راجر دیویس VS
جیمز سیریوس پاترراز دهکده!
ساعت دوازده شب یک روز زمستانی سرد.
باد شدیدی میوزید، از شیروانی های خانه های دهکده آب میچکید. راجر که خوابش نمیبرد آرام روی تختش نشسته بود و کتاب تاریخ جادو را مرور میکرد:
نقل قول:
مرلین
مرلین از جادوگران برجسته ی تاریخ هست، وی از اولین دانش آموزان هاگوارتس بوده، او در دوران زندگی خود قدرت بسیاری به دست آورد و بزرگترین جادوگر دنیا شد. افسانه ها میگویند او هنوز زنده است و برخی او را خدا میدانند...
کتاب جالبی بود، اخ که چقدر راجر دوست داشت به هاگوارتس برود. راجر که در رویا های خود میدید سوار بر جاروی پرنده تیم کوییدیچ ریونکلاو را قهرمان کرده ناگهان با صدایی به خودش آمد.
- ععععععععععع( جیییییغغغغغغ)

راجر سریع برگشت سمت پنجره، هیچکس نبود. با خودش فکر کرد شاید خیالاتی شده که حس کرد سایه سیاهی از پشت پنجره گذشت!
باورش نمیشد چه میبیند، موجودی سیاه پوش و عجیب جنازه ی زنی را به سمت جنگل میکشید. تا آمد بقیه را خبر کند، موجود مرموز رفته بود.
بدو بدو به سمت اتاق پدر و مادرش رفت ، داستان را برای آنها بازگو کرد. راجر فکر میکرد آنها میگویند که دیوانه شده .
پدرش با لحن لرزانی که راجر پیش از آن از پدرش نشنیده بود گفت:
آره .... ما هم شنیدیم.. عه.. فردا به کد خدا میگم.
راجر که از ترس میلرزید به سمت اتاقش برگشت.
سعی کرد بخوابد اما نمیتوانست آنچه را دیده فراموش کند، تا صبح بیدار ماند و از ترس به خودش میلرزید و هزار سناریو ترسناک میبافید.
صبح، نسیم صبحگاهی دلپذیری میوزید، اما برای راجر مثل قبل دلپذیر نبود، با هر صدایی میترسید و همش به فکر دیشب می افتاد.
طاقتش تمام شد، لباس هایش را پوشید و به سمت کلبه ی کد خدا رفت.
تق تق تقکسی جواب نداد، دوباره در زد.
تق تق تق تقصدای ناله ی ضعیفی آمد، آرام گوشه ی در باز شد.
راجر با استرس و ترس و لرز وارد شد.
کد خدا که صورتش را با دستانش پوشانده بود با لحنی بغض دار گفت:
چیشده راجر جان؟
- کد خدا، دی...دیشب یه چیزی دیدمم..
- چی؟! تو هم دیدی؟
- مگه شما هم دیدینش؟ اون.. اون دختر.. کی بود؟
کد خدا بغضش شکست:
او.. اون دخترم بود.. دختر عزیزم..

راجر باورش نمیشد، کد خدا جلوی چشمانش مثل بچه ها زار زار گریه میکرد.
- راجر، پسر عزیزم تو.. تو باید..
- باید چی؟؟ توقع ندارید که با یه موجود پلید و سیاه که فکرش لرزه به تن همه میاره بجنگم؟
کد خدا که از خودش خجالت میکشید گفت:
پسرم... من باید یه حقیقتی رو بهت بگم ، اون موجود چیز وحشتناکی نیست! اون فقط یه خون آشام عادیه.
- خون آشام؟ یه خون آشام این همه شما رو میترسونه؟
- بله...، من رو نگاه کن ! من میتونم با یه خون آشام بجنگم؟ راستی، قول میدم اگر اون خون آشام لعنتی رو بکشی و دخترم رو بیاری، به هاگوارتس نامه میدم تا نامه هاگوارتست رو بدن. خوبه؟؟
راجر تردید داشت، با خودش میگفت:
من؟ من فقط چهارده سالمه، چجوری با یه خون آشام بالغ بجنگم؟؟
-
باشه میرم ولی باید بهم قول بدی نامه ی هاگوارتس ام رو بگیری.
کد خدا که داشت اشکانش را با دسمالی پارچه ای پاک میکرد ، با لحنی خوشحال و عجیب گفت:
نگران نباش پسرم... قول شرف میخورم.
بعد زیر لب چیزی گفت که راجر نشنید. راجر از لحنش خوشش نیامد اما یاد هاگوارتس باعث میشد انگیزه بگیرد.
راجر بدون خداحافظی رفت و در راه به روش های نابودی یه خون آشام فکر میکرد.
- آهان! تو کتاب تاریخ جادو نوشته بود: خون آشام ها به سیر حساسس اند و با خنجر میمیرند.
به خانه ی خودشان رسید، آرام وارد اتاقش شد و وسایلش را جمع کرد:
خنجر، طناب، کوله پشتیم، هیزم، یکم غذا.
-
چیکار میکنی؟پدرش جلوی در اتاق ایستاده بود و با نگاهی نگران به راجر خیره شده بود. گویا از سر صبح بیدار بود و راجر را زیر نظر گرفته بود. راجر تته پته کنان گفت:
هی...هیچی داشتم... داشتم اتاقم رو مرتب میکردم.
پدرش گفت:
عزیزم، نیازی نیست تو بری. مگه جوون قدرتمند کم داریم تو دهکده؟؟
- بابا! کد خدا بهم گفت نامه هاگوارتس رو برام میگیره.
بگذار برم! ترو خدا!!
- عزیزم ، پسر گلم آخه چجوری؟ چجوری پسر گلم رو بفرستم به نبرد یه خون آشام؟؟
بغضی در صدایش موج میزد.
راجر بی توجه به پدرش وسایلش را جمع کرد، کوله را روی دوشش انداخت و به سمت در رفت.
- پدر! بگذار برم. من میدونم چیکار کنم.
- نه نه نه نمیتونم.
راجر فریاد کشید:
باباااا اگر نگذاری برم تا آخر عمر باید اینجا بمونم و نهایتا چوپون میشم. برو کنااار.
پدرش طوری که انگار از راجر ترسیده باشد کنار رفت.
راجر بی تردید و پرشتاب از خانه خارج شد و به سمت جنگل رفت.
در میانه ی راه بود که احساس کرد چیزی پشت بوته ها تکان میخورد.
خنجرش را بالا گرفت و منتظر حمله ماند. ناگهان بوته ها از حرکت ایستادند و بعد چند دقیقه راجر به راهش ادامه داد.
در راه کتابش را در آورد و خواند:
نقل قول:
محل زندگی خون آشام ها
خون اشام ها غالبا در غار های بزرگ زندگی میکنند و طعمههای خود را در همان غار نگه میدارد.
تا غروب به راه رفتن درون جنگل ادامه داد.
قصد داشت تا خون اشام را پیدا کند، زیرا هدف داشت. برای هدفش دست به هرکاری میزد.
هوا کمکم تاریک شد. با چند تکه چوب چادری کوچک برپا کرد.
کمی غذا خورد و قصد داشت بخوابد.
صدایی از پشت بوته ها میآمد.
- کی اونجاست؟
- نترس راجر، نترس. من خون اشام نیستم.
موجودی با شنل سیاه جلو آمد.
- راجر میدونی من کی هستم؟
- نه برام مهم نیست برو عقب.
- نترس من، لرد ولدمورت هستم. اسمم رو شنیدی؟
راجر باورش نمیشد، ولدمورت؟ جادوگر بزرگ و قدرتمند جادوی سیاه؟
ولدمورت ادامه داد:
اون دختر، اون دختر داشت مزاحم کارم میشد؛ مهم نیست. راجر به من بپیوند، قول میدم از هاگوارتس بهتر آموزشت بدم.
- نه ولدمورت، نه.
- پس ساکت باش. برگرد به دهکده ات و این پیکر رو ببر، بگو خون آشام کشتش.
راجر میخواست چیزی بگوید اما قبول کرد.
صبح فردا راجر به دهکده برگشت. پیکر را به کد خدا داد و نامه اش را گرفت. هنوز هم نمیداند کد خدا میدانست آن موجود ولدمورت است یانه؟
راجر به هاگوارتس رفت اما تا ابد عذاب وجدان، او را رها نکرد.