جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام! به کلاه‌فروشی کریستی خوش اومدین!

اینجا می‌تونین به اندازه‌ی یک پست کلاه هرکس یا هر حتی هر چیزی رو که دوست دارین سرتون کنین و به اون شخص تبدیل بشین! از پیتر پتیگرو گرفته تا چوب‌دستی شکسته‌ی رون، حتی می‌تونین کلاهتون رو خودتون بسازین و از زبون صاحب دلخواهتون بنویسین! می‌تونین از زبون کولرهای ماگلی از گرمای هوا غر بزنین یا از روزمرگی هر کسی که کلاهش رو گرفتین بگین.

یادتون نره که بالای پستتون بنویسین کلاه چه کسی رو برداشتین!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/5/17 20:15:44
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 00:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فضا آموزان چون خیار در خلاء معلق و پراکنده بودند؛ که موجب می‌شود براتان سوالی پدید آید... چرا خیار؟ اما نویسنده نیز خود در عالم ذهن بس تفکر کرد که خیار را از کجا آورده و هیچ نیافت. پس می‌گویین نمی‌دانم، که خود نیمی از دانستن است و این کلام بزرگان و ردخورد ندارد.

نورا از دیدن فضا آموزان تبسمی کرد. این رهایی را نورا از زمانی که دیدگانش را گشوده‌، تجربه نموده و زیست‌کرده‌بود. تعلیق. از همان اول به دلیل همراهی را در این سفر پذیرفته بود. حال هم زمانی بود که باید این سفینه را ترک می‌گفت؛ سوی همان مقصد از پیش تعیین شده و بسیار شگرف. فغان که دل کندن از آن مکان و هجر دوری از هم فضا آموزان؛ همراه بود با دردی نهان. به حینی که پرسیدنش سوی کجا می‌روی، با لبخندی می‌نگریستت. لبخندی که خلاء را از بوی جدایی پر می‌کرد. پاسخ نورا هیچگاه به گوش کسی نرسید چون دیگر هوایی نبود که موج واژگان را بر دوش بکشد و به گوش همه برساند. آه که دل تنگی هوا هم دست بردار نبود.

پاسخی که هرگز شنیده نشد تنها یک کلمه بود. کوتاه و سرریز از مفاهیمی که به عقل آدم قد نمی‌داد. "همانجا." نورا همانجا می‌رفت. در آغوش گرم همانجا آنقدر می‌ماند تا اشک‌هایش اکسیژنی شود و فضا‌ آموزان تنفسش کنند. فضا آموزان فریاد کردند. نیازی به هوا نبود تا نورا سخنشان را دریابد. لب‌هایشان می‌گفت:
- اکسیژن؟

و نورا با لبخند تلخ‌تر از قهوه‌اش سر را به نشان نفی تکان داد.
- هلیوم!

منتظر پاسخشان نماند. هرچه بیشتر به چشم‌هایشان می‌نگریست فراقش بیشتر می‌شد. سفینه را ترک گفت و سرش را سوی همانجا گرفت که دستانش را گشوده و آماده‌ی به آغوش کشیدن نورا را داشت.

نورا بر خلاء گام نهاد. سریع سوی همانجا دوید. او نیز دستانش را گشود و اشک درخششی به چشمان تیره‌اش شد. دیگر دست باد نبود که اشک‌هایش را پاک کند. خلاء بود. خلاءی بی‌رحم و سنگ دل که از دیدن درخشش اشک لذت می‌برد و می‌خندید. نورا از خنده‌های خلاء به همانجا پناه می‌برد.

نورا و همانجا به هم چونان نزدیک گشته بودند که گرمای تن یکدیگر را احساس می‌کردند. همانجا می‌خواست که نورا را در آغوش بگیرد، اما نورا از دویدن خویش باز نایستاد. شانه‌ی نورا به شانه همانجا برخورد کرد و دستان از هم گشوده‌ی نورا به قلبش. قلبش از سینه بر خلاء افتاد و هزار تکه شد. نه. آن اشک‌ها، آن شتاب، آن شوق برای دیدن همانجا نبود. دشمن اصلی همانجا در پشت سرش کمین کرده بود. همانجا با دلی هزار تکه و چشمانی کاسه خون به پشت سر نگریست.

آنجا.

"آنجا،" آنجا ایستاده بود و مقصد نورا بود. آنجا همیشه از همانجا سر بود. برادرانی بودند که هیچ‌گاه نمی‌توانستند دست از مقابله بگیرند. همیشه همانجا می‌باخت. چه دل سردی دارد آن "آنجا"!

