تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
85 کاربر(ها) آنلاین هستند (56 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
82
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/29
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 13:54
از: کنار ماگل زاده ها_ عمارت مالفوی (بعد ها)
پستها:
24

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/29
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 13:54
از: کنار ماگل زاده ها_ عمارت مالفوی (بعد ها)
پستها:
24

پنجشنبه، ۲۲ نوامبر ۲۰۲۶ _ ۲۳:۱۰ نیمه شب
خوابم نمیبرد. یک نفر بلد خروپف میکرد ، نفر هم توی خواب حرف میزد.
:" چوب دستی دونه ای دو سیکل ... هههه اونجا رو اون خرسه چه نازه ...اممم》
اصلا معمول نبود چه خوابی میدید.
بلد شدم و به سمت سالن رفتم.
تا حد امکان سعی کردم پله ها تققق تققق نکند.
روی مبل ، کنار شومینه نشستم و به کتابی نگاه کردم که روی میز باز بود .
انیماگوس ها
:" چقدر جالب... کی داره اینو میخونه.》
کتاب را بلند کردم و شروع کردم به خواندن
انیماگوس جادوگری است که میتواند خود را به یک حیوان تبدیل کند و به میل خود به حالت قبل بازگردد.......
:" اوووو چه جالب . واسه جاسوسی فن خوبیه .》
شروع کردم به خواندن بقیه کتاب . صفحه یه صفحه .
تا اینکه چشم هایم کم کم روی هم رفت .
پس منم کتاب جلد سبز را بستم ، روی میز عسلی کنار مبل گذاشتم و بعد روی مبل زرد رنگ با کوسن مشکی که نشان هافلپاف داشت دراز کشیدم و.....
در آسمان پرواز میکردم . خیلی سریع . بال هایم دیده نمیشد ، ولی رو به رویم نوک قرمز درازی میدیدم .
کمی بیشتر پرواز کردم و بعد جلوی یک گل استکانی در جا بال زدم نوک دراز و قرمزم را داخل گل آبی رنگ فرو بردم.
شهد خوشمزه ای بود.
بدن آبی، سبز من هم پر از انرژی میشد.
بعد همه جا تاریک شد و کم کم ، دوباره فضای سالن عمومی با جنب و جوش بچه ها رو به روی من...
خوابم نمیبرد. یک نفر بلد خروپف میکرد ، نفر هم توی خواب حرف میزد.
:" چوب دستی دونه ای دو سیکل ... هههه اونجا رو اون خرسه چه نازه ...اممم》
اصلا معمول نبود چه خوابی میدید.
بلد شدم و به سمت سالن رفتم.
تا حد امکان سعی کردم پله ها تققق تققق نکند.
روی مبل ، کنار شومینه نشستم و به کتابی نگاه کردم که روی میز باز بود .
انیماگوس ها
:" چقدر جالب... کی داره اینو میخونه.》
کتاب را بلند کردم و شروع کردم به خواندن
انیماگوس جادوگری است که میتواند خود را به یک حیوان تبدیل کند و به میل خود به حالت قبل بازگردد.......
:" اوووو چه جالب . واسه جاسوسی فن خوبیه .》
شروع کردم به خواندن بقیه کتاب . صفحه یه صفحه .
تا اینکه چشم هایم کم کم روی هم رفت .
پس منم کتاب جلد سبز را بستم ، روی میز عسلی کنار مبل گذاشتم و بعد روی مبل زرد رنگ با کوسن مشکی که نشان هافلپاف داشت دراز کشیدم و.....
در آسمان پرواز میکردم . خیلی سریع . بال هایم دیده نمیشد ، ولی رو به رویم نوک قرمز درازی میدیدم .
کمی بیشتر پرواز کردم و بعد جلوی یک گل استکانی در جا بال زدم نوک دراز و قرمزم را داخل گل آبی رنگ فرو بردم.
شهد خوشمزه ای بود.
بدن آبی، سبز من هم پر از انرژی میشد.
بعد همه جا تاریک شد و کم کم ، دوباره فضای سالن عمومی با جنب و جوش بچه ها رو به روی من...
افرادی که لایک کردند
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت
با جغد بدبخت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/29
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 13:54
از: کنار ماگل زاده ها_ عمارت مالفوی (بعد ها)
پستها:
24

کاری که ولدی نباید میکرد...
برای اولین بار حوصله لرد سیاه سر رفته بود.
خودش را روی صندلی بالا کشید ، دماغ سوراخ مانندش را خاراند و بعد
:" هاها.....نه نه احمقانه شد. یوهااا... تکراری... 》
دوباره روی صندلی ولو شد و نفس عمیقی... در واقع آهی کشید .
جلسه تازه تمام شده بود، نه خبری بود ، نه کسی سراغ او می امد . شعله آتش تر تورق کرد و بعد پوزخند عجیبی روی صورت مار و اسکلت مانند اش نشست .
:" اون پسره پاتر... ذهن عجیبی داره. تو انتخاب دختر هم سلیقه اش بد نی. مگه نه ناگینی؟》
لرد برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت .
مار گنده بکی کنار اتاق دور خودش حلقه زده بود.
کله اش را بالا آورد و نگاهی عصبی به ولدی انداخت .
( البته اگه بشه نگاه عصبی کنه.... اونم به کی؟ به عمو ولدی)
:" مهم نیست... فقط گوش بده ناگینی . اتصال ما یه فکر توی مغزم انداخت . بیا به ذهن مرگخوار هام وصل بشیم..یعنی وصل بشم. بزار ببینم چی تو سر یاران من میگذره . هاهاها. البته فقط افکار. لازم نمیدونم هر چی اون ببینه منم ببینم . اسلیترین رو چه دیدی شاید یکی تو حموم بود.》
لرد خنده ای شبیه پق زد. شبیه همان هایی که وقتی چیز خجالت آورد...ازت در میرود ... باشد شبیه پق کردن در بطری .
:" له جی لی منس.》
لرد زمزمه کرد و چوبش را تا روی سقف تخت مانند کله اش که پیشانی است بالا آورد.
بعد ورد بالا را گفت .
بازم هم.... خب این بار با حالت باشکوهی خندید در کنار نگاه غرور وار .
:" بزار ببینیم تو ذهن بلا ی وفادارم چی میگذره ...》
اتاق از نظر چشم های آب آلبالویی لرد ناپدید شد و بعد
اوووو ارباب... ارباب ... به طور حتم براش هر کاری میکنم.... اصلا تو جنگ آخر خودم رو ميندازم جلوی یه کداورا بمیریم ارباب برام زار بزنه... صبر کن... اصلا زار میزنه برام؟ اره که میزنه. مهم ام براش مثلا
نبودم که منو زودتر از ازکابان آزاد نمیکرد .
آخ قربون اون کله ، کلش برمممم . عینهو ناگینی میمونه ..
چی میشه ارباب بهم بگم بلای خوشگلم؟ قند...
صبر کن مار ها به جفت شون چی میگن؟
فیس فیسک ام؟ فلس من؟ زهر مار من؟
حالا اسم بچه مون رو چی بزاریم؟
ولدی چند بار پلک زد ... به در گند اتاق خیره شد و لب های نداشته اش عینهو خط کشی خیابان شد
:" بچه... کدوم بچه؟ من که... من که کاری نکردم... چی میگه این ... اه . بزار ببینم تو ذهن نارسیسا بانو چی میگذره .
اتاق از نظر ولدی دوباره ، پووووف غیب شد و بعدش....
الهی ... بچهم دراکو... آخه... کدوم پسری تو این سن تتو میزنه؟ بره خداروشکر کنه دختر نیست وگرنه از خونه پرتش میکردم بیرون. الانم میشه از ارث محرومش کرد نه؟ ولی وای تفلکی پسرم...ببین چه دردی میکشه .... بلا گفت تو یه مغازه ماگلی یه لباس شیک دیده... کاش برم بخرم... اره. اهای لوسی؟ کجایی تو؟ یه کم پول بده...
لرد سیاه دوباره پلک زد . به طرف ناگینی برگشت و بعد به در خیره شد. _ مجدد_
:" مادر ... جماعت...کم ... آوردم... انگار ننه خودم بود... یا خود اصلیاسلیترین. 》
لرد سیاه کله بی پرش را با نوج چوبش وز وز خاراند و مجدد لبخند ترسناکی زد که مار ها هم نمیزدند.
:" و حالا... نوبت میرسه به لوسیوس. فردی که مطمئنا افکار خوبی داره .》
این بار هم همان چیزی که بالا گفتم ...
و البته و اما افکار لوسیوس....
اگه نارسیسا بفهمه کروشیو م میکنه ... یا خود اسلیترین... بابا من فقط یه آدرس دادم. خونه منو از کجا گیر اورد؟ اصلا کی ما رو دیده . بابا زنه خوشگل هم نبود... همون مونده شایعه، لوسیوس مالفوی مشهور، زنی نه چندان زیبا را گرفت . یا خود مرلین یا خود مار.
جاسوس دارم . به جد آبادم قسم؛گفت آدرس سنت مانگو. منم دادم ... کی منو دیده؟ زن دوم میخوام چی کار؟ از دست همون به زور زنده موندم... یا خود دراکو ...
این بار وقتی اتاق لرد نمایان شد ، لرد پقی زد زیر خنده. و کله اش از پشتی صندلیاویز.... کله اش از پشت صندلی افتاد .
:" هاها... یادم بمونه فردا به یکی بگم روزنامه رو بخره
تیتراژ اول : لوسیوس مالفوی، زن دوم گرفت . 》
و این بار که لرد خواست وارد ذهن مرگخواری بشوند دوباره لبخند زد .
:" بزار ببینم پسر شون چی میگه 》
پاتح _ نه... پتح....نه پااااتلح.... ام پوتل.... اصلا ولش کن. همون پاتح. آه این نشاننرخوار...مرگ... خوار... چه زق زقی میکنه . یا جد اسلیترین.... جواب الستوریا رو چی بدم؟ بگم تتو زدم؟ ننه ام میخواد کروشیوم کنه بعد فکر کن .... زن آینده هم روش... چرا این قدر
ترسناکن زنا... به خدا لرد در برابرشون... بچه ماره...
اا به بچه مار چی میگن؟ توله... واییی فردا امتحان دارم... هیچی نخوندم... اا واستا با اسنیپ پارتی دارم . ولش کن .. کسی هم سن من اینجا نیست بیاد شطرنج؟ الو؟ کراب ؟ گوریل؟ خخخ گوریل .
لرد سیاه از افکار دراکو هم خارج شد .
:" مرگخوار هام دیوانه ان... توله مار؟ هوی ناگینی به بچه مار چی میگن؟ ناگینی؟ اهعه نکنه خواب زمستونی داری وسط تابستون . 》
بعد لرد سیاه دستی به ریش نداشته اش زد و این بار دو متر پرید به هوا .
:" چطور اسنیپ وفادارم رو فراموش کردم . افکار اون بیش از هد فوقالعاده است .》
بار دیگر اتاق وووووویشش ناپدید شد .
.................................
....
........
.........
..........
ای لیلی عزیز ......
...............
هفتاد امتیاز از گریفیندور کم میشه....
.................
بیست و شش روش انتقام از جیمز پاتح
.................
...............
.............
.......................
.........................
...........................
..................
معجون مرکب را با.......
..............
:" این چه وضع مردکه . مثل آدم فکر کن. مگه اسم کتابه . مگه فهرست . آه 》
:" ارباب؟ شما در ...ذهن من هستید؟》
:" بودم. عشق خوردم آمدم. آه. مرگخوار های دیوانه . خدافظ》
اتاق از ذهن ولدمورت ...ببخشید یعنی اتاق مجدد آن شب برای چندمین بار جلوی چشم هایش ظاهر شد و بعد ... ایول ....
:" ناگینی من میام تو ذهن تو. یعنی تو خواب تو. یک ... دو.... له جی لی منس
ماری سبز ، بزرگ ، شیک ، با کلاس، با ابهت به سمت ناگینی پرید، دورش حلقه زد و...
:" هووی بی ادب . حالم به هم خورد. خواب جفتگیری میبینی؟ چندش 》
:" چیه تام؟ چی شده؟ 》
:" یا جد... تو کجایی دامبل؟
:" تو کله ت.》
:" برو بیرون میخوام برم دستشویی آه》
و آن شب لرد سیاه برای اولین بار مخش تاب برداشت.
برای اولین بار حوصله لرد سیاه سر رفته بود.
خودش را روی صندلی بالا کشید ، دماغ سوراخ مانندش را خاراند و بعد
:" هاها.....نه نه احمقانه شد. یوهااا... تکراری... 》
دوباره روی صندلی ولو شد و نفس عمیقی... در واقع آهی کشید .
جلسه تازه تمام شده بود، نه خبری بود ، نه کسی سراغ او می امد . شعله آتش تر تورق کرد و بعد پوزخند عجیبی روی صورت مار و اسکلت مانند اش نشست .
:" اون پسره پاتر... ذهن عجیبی داره. تو انتخاب دختر هم سلیقه اش بد نی. مگه نه ناگینی؟》
لرد برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت .
مار گنده بکی کنار اتاق دور خودش حلقه زده بود.
کله اش را بالا آورد و نگاهی عصبی به ولدی انداخت .
( البته اگه بشه نگاه عصبی کنه.... اونم به کی؟ به عمو ولدی)
:" مهم نیست... فقط گوش بده ناگینی . اتصال ما یه فکر توی مغزم انداخت . بیا به ذهن مرگخوار هام وصل بشیم..یعنی وصل بشم. بزار ببینم چی تو سر یاران من میگذره . هاهاها. البته فقط افکار. لازم نمیدونم هر چی اون ببینه منم ببینم . اسلیترین رو چه دیدی شاید یکی تو حموم بود.》
لرد خنده ای شبیه پق زد. شبیه همان هایی که وقتی چیز خجالت آورد...ازت در میرود ... باشد شبیه پق کردن در بطری .
:" له جی لی منس.》
لرد زمزمه کرد و چوبش را تا روی سقف تخت مانند کله اش که پیشانی است بالا آورد.
بعد ورد بالا را گفت .
بازم هم.... خب این بار با حالت باشکوهی خندید در کنار نگاه غرور وار .
:" بزار ببینیم تو ذهن بلا ی وفادارم چی میگذره ...》
اتاق از نظر چشم های آب آلبالویی لرد ناپدید شد و بعد
اوووو ارباب... ارباب ... به طور حتم براش هر کاری میکنم.... اصلا تو جنگ آخر خودم رو ميندازم جلوی یه کداورا بمیریم ارباب برام زار بزنه... صبر کن... اصلا زار میزنه برام؟ اره که میزنه. مهم ام براش مثلا
نبودم که منو زودتر از ازکابان آزاد نمیکرد .
آخ قربون اون کله ، کلش برمممم . عینهو ناگینی میمونه ..
چی میشه ارباب بهم بگم بلای خوشگلم؟ قند...
صبر کن مار ها به جفت شون چی میگن؟
فیس فیسک ام؟ فلس من؟ زهر مار من؟
حالا اسم بچه مون رو چی بزاریم؟
ولدی چند بار پلک زد ... به در گند اتاق خیره شد و لب های نداشته اش عینهو خط کشی خیابان شد
:" بچه... کدوم بچه؟ من که... من که کاری نکردم... چی میگه این ... اه . بزار ببینم تو ذهن نارسیسا بانو چی میگذره .
اتاق از نظر ولدی دوباره ، پووووف غیب شد و بعدش....
الهی ... بچهم دراکو... آخه... کدوم پسری تو این سن تتو میزنه؟ بره خداروشکر کنه دختر نیست وگرنه از خونه پرتش میکردم بیرون. الانم میشه از ارث محرومش کرد نه؟ ولی وای تفلکی پسرم...ببین چه دردی میکشه .... بلا گفت تو یه مغازه ماگلی یه لباس شیک دیده... کاش برم بخرم... اره. اهای لوسی؟ کجایی تو؟ یه کم پول بده...
لرد سیاه دوباره پلک زد . به طرف ناگینی برگشت و بعد به در خیره شد. _ مجدد_
:" مادر ... جماعت...کم ... آوردم... انگار ننه خودم بود... یا خود اصلیاسلیترین. 》
لرد سیاه کله بی پرش را با نوج چوبش وز وز خاراند و مجدد لبخند ترسناکی زد که مار ها هم نمیزدند.
:" و حالا... نوبت میرسه به لوسیوس. فردی که مطمئنا افکار خوبی داره .》
این بار هم همان چیزی که بالا گفتم ...
و البته و اما افکار لوسیوس....
اگه نارسیسا بفهمه کروشیو م میکنه ... یا خود اسلیترین... بابا من فقط یه آدرس دادم. خونه منو از کجا گیر اورد؟ اصلا کی ما رو دیده . بابا زنه خوشگل هم نبود... همون مونده شایعه، لوسیوس مالفوی مشهور، زنی نه چندان زیبا را گرفت . یا خود مرلین یا خود مار.
جاسوس دارم . به جد آبادم قسم؛گفت آدرس سنت مانگو. منم دادم ... کی منو دیده؟ زن دوم میخوام چی کار؟ از دست همون به زور زنده موندم... یا خود دراکو ...
این بار وقتی اتاق لرد نمایان شد ، لرد پقی زد زیر خنده. و کله اش از پشتی صندلی
:" هاها... یادم بمونه فردا به یکی بگم روزنامه رو بخره
تیتراژ اول : لوسیوس مالفوی، زن دوم گرفت . 》
و این بار که لرد خواست وارد ذهن مرگخواری بشوند دوباره لبخند زد .
:" بزار ببینم پسر شون چی میگه 》
پاتح _ نه... پتح....نه پااااتلح.... ام پوتل.... اصلا ولش کن. همون پاتح. آه این نشان
ترسناکن زنا... به خدا لرد در برابرشون... بچه ماره...
اا به بچه مار چی میگن؟ توله... واییی فردا امتحان دارم... هیچی نخوندم... اا واستا با اسنیپ پارتی دارم . ولش کن .. کسی هم سن من اینجا نیست بیاد شطرنج؟ الو؟ کراب ؟ گوریل؟ خخخ گوریل .
لرد سیاه از افکار دراکو هم خارج شد .
