بعد از سوار شدن قطار هاگوارز به سمت کالسکه ها حرکت کردم . به کالسکه ها که رسیدم موجودات اسب مانند سیاهی را دیدم اولش حسابی ترسیدم ولی بعد از مدتی به انها نزدیک تر شدم از دختر کناری ام که از اول داشت یک بند در مورد هاگوارز حرف میزد پرسیدم : اینا چین ؟ یه نگاه به سر تاپام انداخت و به دوستش در گوشی یه چیزی گفت بعد هم از من دور شدند و شروع کردن به مسخره کردن من. اما مگه من چیزی گفتم؟ باشه قبول دارم کمی غیر عادیم ولی... به هر حال یهو ملعم بهم گفت که اگه زود تر سوار کالسکه نشم باید همونجا بمونم منم سریع رفتم سوار شدم به در هاگوارز که رسیدیم تستسرال ها ایستادند(از پروفسور پرسیدم اسمشون چیه) وقتی پیاده شدم به تسترال بیچاره نگاه کردم ویه لحظه احساس کردم ازم میخواست... اما اگه از همین اول اخراج بشم چی؟ ولی نمیتونستم نادیدش بگیرم و رفتمو ازادش کردم وقتی داشت میرفت بهم تعظیم کرد واقعا چغدر این زندگی زیباست

---
@ُSayoriy
خیلی کوتاه نوشتی اما با ارفاق میتونم تاییدش کنم. منتظرم که توی مراحل بعدی وقت و خلاقیت بیشتری برای داستانت ازت ببینم.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

