جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

81 کاربر(ها) آنلاین هستند (54 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
76 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 13 مهر 1405 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی:مهربون و با عدالت
بعد از اینکه از دروازه آجری کوچه‌ی دیاگون رد شدم،به دنبال جایی رفتم که پول هایم را از آنجا بردارم،گرینگاتز.
گرینگاتز در آخر کوچه‌ی دیاگون قرار داشت.ساختمان سفید رنگی که به بانک جادوگران شناخته میشه.
بعد از اینکه پول های کنات،گالیون و سیکل های خودم رو از بانک جادوگری برداشت کردم،نوبت این بود که به خرید برم.
درحال قدم زدن از میان کوچه‌ی شلوغ دیاگون دابی،الف خانه زاد که بهم کمک کرد به دیاگون بیایم را دیدم.

:دابی! میخواستم ازت تشکر کنم اما خیلی زود رفتی.
دابی با صدای لرزان گفت:قابلی نداشت خانم!
و سپس زیر لب گفت:دابی کار مهم و خطرناکی داره که ارباب بهشون دادن.

-چی؟خطرناک؟

دابی گفت:من...نباید اینو میگفتم...

و سپس سریع به دنبال یک دیوار در کوچه گشت تا سرش را به آن بکوبد.

اما زودتر از آن اورا گرفتم تا نتواند به خودش صدمه بزند.
دابی گفت:دابی باید بره!

و سپس با سرعت دوباره میان جمعیت گم شد.
به سوی کوچه ای میرفت که اسمش گذر ناکترن بود.
منم به دنبالش رفتم تا ببینم چه کار خطرناکی میخواد انجام بدهد.
نکنه دستوری از اربابش که نمیدونم چه کسی است گرفته که خطرناکه؟
باید کمکش میکردم این عادلانه نیست که اون به کاری که خودش دوست نداره انجام بده اجبار بشه.
دابی وارد مغازه ایی شد به اسم بورگین و برکس.
مغازه ایی نبود که چیزهای خوبی توش بفروشن.
از سر آدم بگیر تا خطرناک ترین سم ها توش بود.

صاحب مغازه که ظاهرا بورگین بود چون دابی گفته بود:آقای بورگین!از طرف ارباب مالفوی اومدم!

به دابی گفت:ای موجود کثیف!چطور جرئت میکنی اینجوری صحبت کنی؟وقتی من رو میبینی باید من رو‌ ارباب خطاب کنی!

دابی با صدای لرزان گفت:چشم قربان!
و خودش رو به نزدیک ترین گنجه رسوند و همچنان که سرش را به آن محکم میزد گفت:دابی بد!دابی بد!دابی....بد!

بورگین دابی رو از گنجه جدا کرد و گفت:خب حالا!نمیخواد گنجه‌ی با ارزشمو نابود کنی! بیا اینم سفارش مالفوی. تو راه حواست باشه اگر بمیری مالفوی یقه‌ی منو میگیره.

و سپس گوی سبز رنگی که اندازه‌ی کف دست دابی میشد را به او داد.

وقتی دابی گوی سبز رنگ را گرفت، گفت:دابی نمیتونه ببینه!دابی سرش درد میگیره!

شجاعتم رو به کار گرفتم و با خودم گفتم این دیگه ته بی عدالتیه! پارچه ای از کیف چرم خودم بیرون اوردم و گوی رو از دست دابی کشیدم بیرون.
انقد سریع این کار رو انجام دادم که صاحب مغازه فرصت نکرده بود بگوید اینجا چیکار میکنی؟
گوی رو گزاشتم روی پیشخان و همراه دابی از مغازه بیرون رفتم.


