهترین مرگ خوار بشه بدرخشی. پاتیل درزدار، گوشه دیوار، پشت کتابخانه.»
بعد از این حرفش ناپدید شد و رفت. او رفت و مرا با هزاران سوال بی جواب تنها گذاشت. به پاتیل درزدار رفتم. کتابخانه ای آن جا نبود. از فردی پرسیدم:«اینجا کتابخونه نداره؟ دنبال یه کتاب میگردم که میدونم اینجا پیدا میشه.»
«اینجا که نداره ولی باید بری توی اتاق گوشه دیوار. توی او اتاق یه کتابخونه کوچیک هست.»
«مرسی»
بعد به سمت در بزرگ چوبی گوشه دیوار نزدیک شدم. یک بوی نوستالژی خوبی میداد. در را باز کردم. یک میز با دوتا صندلی وسط اتاق بود و زیرش فرش کهنه ای انداخته بودند.
به گوشه ای از اتاق نگاه کردم. کتابخانه ای آن جا بود. به کتابخانه نزدیک شدم. همه کتاب ها قهوه ای بودند ولی یکی از آن کتاب ها مشکی بود. سعی کردم کتاب را بردارم ولی وقتی کتاب را نصفه بیرون کشیدم کتابخانه حرکت کرد. راهرویی پشت کتابخانه بود. مشعل هایی آن جا را روشن کرده بودند. با احتیاط شروع به قدم زدن در آن راهرو کردم. وقتی به ته راهرو رسیدم آن چیزی که می خواستم رو دیدم.
کوچه دیاگون را دیدم...
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
با همان ذوقی که در تمامی کودکان دیده میشود برگشتم.
«سلام ارباب»
«تو اینجا چکار میکنی؟ مگه قرار نبود به پاتیل درزدار بری؟»
«بله ارباب. ولی خب من راه ورود به کوچه دیاگون رو نمیدونم. اومدم تا ازتون خواهش کنم بهم کمک کنید.»
لرد ولدمورت پشتش را به من کرد و شروع به قدم زدن کرد.
«با من بیا»
همانطور که درحال قدم زدن بود نصیحتم میکرد. انگار داشت مرا برای ورود به هاگوارتز و مرگ خوار شدن آماده میکرد.
«ببین نارسیسا همانطور که میدونی هاگوارتز جاییه که قراره توش جادو رو یاد بگیری و خب بهتره بدونی هاگوارتز جاییه که اصیل زاده ها توش جادو یاد میگیرند. ولی جدیدا ما گل ها و دورگه های بی ارزش هم به این افراد اضافه شدن. ولی تو سعی کن در اسلیترین به عنوان یک اصیل زاده که قراره بهترین مرگ خوار بشه بدرخشی. پاتیل درزدار، گوشه دیوار، پشت کتابخانه.»
بعد از این حرفش ناپدید شد و رفت. او رفت و مرا با هزاران سوال بی جواب تنها گذاشت. به پاتیل درزدار رفتم. کتابخانه ای آن جا نبود. از فردی پرسیدم:«اینجا کتابخونه نداره؟ دنبال یه کتاب میگردم که میدونم اینجا پیدا میشه.»
«اینجا که نداره ولی باید بری توی اتاق گوشه دیوار. توی او اتاق یه کتابخونه کوچیک هست.»
«مرسی»
بعد به سمت در بزرگ چوبی گوشه دیوار نزدیک شدم. یک بوی نوستالژی خوبی میداد. در را باز کردم. یک میز با دوتا صندلی وسط اتاق بود و زیرش فرش کهنه ای انداخته بودند.
به گوشه ای از اتاق نگاه کردم. کتابخانه ای آن جا بود. به کتابخانه نزدیک شدم. همه کتاب ها قهوه ای بودند ولی یکی از آن کتاب ها مشکی بود. سعی کردم کتاب را بردارم ولی وقتی کتاب را نصفه بیرون کشیدم کتابخانه حرکت کرد. راهرویی پشت کتابخانه بود. مشعل هایی آن جا را روشن کرده بودند. با احتیاط شروع به قدم زدن در آن راهرو کردم. وقتی به ته راهرو رسیدم آن چیزی که می خواستم رو دیدم.
کوچه دیاگون را دیدم...
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/28 22:20:39
جزئیات کاربر

نام: نارسیسا بلک(مالفوی)
پاترونوس: به دلیل مرگ خوار بودن پاترونوس ندارد.
گروه: اسلیترین
بوگارت: از دست دادن خانواده.
حیوان خانگی: گربه سیاه
جبهه: مرگ خواران
مشخصات ظاهری: مو بلوند و مشکی. قد بلند.
اصالت: اصیل زاده
ویژگی های شخصیت: نارسیسا مالفوی، بیش از یک مادر اصیلزاده یا همسر یک مرگخوار است.
او ستون پنهان خانوادهی مالفوی است؛ کسی که در سکوت، اهرمهای قدرت را جابهجا میکند، بدون آن که کسی متوجه شود.
