تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
80 کاربر(ها) آنلاین هستند (51 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
76
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/30
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: دوشنبه 20 مهر 1405 13:11
از: جایی هزار رنگ به نام ایران
پستها:
9

ویژگی ها: کتابخوان . کنجکاو. دست و پاچلفتی . شایدم گرسنگی😆
شگفت انگیز ترین جایی بود که در عمرم دیده بودم !
وقتی با هلنا خداحافظی کردم شروع به کند و کاو همه ی مغازه ها کردم .
در عطاری با بوی افتضاح کپک و عرق کنار اومدم و توجه ام رو به چشم های سوسک . شاخ های تک شاخ و جگر اژدها ها دادم .
از قبل پولی که مادرم بهم داده بود رو توی کیف کوچک دوشیم گذاشته بودم.
اول از همه به ردا فروشی مادام مالکین رفتم و روی جهار پایه ایستادم تا اندازه هام رو بگیرن و ردای سایز خودم رو بهم بدن
بلاخره جشمم خورد به کتاب فروشی فلوریش اند بلانز و از ذوق تقریبا پرواز کردم .
من که عاشق کتاب های فانتزی و رمانتیک بودم سریع به داخل مغازه دوییدم و به سمت کتاب ها رفتم . حتی کتاب های ماگلی رو هم داشتن . دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به انتخاب کردن .
همچنین نزدیک بود سر بخورم و با مغز به زمین بیفتم🎀
شیش هفت تا کتاب برداشتم و بعد کتاب های درسیم رو هم سفارش دادم .
...
همه خرید هام رو انجام دادم و توی یک چرخ دستی کوچیک حملشون میکردم
یک قفس کوچک هم روی وسایلم بود که جغد جارزن کوچولی قهوه ای که خریده بودم توش حا خوش کرده بود
فقط چوبدستیم مونده بود
پاهام رو به سمت مغازه الیوندر حرکت دادم
...
با ذوق عجیبی از مغازه بیرون زدم و چوبدستی جدیدم رو توی دستم گرفتم
۳۱.۸ سانتی متر . با مغز پر ققنوس و چوب سدر
هوا تقرییا تاریک شده بود
دوباره به پاتیل درزدار برگشتم و از اونجایی که همیشه ی خدا مثل یک عدد اسب گرسنه بودم یک غذای جمل و جور از تام گرفتم و ...
---
@چو چانگ
به نظرم اونقدر که تلاش کردی اتفاقات متفاوتی رو شرح بدی، رو ویژگیهایی که مورد نظرت بود تمرکز نکردی. خیلی وقتا این که یک ماجرا رو با جزئیات بیشتری شرح بدی خیلی بهتر از اینه که از روی یه عالمه اتفاق سریع عبور کنی. مثلا من دست و پا چلفتی بودن رو جایی از رولت ندیدم. با این حال چون کلیت مشخص بود، نمیخوام بیش از این سختگیری کنم و اینجا نگهت دارم. پس با ارفاق...
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
شگفت انگیز ترین جایی بود که در عمرم دیده بودم !
وقتی با هلنا خداحافظی کردم شروع به کند و کاو همه ی مغازه ها کردم .
در عطاری با بوی افتضاح کپک و عرق کنار اومدم و توجه ام رو به چشم های سوسک . شاخ های تک شاخ و جگر اژدها ها دادم .
از قبل پولی که مادرم بهم داده بود رو توی کیف کوچک دوشیم گذاشته بودم.
اول از همه به ردا فروشی مادام مالکین رفتم و روی جهار پایه ایستادم تا اندازه هام رو بگیرن و ردای سایز خودم رو بهم بدن
بلاخره جشمم خورد به کتاب فروشی فلوریش اند بلانز و از ذوق تقریبا پرواز کردم .
من که عاشق کتاب های فانتزی و رمانتیک بودم سریع به داخل مغازه دوییدم و به سمت کتاب ها رفتم . حتی کتاب های ماگلی رو هم داشتن . دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به انتخاب کردن .
همچنین نزدیک بود سر بخورم و با مغز به زمین بیفتم🎀
شیش هفت تا کتاب برداشتم و بعد کتاب های درسیم رو هم سفارش دادم .
...
همه خرید هام رو انجام دادم و توی یک چرخ دستی کوچیک حملشون میکردم
یک قفس کوچک هم روی وسایلم بود که جغد جارزن کوچولی قهوه ای که خریده بودم توش حا خوش کرده بود
فقط چوبدستیم مونده بود
پاهام رو به سمت مغازه الیوندر حرکت دادم
...
با ذوق عجیبی از مغازه بیرون زدم و چوبدستی جدیدم رو توی دستم گرفتم
۳۱.۸ سانتی متر . با مغز پر ققنوس و چوب سدر
هوا تقرییا تاریک شده بود
دوباره به پاتیل درزدار برگشتم و از اونجایی که همیشه ی خدا مثل یک عدد اسب گرسنه بودم یک غذای جمل و جور از تام گرفتم و ...
---
@چو چانگ
به نظرم اونقدر که تلاش کردی اتفاقات متفاوتی رو شرح بدی، رو ویژگیهایی که مورد نظرت بود تمرکز نکردی. خیلی وقتا این که یک ماجرا رو با جزئیات بیشتری شرح بدی خیلی بهتر از اینه که از روی یه عالمه اتفاق سریع عبور کنی. مثلا من دست و پا چلفتی بودن رو جایی از رولت ندیدم. با این حال چون کلیت مشخص بود، نمیخوام بیش از این سختگیری کنم و اینجا نگهت دارم. پس با ارفاق...
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/3 16:15:14
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/30
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: دوشنبه 20 مهر 1405 13:11
از: جایی هزار رنگ به نام ایران
پستها:
9

شگفت انگیز ترین جایی بود که در عمرم دیده بودم !
وقتی با هلنا خداحافظی کردم شروع به کند و کاو همه ی مغازه ها کردم .
در عطاری با بوی افتضاح کپک و عرق کنار اومدم و توجه ام رو به چشم های سوسک . شاخ های تک شاخ و جگر اژدها ها دادم .
از قبل پولی که مادرم بهم داده بود رو توی کیف کوچک دوشیم گذاشته بودم.
اول از همه به ردا فروشی مادام مالکین رفتم و روی جهار پایه ایستادم تا اندازه هام رو بگیرن و ردای سایز خودم رو بهم بدن
بلاخره جشمم خورد به کتاب فروشی فلوریش اند بلانز و از ذوق تقریبا پرواز کردم .
من که عاشق کتاب های فانتزی و رمانتیک بودم سریع به داخل مغازه دوییدم و به سمت کتاب ها رفتم . حتی کتاب های ماگلی رو هم داشتن . دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به انتخاب کردن . شیش هفت تا کتاب برداشتم و بعد کتاب های درسیم رو هم سفارش دادم .
...
همه خرید هام رو انجام دادم و توی یک چرخ دستی کوچیک حملشون میکردم
یک قفس کوچک هم روی وسایلم بود که جغد جارزن کوچولی قهوه ای که خریده بودم توش حا خوش کرده بود
فقط چوبدستیم مونده بود
پاهام رو به سمت مغازه الیوندر حرکت دادم
...
با ذوق عجیبی از مغازه بیرون زدم و چوبدستی جدیدم رو توی دستم گرفتم
۳۱.۸ سانتی متر . با مغز پر ققنوس و چوب سدر
هوا تقرییا تاریک شده بود
دوباره به پاتیل درزدار برگشتم و یک کیک کوچک خوردم و به سمت خونم راه افتادم ...
قرار بود یکی از ویژگیهای شخصیتی چو چانگ رو در قالب رول شرح بدی. پس لطفاً این توضیحات رو مرور کن و دوباره برگرد.
اگه هم سوالی داشتی همیشه میتونی جغد سریعی به من بفرستی. 
فعلاً تایید نشد!
@چو چانگ
وقتی با هلنا خداحافظی کردم شروع به کند و کاو همه ی مغازه ها کردم .
در عطاری با بوی افتضاح کپک و عرق کنار اومدم و توجه ام رو به چشم های سوسک . شاخ های تک شاخ و جگر اژدها ها دادم .
از قبل پولی که مادرم بهم داده بود رو توی کیف کوچک دوشیم گذاشته بودم.
اول از همه به ردا فروشی مادام مالکین رفتم و روی جهار پایه ایستادم تا اندازه هام رو بگیرن و ردای سایز خودم رو بهم بدن
بلاخره جشمم خورد به کتاب فروشی فلوریش اند بلانز و از ذوق تقریبا پرواز کردم .
من که عاشق کتاب های فانتزی و رمانتیک بودم سریع به داخل مغازه دوییدم و به سمت کتاب ها رفتم . حتی کتاب های ماگلی رو هم داشتن . دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به انتخاب کردن . شیش هفت تا کتاب برداشتم و بعد کتاب های درسیم رو هم سفارش دادم .
...
همه خرید هام رو انجام دادم و توی یک چرخ دستی کوچیک حملشون میکردم
یک قفس کوچک هم روی وسایلم بود که جغد جارزن کوچولی قهوه ای که خریده بودم توش حا خوش کرده بود
فقط چوبدستیم مونده بود
پاهام رو به سمت مغازه الیوندر حرکت دادم
...
با ذوق عجیبی از مغازه بیرون زدم و چوبدستی جدیدم رو توی دستم گرفتم
۳۱.۸ سانتی متر . با مغز پر ققنوس و چوب سدر
هوا تقرییا تاریک شده بود
دوباره به پاتیل درزدار برگشتم و یک کیک کوچک خوردم و به سمت خونم راه افتادم ...
قرار بود یکی از ویژگیهای شخصیتی چو چانگ رو در قالب رول شرح بدی. پس لطفاً این توضیحات رو مرور کن و دوباره برگرد.
اگه هم سوالی داشتی همیشه میتونی جغد سریعی به من بفرستی. 
فعلاً تایید نشد!
@چو چانگ
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/1 16:51:34
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/7/1 16:51:51
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/1 16:51:53
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/7/1 16:53:10
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1405/7/1 19:54:05
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/7/1 16:51:51
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/1 16:51:53
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/7/1 16:53:10
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1405/7/1 19:54:05
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/30
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: دوشنبه 20 مهر 1405 13:11
از: جایی هزار رنگ به نام ایران
پستها:
9

بلاخره کوچه ی باریکی رو پیدا کردم که به پاتیل درزدار میرسید
برعکس خیلی از بچه ها که با پدر و مادرشون به کوچه دیاگون میرفتن من تنها بودم . که از این بابت خوشحال هم بودم .
البته از این نظر که نمیتونستم چطور باید راه ورود رو پیدا کنم تنها بودنم زیاد خوشایند بنظر نمیرسید
وارد که شدم با بوی خوب کیک و نوشیدنی ازم پذیرایی شد .
ولی نمیدونستم به کجا باید برم و از یک طرف خیلی تشنه بودم
یک قهوه سرد سفارش دادم و پولش رو پرداخت کردم
ولی جای خالی برای نشستن نبود
دختری رو دیدم که بنظر ۱۷ یا ۱۸ ساله میرسید و لباس آبی بلندی پوشیده بود و داشت قهوه میخورد
رفتم سمتش و پرسیدم
+اینجا جای کسیه ؟
_ اوه . نه راحت باش . من هلنا هستم .بنظر میاد تازه واردی درسته ؟
+ من چو هستم . شما هم به کوچه دیاگون میرین ؟
_ آه بله باید برم یه سر به عطاری بزنم . برای معجون گیسو آرایی که باید اماده کنم یکم بال مگس توری کم دارم . تو میری خرید های هاگوارتزت رو انجام بدی نه ؟
تام ( فروشنده ) قهوه من رو اورد و روی میز گذاشت .
