جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

80 کاربر(ها) آنلاین هستند (49 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
74 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پاسخ: کلاب دوئل هنری هاگوارتز
ارسال شده در: دیروز ساعت 11:11
نمایش جزئیات
آفلاین
@جینی ویزلی vs @گریک الیواندر
https://cdn.imgurl.ir/uploads/e40055_Joshua_Kyan_Aalampour_-_Comedia_finita_est.mp3

همه‌چیز از شبی شروع شد که برای اولین بار صدای پیانو را از خانه‌ی قدیمی انتهای کوچه شنیدم.

خانه‌ای که سال‌ها خالی مانده بود. پنجره‌های بلندش همیشه بسته بودند، دیوارهایش رنگ‌ورورفته شده بودند و باغ کوچکش را علف‌های هرز پوشانده بودند. مردم محله می‌گفتند صاحبش سال‌ها پیش از آنجا رفته و دیگر هیچ‌وقت برنگشته است. بعضی‌ها هم داستان‌های عجیبی درباره‌اش تعریف می‌کردند، اما من هیچ‌وقت به حرف‌هایشان اهمیت نداده بودم.

تا آن شب.

ساعت نزدیک دوازده بود. باران آرامی می‌بارید و من کنار پنجره نشسته بودم. چراغ اتاق خاموش بود و تنها نور خیابان روی دیوار افتاده بود. داشتم به اتفاقات چند ماه گذشته فکر می‌کردم؛ به آدم‌هایی که ناگهان از زندگی‌ام رفته بودند، به حرف‌هایی که هیچ‌وقت نتوانسته بودم بزنم و به چیزهایی که همیشه فکر می‌کردم برای گفتنشان وقت دارم.

بعد، صدای پیانو بلند شد.

اول فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. چند لحظه سکوت کردم و به بیرون گوش دادم. دوباره همان صدا آمد؛ آرام، غمگین و عجیب. انگار کسی داشت خاطره‌ای را تعریف می‌کرد که خودش هم از به یاد آوردنش می‌ترسید.

نمی‌دانم چرا، اما احساس کردم این آهنگ را قبلاً شنیده‌ام.

نه در جایی مشخص، نه در روزی خاص. بیشتر شبیه خاطره‌ای بود که سال‌ها در گوشه‌ای از ذهنم پنهان شده باشد و حالا با شنیدن چند نت، دوباره به یادم آمده باشد.

از پنجره فاصله گرفتم، لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم.

کوچه خلوت بود. باران روی سنگ‌فرش‌ها می‌نشست و چراغ‌های خیابان تصویر لرزان خودشان را روی زمین انداخته بودند. هرچه به خانه نزدیک‌تر می‌شدم، صدای پیانو واضح‌تر می‌شد.

در آهنی باغ نیمه‌باز بود.

چند لحظه همان‌جا ایستادم. باید برمی‌گشتم. هر آدم عاقلی در آن ساعت شب، وارد خانه‌ای متروکه نمی‌شد که از پنجره‌هایش صدای پیانو می‌آمد. اما گاهی کنجکاوی از ترس قوی‌تر می‌شود، مخصوصاً وقتی احساس کنی چیزی در انتظار توست؛ چیزی که شاید تمام این مدت دنبالش بوده‌ای، بدون اینکه خودت بدانی.

در را هل دادم.

صدای جیرجیر فلز در فضای باغ پیچید. از میان علف‌های خیس گذشتم و به پله‌های ورودی رسیدم. در چوبی خانه قفل نبود.

وقتی وارد شدم، بوی چوب قدیمی و گردوغبار به مشامم رسید. راهرویی طولانی مقابلم بود که دیوارهایش پر از قاب عکس بود. بیشتر عکس‌ها آن‌قدر تاریک شده بودند که نمی‌شد چهره‌ی آدم‌های داخلشان را تشخیص داد.

صدای پیانو از انتهای راهرو می‌آمد.

قدم‌هایم را آهسته برداشتم. هرچه جلوتر می‌رفتم، حس عجیبی درونم سنگین‌تر می‌شد. انگار خانه مرا می‌شناخت. انگار دیوارهایش منتظر بودند تا دوباره کسی از این راهرو عبور کند.

به اتاق بزرگی رسیدم که درش باز بود.

پیانو وسط اتاق قرار داشت؛ یک پیانوی سیاه و قدیمی که سطحش زیر لایه‌ای از غبار پنهان شده بود. کنار آن، پنجره‌ای بلند قرار داشت که پرده‌های سنگینش با جریان هوا تکان می‌خوردند.

اما هیچ‌کس پشت پیانو نبود.

با این حال، صدا همچنان ادامه داشت.

روی میز کوچکی کنار پنجره، شمعی روشن بود. شعله‌اش با هر حرکت هوا می‌لرزید، اما خاموش نمی‌شد. کنار شمع، یک جعبه‌ی چوبی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود:

«برای کسی که بالاخره برگشت.»

نمی‌دانستم منظورش چه کسی است.

جعبه را باز کردم. داخلش چند نامه، یک ساعت جیبی ازکارافتاده و عکسی قدیمی بود. عکس، تصویری از چند نفر را نشان می‌داد که در همین اتاق کنار هم ایستاده بودند. همه لبخند می‌زدند؛ از آن لبخندهایی که وقتی به عکس‌های قدیمی نگاه می‌کنی، نمی‌توانی بفهمی پشتشان چه گذشته است.

اما چیزی در عکس توجهم را جلب کرد.

دختری در گوشه‌ی تصویر ایستاده بود. موهایش تا روی شانه‌هایش می‌رسید و نگاهش مستقیم به دوربین دوخته شده بود. بقیه لبخند می‌زدند، اما او نه.

او به طرز عجیبی شبیه من بود.

نه فقط از نظر چهره؛ چیزی در نگاهش وجود داشت که نمی‌توانستم توضیحش بدهم. همان حس خستگی، همان غم نامعلومی که گاهی حتی در روزهای خوب هم از بین نمی‌رود.

عکس را برگرداندم.

پشت آن با خطی ظریف نوشته شده بود:

آخرین شب، پیش از آنکه همه‌چیز تغییر کند. پاییز ۱۳۴۸

زیر تاریخ، نامی نوشته شده بود.

نامی که سال‌ها بود در خانواده‌ی ما کسی آن را به زبان نیاورده بود.

نام مادربزرگم.

مادربزرگم همیشه آدم عجیبی بود. نه به این معنی که رفتارهای غیرعادی داشته باشد؛ اتفاقاً برعکس، خیلی آرام و معمولی به نظر می‌رسید. اما گاهی وسط یک گفت‌وگوی ساده، ناگهان سکوت می‌کرد و به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شد. انگار چیزی را به یاد آورده باشد که دلش نمی‌خواست به یاد بیاورد.

من بچه که بودم، از او درباره‌ی جوانی‌اش می‌پرسیدم. از خانه‌ای که در آن بزرگ شده بود، از دوستانش و از روزهایی که هنوز دنیا برایش تازه بود.

او همیشه لبخند می‌زد و می‌گفت:

«آدم وقتی بزرگ می‌شه، می‌فهمه که همه‌ی خاطره‌ها رو نباید تعریف کنه.»

آن موقع فکر می‌کردم منظورش این است که بعضی خاطرات خجالت‌آورند یا بعضی اتفاقات ارزش تعریف کردن ندارند.

حالا، در آن خانه‌ی تاریک، برای اولین بار فهمیدم شاید منظورش چیز دیگری بوده است.

نامه‌ی اول را باز کردم.

کاغذ زرد و شکننده بود و نوشته‌هایش به‌سختی خوانده می‌شدند.

«امشب دوباره همه جمع شدند. مثل همیشه لباس‌های زیبا پوشیدند، خندیدند و وانمود کردند هیچ اتفاقی نیفتاده است. پیانو نواخته شد و شمع‌ها روشن شدند. همه گفتند زندگی ادامه دارد.

اما من می‌دانستم که زندگی مدت‌هاست ادامه ندارد. ما فقط داریم نقش آدم‌هایی را بازی می‌کنیم که هنوز چیزی برای از دست دادن دارند.

گاهی فکر می‌کنم تمام عمرم را صرف خوشحال نگه داشتن دیگران کرده‌ام، درحالی‌که خودم حتی نمی‌دانم آخرین بار چه زمانی واقعاً خوشحال بوده‌ام.»

نامه همین‌جا تمام می‌شد.

کاغذ بعدی را برداشتم.

«اگر روزی کسی این نامه‌ها را پیدا کرد، امیدوارم بداند که من از هیچ‌کس متنفر نبودم. حتی از کسانی که باعث شدند آن شب برای همیشه در ذهنم باقی بماند.

من فقط آرزو داشتم یک نفر، فقط یک نفر، از من بپرسد که آیا واقعاً خوبم یا نه.

نه اینکه به لبخندم نگاه کند و جواب خودش را پیدا کند.»

وقتی نامه را پایین آوردم، متوجه شدم پیانو دیگر صدا نمی‌دهد.

سکوتی سنگین اتاق را پر کرده بود.

بعد صدای قدم‌هایی از راهرو شنیدم.

برگشتم.

پیرزنی کنار در ایستاده بود. پالتوی تیره‌ای پوشیده بود و موهای سفیدش را پشت سرش جمع کرده بود. صورتش را درست نمی‌دیدم، اما در نگاهش چیزی آشنا وجود داشت.

گفت: «بالاخره پیداش کردی.»

نتوانستم چیزی بگویم.

به عکس روی میز اشاره کردم و پرسیدم: «این کیه؟»

پیرزن چند قدم جلو آمد.

«کسی که همه فکر می‌کردن فراموشش کردن.»

«شما صاحب این خونه‌این؟»

لبخند کم‌رنگی زد.

«یه زمانی بودم.»

نگاهم دوباره به عکس افتاد.

«این دختر... چرا شبیه منه؟»

پیرزن به‌جای جواب دادن، صندلی کنار پیانو را بیرون کشید و نشست.

«چون بعضی چیزها بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم، توی خانواده‌ها باقی می‌مونن. نه فقط چهره‌ها. ترس‌ها، سکوت‌ها، حتی عادت به پنهان کردن غم.»

صدایش آرام بود، اما هر کلمه‌اش در ذهنم باقی می‌ماند.

پرسیدم: «مادربزرگ من اینجا زندگی می‌کرده؟»

پیرزن سر تکان داد.

«اون دختر، خواهرش بود.»

دنیا برای چند ثانیه در ذهنم متوقف شد.

من حتی نمی‌دانستم مادربزرگم خواهری داشته است.

پیرزن ادامه داد: «اسمش لیلا بود. همه دوستش داشتن. می‌تونست هر اتاقی رو با خنده‌هاش پر کنه. پیانو می‌زد، داستان می‌نوشت و همیشه می‌گفت یه روزی از این شهر می‌ره و زندگی‌ای رو که می‌خواد، برای خودش می‌سازه.»

«پس چی شد؟»

پیرزن به پنجره نگاه کرد.

«زندگی همیشه اون‌طوری که آدم‌ها تصور می‌کنن پیش نمی‌ره. گاهی یه تصمیم، یه ترس یا حتی یه حرف نگفته، مسیر همه‌چیز رو عوض می‌کنه.»

بعد مکث کرد.

«لیلا قرار بود اون شب از این خونه بره. همه‌چیز آماده بود. یه چمدون بسته بود، بلیت داشت و می‌خواست برای همیشه از این شهر دور بشه. اما درست قبل از رفتنش، اتفاقی افتاد که باعث شد بمونه.»

«چه اتفاقی؟»

پیرزن آهسته گفت: «مادربزرگت ازش خواست که نره.»

احساس کردم چیزی درونم فرو ریخت.

«چرا؟»

«چون از تنها موندن می‌ترسید. چون فکر می‌کرد اگه خواهرش بره، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شه. لیلا هم موند. نه برای اینکه خودش می‌خواست؛ برای اینکه نمی‌تونست کسی رو که دوست داشت، ناراحت کنه.»

مدتی سکوت کردم.

این داستان بیش از حد آشنا بود.

نه به خاطر مادربزرگم یا آن خانه‌ی قدیمی. به خاطر خودم.

چند بار در زندگی‌ام کاری را فقط به این دلیل انجام داده بودم که نمی‌خواستم کسی از من ناراحت شود؟ چند بار حرفی را فرو خورده بودم، فقط برای اینکه آرامش یک جمع به هم نخورد؟ چند بار گفته بودم «اشکالی نداره»، درحالی‌که تمام وجودم می‌دانست اشکال دارد؟

پیرزن انگار افکارم را خوانده باشد، گفت:

«می‌دونی تلخ‌ترین قسمت ماجرا چیه؟ اینکه آدم‌ها معمولاً وقتی می‌فهمن چقدر از خودشون رو برای دیگران کنار گذاشتن، دیگه نمی‌تونن به عقب برگردن.»

از او پرسیدم: «پس چرا این نامه‌ها رو نگه داشته؟»

پیرزن به جعبه نگاه کرد.

«چون بعضی حرف‌ها رو نمی‌شه به زبون آورد. آدم می‌نویسه‌شون، به امید اینکه شاید یه روز کسی پیداشون کنه و بفهمه پشت تمام اون سکوت‌ها چه چیزی پنهان بوده.»

نگاهم دوباره به نامه‌ها افتاد.

برای اولین بار احساس کردم این نوشته‌ها فقط خاطرات یک دختر از گذشته نیستند. انگار هرکدامشان تکه‌ای از زندگی خودم بودند؛ چیزهایی که همیشه حس کرده بودم، اما هیچ‌وقت نتوانسته بودم به آن‌ها اسم بدهم.

وقتی از خانه بیرون آمدم، باران بند آمده بود.

خیابان خالی بود و آسمان به رنگ خاکستری درآمده بود. نمی‌دانستم پیرزن چه زمانی رفته بود. فقط یادم می‌آمد که برای چند لحظه سرم را پایین انداخته بودم و وقتی دوباره به اتاق نگاه کردم، دیگر آنجا نبود.

جعبه‌ی چوبی را با خودم آورده بودم.

تمام راه برگشت به این فکر می‌کردم که چرا هیچ‌کس درباره‌ی لیلا حرفی نزده بود. چرا داستانش در میان خاطرات خانوادگی گم شده بود؟ شاید چون یادآوری گذشته دردناک بود. شاید هم چون آدم‌ها گاهی ترجیح می‌دهند حقیقت را دفن کنند و به زندگی عادی‌شان ادامه دهند.

اما حقیقت، حتی وقتی دفنش می‌کنی، از بین نمی‌رود.

فقط منتظر می‌ماند.

صبح روز بعد، سراغ مادربزرگم رفتم.

روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و مثل همیشه فنجان چایش را در دست داشت. وقتی جعبه را روی میز گذاشتم، رنگ صورتش تغییر کرد.

مدت زیادی به آن نگاه کرد.

بعد، بدون اینکه چیزی بپرسد، گفت: «بالاخره پیداش کردی.»

این جمله را قبلاً شنیده بودم.

کنارش نشستم.

«چرا هیچ‌وقت درباره‌ی لیلا بهم نگفتی؟»

چشم‌هایش را بست. برای اولین بار متوجه شدم چقدر پیر شده است. نه فقط از نظر چهره؛ انگار سال‌ها چیزی را با خودش حمل کرده باشد که هیچ‌وقت فرصت زمین گذاشتنش را پیدا نکرده است.

گفت: «چون فکر می‌کردم اگه درباره‌ش حرف نزنم، کمتر درد می‌کشه.»

پرسیدم: «کی؟ تو یا اون؟»

لبخند غمگینی زد.

«شاید هر دومون.»

مدتی سکوت کردیم.

بعد برایم تعریف کرد که لیلا پس از آن شب، سال‌ها در همان خانه زندگی کرده بود. دیگر از رفتن حرفی نمی‌زد. پیانو می‌نواخت، نامه می‌نوشت و هر از گاهی به مادربزرگم می‌گفت که هنوز آرزوی دیدن دنیا را دارد.

اما مادربزرگم هیچ‌وقت جرئت نکرده بود دوباره از او بخواهد که برود.

نه چون نمی‌خواست. چون از اینکه روزی به خانه برگردد و دیگر کسی منتظرش نباشد، می‌ترسید.

سال‌ها گذشتند.

مادربزرگم ازدواج کرد و از آن محله رفت. ارتباطشان کم‌کم کمتر شد، تا اینکه یک روز نامه‌ای به دستش رسید. لیلا نوشته بود که تصمیم گرفته است بالاخره زندگی خودش را شروع کند.

مادربزرگم می‌خواست به دیدنش برود، اما آن‌قدر کار را عقب انداخت که دیگر فرصتی باقی نماند.

لیلا از دنیا رفته بود.

نه با دعوا از هم جدا شده بودند و نه با یک خداحافظی تلخ. فقط زمان گذشته بود و آن‌ها، مثل خیلی از آدم‌های دیگر، تصور کرده بودند که همیشه فرصت دیگری وجود دارد.

مادربزرگم گفت: «بعد از اون، هر وقت می‌خواستم به کسی چیزی بگم، یاد لیلا می‌افتادم. به خودم می‌گفتم فردا می‌گم. وقتی شرایط بهتر شد، می‌گم. وقتی مطمئن شدم ناراحت نمی‌شه، می‌گم. اما زندگی منتظر آماده شدن ما نمی‌مونه.»

به دست‌هایش نگاه کردم.

«هنوز دلت براش تنگ می‌شه؟»

این بار لبخند نزد.

گفت: «هر روز.»

آن لحظه فهمیدم بعضی آدم‌ها حتی وقتی سال‌ها از زندگی ما گذشته‌اند، هنوز در گوشه‌ای از قلبمان زندگی می‌کنند. نه به شکل یک خاطره‌ی واضح، بلکه مثل آهنگی که زمانی شنیده‌ایم و دیگر نمی‌توانیم تمام نت‌هایش را به یاد بیاوریم، اما کافی است دوباره صدایش را بشنویم تا تمام احساسات قدیمی برگردند.

از آن روز به بعد، بیشتر به چیزهای کوچک توجه می‌کردم.

به صدای باران، به نور عصرگاهی که از پنجره وارد اتاق می‌شد، به مکث‌های کوتاه آدم‌ها پیش از جواب دادن و به لبخندهایی که گاهی بیش از حد طول می‌کشیدند.

فهمیدم هیچ‌کس را نمی‌توان فقط از روی رفتارهایش شناخت. آدم‌ها داستان‌هایی دارند که شاید هیچ‌وقت برای کسی تعریف نکنند. بعضی‌ها از گذشته فرار می‌کنند، بعضی‌ها به آن چنگ می‌زنند و بعضی‌ها تمام عمرشان را صرف این می‌کنند که وانمود کنند هیچ‌چیز آن‌ها را ناراحت نمی‌کند.

اما همه‌ی ما، به شکلی، بازیگر نمایش زندگی خودمان هستیم.

نقش آدم قوی را بازی می‌کنیم، حتی وقتی خسته‌ایم. نقش آدم بی‌خیال را، وقتی هزار فکر در سرمان می‌چرخد. نقش آدمی را که چیزی برای از دست دادن ندارد، وقتی تمام ترسش از دست دادن چیزی است که برایش ارزش دارد.

گاهی آن‌قدر در این نقش‌ها فرو می‌رویم که یادمان می‌رود بیرون از آن‌ها چه کسی هستیم.

من هم مدت‌ها همین‌طور بودم.

فکر می‌کردم اگر همیشه آرام باشم، اگر ناراحتی‌ام را نشان ندهم و اگر برای همه آدم قابل‌اعتمادی باشم، همه‌چیز بهتر پیش می‌رود. اما به‌تدریج فهمیدم آرام بودن با پنهان کردن خودت فرق دارد. مهربان بودن به این معنا نیست که همیشه باید از خواسته‌های خودت بگذری. دوست داشتن کسی هم نباید به این معنا باشد که خودت را فراموش کنی.

چند هفته بعد، دوباره به خانه‌ی قدیمی برگشتم.

این بار هوا آفتابی بود. در باغ را باز کردم و از میان علف‌ها گذشتم. خانه هنوز همان خانه بود، اما دیگر آن‌قدر ترسناک به نظر نمی‌رسید.

وارد اتاق شدم.

پیانو در سکوت کنار پنجره ایستاده بود.

جعبه‌ی چوبی را روی میز گذاشتم و آخرین نامه را باز کردم؛ نامه‌ای که تا آن روز جرئت خواندنش را پیدا نکرده بودم.

دستخط لیلا در انتهای صفحه کمی نامرتب شده بود، اما کلماتش واضح بودند:

«نمی‌دانم کسی روزی این نامه را می‌خواند یا نه. شاید همه‌چیز فراموش شود و هیچ‌کس حتی نامم را به یاد نیاورد. اما اگر کسی این نوشته را پیدا کرد، می‌خواهم یک چیز را بداند.

من از زندگی متنفر نبودم. از آدم‌ها هم نه. حتی از اشتباهاتی که کردم پشیمان نیستم، چون آن‌ها بخشی از من بودند.

فقط گاهی دلم می‌خواست شجاع‌تر باشم. نه برای اینکه از همه دور شوم، بلکه برای اینکه وقتی می‌خواهم بمانم، از روی علاقه بمانم؛ نه از ترس رفتن دیگران.