او نه مثل لوسیوس، پرسر و صدا است و نه مثل دراکو، غرور جوانی دارد.
نارسیسا، مادرِ استراتژیست است؛ کسی که برای نجات خانوادهاش، حتی با تاریکیترین نیروها دست به معامله میزند، اما هیچوقت ارزشهایش را زیر پا نمیگذارد.
________
امیدوارم توضیحات لازم رو داده باشم.
تایید شد.
بعدا هم میتونی بیای کاملش کنی یا تغییرش بدی.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی اسلیترین هم دسترسی داری.
@نارسیسا بلک
پاترونوس: به دلیل مرگ خوار بودن پاترونوس ندارد.
گروه: اسلیترین
بوگارت: از دست دادن خانواده.
حیوان خانگی: گربه سیاه
جبهه: مرگ خواران
مشخصات ظاهری: مو بلوند و مشکی. قد بلند.
اصالت: اصیل زاده
ویژگی های شخصیت: نارسیسا مالفوی، بیش از یک مادر اصیلزاده یا همسر یک مرگخوار است.
او ستون پنهان خانوادهی مالفوی است؛ کسی که در سکوت، اهرمهای قدرت را جابهجا میکند، بدون آن که کسی متوجه شود.
او نه مثل لوسیوس، پرسر و صدا است و نه مثل دراکو، غرور جوانی دارد.
نارسیسا، مادرِ استراتژیست است؛ کسی که برای نجات خانوادهاش، حتی با تاریکیترین نیروها دست به معامله میزند، اما هیچوقت ارزشهایش را زیر پا نمیگذارد.
________
امیدوارم توضیحات لازم رو داده باشم.
تایید شد.

بعدا هم میتونی بیای کاملش کنی یا تغییرش بدی.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی اسلیترین هم دسترسی داری.
@نارسیسا بلک
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/21 11:59:13
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/21 12:01:38
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/21 12:01:38
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۵: کلاه گروه بندی
تالار بزرگ هاگوارتز، پر از شمعهای شناور و سقفی که آسمان شب را در خودش منعکس میکرد.
دانشآموزان کلاس اول، با چشمانی گرد و دلهای لرزان، صف بسته بودند.
درانا مالفوی در میان آنها ایستاده بود. موهای بلوند کمرنگش را کمی به پشت گوشها هدایت کرده بود. ردای جادوییش، تازه و نو، بر شانههایش سنگینی میکرد.
چند قدم آنطرفتر، دراکو با همان غرور همیشگی، سینهاش را جلو داده بود. او و درانا، دوقلوهای همسان، در این لحظه به ندرت نگاهشان را به هم میدوختند.
تنها یک بار، وقتی نام دراکو بر زبان پروفسور مکگونگال جاری شد، درانا نفسش را حبس کرد.
کلاه هوشیار روی سر دراکو نشست، و بعد از چند ثانیه فریاد زد:
«اسلیترین!»
میز اسلیترین با کفزدنهایی که عمدتاً از جانب دانشآموزان همخانوادهاش بود، از او استقبال کرد.
نوبت به درانا رسید.
مکگونگال نامش را خواند: «درانا مالفوی.»
درانا با قدمهایی مطمئن، به سمت چهارپایه رفت.
نگاهها به سویش چرخیدند؛ به دنبال شباهتی با دراکو، یا شاید تفاوتی پنهان.
کلاه هوشیار را روی سرش گذاشتند.
چند ثانیه سکوت... کلاه با لحنی آهسته، اما بهدور از تردید گفت:
«خب، بله... یک مالفوی، اما با داستانی متفاوت... تو جاهطلبی، تو خویشاوندی با اصیلزادگان را داری، اما یک راه... یک انتخاب... در انتظار توست.»
مکثی کوتاه...
«اسلیترین!»
دستزدنها بلند شد، اما این بار، درانا لبخندی نزند.
او به سمت میز اسلیترین رفت، جایی که دراکو، کرب و گویل جای باز کرده بودند.
وقتی کنار دراکو نشست، اولین حرفش را با لحنی سرد زد: «خوب، به نظرت این کلاه، درمورد "یک انتخاب"، چه میدانست؟»
دراکو تنها نگاهی به او انداخت، بیآنکه پاسخی بدهد.
---
مرسی و آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
تالار بزرگ هاگوارتز، پر از شمعهای شناور و سقفی که آسمان شب را در خودش منعکس میکرد.
دانشآموزان کلاس اول، با چشمانی گرد و دلهای لرزان، صف بسته بودند.
درانا مالفوی در میان آنها ایستاده بود. موهای بلوند کمرنگش را کمی به پشت گوشها هدایت کرده بود. ردای جادوییش، تازه و نو، بر شانههایش سنگینی میکرد.
چند قدم آنطرفتر، دراکو با همان غرور همیشگی، سینهاش را جلو داده بود. او و درانا، دوقلوهای همسان، در این لحظه به ندرت نگاهشان را به هم میدوختند.
تنها یک بار، وقتی نام دراکو بر زبان پروفسور مکگونگال جاری شد، درانا نفسش را حبس کرد.
کلاه هوشیار روی سر دراکو نشست، و بعد از چند ثانیه فریاد زد:
«اسلیترین!»
میز اسلیترین با کفزدنهایی که عمدتاً از جانب دانشآموزان همخانوادهاش بود، از او استقبال کرد.
نوبت به درانا رسید.
مکگونگال نامش را خواند: «درانا مالفوی.»
درانا با قدمهایی مطمئن، به سمت چهارپایه رفت.
نگاهها به سویش چرخیدند؛ به دنبال شباهتی با دراکو، یا شاید تفاوتی پنهان.
کلاه هوشیار را روی سرش گذاشتند.
چند ثانیه سکوت... کلاه با لحنی آهسته، اما بهدور از تردید گفت:
«خب، بله... یک مالفوی، اما با داستانی متفاوت... تو جاهطلبی، تو خویشاوندی با اصیلزادگان را داری، اما یک راه... یک انتخاب... در انتظار توست.»
مکثی کوتاه...
«اسلیترین!»
دستزدنها بلند شد، اما این بار، درانا لبخندی نزند.
او به سمت میز اسلیترین رفت، جایی که دراکو، کرب و گویل جای باز کرده بودند.
وقتی کنار دراکو نشست، اولین حرفش را با لحنی سرد زد: «خوب، به نظرت این کلاه، درمورد "یک انتخاب"، چه میدانست؟»
دراکو تنها نگاهی به او انداخت، بیآنکه پاسخی بدهد.
---
مرسی و آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/20 0:06:40
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۵: کلاه گروه بندی
اسمم را صدا زدند. با استرس روی صندلی نشستم. پروفسور مک گونگال کلاه گروه بندی را روی سر من گذاشت. کلاه گفت:«چه جالب! خاندان اسلیترین ولی دختر در آرزوی گریفیندوری. بزار با منطق پیش بریم. تو در گریفیندور پودر میشی. گریفیندور جای تو نیست. تو یک اسلیترین هستی!»
و بعد به صدای بلند گفت:«اسلیترین!»
اسلیترینی ها برایم دست زدند. کمی ناراحت بودم ولی نباید این ناراحتی را در چهره ام نشان میدادم. پس پوزخندی زدم و ری صندلی پشت میز نشستم. دختری با غرور زیاد رو به روی من نشسته بود. لبخندی زدم و گفتم:«سلام. من درانا ملفوی هستم.»
«آره میشناسمت.»
بعد اسم برادرم، دراکو را صدا زدند. او هم گروه بندی شد و توی اسلیترین افتاد. آمد و پیشم نشست و گفت:«خب خب. دیگه نبینم از گریفیندور حرف بزنی. وگرنه به پدر میگم.»
سری تکان دادم و گفتم:«باشه.»
بعد از شام به سالن اسلیترین رفتیم. با همان دختری که رو به روی من نشسته بود هم اتاقی شدم. فهمیدم اسمش پانسی پارکینسون هست.
شب خوابیدیم و فردا صبح تحصیل در هاگوارتز را شروع کردیم.
---
تو این مرحله حتما باید داستانی که شامل رخ دادن اتفاقاتی با توجه به تصویر انتخابیت میشه بنویسی. پس لطفا یه داستان طولانیتر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ میده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. میتونی پستای نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.
فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.
اسمم را صدا زدند. با استرس روی صندلی نشستم. پروفسور مک گونگال کلاه گروه بندی را روی سر من گذاشت. کلاه گفت:«چه جالب! خاندان اسلیترین ولی دختر در آرزوی گریفیندوری. بزار با منطق پیش بریم. تو در گریفیندور پودر میشی. گریفیندور جای تو نیست. تو یک اسلیترین هستی!»
و بعد به صدای بلند گفت:«اسلیترین!»
اسلیترینی ها برایم دست زدند. کمی ناراحت بودم ولی نباید این ناراحتی را در چهره ام نشان میدادم. پس پوزخندی زدم و ری صندلی پشت میز نشستم. دختری با غرور زیاد رو به روی من نشسته بود. لبخندی زدم و گفتم:«سلام. من درانا ملفوی هستم.»
«آره میشناسمت.»
بعد اسم برادرم، دراکو را صدا زدند. او هم گروه بندی شد و توی اسلیترین افتاد. آمد و پیشم نشست و گفت:«خب خب. دیگه نبینم از گریفیندور حرف بزنی. وگرنه به پدر میگم.»
سری تکان دادم و گفتم:«باشه.»
بعد از شام به سالن اسلیترین رفتیم. با همان دختری که رو به روی من نشسته بود هم اتاقی شدم. فهمیدم اسمش پانسی پارکینسون هست.
شب خوابیدیم و فردا صبح تحصیل در هاگوارتز را شروع کردیم.
---
تو این مرحله حتما باید داستانی که شامل رخ دادن اتفاقاتی با توجه به تصویر انتخابیت میشه بنویسی. پس لطفا یه داستان طولانیتر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ میده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. میتونی پستای نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.

فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/19 11:31:26
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج