تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
51 کاربر(ها) آنلاین هستند (44 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
50
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
جزئیات کاربر

یک دختر هافلپافی.
شبیه به خود نیمفدورا تانکس باشه و یک ذره هم نباشه.
چشم های قهوه ای تیره.
موهای بنفش کوتاه.
قد متوسط.
ردای هافلپاف تنم باشه.
یک جغد هم رو شونه ام نشسته باشه و توی یکی از دستام چوب دستی قرار داشته باشه.
وایب قشنگی هم بده.
شبیه به خود نیمفدورا تانکس باشه و یک ذره هم نباشه.
چشم های قهوه ای تیره.
موهای بنفش کوتاه.
قد متوسط.
ردای هافلپاف تنم باشه.
یک جغد هم رو شونه ام نشسته باشه و توی یکی از دستام چوب دستی قرار داشته باشه.
وایب قشنگی هم بده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمیبینی
جزئیات کاربر

ویژگی ها: بازیگوش، مهربان، شیطون، پر انرژی
در مواقعی بی صبر
داشتیم با مادرم از کوچه ی دیاگون خارج
میشدیم که ناگهان مادرم گفت: نیمفدورا! باید چند تا گالیون از بانک گرینگاتز برداریم.
با خستگی گفتم: مامان! زودتر خب میگفتی! من خیلی خستم.
مادرم با زیرکی که انگار فقط از خاندان بلک برمیآمد گفت: خب پس تو همینجا بمون.البته بخشی از گالیونی که میخواستم بردارم برای پول تو جیبیه یه نفری بود.تازه کی بود که اینقدر بانک گرینگاتز و دوست داشت از نزدیک ببینه؟
ناگهان موهایم آبی شد و گفتم: مامان.میام .قول میدم میام و دیگه غر نمیزنم.توروخدا منم با خودت ببر! تازه اگه اینجا بمونم به نظرت یکی دخترتو نمیدزده؟
مادرم گفت: تو بلدی از خودت دفاع کنی و تازه می میخواد توی پر انرژی و که نمیتونه یک جا بشینه و بدزده؟ یک کلمه بگه تا فردا براش جمله میسازی.
موهایم از عصبانیت ساختگی قرمز شد و گفتم: مامان!
مادرم خندید و گفت: شوخی کردم! بیا بریم.
با هیجان دوباره موهایم ترکیبی از صورتی جیغ و قرمز جیغ شد و گفتم: خیلی هیجان دارم که گابلین ها رو ببینم.به نظرت اژدهایی هم که از بانک محافظت میکنه و میبینیم؟وای خداا خیلی هیجان دارم.
ناگهان دختر بچه ای که به او میخورد چهار پنج ساله باشید به بدنم خورد.
قبل از اینکه بیفتد گرفتمش.
دختر بچه با خجالت سرخ شد و گفت: متأسفم خانم!
با مهربانی دستی بر سرش کشیدم و گفتم دفعه ی بعد مراقب باش! بعد هم با شیطنت چشمکی زدم و ادامه دادم: و حواست باشه که پاهات دفعه ی بعد ازت اطاعت کنن.
دختر بچه خنده ی شیرینی کرد و دوباره شروع به دویدن کرد و رفت به سوی مادرش.
من هم خندیدم و با مادرم به سمت بانک حرکت کردیم.
---
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
در مواقعی بی صبر
داشتیم با مادرم از کوچه ی دیاگون خارج
میشدیم که ناگهان مادرم گفت: نیمفدورا! باید چند تا گالیون از بانک گرینگاتز برداریم.
با خستگی گفتم: مامان! زودتر خب میگفتی! من خیلی خستم.
مادرم با زیرکی که انگار فقط از خاندان بلک برمیآمد گفت: خب پس تو همینجا بمون.البته بخشی از گالیونی که میخواستم بردارم برای پول تو جیبیه یه نفری بود.تازه کی بود که اینقدر بانک گرینگاتز و دوست داشت از نزدیک ببینه؟
ناگهان موهایم آبی شد و گفتم: مامان.میام .قول میدم میام و دیگه غر نمیزنم.توروخدا منم با خودت ببر! تازه اگه اینجا بمونم به نظرت یکی دخترتو نمیدزده؟
مادرم گفت: تو بلدی از خودت دفاع کنی و تازه می میخواد توی پر انرژی و که نمیتونه یک جا بشینه و بدزده؟ یک کلمه بگه تا فردا براش جمله میسازی.
