دوئل بین کورن اسمیت و هلگا هافلپاف
نسیم سوزناکی در حال وزیدن بود.در چنین موقعی از سال وزیدن چنین نسیم هایی کمی عجیب به نظر می رسید...یا شاید این ناشی از ترس کورن بود!بهرحال شب سختی برای کورن بود.
کورن دور خود را محکم تر می گیرد و کارهایی را که باید می کرد یکی یکی مرور می کند.
حرف مرد شنل پوش ذهنش را پر می کند.
- "می کُشیش..."
بینیش را بالا می کشد و اتفاقاتی را که برایش افتاده بود را مرور می کند.شاید به این صورت می توانست از ترسی که وجودش را فرا گرفته بود بکاهد.
چهره ی خندان خودش را به یاد می آورد که به دنبال آدرسی که روی یک آگهی در روزنامه ی پیام امروز درج شده بود می گشت.بالاخره می توانست کار مناسبی پیدا کند.
آدرس متعلق به مغازه ای درب و داغان و خاک خورده بود که دو مرد شنل پوش پشت پیشخوان آن نشسته بودند و به جای پرس و جو از او بلافاصله دستوراتشان را روانه کرده بودند و از او خواسته بودند یک نفر را به قتل برساند.اگر این کار را انجام نمی داد قطعا آن ها او را می کشتند.
صدای قدم هایی رشته ی افکارش را پاره کرد.چوبدستیش را از توی ردایش در آورد و آماده ی حمله شد.
خودش بود.دختری نسبتا چاق با موهای بلند طلایی و شنل زرد رنگی که همواره به تن می کرد و نامش هلگا هافلپاف بود.
او داشت به سمت کافه ی سه دسته جارو می رفت و کورن باید طبق برنامه در پشت خانه های هاگزمید پنهان میشد و منتظر او می ماند.
کورن چوبدستیش را به سمت هلگا می گیرد.
دهانش خشک می شود و نمی تواند طلسم را اجرا کند.
نفس را با صدا بیرون می دهد.هلگا در جای خود می ایستد و چوبدستیش را بیرون می آورد.
هلگا چوبدسیش را به سمت جایی که کورن ایستاده بود می گیرد.
-کی اونجاست؟از توی سایه بیا بیرون.
کورن با دستپاچگی وردی را به زبان می آورد اما جز چند جرقه ی آبی رنگ چیزی از چوبدسیتش خارج نمی شود.
هلگا چوبدستیش را دایره وار حرکت می دهند و نور سفید رنگی از چوبدستیش خارج می شود.طلسم به بالای سر کورن برخورد می کند.
هلگا سریعا عقب نشینی می کند و پشت بشکه ی آبی که در جلوی یکی از خانه ها قرار داشت پناه می گیرد.
کورن در حالی که همانجا ایستاده بود طلسمی را به سمت بشکه ی آب راونه می کند.
-استوپیفای
طلسم به حدی ضعیف بود که بشکه ی آب حتی تکان هم نخورد.
هلگا با دیدن قدرت طلسم های کورن از جایش بلند میشود و خنده ای می کند.
-هی آقا پسر!بهتره همین الان دمتو بزاری رو کولتو از اینجا بری وگرنه بهت نشون میدم نتیجه ی مزاحمت برای یه خانم محترم چیه؟
-من نیومدم مزاحمت بشم...من اومدم بکُشمت!
رنگ از صورت هلگا می پرد و آماده ی اجرای طلسم میشود.اما کورن هیچ حرکتی نمی کند.همچنان به چشم های هلگا زل می زند.
هلگا در حالی که صدایش می لرزید می گوید: خب چرا ایستادی؟چرا مبارزه نمی کنی؟
کورن دوباره بینیش را بالا می کشد و چوبدستیش را به سمت پایین می آورد.از هلگا رو بر می گرداند و شروع به رفتن می کند.
-من نمی تونم...
-تو...
ناگهان صدایی حرف هلگا را قطع می کند.
-از همون اولش هم خودم باید این کارو می کردم.پسره ی ابله!
کورن به سمت منبع صدا بر می گردد و با همان مرد شنل پوش روبرو می شود.
مرد طلسمی را به سمت هلگا می فرستد و طلسم به دیوار خانه برخورد می کند و کمانه می کند.
هلگا دوباره پشت بشکه ی آب پناه می گیرد.
کورن چوبدستیش را به سمت آن مرد می گیرد.قطعا اگر هلگا می مرد او را نیز می کشتند!
مرد با دیدن حرکت کورن سریعا چوبدستیش را به سمت او می گیرد.
کورن تمام قوای خود را جمع می کند و فریاد می زند: ریکتوم سمپرا
طلسم به مرد برخورد می کند و او به کنار پرت می شود و از هوش می رود.
هلگا با صدای افتادن مرد روی زمین به سمت او بر می گردد و با دیدن او که بیهوش بود نفس راحتی می کشد.
به سمت کورن بر می گردد تا از اون تشکر کند.
اما دیگر اثری از کورن نبود...
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] رینگ دوئل محفل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

دوئل بین رابستن لسترنج و مریدانوس
خانه ریدل
رابستن جلوی ولدمورت نشسته .
ولدی: رابی ! شانس در خونتو زده .
رابستن : هوم ؟
ولدی : تو مامور شدی که بری شمشیر این یارو گودریک رو برام بیاری.
رابی : ما چاکریم ارباب!
دفتر مدیریت خیلی محترم مدرسه هاگوارتز
هیچ کس داخل دفتر نبود ، دفتر ساکت بود و اینا که یهو یه نفر از پنجره پرید تو دفتر .
فرد داخل شده برای احترام به قوانین راهنمایی و رانندگی اول به راست و بعد به چپ نگاه کرد ، سپس به سمت کمد اتاق رفت ، شمشیر گودریک رو ورداشت ، برگشت و از پنجره پرید پایین . ( فضاسازی در حد تالکین
)
اتاق خواب دامبل
دامبل روی تخت خوابیده و از وحشت داره ناخوناشو میجوه ، بعد از چند لحظه میره سراغ مینروا تا اونو بیدار کنه .
دامبل : مینی ...مینی بیدار شو .
مینروا : (سانسور شد)
دامبل : ای بابا ، مینی میگم بیدار شو ، چرا به مادر خدابیامرزم فحش میدی ؟ شمشیرم گم شده .
مینروا : بگیر بخواب !....خر و پف...
دامبل : نمیتونم ، شمشیرم گم شده اعصابم خورده !
مینروا : خر و پف...به من چه خب ؟ ...تو کمدته دیگه !
دامبل : نیست ، اون جا نبود ، همه جا رو گشتم ..نبود .
مینروا : بگیر بخواااااااب !
دامبل : میگم نکنه دزدیدنش ؟
مینروا : امکان نداره ! هاگوارتز آخر امنیته...شما هم بگیر بخواب...خر و پف...
دامبل : نمیتونم ! بی خوابی گرفتم !
مینروا : من مطمئنم پیدا میشه .
دامبل : چه منطق غریبی !
و بعدش هر دو به خواب میرن .
اندرون خواب دامبل
آن شب که دامبل به طور استثنا کمتر غذا خورده بود به خواب عمیقی فرو رفت ، او هنوز چند قدمی در عالم خواب !!!راه نرفته بود که خود را در باغ مخوفی یافت ، بوی گند گل و صدای وق وق بلبل ها فضا را پر کرده بود .
در همین لحظه کوه آتشفشانی فوران میکنه ، رعد وبرق ، زلزله ، سیل ، خخه...
دامبل همین طور تو کف بود که ناگهان فردی رو به رویش نمایان شد ، صورت فرد را هاله ای از نور پوشانده بود .
دامبل : سفیدی کیستی ؟
همان فرد پاسخ داد : من گودریک گریفندور می باشم ! خاک بر سرت کنن !
دامبل :
گودریک : سالازار اسلیترین آن فرد بوقی بر ما اعلان جنگ نموده ، زود باش ای دامبل ! برخیز و شمشیر باستانی ام را به من بده که شرایط بسیار خطیر است همی !
دامبل :
سرورم ، جد بزرگوارم ...بخشش از بزرگان است...راستش...شمشیر رو گم کردم .
گودریک : چـــــــــی ؟ چه غلطی کردی ؟ دوباره تکرار کن !
دامبل : تته پته .
گودریک :
دیشش بوم بیب دفف بوق !
دامبل :
گودریک : هی پشمک ! فقط بیست و چهار ساعت وقت داری تا شمشیر من را پیدا و آن را در خواب به من تحویل دهی ، وگرنه انا الله و انا الیه راجعون !
دامبل با وحشت از خواب بیدار میشه.
تالار تجمعات محفل
دامبل بالای منبر رفته و داره برای ملت محفلی سخنرانی میکنه .
دامبل : ای ملت غیور محفل همیشه ققنوس! شما رو به دیدن فیلم که توسط دوربین های های مدار بسته دفتر من گرفته شده دعوت می کنم .
ملت محفل به تلویزیونی که در پشت دامبل بود خیره میشن ، فیلم به نمایش درمیاد :
هیچ کس داخل دفتر نبود ، دفتر ساکت بود و اینا که یهو یه نفر از پنجره پرید تو دفتر .
فرد داخل شده برای احترام به قوانین راهنمایی و رانندگی اول به راست و بعد به چپ نگاه کرد ، سپس به سمت کمد اتاق رفت شمشیر گودریکو ورداشت ، برگشت و از پنجره پرید پایین .
محفلی ها صداهایی درآوردند که نشان از اعتراض شدید به این حرکت بود .
دامبل : میدونید هویت این فرد بوقی که شمشیر باستانی من رو دزدیه کیه ؟ رابستن لسترنج!...حالا...از شما میخوام که برید و لسترنج رو جر بدید ...اول میخواستمم پسرمو بفرستم تا این کار خطیر رو انجام بده ولی بعد دیدم که پسر ندارم...این شد که تصمیم گرفتم قرعه کشی کنم !
دامبل اسم محفلی ها رو روی چند تا تیکه کاغذ نوشت ، کاغذا رو تا کرد ، بعد ریخت تو مشتش و به همشون زد ، بعد از اون چشماشو بست و یکی از تیکه کاغذ ها رو ورداشت ، تاشو باز کرد و گفت : مریدانوس ! شانس در خونتو زده ! باید بری و با رابستن دوئل کنی ! من شمشیرم رو از شما میخوام!
خانه ریدل
ایگور : ارباب ولدمورت نامه آمده است .
ولدی : بیارش ببینم .
ایگور : نامه از سوی محفلی ها است ارباب ، به نظر شما آن ها با ما چه کار دارند ؟
ولدی : بدش بینم نامه رو !
ایگور : نــــــه ارباب ! شاید داخل این نامه بمب باشد ! نمی توان مطمئن بود !
ولدی : بوقی انقدربوق نزن ! نامه رو بدش به من !
ایگور نامه رو داد دست ولدی ، ولدی بی درنگ کرد تو پاکت نامه دستشو و نامه رو بیرون آورد :
هوی بوقی ها !
فکر کردین که چی ؟ شمشیر ما رو می دزدید ؟ بوووووووق !
یکی از اعضای غیور محفل حاضر شده با اون رابستن بوقی دوئل کنه ، کجا ؟ تو راه آهن هاگزمید ! کی ؟ فردا صبح !
به کله کچل ولدی
ولدی نامه رو پاره کرد !
ایگور : رابستن جان ! اصلا نگران نباش ، ما پشتت هستیم .
ولدی : ای رابستن ! تو نماینده مرگ خوارانی حالا! میخوام ترفندهای مخوف دوئلم رو بهت آموزش بدم... یه معجون خفنی هم هست که باید بخوری ...دنبالم بیا .
راه آهن ، ساعت دو نصفه شب
هوا شدیدا تاریکه ، صداهایی هم به گوش میرسه ، سایه ای روی ریل های آهن جلو میره و به سایه دیگری میرسه .
ــ سلام سایه...یعنی ...چیز... سلام هری !
ــ هممم... به این زودی چقدر صمیمی شدی ؟
چی کار داری این وقت شب قرار گذاشتی ؟
ــ ببین... فردا صبح قراره یه دوئل برگذار بشه این جا... ازت میخوام بیام داوری کنی این دوئل رو ، هوای مارو هم داشته باشی.
ــ چرا باید همچین کاری بکنم ؟
ــ خب پول بهت میدم حاجی ! هزار گالیون خوبه ؟
ــ ما چاکریم !
راه آهن ، ساعت هشت صبح
رابستن این ور ریل راه آهن و مریدانوس هم اونورش واستاده ، هری هم وسط ریله .
هری : ببینید بچه ها ! هر وقت من سوت زدم دوئل رو شروع میکنین ... سووووووت !
ــ جریوس !
ــ قزوینیوس !
و آن دو یار هاگوارتزی تا ساعت ها جنگیدند و جنگیدند و جنگیدند ...
دوربین زوم میکنه روی رابستن و مریدانوس ، از همه جاشون خون میاد ، لباساشون پاره شده ، دست و پای رابستن قطع شده و یه گوشه افتاده ، مریدانوس هم قطع نخاع شده و روی ریل افتاده ، هر دوشون با دهنشون چوبدستی رو گرفتن و دارن با استفاده از ورد های غیر کلامی به هم طلسم میفرستن .
قطاری از دوردست می آید ، قطاری سرخ رنگ که پیچ و تاب کنان همچون ماری از میان دره ها و کوه ها عبور میکند و پیش می آید...ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش... قطار می آید و همین طور می آید ، کودکانی معصوم داخل آن قطار هستند و بی صبرانه منتظر رسیدن به هاگوارتز می باشند...آنان ثانیه ها را می شمارند...
رابستن : هوم ...قطار میاد ؟
مریدانوس نگاه معنی داری به هری میندازه ، هری هم میگه : هو بوقی ! چه انتظاری از من داری ؟ هزار تا سکه تقلبی به من میدی ؟ میخوای به نفعت داوری هم بکنم ؟
رابستن : یه صداهایی میاد...قطار نیست ؟
هری : نه خیر ! به علت کم کاری اخطار میگیرین ها ! یالا ! طلسم بکنین تو هم !
قطارقرمزی پدیدار شد .
رابستن : جیـــــــــــــغ ! الان میمیریم ! من دست و پام قطع شده نمیتوم حرکت کنم ! کـمــــــــــــــک !
مریدانوس هم میخواست چنین دیالوگ هایی را بگوید ولی چون قطع نخاع شده بود نتوانست .
قطار نزدیک تر شد ، چیزی نمانده بود که رابستن و مریدانوس به دیار باقی بپیوندند که...
هری جلو قطار پرید و فریاد زد : اکسپلیارموس !
و قطار به میلیون ها مولکول تجزیه گشت .
هری برمیگرده و رابستن و مریدانوس رو نگاه میکنه که همچنان طلسم میفرستن به هم .
هری : اه ! بس کنید دیگه ! سه ساعته تو آفتاب واستادم واسه شما بوقی ها ! اکسپلیارموس! اکسپلیارموس !
رابستن و مریدانوس منفجر شدند !
هری :
فردای آن روز ، قسمتی از روزنامه
آلبوس دامبلدور ، رئیس محفل ققنوس و مدیر هاگوارتز که یکی از متدین های جامعه به شمار می رفت دیشب در هنگام خواب به علت نامعلوم و مرموزی درگذشت .
مینروا مک گونگال که در آن لحظه شاهد ماجرا بوده اعلام کرد که دامبل در لحظه مرگش مرتبا تکرار می کرد : گودریک ، گودریک ، مهلت بده جون مادرت و اینا .
...
خانه ریدل
رابستن جلوی ولدمورت نشسته .
ولدی: رابی ! شانس در خونتو زده .
رابستن : هوم ؟
ولدی : تو مامور شدی که بری شمشیر این یارو گودریک رو برام بیاری.
رابی : ما چاکریم ارباب!

دفتر مدیریت خیلی محترم مدرسه هاگوارتز
هیچ کس داخل دفتر نبود ، دفتر ساکت بود و اینا که یهو یه نفر از پنجره پرید تو دفتر .
فرد داخل شده برای احترام به قوانین راهنمایی و رانندگی اول به راست و بعد به چپ نگاه کرد ، سپس به سمت کمد اتاق رفت ، شمشیر گودریک رو ورداشت ، برگشت و از پنجره پرید پایین . ( فضاسازی در حد تالکین
)اتاق خواب دامبل
دامبل روی تخت خوابیده و از وحشت داره ناخوناشو میجوه ، بعد از چند لحظه میره سراغ مینروا تا اونو بیدار کنه .
دامبل : مینی ...مینی بیدار شو .
مینروا : (سانسور شد)
دامبل : ای بابا ، مینی میگم بیدار شو ، چرا به مادر خدابیامرزم فحش میدی ؟ شمشیرم گم شده .
مینروا : بگیر بخواب !....خر و پف...
دامبل : نمیتونم ، شمشیرم گم شده اعصابم خورده !
مینروا : خر و پف...به من چه خب ؟ ...تو کمدته دیگه !
دامبل : نیست ، اون جا نبود ، همه جا رو گشتم ..نبود .
مینروا : بگیر بخواااااااب !

دامبل : میگم نکنه دزدیدنش ؟
مینروا : امکان نداره ! هاگوارتز آخر امنیته...شما هم بگیر بخواب...خر و پف...
دامبل : نمیتونم ! بی خوابی گرفتم !
مینروا : من مطمئنم پیدا میشه .

دامبل : چه منطق غریبی !
و بعدش هر دو به خواب میرن .
اندرون خواب دامبل
آن شب که دامبل به طور استثنا کمتر غذا خورده بود به خواب عمیقی فرو رفت ، او هنوز چند قدمی در عالم خواب !!!راه نرفته بود که خود را در باغ مخوفی یافت ، بوی گند گل و صدای وق وق بلبل ها فضا را پر کرده بود .
در همین لحظه کوه آتشفشانی فوران میکنه ، رعد وبرق ، زلزله ، سیل ، خخه...
دامبل همین طور تو کف بود که ناگهان فردی رو به رویش نمایان شد ، صورت فرد را هاله ای از نور پوشانده بود .
دامبل : سفیدی کیستی ؟
همان فرد پاسخ داد : من گودریک گریفندور می باشم ! خاک بر سرت کنن !
دامبل :
گودریک : سالازار اسلیترین آن فرد بوقی بر ما اعلان جنگ نموده ، زود باش ای دامبل ! برخیز و شمشیر باستانی ام را به من بده که شرایط بسیار خطیر است همی !
دامبل :
سرورم ، جد بزرگوارم ...بخشش از بزرگان است...راستش...شمشیر رو گم کردم .گودریک : چـــــــــی ؟ چه غلطی کردی ؟ دوباره تکرار کن !

دامبل : تته پته .

گودریک :

دیشش بوم بیب دفف بوق !
دامبل :

گودریک : هی پشمک ! فقط بیست و چهار ساعت وقت داری تا شمشیر من را پیدا و آن را در خواب به من تحویل دهی ، وگرنه انا الله و انا الیه راجعون !

دامبل با وحشت از خواب بیدار میشه.
تالار تجمعات محفل
دامبل بالای منبر رفته و داره برای ملت محفلی سخنرانی میکنه .
دامبل : ای ملت غیور محفل همیشه ققنوس! شما رو به دیدن فیلم که توسط دوربین های های مدار بسته دفتر من گرفته شده دعوت می کنم .
ملت محفل به تلویزیونی که در پشت دامبل بود خیره میشن ، فیلم به نمایش درمیاد :
هیچ کس داخل دفتر نبود ، دفتر ساکت بود و اینا که یهو یه نفر از پنجره پرید تو دفتر .
فرد داخل شده برای احترام به قوانین راهنمایی و رانندگی اول به راست و بعد به چپ نگاه کرد ، سپس به سمت کمد اتاق رفت شمشیر گودریکو ورداشت ، برگشت و از پنجره پرید پایین .
محفلی ها صداهایی درآوردند که نشان از اعتراض شدید به این حرکت بود .
دامبل : میدونید هویت این فرد بوقی که شمشیر باستانی من رو دزدیه کیه ؟ رابستن لسترنج!...حالا...از شما میخوام که برید و لسترنج رو جر بدید ...اول میخواستمم پسرمو بفرستم تا این کار خطیر رو انجام بده ولی بعد دیدم که پسر ندارم...این شد که تصمیم گرفتم قرعه کشی کنم !
دامبل اسم محفلی ها رو روی چند تا تیکه کاغذ نوشت ، کاغذا رو تا کرد ، بعد ریخت تو مشتش و به همشون زد ، بعد از اون چشماشو بست و یکی از تیکه کاغذ ها رو ورداشت ، تاشو باز کرد و گفت : مریدانوس ! شانس در خونتو زده ! باید بری و با رابستن دوئل کنی ! من شمشیرم رو از شما میخوام!

خانه ریدل
ایگور : ارباب ولدمورت نامه آمده است .
ولدی : بیارش ببینم .
ایگور : نامه از سوی محفلی ها است ارباب ، به نظر شما آن ها با ما چه کار دارند ؟
ولدی : بدش بینم نامه رو !
ایگور : نــــــه ارباب ! شاید داخل این نامه بمب باشد ! نمی توان مطمئن بود !
ولدی : بوقی انقدربوق نزن ! نامه رو بدش به من !
ایگور نامه رو داد دست ولدی ، ولدی بی درنگ کرد تو پاکت نامه دستشو و نامه رو بیرون آورد :
هوی بوقی ها !
فکر کردین که چی ؟ شمشیر ما رو می دزدید ؟ بوووووووق !
یکی از اعضای غیور محفل حاضر شده با اون رابستن بوقی دوئل کنه ، کجا ؟ تو راه آهن هاگزمید ! کی ؟ فردا صبح !
به کله کچل ولدی

ولدی نامه رو پاره کرد !
ایگور : رابستن جان ! اصلا نگران نباش ، ما پشتت هستیم .

ولدی : ای رابستن ! تو نماینده مرگ خوارانی حالا! میخوام ترفندهای مخوف دوئلم رو بهت آموزش بدم... یه معجون خفنی هم هست که باید بخوری ...دنبالم بیا .
راه آهن ، ساعت دو نصفه شب
هوا شدیدا تاریکه ، صداهایی هم به گوش میرسه ، سایه ای روی ریل های آهن جلو میره و به سایه دیگری میرسه .
ــ سلام سایه...یعنی ...چیز... سلام هری !
ــ هممم... به این زودی چقدر صمیمی شدی ؟
چی کار داری این وقت شب قرار گذاشتی ؟ــ ببین... فردا صبح قراره یه دوئل برگذار بشه این جا... ازت میخوام بیام داوری کنی این دوئل رو ، هوای مارو هم داشته باشی.
ــ چرا باید همچین کاری بکنم ؟

ــ خب پول بهت میدم حاجی ! هزار گالیون خوبه ؟
ــ ما چاکریم !

راه آهن ، ساعت هشت صبح
رابستن این ور ریل راه آهن و مریدانوس هم اونورش واستاده ، هری هم وسط ریله .
هری : ببینید بچه ها ! هر وقت من سوت زدم دوئل رو شروع میکنین ... سووووووت !
ــ جریوس !
ــ قزوینیوس !
و آن دو یار هاگوارتزی تا ساعت ها جنگیدند و جنگیدند و جنگیدند ...
دوربین زوم میکنه روی رابستن و مریدانوس ، از همه جاشون خون میاد ، لباساشون پاره شده ، دست و پای رابستن قطع شده و یه گوشه افتاده ، مریدانوس هم قطع نخاع شده و روی ریل افتاده ، هر دوشون با دهنشون چوبدستی رو گرفتن و دارن با استفاده از ورد های غیر کلامی به هم طلسم میفرستن .
قطاری از دوردست می آید ، قطاری سرخ رنگ که پیچ و تاب کنان همچون ماری از میان دره ها و کوه ها عبور میکند و پیش می آید...ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش... قطار می آید و همین طور می آید ، کودکانی معصوم داخل آن قطار هستند و بی صبرانه منتظر رسیدن به هاگوارتز می باشند...آنان ثانیه ها را می شمارند...
رابستن : هوم ...قطار میاد ؟
مریدانوس نگاه معنی داری به هری میندازه ، هری هم میگه : هو بوقی ! چه انتظاری از من داری ؟ هزار تا سکه تقلبی به من میدی ؟ میخوای به نفعت داوری هم بکنم ؟
رابستن : یه صداهایی میاد...قطار نیست ؟

هری : نه خیر ! به علت کم کاری اخطار میگیرین ها ! یالا ! طلسم بکنین تو هم !
قطارقرمزی پدیدار شد .
رابستن : جیـــــــــــــغ ! الان میمیریم ! من دست و پام قطع شده نمیتوم حرکت کنم ! کـمــــــــــــــک !

مریدانوس هم میخواست چنین دیالوگ هایی را بگوید ولی چون قطع نخاع شده بود نتوانست .
قطار نزدیک تر شد ، چیزی نمانده بود که رابستن و مریدانوس به دیار باقی بپیوندند که...
هری جلو قطار پرید و فریاد زد : اکسپلیارموس !
و قطار به میلیون ها مولکول تجزیه گشت .
هری برمیگرده و رابستن و مریدانوس رو نگاه میکنه که همچنان طلسم میفرستن به هم .
هری : اه ! بس کنید دیگه ! سه ساعته تو آفتاب واستادم واسه شما بوقی ها ! اکسپلیارموس! اکسپلیارموس !
رابستن و مریدانوس منفجر شدند !
هری :

فردای آن روز ، قسمتی از روزنامه
آلبوس دامبلدور ، رئیس محفل ققنوس و مدیر هاگوارتز که یکی از متدین های جامعه به شمار می رفت دیشب در هنگام خواب به علت نامعلوم و مرموزی درگذشت .
مینروا مک گونگال که در آن لحظه شاهد ماجرا بوده اعلام کرد که دامبل در لحظه مرگش مرتبا تکرار می کرد : گودریک ، گودریک ، مهلت بده جون مادرت و اینا .
...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/7/3 16:50:19
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/7/3 16:56:08
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/7/3 16:56:08
جزئیات کاربر

