جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

91 کاربر(ها) آنلاین هستند (57 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
86 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 13:28
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس شماره ۲۲
قراردادِ آخرین برادر

می‌گفتند رودخانه در آن شب، آب نداشت.

سه برادر وقتی به پل رسیدند، ماه را دیدند که درون بستر خشک رودخانه افتاده بود؛ تکه‌ای سفید و شکسته، میان سنگ‌هایی که انگار سال‌ها بود کسی صدای آبشان را نشنیده بود.

برادر بزرگ‌تر گفت: «این‌جا عجیب نیست؟»

برادر وسطی جواب داد: «عجیب‌تر اینه که هنوز زنده‌ایم.»

اما کوچک‌ترین برادر چیزی نگفت.

او به آن سوی رودخانه نگاه می‌کرد.

آنجا، در تاریکی، مردی ایستاده بود.

نه چهره‌ای داشت، نه سایه‌ای.

فقط یک شنل سیاه.

مرد آرام گفت: «بالاخره رسیدید.»

برادر بزرگ‌تر چوبش را بالا آورد.

«تو کی هستی؟»

مرد خندید.

«کسی که همیشه سرِ پل منتظر می‌ماند.»

باد وزید.

و ناگهان هر سه فهمیدند با چه کسی طرف‌اند.

مرگ.

اما برخلاف افسانه‌هایی که بعدها درباره‌شان ساخته شد، مرگ آن شب عصبانی نبود.

حتی خوشحال هم نبود.

خسته بود.

مرگ دست‌هایش را پشت سرش قفل کرد و گفت:

«سه نفر از رودخانه رد نمی‌شوند. فقط یک نفر برمی‌گردد.»

برادر بزرگ‌تر جلو رفت.

«پس بجنگ.»

برادر وسطی گفت: «یا معامله کن.»

و برادر کوچک‌تر هنوز چیزی نمی‌گفت.

مرگ نگاهش را به او دوخت.

«تو چرا ساکتی؟»

پسر پرسید:

«اگر قرار باشد یکی از ما بمیرد، چه کسی انتخاب می‌کند؟»

«من.»

«و اگر من انتخاب کنم؟»

مرگ برای نخستین بار لبخندش را از دست داد.

«چه چیزی می‌خواهی؟»

برادر بزرگ‌تر قدرت خواست.

برادر وسطی بازگشت عزیز از دست‌رفته‌اش را.

اما کوچک‌ترین برادر گفت:

«من هیچ هدیه‌ای نمی‌خواهم.»

مرگ سرش را کج کرد.

«پس چه می‌خواهی؟»

پسر یک قدم جلو آمد.

«می‌خواهم روز مرگم را خودم انتخاب کنم.»

سکوت.

حتی باد هم ایستاد.

مرگ پرسید:

«و در عوض؟»

پسر گفت:

«هر سال، در همان شب، یک نفر را به جای خودم به تو می‌دهم.»

دو برادر دیگر با وحشت به او نگاه کردند.

مرگ اما آرام خندید.

«تو نمی‌فهمی چه می‌گویی.»

«می‌فهمم.»

«اگر معامله را قبول کنم، تو تا روزی که خودت انتخاب کنی زنده می‌مانی.»

«بله.»

«اما هر سال باید یک زندگی را تحویل من بدهی.»

پسر گفت:

«نه.»

مرگ ساکت شد.

«چه؟»

«من نگفتم یک انسان.»

پسر به رودخانهٔ خشک نگاه کرد.

«گفتم یک زندگی.»

مرگ برای مدت زیادی چیزی نگفت.

بعد دستش را جلو آورد.

«معامله.»

سال اول، برادر کوچک به خانه برگشت.

سال دوم هم.

سال سوم.

سال دهم.

سال بیستم.

سال چهلم.

موهایش سفید شده بود، اما هنوز زنده بود.

مردم روستا اسمش را گذاشته بودند «مردی که مرگ فراموشش کرده».

هر سال، درست نیمه‌شب، او به همان رودخانه می‌رفت.

و چیزی را به مرگ می‌داد.

سال اول، یک درخت خشک را.

سال دوم، یک خانهٔ متروکه را.

سال سوم، یک شهر را.

هر چیزی که زندگی در آن جریان داشت، اما دیگر کسی به آن نیاز نداشت.

مرگ قبول می‌کرد.

چون معامله روشن بود:

هر سال، یک زندگی.

و تا زمانی که چیزی برای تحویل دادن وجود داشت، مرد نمی‌مرد.

اما یک روز، دیگر چیزی باقی نماند.

نه درختی.

نه شهری.

نه خانه‌ای.

نه حیوانی.

نه حتی علفی در آن سرزمین.

تمام دنیا پیر شده بود.

مرد، تنها انسان زنده، دوباره کنار رودخانه ایستاد.

مرگ آمد.

این بار چهره داشت.

چهرهٔ همان پسر جوانی که شصت سال پیش، برای اولین بار با او معامله کرده بود.

مرگ گفت:

«وقتت تمام شده.»

مرد جواب داد:

«هنوز یک زندگی دارم.»

مرگ پرسید:

«کدام؟»

مرد لبخند زد.

«خودم.»

مرگ سرش را تکان داد.

«تو نمی‌توانی خودت را به من بدهی. قرارداد اجازه نمی‌دهد.»

«دقیقاً.»

برای نخستین بار، ترس در چشمان مرگ نشست.

مرد ادامه داد:

«من هیچ‌وقت نگفتم هر سال باید زندگیِ دیگری را بدهم.»

«گفتی یک زندگی.»

«و تمام این سال‌ها، تو فکر کردی منظورم زندگیِ دیگران است.»

مرد دستش را روی سینه‌اش گذاشت.

«اما از روز اول، فقط یک زندگی در این معامله وجود داشت.»

مرگ به اطراف نگاه کرد.

دنیا خالی بود.

«تو همه‌چیز را از بین بردی.»

مرد گفت:

«نه.»

و لبخند زد.

«تو همه‌چیز را از من گرفتی.»

مرگ آرام عقب رفت.

«این معامله...»

«هنوز تمام نشده.»

مرد یک قدم جلو آمد.

«تو هر سال سهمت را گرفتی. هر سال چیزی را که زنده بود از من گرفتی. و در عوض، مرا زنده نگه داشتی.»

مرگ گفت:

«پس چه می‌خواهی؟»

مرد برای نخستین بار صدایش لرزید.

«می‌خواهم بدانی چرا این معامله را کردم.»

مرگ ساکت ماند.

مرد گفت:

«من از مرگ نمی‌ترسیدم.»

نگاهش به رودخانه افتاد.

«از تنها ماندن می‌ترسیدم.»

مرگ چیزی نگفت.

«دو برادرم همان شب مردند. یکی دنبال قدرت رفت، یکی دنبال گذشته. من فقط خواستم زمان بخرم.»

مرد زانو زد و دستش را روی سنگ‌های خشک رودخانه گذاشت.

«اما زمان، چیزی را نجات نمی‌دهد.»

اشکی روی صورت پیرش افتاد.

«فقط دیرتر نشان می‌دهد که چه چیزی را از دست داده‌ای.»

مرگ نزدیک شد.

«پس چرا هنوز نمی‌خواهی بمیری؟»

مرد سرش را بلند کرد.

«چون هنوز یک نفر هست که باید برگردد.»

مرگ اخم کرد.

«چه کسی؟»

مرد به آسمان اشاره کرد.

در دوردست، اولین قطرهٔ باران افتاد.

بعد یکی دیگر.

و یکی دیگر.

رودخانه شروع به پر شدن کرد.

مرگ عقب رفت.

«این غیرممکن است.»

مرد لبخند زد.

«نه.»

او به جایی نگاه می‌کرد که سال‌ها پیش دو برادرش در آن ناپدید شده بودند.

«فقط دیر اتفاق افتاد.»

آب بالا آمد.

از میان مه، دو سایه در آن سوی رودخانه پدیدار شدند.

دو مرد جوان.

همان‌طور که شصت سال پیش بودند.

یکی چوبی در دست داشت.

دیگری سنگی.

و هر دو به برادر کوچکشان نگاه می‌کردند.

مرگ آرام گفت:

«تو آن‌ها را برگرداندی؟»

پیرمرد سرش را تکان داد.

«نه.»

«پس چه کردی؟»

«من هیچ‌وقت قرار نبود آن‌ها را برگردانم.»

لبخند زد.

«فقط قرار بود تا وقتی دوباره همدیگر را ببینیم، زنده بمانم.»

مرگ به قرارداد نگاه کرد.

بعد به رودخانه.

بعد به سه برادر.

و ناگهان فهمید.

او در آن شب، سه برادر را فریب نداده بود.

سه برادر او را فریب داده بودند.

چون مرگ یک چیز را نمی‌دانست:

گاهی انسان برای شکست دادن مرگ، لازم نیست جاودانه شود.

کافی است چیزی را پیدا کند که ارزش مردن برایش را داشته باشد.

پیرمرد به دو برادرش پیوست.

برای نخستین بار در شصت سال، هر سه کنار هم ایستادند.

مرگ از آن سوی رودخانه گفت:

«پس قرارداد چه می‌شود؟»

برادر کوچک برگشت.

لبخند زد.

«قرارداد پابرجاست.»

«یعنی؟»

پیرمرد گفت:

«من زندگی‌ام را به تو می‌دهم.»

مکث کرد.

«اما نه امشب.»

مرگ پرسید:

«پس کی؟»

سه برادر دست در دست هم از رودخانه گذشتند.

پیرمرد گفت:

«هر وقت خودت یاد گرفتی که برای همیشه منتظر ماندن، بدترین شکل مرگ است.»

و برای نخستین بار در تاریخ،

مرگ

منتظر ماند.

---
@Poiuytrewq
من با ارفاق خیلی خیلی زیاد قبولت می‌کنم، اما اگر توی مرحله بعدی هم پستت رو به هوش مصنوعی بدی که اون به جای تو و برای تو بنویسه، نه من و نه هیچکدوم از مدیر های ایفای نقش تاییدت نمی‌کنن. ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچکس اینجا فوق العاده نمی‌نویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول مینویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت می‌بره. اینجا برای نویسنده های ماهر نیست، برای کساییه که بلدن از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت ببرن.

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/10 18:05:06
تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.