کلاه مرگ
مرگ دفعات بسیاری فریب خورده بود. او در کشتن و غارت کردنِ ارواح مهارت بسیاری داشت اما او قادرِ مطلق نبود! گاهی وقت ها، افرادی پیدا میشدند که اراده و تصمیم او را زیر سوال میبردند و سرنوشتی کاملا متفاوت برای خود رقم میزدند. آن پسر، یکی از همان افراد بود.
هری پاتر!پسری که زنده ماند. این همان جملهای بود که سال ها از جادوگرانِ سراسر جهان شنیده بود. پسری که زنده ماند، پسری که تسلیم مرگ نشد، و پسری که سرنوشت را به ارادهی خود تغییر داد.
نه، آن پسر هیچ یک از این صفات را نداشت یا حداقل مرگ هیچ گاه با چنین دیدگاهی به او نگریسته بود. از نظر مرگ، آن پسر فقط خوش شانس بود. در آن روزِ مرگباری که لرد درِ خانهی پاتر ها را زده بود، مرگ در آنجا حضور داشت. او همه چیز را میدید و در سکوت، انتظارِ ارواحِ تازه ورودی را میکشید که در پایان آن نبرد متعلق به او میشدند. او اطمینان داشت که آن پسر کوچک نیز همانجا و بر اثر اصابتِ آن طلسم مرگبار، خواهد مرد. این همان حقیقتی بود که هم سرنوشت و هم مرگ، به آن باور داشتند. بنابراین مرگ خودش را برای دریافتِ آن سه روح، آماده کرده بود.
اما آن شب، حقایق زیر سوال رفت و وقایع به گونهای دیگر رقم خورد. و مرگ باری دیگر فریب خورده بود. سرنوشت هم فریب خورد! زیرا که آن پسر ارادهای را در درون خودش پنهان کرده بود که حتی موجوداتِ فراطبیعیِ دنیای زیرین نیز قادر به تشخیصش نبودند. اما صبر کن. آیا آن پسر، کلیدِ چنین فریب و چنین تفاوتی بود؟ آیا آن پسر بود که هم سرنوشت و هم مرگ را فریب داده بود و زنده مانده بود؟ آیا آن پسر، واقعا همان پسری بود که با قدرت خودش، تسلیم مرگ نشده بود؟
نه، این حقیقت نداشت. کلیدِ آین ماجرا، قدرتِ آن پسر نبود! دلیلِ این اتفاق عشق بی حد و مرزی بود که مادر آن پسر به او داشت. عشقی که خارج از درکِ آنها بود. میدانید؟ مرگ هیچگاه عاشق نمیشود و هیچ درکی از عشق نیز ندارد.
او میدانست که انسان ها میتوانند به سرعت نور عاشقِ موجودات و اشیای اطرافشان شوند اما هیچ گاه آن را درک نمیکرد. او میدانست که خطرناک ترین ابزارِ انسان، عشق است. اما باز هم هربار فراموشش میکرد. و حالا، آن عشق قدرتمند و بی نظیر باز هم کار خودش را کرده بود. او هم مرگ را و هم سرنوشت را دور زده بود و آن پسر نیز، پسری نبود که زنده ماند. حتی پسری نبود که قدرتِ ماورایی و بسیاری داشته باشد، بلکه تنها مادری داشت که با تمام وجود عاشقش بود. عشق آن مادر والاتر از هر قدرت و ثروت و شجاعتی بود! عشق آن مادر همه چیز بود.
از آن روز به بعد، مرگ هرروز در انتظارِ پسری بود که زنده مانده بود. زیرا که تا به حال عشقی قوی تر از آن عشق، ندیده بود.
و آن روز، درست همان روزی که جادوی آن پسر بر تمامِ جادوگران آشکار شد، سرنوشت به شکلی دیگر جریان گرفت. آن روز، روزِ بازگشت آن پسر به دنیای حقیقی خودش بود. و چه طوفانی که در راه بود! مرگ میدانست که باید آغوشش را برای مرده های بسیاری باز کند. مقتولینی که شاید روزی خودشان قاتلینِ دیگران بودند.