جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

62 کاربر(ها) آنلاین هستند (49 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
62 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1405 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بعد از سال ها و بعد از خرج کردن میلیون ها گالیون ، بالاخره بنده گودریک گریفیندور ، روونا ریونکلا ، سالازار اسلیترین و هلگا هافلپاف مدرسه هاگوارتز را ساختیم .
پس از آن چند روز جشن گرفتیم و نوشیدنی آتشین خوردیم ، سپس تصمیم گرفتیم شروع به پیدا کردن دانش آموزان برای مدرسه بکنیم ، در ابتدا کار کمی دشوار بود ، جادوگران بسیاری در سراسر بریتانیا پخش شده بودند ، در اینجا سالازار اسلیتیرین و روونا ریونکلا راه حلی برای این موضوع پیدا کردند ، با استفاده از یک جادوی قدیمی تمام اشخاصی که خون جادویی در رگ هاشون بود رو پیدا میکردیم ، اکنون که توانستیم جادوگران را پیدا کنیم باید کار دیگری میکردیم ، مضوعی که سر راه ما بود این بود که بسیاری از جادوگران حتی آن هایی که سن بالایی داشتند به دلیل نداشتن آموزش کافی در اجرای ساده ترین افسون ها نیز به مشکل میخوردند ، پس به همین دلیل تصمیم گرفتیم تعدادی بزرگسال را نیز به هاگوارتز راه بدیم ، بالاخره بنده شروع به نوشتن نامه های دعوت به تمام افراد انتخاب شده کردم ، و یکی یکی تمام نامه ها ارسال شدند ، اما هنگامی که سال تحصیلی شروع شد تعداد افرادی که آمده بودند بسیار کمتر از انتظار بود ؛ بنده دارم راجب به هزاران سال پیش صحبت میکنم ، مردم در آن زمان علاقه چندانی به مدرسه نداشتند ، مشکل دیگر این بود که بسیاری که دانش آموزان سواد خواندن و نوشتن نیز نداشتند و دلیل آن این بود که در هاگوارتز خواندن و نوشتن را یاد نمیدادیم و میبایست خانواده به فرزند خود خواندن و نوشتن یاد بدهد ، اما موضوع اینجا بود که بسیاری از این خانواده ها خودشان خواندن و نوشتن بلد نبودند و در اینجا آن ها باید فرزند خود را به مکتب خونه ی لرد های مشنگ ها میفرستادند ، اما بسیاری از این خاندان ها اصیل زاده بودند و این عمل رو توهین به اصالت خود میپنداشتند و از طرفی دانش آموزانی که مشنگ زاده بودند نیز اکثرا سواد نداشتند زیرا در آن زمان فقط لرد ها ، ثروتمند ها ، و شاهزادگان حق درس خواندن را داشتند و این موضوع در تمام دنیای آن زمان صدق میکرد ، به همین دلیل در ابتدای تاسیس هاگوارتز به مشکلات زیادی برخوردیم .
سپس راه حل ما این شد که چند معلم را استخدام کنیم که در هاگوارتز خواندن و نوشتن تدریس کنند و دانش آموزانی که سواد نداشتند یک ماه زود تر به هاگوارتز میامدند برای تحصیل ، در سال های اول هر سال هزاران نامه را مینوشتم و ارسال میکردم ، اما بسیار از این نامه ها در شومینه ها به آتش کشیده میشدند و دلیل اینکه کسی نبود که بتواند نامه را بخواند ، از همین طریق مشخص میشد کسانی که جواب نامه ها را نمیدادند سواد خواندن و نوشتن ندارند و بنده به خانه های آن ها میامدم که این موضوع را حضوری به آن ها بگویم ، سپس تصمیم دیگری گرفتیم ، هاگوارتز مکان بسیار بزرگی بود و برای همین از تمام جادوگران بریتانیا که سواد خواندن و نوشتن نداشتند ، کوچیک یا بزرگ ، دعوت شد که به مدرسه بیایند و اساتیدی استخدام شدند فقط برای تدریس املا و آموزش خواندن و نوشتن و بالاخره پس از سال ها اکثریت جادوگران با سواد شده بودند ، اکنون که شما به هاگوارتز میروید ، تمام دانش آموزان سال اول بین یازده تا دوازده سال سن دارند ، اما در آن در آن زمان سن دانش آموزان سال اول به هفده سال نیز میرسید ، زیرا بسیاری از این افراد توانایی زیادی در جادو کردن نداشتند ، اما تمام این مشکلات بعد چندین سال رفع شد و هاگوارتز تبدیل به هاگوارتزی شد که شما اکنون میشناسید .
البته که تمام مشکلات حل شد اما یک مشکل همچنان برقرار است آن هم این است که بنده هر سال صد ها و چه بسی هزاران نامه را مینوسیم و امضا میکنم و دونه به دونه میفرستم ، بابا مرد مرد جنگم نه مرد پشت میز .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


نوشتن و امضا کردن صد ها و صد ها نامه قبل از شروع هر ترم در هاگوارتز ، بله قربان زمان ما قلم تند نویس نبود و تک تک نامه ها دونه به دونه نوشته میشدن . و این وظیفه خسته کننده بر سر من افتاده بود که هر سال قبل از شروع سال جدید تحصیلی صد ها نامه را بنویسم و امضا کنم .
البته هنگامی که دانش آموزان سال اولی را که بسیار از آمدن به هاگوارتز خوشحال هستن را میدیدم ، خستگی را فراموش میکردم

#روزی_که_جادو_شروع_شد

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1405/7/12 20:57:19
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1405/7/12 21:11:33
تاپیک انجمن
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 19:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بسیار از دانش آموزان لحظه دریافت نامه های هاگوارتز را لحظه بسیار شیرینی میدانند ، من نیز از دیدن خوشحالی دانش آموزان سال اول هنگامی که برای اولین بار به مدرسه آمده اند لذت میبرم ، اما وظیفه من نوشتن و امضا کردن صد ها نامه هست که بسیار کار خسته کننده ای است .

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 01:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیتی : جوانمرد ، شجاع ، مخالف با جادوی سیاه ، شیرمرد ،
گودریک گریفیندور وارد کوچه دیاگون شد .
تمام مردم با دیدن او شروع به تشویق ، دست زدن و هورا کشیدن کردن و تعدادی هم سوت کشیدن .
گودریک گریفیندور با لبخند برای همه دست تکان داد سپس راهی شد .
اول یک چوب دستی خرید چون چوب دستی قبلی اش شکسته بود ، سپس به خیابانی تاریک و خلوت رفت برای آخرین خرید .
مردی حدودا بیست ساله با شنلی بر روی سرش ایستاده بود و از شدت استرس تمام بدنش میلرزید .
گریفیندور به کنارش رسید و با صدای پر جذبه و لحن اشرافی اش گفت :
"نامه ای که برام فرستادی به دستم رسید و امیدوارم همه چیز درست باشه "
مرد جوان جعبه ای کوچک از زیر شنلش درآورد و گریفیندور نشان داد و با صدای زیری و تته پته کنان گفت : " آره این همون جعبه قدرته جعبه ای که کسی که اونو باز کنه به قدرت باور نکردنی ای میرسه ، قیمتش هم پنج هزار گالیونه "
جعبه ای بود که درش قفل بود و از درز های آن نور آبی ای در میامد
" پنج هزار تا ؟ این خیلی زیاده یه تخفیف بده "
" حالا چون شمایید چهار هزار تا "
در همین میاد صدای خنده خصمانه ای آمد ، فروشنده از ترس نفس در سینه اش حبس شد ،گریفیندور به آرامی برگشت و لبخند ملیحی زد
سالازار اسلیتیرین دوست قدیمی و دشمن حال حاضر گریفیندور ، از میان سایه ها درآمد و چوب دستی اش را بالا گرفت و با لحنی شیطانی گفت :
" چطوره بعد اینکه پول رو دادی جعبه رو بدی به من دوست قدیمی من گودریک ."
فروشنده جعبه را در دستان گریفیندور قرار داد و سپس فرار کرد بدون اینکه حتی لحظه ای درنگ کند برای برداشتن کیسه گالیون ها
گریفیندور بدون هیچ نشانه ای از ترس نگاهی به سالازار اسلیتیرین کرد سپس با لحن و صدایی باوقار گفت :" من دیگه دوست تو نیستم و البته که به نفع خودته که همین راهی که اومدی رو برگردی چون فکر نمیکنم دستت به این جعبه برسه "
لبخند اسلیتیرین از روی صورتش محو شد ، سپس بدون اینکه هیچ هشداری بدهد یا حرفی به زبان بیاورد طلسمی به سوی گریفیندور پرتاب کرد ،گریفیندور با عکس العمل فوق‌العاده نفرین را مهار کرد ، نبردی بین آنها شروع شد نور های قرمز و سبز میان آن دو میرفت و میامد سپس گریفیندور نفرینی را به صورت اسلیتیرین پرتاب کرد و خون از صورتش ریخت و سپس بر زمین افتاد و فریاد زد "تسلیمم تسلیم " گریفیندور چوب دستی اش را پایین گرفت و سپس به سمت اسلیتیرین آمد و تا خواست کلمه ای بر زبان بیاورد اسلیتیرین ناگهان برگشت و نفرینی به سمتش پرتاب کرد ،در یک ثانیه خون تمام بدن گریفیندور را گرفت و گریفیندور نقش بر زمین شد ؛ سالازار اسلیترین شروع به خنیدن کرد و سپس به سمت جعبه آمد و جعبه را باز کرد اما لبخند بار دیگر از صورتش محو شد اسلیتیرین فریاد کشید : "این که خالیه"
گریفیندور شروع به خندیدن کرد و گفت : " من اون فروشنده رو میشناختم ، طرف کلاهبرداره و من اینو میدونستم "
اسلیتیرین :" پس چرا اصلا میخواستی بخریش "
" چون از زمانی که پامو گذاشتم توی کوچه دیاگون متوجه شدم که داری تعقیبم میکنی منم اونجا رفتم که یه بهونه خوب بهت بدم برای اینکه باهام دوئل کنی ، چون خیلی دلم برای همچین مبارزه ای تنگ شده بود "
اسلیتیرین جعبه را بر زمین کوبید و رفت و دقایقی بعد گریفیندور از روی زمین بلند شد و او نیز رفت .


تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/10 10:30:53
تاپیک انجمن
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 4 مهر 1405 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور وارد پاتیل درزدار شد ؛ تمام افراد حاضر در آنجا نگاهی تحسین آمیز به او کردند و چند نفر به نشانه ادای احترام لیوان نوشیدنی خود را به سوی او بالا بردند
و گریفیندور برای تمامی این اشخاص سری تکان داد ، آرام قدم میگذاشت ، یک پسر یازده ساله در کنار مادرش گفت : مامان نگاه کن اون گودریک گریفیندوره
گریفیندور خود را به دیوار های آجری ای رساند که راه ورودی کوچه دیاگون بود ، چند ثانیه ایستاد گویا منتظر بود که دیوار خود به خود برای او باز شود ، کمی دیگر مکث کرد ، و سپس به یاد آورد که برای باز کردن دیوار ها به چوب دستی نیاز دارم و بدتر از آن گودریک گریفیندور بزرگ بلد نبود حتی با چوب دستی آن را باز کند .
به هرحال او یک اسم و رسمی داشت و دلش نمیخواست در کاری به آن آسانی ناکام به نظر برسد .
سپس دور زد و بر روی یکی از صندلی ها نشست و یک نوشیدنی سفارش داد ؛ در این فکر بود که چگونه راه خود را باز بکند .
نگاهی به دور و بر خود انداخت و چشمم به چهره ای مهربان و آشنا خورد ، آلبوس دامبلدور ، بی سر و صدا بلند شد و رفت در کنار دمبلدور نشست .
دامبلدور با همان صدای لرزان همیشگی اش و با لبخند صحبت را شروع کرد :" به به گودریک گریفیندور ؛ چه کار خوبی کردم که به چنین سعادتی رسیدم "
گریفیندور :" سعادت از ماست ، دلم برای دوست قدیمی ام تنگ شده بود "
آن ها حدود بیست دقیقه صحبت کردند از خاطرات خوب گذشته شروع کردند و به بحث راجب نحوه درست اداره مدرسه رسیدند .
در این میان وقتی دیگر حرفی برای گفتن نبود هردو چند دقیقه به دور و بر خود خیره شدند و سکوتی پیشه گرفتند .
سپس دامبلدور این سکوت را شکست و گفت :"دوست قدیمی من ، بگو ببینم اصلا چرا اومدی سر این میز نشستی ؟"
گریفیندور با اضطراب گفت : " صحبت با یک دوست ، دلیل دیگه ای مگه میخواد "
دامبلدور لبخندی زد و گفت : " دوست من ، تو همیشه مبارز خوبی بودی و در جادو های تهاجمی از همه ی ما بهتر بودی ولی هیچوقت چفت کننده خوبی نبودی ، مشخصا درخواستی داری که نمیگی "
گریفیندور با شرمندگی گفت :" خب ببین من میخوام برم توی کوچه دیاگون ولی نه چوب دستی دارم برای باز کردن دیوار های آجری و نه میدونم چطوری باید اینکار رو بکنم "
دامبلدور کمی خندید و گفت :" چه عالی چون منم چوب دستی ام رو گم کردم و منتظرم یک فرد آشنا هستم که بیاد راه رو باز کنه "
هر دو ده دقیقه خندیدند و سپس گریفیندور پرسید :"اصلا چرا چوب دستیت رو گم کردی "
"بهتر بود میگفتم ازم دزدیدنش ، کار یک سری جن بود ، اونا تو یه معدن زیر مهمانخانه پاتیل درزدار مخفیگاه زدن راه ورودیش هم از انباریه"
" خب منتظر چی هستی پاشو بریم "
" خب ما نمیتونیم بدون چوب دستی از پس اون ها بر بیایم "
" چرا میتونیم ، بگو ببینم کلاهم همراهته ؟"
دامبلدور لبخندی زد و سپس از کیف گسترش پذیرش کلاه گروهبندی را دراورد و به گریفیندور داد ، گریفیدور نگاهی تحسین آمیز به کلاهش انداخت و سپس از درونش شمشیرش را درآورد سپس با هم دیگه با اجازه گرفتن از تام ، مسئول پاتیل دزدار وارد انباریه مهمانخانه شدند و با راهنمایی دامبلدور تونلی در آنجا پیدا کردند و سپس با طی مودن تونل به غار بزرگی شدند که چند جن آنجا را مدیریت میکردند ،
گریفیندور فریاد جنگ کشید و تمام جن ها که هر یک شمشیری در دست داشتند در آنجا جمع شدند ، گریفیندور شمشیرش را بالا گرفت و فریاد زد : "چوب دستی دامبلدور را پس دهید ای نامرد ها "
سپس رهبر جن ها فریاد :" کشید اول باید شمشیرم را بگیرید"
دامبلدور نیز فریادی زد و به سرعت شروع به سرفه کردن کرد و سپس مشتش را به سرعت بالا برد و فریادی دیگر کشید : "سیاتیکم"
سپس بر زمین افتاد گویا جنگ تن به تن زیاد مناسب وضعیت جسمی دامبلدور نبود .
سپس گریفیندور یک به ده با تمام جن ها جنگید و در این میان فهمید احتیاجی به شمشیر نبوده است و فقط کافی بود جن ها را با لگد پرت کند و پس از شکست دادن تمام جن ها.
سپس به رهبر جن ها رسید و گفت :"یا چوب دستی رو میدی یا پوستت رو میکنم و به عنوان پا دری استفاده میکنم "
جن نیز از ترس ابر چوب دستی دامبلدور را پس داد .
گریفیندور تمام راه دامبلدور را کول کرد و وقتی تام معجونی برای رفع گرفتگی عضلات در دهن دامبلدور ریخت دامبلدور توانست بلند شود
و در آخر دامبلدور راه کوچه دیاگون را برای گریفیندور باز کرد و آن ها بعد خداحافظی از هم جدا شدند .
ولی این وسط یک چیزی ذهن گریفیندور را درگیر کرد اونم اینکه چرا دامبلدور به سرعت وارد کوچه ناکترن شد .؟


---
@گودریک گریفیندور
خوب نوشته بودی، فقط بالای پستت ویژگی شخصیتت رو ننوشته بودی.. تاییدت میکنم چون با اینکه چیزی ننوشتی ولی تو پستت مشهود بود ویژگی شخصیتت.
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/4 0:11:48
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 3 مهر 1405 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
نام : گودریک گریفندور
یکی از چهار بنیان گذار هاگوارتز و بنیان گذار گروه گریفیندور
ظاهر : بسیار عضلانی با ریش و موی بلند نارنجی
زادگاه : دره گودریک
حامی پذیرش مشنگ زاده ها در مدرسه
جادوگری شجاع و مبارز
برجسته ترین دوئل کننده عصر خودم بودم ، با جادوگران با چوب دستی دوئل میکردم و با مشنگ با شمشیر مبارزه میکردم .
شمشیر توسط یکی از بزرگ ترین شمشیر سازان زمانه ام رگناک اول ساخته شده
"چوب دستی ام به طول 27 سانت با چوب گردو و ریسه قلب اژدها ساخته شده"
پاترونوس: شیر ، اما هنگامی که در زندگی ام خشم شدیدی در من به وجود بیاد تبدیل اژدها میشه
"شخصیت من در سه کلمه ، شجاعت،جسارت،عدالت، خلاصه میشود"
"مبارزه طلب بودم و همیشه از ضعیف تر از خودم دفاع میکردم "
" بهترین دوستم سالازار اسلیتیرن بود ولی به دلیل تفاوت نظرمون راجب پذیرش دانش آموزان مشنگ زاده دوستی ما به جدایی ختم شد "
" کلاه ام را جادو کردم که دانش آموزان را گروهبندی کند "
دانش آموزانی را میخواستم که شجاع باشند ، جسارت داشته باشند ، و در لحظه خطر عقب نکشند .


