روزی روزگاری در شهری دور سه برادر جادوگر زندگی میکردند
آنها جادوگرانی ماهر بودند اما ماگل زاده بودند
در نزدیکی آنها جادوگر خبیثی زندگی میکرد که از گند زده ها نفرت داشت پس برای همین مرگ را فرا خواند و با مرگ معاملهای کرد گفت من جان خودم را به تو میدهم اما تو در عوض جان آن سه برادر گند زده را بگیر
مرگ معامله را قبول کرد چون به نفعش بود
ابتدا جان جادوگر خبیث را گرفت و سپس دنبال آن سه برادر ماگل زاده رفت
اتفاقا آن روز سه برادر ماگل زاده میخواستند به سفر بروند در راهشان به رودی برخورد کردند که جان صد ها نفر را گرفته بود اما آنها با جادوی خود پلی ساختند و به راحتی از روی آن عبور کردند اما فقط این نبود آنها در سفر خود از هرچیزی جان سالم به در بردند
مرگ هم که خسته شده بود آنها را رها کرد چون در هر صورت آنها بلاخره می مردند و مرگ به قول خودش عمل کرده بود
@Fatima@
داستانت خیلی کوتاه بود، ولی این بار با ارفاق تایید میکنم! منتظرم توی مراحل بعدی، وقت و خلاقیت بیشتری برای داستانت ببینم!

تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

