جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1405 11:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نه، از این تراوش قلمم هم خوشم نمی‌آید. راستی، چندمین مرتبه است که نوشته‌هایم فرجامی جز خط خوردن نمی‌یابند؟ این خشکی قلمم که نمی‌دانم از کجا آمده و گریبانم را گرفته، مرا در مخمصه‌ای تلخ انداخته. آخ!

نه، چیزی نیست. یک درد قفسه‌ی سینه‌ی ساده بود. کاتسوجی بیدار نشده؟ نه...فقط کمی غلتید؛ اما هنوز خواب است. خوب شد که آرام نالیدم، وگرنه بیدار میشد. وقتی حاضر شده زیر نوازش پرتوی سرخ‌پوش غروب بخوابد، یعنی خیلی خسته است.
جهان پیش چشمم آمیزه‌ای بی‌معنا شده، بهتر است پیش از انداختن رخت‌خواب بر زمین، دمی بنشینم....به نظرم لازم است کمی به قفسه‌ی کتاب رو به روی پنجره نظم بخشم؛ خیلی آشفته شده. البته زمانی این کار را انجام می‌دهم که...این نامه چیست؟

نشانی گیرنده، کیوتو، محله‌ی ایوانامی، خیابان نهم، پلاک سه، یامازاکی ایزومی. پس نامه برای من است؛ یحتمل یکی از آن‌ها که جغدها صبح آوردند. قرار بود هنگامی بخوانمش که کارم در کتاب‌خانه‌ی مهوتوکورو تمام شد. فرستنده کیست؟ آهان، پدرم، هوشیزاوا ماکاتو.

-ایزومی جان...
دست‌خطش نامنظم است و چند قطره جوهر بر نامه افتاده؛ لابد دستش می‌لرزیده. بهتر است یکشنبه به دیدارش بروم. حتی در سطر بعدی نیز خط‌خوردگی وجود دارد.

-نمی‌خواهم تو را نگران یا خاطرت را مشغول کنم؛ می‌دانم خودت به اندازهٔ کافی دل‌نگرانی داری...

دل‌نگرانی؟ باید در رقعه‌ای به او اطمینان بخشم که تنها مشغولیت این روزهایم کارهای کتاب‌خانه است. ضربات قلمش کم‌رنگ و خجالتی‌ هستند.
-اما نیاز دارم با کسی درد دل کنم و تو تنها کسی هستی که می‌توانم با او از قلبم بگویم. شاید بگویی هم‌کارانم هستند؛ شاید هم دانش‌آموزانم؛ اما...

‌دواژگانش پشت خطی پررنگ نهان شده‌اند. حتما برایش شخصی‌تر از آن بوده که بر زبانش بیاورد.

-یگذریم. به هر حال، عضوی از خانواده بهتر از یک همکار می‌تواند به انسان کمک کند.

قلم همچو کودکی شده که چیزی را پنهان می‌کند؛ خطوط ریز و کم‌رنگی که انگار می‌خواهند بگریزند و نقطه‌هایی که برخلاف عادت پدر، غیرقابل‌دید هستند.
-نمی‌دانم عموی کوچکت را به خاطر می‌آوری یا نه...

کودکی پنج ساله بودم و کیمونوی مشکی به تن داشتم. جسد مادرم را به تازگی سوزانده بودند. درست یادم نیست، شاید هم دفن شده بود. به هر حال، پدر به نقطه‌ای دوردست می‌نگریست. به نظر می‌رسید هاکامای سیاهش محکم‌تر از آن چه باید بسته شده. عموی کوتاه‌قامت و چهارشانه‌ام با قدم‌هایی استوار کنارش گام برمی‌داشت.
خاطره‌ی دیگری از او به یاد نمی‌آورم. بهتر است ادامه‌ی نامه را بخوانم.
-او چند ماه پس از مرگ مادرت در سانحه‌ای از دنیا رفت؛ اما به خاطر می‌آورم که همیشه می‌گفت زندگی در هر صورت ناپایدار است و امید بستن به آن غیرعقلانی...
تنها یک جمله از عمو به خاطر دارم. یادم هست دستی به موهایش کشید و نگاهی به درخت سربه‌افلاکی انداخت که پدر بدان تکیه کرده بود.
-دختر، مراقبب پدرت باش. او به همه چیز و همه کس دل می‌بندد.

