تنظیمات نمایش
ورود
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
پیام امروز

بابا همیشه میگه نامه هارو باید با «به» شروع کنی ولی مامان هیچوقت اینو نمیگفت. مامان فقط مینوشت. بدون«به». بدون اسم. فقط یه سلام، بعد حرف. میگفت «به» برای غریبههاست. برای کسی که نمیشناسی. ولی من و تو غریبه نیستیم. تو منی. پس...
سلام.
نمیدونم چرا اینو مینویسم. فکر کنم چون بعضی حرفها رو نمیشه به آدمهای زنده گفت. اونها نگران میشن. یا فکر میکنن تو دیوونهای. ولی تو... تو خودمی. پس نگران نمیشی. یا شاید میشی، ولی مهم نیست. چون تو تنها کسی هستی که میفهمی.
بارون شدیدتر میشه. چند قطره از لای پنجره میریزه روی طاقچه. لونا نگاهش میکنه، بعد ادامه میده.
میخوام یه چیزی رو بدونی. من حالم خوبه. میدونم که الان باورت نمیشه. میدونم که الان فکر میکنی هیچوقت تموم نمیشه. ولی تموم میشه. نه به این معنی که فراموش میکنی. نه. ولی یه روزی از خواب بیدار میشی و اولین فکرت مامان نیست. اولین فکرت اینه که چی بخوری. و اون لحظه... اون لحظه خیلی عجیبه. چون فکر میکنی باید احساس گناه کنی. ولی نمیکنی. فقط یه سکوت آروم توی سرت هست. و اون سکوت قشنگـه.
پر رو میذاره روی کاغذ. به دستش نگاه میکنه. دستش میلرزه. ولی نه از ترس. از سرما.
بابا هنوز غمگینه. میدونم. بعضی شبها صداش رو میشنوم که توی کارگاهش با خودش حرف میزنه. با مامان حرف میزنه. من نمیرم داخل. چون اون لحظهها مال اونه. ولی یه بار شنیدم که گفت «لونا شبیه تو شده». نمیدونم این خوبه یا بد. ولی فکر میکنم خوبه. چون مامان مهربون بود. و اگه من شبیه اون شدم، یعنی هنوز یه تیکه از اون اینجاست. با من.
لبخند کوچیکی میزنه. نه لبخند شادی. لبخند کسی که یه چیزی رو قبول کرده.
میدونم که بعضیها مسخرهات میکنن. میدونم که پشت سرت حرف میزنن. میدونم که بعضی شبها فکر میکنی شاید حق با اونهاست. ولی حق با اونها نیست. اونها فقط از چیزی که نمیفهمن میترسن. و تو... تو چیزی رو میفهمی که اونها هیچوقت نمیفهمن. این تنهاییـه. ولی تنهایی بدی نیست. تنهایی کسیه که یه چیز اضافه داره. یه چیز که بقیه ندارن.
مکث میکنه. به کاغذ نگاه میکنه. خطها کمی کج شدن. مهم نیست.
نمیخوام بگم زود تموم میشه. چون دروغ میشه. ولی میخوام بگم که ارزشش رو داره. زنده موندن ارزشش رو داره. حتی وقتی سخته. حتی وقتی تنهاست. حتی وقتی فکر میکنی هیچکس نمیفهمه. چون یه روزی یکی میاد. یکی که میفهمه. یکی که بهت نمیگه «دیوونه شدی». یکی که بهت میگه «منم همینطورم». و اون روز... اون روز همه چیز فرق میکنه.
پر رو میذاره کنار. کاغذ رو تا میکنه. یه بار، دو بار. بعد میذاره لای کتابش. نه زیر بالش. توی کتاب. چون کتابها چیزهایی رو نگه میدارن که آدمها نمیتونن.
من اینو نمیفرستم. چون آدرسی ندارم. ولی تو پیدا میکنی. میدونم که پیدا میکنی. چون تو منی. و من هیچوقت چیزی رو که برام مهم باشه گم نمیکنم. فقط... فقط شاید یه کم طول بکشه.
بلند میشه. به بارون یه نگاه دیگه میندازه. بعد میره سمت تخت. چراغ رو خاموش میکنه. توی تاریکی، صداش خیلی آروم میاد، انگار داره با خودش حرف میزنه، نه با کاغذ.
شب بخیر، لونا. فردا هم بارون میاد. ولی مهم نیست. ما به بارون عادت داریم. :)

اگه روزی معلم بشم... اول از همه، هیچوقت به بچهها نمیگم "اینو توی کتاب نیست، پس مهم نیست." چون خیلی چیزها توی کتاب نیستن. مثلاً نارگلها توی هیچ کتابی نیستن، ولی وجود دارن. من دیدمشون. اونایی که دیدنشون، میدونن که واقعین.
کلاسم رو توی برج نجومی هاگوارتز برپا میکنم، ولی نه توی اتاق درس. روی پشتبام. اونجایی که باد موهات رو تکون میده و میتونی ستارهها رو بشماری. بچهها میآن بالا، پتو میارن، چای میارن، و ما با هم دربارهی چیزهایی حرف میزنیم که توی کتابهای درسی نیستن. دربارهی اینکه چرا بعضی رویاها رنگ دارن و بعضی صدا. دربارهی اینکه چرا وقتی به یه درخت خیلی نزدیک میشی، انگار داره نفس میکشه.
نمره نمیدم. اصلاً چرا باید نمره بدم؟ مگه میشه فهمیدن یه چیز رو با عدد اندازه گرفت؟ به جاش ازشون میخوام که یه چیز عجیب رو با من به اشتراک بذارن. یه چیزی که هیچوقت به کسی نگفتن. چون فکر میکنن مسخرهست. ولی من میدونم که مسخره نیست. هیچوقت مسخره نیست.
بعضی از همکارام — اگه بشه اسمشون رو همکار گذاشت — ازم میپرسن "لونا، تو چطور میخوای به بچهها جادو یاد بدی؟" و من لبخند میزنم و میگم "جادو رو نمیشه یاد داد. جادو رو باید حس کرد. مثل وقتی که دستت رو میگیری جلوی باد و میذاری باد انگشتات رو لمس کنه. اون موقعست که جادو اتفاق میافته."
توی کلاسم، بچهها یاد میگیرن که چطور به اسبهای بالدار غذا بدن — نه، نه اونایی که استاد هاگرید نگه میداره، اونایی که فقط وقتی گم شدهای میبینیشون. یاد میگیرن که چطور با گیاهان حرف بزنن، چون گیاهها خیلی بهتر از آدمها گوش میدن. یاد میگیرن که وقتی یه چیزی رو گم میکنن، به جای اینکه دنبالش بگردن، بشینن و منتظر بمونن، چون چیزهای گمشده معمولاً خودشون راهشون رو پیدا میکنن.
و آخر ترم، هیچ امتحانی نمیگیرم. به جاش، همه با هم میریم توی جنگل ممنوعه، ولی نه برای اینکه بترسیم. برای اینکه گوش بدیم. چون جنگل حرف میزنه. فقط باید بلد باشی چطور گوش بدی.
بعضی از بچهها فکر میکنن من عجیبم. اشکالی نداره. من هم فکر میکنم اونها عجیبن، ولی به روش خودشون. و این بهترین بخش ماجراست.
چون توی دنیای من، هیچکس "معمولی" نیست. فقط بعضیها هنوز نفهمیدن که چقدر خاصن.
افرادی که لایک کردند

نیمهی تاریک ماه
بعضی آدمها سایهشون رو نمیبینن. بعضیها هم میبینن ولی اهمیت نمیدن. ولی لونا لاوگود همیشه سایهاش رو حس میکرد، حتی وقتی کسی نگاهش نمیکرد. سایهای که گاهی سنگینتر از خودش بود. سایهای که هیچوقت هیچکس ندیدش. تا اون شب.
لونا لاوگود همیشه میدونست که بعضی چیزها رو فقط خودش میبینه؛
نارگلها. ترسترالها. پچپچهای آرومی که از دیوارهای قلعه میاومد. ولی این شب، توی راهروی طبقهی سوم، چیزی دید که مطمئن بود واقعی نیست—و با این حال، واقعیتر از هر چیزی بود که تا حالا دیده بود.
آینه اریسد.
لونا میشناختش. هری یه بار براش تعریف کرده بود. آینهای که آرزو رو نشون میده. هیچوقت دنبالش نگشته بود. چون میترسید.
ولی حالا آینه صداش میزد.
لونا جلو رفت. تصویرش توی شیشه ظاهر شد. موهای بلوند. چشمهای آبی. گردنبند چوب گیلاس. خودش بود.
نه.
خودش نبود.
زیر پاهاش هیچ سایهای نبود.
لونا به پشت سرش نگاه کرد. سایهاش نبود. فقط سنگ سرد بود و نور مهتاب.
برگشت سمت آینه. تصویر لبخند میزد. ولی لبخندش عمیقتر از لبخند لونا بود.
لونا دستش رو برد جلو. انگشتهاش به شیشه رسید. سردتر از یخ.
و بعد چیزی از سینهاش کشیده شد. مثل نفسی که سالها حبس شده باشه. دهنش رو باز کرد که نفس بکشه، ولی صدا بیرون نیومد. یه جیغ خفه توی سرش پیچید. بعد سکوت.
آینه تاریک شد. لونا زانو زد.
بلند شد.
به پشت سرش نگاه کرد.
سایهاش آنجا بود. ولی دیگه به پاهاش وصل نبود.
یه موجود مستقل بود. لاغر. تیره. با لبههایی که مثل دود موج میخورد. چشمهاش آبی روشن بود. همون آبی. ولی توش سردی بود.
سایه به لونا نگاه کرد.
و لبخند زد.
«سلام.»
لونا پلک نزد. «سلام.»
سایه یه قدم جلو اومد. لونا تکون نخورد.
«میدونی من کیام؟»
لونا سرش رو کج کرد. آروم. «حدس میزنم.»
«بگو.»
«تو سایهی منی. نیمهای که جدا شده.»
سایه لبخند زد. گرمتر. «آفرین.»
لونا بهش نگاه کرد. آروم. بدون ترس.
«چرا؟»
«چون تو خواستی. تو از آینه رد شدی. به تصویری نگاه کردی که سایه نداشت. و یه لحظه آرزو کردی که کاش تو هم سایه نداشتی.»
لونا سکوت کرد. ولی توی سکوتش، چیزی بود شبیه پذیرش.
«من اومدم چون تو نیاز داشتی. چون از خودت خسته شدی. از تظاهر. از لبخند. از "مهم نیست".»
لونا به دست سایه نگاه کرد. سرد. تیره. ولی آشنا.
«باشه.»
«سایه یه قدم دیگه جلو اومد. «فقط همین؟ "باشه"؟»
لونا ترید داشت.
«چی میخوای بگم؟»
«نمیدونم. انتظار داشتم بترسی. یا عصبانی بشی.»
لونا سرش رو کج کرد. آروم. «ترسیدن چی رو عوض میکنه؟ تو اومدی. منم اینجام. همین کافیه.»»
سایه ساکت شد. یه لحظه لبههاش موج خورد.
«تو... عجیبی.»
«میدونم.»
سایه راه افتاد. لونا دنبالش رفت. از راهرو گذشت. از کنار پلههای متحرک که خواب بودن.
طبقهی هفتم. دیوار خالی. سایه سه بار از کنارش گذشت.
دیوار لرزید. دری ظاهر شد.
سیاه. با نقشهایی که مثل رگ روی چوب میدویدن. و نقشها تکون میخوردن. آروم. مثل نفس کشیدن.
سایه دستش رو گذاشت روی در. برگشت.
«میخوای بیای؟»
لونا چیزی نگفت اما دنبال سایه رفت.
در باز شد.
اتاق نیاز اشتباه بود. لونا قبلاً اینجا بوده. اتاقی که میداد. ولی این اتاق میگرفت.
راهروها باریک. دیوارها نمناک. هوا بوی خاک بارونخورده میداد، بوی کتابهای پوسیده. نور سبز کمرنگی از یه جای نامعلوم میاومد.
اتاقی که «چیزهای گمشده» رو نگه میداشت، حالا پر بود از وسایلی که میخواستن برگردن. کتابها پچپچ میکردن. جعبهها تیکتیک. یه گرامافون بدون صفحه، آهنگی زمزمه میکرد.
و یه آینه. شکسته. تصویرش تکهتکه. توی هیچکدومش سایه نبود.
سایه ایستاد. لونا هم.
سایه برگشت. شکل کامل لونا رو داشت. ولی رنگپریده. موهاش بلندتر. لباسهاش خاکستری.
«تو منو خواستی.»
«من هیچوقت از آینه چیزی نخواستم.»
«ناخودآگاه. تو خواستی از من فرار کنی. از دردم. از خشمم. از تنهاییم.»
لونا تکون نخورد.
«من اون قسمتی از توأم که نمیذاری حرف بزنه. اون شبهایی که زیر پتو گریه کردی و صبحش خندیدی. اون لحظههایی که مسخرهات کردن و تو گفتی "مهم نیست". اون روزی که مادرت مرد و تو به هیچکس نگفتی.»
لونا پلک نزد. سکوت کرد. ولی توی سکوتش، چیزی بود شبیه شناخت.
«من تو هستم، لونا. ولی بدون دروغ. بدون اون لبخند احمقانهای که همه فکر میکنن دیوانهای.»
سایه دستش رو دراز کرد. سرد. مثل شیشه.
«تو منو از آینه بیرون کشیدی. حالا اینجام. و این اتاق مال منه. من اینجا بزرگ شدم. توی تاریکی. توی سکوتی که هیچکس نمیشنید.»
لونا به اطراف نگاه کرد. دیوارها نزدیکتر شده بودن.
«تو نمیتونی اینجا بمونی.»
«چرا؟»
«چون اینجا خالیه. تو گفتی من از تنهایی فرار میکنم. ولی داری خودت رو توی تنهایی حبس میکنی. این اتاق زندونه، نه خونه.»
سایه سکوت کرد.
«من از درد فرار نکردم. یاد گرفتم باهاش زندگی کنم. تو نمیدونی چطور. تو فقط میدونی چطور انتقام بگیری.»
«من انتقام نمیخوام.»
«پس چی میخوای؟»
سایه به اطراف نگاه کرد. به دیوارهای نمناک. به کتابهای پچپچکن. به تاریکی.
«من... نمیدونم. من فقط میدونم که همیشه توی تاریکی بودم. همیشه پشت سرت. همیشه دیدهنشده. و تو... تو همیشه رفتی. همیشه خندیدی. همیشه گفتی "مهم نیست".»
لونا جلو رفت. دستش رو گذاشت روی سینهی سایه. سرد بود. ولی میتپید.
«من تو رو میبینم.»
سایه بهش نگاه کرد.
«همیشه دیدمت. ولی نمیتونستم بپذیرمت. چون اگه میپذیرفتم، باید قبول میکردم که ضعف هایی دارم. که شکسته ام.»