نورا می‌خواست به آغوش آنجا بپرد، آنجا هم پذیرفته بود... اما امان از حسد برادر دیگرشان. "همه‌جا" که ننگ بر او باد. پیش از رسیدن نورا به آنجا، دستان وحشی همه‌جا نورا را اسیر کرد. آنجا با تمام وجود دست سوی نورا گرفته بود و نورا بیش از هر کسی خوهان گرفتن دستشو رهایی بود. حتی گوشه‌ی انگشتانشان هم بهم نگرفت. در دل شکسته‌ی همانجا جشن و در دل آنجا عذا بود. در این جهان اینقدر نزدیک است شادی و عذا.

نورا تقلا می‌کرد و همه‌جا می‌خندید. دستانش چون زندانی نورا را حبس نموده بودند. نورا از خشم به آتش افتاد و سوخت. چوب‌کبریتی بود اصیل که می‌دانست کی باید بسوزد. پس سوخت همه‌جا جا خورد. امکان نداشت چونان بشود.

- سوختن؟ اکسیژن!؟

نورا پیش از آنکه به دیگر چوب‌کبریت‌های سوخته خاندانش بپیوندد خندید و گفت:
- هلیوم!

نورا کجا رفت؟ نورا به "هیچ‌جا" رفت. به راستی که هیچ‌جا هم خود جاییست که باید دید و زیست!

افرادی که لایک کردند

وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تاپیک انجمن
پاسخ: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1405 22:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بعضی دانش‌آموزها توی ذهنشون داشتن برنامه می‌ریختن که چجوری بدون مردن می‌تونن برن توی دریاچه، و بعضی‌ها هم داشتن نزدیک‌ترین راه فرار رو آنالیز می‌کردن... بعضی‌هاشون هم...

شترق!

دانش‌آموزها از دنیای ذهنیاتشون خارج شدن و سرهاشون رو سمت در اتاق ضروریات چرخوندن.

پیـــــــــــــــــــــو!

هیچ‌کدوم از دانش‌آموزها نتونستن تشخیص بدن چه چیزی در اتاق رو با صدایی به این مهیبی باز کرده. چون اون چیز داشت با سرعتی که توانایی رقابت با سرعت نور رو داشت به در و دیوار می‌خورد و جا به جا می‌شد. تنها اثری که چیز مشکوک از خودش به جا می‌ذاشت ترک‌ها بالا بلندی روی دیوار بود. دابی با دیدن شی مجهول اولین فکر رو که به ذهنش رسید با صدای بلند تکرار کرد.
- پروفسور اسلاگهورن قربان حمله کرد! قرارگاه DA.02 لو رفت!

دانش‌آموزها حتی فرصت نکردن از جاشون جم بخورن! همون چیز محکم به لوستر خورده بود و صدای آخ اوخش به گوششون می‌رسید. اونقدر محکم لوستر رو بغل گرفته بود انگاه جونش به جون لوستر بنده؛ که همینطور هم بود. پچ‌پچ‌های دانش‌آموزا ها بالا رفت؛ هر کدوم داشتن از حداکثر داششون برای فهمیدن اینکه چی اون بالا لوستر رو بغل کرده استفاده می‌کردن.

- به نظرت آدمه؟
- مهم نیست آدمه یا نه! به نظرم بدجوری مشکوک میاد!
- طبق این نقشه، مسلما آدمه! ببین چقدر حالتاشون به هم نزدیکه...
- ای بابا! اون رو که چپه گرفتی!

صدای ترک برداشتن سقف اتاق ضروریات فقط برای مدیر مدرسه قابل شنیدن بود؛ حتی توی همهمه‌ی دانش‌آموزها! دابی با نگرانی به سقف نگاه می‌کرد که لوستر با صدای وحشتناکی روی زمین فرد اومد...

خوشبختانه لوستر روی دانش‌آموزی فرود نیومد، ولی متاسفانه با بخش عمده‌ای از سقف فرود اومد و ضربه‌ی سنگین مالی به هاگوارتز زد. هوا پر گرد و خاک بود و چند نفر از طبقه‌ی بالا داشتن از سوراخ عریض کف پاشون به افراد طبقه‌ی پایین نگاه می‌کردن. هر چند دانش‌آموزهای طبقه‌ی به سرفه افتاده بودن و تا چند سانتی‌متر جلوترشون رو نمی‌دیدن. چه برسه به طبقه بالا!