کاش زودتر می‌فهمیدم که نمی‌توان تمام عمر را صرف نگه داشتن آدم‌ها کرد. بعضی‌ها می‌روند، بعضی‌ها می‌مانند و بعضی‌ها حتی وقتی کنار ما هستند، دیگر آن آدم سابق نیستند.

شاید تمام چیزی که از ما باقی می‌ماند، چند خاطره و چند جمله‌ی ناتمام باشد.

اگر این‌طور است، امیدوارم جمله‌های ناتمام زندگی‌تان را زیاد نکنید.

اگر کسی را دوست دارید، به او بگویید.

اگر چیزی ناراحتتان می‌کند، از گفتنش نترسید.

اگر رؤیایی دارید، منتظر روزی نمانید که دیگر هیچ ترسی نداشته باشید.

چون شاید هیچ‌وقت آن روز نرسد.

و اگر روزی فهمیدید تمام این مدت نقشی را بازی کرده‌اید که دوستش ندارید، یادتان باشد هنوز هم می‌توانید از صحنه بیرون بروید.

حتی اگر همه انتظار داشته باشند که نمایش ادامه پیدا کند.»

نامه در همین‌جا تمام می‌شد.

چند لحظه به کاغذ نگاه کردم. بعد آن را تا کردم و داخل جعبه گذاشتم.

باد آرامی از پنجره گذشت و پرده را تکان داد.

برای یک لحظه، صدای پیانو در اتاق پیچید.

فقط چند نت کوتاه بود؛ آن‌قدر آرام که اگر حواسم جای دیگری بود، شاید اصلاً نمی‌شنیدمش.

اما این بار نترسیدم.

به سمت پنجره رفتم و به خیابان نگاه کردم. آدم‌ها در رفت‌وآمد بودند. کسی با عجله از کنار خانه رد می‌شد، کودکی دست مادرش را گرفته بود و مردی آن طرف خیابان برای دوستی دست تکان می‌داد.

زندگی ادامه داشت.

با تمام اتفاقات تلخش، با تمام فرصت‌های ازدست‌رفته و تمام حرف‌هایی که شاید هیچ‌وقت گفته نشوند.

اما برای اولین بار احساس کردم ادامه داشتن زندگی لزوماً به معنای فراموش کردن نیست. می‌شود کسی را از دست داد و همچنان دوستش داشت. می‌شود از گذشته پشیمان بود و در عین حال، اجازه نداد گذشته تمام آینده را هم تصاحب کند.

از خانه بیرون آمدم و در را پشت سرم بستم.

این بار وقتی به انتهای کوچه رسیدم، برنگشتم تا دوباره به پنجره‌ها نگاه کنم.

چون فهمیده بودم راز آن خانه، هرچقدر هم عجیب و غم‌انگیز، قرار نبود زندگی مرا به زندگی دیگری تبدیل کند. فقط آمده بود تا چیزی را که مدت‌ها در خودم پنهان کرده بودم، به من نشان دهد.

اینکه هیچ‌کس نمی‌تواند تمام عمرش را پشت یک چهره‌ی ساختگی زندگی کند، بدون اینکه روزی از خودش بپرسد واقعاً چه کسی است.

و شاید ترسناک‌ترین لحظه‌ی زندگی، زمانی نباشد که همه‌چیز را از دست می‌دهیم.

شاید زمانی باشد که ناگهان متوجه می‌شویم مدت‌هاست خودمان را گم کرده‌ایم.

آن شب، وقتی به خانه برگشتم، برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس کردم چیزی درونم آرام گرفته است.

نه اینکه تمام غم‌هایم تمام شده باشند. نه اینکه جواب تمام سؤال‌هایم را پیدا کرده باشم.

فقط دیگر نمی‌خواستم وانمود کنم که هیچ سؤالی ندارم.

پنجره را باز کردم. هوای خنکی وارد اتاق شد و پرده‌ها را به حرکت درآورد. چراغ‌ها یکی‌یکی در ساختمان‌های روبه‌رو روشن می‌شدند و شهر کم‌کم در تاریکی فرو می‌رفت.

به این فکر کردم که شاید هرکدام از ما یک خانه‌ی قدیمی در گوشه‌ای از ذهنمان داریم؛ خانه‌ای پر از خاطرات، حرف‌های نگفته و آدم‌هایی که هنوز نمی‌دانیم چطور باید با نبودنشان کنار بیاییم.

بعضی وقت‌ها در آن خانه را باز می‌کنیم و از دیدن گذشته می‌ترسیم. بعضی وقت‌ها هم آن‌قدر از نزدیک شدن به آن فرار می‌کنیم که فراموش می‌کنیم کلیدش هنوز در دست خودمان است.

اما یک روز، بالاخره باید واردش شویم.

نه برای اینکه همه‌چیز را درست کنیم. نه برای اینکه گذشته را تغییر دهیم.

فقط برای اینکه حقیقت را ببینیم، آن را بپذیریم و بعد، با تمام چیزهایی که از آن یاد گرفته‌ایم، به زندگی خودمان برگردیم.

من نمی‌دانم بعد از آن شب چه اتفاقی برایم افتاد. نمی‌توانم بگویم ناگهان آدم دیگری شدم یا دیگر هیچ‌وقت اشتباه نکردم.

هنوز هم گاهی سکوت می‌کنم، هنوز هم از بعضی خداحافظی‌ها می‌ترسم و هنوز هم بعضی شب‌ها، وقتی همه‌چیز ساکت می‌شود، به آدم‌هایی فکر می‌کنم که روزی بخشی از زندگی‌ام بودند.

اما حالا می‌دانم که هر داستانی، حتی غم‌انگیزترین آن‌ها، بالاخره به پایان می‌رسد.

و پایان، همیشه به معنای نابودی نیست.

گاهی پایان یعنی دیگر مجبور نیستی همان نقش قدیمی را بازی کنی. یعنی می‌توانی از جایی که مدت‌ها در آن مانده‌ای بیرون بیایی و برای اولین بار، بدون اینکه بدانی فردا چه اتفاقی خواهد افتاد، قدم برداری.

شاید به همین دلیل است که بعضی آهنگ‌ها این‌قدر عجیب‌اند.

چند نت ساده می‌توانند چیزی را درون آدم بیدار کنند که سال‌ها حتی اسمش را نمی‌دانسته. انگار موسیقی، پیش از آنکه ذهن ما چیزی را بفهمد، راهش را به سمت قلب پیدا می‌کند.

و شاید تمام زندگی هم چیزی شبیه یک موسیقی طولانی باشد؛ پر از نت‌های اشتباه، سکوت‌های ناگهانی، لحظه‌های زیبا و پایان‌هایی که هیچ‌وقت برایشان آماده نیستیم.

ما نمی‌توانیم تمام نت‌ها را از قبل انتخاب کنیم. نمی‌توانیم جلوی تمام اتفاقات را بگیریم یا مطمئن باشیم آدم‌هایی که دوستشان داریم همیشه کنارمان می‌مانند.

اما می‌توانیم تصمیم بگیریم که در میان تمام این صداها، صدای خودمان را گم نکنیم.

آن شب، پیش از خواب، جمله‌ای را در دفترم نوشتم:

«شاید زندگی یک نمایش باشد، اما قرار نیست تا آخر عمر نقش کسی را بازی کنیم که نیستیم.»

بعد دفتر را بستم و چراغ را خاموش کردم.

برای اولین بار، سکوت اتاق شبیه تنهایی نبود.

شبیه فرصتی بود برای شروعی تازه.

و من، با تمام گذشته‌ای که پشت سرم بود و تمام آینده‌ای که هنوز نمی‌شناختم، آماده بودم پرده‌ی بعدی زندگی‌ام را شروع کنم.

چون بالاخره فهمیده بودم که وقتی نمایش تمام می‌شود، چیزی که باقی می‌ماند تشویق تماشاگران نیست، نقش‌هایی نیست که خوب بازی کرده‌ایم و حتی خاطره‌ای نیست که دیگران از ما دارند.

چیزی که باقی می‌ماند، حقیقتی است که از خودمان می‌دانیم؛ اینکه در تمام لحظه‌هایی که فرصت داشتیم زندگی کنیم، واقعاً زندگی کردیم یا فقط وانمود کردیم که زنده‌ایم.

و شاید تمام ماجرا همین باشد.

شاید یک روز، وقتی سال‌ها از امروز گذشته باشد، به عقب نگاه کنیم و بفهمیم تمام آن لحظه‌هایی که فکر می‌کردیم پایان دنیا هستند، فقط پایان یک فصل بوده‌اند
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تاپیک انجمن
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 13 مهر 1405 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خب داستان من اهمیت خاصی نداره
من همیشه بچه باهوشی بودم
یک بار که داشتم بازی کوییدیچ داداشمو نگاه میکردم
چشمم خورد به چوبدستی پرسی
رفتم چوبدستی رو برداشتم و وردی که همیشه پرسی رویه فرد و جورج امتحان خوندم و چوبدستی رو تکون دادم
برخلاف انتظارم ورد عمل کرد و جورج که رویه جارو بود میخکوب شد و از رویه جارو افتاد رویه زمین
همونجا بود که فهمیدم من جادوگرم
البته پرسی دعوام کرد به چوبدستیش دست زدم مامانم تنبیهم کرد جورج رو طلسم کردم

افرادی که لایک کردند

⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تاپیک انجمن
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس اپلود نشد
اون روز رو به خوبی یادمه رون در حالی که داشت به ما پز میداد که رفیق هری پاتر جغد خونمون صاف رفت تو پنجره
پرسی جغد بیچاره رو برداشت و گذاشت داخل قفسش و نامه هارا ازش گرفت
وقتی داشت نامه هارا نگاه میکرد دید که نامه هاگواتز منم هست و گفت هی جینی امسال داخل هاگواتز قراره ببینمت شیطونی نکنی
منم نیم ساعت بعد دوزاریم افتاد بعدش به افتخار من و اینکه احتمالا قراره یک گریفندوری دیگر به خانواده اضافه بشه جشن گرفتیم
#روزی_که_جادو_شروع_شد

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/7/12 20:47:00
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/7/12 20:48:46
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/7/12 20:49:55
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/7/12 20:50:57
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تاپیک انجمن
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
از جینی ویزلی به @مرلین
سلام بر مرلین بزرگ
بنده نمیدونم یه شما رای بدم یا به تلما یا دابی
ولی اهمیت خاصی هم نداره یا شایدم داشته باشه
کلی هرکی بشه وزیر باید شیرینی بده همه و منم بشم دانش اموز مورد علاقش چی دارم میگم نه نه اشتباه شد هر چی شد شد
شنیدم اینجا پست بزاریم گالیون میگیریم اره منم میخوام البته مهم نی الکی گفتم بدید

افرادی که لایک کردند

⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تاپیک انجمن
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نزدیک اغاز مدرسه بود
کوچه خیلی شلوغ و پر سروصدا بود
همراه با هری داشتم تویه کوچه راه میرفتیم تا وسایل مورد نیاز خودمون رو بخریم
با اینکه تویه این فصل هوا باید خنک باشه ولی جوری گرم بود که انگار بغل خورشید ایستاده ای
هری که چشمش افتاد به ویترین مغازه وسایل کوییدیچ از خود بی خود شد و من رو به اون سمت کشوند
وقتی رفتم کنار ویترین استادم دیدم که یک مدل جدید جارو اومده هری هم از ذوق رویه پای خودش بند نبود
-هری چته چرا اینجوری میکنی
_جینی این جدید ترین مدل جارو هست من اینو میخوام
-هری ارزو هات خیلی بزرگه این جارو خیلی گرونه
_ولی من اینو میخوام
هری وارد مغازه شد تا فروشنده اون رو دید گفت سلام اقایه پاتر شما کجا اینجا کجا میتونم کمکتون کنم
_جدید ترین جاروت قیمتش چنده
-جناب پاتر قابل شما را ندارد ما این جارو را به شما هدیه میدهیم
_واقعا
-بله
صاحب مغازه به شاگردش گفت بره همین جارو رو برایه هری بیاره
وقتی جارو رو داد به هری هری مثل فشفشه بالا پایین میپرید
وقتی از مغازه اومدیم بیرون هری روبه من گفت دیدی جارو روهم گرفتم امسال میتونم رویه مالفوی رو کم کنم
فکر کنم برگردیم هاگواتز قراره دعوایه هری و دراکو خیلی بزرگ بشه من که حوصله دعوا ندارم

افرادی که لایک کردند

⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تاپیک انجمن
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1405 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی با احساس و لجباز بودن
کوچه دیاگون
من در حال رفتن به کوچه دیاگون بودم برای خرید وسایل هاگواتزم
اولین بارم بود و خیلی ذوق داشتم
هری بهم گفت بهتره اینقدر این ور اون ور نرم گم میشم
منم بهش محل ندادم و به وجه ورجه ادامه دادم که یهو خوردم به یه مرد درست هیکل اون مرد خیلی بزرگ بود
هری به اون مرد گفت عه سلام هاگرید حالت چطوره
هاگرید جوابسو داد گفت مرسی هری خوبم دختر خانم حالت خوبه
منم گفتم بله مرسی
هری پیش هاگرید موند تا باهم حرف بزنن
مالی یعنی مادرم مت رو برد تو یه مغازه قبل از اینکه وارد بشم روی دیوار اون خوندم که نوشته الیوندر
وقتی وارد اونجا شدم یه اقای رو بهم کرد و گفت سلام مالی برایه انتخاب چوبدستیت خیلی اذیت کردی حالا هم دخترتو اوردی
مادرم گفت بله الیوندر دخترم هست
الیوندر ازم پرسید اسمم چیه
-اسمم جینی ویزلی هست
_جینی اسم قشنگیه اینجا چی داریم اها این چوبدستی رو دستت بگیر
منم دستم گرفتم
_حالا تکونش بده
وقتی که تکون دادم یهو ۱۰۰ تا جعبه از توی کمد ریخت بیرون الیوندر سریع چوبدستی رو ازم گرفت و یه یکی دیگه داد
وقتی تو دستم گرفتمش یه حس خیلی خوبی ازش گرفتم انگار یه چیزی به وجودم اضافه شد
الیوندر گفت درسته این هم چوبدستی هست که تو نیاز داری ولی این چوبدستی کمیابه و دست هر گسی نمی افته کسی که از ته وجودش ادم مهربانی باشه صاحب این چوبدستی میشه
وقتی این رو گفت الیوندر من یاد اون روزی افتادم که دم در خونمون ی جغد بالش شکسته بود منم اون رو بردم داخل خانه و درمانش کردم
کلی بخوام بگم اون روز خیلی خوب بود هیچ وقت اون روز یادم نمیره


---
@جینی ویزلی
جینی جملاتت رو بدون علائم نگارشی می‌نویسی، در حالی که هروقت جمله‌ای به پایان می‌رسه باید حتما از علائمی مثل (. ... ! ؟) استفاده کنی و اگه هم جمله قراره به جمله بعدیش متصل شه علائمی مثل (، ؛) بیان. درست مثل ویرایشی که من برات زدم. پس لطفا سعی کن تو رولای بعدیت به این موضوع توجه داشته باشی.

تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 18:45:51
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 18:46:42
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تاپیک انجمن
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1405 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تو یه روز گرم تابستونی زمانی که داشتم از کوچه دیاگون خرید میکردم همراه با رون و هری متوجه شدم یکی داره تعقیب مون میکنه
سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم به پسر ها گفتم برن خودشون از یه ور دیگه وسایلشونو بخرن من کار دارم پسر ها هم نه گذاشتن نه برداشتن رفتن
من هم سریع گازشو گرفتم رفتم پشت مغازه خانم مالکین اون کسی که دلشت تعقیبم میکرد هم دنبالم اومد
سعی کردم یواشکی نگاه کنم ببینم کیه ولی نفهمیدم
پس تویه حرکت خیلی سریع رداشو کشیدم پایین عه پروفسور اسنیپ شماییدد
_ بله خودم هستم با اجازتون
-پروفسور شما چرا داشتید من رو تعقیب میکردید
_کی گفته من تعقیبت میکردم من داشتم راه خودمو میرفتم
-ولی پروفسور داشتید منو تعقیب میکردید
_وقتی میگم نه یعنی نه بفهم خانم ویزلی حالا پاتر و داداش دست پا چلفتیت کو
-پروفسور اونها خرید دارن میکنن
_خودت چرا اینجایی پس برو خریدتو بکن دیگه بدو
-چشم پروفسور
_راستی خانم ویزلی مواظب باشید پاتر و برادرتون اینجا رو به اتش نکشن
-چشم پروفسور
داشتم میرفتم به سمت هری و رون که دیدم ای داد بی داد هری و رون دردسر درست کردن
حالا بدو از اون معذرت خواهی کن بدو از اون معذرت
خواهی کن
در همین حال پروفسور اسنیپ هم اومد یه متلک گفت و رفت
هیچی دیگه بهترین روزمکن به گند ترین روزم تبدیل شد البته پسرا هیچ پشیمانی در صورتشان موج نمیزد


---
@جینی ویزلی
راستش قرار بود تو این مرحله راه ورود به کوچه دیاگون رو پیدا کنی، ولی چون اصل ماجرا خوندن معرفی شخصیت یه شخصیت دیگه و نوشتن در موردش بود که انجام دادی، با ارفاق می‌ذارم که از این مرحله عبور کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 11:27:17
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تاپیک انجمن
پاسخ: آواتار ويزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مهر 1405 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دختر گریفیندوری
حدودا شبیه به صورت جینی ویزلی باشه
ایستاده با ردایه کامل گرفیندور
سمت چپم یک گربه به شکل پاترونوس باشه
روی شونه یه راستم جغد هری یا هدویگ باش
قد متوسط
با چشم های قهوه ای حدودی تیره
صورتش یه زره وایب کیوتی بده
زیاد شبیه به جینی هم باشه هم نباشه
موهای تا کمر با رنگ قهوه ای روشن یه زره هم رنگ نارنجی بزنه بد نی
همین

__________
@جینی ویزلی
دابی ندونست که بعد از غیب شدن مرگ قربان، این‌جا مسئول داشت یا نه. برای همین خودجوش یه حرکتایی زد. حرکت یک، حرکت دو! حرکت دنده به دنده! حرکت چرا نخندید؟ حرکت عبوس! حرکت بد!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دابی در 1405/7/8 10:57:42
ویرایش شده توسط دابی در 1405/7/8 10:59:26
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مهر 1405 18:09
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی ویزلی
خون: اصیل زاده
گروه در هاگواتز:گریفیندور🦁
همسر هری پاتر
کوچک ترین عضو ویزلی ها
مادر:مالی ویزل، پدر:ارتور ویزلی
مهاجم تیم کوییدیچ
عضو انجمن اسلاگ و عضو ارتش دامبلدور
در جنگ هاگواتز خیی جنگید و برادرش فرد ویزلی را از دست داد
مادر سه بچه لیلی لونا پاتر جمیز سیریوس پاتر و البوس سورس پاتر
دختری خونگرم و با احساس
در اینده گزارشگر کوییدچ شد
در مورد حمله تام ریدل یا ولدمورت در فصل دوم هری قرار گرفت
در سال اول هاگواتز دختری کوچک با صورتی کوچولو و مظلوم بود ولی در سال های بعد خیلی ادم جدی و باهوشی شد
دختری قوی و هیچ وقت از کسی کمک نمیخواد
پاترونسش گربه بود(فکر کنم)
در جنگ نقش کلیدی داشت
عاشق فرزندانش
چیز زیادی ازش یادن نمیاد


تایید شد.
@جینی ویزلی
معرفی شخصیتت خیلی خیلی کوتاهه، اونم برای شخصیتی مثل جینی ویزلی که اطلاعات زیادی در موردش داریم. لزومی نداره همه‌شو بنویسی، اما هرچیش یادته و می‌خوای برای شخصیتت استفاده کنی رو بنویس. ویژگی‌های ظاهری، شخصیتی و خلاصه‌ای از زندگینامه‌ش. با ارفاق فعلا تاییدت می‌کنم ولی لطفا زود برگرد و تکمیلش کن.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون می‌ده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. هم‌چنین از حالا به تالار خصوصی گریفیندور هم دسترسی داری.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/7 19:51:05
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/7 19:51:30
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/7/7 22:49:53
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تاپیک انجمن
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 4 مهر 1405 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۹
کلاس پیشگویی خیلی حس عجیبی داره
در سراسر اتاق میشه وسایل پیشگویی رو دید
کلاس همیشه مه الود هست این مه انگار قدرت جادویی دارد
پروفسور تریلانی با بعضی از دانش اموزان خیلی خوب رفتار میکنه انگار اینده انها درخشانه ولی با بعضی اا خوب رفتار نمیکنه
کلاس پیشگویی یکی از عجیب ترین کلاس هایه هاگواتز هست
دیدن اینده خیلی خیلی عجیبه
یکی از دانش اموزان کلاس پیشگویی خیلی خوب میتونه درس رو متوجه بشه اون دانش اموز گروه ریونکلاو هست
ولی من علاقه ای به پیشگویی ندارم اینده دیدن برام جذابیتی نداره
ولی کلاس خیلی حس عجیبی میده انگار یک نفر که ما نمیتونیم ببینمیش داره کنارمون راه میره و حرکت میکنه
من اگر به ترم هایه بالاتر برم اصلا درس پیشگویی رو بر نمیدارم


---
@Moli
با این که هنوزم کوتاهه اما چون تلاشتو کردی و نسبت به قبل بهتر شد، نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم.
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/4 11:11:42
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.