@گودریک گریفیندور
تایید شد.
یادت باشه هروقت خواستی می‌تونی برگردی و نکات بیشتری اضافه کنی.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون می‌ده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. هم‌چنین از حالا به تالار خصوصی گریفیندور هم دسترسی داری.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/3 18:23:13
تاپیک انجمن
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مهر 1405 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت سه شب جغدی نامه ای برایم آورد در نامه خیلی مختصر آمده بود که دامبلدور کشته شده ؛ باورم نمیشد ، چطور میتوانستم باور کنم ، چطور دلم میامد باور کنم .
آماده شدم و بیست دقیقه بعد به هاگوارتز رسیدم ، دیگر همه ی دانش آموزان رفته بودند و فقط تعدادی از افراد وزارت خانه و اساتید هاگوارتز را میتوانستم ببینم سر انجام پروفسور مک گونگال همه چیز را برایم تعریف کرد ، هیچ یک کلماتش باورپذیر نبودند ، حمله مرگ خواران به هاگوارتز ؟ کشته شدن دامبلدور توسط سوروس اسنیپ ؟ انگار همگی داشتند محتوای خوابی بد را برای هم تعریف میکردند ، درست مثل زمانی که یک کابوس میبینی و سپس از خواب بیدار میشی و رو به آسمان شکر میکنی که همش یک خواب بد بوده ، اما اکنون هرچه میکردم بیدار نمیشدم .
همه ی اعضای هیت مدرسه در کنار هم جمع شده بودند و در حال تصمیم گیری برای ادامه مسیر هاگوارتز بودند و در آخر همه منتظر نظر من شدند ؛ چند باری صدام زدند تا به خودم آمدم ، مغزم خالی بود جوری که انگار تحت طلسم فرمان بودم ، من نیز نظر خودم را گفتم ، هاگوارتز دیگر امن نیست و باید بسته شود ، اما همگی موافقت کردیم که مدرسه تا زمان مراسم ختم دامبلدور باز بمونه ، چند دقیقه ای در هاگوارتز قدم زدم بی آنکه بدونم به کجا میروم ، فکری مثل یک درخت به سرعت در سرم ریشه میزد و با سرعتی باور نکردنی شاخ و برگ میگرفت ، بزرگ ترین برگ برنده ما در مقابل ولدمورت کشته شده بدون اینکه خود لرد سیاه به مدرسه بیاد ، آیا اصلا دامبلدور آنقدری که فکر میکردم قدرتمند بود یا من او را در ذهنم آنقدر بزرگ کرده بودم ، تصور من از دامبلدور این بود که به تنهایی تمام مرگ خواران را دستگیر کند ولی ...
اکنون همه راجب هری پاتر صحبت میکنند و شایعات مختلفی در مورد او در میان زبان ها میچرخد ، میگویند که او قرار است ولدمورت را شکست بدهد اما نمیتوانم این را باور کنم .

---
خیلی خوب چیزی که گفتم رو رعایت کردی و خیلی خیلی بهتر شد.
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/2 14:48:59
تاپیک انجمن
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مهر 1405 12:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 21
باورم نمیشد دامبلدور مرده
همه برای ادای احترام چوب دستی هایشان را بالا بردند
من که از همه دور تر بودم نیز بالا بردم . چند ساعت بعد همه ی دانش آموزان به خوابگاه هایشان رفتند و من به همراه دیگران به هاگزمید رفتم همه آنجا بودند و هر یک چیز میگفتم این بار هم دور از همگی رفتم به رستوران سه دسته جارو آنجا هم پر از آدم بود
یه نوشیدنی گرفتم و رفتم زیر سایه درختی شروع به نوشیدن کردم خسته از هر چیزی دیگر امیدی برای ادامه جنگیدن نداشتم
هیچکس تا صبح خوابش نبرد .
---
داستانت قشنگ بود و مشخصه پتانسیل زیاری داری. اما یکم کوتاهه و اتفاق‌ها خیلی سریع از کنار هم رد شدن. اگه کمی بیشتر درباره‌ی اتفاقاتی که برای شخصیت می‌افته، احساساتی که تجربه می‌کنه یا حتی دیالوگ‌هایی که بین شخصیت‌ها رد و بدل می‌شه بنویسی، داستانت خیلی کامل‌تر می‌شه.
منتظر برگشتت هستیم.
فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/2 13:53:52
تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.