- دیر که نکردم؟

گرد و خاک خوابید و صحنه‌ای روبه‌روی دانش‌آموزها پدید اومد. نورا پردفوت، عضو بی‌خبری از اولین گروه چهار، در حالی که با افتخار و اقتدار یه جوراب پشمی رو مثل جام بالای سرش نگه داشته بود به جمع دانش‌آموزها پیوسته بود! نگاه با شوقش رو بین دانش‌آموزها چرخوند و بجز چشم غره نصیبش نشد...
- تقصیر باد مخالف بود! بعد جلسه اول منو برد آشپزخونه! کنار سطل‌زباله گیر کرده بودم. نمی‌دونین چقدر منتظر باد موافق بودم تا منو نجات بده... راستی یه بار دیدم پروفسور اسلاگهورن شبونه اومدن و از یخچال نوشیدنی‌ها یه چیزی برداشتن و بردن! شما ها متوجه شدین چی بود؟
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تاپیک انجمن
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1405 14:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نورا به بلندی خمیازه کشید. چهار روز را بدون پرونده‌ای جذاب یا سرگرم کننده سر کرده‌بود. به زور! جذاب‌ترین پرونده‌اش تا این لحظه سوسک‌های پلاستیکی جهنده‌ای بودند که با گذشتن رهگذران برسرشان فرود می‌آمدند. به نظر کار چند نوجوان می‌آمد که به تازگی از هاگوارتز فارق‌التحصیل شده بودند. نورا حسابی از ایده‌ی کثیفشان خوشش آمده بود ولی باز هم دلش نمی‌خواست جای قربانیان باشد... در این دنیا؛ یا جای سوسک بود یا عقلانیت نورا! سوسک که باشد نورا عقلانیتش را از یاد می‌برد.

- میو؟

نورا بدون بلند کردن سرش از روی میز به پنجره‌ی خیره شد. همسایه‌ی گربه‌ای نورا، بدن پشمالویش را جمع کرده و مانند تفنگ شکاری مشکی‌ای سوی میز چوبی دفتر خودش را هدف گرفته بود. گربه با صدای خفیفی روی میز فرود آمد و بی‌توجه به نورای نیمه خواب سمت باقی مانده ساندویچ کالباسش حرکت کرد. ساندویچ کالباس نورا، مخصوص گربه. همیشه با دو تکه کالباس تا به گربه‌ تکه کالباس پیشتری برسد!

- خود خوری می‌کنی پیشی؟

گربه، کالباس به دهان سرش را از جعبه‌ی غذا بیرون آورد و با نگاه متعجبی به نورا نگریست. شاید هم در نظر نورا نگاه گربه متعجب می‌نمود. گربه بدون گرفتن نگاهش تکه کالباسش را فرو داد.

- شوخی می‌کنی؟ همه می‌دونن که کالباس از گوشت گربه درست شده دیگه!

نورا قسم می‌خورد چشمان زرد و گنده‌ی گربه چند پرده گشادتر شد. در مقابل نگاه معصوم گربه، که حالا کمی‌ هم خودش را جمع‌تر کرده بود، نورا دوام نیاورد و خنده‌ی بلندی از گلویش خارج شد.
- باشه، باشه! لازم نیست نگران باشی شوخی کردم!

نورا سرش را از میز بلند کرد و به صندلی‌اش تکیه داد. با خمیازه دیگری به بدنش کش و قوص داد تا بلکه خوابش بپرد. با ناله‌ای از سر بیکاری رو به گربه کرد.
- با امروز می‌شه چهار روز که عملا بی‌کارم! پیشی؟ نظرته بریم بیرون؟

نورا با انرژی‌ای که معلوم نبود از کجا آورده از جا جست و گربه‌ را بی‌هوا در آغوش کشید.
- آره! بیا بریم بیرون. مطمئنم مهم نیست که حتما تا آخر وقت تو دفتر باشم... بیا بریم یه چیزی بخوریم که کمتر مزه‌ی پسرعموی مرلین بیامرزت رو بده!

گربه سر سوی نورا گرفت و با نگاهی که باز سرشار از وحشت شده بود به نورا زل زد. نورا هم رندانه خنده‌ی دیگری سر داد و در میان خنده‌هایش به گربه دلگرمی داد که شوخی می‌کند. آرام سمت در دفترش رفت و آن را از پشت قفل کرد تا کسی یکباره وارد نشود و دفتر را خالی نیابد. بعد هم در راستای پنجره دفتر ایستاد، یک پایش را بالا آورد، روی میز نهاد و با تمام زوری که داشت فشار وارد کرد تا با پرش کوتاهی در چهارچوب پنجره فرود بیاید.

_ میو!
- نگران نباش پیشی! منو توی پرواز تجربه بسیار بالایی دارم...

نورا با یک دست محکم گربه را گرفته بود و با دست دیگر لبه‌ی پنجره را. کمی خیز برداشت و از طبقه‌ی سوم، سمت زمین پرید. در حالت طبیعی در همان هوا معلق می‌ماند و باد او را با خود می‌برد؛ ولی این بار وزن همان اندک گربه مانند لنگری عمل کرد و آن دو مانند پر پرنده‌ای روی زمین فرود آمدند.