موهایم از عصبانیت ساختگی قرمز شد و گفتم: مامان!
مادرم خندید و گفت: شوخی کردم! بیا بریم.
با هیجان دوباره موهایم ترکیبی از صورتی جیغ و قرمز جیغ شد و گفتم: خیلی هیجان دارم که گابلین ها رو ببینم.به نظرت اژدهایی هم که از بانک محافظت میکنه و میبینیم؟وای خداا خیلی هیجان دارم.
ناگهان دختر بچه ای که به او میخورد چهار پنج ساله باشید به بدنم خورد.
قبل از اینکه بیفتد گرفتمش.
دختر بچه با خجالت سرخ شد و گفت: متأسفم خانم!
با مهربانی دستی بر سرش کشیدم و گفتم دفعه ی بعد مراقب باش! بعد هم با شیطنت چشمکی زدم و ادامه دادم: و حواست باشه که پاهات دفعه ی بعد ازت اطاعت کنن.
دختر بچه خنده ی شیرینی کرد و دوباره شروع به دویدن کرد و رفت به سوی مادرش.
من هم خندیدم و با مادرم به سمت بانک حرکت کردیم.
---
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 20:05:03
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمیبینی
جزئیات کاربر

بعد از چند روز بالاخره نامه ی هاگوارتزم به دستم رسیده. خیلی خیلی خوشحالم و الان دارم وارد پاتیل درزدار میشم.
مادرم، آندرومدا بلک هم همراهم است. او از چایخانه رد میشود و به سمت حیاط پشتی میرود. چند ضربه به چند آجر میزند و ناگهان ما وارد کوچه ی دیاگون میشویم. همه جا پر از کسانی است که درست مثل خودم نامه اشان را دریافت کردند.
ابتدا به سمت مغازه ای میرویم که اسمش است: ردا فروشی مادام مالکین.
واردش میشویم. اندازه هایم را میگیرند و برایم یک ردا میدوزند.
بیرون میرویم و به طرف کتاب فروشی فلوریش اند بلاتز میرویم.
کتاب های سال اولم را میگیرم و بیرون میآییم.
آنجا جن خانگی کوچکی را میبینم. مادرم که متوجه تعجب من شده بود گفت: او جن خانگی عمارت مالفوی ها هستش. اگه میخوای میتونی بری باهاش حرف بزنی ولی باید قبل از اینکه آبرکساس مالفوی و لوسیوس مالفوی بیای این کارو بکنی. مطمئناً خوشحال نمیشن جن خونگیشون با تو حرف بزنه.
سریع سری تکان دادم و به طرف جن خانگی رفتم.
با همان رکی و پر انرژی بودن همیشگیم گفتم: سلام! من دورا هستم. دورا تانکس. از آشنایی باهات خوشبختم.
جن خانگی که ترسیده بود و همزمان تعجب هم کرده بود چونکه هیچ کس به یک جن خانگی اینطوری توجه نمیکنه گفت: دابی کار اشتباهی کرده.؟ دابی بد !دابی بد! دابی حق زندگی نداره.
و شروع کرد به زدن خودش.
سریع دست های کوچکش را گرفتم و گفتم: آروم باش دابی! تو کار اشتباهی نکردی. خودم خیلی دلم میخواست باهات حرف بزنم. آخه جن های خونگی خودمون یا خیلی خشک و سردن یا طوری نگات میکنن که انگار پدر و مادرشان و کشتی!
و حالت مردن در آوردم. نقشه ام گرفت و دابی خندید و گفت: دورا بانو خیلی بامزه هستن. دابی خوشحال هست که با شما حرف میزنه. ولی دورا بانو باید بره وگرنه الان ارباب مالفوی بزرگ و جوان میان. وای نه! اگه توی نگاه دابی چیز بدی باشه چی؟ دابی باید خودشو تنبیه کنه قبل از اینکه ارباب مالفوی تنبیهش کنه!
و دوباره شروع به زدن خودش کرد.
گفتم: دابی درسته من باید برم ولی لازم نیست اینقدر خودتو بابت کاری که نکردی بزنی! میدونم که این توی سرشت جن های خانگی هستش ولی بهش قبلش فکر کن و برای خودت ارزش قائل شو!
دابی از حرف هایش تعجب کرد ولی بعدش لبخندی بزرگی زد و گفت: دورا بانو خیلی مهربونه. دابی خوشحال شد که با دورا بانو حرف زد. دابی امیدواره تا بازم دورا بانو رو ببینه. دابی از دورا بانو خداحافظی میکنه.
با دابی خداحافظی کردم و قبل از رفتن بغلش کردم.
به طرف مادرم برگشتم و مادرم گفت: خب ، خوش گذشت حرف زدن با یه جن خانگی؟
گفتم : دابی خیلی بامزه بود. و بعد از سر هیجان و خوشحالی موهایم به رنگ قرمز زیبایی درآمد.
خریدمان تمام شد و به سمت خانه راه افتادیم و من همه اش در فکر این بودم که کی قرار است دوباره دابی را ملاقات کنم.
---
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
مادرم، آندرومدا بلک هم همراهم است. او از چایخانه رد میشود و به سمت حیاط پشتی میرود. چند ضربه به چند آجر میزند و ناگهان ما وارد کوچه ی دیاگون میشویم. همه جا پر از کسانی است که درست مثل خودم نامه اشان را دریافت کردند.
ابتدا به سمت مغازه ای میرویم که اسمش است: ردا فروشی مادام مالکین.
واردش میشویم. اندازه هایم را میگیرند و برایم یک ردا میدوزند.
بیرون میرویم و به طرف کتاب فروشی فلوریش اند بلاتز میرویم.
کتاب های سال اولم را میگیرم و بیرون میآییم.
آنجا جن خانگی کوچکی را میبینم. مادرم که متوجه تعجب من شده بود گفت: او جن خانگی عمارت مالفوی ها هستش. اگه میخوای میتونی بری باهاش حرف بزنی ولی باید قبل از اینکه آبرکساس مالفوی و لوسیوس مالفوی بیای این کارو بکنی. مطمئناً خوشحال نمیشن جن خونگیشون با تو حرف بزنه.
سریع سری تکان دادم و به طرف جن خانگی رفتم.
با همان رکی و پر انرژی بودن همیشگیم گفتم: سلام! من دورا هستم. دورا تانکس. از آشنایی باهات خوشبختم.
جن خانگی که ترسیده بود و همزمان تعجب هم کرده بود چونکه هیچ کس به یک جن خانگی اینطوری توجه نمیکنه گفت: دابی کار اشتباهی کرده.؟ دابی بد !دابی بد! دابی حق زندگی نداره.
و شروع کرد به زدن خودش.
سریع دست های کوچکش را گرفتم و گفتم: آروم باش دابی! تو کار اشتباهی نکردی. خودم خیلی دلم میخواست باهات حرف بزنم. آخه جن های خونگی خودمون یا خیلی خشک و سردن یا طوری نگات میکنن که انگار پدر و مادرشان و کشتی!
و حالت مردن در آوردم. نقشه ام گرفت و دابی خندید و گفت: دورا بانو خیلی بامزه هستن. دابی خوشحال هست که با شما حرف میزنه. ولی دورا بانو باید بره وگرنه الان ارباب مالفوی بزرگ و جوان میان. وای نه! اگه توی نگاه دابی چیز بدی باشه چی؟ دابی باید خودشو تنبیه کنه قبل از اینکه ارباب مالفوی تنبیهش کنه!
و دوباره شروع به زدن خودش کرد.
گفتم: دابی درسته من باید برم ولی لازم نیست اینقدر خودتو بابت کاری که نکردی بزنی! میدونم که این توی سرشت جن های خانگی هستش ولی بهش قبلش فکر کن و برای خودت ارزش قائل شو!
دابی از حرف هایش تعجب کرد ولی بعدش لبخندی بزرگی زد و گفت: دورا بانو خیلی مهربونه. دابی خوشحال شد که با دورا بانو حرف زد. دابی امیدواره تا بازم دورا بانو رو ببینه. دابی از دورا بانو خداحافظی میکنه.
با دابی خداحافظی کردم و قبل از رفتن بغلش کردم.
به طرف مادرم برگشتم و مادرم گفت: خب ، خوش گذشت حرف زدن با یه جن خانگی؟
گفتم : دابی خیلی بامزه بود. و بعد از سر هیجان و خوشحالی موهایم به رنگ قرمز زیبایی درآمد.
خریدمان تمام شد و به سمت خانه راه افتادیم و من همه اش در فکر این بودم که کی قرار است دوباره دابی را ملاقات کنم.
---
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 19:21:23
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمیبینی
جزئیات کاربر

نام:نیمفدورا. دورا
نام خانوادگی: تانکس.لوپین.
وضعیت خون: دورگه. مادری جادوگر و پدری ماگل.
گروه : هافلپاف.
ملیت: بریتانیایی.
توانایی های ویژه : متامورفاگوس بودن. او میتواند شکل صورت خود و رنگ موهای خود را تغییر دهد.
نیمفادورا تانکس فرزند آندرومدا بلک - تانکس و ادوارد تانکس بود.
او کار آموز آلستور مودی بود و زیر نظر این شخص یک ارور با استعداد شد. یک عضو برجسته در محفل ققنوس.
او از اینکه بهش بگن نیمفادورا زیاد خوشش نمیومد و به بقیه میگفت که دورا یا تانکس صداش کنن. او به محافظت از دپارتمان اسرار کمک کرد.
بوگارت دورا از دست دادن توانایی های خود بود.
او عاشق رنگ موهای مختلف بود و همیشه از اینکه موهاش و تغییر بده خوشش میومد.
دورا با ریموس لوپین که یک گرگینه بود ازدواج کرد.
ریموس لوپین در دوران تحصیل خود در هاگوارتز عضو گروه مارادورز یا غارتگران بود که در آن جیمز پاتر ، سیریوس بلک و پیتر پتی گرو عضو بودن و ریموس دوست خوب آنها بود. دورا نیز با ریموس در دوران تحصیل در هاگوارتز دوست بود.
آنها ازدواج کردن و حاصل این ازدواج تئودور ادوارد لوپین ملقب به تد لوپین بود.
دورا و ریموس هری پاتر و پدر خوانده ی تد کردن.
سر انجام در جنگ بزرگ هاگوارتز دورا توسط خاله اش بلاتریکس لسترنج همراه با همسرش کشته شد.
فرزند این دو توسط مادربزرگش آندرومدا بزرگ شد.
تد هم ویژگی متامورفاگوس بودن دورا و به ارث برد و داخل گروه هافلپاف افتاد.
بستگان دور و نزدیک: آندرومدا بلک مادر.
بلاتریکس لسترنج و نارسیسا بلک خاله.
دلفینی ریدل دختر خاله و دراکو مالفوی پسر خاله.
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی هافلپاف هم دسترسی داری.
نام خانوادگی: تانکس.لوپین.
وضعیت خون: دورگه. مادری جادوگر و پدری ماگل.
گروه : هافلپاف.
ملیت: بریتانیایی.
توانایی های ویژه : متامورفاگوس بودن. او میتواند شکل صورت خود و رنگ موهای خود را تغییر دهد.
نیمفادورا تانکس فرزند آندرومدا بلک - تانکس و ادوارد تانکس بود.
او کار آموز آلستور مودی بود و زیر نظر این شخص یک ارور با استعداد شد. یک عضو برجسته در محفل ققنوس.
او از اینکه بهش بگن نیمفادورا زیاد خوشش نمیومد و به بقیه میگفت که دورا یا تانکس صداش کنن. او به محافظت از دپارتمان اسرار کمک کرد.
بوگارت دورا از دست دادن توانایی های خود بود.
او عاشق رنگ موهای مختلف بود و همیشه از اینکه موهاش و تغییر بده خوشش میومد.
دورا با ریموس لوپین که یک گرگینه بود ازدواج کرد.
ریموس لوپین در دوران تحصیل خود در هاگوارتز عضو گروه مارادورز یا غارتگران بود که در آن جیمز پاتر ، سیریوس بلک و پیتر پتی گرو عضو بودن و ریموس دوست خوب آنها بود. دورا نیز با ریموس در دوران تحصیل در هاگوارتز دوست بود.
آنها ازدواج کردن و حاصل این ازدواج تئودور ادوارد لوپین ملقب به تد لوپین بود.
دورا و ریموس هری پاتر و پدر خوانده ی تد کردن.
سر انجام در جنگ بزرگ هاگوارتز دورا توسط خاله اش بلاتریکس لسترنج همراه با همسرش کشته شد.
فرزند این دو توسط مادربزرگش آندرومدا بزرگ شد.
تد هم ویژگی متامورفاگوس بودن دورا و به ارث برد و داخل گروه هافلپاف افتاد.
بستگان دور و نزدیک: آندرومدا بلک مادر.
بلاتریکس لسترنج و نارسیسا بلک خاله.
دلفینی ریدل دختر خاله و دراکو مالفوی پسر خاله.
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی هافلپاف هم دسترسی داری.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/6/31 16:22:31
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمیبینی
جزئیات کاربر

سلام به مدیریت عزیز.
ببخشید آیا میتونم شخصیت نیمفدورا و بردارم اگه خالی هستش؟ چونکه زده شناسه بسته شده.
سلام @Penelope
بله این شخصیت آزاده و میتونی برش داری.
ببخشید آیا میتونم شخصیت نیمفدورا و بردارم اگه خالی هستش؟ چونکه زده شناسه بسته شده.
سلام @Penelope
بله این شخصیت آزاده و میتونی برش داری.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/6/31 15:48:38
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمیبینی
جزئیات کاربر

تصویر شماره ی ۲۰
به آرامی به طرف کالسکه ها میروم. تسترال هایی را میبینم که بی تاب هستند برای راه افتادن. من آنها را میبینم. عزیز ترین فرد زندگیم یعنی خواهر کوچک ترم را هفته ی پیش از دست داده بودم.
بچه تر که بودم داستان هایی درمورد تسترال ها شنیدم. آنها موجوداتی هستند که فقط کسانی که کسی را در زندگی از دست دادند میتوانند آنهارا ببینند.
آن موقع که این متن را خواندم با خودم خندیدم و گفتم معلومه که من هیچ وقت قرار نیست ببینمشان.
ولی افسوس که فقط تفکر بچگانه بود. هیچ وقت فکر نمیکردم که خواهرم و عزیز ترین فرد زندگیم و از دست بدم.
به سمت تسترال رفتم و با آن موجود چشم تو چشم شدم. با آن چشمانش که انگار تهی از هر گونه حیاتی بودند به من زل زد.
آرام دستم را بالا بردم و سرش را نوازش کردم. به او گفتم: به نظرت الان خواهرم توی جای بهتریه؟
بعدش به خودم خندیدم و گفتم معلومه که نمیتونه بگه.
ولی انگار که حرفم را شنیده باشد سرش را بیشتر به دستم متمایل کرد.
خشکم زد. یعنی معنی این حرفش بله بود؟
نفهمیدم چه شد که ناگهان اشک هایم مانند مروارید های بزرگی سرازیر شدند.
یک بار دیگر سرش را نوازش کردم و رفتم در کالسکه نشستم.
هرماینی آرام گفت حالت خوبه؟
گفتم خوبم ممنون .
و بعد یک هفته بالاخره لبخندم پدیدار شد و شروع به صحبت با بقیه کردم.
---
@Penelope
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
به آرامی به طرف کالسکه ها میروم. تسترال هایی را میبینم که بی تاب هستند برای راه افتادن. من آنها را میبینم. عزیز ترین فرد زندگیم یعنی خواهر کوچک ترم را هفته ی پیش از دست داده بودم.
بچه تر که بودم داستان هایی درمورد تسترال ها شنیدم. آنها موجوداتی هستند که فقط کسانی که کسی را در زندگی از دست دادند میتوانند آنهارا ببینند.
آن موقع که این متن را خواندم با خودم خندیدم و گفتم معلومه که من هیچ وقت قرار نیست ببینمشان.
ولی افسوس که فقط تفکر بچگانه بود. هیچ وقت فکر نمیکردم که خواهرم و عزیز ترین فرد زندگیم و از دست بدم.
به سمت تسترال رفتم و با آن موجود چشم تو چشم شدم. با آن چشمانش که انگار تهی از هر گونه حیاتی بودند به من زل زد.
آرام دستم را بالا بردم و سرش را نوازش کردم. به او گفتم: به نظرت الان خواهرم توی جای بهتریه؟
بعدش به خودم خندیدم و گفتم معلومه که نمیتونه بگه.
ولی انگار که حرفم را شنیده باشد سرش را بیشتر به دستم متمایل کرد.
خشکم زد. یعنی معنی این حرفش بله بود؟
نفهمیدم چه شد که ناگهان اشک هایم مانند مروارید های بزرگی سرازیر شدند.
یک بار دیگر سرش را نوازش کردم و رفتم در کالسکه نشستم.
هرماینی آرام گفت حالت خوبه؟
گفتم خوبم ممنون .
و بعد یک هفته بالاخره لبخندم پدیدار شد و شروع به صحبت با بقیه کردم.
---
@Penelope
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کرنلیوس فاج در 1405/6/31 15:20:22
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمیبینی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج