جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

81 کاربر(ها) آنلاین هستند (58 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
77 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 15:49
نمایش جزئیات
آفلاین
هر ساعت کلاس برایم مانند یک قرن میگذشت. کلماتی که بهشان فکر میکردم درگلویم سنگینی میکردند و حالا لی‌لی روبرویم ایستاده میپرسد چه چیزی مرا اینگونه مضطرب کرده است و من نمیدانستم چگونه باید از احساساتم به او بگویم تا او را ازدست ندهم!
تردید و ترس را کنار میگذارم، نفس عمیقی میکشم و میگویم که اورا بسیار دوست دارم، که او روشنایی و معنای زندگی‌ام است، گفتم که تمام جادوهای دنیا دربرابر قدرت چشمان او بی‌ارزش هستند و من میخواهم تا ابد اورا درکنارم داشته باشم.
وقتی حرف هایم تمام شد او ساکت مانده بود و من هرلحظه ترس درونم بیشتر میشد. میترسیدم بعد از اعترافم حتی آن دوستی بین‌مان هماز بین برود!
اما وقتی لی‌لی لب‌هایش خندید این را فهمیدم که تمام ترس هایم الکی بوده.
میراث عشق و علاقه‌ی من و لی‌لی پسرمان هری است.
پسرم چشمان مادرش را دارد و همانقدر که لی‌لی نور و روشنایی زندگی‌ام است هری هم به زندگی‌ام معنا بخشیده.
با وجود آنها دنیایم پر از قشنگی‌است و من تاابد عاشق آنها می‌مانم.
همه چیز فوق‌العاده پیش میرفت تا زمانی که ولدمورت پیدایش شد؛ همه سعی و تلاشش را کرد تا من بهش ملحق شوم حتی من را با خانواده‌ام تهدید کرد... ولدمورت کشتار بزرگ ووحشتناکی راه انداخت. کوچه و خیابان ها بشدت شلوغ بودند و همه درحال فرار وَ من فقط میدویدم تا به خانه برسم. وقتی وارد خانه شدم صدای جیغ لی‌لی را از اتاق هری شنیدم...با پاهای لرزان و ترس شدیدی پله ها را گذراندم و جلوی در اتاق ایستادم؛ جسم بی‌جان لی‌لی کف اتاق سرد افتاده بود و صدای گریه‌های هری به استخوان‌هایم نفوذ میکرد! حس کردم دنیایم در یک لحظه تیره و تار شد و روحم از جسمم خارج شد.
سرمایی که کل وجودم را گرفت از بخاطر هوا بود یا ‌لی‌لی؟ پاهایم دگر توان ایستادن نداشت و ناگهان همانطور که تمام دنیا برایم سقوط کرد خودم هم کنار لی‌لی سقوط کردم...
قلبم را حس نمیکردم و در آن لحظه فقط یک چیز رامیدانستم«لی‌لی رفته بود»
اگر هری را نداشتم نمیتوانستم سرپا بمانم... اگر هری نبود زندگی‌ام در تاریکی مطلق فرو میرفت و هیچ انگیزه‌ای برایم باقی نمی‌ماند.
من همان شب قسم خوردم انتقام‌ لی‌لی را بگیرم و تا پای جان از پسرم محافظت کنم.
حالا در هاگوارتز مقابله با جادوی سیاه را تدریس میکنم. گاهی آنقدر عصبی و بی‌رحم میشوم که پسرم با چشمانی که از مادرش به ارث برده با ترس مرا تماشا میکند...
همه میگویند من سنگدل و بی‌احساس هستم اما هیچکدام نمیدانند تمام دلخوشی های من همراه با لی‌لی رفته است.
فقط هری است که باعث شده من تا کنون ادامه دهم...
سالها گذشت و اکنون جنگ ما با ولدمورت آغاز شده است؛ هاگوارتز تبدیل به میدان جنگ شده و صدای فریادها گوش ها را کر میکنند و از هرگوشه و کناری بوی خون و مرگ می‌آید. در گوشه‌ای هری، رون و هرماینی را می‌بینم که با ولدمورت و مرگ‌خوارها میجنگند.
به سمت آنها میروم و مقابل ولدمورت می‌ایستم، آن شب لعنتی از ذهنم عبور میکند و خشم و انتقام تمام وجودم را فرا میگیرد.
با تمام توان میجنگم تا زمانی که ناگینی مرا نیش میزند...حال من آسیب دیده در گوشه‌ای از هاگوارتز افتاده‌ام و به جنگ روبرویم خیره شده‌ام...
پسر من، هری من ولدمورت را شکست داد.او پیروز شد و قلب من آرام گرفت!
دیگر ولدمورتی وجود ندارد و آرامش عمیقی همه را در بر گرفته؛ هری به سمت من میدود و کنارم میوفتد...
سعی میکند مرا نجات دهد اما خیلی دیر است برای نجات من.
در لحظات آخر زندگی‌ام با آخرین بازمانده‌ی توانم دستان هری را میگیرم و به او میگویم که تا همیشه عاشق او و مادرش هستم؛ و میروم تا بازهم کنار لی‌لی باشم و از من تنها یک کلمه باقی میماند، آن هم "همیشه" است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره‌ی 3
صدای کفشانم سکوت سرد شب را میشکست.با قدم هایی آهسته به آینه نزدیک میشدم و میدانستم هر آنچه در آن ببینم قرار است ضربه محکمی به من بزند، اما دیدن اون به تمام این ها می‌ارزد!
با تنی لرزان جلوی آینه می‌ایستم و به انعکاس خودم نگاه میکنم، انعکاس مردی که همه از او میترسند و از هر جای هاگوارتز پچ‌پچ هایی به گوش میرسد که میگویند من بیرحم هستم...
صاحبان آن پچ‌پچ ها نمی‌دانند چه چیز باعث شده است من اینی شوم که اکنون اینجا ایستاده.
تصویر لی‌لی را می‌بینم که آرام آرام پررنگ میشود و کنار من قرار میگیرد...
لی‌لی کنار انعکاس من در آینه است اما خارج از آینه برای من همیشه یک حسرت بوده...
و دلیل این حسرت خودم هستم...اگر فقط کمی، فقط کمی جرئت حرف زدن را داشتم لی‌لی شاید برایم حسرت نمیشد!
اما من نتواستم... نتوانستم بگویم از احساسات عمیقی که نسبت به او داشتم
نتوانستم بگویم که چگونه او را میپرستیدم و حتی اگر او راکنارم نداشتم همین که میدانستم خوشحال است برایم کافی بود
ولی آن شب لعنتی که لی‌لی از بین‌مان رفت تمام قلب و احساست مرا هم با خود برد
و دیگر روشنایی‌ای در زندگی‌ام باقی نماند و من غرق در تاریکی شدم...


---
@نارامی
قشنگ توصیف کردی.

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/9 15:58:52
تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.