تصویر شمارهی 3
صدای کفشانم سکوت سرد شب را میشکست.با قدم هایی آهسته به آینه نزدیک میشدم و میدانستم هر آنچه در آن ببینم قرار است ضربه محکمی به من بزند، اما دیدن اون به تمام این ها میارزد!
با تنی لرزان جلوی آینه میایستم و به انعکاس خودم نگاه میکنم، انعکاس مردی که همه از او میترسند و از هر جای هاگوارتز پچپچ هایی به گوش میرسد که میگویند من بیرحم هستم...
صاحبان آن پچپچ ها نمیدانند چه چیز باعث شده است من اینی شوم که اکنون اینجا ایستاده.
تصویر لیلی را میبینم که آرام آرام پررنگ میشود و کنار من قرار میگیرد...
لیلی کنار انعکاس من در آینه است اما خارج از آینه برای من همیشه یک حسرت بوده...
و دلیل این حسرت خودم هستم...اگر فقط کمی، فقط کمی جرئت حرف زدن را داشتم لیلی شاید برایم حسرت نمیشد!
اما من نتواستم... نتوانستم بگویم از احساسات عمیقی که نسبت به او داشتم
نتوانستم بگویم که چگونه او را میپرستیدم و حتی اگر او راکنارم نداشتم همین که میدانستم خوشحال است برایم کافی بود
ولی آن شب لعنتی که لیلی از بینمان رفت تمام قلب و احساست مرا هم با خود برد
و دیگر روشناییای در زندگیام باقی نماند و من غرق در تاریکی شدم...
---
@نارامی
قشنگ توصیف کردی.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!