در جواب نگاه چند نفری که صحنه فرودشان را دیده بودند، نورا لبخندی دندان‌نما و دیوانه‌منصبانه‌ای زد. بعد هم با خونسردی تمام در خیابان‌ها لندن به راه افتاد، انگار نه انگار که همین الان از آسمان به زمین افتاده است. قدم‌های بلند برمی‌داشت و با لبخند پهنی به مردم نگاه می‌کرد. بسیاریشان بعد از دیدن لبخند پهن و بی‌خیال نورا به خنده‌ می‌افتادند و برخی هم سر تاسف تکان می‌دادند. به نظر نمی‌آمد اینها زیاد برای نورا اهمیت داشته باشد.

هوا از آن هواهایی بود که پس از دیدن به فکر می‌افتادی که به یقین باران خواهد آمد. با این اوصاف همچنان خیابان‌ها شلوغ بود و مغازه‌ها اکثرا باز. نورا چند قدمی که جلوتر رفتند به راست پیچید و در مقابل دکان کوچکی ایستاد. در مقابل دکان چند میز گذاشته بودند که تنها یکیشان خالی بود، پس نورا با عجله گربه‌ را روی میز گذاشت.
- پیشی، اگه کسی خواست میزمون رو بگیره از طرف من اجازه داری چنگول بکشیش! باشه؟
- میو!
- آفرین!

نورا با خیال تخت سمت پیشخوان رفت. و در صف طویلی گرفتار شد.

***


- سلام کِری!

نورا با لخند به زن مو بلندی که مشغول آشپزی بود سلام داد. زن واضحا موهایش را با عجله پشت‌سر گوجه‌ای بسته بود چون دسته‌هایی از مویش فرار کرده بودند. از گرمای اجاق روبه‌رویش صورتش سرخ شده بود و اخم‌هایش هم درهم رفته بود. سمت نورا که نگاه می‌کرد همچنان اخم‌هایش در هم رفته بود و به نظر می‌رسید می‌خواهد سر کسی را که او را خطاب کرده در روغن داغ اجاق فرو کند. اما نورا را که دید اخم‌هایش وا شد و لبخند خسته‌ای به لب زد.
- نورا! سلام. خوبی؟!
- عالی!

کِری، کمی از اجاق‌ها فاصله گرفت و سمت نورا آمد. روپوش سفیدش پر از لکه‌های روغن شده بود و خودش هم بوی دل نشین سیب‌زمینی سرخ‌کرده می‌داد.
- خب، چی بزنم برات؟
- برای خودم سیب‌زمینی و... یه دونه هم سوخاری مرغ! کوچولو باشه.

سپس نورا لبخند کجکی‌ای زد.
- با نوشابه!

کِری ابرو بالا انداخت و با لحن شوخ طبعانه‌ای گفت:
- سیب‌زمینی و نوشابه که همون همیشگیته! اون یدونه سوخاری واسه چیه؟ کدوم بدبختی رو مهمون کردی که حالا می‌خوای بهش یه دونه مرغ بدی!؟

نورا خنده‌ای کرد و به میزی اشاره کرد که گربه‌اش را روی آن گذاشته بود. گربه‌ی وفادار و شکم‌باره‌اش، به هر بخت برگشته‌ای که از کنار میز رد می‌شد دندان نشان می‌داد و خرخر می‌کرد.

- به‌به... چه مهمونی! برو پیشش بشین تا مشتری‌ها مو نخورده، من الان آماده‌ می‌کنم.

نورا با لبخند تشکر کرد و رفت سر میز. گربه‌ را روی صندلی روبه‌رویی‌اش گذاشت و خودش هم روی صندلی پلاستیکی‌اش لم داد. چقدر خوب بود که کِری از زندگی جادویی نورا خبر نداشت!

چند ثانیه بعد از آنکه نشست مردی کنار میز او آمد و دستش را به پشتی صندلی گربه گرفت. مرد، که به نظر ماگل می‌آمد، پرسید:
- اگه به این صندلی نیاز ندارین می‌شه...

مرد ماگل اصلا فرصت نکرده بود سوالش را کامل کند که گربه از روی صندلی سمت دست مرد یورش برد. هرچند پنجه‌های گربه به دست مرد نرسیده‌بود اما مرد سریع دستش را کشید. بهتش‌زده بود؛ اصلا حواسش به گربه نبوده. نورا کف دستانش را روبه آسمان گرفته و شانه‌هایش را بالا کرد.
- متاسفم، صاحبش راضی نیست!

مرد عقب عقب رفت و آن رو را تنها گذاشت. نورا از روی صندلی خم شد.
- بزن قدش پیشی!

پنجه‌ی پشمالو‌ی گربه روی کف دستان نورا فرود آمد.

- نورا؟ بفرما!

نورا سرش را بالا آورد و با کِری چشم در چشم شد که سفارشاتش را در دست داشت.

- ممنون!

کِری همه سفارشات را در مقابل نورا گذاشته بود که باعث شد به گربه‌ی همیشه گشنه‌ی نورا بر بخورد و برای کِری دندان‌هایش را به نمایش بگذارد. در حالی که کِری نگاه عقل اندر سفیهی به گربه می‌انداخت نورا خودش را به نفهمی می‌زد و سیب‌زمینی‌اش را می‌خورد.

کِری دور شد و گربه هم رضایت داد صندلی‌اش را رها کند و روی میز پلاستیکی بنشیند و مرغش را بخورد. نورا نمی‌دانست سوخاری قرار است چه بلایی به سر معده‌ی گربه بیاورد ولی مطمئن بود نوشابه برای سلامتش خطر دارد. نوشابه! هر چند به نوشیدنی کره‌ای نمی‌رسید ولی باز هم ماگل‌ها بسیار تلاششان را کرده بودند تا چیزی به آن خوش‌مزگی بسازند... تا حدودی موفق هم شده بودند!

نورا و گربه مشکی‌اش با خیال تخت می‌خوردند، بدون آنکه بدانند یک پرونده‌ی هیجان‌انگیز در دفتر انتظارشان را می‌کشد...

افرادی که لایک کردند

وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تاپیک انجمن
پاسخ: جادوگران از نگاه ساحرگان و جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1405 02:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چطور با جادوگران آشنا شدین؟
خب راستش... بیاین از اول بگم که من قرار بود از درخواست وزیر مثل کلی اتفاق دیگه رد شم و بذارم بقیه پاسخگو باشن که... خب مثل اینکه نتونستم!
من یه چیزی حدود چهار سال پیش اولین بار چشمم به سایت خورد. من اوایل که پاترهد شده بودم مثل همه، همش توی فضای مجازی دنبال چیزای هری پاتری می‌گشتم. دقت داشته باشین که در اون زمان طفلی یازده ساله بودم و عقل درست حسابی نداشتم. داشتم دنبال زندگینامه یه شخصیت می‌گشتم که درست یادم نمیاد کی بود، همونجا با معرفی شخصیت یکی روبه‌رو شدم که همون شخصیت رو برداشته بود. اونجا برام محتویات معرفی شخصیتش مهم نبود، محتویات سایت چشمم رو گرفت؛ مخصوصا چون که از فانتزی‌های اون زمانم نویسندگی بود. (الان هم هست ولی کمتر.) می‌خواستم عضو بشم که دیدم به چیزی نیاز داره به اسم ایمیل. عزیزان، همراهان، من بلد بودم کش گوگل رو پاک کنم... چون یواشکی لپ‌تاپ رو روشن می‌کردم و نباید کسی خبر دار می‌شد... ولی نمی‌دونستم ایمیل چیه! بیایم با هم به گذشتم بخندیم. همین شد که بسیار دل‌شکسته صحنه رو ترک کردم و سایت رو با باد مخالف از یاد بردم.

و سال پیش، در حالی که به طرز بی‌نهایت مشکوکی اصلا نمی‌دونم چرا، دوباره با همین سایت روبه‌رو شدم. می‌دونستم ایمیل چیه و خوشبختانه یه دونه هم داشتم، پس به یاد ایام طفولیت عضو شدم!

چرا عضو شدین؟
من دقیقا وسط امتحانات پایان ترم عضو شدم. اون موقع دنبال یه جایی بودم که دغدغه‌ی اصلی زندگیم این بشه که: " این پست رو تو کدوم تاپیک تک پستی ارسال کنم؟" نه اینکه "فردا امتحان جامع علوم دارم و کتابم رو تو کلاس جا گذاشتم." پس عضو شدم که فقط از مدرسه و امتحانات فرار کنم... با نوشتن!

چه چیزی باعث شد بمونین؟
جادوگران یه باتلاقه... یا یه مخدر! از نوع خوبش البته. هرچی بیشتر برای فرار از زندگی به سایت سر می‌زدم و رول می‌خوندم یا می‌نوشتم بیشتر دلم می‌خواست بمونم. دوست داشتم عضوی از این دنیا باشم. وقتی وارد اولین بار جادوگران کشیدم رو تجربه کردم دیگه نتونستم ازش جدا شم. فضای سایت لااقل برای من اعتیاد آور و فوق‌العاده جذابه!

جادوگران رو چطور به یه تازه‌وارد معرفی می‌کنین؟
یه چند لحظه فراموش کن زنده‌ای، چه عقایدی داری، کجا زندگی می‌کنی و فقط بنویس. چه طنز چه جدی؛ اصلا هر سبکی که دوست داری. مهم نیست خوب بنویسی یا بد، من خودم اعتقاد دارم که خزعبل می‌نویسم ولی هنوز دست از نوشتن بر نمی‌دارم... نه چون دیوونم، چون حتی از خزعبل نوشتنم لذت می‌برم! پس بیا، بنویس تا حس کنی نوشتن چه لذتی داره.

و چرا فکر می‌کنین اون هم باید عضو بشه و بمونه؟
به شدن با بانو بلک موافقم، چون مجبوره. تویی که داری اینو می‌خونی و هنوز عضو نشدی. بدون من اینا رو دو و نیم نصفه شب ننوشتم که تو بخونی و سرسری ردش کنی بره! مجبوری چون من می‌گم! عضو نشی هر جای دنیا هم که باشی یه روزی پیدات می‌کنم و با کبریت خونتو به آتیش می‌کشم!
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تاپیک انجمن
پاسخ: سالن ورزش‌های ماگلی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 مرداد 1405 00:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیماره. مرگخوارها به لطف ملانی متوجه شدن که باید یک نفر رو با قلب سیاه توی گلدون بکارن تا میوه شفابخش بده. علاوه بر اون باید موی تک‌شاخ؛ خوشبوترین گل جهان و تف خرمگس رو هم به گلدون اضافه کنن. تا الان مارولو گانت رو کاشتن و موی تک‌شاخ رو اضافه کردن. اشتباها هم بجای تف خرمگس، تف مگس اضافه کردن و حالا مرگخوارها رفتن طویله تا تف خر بگیرن تا طبق قانون: خر+مگس=خرمگس؛ بتونن آب دهن خرمگس رو تهیه کنن!

~~~~~~


- عجب خریه‌ها!

مرگخوار کناری‌اش پاسخ می‌دهد:
- با منی؟
- نه با این خرم...

این بار مرگخوار روبه‌رویی‌اش می‌غرد:
-وایسا ببینم نکنه منظورت منم؟!

مرگخوار اول با آهی می‌نالد که:
- ای بابا چه گیری کردیما! خر به این خریت رو به روتونه نمی‌بینین؟
- چی؟ کی؟ من؟
صدا از مرگخوار مظلوم مطیعی می‌آمد که کنار مرگخوار روبه‌رویی ایستاده بود. از طرف دیگر هم مرگخوار وظیفه‌شناسی سرشان فریاد سر داد:
- لرد سیاه مریض یه گوشه افتاده شما وایستادین سر خر بودنتون بحث می‌کنین؟ اصلا همتون خرین!

مرگخوار اول به او خیره شد.
- من خرم؟ نه خیرم! این خره!

به مرگخوار کناری اشاره کرد. مرگخوار کناری از خشم گلگون گشت.
- من خر نیستم! این خره! ببین! خود خره!

منظورش مرگخوار روبه‌رویی بود. مرگخوار روبه‌رویی صدایش را در سرش انداخت و نعره زد:
- به من می‌گی خر؟ عمرا! خر فقط این یکی...

با تکان سرش به مرگخوار مظلوم مطیع اشاره کرد. مرگخوار مظلوم مطیع اشک در چشمانش اشکال هندسی تشکیل داد.
- مـ... من؟ مـ... ن خـ... خر نیـ..ستم! خـ... خری هم بـ... باشه، ایـ... اینه!

لرزان انگشت اشاره‌اش را سوی مرگخوار وظیفه‌شناس گرفت. وظیفه‌شناس غرق در فکر گشت. اگر می‌پذیرفت خر باشد به راحتی می‌توانست تفش را به مرگخواران بدهد تا زودتر لرد سیاه بهبود یابند. اما دیگر خر می‌شد و لذت در رکاب لرد بودن را از دست می‌داد! ولی برای حفظ جان لرد، او حاضر بود خر شود... پس خر شد. خری بسیار با کمالات که سریعا تف دهانش را به مرگخواران داد. بعد هم رفت با خر مغرور جفت انداخت و صاحب چندین و چند کره خر شد. آری؛ اگر اهل دل باشی مرلین تورا عاقب بخیر خواهد نمود.

مرگخوارها که تف را بدست آورده بودند سریعا به پیشگاه لرد و گلدان مارولو گانت رفتند و تف خر را هم افزودند. می‌ماند خوش‌بوترین گل جهان. افسوس که دیگر مرگخوار وظیفه‌شناسی درمیانشان نبود که گل بشود. سوی یافتن خوش‌بوترین گل جهان، بادبان کشیدند و حرکت نمودند... بدون آنکه بدانن کجا نهفته این گل!

افرادی که لایک کردند

وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تاپیک انجمن
پاسخ: غرغرهای یک آدم معمولی
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1405 20:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مبارک باشه جناب یامازاکی!

افرادی که لایک کردند

وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تاپیک انجمن
پاسخ: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1405 20:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
السلام علیکم و رحمت الروونا و برکاتها!
من حتی در ارائه‌ شکست‌هام هم شکست خوردم و پستام پاک شدن!
این شکستم به عنوان دوست و شکستم به عنوان معلم! حالا می‌فهمین چرا گفتم فاجعه بودم؟

یه مدل سلام کردن جدید اختراع کردید؟ عجبا!
دلم میخواد بیشتر با روی پدریت آشنا بشم!
3+
3+
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/5/13 1:14:42
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/5/13 1:24:01
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تاپیک انجمن
پاسخ: هاگوارتز اکسپرس!
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1405 20:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
معلم؟ من؟ راستش اگه من معلم بشم دانش‌آموزام خیلی خوش‌خوشانشون می‌شه! البته ممکن درجا اخراج بشم...

من به دلیل عشق و علاقه‌ای که بین من و پتو و بالشتم در جریانه ممکنه گاهی نرم سر کلاسم... چون حوصله استفاده از انرژیم رو ندارم دانش‌آموزا رو ساکت نمی‌کنم؛ موقع تصحیح کردن امتحان خوابم می‌گیره پس از دانش‌آموزام امتحان نمی‌گیرم و... بهشون درس هم نمی‌دم! چون حوصله‌ی زیاد حرف زدن رو ندارم. اگر بخوام یه چیزی رو درس بدم کاری با مغز دانش‌آموزا می‌کنم که نه اونا بفهمن چی به چیه نه خودم. به احتمال بسیار زیاد یادم بره خودم معلم کلاسم و برم رو نیمکت‌ها بشینم و بخوابم...

موقع امتحانات سمج‌شون وقتی مطمئن شدم ورد بی‌هوشیم به مراقبشون خورده می‌رم و تمام پاسخ‌ها رو به دانش‌آموزا می‌گم تا جواباشون یکسان باشه و دیگه لازم نباشه سوالا رو تصحیح کنم! چون حوصله ندارم سوال طرح کنم، فقط یه سوال رو پرسش‌نامه‌شون می‌نویسم که اونم اینه:
کل مطالب درستون رو در دو خط توضیح بدین. بیشتر از دو خط تصحیح نمی‌شه و بلافاصله براتون ترول (T) رد می‌کنم!

اگه من معلم بشم قطعا وسط کلاس باد می‌زنه و من مثل توپ پینگ‌ پونگ اون‌ور این‌ور می‌شم. پس دانش‌آموزام قراره خیلی بهم بخندن؛ بی خبر از اینکه این وسطا ممکن به اونا هم بخورم و کلاسم یه چند تا مجروح و چند جان باخته بده! یا ممکنه یهو به عنوان استاد از تو کلاس غیبم بزنه و از پنجره پرت شم بیرون. دانش‌آموزها هم که از رووناشونه پس... فقط رفتنم رو تماشا می‌کنن! خوبیش اینه ممکن موقع برگشت برم و کوله باری از بستنی یا خوراکی بگیرم و بیارم تا دانش‌آموزا بخورن. مهربون؟ نه فقط می‌خوام یه مدت دهنشون بجنبه صداشون رو نشنوم! زمان کلاس هم اینطوری هدر می‌ره، بدون اینکه درس بدم. این یه معامله دوسر برده!

ممکن درس توی آیندشون تاثیر داشته باشه؟ خب؛ اینو خودشون باید متوجه‌ش باشن. مثلا اگه ریموس لوپین نباشی، چرا طرز تهیه‌ی معجون زوزه‌کش باید برات مهم باشه؟ اگه لاوندر برون نباشی چرا باید به پیشگویی علاقه نشون بدی؟ اگه دانش‌آموز اون درس براش مهم باشه؛ به نحوی که توی آینده‌ش تاثیر بذاره... به من مربوط نیست به مدیریت مدرسه مربوطه که چرا منو معلم اون درس کردن. ولی خب، خود دانش‌آموز هم تسترال نیست که! خودش بره بخونه! شیوه تدریس من هم به شما مربوط نیست! دوست دارم اینطوری تدریس کنم! کاری نکن روی پدریم رو نشونت بدم که کل دنیا رو با چوب‌کبریت آتیش میزنما! بگیر که اومد...


نورا با حریف خیالیش درگیر می‌شود و از او شکست می‌خورد.

افرادی که لایک کردند

وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تاپیک انجمن
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مرداد 1405 21:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست دوم

نورا در جواب فریادهای فلور، فقط کفشش رو محکم به لوستر زد با یه چرخش 360 درجه‌ای تونست صاف بشه.
- هعی ریاضی... هیچوقت ریاضی رو درک نکردم! خب... ام... لااقل اسم کتاب رو بگین.

فلور دست از تلاش برای خانومانه رفتار کردن برمی‌داره و عملا سر نورا جیغ می‌زنه:
- کریستال‌های اون لوستر از قلب فرانسه اومدن! هرروز اون‌ها رو جلا می‌دن و گردروبی می‌کنن! هرکدومشون چندین برابر...

نگاه فلور روی لباس‌های کج‌وکوله وبی‌نهایت گشاده نورا می‌مونه. لباس‌های چروک، خاکی با رنگ‌هایی که به هیچ عنوان به هم ربط ندارن. قشنگ معلومه صاحبشون موقع خواب لباس‌ها رو تنش کرده.

- چندین برابر این چیزهایی که شما به عنوان لباس تن کردین ارزش داره! اصلا این چیه پوشیدین؟ متوجه فرهنگ لباس پوشیدن هستین؟ مطمئنا نیستین! حداقل فرهنگ پوشش، پوشیدن لباس‌ها اتو شده و مرتبه که شما رعایتش نکردین! واقعا چجوری با این سر و وضع میرین بیرون؟ باور نکردنیه!
_ خب راستش...

نورا یه نگاه سرسری به لوستر می‌ندازه تا ببینه بلایی سر کریستال‌های لوستر اومده یا نه. بعد هم با لبخند دندون‌نمایی روبه‌ فلور می‌کنه.
- لازم نیست نگران باشین کریستالا سالمن!

و آروم ارتفاعش رو کم می‌کنه تا بیاد روی فرش و بایسته که صدای جیغ بنفش فلور مانعش می‌شه.
- امکان نداره بذارم با کفش روی فرش بایستی! اونم با این کفش‌ها... این فرش اصل ایرانیه! اصلا می‌تونین تصور کنین این فرش ممکن چقدر ارزش داشته باشه!؟ امکان نداره بذارم با کفش‌هاتون روی قدم بذارین! اگه مرلینی نکرده روش لکه‌ای بیوفته... اصلا نمی‌خوام تصورش کنم!

نورا توی فکرش می‌گه: "واو! جیغ‌های بنفشش هم وایب کلاسیک داره!". بعد با نگاه آروم و خسته‌ای به فلور زل می‌زنه. در حالی که شونه‌هاشو بالا می‌ندازه می‌گه:
- باوشه. هرجور مایلین! اگه وایمیستادم تعادلم بیشتر بود ولی خب...

نورا بی‌توجه به چشم غره‌های وحشتناک فلور مثل ماهی‌های آزاد توی هوا شنا می‌کنه و به کتاب‌خونه منظم و سرشار از دیسیپلین نزدیک می‌شه.

- فکرش هم نکنین بذارم به کتاب‌ها دست بزنیـ...

نورا با حواس‌پرتی سرش رو به سمت فلور برمی‌گردونه و بی‌هوا آرنجش به یکی از مجسمه‌های زینتی، که روی قفسه‌ها کتاب‌خونه مرتب چیده‌شده بودن، می‌خوره و صدای شکستنش حرف فلور رو قطع می‌کنه.

-اوه... ببخشید الان با یه ورد حلش می‌کنم...

فلور که به طرز عجیبی صداش آروم شده بود می‌گه:
_ لازم نیست... فقط خونه‌ی من رو ترک کنین...

نورا دست‌پاچه توی جیب لباساش دنبال چوبدستیش می‌گرده و با عجله اون رو بیرون میاره. در همین حال نوک چوبدستی به بشقاب میناکاری شده با آب‌طلا می‌خوره و بشقاب هم با صدای جیرینگی به زمین میافته و خرد می‌شه.

_ بهتون قول می‌دم الان درستش می‌کنم یه لحظه فقط... آ... آخخخخ!

یه باد ملایم ار ناکجا میاد و نورا رو محکم به کتابخونه می‌کوبونه. نورا کمرش رو می‌گیره و آخ و اوخ کنان زیر باری از کتاب و وسایل زینتی گرون قیمت فلور دفن می‌شه. گفتم فلور... توی اون وضعیت اگه بهش آواداکداورا می‌‌زدی روحش در نمیومد! صورتش کاملا قرمز شده و موهاش چشماش رو پوشونده بودن. با صدای بلند نفس می‌کشید و می‌لرزید.
_ از خونه‌ی من برین بیرون! همین الان!

نورا ترسید و با صدای خیلی آرومی گفت:
- چـ... چشم...

بعد هم در حالی که کمرش رو گرفته بود توی هوا پرید و از پنجره فرار کرد بیرون.
- خوبه لااقل اسم کتاب رو فهمیدم!
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تاپیک انجمن