:" مرگخوار هام دیوانه ان... توله مار؟ هوی ناگینی به بچه مار چی میگن؟ ناگینی؟ اهعه نکنه خواب زمستونی داری وسط تابستون . 》
بعد لرد سیاه دستی به ریش نداشته اش زد و این بار دو متر پرید به هوا .
:" چطور اسنیپ وفادارم رو فراموش کردم . افکار اون بیش از هد فوقالعاده است .》
بار دیگر اتاق وووووویشش ناپدید شد .
.................................
....
........
.........
..........
ای لیلی عزیز ......
...............
هفتاد امتیاز از گریفیندور کم میشه....
.................
بیست و شش روش انتقام از جیمز پاتح
.................
...............
.............
.......................
.........................
...........................
..................
معجون مرکب را با.......
..............
:" این چه وضع مردکه . مثل آدم فکر کن. مگه اسم کتابه . مگه فهرست . آه 》
:" ارباب؟ شما در ...ذهن من هستید؟》
:" بودم. عشق خوردم آمدم. آه. مرگخوار های دیوانه . خدافظ》
اتاق از ذهن ولدمورت ...ببخشید یعنی اتاق مجدد آن شب برای چندمین بار جلوی چشم هایش ظاهر شد و بعد ... ایول ....
:" ناگینی من میام تو ذهن تو. یعنی تو خواب تو. یک ... دو.... له جی لی منس
ماری سبز ، بزرگ ، شیک ، با کلاس، با ابهت به سمت ناگینی پرید، دورش حلقه زد و...
:" هووی بی ادب . حالم به هم خورد. خواب جفتگیری میبینی؟ چندش 》
:" چیه تام؟ چی شده؟ 》
:" یا جد... تو کجایی دامبل؟
:" تو کله ت.》
:" برو بیرون میخوام برم دستشویی آه》
و آن شب لرد سیاه برای اولین بار مخش تاب برداشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت
با جغد بدبخت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/29
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 13:54
از: کنار ماگل زاده ها_ عمارت مالفوی (بعد ها)
پستها:
24

این باگه این چیه؟ بعضی وقتا موقع نوشتن پست میبینم حسابم خود به خود خارج شده...بعد دوباره باید وارد شم .... مثلا همین الاننننن
وسسط فعالیتتت
@گابریل تیت
این مشکل احتمالاً توی موبایل و وقتی که یه مدتی صفحهای رو رفرش نمیکنی اتفاق میافته. متأسفانه اینو نمیشه کاریش کرد و به خاطر تنظیمات خود موبایله!
وسسط فعالیتتت

@گابریل تیت
این مشکل احتمالاً توی موبایل و وقتی که یه مدتی صفحهای رو رفرش نمیکنی اتفاق میافته. متأسفانه اینو نمیشه کاریش کرد و به خاطر تنظیمات خود موبایله!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کرنلیوس فاج در 1405/7/2 0:10:44
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت
با جغد بدبخت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/29
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 13:54
از: کنار ماگل زاده ها_ عمارت مالفوی (بعد ها)
پستها:
24

با گزارش ، گزارشگر گمنام مان که جاسوسی ماگل ها را میکند همراه میشویم
آغاز مدارس مشنگ ها .
این گزارشگر ، گزارش داد که دلیل شلوغی خیابان های مشنگ نشین، آغاز مدارس است.
چیزی که در تمام روزنامه ها و مکان ها هم تبریک گفته میشود و هم تسلیت .
حالا این گزارشگر با چندین کودک و نوجوان مشنگ مصاحبه کرده است .
قبل از آن نکته ای اعلام شود که این بچه های مشنگ ، خواهر یا برادر جادوگر دارند .
رز لیزا اعلام کرد است که مدارس جهنم اند
زر که در مقطع هشتم راهنمایی مشنگ ها درس میخواند اعلام میکند که معلم ادبیات شان بیش از حد سختگیر است .
:[font=Verdana]اون اصلا بهونه قبول نمیکنه. حتی اگه بمیری با روح باید بیای سر کلاسا . یه اووف بکنی دعوات میکنه . و داد میزنه .
برگردی یه قلم از کسی قرض بگیری صدات میکنه و بعد میگه
: خانم فلان. درست بنشین سر جات . کلاس حای این کارا نیست . دفع بعد از کلاس پرت میشی بیرون》
حتی وقتی توی عمرت یک بار به سؤالش اشتباه جواب بدی کلیی حرف بهت میزنه.
نیکا که بهترین دوستم بهم گفت یه بار بهش گفته
گفته ( احمق کله گلابی)
خلاصه که اگه خواهرم با گریه آمد امسال بدونید من به دست معلم مردم.
این گزارش ها شما را به یاد چه کسی در هاگوارتز می اندازد؟ بله خودتان میدانید . نیازی نیست
سورن برادر کوچیک یکی از سال هفتمی ها در ریونکلاو اعلام میکند که راه مدرسه شان خیلی دور است .
حداقل نیم ساعت با اتوبوس راهه. تازهه پیاده از اتوبوس تا مدرسه و از خونه تا اتوبوس یک ربع ساعت . من اصلا به کلاس ریاضی نمیرسم .
هنوز که هنوزه نمیدونم ۶×۷ میشه چند؟
و اما از خواهر خود گزارشگر بشنویم که در سال یازدهم هنر درس میخواند.
الا اعلام میکند که مدرسه اش به درد نخور ترین دانش آموزان را دارد .
اصلا درس نمیخونن. یک ریز ور ور ، ور ور . پسره اون کار رو کرد. فلانی دوسم داره.
آخ بدبخت شدم ولم کرد.
تو اون فیلمه ، فلانی، فلانی رو ترک کرد.
بچه ها فردا بریم سینما ...
خانوومم درس ندید ، ما حرف بزنیم .
همه شونم طراحی هاشون رو پاس میدن به من.
خنگ تر از اینا ندیدم...
مثل چی ام که شلوغه مدرسه . حتی اگه سرعت جت داشته باشی و تا زنگ تفریح خورد بپری تو حیاط هیییچ جایی نیست بشینی .
و این است وضعیت دردناک دانش آموزان مشنگ نشین .
آخ که خوش به حال هاگوارتز خودمون
آغاز مدارس مشنگ ها .
این گزارشگر ، گزارش داد که دلیل شلوغی خیابان های مشنگ نشین، آغاز مدارس است.
چیزی که در تمام روزنامه ها و مکان ها هم تبریک گفته میشود و هم تسلیت .
حالا این گزارشگر با چندین کودک و نوجوان مشنگ مصاحبه کرده است .
قبل از آن نکته ای اعلام شود که این بچه های مشنگ ، خواهر یا برادر جادوگر دارند .
رز لیزا اعلام کرد است که مدارس جهنم اند
زر که در مقطع هشتم راهنمایی مشنگ ها درس میخواند اعلام میکند که معلم ادبیات شان بیش از حد سختگیر است .
:[font=Verdana]اون اصلا بهونه قبول نمیکنه. حتی اگه بمیری با روح باید بیای سر کلاسا . یه اووف بکنی دعوات میکنه . و داد میزنه .
برگردی یه قلم از کسی قرض بگیری صدات میکنه و بعد میگه
: خانم فلان. درست بنشین سر جات . کلاس حای این کارا نیست . دفع بعد از کلاس پرت میشی بیرون》
حتی وقتی توی عمرت یک بار به سؤالش اشتباه جواب بدی کلیی حرف بهت میزنه.
نیکا که بهترین دوستم بهم گفت یه بار بهش گفته
گفته ( احمق کله گلابی)
خلاصه که اگه خواهرم با گریه آمد امسال بدونید من به دست معلم مردم.
این گزارش ها شما را به یاد چه کسی در هاگوارتز می اندازد؟ بله خودتان میدانید . نیازی نیست
سورن برادر کوچیک یکی از سال هفتمی ها در ریونکلاو اعلام میکند که راه مدرسه شان خیلی دور است .
حداقل نیم ساعت با اتوبوس راهه. تازهه پیاده از اتوبوس تا مدرسه و از خونه تا اتوبوس یک ربع ساعت . من اصلا به کلاس ریاضی نمیرسم .
هنوز که هنوزه نمیدونم ۶×۷ میشه چند؟
و اما از خواهر خود گزارشگر بشنویم که در سال یازدهم هنر درس میخواند.
الا اعلام میکند که مدرسه اش به درد نخور ترین دانش آموزان را دارد .
اصلا درس نمیخونن. یک ریز ور ور ، ور ور . پسره اون کار رو کرد. فلانی دوسم داره.
آخ بدبخت شدم ولم کرد.
تو اون فیلمه ، فلانی، فلانی رو ترک کرد.
بچه ها فردا بریم سینما ...
خانوومم درس ندید ، ما حرف بزنیم .
همه شونم طراحی هاشون رو پاس میدن به من.
خنگ تر از اینا ندیدم...
مثل چی ام که شلوغه مدرسه . حتی اگه سرعت جت داشته باشی و تا زنگ تفریح خورد بپری تو حیاط هیییچ جایی نیست بشینی .
و این است وضعیت دردناک دانش آموزان مشنگ نشین .
آخ که خوش به حال هاگوارتز خودمون
افرادی که لایک کردند
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت
با جغد بدبخت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/29
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 13:54
از: کنار ماگل زاده ها_ عمارت مالفوی (بعد ها)
پستها:
24

کتاب : آماری و برادران شب جلد چهارم
وقتی پریدم توی کتاب فروشی بلاتز همون اول اول چشمم افتاد به کتاب مورد علاقه ام...
ام... بزارید یه طور دیگه شروع کنم .
آسمان آبی ای بود و هوا کمی خنک.
از وسط های کوچه تقریبا خلوت دیاگون رد شدم و خود را کنار کتاب فروشی جذاب بلاتز دیدم .
از شیشه مغازه کتاب بنفشی چشمک میزد
:" ااا وا. این اینجا چی کار میکنه . مگه کتابا ماگل محبوب هم میخونن اینا.》
با خوشحالی داخل کتابفروشی شدم و تم بنفش ، گوی سیبل نما ، موهای مصنوعی فرفری ، جرقه های آبی و کت های سرمه ای که فرم های سازمان بودید ، تم کتابفروشی بلاتز شده بودند
آن طرف تر ماکتی هم قد من از شخصیت اصلی کتاب زده بودند.
:" اااا آماری. فکر نمیکردم محبوب جادوگر ها هم باشه 》
:" آماری خودش جادوگره دختر .》
به پشت سرم نگاهی انداختم و پسر مو بوری را دیدم که با چشم های آبی به من زن زده بود. قدش طوری بود که من تا شانه هایش بودم.
:" دیلن ون هسلینگ هستم.》
:" اااا نههه مگه وجود داری تو... از سازمان امور فراطبیعی آمدی هاگوارتز؟》
:" خخ نه فقط اسمم شبیه شه و قیافه ام. البته جادوگرم هستم. شانسی. کارآموزی میکنم اینجا 》
:" خب.. خب.. خوشبختم...این جلد چهارم چقدره؟ سه تای اول رو از مغازه ماگلی با هم خریدم ۲۳ ..تا پول مشنگ. 》
پسر دیلن نام لبخند زد
:" مفت. ۳ گالیون .》
دستم را داخل جیبم فرو بردم و سه گالیون را بیرون کشیدم. گالیون ها در دست های پسر جا گرفت و کتاب هم در دست های من ..
وقتی پریدم توی کتاب فروشی بلاتز همون اول اول چشمم افتاد به کتاب مورد علاقه ام...
ام... بزارید یه طور دیگه شروع کنم .
آسمان آبی ای بود و هوا کمی خنک.
از وسط های کوچه تقریبا خلوت دیاگون رد شدم و خود را کنار کتاب فروشی جذاب بلاتز دیدم .
از شیشه مغازه کتاب بنفشی چشمک میزد
:" ااا وا. این اینجا چی کار میکنه . مگه کتابا ماگل محبوب هم میخونن اینا.》
با خوشحالی داخل کتابفروشی شدم و تم بنفش ، گوی سیبل نما ، موهای مصنوعی فرفری ، جرقه های آبی و کت های سرمه ای که فرم های سازمان بودید ، تم کتابفروشی بلاتز شده بودند
آن طرف تر ماکتی هم قد من از شخصیت اصلی کتاب زده بودند.
:" اااا آماری. فکر نمیکردم محبوب جادوگر ها هم باشه 》
:" آماری خودش جادوگره دختر .》
به پشت سرم نگاهی انداختم و پسر مو بوری را دیدم که با چشم های آبی به من زن زده بود. قدش طوری بود که من تا شانه هایش بودم.
:" دیلن ون هسلینگ هستم.》
:" اااا نههه مگه وجود داری تو... از سازمان امور فراطبیعی آمدی هاگوارتز؟》
:" خخ نه فقط اسمم شبیه شه و قیافه ام. البته جادوگرم هستم. شانسی. کارآموزی میکنم اینجا 》
:" خب.. خب.. خوشبختم...این جلد چهارم چقدره؟ سه تای اول رو از مغازه ماگلی با هم خریدم ۲۳ ..تا پول مشنگ. 》
پسر دیلن نام لبخند زد
:" مفت. ۳ گالیون .》
دستم را داخل جیبم فرو بردم و سه گالیون را بیرون کشیدم. گالیون ها در دست های پسر جا گرفت و کتاب هم در دست های من ..
افرادی که لایک کردند
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت
با جغد بدبخت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/29
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 13:54
از: کنار ماگل زاده ها_ عمارت مالفوی (بعد ها)
پستها:
24

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/29
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 13:54
از: کنار ماگل زاده ها_ عمارت مالفوی (بعد ها)
پستها:
24

ویژگی ها: درونگرایی _ کتاب دوست بودن
کوچهدیگران...ببخشید دیاگون
پس اینجا بود. کوچه ای پر جادوگرهایی که با ردا_ های رنگارنگ این طرف و آن طرف میرفتند و از این مغازه به آن مغازه میپریدند.
به پشت سرم و پروفسور اسنیپ نگاهی انداختم .
و بعد درست همان لحظه برگرداند سرم به سمتش
کیسه ای اندازه کف دست هایم به سمتم گرفت .
:" بیا بگیرش . ۱۲ گالیون ، ۵ سیکل و ۳ نات . درست خرج شون بکن بچه.》
و بعدش ، وقتی کیسه را از دست اسنیپ گرفتم ، دیوار ، دوباره دیوار شد.
:" عامم.. باشه...》
کوچه دیاگون ، جنب و جوش زیادی داشت. دختر ها و پسرهای همسن و سال من، بزرگ ترهای مشتاق و حتی بچه هایی که احتمالا همراه خواهر یا برادر بزرگتر بودند .
همه حرف میزدند، همه سر و صدا میکردند و گاهی هم آشنا ها همدیگر را بغل میگرفتند و میخندیدند.
دست هایم را دور خودم حلقه کردم و آرام، آرام جلو رفتم .
سرم پایین بود و گاهی به این طرف و آن طرف نگاه میکردم و حتی لبم را کمی گاز میگرفتم...
وقتی کسی ، دوستش را میدید و بغلش میکرد ، بغض عجیبی سمت من پرواز میکرد .
یک گوشه از دیوار یک مغاز ایستادم و بعد از جا پریدم .
:" این کتابفروشیه؟》
خیلی سریع در مغازه را باز کردم و با صورتی که دندان هایش تا ته دیده میشد و چشم های برق برقی وارد شدم
پر از کتاب ...
:" میدونم ، میدونم... بهم گفت درست خرج کنم... اره اون نمیدونه من خارج از این دنیا چه پس انداز کننده عالی ایم. کتاب های هاگوارتز رو میخرم... یه رمان چیزی هم روش... بزار ببینم چی داریم...》
فهرست کتاب های درسی را به سمت فروشنده بردم و او هم با لبخندی من را به سمت راست کتابفروشی و گوشه چپ برد .
هیچ وقت یک راست پیش فروشنده کتاب نمیرفتم.
همیشه حداقل یک ربع ساعت معطل پیدا کردن کتاب میشدم که باعث میشد دوپامین خاصی وجودم را فرا بگیرد و چند لحظه جهان واقعی فراموش میشد.
بعد از اینکه کتاب های سال اول را گرفتم ، چشمم به قفسه ای هم قد خودم و با عرض یک بچه پنج ساله افتاد ، آبی تیره بود و پلاکارد طلایی رویش که رویش نوشته بود
" کتاب های نجوم جادویی _نوشته پروکسیما تسلان.
کمی کثیف شده بود.
به سمت قفسه رفتم و کتابی با جلدی پر از ستاره های کوچک و بزرگ برداشتم .
گوشه ای از جلد ستاره ای نوشته شده بود
۲ سیکل و ۱ نات
اما یک موضوع دیگر بود که باعث شد لبخندی دیگر بزنم .
:" پروکسیما... پروکسیما... پس اسم جغدم میشه پروکسیما. 》
بعد لبخند زنان به سمت فروشنده به راه افتادم...
-----
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
کوچه
پس اینجا بود. کوچه ای پر جادوگرهایی که با ردا_ های رنگارنگ این طرف و آن طرف میرفتند و از این مغازه به آن مغازه میپریدند.
به پشت سرم و پروفسور اسنیپ نگاهی انداختم .
و بعد درست همان لحظه برگرداند سرم به سمتش
کیسه ای اندازه کف دست هایم به سمتم گرفت .
:" بیا بگیرش . ۱۲ گالیون ، ۵ سیکل و ۳ نات . درست خرج شون بکن بچه.》
و بعدش ، وقتی کیسه را از دست اسنیپ گرفتم ، دیوار ، دوباره دیوار شد.
:" عامم.. باشه...》
کوچه دیاگون ، جنب و جوش زیادی داشت. دختر ها و پسرهای همسن و سال من، بزرگ ترهای مشتاق و حتی بچه هایی که احتمالا همراه خواهر یا برادر بزرگتر بودند .
همه حرف میزدند، همه سر و صدا میکردند و گاهی هم آشنا ها همدیگر را بغل میگرفتند و میخندیدند.
دست هایم را دور خودم حلقه کردم و آرام، آرام جلو رفتم .
سرم پایین بود و گاهی به این طرف و آن طرف نگاه میکردم و حتی لبم را کمی گاز میگرفتم...
وقتی کسی ، دوستش را میدید و بغلش میکرد ، بغض عجیبی سمت من پرواز میکرد .
یک گوشه از دیوار یک مغاز ایستادم و بعد از جا پریدم .
:" این کتابفروشیه؟》
خیلی سریع در مغازه را باز کردم و با صورتی که دندان هایش تا ته دیده میشد و چشم های برق برقی وارد شدم
پر از کتاب ...
:" میدونم ، میدونم... بهم گفت درست خرج کنم... اره اون نمیدونه من خارج از این دنیا چه پس انداز کننده عالی ایم. کتاب های هاگوارتز رو میخرم... یه رمان چیزی هم روش... بزار ببینم چی داریم...》
فهرست کتاب های درسی را به سمت فروشنده بردم و او هم با لبخندی من را به سمت راست کتابفروشی و گوشه چپ برد .
هیچ وقت یک راست پیش فروشنده کتاب نمیرفتم.
همیشه حداقل یک ربع ساعت معطل پیدا کردن کتاب میشدم که باعث میشد دوپامین خاصی وجودم را فرا بگیرد و چند لحظه جهان واقعی فراموش میشد.
بعد از اینکه کتاب های سال اول را گرفتم ، چشمم به قفسه ای هم قد خودم و با عرض یک بچه پنج ساله افتاد ، آبی تیره بود و پلاکارد طلایی رویش که رویش نوشته بود
" کتاب های نجوم جادویی _نوشته پروکسیما تسلان.
کمی کثیف شده بود.
به سمت قفسه رفتم و کتابی با جلدی پر از ستاره های کوچک و بزرگ برداشتم .
گوشه ای از جلد ستاره ای نوشته شده بود
۲ سیکل و ۱ نات
اما یک موضوع دیگر بود که باعث شد لبخندی دیگر بزنم .
:" پروکسیما... پروکسیما... پس اسم جغدم میشه پروکسیما. 》
بعد لبخند زنان به سمت فروشنده به راه افتادم...
-----
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/1 6:08:22
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت
با جغد بدبخت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/29
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 13:54
از: کنار ماگل زاده ها_ عمارت مالفوی (بعد ها)
پستها:
24

حداقل سه ماه زودتر کادوی تولد گرفته بودم.
یک جغد ، یک جغد . باورم نمیشد.
همیشه عاشق جغد ها بودم...
و حالا درست کنار میز تحریر قهوهای فندقی ام یک جغد انبار که هنوز بالغ نشده بود ، هوو هوو می کرد
:" خببب. بزار ببینم اسمت رو چی بزارم...》
یک کاغذ پوستی و قلم پر جدید ام را از کشوی پایین میز بیرون کشیدم.
روی صندلی خاکستری ام که حداقل سه درجه از چشم هایم پر رنگ تر بود پریدم .
اسم های مورد نظر برای جغد
لیلیان
هالی ؟
استلا
ونوس
شارون
آریل
چارلی ؟
ربکا
:" خب اینا خوبن ولی...》
هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای هوو هووی متفاوت و بالغی از سمت پنجره اتاق شنیده شد.
از روی صندلی پایین پریدم و قاب نقره ای_ سفید پنجره را که روی دیوار فیروزه بود را باز کردم .
:" وای اینجا رو... یه شاه بوف . تو اینجا چی میخوای؟》
و درست همان لحظه بود که نامه جغد روی زمین افتاد .
یک هفته بعد ....
از آنجایی که تقریبا ۱۴ ساله بودم ، با قطار از دورام به لندن رفتم. یک آشنا وجود داشت که میتوانستم پیش آن بمانم .
وقتی در کوچه و پس کوچه های تقریبا پاییزی قدم میزدم ، افراد زیادی با لباس های بلند عجیبی از بنفش گرفته تا آبی از کنار من رد میشدند.
قرارم پاتیل درزدار بود.
:" اوو راحت پیدا شد ....》
یک کافه _ مهمان خانه نسبتا کوچک بود که خیلی قدیمی به نظر میرسد.
در را باز کردم و وارد شدم .
همه میز های داخل پر بود غیر از میز کنار پنجره ، آخر سالن ، سمت چپ. که گلدان خشکی کنارش بود.
:" باش... چاره ای ندارم. متنفرم از اینکه کنار کسی بشینم ....》
چهره مرد خیلی سفید بود، بر خلاف من که پوستم قهوهای ملایمی داشت .
موهایش تا پایین گوش هایش و تقریبا نزدیک گردنش میرسد و سیاه بود لخت لخت بود.
باز هم بر خلاف مو های موج دار قهوهای من که قسمت های بوری داشت .
وقتی نشستم یک دقیقه هم از من چشم بر نمیداشت.
:" تو جادوگری. 》
سرم را بلند کردم و پلک زدم.
بعد چند ثانیه پرسیدم
:" ها؟》
:" گوش هات رو وا کن دختر سال اولی. تو جادوگری درسته؟ از خاندان ماگلی؟ بله برای همین راهنمایی نداری. سوروس اسنیپ هستم. استاد معجون سازی هاگوارتز. مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز. شما؟》
:" امم.. گابریل...تیت.. ایوا ...》
چشم هایم را از مرد که میگفت اسمش سوروس است گرفتم و به میز نگاهی کردم..
:" عجب.. سال اولی ساکتی هستی. 》
:" ام.. اره.》
از زیر چشم دیدم که اسنیپ بلد شد و دست هایش را مدل جنتل من ها پشتش برد .
:" دنبال من بیا... البته اگه چیزی نمیخوری.》
بلند شدم و کنارش ایستادم .
:" اینجا چی دارن؟شکلات داغ شون چند سنته؟》
:" هه . سنت؟ از ماگل زاده ای مثل تو انتظاری غیر از این نمیره. اینجا گالیون داریم . گالیون . سیکل و نات . خلاصه تر ، ماگلانه تر : طلا ، نقره و برنز..
