گیسوانش همانند نارنج بودند.
مانند آن نارنجهای سرخ و دلچسب که برای چیدنش از درختان بیشهزار ها بالا میرفتیم. گیسوانی وزان در باد آگوست، و قهقهه ای جاری در گوش کمشنوای زمان.
قهقههای که روزگاری آرام جانم بود و اکنون سوهان روانم.
نگاهم را از طره موی روی پیشانیاش گرفته و بار دیگر چشم در چشمان سبز ماتش دوختم. زمانی در آن چشم ها می توانستم انعکاس خودم را ببینم؛ شادیاش با یادگیری هر طلسم جدیدی را نظاره کنم، رنجشش از حسادت خواهر ماگلش را حس کنم و ناباوری آمیخته به تنفرش پس از سخنانم را به چشم ببینم.
اما اکنون، تنها چیزی که در آن چشمها هویدا بود، تاریکی محض بود. سرسبزی چشمهای حقیقی آن بانوی سرخموی، سالها پیش خشک شده بودند و هیچ آیینه ای، هیچ قدح اندیشه و هیچ طلسم یاجادویی نمیتوانست گوشه ای از حقیقت آن نگاه را بازگردانَد.
تماس قطرهای نمناک با گونهام مرا از خلسه بیرون کشید و وادار کرد که با خشونت آستین ردایم را به صورت بکشم تا اثر آن را پاک کنم.
اشک؟ انگار قرنها بود که نگریسته بودم. نفس لرزانی بیرون دادم و در حالی که به سختی پایم را متقاعد کردم که قدمی از آینه ی نفاق انگیز فاصله بگیرد، در دل آلبوس را برای قرار دادنش در آن دخمهی نزدیک به کلاس معجون سازیام لعنت کردم. میتوانستم قسم بخورم که این مکان را از قصد برگزیده، شاید میدانست روزی آن قدر به عمق گنداب گناهان و اشتباهات بیپایان خودم فرو میروم که درد دیدن تصویری از لیلی ایوانز را، گرچه برایم سهمگینتر از مرگ بوده و هست، با دل و جان در آغوش میکشم. و یا شاید بدون هیچ دلیل خاصی این آینه را اینجا گذاشت، صرفا چون پیدا کردن مقداری آبنبات برتیبات را به پیدا کردن محلی امن برایش ترجیح میداد. هرگز هیچ شکی نداشتهام که دامبلدور فرزانه ترین جادوگر عصر و شیرین عقل ترین دلقک روزگار بود. افسوس که هرگز نمیتوانم این را از او بپرسم.
با شنیدن قهقهه ی یکی از مرگخواران مستقر در قلعه قدمی دیگر به سمت در برداشتم و به دستم اجازه دادم چوبدستیام را در جیب ردایم پیدا کند و بالا ببرد. برای بار آخر به موی سرخ و لبخند شیرینش در درون آینه نگریستم، این تصویر آرزویی بود که زمانی زندگیاش میکردم، آرزویی که با کلمات خودم نابودش کردم.
«بمباردا.»
صدای خرد شدن شیشه در دخمههای قیرمانند طنین انداز شد و صدای قدم هایم درحالی که از آنجا دور میگردیدم را پنهان ساخت. کارهایی برای به سرانجام رسانیدن باقی مانده بود و گناهانی برای به دوش کشیدن.
و شاید، بعد از اتمام آنها بود که میتوانستم اورا ملاقات کنم. شاید در عالمی رها از گذر زمان بتوانم زانو زده و از او طلب بخشش کنم. شاید آنجا متوجه شوم که آن نارنج سرخ مرا میبخشد یا نه.
---
چه توصیفات قشنگی!
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