---
@کتی بل
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/13 20:46:19
تاپیک انجمن
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
وارد خیابانی شده بودم.در به در دنبال کوچه ی دیاگون میگشتم،همه‌میگفتن:تنها جایی که میتونی وسایل هاگوارتزتو تهیه کنی کوچه‌ی دیاگونه! و اگه بری تو این خیابون حتما پیداش میکنی!
ولی من حتی جایی رو نمیدیدم که قابلمه هایی شبیه به دیگ بفروشن حالا دیگه کوچه‌ی خرید جادوگران بماند!
بعد از چندین ساعت تو این خیابون شلوغ با نگرانی دورو برم رو نگاه کردم و با خودم گفتم:نکنه هیچوقت پیداش نکنم؟نکنه حتی تا زمانی که به هاگوارتز میرم،یک جلد از کتابامو هم پیدا نکنم؟ همه چی دیر میشه...مطمئنم.
تا اینکه چشمم به سمت رستورانی خورد. رستوران که انگار از نوع عادی نبود،وقتی نگاهش میکردم چشمانم بین مغازه‌ی کتاب فروشی میلغزید و بعد میرفت به سمت رستوران،و بعد میرفت سمت یک مغازه که لابد چیزهایی مثل سی دی های ماگلی میفروختن.
ظاهرا ماگل ها نمیتونستن این رستوران رو ببینن،آخه هیچکس وارد آن رستوران نمیشد.
ناگهان صدای بلندی آمد.
مطمئن بودم از طرف رستوران می آید.
شجاعتم را به کار گرفتم و وارد رستوران شدم.حتما مکان جادویی بوده،پدر و مادرم همیشه میگفتن که اول وارد رستورانی میشویم و سپس به دیاگون میرویم.اما یادشان نبود بهم‌بگن چجوری برم به دیاگون. شاید بعد از رستوران، یک در به کوچه راه دارد.
وارد رستوران شدم.
صدا برای بقیه انگار چیزی کاملا عادی بود.
الان یادم آمد...چیزی به اسم پدیداری و ناپدیداری وجود داشت،حتما کسی از آن استفاده کرده بوده.
چندین میز و صندلی وجود داشت و یک مرد با پشتی خمیده که پشت پیشخان بود داشت سفارش میگرفت.
یک‌موجود با چشم های ورقلمبیده و بدنی لاغر و قد کوتاه که مو نداشت و دماغش به درازی انگشتانش بود،انگار دنبال جیزی میگشت.
بنظرم این بهترین فرصت بود تا راه رو به گذر دیاگون پیدا کنم. چون اگر از جادوگری میپرسیدم ممکن بود جزو فرقه‌ی تاریکی باشد‌ یا حتی کمکی به من نکند و بگوید عجله داره و یا منتظر کسی است.یا اصلا دزد باشد و تمام اموال مرا از بانکی که گمان میکنم گرینگاتز باشد بدزدد.
به سمت آن موجود عجیب رفتم،تاحالا از پدر و مادرم نشنیده بودم که از چنین موجودی تعریف کنند.
به سمت آن موجود رفتم و پرسیدم ببخشید من...نمیدونم چجوری باید برم به دیاگون.
میتونید کمکم کنید عمم آقای...

موجود گفت:دابی هستم خانم..دابی الف خانه زاد..

بله.چطور فراموش کرده بودم که برده هایی هستن که مفت و مجانی برای جادوگران پولدار کار میکنن؟ فقط واقعا نمیدونستم اونها...این شکلی باشن.

الف با صدای لرزیده گفت:میتونم کمکتون کنم اما بعدش...

-بعدش چی؟

دابی فورا سرش را به میز کوبید و گفت:نمی..تو..نم بگم!

کسی که روی آن میز نشسته بود، خانم ساحره ایی عینکی بود و ظاهرا سعی کرده بود لباس ماگلی بپوشد اما موفق نشده بود چون از روی یک پیراهن یک تی شرت آبی پوشیده بود.

ساحره فورا دستش را به الف کوبید و الف با صورت پرت شد پایین.

گفتم:ببخشید دابی،نمیدونستم که نمیتونی بگی.میتونی کمکم کنی؟

دابی گفت:البته خانم.همراه من بیایید.

دابی با قدم های آرام و لنگ لنگ کنان به سمت حیاط پشتی رستوران رفت و گفت:اینجا ورودی اصلی دیاگون هستش.عقب برین خانم.

عقب رفتم

دابی با بشکن کاری کرد که دیوار ها از جایشان تکان بخورند و دروازه ی کوچکی به وجود آید.

تا آمدم برگردم و از دابی تشکر کنم،دابی میان جمعیت کوچه‌ی جادوگران غیب شده بود...

---
@کتی بل

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/12 21:52:15
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:کتی
نام خانوادگی:کتی بل
پاترونوس:نامعلوم
علاقه مند به پرواز با جارو و همچنین مهاجم تیم گریفیندور در زمان کاپیتان بودن الیور وود،آنجلینا جانسون و هری پاتر
گروه:گریفیندور
ویژگی اخلاقی:مهربان،عادل و شجاع
عضو ارتش دامبلدور
شرکت در جنگ هاگوارتز
بوگارت:نامعلوم
زندگی نامه:
کتی بل در زمان درس خواندن در هاگوارتز،از سال دوم در تیم کوییدیچ گریفیندور به عنوان مهاجم قبول شده بود.او همچنین در زمان کاپیتان بودن الیور وود،آنجلینا جانسون و همچنین هری پاتر به عنوان مهاجم در کوییدیچ باقی ماند و موجب پیروزی گریفیندور شده بود.
کتی بل دختری مهربان و عادل بود و حتی به هری پاتر در زمانی که کاپیتان بود یادآوری کرد که به خاطر دوستی او را در تیم قبول نکند و فقط اگر بازی کردن او خوب بود او را در تیم بپذیرد.
متاسفانه کتی بل در سال آخر درس خواندن در هاگوارتز توسط مادام رزمرتا که به دست نفرین فرمان بری دریکو مالفوی در دستشویی بانوان به اون گردنبد نفرین شده داده شده بود،با نفرین فرمان بری به سوی هاگوارتز می‌رفت تا گردنبند را به مدیر هاگوارتز در آن دوره یعنی آلبوس دامبلدور بدهد زیرا دریکو مالفوی قصد داشته است که مدیر هاگوارتز را به قتل برساند.
کتی بل در طول راه هاگزمید به هاگوارتز دستش به گردنبند نفرین شده خورده شده است و جادوی سیاه قدرتمندی باعث شده بود اون چندین ماه در سنت مانگو بستری شود زیرا مادام پامفری در هاگوارتز توان بهبود بخشی کامل اورا نداشت.

تایید شد.
@هلما.جادوگر
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون می‌ده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. هم‌چنین از حالا به تالار خصوصی گریفیندور هم دسترسی داری.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/10 15:37:04
تاپیک انجمن
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره‌ی ۱۹
بعد از ده دقیقه پیاده روی به بالای برج شمالی رسیده بودم، به پاگرد کوچکی رسیده ام که آنجا میان بچه های هم سن و سال خودم و در گروه خودم بچ بچی آرام می آمد. وقتی بالای سر خودم و همکلاسی های ردای پوشم را نگاه کردم، دری گرد با پلاک برنجی رنگ دیدم.
بعد از اینکه پچ پچ ها کم شدند در روی سقف باز شد و نردبانی نقره ای رنگ کنار چندتا از همکلاسی هایم فرود آمد.
وقتی من،سومین نفری که از نردبان بالا میرفت،وارد کلاس شدم تقریبا به اندازه‌ی کسانی که در آن ساعت کلاس غیب بینی داشتند،میز های گرد و کوچک با روکش گل دار جا داده شده بود. کنار هر میز چند چهار پایه و سه پایه‌ی مخملی بود. به خاطر پنجره های بسته شده و نور قرمز رنگ و همچنین بیشتر از همه رایحه ی تند و حال بهم زنی که از زیر بخاری برمیخواست، حالم بد شده بود. بعد از چند لحظه که همه ی بچه ها وارد کلاس شدند و با قیافه های سردرگم همه جا را نگاه میکردند. ناگهان زنی که مهره های زیادی روی گردن خود انداخت بود و شال های رنگارنگ روی دوش خود که با لحنی رازآلود گفت:
سلام بچه ها امروز میخوایم به مهارت کشف راز تفاله های چای بپردازیم.
ظاهرا همگی تازه فهمیده بودند که فنجان های چای روی میز ها قرار داشت.

آن زن گفت:بنده ترالانی هستم... پروفسور درس غیب بینی شما... لطفا بنشینید.

همه ی بچه ها سر جای خود نشستند یا حداقل میشه گفت جایی که از همه دور تر به بخاری بود را انتخواب کردند.

پروفسور ترالانی با لحنی راز آلود که انگار مهار کردن موجودی خبیث را می آموخت گفت:لطفا فنجان های چای خودتون رو بردارید و آن را بنوشید تا تفاله ها باقی بمونن...وقتی اینکارو کردید دستون رو داخل فنجون ببرید با دست چپتون این کارو بکنید،سه بار تفاله رو بچرخونید دور فنجون. و اون رو با هم گروهیتون عضو کنید.
تفاله هارو بخونید.

هم گروهی ام گفت:خانم از کجا بفه..

پروفسور ترالانی گفت:صفحه پنج و شش

بعد از اینکه همه فنجان هایشان را برداشتند،در هواس خفه ی کلاس انگار بعضی ها حاضر نبودند چایشان را بخورند.چون احتمالا یه بیشتر گرمشان میشد و حالت تهوع می‌گرفتند و شاید هم به چای درون فنجان اطمینان نداشتند‌.
ناگهان پروفسور ترالانی رو به یکی از بچه ها گفت:عزیزم بعد از اینکه چای پرید توی گلوت حق نداری بری بیرون یا آب بخوری.

دختر مات و مبهوت پروفسور رو نگاه کرد.
سپس لب هایش را روی فنجان گزاشت و با عجله چایش را خورد‌.
سپس لیوان را از روی لب هایش برداشت و بلند بلند سرفه کرد ک گفت: خاتم...لطفا میشه برم بیرون...

پروفسور گفت:گفتم که نمیشه

بعد از اینکه بچه ها همگی چای هایشان را تمام کرده و کاری که پروفسور گفته بود را انجام دادند.من که با امیلی کِلارک هم گروهی شده بودم باید تفاله هایش را میخواندم‌. بعد از چند دقیقه که همینطور تفاله های بی معنی را نگاه میکردم گفتم:امیلی من هیچی نمی‌فهمم آخه از تفاله چی بگم؟تفاله تفاله است دیگه..

پروفسور ناگهان با صدای بلند و طوری که دیگه راز آلود نبود گفت:عزیزم هرکسی توان دیدن این هنر رو نداره!

بعد از اینکه داشتم به حرف های امیلی گوش می‌کردم راجب اینکه:خوشبخت میشی!اما اولش همه‌‌ی گالیون ها و کنات هاتو از دست میدی...

به همراه بقیه‌ی هم گروهی هایم از کلاس بیرون رفتم.

--
@هلما.جادوگر
البته من تریلانی ام و گذاشت و انتخاب درسته.

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/9 22:10:47
تاپیک انجمن
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 01:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خانواده ی گرنجر یکی از خانواده هایی بودن که زندگیشون نسبتا خوب بود و خانواده ای نسبتا ثروتمند داشتند. خانم و آقای گرنجر دندان پزشک بودند و به صورت پاره وقت توی مطب دندان پزشکی کار میکردند.صبح ها آقای گرنجر برای دختر کوچولو و سه ساله اش صبحانه درست می‌کرد و پس از گذراندن کمی وقت خانم گرنجر به خانه می آمد و سپس آقای گرنجر به مطب می‌رفت.
این خانواده زندگی کاملا عادی و معمولی داشتند و غیر عادی ترین اتفاق زندگی آنها وسواس زیاد روی دندان های دخترشان بود که از بچگی نمی‌گذاشتند حتی به مقدار کمی شکلات بخورد.
بعد از گذشت چندین سال هرماینی یازده ساله شده بود،به مدرسه می‌رفت و دوستان زیادی نداشت.همه به او می‌گفتند غیر عادی است.
شاید دلیلش این بود که دندان های جلویی اش کمی بزرگ بودند و شاید هم به این دلیل بود که وقتی یک دخترک سال ششمی دندان ارتودنسی او را مسخره کرد به طرز عجیبی دندانش که قرار بود رشد کند،نه تنها همان لحظه رشد کرد بلکه،آنقدر بزرگ شد که لپ چپ او باد کرده بود.

وقتی هرماینی به خانه بازمی‌گشت هوا گرگ و میش بود و کمی گرم. بعد از این که اتوبوس خیابان الیون آمد بچه های مدرسه ی لِنوِر پرایمِری همگی سوار اتوبوس شدند تا به نزدیک ترین ایستگاه به خانه ی خود برسند.
کلورا دختر ساکت و مهربونی که همیشه گوشه ی اتوبوس می‌نشست داشت با یکی از نخ های روکش صندلی خاک گرفته و کثیف بازی می‌کرد که مریدا همان دختر چاق و زشتی که لپ چپش باد کرده بود، رفت سمت کلورا و داد زد:اینجا جای منه!تو حق نداری اینجا بشینی.
کلورا با صدای آروم خودش گفت:ببخشید.میدونم اینجا جای تو بود پس من ..

هرماینی که تا الان داشت این صحنه رو تماشا می‌کرد اومد جلو:مریدا،کلورا زودتر اینجا اومده تو میتونی بشینی کنار...همم اَمِلیا کارتر جای کنارش خالیه..

مریدا گفت:نمیشه!اون دختره یک روانیه مسخره است!همیشه بوی گند میده!

نکنه فکر کردی خودت بوی آب‌نبات چوبی میدی!

هِیزِل کلارک بود. دوست نسبتا صمیمی املیا که تازگی ها بود که دیگه باهم دوست نبودن.

مریدا گفت:تو دیگه هیچی نگو خنگ تنبل.
هیزل گفت:تقصیر من نبود که نتونستی از دستم تقلب کنی! امتحان آخر بود و خیلی ها حواسشون بود که کسی تقلب نکنه.

هرماینی گفت:تو میخواستی تقلب کنی!

مریدا گفت:اگه کرده باشم مثلا میخوای چیکار کنی گرنجر؟دیگه مدرسه تموم شده و میخوایم بریم دبیرستان.
و سپس فریاد زد:بلند میشی یا نه!

و سپس چاقوی میوه خوری کوچکی را از جیب چپش بیرون آورد.

چیکا...؟

راننده ی اتوبوس بود که چند دقیقه ای میشد توقف کرده و چون روز آخر مدرسه بود، مسئول مراقبت از بچه ها توی اتوبوس نبود.

اما تا قبل از اینکه او حرفی بزند چاقو به طرز عجیبی از دست مریدا افتاده بود روی کف اتوبوس و به یک قاشق چوبی تبدیل شده بود.

راننده ی اتوبوس، همان مرد پیر و پر چروک گفت:اون چی بود دستت؟دختر مگه تو چندسالته؟
مریدا پته پته کنان گفت:من..من
پیرمرد راننده گفت:جیبات!
مریدا با تعجب داخل جیب هایش را گشت اما کار بیهوده ای بود،چون چاقو در اصل تبدیل به قاشق شده بود.

بعد از اینکه راننده نشست سر جای خودش زیر لب چیزهایی میگفت مثل:لابد توهم زدم..آخه بچه ۱۰_۱۱ ساله چاقو؟

بعد از اینکه همه به خانه هایشان رفتند به جز هرماینی که خانه آن ها در دور ترین مکان به مدرسه بود یعنی خیابان بِلمونت هرماینی هنوز توی فکر بود از اینکه چطور آن چاقوی کوچک میوه خوری تبدیل شده بود به قاشق چوبی؟ حتما دیوانه شده بود..یا همه ی این ها خواب بود.پدرش همیشه :میگفت که گاهی ممکنه چیزهایی ببینیم که واقعی نباشن و درواقع اون ها خواب و رویا هستند همه ی این اتفاق هارو علم ثابت میکنه.مثلا خودش حاضر بود قسم بخورد سی و یکم اکتبر آدم هایی دیده است که همگی لباس های عجیب و غریب پوشیده بودند و به خیابان رفته بودند،اما وقتی بیدار شد و همه ی این اتفاق هارا برای خانم گرنجر، یعنی مادر هرماینی تعریف کرد،متوجه شد که همه ی این اتفاق ها یک رویا بیشتر نبوده.