فهمیدی بچه؟》
:" ببخشید ولی من بچه نیستم . دبیرستانی ام . به قیافه توجه میکنی؟》
:" دبیرستان؟ یعنی تو الان باید سال سه یا چهار هاگوارتز باشی...دنبالم بیا . نوشیدنی کره ای مهمون من.》
وقتی به طرف مسئول کافه راه افتادیم ، اسنیپ سکه ای به مرد آنجا داد و بعد بطری ای که خیلی شبیه نوشابه بود به دست من داد.
:" بگیرش و دنبالم بیا. 》
بعد همان طور که شنل اش یا شاید اسم بهتر ردا بود ، پشت سرش تاب میخورد به سمت آخر کافه دری بود که به حیاط خلوت خطم میشد
و وقتی اسنیپ ضربه های عجیبی به دیوار بالای زد
با تعجب نگاه کردم.
تا اینکه اجر ها کنار رفت و گذر گاه باز شد...
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
یک جغد ، یک جغد . باورم نمیشد.
همیشه عاشق جغد ها بودم...
و حالا درست کنار میز تحریر قهوهای فندقی ام یک جغد انبار که هنوز بالغ نشده بود ، هوو هوو می کرد
:" خببب. بزار ببینم اسمت رو چی بزارم...》
یک کاغذ پوستی و قلم پر جدید ام را از کشوی پایین میز بیرون کشیدم.
روی صندلی خاکستری ام که حداقل سه درجه از چشم هایم پر رنگ تر بود پریدم .
اسم های مورد نظر برای جغد
لیلیان
هالی ؟
استلا
ونوس
شارون
آریل
چارلی ؟
ربکا
:" خب اینا خوبن ولی...》
هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای هوو هووی متفاوت و بالغی از سمت پنجره اتاق شنیده شد.
از روی صندلی پایین پریدم و قاب نقره ای_ سفید پنجره را که روی دیوار فیروزه بود را باز کردم .
:" وای اینجا رو... یه شاه بوف . تو اینجا چی میخوای؟》
و درست همان لحظه بود که نامه جغد روی زمین افتاد .
یک هفته بعد ....
از آنجایی که تقریبا ۱۴ ساله بودم ، با قطار از دورام به لندن رفتم. یک آشنا وجود داشت که میتوانستم پیش آن بمانم .
وقتی در کوچه و پس کوچه های تقریبا پاییزی قدم میزدم ، افراد زیادی با لباس های بلند عجیبی از بنفش گرفته تا آبی از کنار من رد میشدند.
قرارم پاتیل درزدار بود.
:" اوو راحت پیدا شد ....》
یک کافه _ مهمان خانه نسبتا کوچک بود که خیلی قدیمی به نظر میرسد.
در را باز کردم و وارد شدم .
همه میز های داخل پر بود غیر از میز کنار پنجره ، آخر سالن ، سمت چپ. که گلدان خشکی کنارش بود.
:" باش... چاره ای ندارم. متنفرم از اینکه کنار کسی بشینم ....》
چهره مرد خیلی سفید بود، بر خلاف من که پوستم قهوهای ملایمی داشت .
موهایش تا پایین گوش هایش و تقریبا نزدیک گردنش میرسد و سیاه بود لخت لخت بود.
باز هم بر خلاف مو های موج دار قهوهای من که قسمت های بوری داشت .
وقتی نشستم یک دقیقه هم از من چشم بر نمیداشت.
:" تو جادوگری. 》
سرم را بلند کردم و پلک زدم.
بعد چند ثانیه پرسیدم
:" ها؟》
:" گوش هات رو وا کن دختر سال اولی. تو جادوگری درسته؟ از خاندان ماگلی؟ بله برای همین راهنمایی نداری. سوروس اسنیپ هستم. استاد معجون سازی هاگوارتز. مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز. شما؟》
:" امم.. گابریل...تیت.. ایوا ...》
چشم هایم را از مرد که میگفت اسمش سوروس است گرفتم و به میز نگاهی کردم..
:" عجب.. سال اولی ساکتی هستی. 》
:" ام.. اره.》
از زیر چشم دیدم که اسنیپ بلد شد و دست هایش را مدل جنتل من ها پشتش برد .
:" دنبال من بیا... البته اگه چیزی نمیخوری.》
بلند شدم و کنارش ایستادم .
:" اینجا چی دارن؟شکلات داغ شون چند سنته؟》
:" هه . سنت؟ از ماگل زاده ای مثل تو انتظاری غیر از این نمیره. اینجا گالیون داریم . گالیون . سیکل و نات . خلاصه تر ، ماگلانه تر : طلا ، نقره و برنز..
فهمیدی بچه؟》
:" ببخشید ولی من بچه نیستم . دبیرستانی ام . به قیافه توجه میکنی؟》
:" دبیرستان؟ یعنی تو الان باید سال سه یا چهار هاگوارتز باشی...دنبالم بیا . نوشیدنی کره ای مهمون من.》
وقتی به طرف مسئول کافه راه افتادیم ، اسنیپ سکه ای به مرد آنجا داد و بعد بطری ای که خیلی شبیه نوشابه بود به دست من داد.
:" بگیرش و دنبالم بیا. 》
بعد همان طور که شنل اش یا شاید اسم بهتر ردا بود ، پشت سرش تاب میخورد به سمت آخر کافه دری بود که به حیاط خلوت خطم میشد
و وقتی اسنیپ ضربه های عجیبی به دیوار بالای زد
با تعجب نگاه کردم.
تا اینکه اجر ها کنار رفت و گذر گاه باز شد...
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/6/31 21:36:28
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت
با جغد بدبخت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/29
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 13:54
از: کنار ماگل زاده ها_ عمارت مالفوی (بعد ها)
پستها:
24

نقل قول:
یا خود مرلین... گل خر زهره راه رفتت :shout:
دملزا رابینز نوشت:چیکار؟! به جزایر بالاک مهاجرت میکردن...
گل خر زهره وقتی عدالت به دست آدمِ درستش میفته.
توی چت باکس با ساعت دیواری رو میز هاول که عقربه ثانیه اش شکسته، به جزایر بالاک مهاجرت میکردن.
افرادی که لایک کردند
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت
با جغد بدبخت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
توی چت باکس با ساعت دیواری رو میز هاول که عقربه ثانیه اش شکسته، به جزایر بالاک مهاجرت میکردن.