+بله باید وسایلم رو بخرم
_ خیلی خوبه امیدوارم سال خوبی رو تو هاگوارتز داشته باشی
در سکوت قهوه هامون رو خوردیم
+ببخشید هلنا . راستش من نمیدونم چطوری باید وارد کوچه دیاگون بشم ...
_ هیچ اشکالی نداره میتونیم باهم بریم . زود باش
هلنا من رو برد به حیاط پشتی خاک گرفته و کوچک پاتیل درزدار
کیف خیلی بزرگ رو که دودستی گرفته بود به دست من داد و چوبدستیش رو در اورد ....
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
برعکس خیلی از بچه ها که با پدر و مادرشون به کوچه دیاگون میرفتن من تنها بودم . که از این بابت خوشحال هم بودم .
البته از این نظر که نمیتونستم چطور باید راه ورود رو پیدا کنم تنها بودنم زیاد خوشایند بنظر نمیرسید
وارد که شدم با بوی خوب کیک و نوشیدنی ازم پذیرایی شد .
ولی نمیدونستم به کجا باید برم و از یک طرف خیلی تشنه بودم
یک قهوه سرد سفارش دادم و پولش رو پرداخت کردم
ولی جای خالی برای نشستن نبود
دختری رو دیدم که بنظر ۱۷ یا ۱۸ ساله میرسید و لباس آبی بلندی پوشیده بود و داشت قهوه میخورد
رفتم سمتش و پرسیدم
+اینجا جای کسیه ؟
_ اوه . نه راحت باش . من هلنا هستم .بنظر میاد تازه واردی درسته ؟
+ من چو هستم . شما هم به کوچه دیاگون میرین ؟
_ آه بله باید برم یه سر به عطاری بزنم . برای معجون گیسو آرایی که باید اماده کنم یکم بال مگس توری کم دارم . تو میری خرید های هاگوارتزت رو انجام بدی نه ؟
تام ( فروشنده ) قهوه من رو اورد و روی میز گذاشت .
+بله باید وسایلم رو بخرم
_ خیلی خوبه امیدوارم سال خوبی رو تو هاگوارتز داشته باشی
در سکوت قهوه هامون رو خوردیم
+ببخشید هلنا . راستش من نمیدونم چطوری باید وارد کوچه دیاگون بشم ...
_ هیچ اشکالی نداره میتونیم باهم بریم . زود باش
هلنا من رو برد به حیاط پشتی خاک گرفته و کوچک پاتیل درزدار
کیف خیلی بزرگ رو که دودستی گرفته بود به دست من داد و چوبدستیش رو در اورد ....
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/6/31 22:11:46
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/30
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: دوشنبه 20 مهر 1405 13:11
از: جایی هزار رنگ به نام ایران
پستها:
9

سلاام من چو چانگ هستم
چینی_بریتانیایی و اصیل زاده هستم
خانوادم روی موفقیت و سنت ها خیلی تاکید دارن
توی گروه ریونکلاو هستم . همچنین عضو رسمی ارتش دامبلدور هم هستم
از ظاهرم بخوام بگم
موهای بلندم مشکی رنگه و قدمم تقریبا بلنده و چشمام هم مشکیه
دلباخته سدریک بودم ... و از دستش دادم
و همینطور با هری پاتر هم در رابطه بودم و خب ... بهم زدیم
از اینها بگذریم
من رنگ آبی رو دوست دارم
دوست دارم هر درسی رو که در توانم هست یاد بگیرم
جوینده تیم کوییدیچ ریونکلاو هم هستم
به امید بردن جام گروه ها
تایید شد.
معرفی شخصیتت خیلی کوتاهه و فقط چیزای کلی رو نوشتی، اصولا باید به جزئیات بیشتری اشاره کنی... بنابراین من با ارفاق معرفیت رو میپذیرم اما بعدا حتما برگرد و جزئیات بیشتری به معرفیت اضافه کن.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.
چینی_بریتانیایی و اصیل زاده هستم
خانوادم روی موفقیت و سنت ها خیلی تاکید دارن
توی گروه ریونکلاو هستم . همچنین عضو رسمی ارتش دامبلدور هم هستم
از ظاهرم بخوام بگم
موهای بلندم مشکی رنگه و قدمم تقریبا بلنده و چشمام هم مشکیه
دلباخته سدریک بودم ... و از دستش دادم
و همینطور با هری پاتر هم در رابطه بودم و خب ... بهم زدیم
از اینها بگذریم
من رنگ آبی رو دوست دارم
دوست دارم هر درسی رو که در توانم هست یاد بگیرم
جوینده تیم کوییدیچ ریونکلاو هم هستم
به امید بردن جام گروه ها
تایید شد.

معرفی شخصیتت خیلی کوتاهه و فقط چیزای کلی رو نوشتی، اصولا باید به جزئیات بیشتری اشاره کنی... بنابراین من با ارفاق معرفیت رو میپذیرم اما بعدا حتما برگرد و جزئیات بیشتری به معرفیت اضافه کن.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Salma5811 در 1405/6/31 12:36:25
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/6/31 13:41:47
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/6/31 13:41:47
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/30
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: دوشنبه 20 مهر 1405 13:11
از: جایی هزار رنگ به نام ایران
پستها:
9

آخرین نفری که از دریچه بالا رفت من بودم
فضای کلاس خیلی عجیب و شبیه به یک آمفی تئاتر بود . با این تفاوت که هر کس یک میز گرد و یک صندلی داشت با رومیزی های خاک گرفته و قوری چای و فنجان های لب پر شده
آروم آروم همه داشتند روی صندلی ها می نشستند
همه جا پر شده و بود و فقط یک صندلی خالی گوشه کلاس خالی مونده بود
پاهام رو حرکت دادم تا به اون صندلی برسم و بنشینم
سر جام که نشستم
از یک در مخفی پروفسور تریلانی با عینک معروف ته استکانی همیشگیش وارد شد
خودش رو با لکنت زبون معرفی کرد و شروع کرد به تعریف از شاخه های مختلف پیشگویی
توی این جلسه باید تفاله های چای رو تفسیر میکردیم
چایم رو سر کشیدم و کتابم رو باز کردم تا دنبال نشانه های مختلف تفاله های چای بگردم
پروفسور تریلانی بین بچه ها قدم میزد و فنجان های انها رو براشون تفسیر میکرد من مشغول پیدا کردن شکل های منطقی توی فنجانم بودم و سرم رو توی کتابم فرو برده بودم
پروفسور تریلانی بالای سر من که رسید فنجانم رو برداشت و تا چشمش به ته ان افتاد جیغ بنفشی کشید و ...
---
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
فضای کلاس خیلی عجیب و شبیه به یک آمفی تئاتر بود . با این تفاوت که هر کس یک میز گرد و یک صندلی داشت با رومیزی های خاک گرفته و قوری چای و فنجان های لب پر شده
آروم آروم همه داشتند روی صندلی ها می نشستند
همه جا پر شده و بود و فقط یک صندلی خالی گوشه کلاس خالی مونده بود
پاهام رو حرکت دادم تا به اون صندلی برسم و بنشینم
سر جام که نشستم
از یک در مخفی پروفسور تریلانی با عینک معروف ته استکانی همیشگیش وارد شد
خودش رو با لکنت زبون معرفی کرد و شروع کرد به تعریف از شاخه های مختلف پیشگویی
توی این جلسه باید تفاله های چای رو تفسیر میکردیم
چایم رو سر کشیدم و کتابم رو باز کردم تا دنبال نشانه های مختلف تفاله های چای بگردم
پروفسور تریلانی بین بچه ها قدم میزد و فنجان های انها رو براشون تفسیر میکرد من مشغول پیدا کردن شکل های منطقی توی فنجانم بودم و سرم رو توی کتابم فرو برده بودم
پروفسور تریلانی بالای سر من که رسید فنجانم رو برداشت و تا چشمش به ته ان افتاد جیغ بنفشی کشید و ...
---
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/6/30 22:54:59
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج