جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

219 کاربر(ها) آنلاین هستند (74 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
217 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: آملیا سوزان بونز

پاترونوس: روباه

بوگارت: مرگ عزیزانش.
آملیا بیشتر از مرگ خودش، از دست دادن آدم‌هایی که دوستشون داره می‌ترسه. اگه با بوگارتش روبه‌رو بشه، احتمالاً یکی از اعضای خانواده یا آدم‌های نزدیکش رو می‌بینه که مرده. چیزی که این صحنه رو براش سخت‌تر می‌کنه اینه که شاید احساس کنه می‌تونسته جلوی اتفاق رو بگیره ولی نتونسته.

حیوان خانگی: حیوان خانگی نداره.
نه اینکه از حیوانات خوشش نیاد؛ اتفاقاً دوستشون داره، ولی با توجه به کار و مسئولیت‌هایی که داره، فکر می‌کنه نگهداری از یه حیوان ممکنه براش سخت باشه. ترجیح می‌ده وقتی مسئولیت یه موجود زنده رو قبول می‌کنه، واقعاً بتونه بهش رسیدگی کنه.

سرگرمی‌ها و علایق:
آملیا از اون آدم‌هایی نیست که فقط برای پر کردن وقتش دنبال سرگرمی باشه. بیشتر چیزهایی رو دوست داره که یا چیزی بهش یاد بدن یا ذهنش رو درگیر کنن.
کتاب خوندن، مخصوصاً دربارهٔ تاریخ جادو و قوانین جادویی، یکی از علاقه‌های اصلیشه. به تحقیق کردن هم خیلی علاقه داره و اگه موضوعی ذهنش رو درگیر کنه، ممکنه ساعت‌ها دنبال اطلاعات مختلف بگرده تا بالاخره به جواب برسه.
حل معما و پرونده‌های پیچیده، یاد گرفتن چیزهای جدید، نجوم و تماشای آسمون هم جزو علاقه‌هاشه.
از طرف دیگه، گفت‌وگوهای طولانی با آدم‌هایی که دوستشون داره رو هم خیلی دوست داره؛ مخصوصاً وقتی بحثی باشه که مجبورش کنه از زاویهٔ دیگه‌ای به یه موضوع نگاه کنه.

اجتناب و تنفرات:
آملیا از دروغ و تظاهر خیلی بدش میاد. همین‌طور از آدم‌هایی که بدون اینکه اطلاعات کافی داشته باشن، خیلی راحت دربارهٔ بقیه قضاوت می‌کنن.
آدم‌های متعصب هم معمولاً جزو کسانی هستن که ترجیح می‌ده ازشون فاصله بگیره؛ مخصوصاً افرادی که حتی وقتی با دلیل و مدرک روبه‌رو می‌شن، باز هم حاضر نیستن نظرشون رو تغییر بدن.
خودش سعی می‌کنه قبل از قضاوت کردن دربارهٔ یه نفر، همهٔ جوانب قضیه رو بررسی کنه. البته گاهی همین موضوع باعث می‌شه زیادی فکر کنه و یه مسئلهٔ ساده رو بیشتر از چیزی که هست پیچیده کنه.
از طرف دیگه، آملیا چندان با وابستگی شدید عاطفی راحت نیست. برای خودش استقلال خیلی مهمه و دوست داره آدم‌های نزدیکش هم شخصیت و زندگی مستقل خودشون رو داشته باشن.

ویژگی‌های شخصیتی:
آملیا آدم دقیق، کنجکاو و مستقلیه و یه مقدار هم کمال‌گراست.
قبل از اینکه دربارهٔ چیزی تصمیم بگیره، معمولاً سعی می‌کنه از چند زاویه بررسیش کنه. برای همین ممکنه بعضی وقت‌ها زیادی فکر کنه و تصمیم گرفتن براش طول بکشه.
خیلی به استقلال فکری اهمیت می‌ده. اگه همهٔ اطرافیانش یه نظر داشته باشن ولی خودش احساس کنه یه جای کار می‌لنگه، صرفاً برای اینکه با بقیه هماهنگ باشه نظرش رو عوض نمی‌کنه.
با اینکه آدم منطقی‌ایه، احساساتش هم قویه؛ فقط خیلی راحت اون‌ها رو به بقیه نشون نمی‌ده. اگه به کسی اعتماد کنه، اون شخص براش واقعاً مهم می‌شه و در مواقع سخت پشتش می‌ایسته.

ویژگی‌های ظاهری:
آملیا ظاهر مرتب و نسبتاً رسمی‌ای داره و معمولاً لباس‌هایی می‌پوشه که ساده و شیک باشن. علاقه‌ای نداره با ظاهرش توجه زیادی جلب کنه.
چهره‌اش جدی و نگاهش نسبتاً نافذه. وقتی کسی باهاش صحبت می‌کنه، معمولاً با دقت گوش می‌ده و حواسش به جزئیات حرف‌های طرف مقابله.
یه عادت خاصش هم اینه که اگه وسط حرف‌های کسی متوجه یه تناقض بشه، معمولاً همون لحظه چیزی نمی‌گه. چند لحظه صبر می‌کنه و بعد یه سؤال خیلی دقیق می‌پرسه؛ طوری که طرف مقابل بفهمه آملیا از همون اول متوجه موضوع شده بوده.
در نگاه اول ممکنه کمی جدی، سخت‌گیر یا حتی سرد به نظر بیاد، ولی آدم‌هایی که خوب می‌شناسنش می‌دونن که در واقع نسبت به آدم‌های مورد علاقه‌اش خیلی عاطفی و حمایتگره.


@آملیا سوزان بونز
تایید شد.
یادت باشه هر وقت خواستی می‌تونی برگردی و نکات بیشتری اضافه کنی.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون می‌ده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. هم‌چنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/12 21:21:52
تاپیک انجمن
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 02:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۲۱:
باران آرامی روی حیاط هاگوارتز می‌بارید. آلبوس سوروس پاتر چوبدستی‌اش را در دست فشرده بود و به پنجره‌ی روشن دفتر مدیر خیره مانده بود. هیچ‌کس آن بالا نبود.
سر و کله‌ی اسکورپیوس نیز پیدا شد. برای چند دقیقه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. میان جمعیت، صدای گریه‌ی آرامی بلند شد و بعد، با اشاره‌ی یکی از استادان، نخستین چوبدستی به سوی آسمان رفت. نورها، یکی پس از دیگری، در تاریکی روشن شدند.
اسکورپیوس زیر لب گفت: «فکر می‌کنی این کار رو برای اونه؟»
آلبوس به صدها چوبدستی روشن نگاه کرد.
«آره. از همین الان دلم براش تنگ میشه.»
اسکورپیوس پوزخندی زد.
«تو که هیچ‌وقت باهاش کنار نمی‌اومدی.»
آلبوس لبخند خیلی کوتاهی زد.
«درسته ولی یه جایی ته قلبم دوستش داشتم؛ استاد فوق‌العاده‌ای بود.»
دستش را بالا برد. نور چوبدستی‌اش به جمع نورهای دیگر پیوست. اسکورپیوس هم همین کار را کرد.
آلبوس گفت: «بابا می‌گفت اون اولین کسی بود که بهش فهموند شجاعت یعنی از چیزی بترسی و بازم درست رو انجام بدی.»
اسکورپیوس به او نگاه کرد.
«و آخرین درسش برای ما؟»
آلبوس سر تکان داد.
«فکر کنم.»
و هر دو، بی‌آنکه کلمه‌ی دیگری بگویند، چوبدستی‌هایشان را به سوی آسمان نگه داشتند. این بار، برای کسی که دیگر آنجا نبود. زمزمه‌ی دانش‌آموزان حیاط مدرسه را فرا گرفت.
«بدرود پروفسور مک‌گونگال!»

@Midge
---
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/12 16:14:11
تاپیک انجمن
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سرسرای مدرسه دوباره شلوغ شده بود. دخترها و پسرهای جوان که تازه وارد هاگوارتس شده بودند، با نگاه‌هایی آمیخته به هیجان و تعجب به محیط اطراف و به ویژه سقف جادویی سرسرا خیره شده بودند. همهمه‌ی بچه‌ها رفته رفته بیشتر می‌شد، چرا که قرار بود به زودی مراسم گروه‌بندی، سنت دیرینه‌ی مدرسه انجام شود و بچه‌های بالاتر مشتاق بودند ببینند هم‌گروهی‌های جدیدشان چه کسانی هستند؛ از جمله پومونا اسپروات. دختر جوان مدام با بچه‌های جدید صحبت می‌کرد و به آن‌ها اطمینان می‌داد که هر گروهی باارزش و خوب است و هیچ یک بر دیگری برتری ندارد.
کلاه صدای اسپروات را شناخت. به خوبی به یاد داشت که او، روی صندلی‌ای که اکنون خودش رویش قرار داده‌ شده بود، نشست و کلاه بلافاصله تصمیم گرفتم او را در گروه هافلپاف بیندازد. واقعاً ویژگی‌های مناسب یک هافلپافی را داشت. این را از افکارش و علاقه‌ی بی‌حد‌واندازه‌اش به گیاهان فهمیده بود. امّا حالا نوبت بچه‌های جدیدتر بود که در گروه‌های مناسب تقسیم‌بندی شوند.
صدایی مردانه بچه‌ها را به صف کرد؛ آرماندو دیپت، مدیر مدرسه‌ی هاگوارتس. بچه‌ها که تحت تاثیر صدای بم او قرار گرفته بودند، عین جوجه‌هایی کوچک، سکوت پیشه کردند و گوش به حرف‌های دیپت دادند. او مثل روال هر‌ساله، با اشاره به کلاه قدیمی روند گروه‌بندی را توضیح داد و سر جای خودش نشست. سپس مردی کنار چهارپایه و کلاه قرار گرفت و آن را بلند کرد. کلاه قدیمی او را می‌شناخت. آلبوس دامبلدور بود؛ استاد درس تغییر شکل. آلبوس نگاهی کوتاه به فهرست اسامی انداخت و با صدایی خوش‌آهنگ گفت:
«ادموند گریوز.»
پسر بچه‌ای تپل، با گونه‌هایی سرخ از وسط صف خارج شد و روی چهارپایه نشست. دامبلدور کلاه روی سرش گذاشت، امّا نیازی به زمان طولانی نبود. کلاه اعماق ذهن پسرک را جست‌وجو کرد. ذهن پسر پر بود از بوی گیاهان خشک، دیگ‌های مسی و ترسی قدیمی از این‌ که مبادا چیزی را خراب کند. کلاه نتیجه را فریاد زد:
«هافلپاف!»
سر و صدای هیجان و شادی از میز هافلپافی‌ها برخواست. گریوز به طرف میز گروه هافلپاف دوید و خود را در آغوش هم‌گروهی‌هایش انداخت. اسپراوت با او دست و جایی برایش خالی کرد.
دامبلدور دوباره کلاه برداشت و اسم بعدی را خواند:
«آگاتا فاولی.»
دختری قد بلند، با چشم‌هایی تیره و نگاهی مرموز روی صندلی نشست و زیر لب گفت:
«اسلیترین! بنداز اسلیترین!»
کلاه لحظه‌ای درنگ کرد و سپس فریاد زد:
«اسلیترین!»
دختر لبخندی از سر رضایت زد و به میز اسلیترینی‌ها ملحق شد. بقیه‌ی نفرات هم به ترتیب فهرستی که در دست دامبلدور بودند، گروه‌بندی شدند.
«بئاتریکس کرو.»
«گریفیندور!»
«کاثبرت وِیل.»
«ریونکلاو!»
«پرسیوال ثورن.»
«اسلتیرین!»
تا این که بالاخره نوبت به دختری ریزه‌میزه رسید‌. او موهای مشکی‌اش را با دقت هرچه تمام، در دو طرف بافته بود و حتی یک تار موی اضافه هم بیرون نبود. وقتی دامبلدور نامش را خواند، به آرامی روی چهارپایه نشست. چشم‌هایش را بست و منتظر ماند تا کلاه نام گروهش را بگوید.
کلاه فوراً متوجه شد دخترک از اشتباه کردن خوشش نمی‌آید. او دوست داشت پیش از انجام هر کاری مطمئن شود راه درست را انتخاب کرده است. اما وقتی چیزی را درست می‌دانست، به این آسانی کنار نمی‌کشید.
کلاه کمی مکث کرد و بعد گفت:
«باهوش هستی. خیلی بیشتر از آنچه در این سن انتظار دارم. ریونکلاو می‌تواند جای تو باشد.»
دختر فکر کرد:
«پس یعنی می‌روم ریونکلاو؟»
این بار کلاه در ذهن او چیزی را دید که بیشتر از هر نمره و استعدادی توجهش را جلب کرد؛ میل عجیبی برای ایستادن پای چیزی که به آن باور داشت، حتی وقتی انجام دادن آن آسان نبود. کلاه خندید و گفت:
«آه، نه! به این آسانی‌ها نیست. تو خیلی نترس هستی. شاید بهتر باشد بروی گریفیندور...»
دختر دوباره فکر کرد:
«خب... گریفیندور هم بدک نیست!»
چند لحظه‌ی قبل دیده بود که دختری به اسم بئاتریکس وارد گریفیندور شد. قبل از آمدن به سرسرا با او صحبت کرده بود و به نظر می‌رسید که دختر خوبی است. چه بسا می‌توانستند دوستان خوبی برای هم باشند، ولی با این حال کلاه ادامه داد:
«آخ، نه! شاید هم ریونکلاو انتخاب بهتری باشد. مشخص است استعداد بی‌نظیری در درس‌های جادویی داری.»
دخترک چشم‌هایش را باز کرد و با نگرانی به بقیه‌ی بچه‌ها خیره شد. انگار کل سرسرا چشم شده بود و همه داشتند به او می‌نگریستند. مگر چند دقیقه شده بود که روی چهارپایه نشسته بود؟ با ناراحتی ناله‌ای کرد و گفت:
«لطفاً زودتر انتخاب کن!»
کلاه غرید و گفت:
«هولم نکن! شوخی که نیست.»
دختر دوباره به بچه‌ها نگاه کرد. هیچ سال‌ اولی‌ای غیر از خودش نمانده بود و کم‌کم چهره‌ی بچه‌ها داشت در هم می‌رفت. حق هم داشتند! همگی خسته و گرسنه، منتظر شام بودند تا هرچه سریع‌تر چیزی بخورند و بعد به خوابگاهشان برگردند ولی با این وجود هنوز منتظر جواب آخرین گروه‌بندی بودند. این بار کلاه پرسید:
«خودت چه می‌خواهی؟»
دختر جوان آهی کشید و گفت:
«فرقی ندارد، فقط زود تمامش کن!»
کلاه بدون اهمیت دادن به نظر دختر، دوباره متفکرانه پرسید:
«اگر واقعاً فرقی ندارد، چرا این‌قدر نگرانش هستی؟»
و دوباره تکرار کرد:
«گریفیندور... یا ریونکلاو؟ گریفیندور یا...»
ناگهان دختر چیزی یادش آمد. مادرش شب قبل از آمدن به هاگوارتس، چیزی را به او گفته بود.
«مادرم عضو گریفندور بود، من هم دوست دارم آن‌جا باشم.»
بالاخره کلاه کوتاه آمد و با صدایی بلند فریاد زد:
«گریفیندور!»
برای لحظه‌ای به نظر رسید که کل سالن، حتی استاد‌ها آهی از سر رضایت کشیدند و دختر را تشویق کردند. دختر جوان برخاست. به آرامی کلاه را از سرش برداشت و روی روی چهارپایه قرار داد. دامبلدور که کنارش ایستاده بود، با لبخند گفت:
«به گریفیندور خوش‌ آمدی!»
دختر نیز در پاسخ لبخندی نثارش کرد و راهی میز گریفیندور شد و کنار بئاتریکس و دوستانش نشست. کلاه برای لحظه‌ای روی چهارپایه ماند و به دخترکی فکر کرد که پنج دقیقه و نیم تمام نتوانسته بود درباره‌اش تصمیم بگیرد؛ مینروا مک‌گونگال، عضو جدید گریفیندور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.