قسمت اول- ساعت 6 صبحقسمت دوم- ساعت 7:20 صبحقسمت سوم
لرد به میز شلوغ نگاهی انداخت. سر میز صبحانه باید همه با شوروشوق صبح را شروع میکردند ولی تقریباً همه افراد سر میز در حال دعوا و جروبحث بودند. لرد این بار با تحکم بیشتر از قبل همه افراد را به آرامش دعوت کرد و گفت:
- مرگخوارانم! فرزندم و دوستان من! اشکالی نداره که هر کس چی دوست داره! باید به علایق هم احترام بذاریم و یاد بگیریم که هرکسی میتونه سلیقه خاص خودش رو داشته باشه و تا وقتی که سلیقهاش به ما آسیب نمیزنه و مشکل شدیدی ایجاد نمیکنه... بهتره نظرمون رو برای خودمون نگه داریم!
چند ثانیه سکوت برقرار شد و لرد بلافاصله سکان سخن را به دست گرفت تا از این فرصت استفاده کند و با دخترش حرف بزند.
- دلفی بابا! تو دوست داری حلیمتو با چی بخوری؟
دلفی ذوق زده گفت:
- بابا... میتونم چیزی به غیر از شکر و نمک رو انتخاب کنم؟
لرد لبخند کم رنگی زد و گفت:
- البته که میتونی! میدونی یه بخش باحال زندگی میتونه این باشه که چیزهای مختلف رو امتحان کنی... ممکنه مزه شون خوب باشه یا نه... ولی مهم اینکه نترسیم و خلاقانه فکر کنیم نه؟
دلفی لبخند بزرگی زد و گفت:
- منم دقیقاً به همین فکر کردم! راستش میخوام... عسل رو امتحان کنم! فکر کنم چون شیرینه خوشمزه میشه!
مروپ با شنیدن این حرف لبخندی زد و در حالی که بلند میشد که عسل را به دست دلفی بدهد گفت:
- آفرین دلفی مامان! مامانم اینو امتحان میکنه که ببینه عسل خوشمزه میشه یا نه!
لرد به دختر یکی یکدانه اش نگاهی انداخت و احساس افتخار کرد. او بزرگ شده بود و افکار نو و تازه داشت. او دختری بود که میتوانست الگو همه باشد. در حالی که حلیم خوردن دخترش را نگاه میکرد، پرسید:
- خب... خوشمزه شده؟
دلفی با لذت تمام لقمهاش را قورت داد و گفت:
- محشر شده!
- خب انتظارشو داشتم! اخه عسل یه چیز جادوییه!
دلفی ابرویی بالا انداخت و گفت:
- بابا! چه جادویی!؟ داری شوخی میکنی؟
لرد نیم نگاهی به همه افراد میز که توجه هاشن جلب شده بود انداخت و گفت:
- نه! دارم جدی میگم!... بذار داستانشو برات تعریف کنم... یه بار وقتی بچه بودم توی کتاب خوندم که لپرکان ها به زنبورها یاد دادن که چطور عسل درست کنن... میدونی لپرکانها چین؟
- نه... چی هستن؟
- اونا یه موجودات ریز و خیلی شیطونن... قدشون در بهترین حالت به قد یه بچه گربه میرسه... گوشای درازی دارن و خیلی باهوشن. معمولاً لباسهای سبز تنشون میکنن و خیلیها میگن اولین بار در ایرلند دیده شدن. لپرکان عاشق طلا و سکهاند! هر وقت یکی یه سکه رو اتفاقی روی زمین می اندازه میدوند و برش میدارند و خیلی هم توی این کار سریعند! برای همین نه کسی اونا رو میبینه و کمتر کسی میتونه سکههای گم شده رو پیدا کنه!... افسانهها میگن که چون عسل هم مثل طلا رنگش طلاییه، لپرکانها عسل هم خیلی دوست دارن و اونها بودند که به زنبورها یاد دادن که کندوشون رو روی درختها بسازن و عسل رو انبار کن... درست مثل خودشون که سکه انبار میکنند! تازه اونها عسل رو جادو کردند که هیچ وقت خراب نشه تا هر وقت دلشون میخواد بتونن برن و یواشکی یه عالمه عسل بخورند!
دلفی که دیگر حلیم را کنار گذاشته بود و با چشمهای درشت شده به لرد نگاه میکرد، گفت:
- وای! اینو اصلاً نمیدونستم! برای همینه عسل هیچ وقت خراب نمیشه... میگم... اگه یه ظرف عسل بذارم گوشه خونه... میتونم یه لپرکان بگیرم؟
بلاتریکس که درست کنارش نشسته بود، دستی بر سر دخترش کشید و گفت:
- بابا که بهت گفت... اونا خیلی سریع اند... بعیده بتونی یه لپرکان بگیری ولی احتمالاً یه عالمه مورچه گیرت بیاد!
بعد سرش را به دلفی نزدیک کرد و با صدای آهستهای گفت:
- که فکر نمیکنم مامان مروپ و وینکی خیلی باهاش موافق باشند!
بعد چشمکی به دخترش زد و دلفی ریز خندید.
لرد نیز یک قاشق از حلیمش را خورد و رو به مادرش گفت:
- این همیجوری هم خیلی خوشمزه است... میتونی هیچی هم...
اما جملهاش را ناتمام گذاشت و خشکش زد.
دلفی که تعجب کرده بود رد نگاه پدرش را گرفت و با دیدن صحنهای که در گوشه میز جریان داشت نفسش را در سینه حبس کرد. در آن گوشه گلرت با بی خیالی در حال ریختن مربای توت فرنگی مورد علاقه لرد داخل حلیمش بود. این مربا به قدری برای لرد عزیز بود که حتی آن را با دلفی نیز تقسیم نمیکرد و حالا گلرت نصف شیشه مربا را روی حلیمش خالی کرده بود.