سایه لرزید.
«تو منی. و من تو هستم.»
«اگه برگردم... دردش برمیگرده.»
«میدونم.»
«میتونی تحملش کنی؟»
لونا لبخند زد. آروم. «همیشه تحمل کردم. فقط این بار، تنها تحمل نمیکنم.»
سایه یه قدم جلو اومد. توی آغوش لونا.
و ذوب شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لونا توی راهروی طبقهی هفتم به هوش اومد. روی زمین سرد. آینه نبود. اتاق نبود. فقط دیوار سنگی و نور صبح.
چو چانگ بالای سرش. نگران.
«لونا! نصف شب که از خوابگاه زدی بیرون، همهی راهروها رو گشتم!»
لونا بلند شد. آروم.
«چو، سایهام رو دیدی؟»
چو اخم کرد. «چی؟»
لونا به زمین نگاه کرد. سایهاش بود. چسبیده به پاهاش.
لبخند زد.
«هیچی. فقط یه چیز رو فهمیدم.»
«چی؟»
«اینکه آدم نمیتونه از خودش فرار کنه. ولی میتونه باهاش دوست بشه.»
چو گیج نگاهش کرد. «لونا، تو واقعاً عجیبی.»
لونا خندید. آروم. «میدونم. ولی تو هم یه سایه داری، چو. فقط هنوز پیداش نکردی.»
چو ساکت شد. یه لحظه چیزی توی چشمهاش لرزید. بعد گفت: «بیا بریم صبحانه.»
لونا دنبالش راه افتاد. از کنار پنجره که رد میشد، به انعکاس خودش نگاه کرد.
سایهاش بود. کنارش. نه پشت سرش.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعضی شبها، وقتی توی خوابگاه دراز میکشید، سایهاش رو روی دیوار میدید. سایه تکون میخورد. ولی دیگه جدا نبود. همراهش بود.
و چو، که توی تخت روبهرویی دراز میکشید، بعضی شبها حس میکرد لونا داره با یه چیزی حرف میزنه. ولی هیچوقت نپرسید.
چون خودش هم یه سایه داشت. و میدونست بعضی سایهها رو نباید بیدار کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سوژه بعدی: بوسهٔ دیوانه ساز
افرادی که لایک کردند

زمان: غروب، وقتی آسمان بنفش و نارنجی میشود.
لونا لاوگود آرام بین سنگقبرها راه میرفت. گوشوارههای تربچهایاش با هر قدم تکان میخوردند و نسیم سرد غروب را به صورتش میکوبیدند. یک مجلهٔ وارسیکننده زیر بغلش بود و توی ذهنش به این فکر میکرد که چرا مردم اینقدر از قبرستان میترسند. به نظر او، مردهها آرامترین موجودات دنیا بودند. این زندهها بودند که سروصدا میکردند.
او چند روزی بود که دربارهٔ این مقبره چیزهایی شنیده بود. میگفتند سالها پیش، یک فرشته از آسمان پایین آمده و کنار همین سنگ ایستاده. کسی که آن را دیده بود، گفته بود خون از بالهایش میچکیده و همان قطرهها روی زمین ریخته و این مکان را مقدس کرده. از آن روز، مردم میآمدند اینجا و دعا میکردند. بعضیها دنبال آمرزش بودند، بعضیها دنبال معجزه. و بعضیها فقط میآمدند چون نمیدانستند کجای دیگر بروند.
لونا اما با هیچکدام از آنها فرق داشت. او نه دنبال آمرزش بود و نه معجزه. او فقط میخواست بداند آن فرشته واقعاً چه شکلی بوده. آیا بال داشت؟ آیا حرف میزد؟ آیا تربچه دوست داشت؟ اینها سؤالهایی بود که هیچکس جوابشان را نمیدانست، چون هیچکس مثل لونا فکر نمیکرد.
جلوی مقبره ایستاد. سنگش سرد و خاکستری بود. نوشتهای رویش حک شده بود، اما سالها باران و باد آن را فرسوده و ناخوانا کرده بودند. لونا به آن نوشتهٔ محو خیره شد و فکر کرد: «شاید روزی کسی این را نوشته تا کسی دیگر بخواند. اما حالا هیچکس نمیخواند. این هم یک نوع تنهایی است.»
لونا دستش را در جیبش برد و یک شیرینی لیمویی درآورد. آن را از وسط شکست و نصفش را با دقت روی سنگ گذاشت.
لونا: «برای فرشتهات. اگر واقعاً اینجاست، شاید گرسنه باشد.»
هوا سردتر شد. برگها زیر پایش خشخش کردند. لونا حس کرد کسی آن طرف مقبره ایستاده. برنگشت. فقط آرام گفت:
لونا: «میدانم آنجایی. میتوانی بیرون بیایی. من هیولایی نیستم که گاز بگیرم.»
سکوت. بعد صدای قدمهایی که نزدیک میشدند. لونا نفس عمیقی کشید، شانههایش را صاف کرد و برگشت تا ببیند کیست.
آن طرف مقبره، یک گربهٔ سیاه نشسته بود. فقط همین. یک گربهٔ سیاه با چشمانی زرد که آرام دمش را تکان میداد و به لونا خیره شده بود. روی گردنش یک قلادهٔ نازک نقرهای بود که یک پر سفید کوچک به آن آویزان بود.
لونا لحظهای نگاهش کرد. بعد لبخند زد.
لونا: «اوه. تو فرشته نیستی. ولی پرِ فرشته را داری. این هم چیزی است.»
گربه بلند شد، آرام به سمت لونا آمد و کنار پایش نشست. لونا خم شد و پشت گوشش را نوازش کرد. باد سردی وزید و آسمان کمکم تاریک شد.
لونا: «من همیشه فکر میکردم معجزهها بزرگ و پر سر و صدا هستند. ولی بعضیشان فقط یک گربهٔ سیاهاند که کنارت مینشیند و هیچ چیزی نمیپرسند. شاید این هم یک نوع آمرزش باشد.»
گربه چشمهایش را بست. لونا کنار مقبره نشست، گربه را در بغل گرفت و به آسمان نگاه کرد. دیگر تنها نبود. و برای لونا، همین کافی بود.
کلمات بعدی: واهمه، شیدا،گسیخته، مهآلود، زوال، رازآلود، شبگرد
افرادی که لایک کردند

راهرو باریک بود، اونقدر باریک که شونههای لونا تقریباً به دیوارهاش میخورد. سنگها سرد و نمناک بودن. نور آبی ته راهرو ثابت مونده بود — نه نزدیکتر میشد، نه دورتر.
لونا قدمبهقدم جلو رفت. بعد از چند قدم، راهرو باز شد به یه اتاق گرد، با سقفی گنبدی که روش نقطههای آبی کمرنگ میدرخشیدن.
و وسط اتاق، یه موجود ایستاده بود.
نه پا داشت، نه دست. بدنش مثل ستون نازکی از آب بود که آروم بالا و پایین میرفت. صورتش واضح بود — چشمهای آبی، و دهنی که انگار سالها بود لبخند نزده.
لونا وایساد. سرش رو کج کرد.
بعد آروم گفت: «تو توی دریاچه زندگی میکنی، مگه نه؟»
موج آرومی توی بدنش افتاد. سرش رو تکون داد. صداش مثل صدای آب بود که روی سنگ میریزه. «بودم. حالا نمیتونم برگردم.»
«چرا؟»
«چون سنگم رو دزدیدن. یه سنگ آبی. مال مادرم بود. و تا پیداش نکنم، آب من رو راه نمیده.»
لونا یه قدم جلوتر رفت. «کی دزدیدش؟»
«یه دانشآموز. نمیدونست چیه. فکر کرد یه سنگ قیمتیه و بردش توی قلعه. حالا نمیتونم برم دنبالش — چون آب من رو راه نمیده.»
لونا سرش رو تکون داد. «اسمت چیه؟»
«نیلوفَر.»
«اسم قشنگیه. مال گلهای روی دریاچهست، مگه نه؟»
نیلوفَر یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: «آره. مادرم عاشق اون گلها بود.»
لونا لبخند زد. «خب، نیلوفَر. سنگ کجاست؟»
«توی اتاق متروکهی طبقهی هفتم. پشت نقاشی دختری که گریه میکنه. ولی اون اتاق قفل نیست — بیداره. و هر کسی که بیدارش کنه، دیگه نمیتونه بخوابه.»
لونا سرش رو تکون داد. «خب. پس بهتره زودتر برم.»
برگشت سمت راهرو. ولی نیلوفَر صداش زد: «صبر کن.»
لونا وایساد.
«چرا کمکم میکنی؟»
لونا یه لحظه فکر کرد. بعد گفت: «چون ماه امشب ناراحت بود. و تو هم ناراحتی. فکر کنم این کافیه.»
نیلوفَر یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: «لونا.»
لونا ابروهاش رو بالا داد. «اسممو از کجا میدونی؟»
«از ذهنت. من روح آبم. وقتی کسی رو میبینم که میتونه منو ببینه، افکارش رو حس میکنم. اسمت، تصویر برجت، حتی اون چای سردی که همیشه کنار پنجره میذاری.»
لونا یه لحظه بهش خیره شد. بعد لبخند زد. «خب. پس تو بیشتر از من میدونی.»
نیلوفَر سرش رو تکون داد. «ممنونم، لونا.»
و لونا از راهرو بیرون رفت.
---
لونا از راهرو بیرون اومد و دریچه رو بست. راه افتاد سمت پلههای اصلی. فانوسهای جادویی با هر قدمش بیدار میشدن.
طبقهی هفتم باریکتر و تاریکتر بود. ته راهرو، یه در چوبی قدیمی بود. کنار در، یه نقاشی بزرگ — دختری با موهای بلند و چشمهای اشکبار که یه سنگ آبی توی دستش گرفته بود.
لونا وایساد. به نقاشی نگاه کرد. بعد در رو باز کرد.
اتاق تاریک بود. وسط اتاق، روی یه میز چوبی، یه سنگ آبی کوچیک آروم میدرخشید.
لونا یه قدم داخل گذاشت. ولی وقتی دستش رو دراز کرد، یه صدای خشدار از پشت سرش اومد. سرش رو چرخوند. قاب نقاشی خالی بود. و توی تاریکی، یه سایهی بلند ایستاده بود — دختری با موهای بلند.
لونا عقب نکشید.
دختر آروم گفت: «تو اومدی سنگ رو ببری.»
«آره.»
«میدونی اگه ببریش، من دیگه نمیتونم برگردم توی نقاشی؟»
لونا یه لحظه ساکت شد. بعد گفت: «میدونم. ولی اون هم نمیتونه برگرده توی آب. فکر کنم نوبت اونه.»
دختر یه قدم جلوتر اومد. اشکهاش مثل شبنم میدرخشید. «من مدت ها اینجا موندم. منتظر کسی که سنگ رو پیدا کنه.»
لونا سرش رو کج کرد. «تو قویتری از اون چیزی که فکر میکنی. من از چشمهات میبینم.»
دختر یه لحظه خیره شد. بعد یه لبخند کوچیک روی صورتش نشست.
«بردارش. و به نیلوفَر بگو من دیگه ناراحت نیستم.»
لونا سنگ رو برداشت. سرد بود، مثل آب دریاچه. وقتی برگشت سمت در، دختر نبود. ولی قاب نقاشی حالا یه تصویر جدید داشت — دختری که لبخند میزد.
لونا از اتاق بیرون اومد و در رو بست.
---
راه برگشت کوتاه بود. وقتی به راهروی ریوینکلا رسید، نور آبی کنار مجسمه منتظر بود.
نیلوفَر از سایه بیرون اومد. چشمهاش به سنگ بود. «پیداش کردی.»
لونا سنگ رو جلو گذاشت. نیلوفَر دستش رو دراز کرد و سنگ رو گرفت. یه لحظه، بدنش روشنتر شد، آبیتر، زندهتر.
«ممنونم،» نیلوفَر گفت. «حالا میتونم برگردم.»
لونا لبخند زد. «به دختر نقاشی گفتم. گفت دیگه ناراحت نیست.»
نیلوفَر سرش رو تکون داد و توی نور آبی آروم محو شد. آخرین چیزی که لونا دید، چشمهاش بود — این بار پلک زد.
راهرو خالی شد.
لونا برگشت سمت برج ریوینکلا. پالتوش رو انداخت روی تخت و دوباره نشست روی طاقچهی پنجره. ماه هنوز اونجا بود — ولی این بار انگار یه کم روشنتر میدرخشید.
لونا فنجون چای سردش رو برداشت، یه جرعه خورد و زیر لب گفت: «خب. شب خوبی بود.»
و به آسمون خیره شد.
افرادی که لایک کردند

پلههای مارپیچ برج ریوینکلا توی تاریکی، مثل مار سنگیای بودن که خودش رو دور خودش پیچیده. لونا دستش رو روی نردهی سرد کشید و آروم پایین رفت. هر پله که پایینتر میرفت، صدای پچپچ دخترها دورتر میشد و جاش رو به سکوتی میداد که انگار خودش هم یه جور صداست.
در ورودی مشترک نیمهباز بود. نور آبی از لای درز میزد بیرون و روی سنگفرش راهرو، الگوی عجیبی میساخت — مثل موج، مثل آب. لونا یه لحظه وایساد، سرش رو کج کرد و به الگو خیره شد.
«عین دریاچه میمونه،» زیر لب گفت. «ولی دریاچه این وقت شب اینطوری نمیدرخشه.»
در رو با آرنجش هل داد. سردتر از حد انتظار بود. توی راهروی ورودی، هیچکس نبود — نه فانوسی، نه نگهبانی، نه حتی نقاشیهای متحرک که همیشه یه چیزی برای گفتن داشتن. فقط اون نور آبی بود، که حالا واضحتر شده بود و از سمت دریچهی کوچیک کنار مجسمهی سنگی رد میشد.
لونا جلوتر رفت. پالتوش رو دور خودش محکمتر کرد. بوی نم و سنگ کهنه میاومد، و یه بوی دیگه — یه بوی شیرین، مثل گلهای شبباز که توی گلخونههای هاگوارتز میروییدن. بویی که این وقت سال قرار نبود وجود داشته باشه.
کنار دریچه وایساد. نور آبی از لای شکاف میزد و روی صورتش میافتاد. لونا چشمهاش رو ریز کرد و از شکاف نگاه کرد.
اون طرف، توی تاریکی، یه جفت چشم آبی بهش خیره بود. چشمهایی که پلک نمیزدن.
لونا عقب نکشید. فقط سرش رو یه کم جلوتر برد و آروم گفت: «تو گم شدی، یا من؟»
جوابی نیومد. ولی نور آبی یه لحظه قویتر شد، بعد آرومتر — مثل نفسی که کسی توی سینهاش حبس کرده باشه.
لونا لبخند زد. «آها. پس هر دو.»
دستش رو برد سمت دریچه. قفل نبود. فقط یه زبانهی چوبی کوچیک بود که با یه تکون آروم کنار رفت. در با صدای خفیفی باز شد و هوای سرد بیرون — هوای واقعی بیرون از قلعه — به صورتش خورد.
پشت دریچه، یه راهروی باریک بود که توی نقشههای هاگوارتز وجود نداشت. و ته راهرو، یه نور آبی کوچیک، منتظر ایستاده بود.
لونا یه قدم گذاشت داخل و زیر لب گفت: «خب. ببینیم ماه امشب چی میخواد بگه.»
افرادی که لایک کردند


من از سه فصل اول بیشتر مکالمه بین پروفسور مکگوناگال و پروفسور دامبلدور رو توی خیابون پریوت درایو دوست داشتم، به این خاطر که اولین دیالوگ های جادویی و سرنخ های اولیه حتی احساسات و شخصیت شناسی زیادی از این دو شخصیت نشون داده میشه.
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
"You flatter me," said Dumbledore calmly. "Voldemort had powers I will never have."
"Only because you're too — well — noble to use them."
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
‘You think it — wise — to trust Hagrid with something as important as this?’
‘I would trust Hagrid with my life,’ said Dumbledore
افرادی که لایک کردند

طلسم از عصای او بیرون رفت. نورِ سبز. ولی برنگشت. برگشت به سمت خودش.
لرد ولدمورت — بزرگترین جادوگر تمام دوران — برای اولین بار ترسید. نه از مرگ. از نیستی. بدنش از هم پاشید. نه با انفجار. با سکوت. با درد. با چیزی که تمام نداشت.
خواست جیغ بکشد. نتوانست. فقط تکهای ماند. تکهای از روح. تکهای از نفرت. تکهای که حتی مرگ قبولش نکرد.
باد او را برد. به جنگل. به تاریکی. به هیچ.
---
۱۹۸۱–۱۹۸۵ — جنگلهای آلبانی
جنگل تاریک بود. همیشه تاریک بود. لرد به شکل دود در میان درختان میخزید. نه پا داشت، نه دست. فقط اراده. فقط نفرت.
گاهی حیوانی پیدا میشد. موش. مار. پرندهای زخمی. و او وارد میشد. بدنِ کوچک را میگرفت. برای چند ساعت، حس میکرد. حسِ پوست. حسِ زنده بودن. ولی کافی نبود. هرگز کافی نبود.
ناگینی. اسمش را زمزمه کرد. کجاست؟ آیا منتظر اوست؟
لرد میدانست که باید صبر کند. باید قوی شود. ولی چطور؟ پیروانش — یا مرده بودند، یا در آزکابان، یا خیانت کرده بودند.
خشم در وجودش پیچید. خیانت. بدترین کلمه.
---
۱۹۹۰ — غارِ تاریک، آلبانی
لرد در تاریکی نشسته بود. بدنِ یک مارِ بزرگ را گرفته بود. ناگهان صدای قدم شنید. مردی وارد غار شد. جادوگری ضعیف. لرد مار را رها کرد. به سمت مرد خزید. مرد جیغ کشید. ولی لرد وارد شد. بدنِ مرد را گرفت. حس کرد. دست. پا. انگشت. چیزهایی که سالها نداشت.
مرد التماس کرد. لرد جواب داد. صدایش خشدار بود: «تو خدمتگزار من میشوی. یا میمیری.»
مرد قبول کرد. چارهای نداشت.
---
۱۹۹۱ — هاگوارتز، اتاقِ سنگ جادو
لرد در بدنِ آن مرد، وارد مدرسه شد. از تونلهای مخفی. از لولههای فاضلاب. از دیوارهای سرد. او همهی راهها را میدانست. او خودش بعضی از آنها را ساخته بود.
به اتاقِ سنگ جادو رسید. سنگ آنجا بود. درخشان. قوی. وسوسهکننده. لرد دستش را دراز کرد.
ولی ضعیف بود. بدنِ آن مرد کافی نبود. سنگ جادو کافی نبود.
ناگهان حس کرد. درد. مرگِ یک تکه از خودش. تکهای که سالها پیش در دفترچه گذاشته بود. دفترچه داشت میسوخت. نابود میشد. جیغ میکشید. جیغِ روح. جیغِ خودش.
لرد حس کرد. خالی شد. مثل شمعی که خاموش میشود. مثل نفسی که بریده میشود. تکهای از او رفت. برای همیشه.
فرار کرد. دوباره دود شد. دوباره هیچ. ولی این بار... این بار چیزی کم شده بود. چیزی که دیگر نبود.
---
۱۹۹۱ — آلبانی، غارِ تاریک
لرد در تاریکی نشسته بود. دوباره. ولی این بار ناگینی پیشش بود. مارِ وفادارش. او منتظر مانده بود. همیشه.
لرد در بدنِ مار حس کرد. گرمی. وفاداری. چیزی که در انسانها نیافته بود. ولی چیزی در وجودش خالی بود. تکهای که در هاگوارتز سوخت.
لرد زمزمه کرد: «پسر... تو یک تکه از من را کشتی. ولی... من هنوز هستم. من همیشه هستم. و این بار... این بار نقشه دارم.»
به ناگینی نگاه کرد. به تاریکی. به آینده.
فکر کرد: "پیروانم... آنها که در آزکابانند... آنها برمیگردند. چون میترسند. و ترس... ترس قدرت است."
لبخند زد. در تاریکی. در سکوت. در انتظار.
و ناگینی — مارِ وفادار — در کنارش خزید. منتظر. مثل همیشه.
---
۱۹۹۱ — پایان سالِ اول
لرد در بدنِ آن مرد، در جنگل پنهان شده بود. بدن میسوخت. ضعیف میشد. آن مرد میمرد. و لرد باید بدنِ جدید پیدا میکرد.
به دفترچه فکر کرد. هورکراکس. آن یکی که سوخت. ولی بقیه هنوز بودند. حلقه. گردنبند. جام. تاج. مار. و یکی... یکی که نمیدانست کجاست.
فکر کرد: "من قوی هستم. من جاودان هستم. مرگ... مرگ نمیتواند مرا بگیرد. ولی... ولی باید بدن پیدا کنم. باید برگردم. باید انتقام بگیرم."
به آسمان نگاه کرد. ستارهها دور بودند. سرد. مثل قلبِ خودش.
گفت: «هری پاتر... تو فکر میکنی که مرا شکست دادی. ولی... تو فقط یک تکه از من را کشتی. یک تکه. و من... من بقیهام. من همهام. و به زودی... به زودی برمیگردم.»
خندید. خندهای که در آن، هیچ چیز انسانی نبود. و در تاریکیِ جنگل، لرد ولدمورت — آن تکهی ناتوان — منتظر ماند. برای فرصتِ بعدی. برای بدنِ بعدی. برای جنگِ بعدی.
افرادی که لایک کردند

صدای خشخشِ چیزی از پشت دیوار آمد. از لای بوتههای خشک، یک گربهی سیاهِ لاغر بیرون آمد. چشمهایش زرد بود و روی گردنش یک نشان کوچکِ نقرهای به شکل پنجه داشت.
گربهی سیاه: معووو... میو میو معو (آروم باشین. من از طرف شورای گربههای لندنم.)
جینجر: میو میو؟ معووو (شورا؟ ما داریم تلاش میکنیم یه بچهی جادوگر رو نجات بدیم.)
گربهی سیاه: معوو... خخ میو (میدونم. برای همین اومدم. هری باید از اینجا بره. پیروان لرد تاریکی هنوز هستن.)
چنگولی: میو معووو (ما نمیتونیم از دیوار بریم بالا.)
گربهی سیاه لبخند گربهای زد و به لولهی فاضلاب کنار خیابان اشاره کرد: میووو... (از اینجا. به زیرزمین باغوحش میرسه. هری قراره بره قفس خزندهها.)
جینجر: میو؟ (تو از کجا میدونی؟)
گربهی سیاه: معووو... میو میو (چون من قبلاً پیش یه جادوگر پیر بودم. اون یادم داد آدمها رو بفهمم.)
چنگولی بو کشید و سرش را تکان داد: معووو! (باشه. ولی اگه نقشهات خراب بشه، تو مسئولی.) و بعد همگی در تاریکی لوله فرو رفتند.
از زیر زمین، صدای ضعیفی آمد: میو. بعد میو میو. هری از بالای پلهها سرش را چرخاند. کسی نبود. ولی حس کرد آن صدا آشناست. مار بوآ سرش را به سمت دریچهی کف چرخاند و زبانش را بیرون آورد. هری زمزمه کرد: «تو هم صداشون رو میشنوی؟» مار فقط چشمک زد و هری لبخند کوچکی زد...
افرادی که لایک کردند

لونا نامه را در دست گرفته بود. انگشتهایش دور کاغذ پوستی پیچیده بود. سرد بود. ولی نه از سرما. از چیزی شبیه آرامش. مهر قرمز هاگوارتز را بو کرد. بوی مرکب. بوی چیزی کهنه. بوی چیزی که همیشه میدانست وجود دارد، حتی وقتی کسی باورش نمیکرد. آهنگ از جایی دور میآمد. از جایی که نه در خانه بود، نه بیرون. از جایی که فقط خودش میشنید. «Hey little train! Wait for me!» لبخند کوچکی زد. رو به جغدِ خسته روی میز. «یه قطار هست، میدونی؟ که هنوز از ایستگاه راه نیفتاده. ولی من... من بلیطم رو دارم.» «I once was blind but now I see.» نامه را روی سینهاش گذاشت. حسی داشت شبیه به پیدا کردن پنجرهای که همیشه آنجا بود. فقط حالا باز شده بود. «Have you left a seat for me?» پدرش از پشت سرش گفت چیزی. ولی لونا نشنید. یا شاید شنید و نخواست جواب بدهد. فقط نشست. آرام. با نامهای در دست. و منتظر قطاری ماند که هنوز راه نیفتاده بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج