جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1405 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس باید درسی به این ماگل‌زاده میداد، ورنون چطور جرعت کرده بود با زیدیِ لرد سیاه، همچنین لاس مبتذلانه‌ای بزند؟
آن‌هم وقتی که لرد عزیزش کمی آن‌طرف‌تر، در انبار، سعی می‌کرد با یک در برای آزادی‌اش مذاکره کند؟


کمی آن‌ طرف‌‌تر در انبار:


- در. با تو‌ایم.

سکوت.

- می‌دانیم صدا داری. قبلاً هم اوس گفتی. حالا زبان باز کن.

باز هم سکوت.

صدای اوس مال در نبود، لرد می‌دانست اما باید در را وادار به حرف زدن می‌کرد، نفس عمیقی کشید؛ نفسی که برای کسی با دو تا سوراخ افعی‌مانند به‌جای بینی، بیشتر شبیه سوت‌زدن یک کتری بود تا نفس‌کشیدن.
- بسیار خب. شاید مشکل از طرز خطاب‌مان بود. دوباره امتحان میکنیم؛ در... جان؟

از پشت در، صدای خس‌خس چوب اومد. لرد، که در طول زندگی پربارش هزار زبان مارینه و غیرمارینه یاد گرفته بود، این‌بار تصمیم گرفت زبان «چوبی» را هم به لیست اضافه کند.

- می‌بینیم که لولاهایت به کار افتاد! خب پس، در جانِ‌ما، مایلی به یه توافق منصفانه برسیم؟


در کمی فکر کرد و بلاخره لولا باز کرد.
- بستگی داره. اول بگو چقدر منصفانه‌ست، چون آخرین بار که یکی بهم گفت «توافق منصفانه»،
سرم رو با تبر زدن و به یه درِ بدون دستگیره تبدیلم کردن!

لرد یک لحظه جا خورد؛ نه از پرویی در، بلکه از اینکه یک در، به‌طرز غیرمنتظره‌ای، سابقه‌ی تروما داشت! اما به روی خود نیاورد.
- ما... ما لرد سیاهیم! موجودی هستیم به مراتب قدرتمندتر از شما، بقیه فقط با شنیدن اسم‌ما، از ترس ریزششون می‌گیره! داری با ما چونه می‌زنی؟

در باید میترسید اما پرو تر از این حرف ها بود.
- یه تخته‌چوب معمولی که الان کلید آزادی لردسیاهه، پس یهو انقدرم معمولی نیستم،
نه جیگر؟

لرد دهانش را باز کرد تا جوابی به گستاخی در بدهد، اما هیچ‌چیز به ذهنش نرسید. برای اولین بار در طول آن روز عجیب، حس کرد دارد بحث را می‌بازد؛ نه به دست دامبلدور، نه به دست هری پاتر، بلکه به دست یه در که حتی دستگیره هم نداشت.
- بسیار خب. چه از ما میخواهی؟

- یه لقب. یه لقب باکلاس. الان همه بهم می‌گن
«در انبار جارو». حیف نیست؟ من با یه لرد سیاه دارم مذاکره می‌کنم، اونوقت اسمم این باشه؟

- خیلی خب... سرور درهای هاگوارتز چطور است؟

جیرجیر خفیفی از لولاهای در بلند شد؛ صدایی که به‌طرز مشکوکی شبیه یک خنده‌ی عشوه‌گرانه بود.
- بد نیست. ولی می‌خوام یه امتیاز دیگه
هم بدی.

- دیگر چه؟!

- یه روز تعطیل. دوشنبه‌ها. چون دوشنبه‌ها حتی درها هم حوصله ندارن باز و بسته بشن.

- یک شی بی‌جان که به روز تعطیل نیازی ندارد!

- دقیقاً برای همینه که بیشتر بهش نیاز دارم. دری که همیشه بازه، هیچ‌وقت قدرش دونسته نمی‌شه، مثلِ تویی که همیشه بین مرگ‌خوارا وایسادی ولی کسی تاحالا ازت تشکر نکرده، جیگر!

برای چند ثانیه، لرد چیزی نگفت.

چون بدترین قسمت ماجرا این بود که...

در راست می‌گفت. این جمله، به‌طرز عجیبی، در دل لرد نشست. برای چند ثانیه، حتی فراموش کرد که با یک در حرف می‌زند.
- توافق کردیم. دوشنبه‌ها تعطیلی. حالا به اذن لرد سیاه باز شو.

از لابلای لولاهای در، صدای خوک مریضی تولید شد که گویا خنده بود.
- امروز دوشنبه‌ست.

لرد، برای اولین بار از وقتی که یه بچه‌ی یتیم چهارده‌ساله بود، احساس کرد ممکن‌ است واقعاً گریه‌اش بگیرد. اما قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، از آن‌طرفِ در، صدای قدم‌هایی شنیده شد؛ قدم‌هایی که به‌طرز مشکوکی آشنا بودند، انگار که صاحبشان همین چند دقیقه پیش، در یک کلاس معجون‌سازی، وسط یک باران بنفش عجیب گم شده بود...

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/17 17:23:07
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/17 17:27:01
Chaos follows me
I call it loyalty
تاپیک انجمن
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1405 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر استاد هلمز عزیز!

خب من بعد از سال‌ها تحقیقات علمی، مشاهده‌ی میدانی و دیدن مقدار غیرقابل قبولی کی‌ماگلدراما، به این نتیجه رسیدم که بهترین راه سفر به گذشته، افتادن توی آبه!

این نظریه هم کاملاً مستند و قابل استناده. توی عاشقان ماه طرف افتاد توی دریاچه، رسید به گذشته. توی آقای ملکه هم طرف با یه سقوط توی آب، یهو چشم باز کرد و خودش رو چند صد سال عقب‌تر دید. وقتی دو تا پژوهش مستقل به یه نتیجه رسیدن، چرا باید با علم مخالفت کنیم؟

البته من معتقدم فقط افتادن کافی نیست. یه سری شرایط خیلی مهم هم داره:

- زاویه‌ی شیرجه باید دقیقاً بین «شیرجه‌ی قهرمانانه» و «سُر خوردنِ آبروریز» باشه. اگه زیادی صاف بپری فقط خیس میشی، اگه زیادی عمودی بپری احتمال داره به جای گذشته، ته استخر رو کشف کنی.
- شدت برخورد هم خیلی مهمه. اگه آروم بپری، آب اصلاً جدیت نمی‌گیره. اگه زیادی محکم بپری، به جای سفر در زمان، مستقیم به سنت مانگو میری! شدت مناسب همونیه که آب با خودش بگه: «اومم خودشه، این یکی واقعاً قصد سفر داره! »
- به نظرم هر ۳۰ درجه اختلاف توی زاویه‌ی شیرجه، حدود ۱۰۰ سال اختلاف زمانی ایجاد می‌کنه. یعنی یه ذره اشتباه کنی، به جای دوران مرلین، وسط دایناسورها فرود میای و اون موقع دیگه خودت باید براشون تاریخ درس بدی!
- آب هم نباید معمولی باشه. هرچی مرموزتر بهتر؛ مثل یه دریاچه‌ی اسرارآمیز، استخر متروکه یا حتی یه حوضچه‌ی قدیمی!
- قبل از پریدن هم بهتره یه طلسمی چیزی بخونیم که سیستم تشخیص بده قصد سفر در زمان داریم، نه اینکه فقط خواستیم شنا کنیم!

در نهایت هم کاملاً بستگی به شانس داره. ممکنه به دوران مرلین برسی، ممکنه وسط جنگ‌های جادوگری فرود بیای، یا اصلاً به خاطر یه درجه خطای اضافه، سر از دوران دایناسورها دربیاری.

به‌هرحال، به نظر من آب یه جور میان‌بُر بین زمان‌هاست. اگر هم نظریه‌م اشتباه از آب دراومد، حداقل توی این گرمای خانمان سوز یه آبتنی حسابی کردیم‌؛ مگه نه؟


تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

Chaos follows me
I call it loyalty
تاپیک انجمن
پاسخ: سالن ورزش‌های ماگلی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 مرداد 1405 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارها سه ساعت تمام در سکوت راه رفتند. نه به این دلیل که غمگین بودند؛ بلکه چون هیچ‌کدام جرئت نداشت اعتراف کند اصلاً نمی‌دانند خوشبوترین گل جهان چیست.
سرانجام یکی با احتیاط گفت:
- شاید... گل رز؟

همه ایستادند.
مرگخواری که همیشه بی‌دلیل خودش را دانشمند می‌دانست، با تمسخر خندید.
- احمق! اگه رز خوشبوترین بود که اسمش می‌شد "گلِ خوشبوترین". معلومه که نیست!

همه با تحسین سر تکان دادند. استدلال محکمی بود!
یکی دیگر انگشتش را بالا گرفت.
- یاس!
- نه.
- بنفشه!
- نه.
- نرگس؟
- اون که اسم دختره!

بحث دوباره بالا گرفت. چند نفر برای اثبات ادعایشان مشغول بو کشیدن شنل یکدیگر شدند تا شاید حافظه‌شان تحریک شود. نتیجه فقط این شد که همگی فهمیدند مرگخوار شماره‌ی هفت از سه هفته پیش حمام نرفته است.
در همان لحظه، ملانی از پشت بوته‌ای بیرون پرید؛ انگار از اول همان‌جا ایستاده بود و منتظر بود یکی اشتباه کند.
- وای وای وای... باز هم دارین اشتباه می‌رین.

همه با وحشت برگشتند.
- تو از کجا پیدات شد؟

ملانی شانه‌ای بالا انداخت.
- نویسنده هرجا لازم داشته باشه من ظاهر می‌شم.

هیچ‌کس سؤال بیشتری نپرسید؛ چون جواب منطقی‌تر از این وجود نداشت.
ملانی آهی کشید و ادامه داد:
- خوشبوترین گل جهان یه گل معمولی نیست. هر گلی که همه فکر کنن خوشبوترینه، همون لحظه دیگه خوشبوترین نیست. چون خوشبوترین گل جهان از دیده‌ها پنهانه.

مرگخوارها پنج دقیقه کامل به یکدیگر خیره شدند، بعد یکی گفت:
- یعنی باید دنبال گلی بگردیم که هیچ‌کس پیداش نکرده؟

- دقیقاً!

- خب از کجا پیداش کنیم؟

- نمی‌دونم.

همه دوباره به هم خیره شدند.
ناگهان از داخل گلدان مارولو گانت صدای عطسه‌ای آمد. همگی با وحشت به گلدان نگاه کردند. خاک گلدان آرام‌آرام لرزید، شاخه‌ای سیاه از دل آن بیرون آمد و روی شاخه، غنچه‌ای بنفش‌رنگ جوانه زد. گویی تف خرمگس به تنهایی جواب داده بود؟!
- جواب داده! جواب داده!

اما شادی‌شان بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد.
غنچه آرام باز شد و با صدایی گرفته گفت:
- آب...

مرگخوارها خشکشـان زد.
غنچه دوباره دهانش را باز کرد.
- آب نمی‌خوام... چایی دارین؟

سکوت سنگینی همه‌جا را گرفت.
در همان لحظه، ریشه‌های گلدان با سرعتی عجیب شروع کردند به خزیدن روی زمین؛ انگار قصد فرار داشتند. گلدان از جا کنده شد و مثل عنکبوتی سفالی، با هشت ریشه‌ی بلند به سمت جنگل دوید.
مرگخوارها چند لحظه فقط ناپدید شدنش را تماشا کردند، بعد یکی آرام گفت:
- ...فکر کنم اول باید گلدونو بگیریم، بعد دنبال گل بریم.

و همه با فریاد «گلدونو بگیرین!» به دنبال گلدان فراری دویدند، بی‌خبر از اینکه چیزی در اعماق جنگل، از مدت‌ها پیش منتظر رسیدن همین گلدان بوده است...
Chaos follows me
I call it loyalty
تاپیک انجمن
پاسخ: جادوگران از نگاه ساحرگان و جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1405 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
چطور با جادوگران آشنا شدین؟

دقیق یادم نمیاد، حدودا هشت نُه سالِ پیش وقتی یک طفل دوازده سیزده ساله بودم و با کنجکاوی دنبال یک فن‌کلاب از هری‌پاتر بودم به اینجا برخوردم، و با یه دنیای جدید آشنا شدم و مدتی اینجا موندگار شدم، دوستای خوبی پیدا کردم و کلی توی رول نوشتن پیشرفت کردم، حتی بعد از جادوگران همیشه توی انشاهای مدرسه بیست میگرفتم! برای همین توصیه میکنم حتما مصرف کنید!

چرا عضو شدین؟

گفتن داره؟ یه دنیای جادویی تو گوشیم پیدا گرده بودم!

چه چیزی باعث شد بمونین؟

متاسفانه دست زمانه و مشکلات زندگی باعث شد دیگه فعالیت نکنم تا چندسال و فکر میکنم دوباره وقتی شونزده سالم بود برگشتم با همین رول دیانا (بازگشت همه به سوی اوست) اما بازم بعد چندماه مشکلات زندگی باعث شد دوباره برم غیب شم تا چندسال و الان دوباره درخدمت جادوگرانم با این تفاوت که دیگه کسی رو نمیشناسم
پس نمیتونم بگم موندم اما این بار دیگه میخوام بمونم!
یک اربابی هم اینجا داشتیم که خیلی دوسش داشتم ولی الان گمش کردم؛ یکی از دلایل موندنم اون بود.

جادوگران رو چطور به یه تازه‌وارد معرفی می‌کنین؟
اینجا یه جاییه که میتونی از دنیای ناجالب واقعی برای چندساعت فرار کنی و تو هاگوارتز خودت زندگی کنی، و کلی توی داستان نویسی و ادبیات پیشرفت کنی، (اگه علاقه داری) پس بیا اینور بازار!

چرا فکر می‌کنین اون هم باید عضو بشه و بمونه؟
میتونه نمونه! مجبورش نکردیم که!
ولی کی ضرر میکنه؟ جادوگران یا اون؟
Chaos follows me
I call it loyalty
تاپیک انجمن
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1405 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیتی: کنجکاوی دردسرساز، خودمحور.


دیانا کارتر هیچ‌وقت نفهمید چرا مردم از چیزهای ممنوعه دوری می‌کنند.

از نظر او، «ممنوع» فقط یک جور دیگرِ گفتنِ «اینجا احتمالاً چیز جالبی هست» بود.

برای بقیه‌ی جادوآموزها، کوچه‌ی دیاگون جایی برای خرید اولین چوبدستی، انتخاب حیوان جادویی یا پیدا کردن وسایل مورد نیازشان بود.

اما دیانا دنبال چیزهای دیگری می‌گشت.

چیزهایی که قفل داشتند.

چیزهایی که خاک گرفته بودند.

چیزهایی که رویشان نوشته شده بود: «دست نزن.»

چون دقیقاً همان چیزها بودند که ارزش بررسی داشتند.

با همان ظاهر همیشگی‌اش وارد کوچه‌ی دیاگون شد؛ موهای بلوند، چشم‌های سبز خاکستری و چهره‌ای رنگ پریده که انگار حتی دیدن یک اژدهای واقعی هم نمی‌توانست بیشتر از یک نگاه کوتاه هیجان‌زده‌اش کند.

چوبدستی‌های براق؟
زیادی عادی بودند.

معجون‌های رنگی؟
احتمالاً فقط یک انفجار با ظاهر زیبا.

حیوانات جادویی بامزه؟
زیاد قابل اعتماد نبودند!

بالاخره هیچ‌کس نمی‌گفت یک موجود بامزه نمی‌تواند در پنج دقیقه‌ی بعد انگشتت را گاز بگیرد.

دیانا بعد از کمی گشتن، به یکی از مغازه‌هایی رسید که بیشتر شبیه یک انبار وسایل فراموش‌شده بود. گوشه‌ی تاریک مغازه، پشت چند جعبه‌ی قدیمی، قفسه‌ای قرار داشت که معلوم بود سال‌ها کسی سراغش نرفته.

که یعنی دقیقاً همان چیزی بود که دیانا می‌خواست.

بین چند کتاب قدیمی، یکی توجهش را جلب کرد.

جلد سیاه، قفل فلزی و چند کلمه‌ی بسیار امیدوارکننده روی آن:

«خواندن این کتاب ممنوع است.»

دیانا چند ثانیه به نوشته نگاه کرد.

بعد کتاب را برداشت.

بالاخره چیزی پیدا کرده بود که ارزش وقتش را داشته باشد.

فروشنده وقتی متوجه شد دیانا چه چیزی پیدا کرده، فقط نگاهش کرد.

احتمالاً در ذهنش داشت تمام تصمیم‌های زندگی‌اش را مرور می‌کرد که باعث شده بود امروز صاحب این مغازه باشد.

کتاب ممنوعه را از دست دیانا گرفت و توضیح داد که این کتاب خطرناک است، نباید باز شود و احتمالاً دلیل خوبی وجود دارد که کسی آن را قفل کرده.

دیانا هم با همان آرامش همیشگی گوش داد.

مشکل اینجا بود که هرچه بیشتر توضیح می‌دادند چرا نباید کاری را انجام دهد، آن کار برای دیانا جذاب‌تر می‌شد.

در نهایت، بعد از چند دقیقه بحث و چند نگاه ناامیدانه از طرف فروشنده، دیانا کتاب را خرید.

البته خودش اسمش را «خرید» نمی‌گذاشت.

بیشتر شبیه «نجات دادن یک کتاب بی‌استفاده از یک قفسه‌ی تاریک» بود.

کتاب ممنوعه را زیر بغلش گذاشت و راه افتاد.

البته هنوز کسی نمی‌دانست ورود یک دختر بلوند با این حجم از کنجکاوی، معمولاً با چند اتفاق عجیب همراه است.

چون دیانا تازه وارد بود.

و خوشبختانه، هنوز کسی او را مقصر نمی‌دانست.

چند قدم بعد، پسری که کنار یک مغازه ایستاده بود، تصمیم گرفت اولین خریدش از کوچه‌ی دیاگون را ثبت کند و از جغدش عکس بگیرد.

جغد دقیقاً همان لحظه تصمیم گرفت که علاقه‌ای به شهرت ندارد.

بال زد، از روی دست پسر پرید و مستقیم روی کلاه یک جادوآموز دیگر فرود آمد.

جادوآموز بیچاره از ترس عقب رفت، پایش به یک سطل خالی گیر کرد و با صدای بلندی روی زمین افتاد.

چند نفر سریع به سمتش رفتند تا کمکش کنند.

دیانا که از کنار صحنه رد می‌شد، فقط چند ثانیه نگاه کرد و بعد آرام گفت:
- تصمیمات جغدها واقعاً غیرقابل پیش‌بینیه.

و به راهش ادامه داد.

هیچ‌کس چیزی نگفت.

چون واقعاً کسی نمی‌توانست توضیح دهد چرا یک نفر وسط یک اتفاق عجیب، به جای کمک کردن، درباره‌ی رفتار جغدها تحقیق می‌کند.

دیانا هم اهمیتی نداد.

او بالاخره یک کتاب ممنوعه پیدا کرده بود.

این خیلی مهم‌تر از این بود که یک جغد با زندگی چند نفر دیگر مشکل شخصی پیدا کرده باشد.

کتاب را زیر بغلش محکم‌تر گرفت و لبخند بسیار کوچکی زد و صحنه‌ی جرم را ترک کرد.

بقیه‌ی مردم هم به داد آن پسرک بخت برگشته که اولین حیوان جادویی‌اش ریجکتش کرده بود، و جادوآموزی که کله پا شده بود رسیدند و سرپایش کردند، بدون اینکه بدانند شاید دلیل اصلی تمام این ماجرا، همان دختر بلوندی بود که خیلی آرام از کنارشان رد شد.

هرچند دیانا همچنان معتقد بود هیچ‌کدام تقصیر او نیست.

بالاخره فقط چون تمام اتفاقات عجیب همیشه نزدیک او رخ می‌داد، دلیل نمی‌شد او باعثشان شده باشد.

حداقل...

هنوز کسی مدرک نداشت.



( اینم اولین پست به سبک سوم‌شخص )
@دیانا کارتر
---
خیلی قشنگ بود!
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/14 16:09:50
Chaos follows me
I call it loyalty
تاپیک انجمن
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1405 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتیل درزدار شلوغ‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. بوی آبجو، دود شومینه و غذای داغ، تمام میخونه رو پر کرده بود. از یک طرف صدای جر و بحث چند جادوگر بلند بود، از طرف دیگه پیشخدمت با زحمت از بین میزها رد می‌شد و هر چند ثانیه یک نفر اسم نوشیدنی جدیدی رو داد می‌زد؛ همین که در رو پشت سرم بستم، صدای تق! بلندی اومد.
لیوان آبجوی مردی اون طرف سالن، بدون هیچ دلیلی از دستش سر خورد، افتاد روی زمین و خرد شد. چند نفر فقط غر زدن و دوباره مشغول حرف زدن شدن.
من هم بی‌تفاوت از کنارش رد شدم.
«شروع قشنگی بود...»
نگاهم بین میزها چرخید تا اینکه روی مردی با کیمونوی سرمه‌ای ثابت موند. موهای بلند مشکیش بالای سرش بسته شده بود و اگه کسی از دور نگاهش می‌کرد، احتمالاً فکر می‌کرد هر لحظه قراره برای شمشیرش غذا سفارش بده.
«همینه...»
نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم.
- ببخشید...

بدون اینکه حتی نگاهم کنه گفت:
- اگه اومدی بگی «ببخشید»، بخشیدم. حالا برو.

پلک زدم.
- ولی هنوز نگفتم برای چی
- لازم هم نیست.

قبل از اینکه چیزی بگم، با مهربونی عجیبی غلاف شمشیرش رو نوازش کرد.
-آروم حرف بزن... کاتانا خوابیده!

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد خیلی جدی خم شدم و رو به شمشیر گفتم:
-بابت بیدار کردنت عذر می‌خوام کاتانا.

برای اولین بار سرش رو بلند کرد.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد خیلی آروم گفت:
- دختر مؤدبی به نظر میای.

لبخند زدم.
- مردم معمولاً پنج دقیقه بعد نظرشون عوض می‌شه... البته اگه تا اون موقع سقف روی سرشون خراب نشه

ابروش بالا رفت.
- امیدوارم منظورت از این حرف استعاره بوده باشه.
- خودمم امیدوارم.

روی صندلی روبه‌روش نشستم.
- دنبال ورودی کوچه دیاگونم.

بی‌حوصله گفت:
- منم دنبال آرامشم. تو جلوی آرامشمو گرفتی.

نیشخندی زدم.
- پس امروز هردومون بدشانسیم.

همون لحظه پیشخدمت از کنار میزمون رد شد،
سینی تو دستش کج شد و سه لیوان آبجو مستقیم روی شنل مردی ریخت که با غرور داشت درباره اهمیت وزارت سحر سخنرانی می‌کرد.
تمام میخونه برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
آکی به پیشخدمت نگاه کرد.
بعد به من.
دوباره به پیشخدمت.
...
گفتم:
- چیه؟
- هیچی...

چند لحظه بعد مردی از کنار میزمون رد شد. رداش به پایه میز گیر کرد و با سر و صدای وحشتناکی خودش، میز و بشقاب‌ها روی زمین پخش شدن.
من حتی تکون هم نخوردم.
فقط زیر لب گفتم:
- امیدوارم حالش خوب باشه!

آکی این بار بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و کاتانا رو برداشت، صندلیش رو حدود یک متر دورتر گذاشت و دوباره نشست.
با اخم نگاهش کردم.
- این حرکت یکم توهین‌آمیز نبود؟
- هنوز مطمئن نیستم مشکل از توئه یا نه!

همون لحظه صدای ترق...
هر دو هم‌زمان سرمون رو بالا گرفتیم.
لوستر بالای میز قبلی آکی چند بار تکون خورد...
و بعد با صدای مهیبی سقوط کرد.
دقیقاً همون جایی که چند ثانیه پیش آکی نشسته بود.
...
آکی چند ثانیه به لوستر خرد شده خیره موند.
بعد خیلی آروم غلاف کاتانا رو نوازش کرد.
- پسرم...
مکث کرد.
- هر چی شد، از این دختر فاصله بگیر.

نیشخند زدم.
- مطمئن شدی مشکل از منه؟
- نه.
- پس چرا جاتو عوض کردی؟

بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- احتیاط هیچ‌وقت کسی رو نکشته...
نگاهی به لوستر انداخت.
- ...تقریباً.

دست به سینه ایستادم.
- حالا که سالم موندی، میشه بالاخره آدرس کوچه دیاگون رو بهم بدی؟

آکی اخم کرد.
- چرا باید بگم؟
- چون آدم خوبی هستی؟
- من مرگخوارم.
- آهان... پس چون می‌خوای هرچی زودتر از اینجا برم؟

آکی به فکر فرو رفت.
در همین لحظه صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان داد زد:
- کی دوباره لوسترمو انداخت؟!

آکی نفس عمیقی کشید.
انگار بین کمک کردن به من و معطل کردنم مردد بود، همون موقع، قفس جغدهای کنار پنجره واژگون شد و یکی از جغدها مستقیم روی سر مردی نشست که با صدای بلند می‌گفت:
- بدشانسی اصلاً وجود نداره!

آکی زیر لب گفت:
- نه...
مکث کرد، چوبدستیش رو بیرون آورد و به دیوار انتهای میخونه اشاره کرد.
- آجر سوم از راست، ردیف چهارم. سه ضربه، با فاصله. اگه تند بزنی، دیوار باز نمی‌شه.

با شک نگاهش کردم.
- مطمئنی داری سرکارم نمی‌ذاری؟
- صددرصد.
- قیافه‌ات که میگه داری دروغ می‌گی.
- قیافه تو هم میگه هرچی زودتر از اینجا بری، خسارت کمتری به بار میاد.

سرم رو تکون دادم.
- منطقیه.
سمت دیوار رفتم، اما قبل از اینکه به آجرها ضربه بزنم، برگشتم و به آکی نگاه کردم.
- یه سؤال...
آکی با خستگی چشم‌هاش رو بست.
- باز چیه؟ بپرس...

به دیوار اشاره کردم.
- مطمئنی همینه؟ اگه اشتباه باشه چی؟
- نیست.
- اگه آجرها جابه‌جا شده باشن؟
- نشدن.
- اگه دیوار امروز حوصله نداشته باشه؟
...
- اگه...
آکی دستش را بالا آورد.
- دختر...
نفسی کشید.
- اگه همین الان نری، خودم با کاتانا برات یه ورودی جدید درست می‌کنم.

چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد شونه بالا انداختم.
-خب، اینم یه راهه!

سه ضربه با فاصله به آجرها زدم.
دیوار با صدایی سنگین کنار رفت و کوچه دیاگون نمایان شد.خواستم وارد بشم که از پشت سرم صدای آکی رو شنیدم که گفت:
- یکی لطفاً مطمئن بشه این دختره واقعاً رفت...

صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان جواب داد:
- هنوز یه پاش این طرف دیواره!

لبخندم رو پنهان کردم و از دیوار رد شدم.
همون لحظه صدای شکستن یه چیز دیگه از پشت سرم بلند شد.
زیر لب گفتم:
- خب... حداقل این دیگه تقصیر من نبود.


---

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

@دیانا کارتر

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:22:02
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:23:31
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:25:37
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/11 12:37:35
Chaos follows me
I call it loyalty
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مرداد 1405 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: دیانا



نام خوانوادگی: کارتر (فامیل جیمی شون نیستم)



گروه: اسلیترین


____________________________________________
لقب ها: ملکه‌ی نحسی ، فاجعه‌ی بلوند

بوگارت: حشره ، اسپند، چشم نظر

پاتروناس: یه گربه‌ی سیاه.
خیلی‌ها میگن «چقدر بهت میاد.» من هنوز مطمئن نیستم این تعریفه یا توهین.

اصیل‌زاده. ۱۵۵ سانتی‌متر دردسر خالص.

ویژگی ظاهری:
موهای بلوند پلاتینی، چشم‌های سبز خاکستری، پوستی که بیشتر شبیه کاغذ پوسته تا پوست آدمیزاد، و یه خال کوچیک زیر چشم چپم که از خودم معروف تره. نگران نباش، رنگم همیشه همین بوده؛ هنوز نمُردم.

ویژگی اخلاقی:
بی‌ذوق، آزاردهنده، جاه‌طلب، باهوش، دارای مشکلات روانی کمی حاد، کنجکاو (عاشق دست کردن تو هر سوراخی که دست کردن توش ممنوعه.)

علایق:
کتاب های ممنوعه، جادوهای ممنوعه،
مکان های ممنوعه کلا هرچی که ممنوعه!
آسترولوژی، بافت سبز، هات چاکلت، ترسوندن بقیه.

توضیحات اضافه:
بقیه می‌گن نحسم. ولی من می‌گم شماها زیادی حساسین. اینکه هر بار کنار من دیگ معجون منفجر می‌شه یا یکی از پله‌ها سُر می‌خوره، یا اینکه توی روز تولدم برادر بزرگترم توسط یه عنکبوت آکرومانتولا خورده شد، الزاماً تقصیر من نیست... مگه نه؟
خانواده‌م معتقدن قدرت واقعی توی اطلاعاته، نه سر و صدا. منم موافقم؛ فقط نمی‌دونم چرا همیشه سر و صدا خودش دنبالم راه می‌افته!


به هر حال، اگه یه روز اطراف من، دیگ معجونت منفجر شد، از پله‌ها افتادی یا جغدت تصمیم گرفت وسط صبحونه روی سرت فرود بیاد... لطفاً قبل از اینکه به من زل بزنی، مدرک پیدا کن!


تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون می‌ده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. هم‌چنین از حالا به تالار خصوصی اسلیترین هم دسترسی داری.

@سوروس اسنیپ
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/7 11:55:55
Chaos follows me
I call it loyalty
تاپیک انجمن
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1405 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مربوط به تصویر شماره 21

صدای همهمه‌ی دانش آموزای جادوگری، باعث شد سرم رو از روی میز بلند کنم و با کنجکاوی از بین شیشه های کثیف پنجره‌ی خوابگاه، به بیرون نگاه کنم.
چه عجیب!
انگار اتفاق مهمی افتاده که همه اون پایین جمع شدن، اما من فقط چند هفته‌است که به هاگوارتز اومدم و هنوز با خیلی مسائل غریبه‌ام.
کنجکاوی نمیذاره بیشتر از این فکر کنم، چوب جادومو برمیدارم و به سمت جایی که بقیه‌ی دانش آموزا میرن، حرکت میکنم.
بین راه سعی میکنم زمزمه هاشونو بشنوم تا بفهمم اینجا چه خبره!
شاید بخاطر اینه که من هنوز هیچ دوستی اینجا ندارم که ازش بپرسم، شایدم چون یک احمق درونگرام؛ نمیدونم!
از بین حرفاشون، متوجه شدم کسی مرده،
اسم پروفسور اسنیپ و پروفسور دامبلدور هم شنیدم و ناگهان لرزه ای به تنم افتاد.
امیدوارم پروفسور اسنیپ نبوده باشه!
وقتی به حیاط بزرگ، زیر برج نجوم رسیدیم، متوجه شدم که کشته‌ی امشب پروفسور دامبلدوره.
هیچ‌وقت از اونایی نبودم که با دیدن دامبلدور احساس امنیت کنن.

من اسلیترین بودم. یاد گرفته بودم آدم‌ها رو با اعمالشون قضاوت کنم، نه با افسانه‌هایی که درباره‌شون ساخته‌ان. خیلی وقت‌ها با تصمیم‌های دامبلدور موافق نبودم. فکر می‌کردم زیادی به گریفیندورها فرصت می‌ده، زیادی راز نگه می‌داره و زیادی از ما انتظار داره که فقط بهش «اعتماد» کنیم.

پس وقتی خبر رسید که مرده...

انتظار داشتم هیچ حسی نداشته باشم.

اما وقتی همه زیر برج جمع شدیم، فهمیدم مرگ بعضی آدم‌ها ربطی به دوست داشتنشون نداره.

همه چوب‌دستی‌هاشون رو بالا بردند.
چند لحظه مکث کردم.
از خودم پرسیدم: «چرا؟»

برای مردی که هیچ‌وقت قهرمان من نبود؟

بعد به قلعه نگاه کردم.

راهروها، کلاس‌ها، سقف‌هایی که سال‌ها بالای سرمون بودن... انگار خود هاگوارتز نفسش رو حبس کرده بود.

شاید ما برای دامبلدور چوب‌دستی‌هامونو بالا نبرده بودیم، شاید برای آخرین تکه از دنیایی که فکر می‌کردیم هیچ‌وقت فرو نمی‌ریزه داشتیم این کارو میکردیم.
من هم چوب‌دستی‌ام را بالا بردم.
نه از روی عشق یا تحسین، فقط از روی احترام.

احترام به مردی که حتی اگه هیچ‌وقت نفهمیدمش، انقدر مهم بود که با رفتنش، سکوت تمام قلعه را از هم پاشید.

اون شب فهمیدم لازم نیست کسی رو دوست داشته باشی تا نبودنش برات سنگین باشه.

بعضی آدم‌ها وقتی میرن، تازه می‌فهمی چه‌قدر وجودشون، حتی در حاشیه‌ی زندگیت، دنیا رو سر پا نگه داشته بود.

---

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط Hellebore در 1405/5/5 23:03:04
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/6 16:25:15
Chaos follows me
I call it loyalty
تاپیک انجمن