نمی‌دانم چه چیز باعث شده بود این جمله را به یک طفل بگوید. او را به صورت خاکستر نیز به خاطر می‌آورم، زمانی که پدر با رخساری رنگ‌پریده و دیدگانی خیره به تصویر مردی عبوس، یک قطره هم اشک نریخت و حتی کلامی بر زبان نراند..نه، .بعدا به آن روز فکر می‌کنم؛ اکنون بهتر است نامه‌ را بخوانم.
-گاهی فکر می‌کنم حق با اوست. مادرت را به خاطر می‌آورم که همیشه با هر کاغذی به دستش می‌رسید، درنا درست می‌کرد...

در خانه‌ی پدر، اتاقی بود که مادر زمان بیماری‌اش در آن اقامت داشت. طاقچه‌‌ی پنجره‌ی عریض آن، همواره میزبان درناهای دست‌ساز مادر بود..درناهایی قرمز، سفید و آبی؛ به همراه تصویری خندان از مادر در قابی سیاه.

-دو سال بعد، درناها آن جا بودند؛ اما مادرت نه. از سویی دیگر، هر گاه لبخندش را به خاطر می‌آورم..

دوباره خط زده شده. در ادامه چه نوشته؟
- به نظر تو، ارزشش را دارد؟
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/13 12:05:33
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
تاپیک انجمن
پاسخ: جادوگران از نگاه ساحرگان و جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1405 17:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آشنایی من با جادوگران، به تقریبا سه سال پیش برمی‌گرده. یه روز پاییزی که داشتم تو اینترنت درباره‌ی شخصیت‌های هری پاتر جست‌وجو می‌کردم، به سایتی برخوردم که به کاربرها اجازه می‌داد در قالب شخصیت‌های دلخواهشون ایفای نقش کنن. مدت زیادی بدون اکانت تو سایت گشتم، کاوش کردم و تعدادی از شخصیت‌های ایفای نقش رو شناختم.

بعد از مدتی، نتونستم در مقابل وسوسه‌ی نوشتن همراه با اعضا مقاومت کنم. ساخت اولین شناسه‌م یه‌کم برام سخت بود و به مشکلات فنی خورد؛ اما بی‌خیال نشدم. چیزی تو جادوگران بود که تو دنیای واقعی کم‌تر می‌دیدم؛ یه فضای صمیمی و دوست‌داشتنی. حمایتی که از اعضای تازه‌وارد میشد علاقه‌م به این‌جا رو بیشتر کرد.

چیزی که من رو تو جادوگران نگه داشت، آدم‌هاش بودن. نه یک یا دو آدم خاص، بلکه میشه گفت تموم اعضایی که باهاشون کم یا زیاد تعامل داشتم. بعضی از فضاهای مجازی، بعد از یه مدت به خاطر جو مسموم، دعواهای بی‌پایان و قضاوت‌های شتاب‌زده، دلم رو می‌زدن؛ اما جادوگران هرگز این‌طور نبوده. جزء معدود فضاهاییه که حس می‌کنم قضاوت کردن تند و نابه‌جا، درگیری و مسائل این‌چنینی توش اگه نگم صفره، لااقل خیلی کم‌تر از بقیه‌ی فضاهاست.

اگه بخوام به یه تازه‌وارد معرفیش کنم، احتمالا یه چیزی شبیه این بگم:
- اگه می‌خوای نویسندگیت رو قوی کنی و در عین حال، از یه جو گرم لذت ببری، این سایت پیشنهاد خوبیه.

این سایت فقط یه سایت معمولی درباره‌ی هری پاتر یا نوشتن نیست، بلکه پره از آدم‌های دوست‌داشتنی.
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
تاپیک انجمن
پاسخ: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1405 12:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
برادر کوچکم، کاتسوجی!
اول از همه، بگو ببینم، دست از اصرار بر نابود کردن خودت برداشته‌ای یا نه؟ باور کن با کندن موهای بینوایت و تا سحرگاهان خیره به صفحات کتاب‌ها و مقاله‌ها ماندن، به نجات گیتی کمکی نمی‌کنی.

حال همسرت چه‌طور است؟ واژگان نامه‌ی پیشینت به من می‌گفتند دلواپس حال و اوضاعش هستی. امیدوارم بهتر شده باشد.

جدای از این سخنان متداول و احوال‌پرسی‌های همیشگی، قلم به دست گرفتم تا سوالی به سویت بفرستم. اگر میل داری، می‌توانی پاسخی ندهی و رقعه‌ام را روانه‌ی شومینه کنی؛ لیکن من باید برایت بنویسم.

می‌دانی، در میان افراد رنگارنگ این‌ محفل ادبی که از شکسپیرهای نوین تا قلم‌فرسایان سوار بر جریان باد و از خشک‌روحان تا آزادگان هستند، مردی وجود دارد که نمی‌دانم او را در کدام قشر جای بدهم.
خود این آقا اکنون موضوع بحث ما نیست؛ بلکه بخشی از داستانی که ارائه کرد(و می‌گوید وامدار کتاب "مرشد و مارگاریتا" است) مرا به اندیشه واداشته. خواهش می‌کنم مرا سرزنش نکن که بهر چه راز دل دیگری را می‌گشایم؛ داستان منتشرشده در مجله، دیگر نامش راز دل نیست؛ آن هم در مجله‌ی بزرگی مثل هاروکایوشیدا.

در قصه‌ای او بر قلم آورده، سردبیر محترمی که در بیمارستان بستری شده، از رویارویی‌اش با فردی با دیدگان طلایی می‌گوید. این آقای تمام‌عیار، در راه بازگشت از یک مجلس رقص با جوانکی رو به رو می‌شود که ردای ارغوانی روشن و همان‌طور که گفتم، چشمان غیرطبیعی داشته.

آقای سردبیر آن‌قدر عقل سلیم دارد که بگوید حتما این جوان دیوانه است و رنگ نامعمول چشمانش هم چیزی جز پیامد شیوه‌ی خاص تابش نور چراغ نیست؛ اما جوانک چیزی بر زبان می‌راند که باعث می‌شود مرد قصه‌ی ما بر خود بلرزد. او می‌گوید:
- می‌خواهید چیزی را که نمی‌دانید به شما نشان دهم، قربان؟

آقای سردبیر نزد پرستاران قسم می‌خورد که چشمان مرد آن لحظه نقره‌ای شده بودند و علاوه بر آن، بیش از پیش می‌درخشیدند.

کجا بودم؟ آهان، سردبیر به ناگاه آینه‌ای پیش رویش می‌بیند که نه خودش، بلکه مردی عبوس را با رخساری ترک‌خورده نشان‌ می‌دهد. موهای این آقا، در آینه ژولیده بودند و لباس‌هایش مانند پسر نوجوانی که تازه خودش را از خوابی عمیق بیرون کشیده.

هنوز مجال نیافته‌ام بقیه‌اش را بخوانم. نمی‌دانم این مرد موجودی ماورائی است؛ آقای محترم درگیر وهم بوده یا چندین احتمال دیگر رخ داده‌اند؛ لیکن هنگامی که به خواب رفتم، در عالم رویا دیدم مردی آینه‌ای جلویم گرفته. دقیق خاطرم نیست که چه بر زبان راند یا در آیینه چه رخساری داشتم؛ لیکن خاطرم هست که چهره‌ی خودم نیز زخمی داشت که مرهمی آن را پوشانده بود.

نه...فراموشش کن. می‌دانی که من وقتی قلم به دست می‌گیرم، مجنون می‌شوم. لطفا فقط نظرت درباره‌ی داستان را بگو.
با محبت،
یامازاکی هیروشی.
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/11 12:52:25
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
تاپیک انجمن
پاسخ: غرغرهای یک آدم معمولی
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1405 11:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ممنونم، اورست-سان. مطمئن باشین اذیتش نمی‌کنم.

افرادی که لایک کردند

اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
تاپیک انجمن
پاسخ: غرغرهای یک آدم معمولی
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1405 20:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ممنونم پردفوت-سان

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 21:40:58
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
تاپیک انجمن
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1405 20:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بوی رنگ کمی تندتر از همیشه شده. به گمانم هیروشی در این نقاشی‌اش غلظت بیشتری به خرج داده.

دستش کمی خشک‌تر از سایر مواقع است؛ یحتمل بیش‌ از حد آن را شسته. با این حال، محکم مچ دستم را گرفته.

همیشه بوی رنگ از اتاقش می‌آمد. یادم هست کودک که بودیم، همیشه از اتاقش عطر رنگ به مشام می‌رسید و اغلب پس از هر نوبت ترسیم، دستانش را چنان می‌شست که حتی حالت طبیعی‌شان نیز رنگ می‌باخت. خنده می‌کرد و می‌گفت:
- نقاشی را دوست دارم؛ کثیفی بعدش را نه.

صدایم می‌زند، چه می‌گوید؟ آهان، دارم می‌شنوم:
- کاتسوجی، نظرت چیست؟

بالکل فراموش کرده بودم برای چه به خانه‌ی برادرم آمدم! زنی آبی‌پوش ترسیم کرده که گلی بر دوش دارد. حتما از یکی از شعرهای مجلات یاد گرفته. به گمانم شعر منبع الهامش را من هم خوانده‌ام؛ میان مجلات ادبی که تورق می‌کردم. چه بود؟ برقصم، گلی را بر دوش گرفته و...بی‌خیال، اهمیتی ندارد!

آخ! معده‌ام بدجور می‌سوزد. بهتر است به هیروشی بگویم....نه، مشکل خودم است؛ خودم هم باید آن را حل کنم.

می‌گوید:
- دقت کن، چه می‌بینی؟

یک زن کیمونوپوش؟ نه، پاسخ شایسته‌ای نیست. دامن کیمونوی زن را با چه پوشانده؟ آتش؟ آری، آتش است. خط نامنظمش را می‌شناسم‌‌. بالای موهای بسته‌ی زن چه نوشته؟ بدخط است. آن کیست که...چه؟

معده‌ام هنوز می‌سوزد. ساعت می‌گوید اکنون پنج بعد از ظهر است، ربع ساعت دیگر باید به دیدن ایزومی بروم. دکتر میزونو شفادهنده‌ی قابل‌اعتمادیست؛ یحتمل حال همسرم با کمک او بهتر شده. دستم می‌لرزد؛ چیزی نیست؛ به خاطر برودت است. چشمانم چرا سیاهی می‌روند؟ شاید بیش‌ از حد...آی! پیچش معده‌ام بدجور افزایش یافته. هیروشی دارد می‌آید، بهتر است لبخند بزنم.

خم می‌شود.
- آن کیست که آتش می‌کده بیند؟

ساعت دایره‌ای نشان می‌دهد ده دقیقه‌ی دیگر باید در بیمارستان باشم. تعظیمم تلاطم معده‌ام را افزایش می‌دهد.
- خدانگهدار، هیروشی.

آن کیست که آتش می‌کده بیند...حتما یکی از شعرهایی است که هیروشی در اوقات فراغتش می‌سراید یا می‌خواند.

چه برفی! تمام زمین سفید شده. باید خودم را به تراموا یا ریکشایی برسانم. آهان، یافتم. خوب است، پول کافی برای کرایه‌ی ریکشا دارم؛ همین‌طور برای خرید یک دفترچه. گفته بود اوراق دفتر داستان‌نویسی‌اش پر شده‌اند. نمی‌دانم از چه روی...چرا معده‌ام دست از پیچ و تاب خوردن بر نمی‌دارد؟ خوب است که صدای آوازخوانی ریکشاران آوای قلژقلژ چرخ‌ها را در خود حل می‌‌کند. علاوه بر معده‌ام، سرم هم تیر می‌کشد. نه، مهم نیست...

مرد ریکشاران چه تبسمی دارد. برایم دشوار نیست که به آن دیدگان قهوه‌ای چین‌خورده لبخند بزنم. کاش معده‌ام دست از فشرده شدن و سوزش بردارد!

رایحه‌ی ضدعفونی‌کننده غلیظ‌تر شده؛ لابد تازه این دیوارهای سفید را تمیز کرده‌اند. خب، یک‌شنبه است. کار هر هفته‌اشان این است.

ایزومی این جاست. اندکی رنگ به گونه‌هایش آمده...خوب است، خوب است. چه بر زبان می‌آورد؟
- به نظرم می‌رسد نیاز داری درد دل کنی.

نه، نمی‌شود. کدام آدم عاقلی یک بیمار قلبی را با شرح ماوقع خویش می‌آزارد؟

- اگر می‌خواهی کمکم کنی، با من حرف بزن و درد دل کن.

شاید بهتر باشد به حرفش گوش کنم...اهل تعارف الکی نیست؛ نه؟ پس شاید کمی سخن گفتن بد نباشد...شاید این‌گونه او نیز ترغیب شود از خودش بگوید. شاید بهتر باشد...نه، نباید همه چیز را بگویم...کمی ملاحظه‌کاری هم...اما فریب دادن مردم با دروغ‌های شیرین درست نیست.

نه، شرایط او متفاوت است...من که دروغ نمی‌گویم؛ فقط با تمام حقیقت او را نمی‌رنجانم. دیدگان سیاهش به من خیره شده‌اند، بهتر است دست از محاسبه بردارم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 20:43:00
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 20:45:55
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
تاپیک انجمن
پاسخ: غرغرهای یک آدم معمولی
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1405 20:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

وقتی کسی را دوست بداری، عاشق تمام او می‌شوی؛ نه عاشق آن‌چه دوست داری باشد.

افرادی که لایک کردند

اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1405 13:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نام:کاتسوجی یامازاکی.
سن: بیست و چهار سال.
شغل: معلم تازه‌کار مهوتوکورو
ظاهر: لاغر، بلندقد، رنگ‌پریده، موهای قهوه‌ای و چشمای مشکی. یه خال کوچیک روی سمت راست گونه‌ش داره. رنگ لباس‌هاش معمولا خنثی هستن؛ سفید، خاکستری و گاهی سیاه. دوست نداره جلب توجه کنه.
پاتروناس: میگه از اول سینه‌سرخ بوده؛ اما گزارش‌ها حاکی از اونن که قبل از این که نامزدش، ایزومی رو بشناسه، جغد بوده.
بوگارت: یکی که مدام شوخی می‌کنه. شاید هم یه متن پر از غلط املایی، نحوی و ادبی‌.
سرگرمی‌ها و علایق: در صدر لیست، اینه که بشینه متن‌ها رو ویرایش و کتاب‌ها رو از نظر واقع‌گرایی نقد کنه. علوم اجتماعی، تاریخ و خوش‌نویسی رو هم دوست داره‌.
تنفرات: شوخی، شوخی و باز هم شوخی! اون اکثر اوقات شوخی رو نمی‌فهمه، برای همین هم باهاش مشکل داره.
به جز شوخی، از قضاوت ظاهری، پوچی اجتماعی و مسائل پیش پا افتاده هم متنفره. اگر از نگاه‌هاش می‌ترسین، هیچ وقت پیشش حرف خاله‌زنکی نزنین.
شخصیت:
شخصیت کاتسوجی، سه لایه داره؛ از بیرون، یه پروفسوره که صراحت مودبانه‌ای داره. بین انزوا و علاقه به اجتماع تعادل برقرار کرده و به خاطر ترس از شکست، به کار و به خاطر فرار از پوچی، به تحقیق و ویرایش متن‌ها معتاده.

برای عزیزانش، یعنی برادرش هیروشی، پدر و مادرش و نامزدش، ایزومی، یه آدم محافظ و قدرشناسه که در عین حال، اون‌قدر زودرنج هست که زود فکر کنه مردم از دستش ناراحت شدن و بره یه گوشه درباره‌ش فکر کنه.

از درون، اون از ترس خراب‌تر کردن اوضاع، با عذرخواهی مشکل داره. ترس شدیدی از شکستن دل‌ها و ترک کردن مردم داره. دنبال معنا دادن به زندگیشه و از طرفی، ظرفیت شدیدی برای عشق و نفرت داره که معمولا به شدت سرکوبش می‌کنه و میگه ابراز احساسات شدید درست نیست.

