جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

68 کاربر(ها) آنلاین هستند (49 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
63 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
من معجون خوش شانسی دارم پس:
یک تا برتی بات برای خودم، امیدوارم پول زیاد در بیاد.
با سپاس فراوان.

سلام!

۲۰ گالیون کسر و یک عدد برتی‌بات با طعم‌ زیر خریداری شد:
۵۰ درصد تخفیف برای خرید بعدی از شوخی‌کده فارس د ماره


@راجر دیویس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/7/23 19:38:56
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تاپیک انجمن
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مهر 1405 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
راجر دیویس VS جیمز سیریوس پاتر

راز دهکده!

ساعت دوازده شب یک روز زمستانی سرد.
باد شدیدی می‌وزید، از شیروانی های خانه های دهکده آب میچکید. راجر که خوابش نمیبرد آرام روی تختش نشسته بود و کتاب تاریخ جادو را مرور میکرد:
نقل قول:
مرلین
مرلین از جادوگران برجسته ی تاریخ هست، وی از اولین دانش آموزان هاگوارتس بوده، او در دوران زندگی خود قدرت بسیاری به دست آورد و بزرگترین جادوگر دنیا شد. افسانه ها میگویند او هنوز زنده است و برخی او را خدا میدانند...

کتاب جالبی بود، اخ که چقدر راجر دوست داشت به هاگوارتس برود. راجر که در رویا های خود میدید سوار بر جاروی پرنده تیم کوییدیچ ریونکلاو را قهرمان کرده ناگهان با صدایی به خودش آمد.
- ععععععععععع( جیییییغغغغغغ)
راجر سریع برگشت سمت پنجره، هیچکس نبود. با خودش فکر کرد شاید خیالاتی شده که حس کرد سایه سیاهی از پشت پنجره گذشت!
باورش نمیشد چه میبیند، موجودی سیاه پوش و عجیب جنازه ی زنی را به سمت جنگل میکشید. تا آمد بقیه را خبر کند، موجود مرموز رفته بود.
بدو بدو به سمت اتاق پدر و مادرش رفت ، داستان را برای آنها بازگو کرد. راجر فکر میکرد آنها می‌گویند که دیوانه شده .
پدرش با لحن لرزانی که راجر پیش از آن از پدرش نشنیده بود گفت:
آره .... ما هم شنیدیم.. عه.. فردا به کد خدا میگم.
راجر که از ترس میلرزید به سمت اتاقش برگشت.
سعی کرد بخوابد اما نمیتوانست آنچه را دیده فراموش کند، تا صبح بیدار ماند و از ترس به خودش میلرزید و هزار سناریو ترسناک میبافید.
صبح، نسیم صبحگاهی دلپذیری می‌وزید، اما برای راجر مثل قبل دلپذیر نبود، با هر صدایی میترسید و همش به فکر دیشب می افتاد.
طاقتش تمام شد، لباس هایش را پوشید و به سمت کلبه ی کد خدا رفت.
تق تق تق
کسی جواب نداد، دوباره در زد.
تق تق تق تق
صدای ناله ی ضعیفی آمد، آرام گوشه ی در باز شد.
راجر با استرس و ترس و لرز وارد شد.
کد خدا که صورتش را با دستانش پوشانده بود با لحنی بغض دار گفت:
چیشده راجر جان؟
- کد خدا، دی...دیشب یه چیزی دیدمم..
- چی؟! تو هم دیدی؟
- مگه شما هم دیدینش؟ اون.. اون دختر.. کی بود؟
کد خدا بغضش شکست:
او.. اون دخترم بود.. دختر عزیزم..
راجر باورش نمیشد، کد خدا جلوی چشمانش مثل بچه ها زار زار گریه میکرد.
- راجر، پسر عزیزم تو.. تو باید..
- باید چی؟؟ توقع ندارید که با یه موجود پلید و سیاه که فکرش لرزه به تن همه میاره بجنگم؟
کد خدا که از خودش خجالت میکشید گفت:
پسرم... من باید یه حقیقتی رو بهت بگم ، اون موجود چیز وحشتناکی نیست! اون فقط یه خون آشام عادیه.
- خون آشام؟ یه خون آشام این همه شما رو میترسونه؟
- بله...، من رو نگاه کن ! من میتونم با یه خون آشام بجنگم؟ راستی، قول میدم اگر اون خون آشام لعنتی رو بکشی و دخترم رو بیاری، به هاگوارتس نامه میدم تا نامه هاگوارتست رو بدن. خوبه؟؟
راجر تردید داشت، با خودش میگفت:
من؟ من فقط چهارده سالمه، چجوری با یه خون آشام بالغ بجنگم؟؟
- باشه میرم ولی باید بهم قول بدی نامه ی هاگوارتس ام رو بگیری.
کد خدا که داشت اشکانش را با دسمالی پارچه ای پاک میکرد ، با لحنی خوشحال و عجیب گفت:
نگران نباش پسرم... قول شرف میخورم.
بعد زیر لب چیزی گفت که راجر نشنید. راجر از لحنش خوشش نیامد اما یاد هاگوارتس باعث میشد انگیزه بگیرد.
راجر بدون خداحافظی رفت و در راه به روش های نابودی یه خون آشام فکر میکرد.
- آهان! تو کتاب تاریخ جادو نوشته بود: خون آشام ها به سیر حساسس اند و با خنجر میمیرند.
به خانه ی خودشان رسید، آرام وارد اتاقش شد و وسایلش را جمع کرد:
خنجر، طناب، کوله پشتیم، هیزم، یکم غذا.
- چیکار میکنی؟
پدرش جلوی در اتاق ایستاده بود و با نگاهی نگران به راجر خیره شده بود. گویا از سر صبح بیدار بود و راجر را زیر نظر گرفته بود. راجر تته پته کنان گفت:
هی...هیچی داشتم... داشتم اتاقم رو مرتب میکردم.
پدرش گفت:
عزیزم، نیازی نیست تو بری. مگه جوون قدرتمند کم داریم تو دهکده؟؟
- بابا! کد خدا بهم گفت نامه هاگوارتس رو برام میگیره.
بگذار برم! ترو خدا!!
- عزیزم ، پسر گلم آخه چجوری؟ چجوری پسر گلم رو بفرستم به نبرد یه خون آشام؟؟
بغضی در صدایش موج میزد.
راجر بی توجه به پدرش وسایلش را جمع کرد، کوله را روی دوشش انداخت و به سمت در رفت.
- پدر! بگذار برم. من میدونم چیکار کنم.
- نه نه نه نمیتونم.
راجر فریاد کشید:
باباااا اگر نگذاری برم تا آخر عمر باید اینجا بمونم و نهایتا چوپون میشم. برو کنااار.
پدرش طوری که انگار از راجر ترسیده باشد کنار رفت.
راجر بی تردید و پرشتاب از خانه خارج شد و به سمت جنگل رفت.
در میانه ی راه بود که احساس کرد چیزی پشت بوته ها تکان میخورد.
خنجرش را بالا گرفت و منتظر حمله ماند. ناگهان بوته ها از حرکت ایستادند و بعد چند دقیقه راجر به راهش ادامه داد.
در راه کتابش را در آورد و خواند:
نقل قول:
محل زندگی خون آشام ها
خون اشام ها غالبا در غار های بزرگ زندگی میکنند و طعمه‌های خود را در همان غار نگه میدارد.

تا غروب به راه رفتن درون جنگل ادامه داد.
قصد داشت تا خون اشام را پیدا کند، زیرا هدف داشت. برای هدفش دست به هرکاری میزد.
هوا کم‌کم تاریک شد. با چند تکه چوب چادری کوچک برپا کرد.
کمی غذا خورد و قصد داشت بخوابد.
صدایی از پشت بوته ها می‌آمد.

- کی اونجاست؟
- نترس راجر، نترس. من خون اشام نیستم.
موجودی با شنل سیاه جلو آمد.
- راجر میدونی من کی هستم؟
- نه برام مهم نیست برو عقب.
- نترس من، لرد ولدمورت هستم. اسمم رو شنیدی؟
راجر باورش نمیشد، ولدمورت؟ جادوگر بزرگ و قدرتمند جادوی سیاه؟
ولدمورت ادامه داد:
اون دختر، اون دختر داشت مزاحم کارم میشد؛ مهم نیست. راجر به من بپیوند، قول میدم از هاگوارتس بهتر آموزشت بدم.
- نه ولدمورت، نه.
- پس ساکت باش. برگرد به دهکده ات و این پیکر رو ببر، بگو خون آشام کشتش.
راجر میخواست چیزی بگوید اما قبول کرد.
صبح فردا راجر به دهکده برگشت. پیکر را به کد خدا داد و نامه اش را گرفت. هنوز هم نمی‌داند کد خدا میدانست آن موجود ولدمورت است یانه؟
راجر به هاگوارتس رفت اما تا ابد عذاب وجدان، او را رها نکرد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/23 7:03:00
ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/23 7:08:30
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تاپیک انجمن
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مهر 1405 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
در راهرو های پیچ در پیچ هاگوارتس قدم میزدم:
- مگه میشه؟ یه معجون شانس بخورم و بعد..
از پیچی گذشت و با غر غر ادامه داد:
بعدش رفتم برتی بات بخورم ، اونوقت طعم چرک گوش بهم افتاده آخه؟؟؟

به سمت کلاس طلسم ها رفت
تق تق تق
ارام در زد.
پرفسور فلیت ویک با خوشرویی گفت :
خوش اومدی راجر، بیا بشین.
راجر وارد کلاس شد و به سمت میز پرفسور رفت.
پرفسور فلیت ویک که در حال تصحیح تکالیف جلسه پیش بود گفت:
چیشده؟ همم.. این میشه ...دومی اینم اشتباعه...
راجر با بی حوصلگی گفت:
استاد چقدر امکانش هست با معجون خوش شانسی آدم بد شانسی بیاره؟؟
پرفسور که جا خورده بود با تعجب گفت:
چی؟ خب امکانش خیلی کمه ولی اگر به کسی نگی یه وردی هست میشه همیشه خوش شانست کنه!!
- چه وردی پرفسور؟؟؟
- خب.. همینجوری که نمیتونی استفاده کنی.. باید اجازه داشته باشی.
راجر که کمی تو ذوقش خورده بود با خودش گفت هیچکس این اجازه را به من نمیدهد.
که ناگهان، پرفسور فلیت ویک گفت:
به کسی نگو ولی من میتونم خوش شانست کنم.
- میشه پرفسور؟؟ میشه بهم وردشو بگین؟؟
پرفسور فلیت ویک با ارامش مرموزی پاسخ داد:
بله، چرا نشه. وردش « پوترفیو فلیکس» هست اینجوری:
دستش را بالا برد و همزمان با گفتن ورد، چوبدستی را دور سرش چرخاند و رو به راجر گرفت.
- پوترفیو فلیکس
راجر احساس خنکی دلپذیری حس کرد ، حس میکرد انگار یه پاتیل بزرگ از معجون خوش شانسی خورده.
- استاد ممنونم، خیلی ممنونم. شب خوشی داشته باشید خدا نگهدار.
- امان از دست این جوونا، خببب... اینم درسته...
بعد راجر بدو بدو رفت تا در خوابگاه ریونکلاو یک برتی بات دیگر را تست کند...
- آخجون طعم آیس چاکلت لته امریکانو میدهههه... .

افرادی که لایک کردند

اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تاپیک انجمن
پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مهر 1405 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
من معجون خوش شمنسی دارم پس:
دو تا برتی بات برای خودم، امیدوارم پول زیاد در بیاد.
با سپاس فراوان.

سلام دوباره!

۴۰ گالیون کسر و دو عدد برتی‌بات با طعم‌های زیر خریداری شد:
جایزه ۳۰ گالیونی
۱۱ گالیون جایزه با پست بعدی در انجمن قلعه هاگوراتز


برای ۱۱ گالیون بهم جغد بزنین تا واریز کنم!

@راجر دیویس

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/7/22 19:24:49
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تاپیک انجمن
پاسخ: معجون‌سرای پاتیل‌طلا
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مهر 1405 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
با توجه به رولی که در اینجا زده شد یه معجون شانس به من بدین، با سپاس.

سلام@راجر!

۵۰ گالیون کسر و یک عدد معجون فیلیکس‌فیلسیس براتون خریداری شد!
این یعنی هرجا انتخابی در کار باشه که به نفع شماست، انتخابتون قطعی و هرجا نخواین که انتخاب بشین، اسمتون از لیست حذف می‌شه. هم‌چنین برای یک ماه تنها برتی بات با طعم خوب بیرون می‌کشین! فقط خواهشا اول سفارش بدین و بعد ماده اولیه رو با جغد به من برسونین تا معجونتون رو آماده کنم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/7/22 18:55:16
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تاپیک انجمن
پاسخ: فستیوال شکلک‌ها
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مهر 1405 17:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطرات

وی که زندگی پر باری داشت روزی پشت پنجره نشسته بود و در فکر فرو رفته بود
به یاد خاطراتش با افتاد و هوای اون دوران را کرد.
زیییینگگ
صدای در بود، با آرامش و کمی افسردگی در را باز کرد.
پشت در بود که فکر میکرد بد موقع اومده.
باخوشحالی و تعجب گفت:
-سلااامممم خوبی؟؟ چه خبرا؟
- خدا رو شکر خوبیم از شما چه خبر دوست قدیمی؟
- منم خوبم، گفتی خوبیم؟ کس دیگه ای هم هست؟
ناگهان از پشت سر ، در آمد و گفت:
-نمیخوای دعوتمون کنی تو؟؟
- سلااااممم بفرمایید تو.
ان شب تادیر وقت کنار هم نشستن از خاطرات قدیم گفتن. شب خیلی خوبی بود و تا آخر شب از قدیما یاد میکرد و ذوق میکرد.
بعد دوباره به یاد قدیما دور هم جمع شدن:

و تا فردا صبح زدن و رقصیدن.
آن شب شب فراموش نشدنی برای بود.
هنوز که هنوزه هر وقت یادش میاد اینجوری پشت پنجره میشینه و زنگ میزنه به دوستاش تا با هم دوباره مهمونی بگیرن.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/22 17:35:34
ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/22 17:36:24
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تاپیک انجمن
پاسخ: ارتباط با جن‌های هالادورین
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مهر 1405 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
درود به اجنه گرامی.
قصد تشکیل مغازه ای دارم به اسم بازار سیاه که در آن بتوانیم گنجه خودمون رو که نمیخواییم زیر قیمت بدیم بره و اجناسی که فروخته شده هم در پستی گرد هم بیاد و با قیمتی یکم بیشتر فروخته شود.
مثال:
یه ادامس بادکنکی مجنون کننده چهل گالیونه و بهش نیازی نداریم.
در بازار سیاه سی گالیون میفروشیم
بازار سیاه در پست اجناس بازار آن را سی و پنج گالیون میفروشد.
برد برد.
اگر هم میشه مسئولش من باشم
@نورا پردفوت @دنیلا داولیش

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/22 16:58:52
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تاپیک انجمن
پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 مهر 1405 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
یه برتی بات برای خودم، امیدوارم پول زیاد در بیاد.
با سپاس فراوان.

سلام!

بیست گالیون کسر و یک برتی‌بات با طعم زیر خریداری شد:
یک عدد آدامس بادکنکی مجنون کننده!

می‌تونی به تاپیک شوخی‌کده فارس د ماره بری و این ادامس رو به هرکسی که می‌خوای فعال کنی. تک رول ادامه دار بعدی کسی که آدامس براش فعال شده باید توی سبک روماتیسمی باشه!

@راجر دیویس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/7/21 14:40:06
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تاپیک انجمن
پاسخ: گومیهو ؛ آتش و سایه
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 مهر 1405 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی قشنگ بود ولی چرا من لباسام قرمزه بعد موهام مشکیه؟!

افرادی که لایک کردند

اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تاپیک انجمن
پاسخ: باشگاه هم‌خوانی هری پاتر و سنگ جادو
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1405 11:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.

اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
به نظر من رولینگ توی فصل های اول به خوبی به هری و دورسلی ها اشاره کرد اما همچنان ما نمیدونیم چرا دامبلدور یه ساعت عجیب داشت یا اصلا اینا کین؟
ولی در ادامه هم به دامبلدور رسید اما به مک گانگال خیلی اشاره نکرد.
دادلی و قلدری و عین حال لوس بودنش هم خوب در اورد.همچنین به نظرم اون قضیه پذیرش و نامه ها رو میتونست از زوایای مختلف نشون بده.

افرادی که لایک کردند

اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.