گرنجر!

بله آقا؟

راننده ی پیر چندین بار هرماینی را صدا زده بود اما چون او غرق فکر بود چیزی نشنیده بود.

باید بری خونتون.

هرماینی کوله ی مدرسه اش را بر کول گزاشت و به سوی خانه رفت.
وقتی از پله های خانه ی دو طبقه پلاک بیست و نُه خیابان بِلمونت بالا می‌رفت متوجه شد نامه ای جلوی در ورودی خانه است.
اما آن ها بستگانی نداشتند که برایشان نامه بفرستد تنها یک عمو داشت که یک سال گذشته توسط سیل زیاد در شهری در آمریکا فوت کرده بود.و فقط یک مادربزرگ و یک پدربزرگ از سمت مادری داشت که آنها در طبقه بالایی خانه شان زندگی می‌کردند.
نزدیک تر شد،نامه رو در دست گرفت. نامه به زردی میزد و انگار نامه را با کاغذ پوستی نوشته بودند.

خانم ه.ج.گرنجر
اتاق دوم.
پلاک بیست و نُه.
خیابان بلمونت
لندن

نامه را سریع چپاند داخل جیبش.
دستش را سمت در چوبی برد و کلید را به داخل جاکلیدی در فرو برد.دستگیره ی زنگ زده ی در را باز کرد.

خانواده ی گرنجر خانه ای داشتند که نه کوچک بود و نه بزرگ مثل یکی از آن خانه های معمولی.
خانه مربع شکل بود و از همان در ورودی می‌توانستی کل خانه را ورانداز کنی. آشپز خانه گوشه ی سمت چپ خانه بود و بوی استیک گوشت بره از آن می آمد و داخل آشپز خانه میز نهار خوری گردی چیده شده بود که به رنگ چوب روشن بود.
خانم و آقای گرنجر پشت میز نشسته بودند و ظاهرا آقای گرنجر مشغول صحبت تلفنی با تلفن خانه بود که درست روی میز قرار داشت.
:بله... بله،متوجهم خیلی عذر میخوام.پس دیگه یعنی...آهان بله خیلی متاسفم...بله ممنون خدانگهدار.
خانم گرنجر با نگرانی آقای گرنجر را نگاه می‌کرد. و گفت:چیشده فلیکس؟
فیلیکس گرنجر گفت:بهمون گفتن دخترمون نمیتونه بره دبیرستان! چرا؟چون آخرین روز مدرسه دعوا راه انداخته.توضیحی نداری هرماینی؟

هرماینی گفت:نه من آخه...

خانم گرنجر گفت:فکر کردی چون روز آخر مدرسته هرکاری میتونی انجام بدی؟الان من باهاش چیکار کنم؟باید بری بدترین مدرسه لندن !خیالت راحت شد؟

هرماینی:یه نامه برام اومده.

خانم و آقای گرنجر با تعجب همدیگر را نگاه کردند.

آقای گرنجر گفت:خب بگو ببینم این نامه چی هست؟

هرماینی نامه ی چروک شده رو از جیبش بیرون آورد و روی میز گزاشت.

پدرش نامه را باز کرد و شروع کرد به خواندن.

بعد از یک دقیقه شروع کرد به خندیدن.
و گفت:هاگوارتز؟هاگوارتز کجاست بچه جون!جادوگر چیه آخه. اینجوری میگی من الکی تورو بفرستم به جایی که نمیدونم کجاست و تو خودت فرار کنی بری به همم این هاگوارتز! نظر تو چیه آریانا؟

خانم گرنجر گفت:نمیشه فلیکس! نگاه کن این دست خط دخترمون نیست.

هرماینی گوشه ی پنجره را نگاه کرد و گفت:اون...اون یه جغده؟

یک جغد جارزن قهوه ای پشت پنجره نشسته بود و با نوکش تقلا می‌کرد به داخل بیاید.

هرماینی پنجره را باز کرد.

جغد پر زد و به داخل خانه آمد.

خانم گرنجر جیغ زد

آقای گرنجر مات و مبهوت بود که گفت:خب یعنی..

هرماینی گفت:میشه منم یک نگاهی به نامه بندازم؟

آقای گرنجر نامه اول را روز میز گزاشت و سپس هرماینی آن را برداشت

مدرسه‌ی جادو آموزی و افسونگری
هاگوارتر
مدیر:آلبوم دامبلدور
(دارای نشان درجه یک مرلین،سحرور اعظم،ساحر ارشد،ریش سفید معظم کنفدراسیون بین المللی جادوگران)
خانم هرماینی.جین.گرنجر عزیز،
خوشحالیم به اطلاع شما برسانیم که درمدرسه ی جادو آموزی و افسونگری هاگوارتز پذیرفته شده اید.فهرستی از کتاب ها و وسایل مورد نیاز پیوست شده است. سال تحصیلی در تاریخ ۱ سپتامبر آغاز می‌شود.نهایتاً تا تاریخ ۳۱ ژوئیه منتظر رسیدن جغد شما هستیم.
ارادتمند،
مینروا مک گانگال
معاون مدیر

هرماینی سریع دوید و یک مداد از داخل کیفش بیرون آورد و نوشت: سلام.بله ممنون به مدرسه می آیم.

و همینطور که نامه را می‌نوشت زیر لب آن را میگفت.
نگاهی به جغد انداخت و نگاهی به دستش که نامه در آن بود. نامه را به پای جغد بست چون احساس می‌کرد کار درست همین است. جغد بلافاصله با حرکتی باوقار پر کشید و رفت.

سکوت سنگینی میانشان بود.
تا اینکه بلاخره خانم گرنجر گفت:اصلا میدونی این وسایل رو باید از کجا بخریم؟

هرماینی گفت:خب مگه چیه؟

نامه ی دوم را از دست مادرش گرفت.

روی نامه نوشته بود.

مدرسه‌ی جادو آموزی و افسونگری
هاگوارتز
یونیفرم
پوشاک لازم برای دانش آموزان سال اول:
۱.سه دست ردای ساده‌ی کار(سیاه)
۲.یک کلاه نوک تیز ساده(سیاه)برای روز
۳.یک جفت دستکش محافظ (از چرم اژدها یا جنس مشابه)
۴.یک شنل زمستانه(سیاه با سگک نقره ای)
کتاب های آموزشی
هریک از دانش آموزان می بایست یک نسخه از کتاب های زیر داشته باشد:
کتاب معیار طلسم ها(پایه‌ی اول)نوشته‌ی میراندا گازهاک
جادو به روایت تاریخ نوشته‌ی باتیلدا بگ شات
نظریه جادو نوشته‌ی اَدلبری وافلینگ
راهنمای دگرگون سازی برای نوآموزان نوشته‌ی امریک سوئیچ
یک هزار قارچ و گیاه جادویی نوشته‌ی فیلیدا اِسپور
جوشانده ها و معجون های جادویی نوشته‌ی آرسنیوس جیگر
آشنایی با جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آن نوشته‌ی نیوت اسکمندر
دفاع در برابر هنرهای سیاه نوشته‌ی کوئنتین تریمبل
سایر لوازم

یک عدد چوبدستی جادویی
یک دیگچهٔ قلع‌دار، اندازهٔ شمارهٔ ۲
یک مجموعه بطری شیشه‌ای یا بلوری
یک تلسکوپ
یک ترازوی برنجی

بعد از اینکه هرماینی کل لوازم رو خواند به پدرش نگاه کرد.
پدرش گفت:باورم نمیشه همه‌ی این ها واقعی باشه...اما خب یک جغد نامه ات رو آورده!

بعد از چند دقیقه سکوت و به فکر فرو رفتن،متوجه شدند صدای بنگ بلندی از جلوی در خانه شان آمد. و کمی بعد هم صدای در زدن کسی از پشت در آمد.
آقای گرنجر به سوی در رفت تا آن را باز کند.وقتی در باز شد خانم میان سالی با موهای مشکی و چشم های سبز وارد خانه شد.
با قدم های آرام به سوی میز ناهار خوری گرد و خاک‌گرفته آمد و سپس گفت: سلام.من الینور کالینز(Eleanor Collins)هستم راهنمای مشکل زاده ها برای ورود به مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز.من از طرف وزارت خانه ی سحر و جادو آمدم.
و سپس کاغذی به هرماینی داد که دقیقا همان کلمه هایی را که به زبان آورده بود روی کاغذ نوشته شده بودند.
خانم کالینز شنل سبز زمردین بلندی پوشیده بود و یک ردای مشکی.
خانم کالینز ادامه داد:شما باید خانم گرنجر باشید درسته؟

آنقدر تند حرف می‌زد که به هرماینی اجازه نمی‌داد حرف بزند.
لطفا آماده شید باید اول برای خرید مدرسته تون بریم اگر پول ماگلی دارید میتونید توی بانک گرینگوتز تبدیلش کنید به پو..
خانم‌گرنجر که مات و مبهوت بود پرسید:ماگل یعنی چی؟
-یعنی آدم هایی که یک قطره خون جادوگری تو رگشون نیست.بگذریم همونطور که گفتم میتونید تبدیل کنید پولتون رو و برای خرید برید اگه پول کافی ندارید باید بگم که مدرسه برای دانش آموز های فقیر بودجه ای در نظر گرفته..
آقای گرنجر گفت:پول داریم.
-خیلی هم خوب اگه میشه دخترتون بامن بیاد برای خرید برای بار اول بهتره ماگلی نباشه.
پس از چند دقیقه هرماینی آماده رفتن بود اما چون مادرش اصرار داشت که نمی‌شود با یک آدم غریبه تنها جایی برود او هم می آید.
کالینز گفت:آماده اید؟خب وقتشه بریم.همکارم جلوی در منتظرمونه با یکی از وسایل ماگلی.
بعد از اینکه خانم گرنجر و هرماینی از خانه بیرون رفتند متوجه شدند که ماشین بنز قدیمی و خاک گرفته با رنگ آبی نیلی جلوی در منتظرشان است.
بعد از چند دقیقه در لندن گشتن متوجه شدند که از یک بازارچه سر در آورده اند که خیلی معمولی و عادی است
هرماینی:اینجا قراره پوست اژدها گیر بیاریم؟
کالینز:معلومه که نه بیاید دنبالم.
و سپس از ماشین پیاده شدند و خانم کالینز اشاره کرد که به جایی وسط کتاب فروشی بزرگی و فروشگاه صفحه و موسیقی بروند‌.
خانم گرنجر:ولی اینجا که چیزی نیست.
هرماینی:چرا مامان هست دیگ سوراخ
-ولی‌...
سپس خانم‌ کالینز آن هارا به داخل مغازه برد
و گفت:سلام تام اومدیم رد شیم.
مردی پشت خم که ظاهرا تام بود اشاره کرد که بروند.
کالینز به چهارمین آجر از بالای سطل زباله با چوب جادویی ضربه زد و آجر ها کنار رفتند و کوچه ی باریکی ظاهر شد.پس از اینکه همه ی خرید های فوق عجیبشان را انجام داده اند و تا ۱ سپتامبر مدتی گذشت خانم کالینز هرماینی رو راهنمایی کرد و وقت خداحافظی شد. بوی شکلات و آب‌نبات از قطار می آمد و هرماینی با مادرش و پدرش دست می‌داد تا به سوی ماجرا جویی جدیدی برود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.