زندگینامه:
پدر و مادر کاتسوجی، دوتا شفادهنده بودن که بهش سخت‌کوشی، کنترل احساسات و مهم‌تر از همه، دقت رو یاد دادن. اون ها همیشه می‌‌گفتن: «بعضی وقت‌ها، اولین اشتباهت می‌تونه بشه آخرین اشتباهت.»

اون‌ها محبتشون رو محتاطانه نشون می‌دادن و این تو وجود کاتسوجی و برادرش، هیروشی، به دو شکل متفاوت بروز پیدا کرد؛کاتسوجی مثل پدر و مادرشون شد و هیروشی، با ابراز محبت شدید، نقطه مقابلشون.

وقتی به مهوتوکورو رفتن، هر دو تو گروهی افتادن که تو هاگوارتز معادل هافلپاف بود.


یه‌کم که بزرگ‌تر شدن و با اتفاقات مهوتوکورو، ابراز محبت هیروشی شد برای افراد قابل‌اعتماد و از طرفی، کاتسوجی یاد گرفت چه‌طور با حفظ فاصله با دیگران ارتباط داشته باشه.

بعد از فارغ‌التحصیلی، کاتسوجی معلم طلسم‌های باستانی مهوتوکورو شد و مدتی بعد، با خانم کتاب‌دار، ایزومی هوشیزاوا ازدواج کرد. الان، با وجود درگیری با اضطراب و نشخوار فکری از زندگیش نسبتا راضیه.


انجام شد.
@کاتسوجی یامازاکی

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 16:24:31
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 19:56:28
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/11 12:39:13
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
تاپیک انجمن
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 4 مرداد 1405 18:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ایزومی عزیز!
در میان مجلاتی که برایم فرستاده بودی، شعری نظرم را جلب کرد که شاید ساده باشد؛ اما من نتوانستم سهل از کنار آن بگذرم. شاعر می‌سراید:

-وقتی باران می‌بارد،
دوست دارم برگی بر دوش گرفته
و آوازی بخوانم

ظاهرش پیچیده نیست؛ مردی کودک‌خو که به قول تو، قلبش را به باران پیوند زده؛ لیکن خیالی در ذهن من پدید آورد که شاید شایان توجه نباشد و حتی ساده‌تر از آن به نظر برسد که بیان شود.

یادم می‌آید زمانی گفتی:
- حتی اگر شکوفه‌ای از جنس کاغذ باشد، باز هم زیباست‌.

در این شعر نیز می‌بینم که سراینده با همین باران و برگ شاد است؛ اما از طرفی، خاطره‌ای از دوران کودکی مدام به ذهنم می‌خزد و رهایم نمی‌کند.

هنگامی که دوازده ساله بودم، مادرم حتی با کاغذ دور شکلات‌ها درنا می‌ساخت. نه از سر تفنن، بلکه به خاطر سخنانی که در ژاپن گوش به گوش می‌چرخند.

همان طور که می‌دانی، پس از یک سال، همه چیز همان جا ماند؛ به جز مادرم.

از سوی دیگر، یکی از پرستاران این جا سخن دیگری می‌گوید. او معمولا تبسمی می‌کند که به چشمان قهوه‌ای‌رنگش چین می‌اندازد و می‌گوید:
- نمی‌شود که نشست و لبخند نزد! حتی یک دقیقه شادکامی هم ارزش را دارد.

نظر تو چیست؟ کدام طریقه را ترجیح می‌دهی؟

دوستت،
کاتسوجی یامازاکی.

پی‌نوشت: بابت مجلات و شیره‌ی انگور ممنونم‌. نیازی نبود خودت را به زحمت بیندازی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:07:31
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:14:15
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:20:10
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
تاپیک انجمن
پاسخ: غرغرهای یک آدم معمولی
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1405 11:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اممم...مدتهاست از هم بی‌خبریم. هیچ وقت از این که دوستشون دارم باخبر نشدن.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/4/27 11:26:33
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
تاپیک انجمن