نورا به بلندی خمیازه کشید. چهار روز را بدون پروندهای جذاب یا سرگرم کننده سر کردهبود. به زور! جذابترین پروندهاش تا این لحظه سوسکهای پلاستیکی جهندهای بودند که با گذشتن رهگذران برسرشان فرود میآمدند. به نظر کار چند نوجوان میآمد که به تازگی از هاگوارتز فارقالتحصیل شده بودند. نورا حسابی از ایدهی کثیفشان خوشش آمده بود ولی باز هم دلش نمیخواست جای قربانیان باشد... در این دنیا؛ یا جای سوسک بود یا عقلانیت نورا! سوسک که باشد نورا عقلانیتش را از یاد میبرد.
- میو؟
نورا بدون بلند کردن سرش از روی میز به پنجرهی خیره شد. همسایهی گربهای نورا، بدن پشمالویش را جمع کرده و مانند تفنگ شکاری مشکیای سوی میز چوبی دفتر خودش را هدف گرفته بود. گربه با صدای خفیفی روی میز فرود آمد و بیتوجه به نورای نیمه خواب سمت باقی مانده ساندویچ کالباسش حرکت کرد. ساندویچ کالباس نورا، مخصوص گربه. همیشه با دو تکه کالباس تا به گربه تکه کالباس پیشتری برسد!
- خود خوری میکنی پیشی؟
گربه، کالباس به دهان سرش را از جعبهی غذا بیرون آورد و با نگاه متعجبی به نورا نگریست. شاید هم در نظر نورا نگاه گربه متعجب مینمود. گربه بدون گرفتن نگاهش تکه کالباسش را فرو داد.
- شوخی میکنی؟ همه میدونن که کالباس از گوشت گربه درست شده دیگه!
نورا قسم میخورد چشمان زرد و گندهی گربه چند پرده گشادتر شد. در مقابل نگاه معصوم گربه، که حالا کمی هم خودش را جمعتر کرده بود، نورا دوام نیاورد و خندهی بلندی از گلویش خارج شد.
- باشه، باشه! لازم نیست نگران باشی شوخی کردم!
نورا سرش را از میز بلند کرد و به صندلیاش تکیه داد. با خمیازه دیگری به بدنش کش و قوص داد تا بلکه خوابش بپرد. با نالهای از سر بیکاری رو به گربه کرد.
- با امروز میشه چهار روز که عملا بیکارم! پیشی؟ نظرته بریم بیرون؟
نورا با انرژیای که معلوم نبود از کجا آورده از جا جست و گربه را بیهوا در آغوش کشید.
- آره! بیا بریم بیرون. مطمئنم مهم نیست که حتما تا آخر وقت تو دفتر باشم... بیا بریم یه چیزی بخوریم که کمتر مزهی پسرعموی مرلین بیامرزت رو بده!
گربه سر سوی نورا گرفت و با نگاهی که باز سرشار از وحشت شده بود به نورا زل زد. نورا هم رندانه خندهی دیگری سر داد و در میان خندههایش به گربه دلگرمی داد که شوخی میکند. آرام سمت در دفترش رفت و آن را از پشت قفل کرد تا کسی یکباره وارد نشود و دفتر را خالی نیابد. بعد هم در راستای پنجره دفتر ایستاد، یک پایش را بالا آورد، روی میز نهاد و با تمام زوری که داشت فشار وارد کرد تا با پرش کوتاهی در چهارچوب پنجره فرود بیاید.
_ میو!
- نگران نباش پیشی! منو توی پرواز تجربه بسیار بالایی دارم...
نورا با یک دست محکم گربه را گرفته بود و با دست دیگر لبهی پنجره را. کمی خیز برداشت و از طبقهی سوم، سمت زمین پرید. در حالت طبیعی در همان هوا معلق میماند و باد او را با خود میبرد؛ ولی این بار وزن همان اندک گربه مانند لنگری عمل کرد و آن دو مانند پر پرندهای روی زمین فرود آمدند.
در جواب نگاه چند نفری که صحنه فرودشان را دیده بودند، نورا لبخندی دنداننما و دیوانهمنصبانهای زد. بعد هم با خونسردی تمام در خیابانها لندن به راه افتاد، انگار نه انگار که همین الان از آسمان به زمین افتاده است. قدمهای بلند برمیداشت و با لبخند پهنی به مردم نگاه میکرد. بسیاریشان بعد از دیدن لبخند پهن و بیخیال نورا به خنده میافتادند و برخی هم سر تاسف تکان میدادند. به نظر نمیآمد اینها زیاد برای نورا اهمیت داشته باشد.
هوا از آن هواهایی بود که پس از دیدن به فکر میافتادی که به یقین باران خواهد آمد. با این اوصاف همچنان خیابانها شلوغ بود و مغازهها اکثرا باز. نورا چند قدمی که جلوتر رفتند به راست پیچید و در مقابل دکان کوچکی ایستاد. در مقابل دکان چند میز گذاشته بودند که تنها یکیشان خالی بود، پس نورا با عجله گربه را روی میز گذاشت.
- پیشی، اگه کسی خواست میزمون رو بگیره از طرف من اجازه داری چنگول بکشیش! باشه؟
- میو!
- آفرین!
نورا با خیال تخت سمت پیشخوان رفت. و در صف طویلی گرفتار شد.
***
- سلام کِری!
نورا با لخند به زن مو بلندی که مشغول آشپزی بود سلام داد. زن واضحا موهایش را با عجله پشتسر گوجهای بسته بود چون دستههایی از مویش فرار کرده بودند. از گرمای اجاق روبهرویش صورتش سرخ شده بود و اخمهایش هم درهم رفته بود. سمت نورا که نگاه میکرد همچنان اخمهایش در هم رفته بود و به نظر میرسید میخواهد سر کسی را که او را خطاب کرده در روغن داغ اجاق فرو کند. اما نورا را که دید اخمهایش وا شد و لبخند خستهای به لب زد.
- نورا! سلام. خوبی؟!
- عالی!
کِری، کمی از اجاقها فاصله گرفت و سمت نورا آمد. روپوش سفیدش پر از لکههای روغن شده بود و خودش هم بوی دل نشین سیبزمینی سرخکرده میداد.
- خب، چی بزنم برات؟
- برای خودم سیبزمینی و... یه دونه هم سوخاری مرغ! کوچولو باشه.
سپس نورا لبخند کجکیای زد.
- با نوشابه!
کِری ابرو بالا انداخت و با لحن شوخ طبعانهای گفت:
- سیبزمینی و نوشابه که همون همیشگیته! اون یدونه سوخاری واسه چیه؟ کدوم بدبختی رو مهمون کردی که حالا میخوای بهش یه دونه مرغ بدی!؟
نورا خندهای کرد و به میزی اشاره کرد که گربهاش را روی آن گذاشته بود. گربهی وفادار و شکمبارهاش، به هر بخت برگشتهای که از کنار میز رد میشد دندان نشان میداد و خرخر میکرد.
- بهبه... چه مهمونی! برو پیشش بشین تا مشتریها مو نخورده، من الان آماده میکنم.
نورا با لبخند تشکر کرد و رفت سر میز. گربه را روی صندلی روبهروییاش گذاشت و خودش هم روی صندلی پلاستیکیاش لم داد. چقدر خوب بود که کِری از زندگی جادویی نورا خبر نداشت!
چند ثانیه بعد از آنکه نشست مردی کنار میز او آمد و دستش را به پشتی صندلی گربه گرفت. مرد، که به نظر ماگل میآمد، پرسید:
- اگه به این صندلی نیاز ندارین میشه...
مرد ماگل اصلا فرصت نکرده بود سوالش را کامل کند که گربه از روی صندلی سمت دست مرد یورش برد. هرچند پنجههای گربه به دست مرد نرسیدهبود اما مرد سریع دستش را کشید. بهتشزده بود؛ اصلا حواسش به گربه نبوده. نورا کف دستانش را روبه آسمان گرفته و شانههایش را بالا کرد.
- متاسفم، صاحبش راضی نیست!
مرد عقب عقب رفت و آن رو را تنها گذاشت. نورا از روی صندلی خم شد.
- بزن قدش پیشی!
پنجهی پشمالوی گربه روی کف دستان نورا فرود آمد.
- نورا؟ بفرما!
نورا سرش را بالا آورد و با کِری چشم در چشم شد که سفارشاتش را در دست داشت.
- ممنون!
کِری همه سفارشات را در مقابل نورا گذاشته بود که باعث شد به گربهی همیشه گشنهی نورا بر بخورد و برای کِری دندانهایش را به نمایش بگذارد. در حالی که کِری نگاه عقل اندر سفیهی به گربه میانداخت نورا خودش را به نفهمی میزد و سیبزمینیاش را میخورد.
کِری دور شد و گربه هم رضایت داد صندلیاش را رها کند و روی میز پلاستیکی بنشیند و مرغش را بخورد. نورا نمیدانست سوخاری قرار است چه بلایی به سر معدهی گربه بیاورد ولی مطمئن بود نوشابه برای سلامتش خطر دارد. نوشابه! هر چند به نوشیدنی کرهای نمیرسید ولی باز هم ماگلها بسیار تلاششان را کرده بودند تا چیزی به آن خوشمزگی بسازند... تا حدودی موفق هم شده بودند!
نورا و گربه مشکیاش با خیال تخت میخوردند، بدون آنکه بدانند یک پروندهی هیجانانگیز در دفتر انتظارشان را میکشد...