دوئل ریموس لوپین وبلیز زابینی
شبی سرد بود. هو هووی باد در میان برگها میپیچید و خش خش آهنگین برگها در گوش اعضای خانه می پیچید
- اما... آلبوس این امکان نداره... من تمام شب از اون محافظت کردم.
- ریموس، میدونم که تو واقعا اینکار رو کردی ولی الان مهم اینه که اون شی دست مرگخواراست. درسته سوروس؟
- بله آلبوس. همینطوره. امروز لرد ولدمورت اون رو به دست بلیز سپرد. ساعت 10 به دره سکوت برده میشه
آلبوس درحالی که اندکی نگرانی در چشمانش هویدا میشد گفت: چی؟ دره سکوت؟ اونها میخوان... اونها میخوان دوباره اونجا رو با شی گرایبلی* فعال کنن؟ اون شی نباید به اونجا برسه وگرنه نیروی تمام جادوگران هم مقابل نیروی دره سکوت و اون شی شکست میخوره.
ناگهان صدای فریاد آلبوس پخش شد. گویا آرامش همیشگیش را از دست داده بود.
- آروم باش آلبوس. ما هرطور شده نمیزاریم....
- اه مینروا، ما؟ برای برداشتن اون شی باید رودر رو و تنها با دارنده شی دوئل کنی.
- یعنی... یعنی با ولدمورت؟
- نه سیریوس. لرد ولدمورت اون رو به بلیز داده و تا زمان رسیدن اون به دره سکوت شی متعلق به اونه.
پس از گفتن این جمله صداها آرام آرام از ذهن ریموس محو میشد. او خودش را مقصر میدانست. باید کارش را جبران میکرد. باید جبران میکرد. ناگهان با این جمله به خودش آمد:
- خب، کی حاضره با زابینی دوئل کنه؟
ریموس اندکی تعجب کرد. پرفسور دامبلدور این سؤال را پرسیده بود. یعنی خودش نمیخواست اینکار را بکند؟ پرسید:
- اما پرفسور برای این مشکل به این بزرگی چرا خودتون...
دامبلدور حرفش را قطع کرد:
- همونطور که گفتم و گویا تو خودت بودی باید بگم کسانی که به عنوان صاحبهای شی گرایبلی شناخته بشن نمیتونن برای پس گرفتن اون دست به کار بشن. خب؟ کی حاضره؟
سکوت. سکوت محض. گویا هیچکس حاضر نبود این خطر را بپذیرد و با باختنش تمام دنیا را ویران کند. اما... او باید جبران میکرد. صدای لرزان ریموس پاسخ داد:
- من
ساعاتی بعد
- سوروس تو مطمئنی اون قراره از همینجا عبور کنه؟ الان مدتهاست که هیچ خبری ازش نیست
- بله آلبوس. اون مطمئنا همین جا رو برای عبور انتخاب میکنه.
ناگهان صدای ردایی گفتگوی آن دو را قطع کرد. ریموس میلرزید. سعی کرد برخود مسلط باشد. آرام آرام از پشت درخت بیرون رفت. کم کم چهره یک سیاه پوش هویدا شد. در کنار جیبش جعبه قرمز رنگی وجود داشت. اندک اندک نزدیک میشد. ریموس سری تکان داد چوبدستیش را کشید و حمله کرد:
- اینکارسروس
طنابهای زخیمی از جایی که به خیال زابینی تنها شاخه های درختان بودند بیرون زد و به سمت پاهای او حمله برد. اما او سریع بود:
-ایسندیو
آتش فواره زد و طنابها را در برگرفت. ریموس از نور اتش استفاده کرد و سریع از پناهگاهش بیرون دوید. چوبدست بلیز او را نشانه گرفت:
- استیوپفای
نور ورد با نور آتش در هم آمیخت. ریموس اندکی گیج بود و همینطور در ترس بسر میبرد اما نباید میباخت چون در اینصورت دنیا را نابود میکرد.
- پروتگو
ورد بلیز به سپر محافظ برخورد کرد. اینبار نوبت ریموس بود که حمله کند:
- فاره ورتو.
موشی که بی خبر از دوئل مشخص کننده جانش مشغول رد شدن از جلوی پای بلیز بود تبدیل به لیوان شد و آنگاه غلتید. پای بلیز سرخورد:
- تارالتانگرا
اما ورد از کنار بلیز به درختی برخورد کرد. بلیز سریعا دست به کار شد:
- سکتوم سمپرا
ریموس جاخالی داد. ورد به درختی خورد و آن را نابود کرد. اما بلیز دیگر حمله نمیکرد. او داشت آرام آرام به سمت عقب میرفت. چی؟ دلیلش چی بود؟ چیزی در اعماق وجودش پاسخ میداد اما این پاسخ بقدری آرام بود که نمیفهمید. در ذهنش کندوکاو میکرد. در گذشته
- حواست باشه ریموس اون با رفتن به مرز دره سکوت دیگه مأموریتی نداره.
آه آره درسته. اون داشت به مرز دره سکوت نزدیک میشد. ناگهان بخودش امد. اما دیر شده بود. نوری سرخ رنگ از میان زمین بیرون جهید و شی در آسمان به پرواز در آمد. به سمت میز سنگی نیروی دره میرفت و آنگاه صدای فریاد آلبوس دامبلدور بود که در گوشش طنین انداز شد:
- استیوپفای.
ورد همچون برق از کنار ریموس عبور کرد ولی بلیز را مورد هدف قرار نداد بلکه به سمت شی میرفت. اما شی داشت نزدیک تر میشد. فایده ای نداشت. آنها باخته بودند. دنیا نابود میشد. آلبوس مشغول دوئل با بلیز بود. هرچند این تنها کاری بود که پیش از مرگ تمامی دنیا میتوانست بکند.
به شی نگاه میکرد و طلسمهایی روانه میکرد. شی داشت نزدیک تر میشد و لبخند آلبوس دامبلدور کمرنگ تر. اکنون شی در چند سانتی متری میز قرار داشت.
ریموس سعی میکرد راه گریزی پیدا کند .راهی که او را از این عذاب وجدان پیش از مرگ خلاص کند. چوبش را بالا آورد و با ناامیدی تنها طلسمی که به ذهنش میرسید را به سمت میز فرستاد:
- ریداکتو
اما...
این امکان نداشت. ورد محکم تر از همیشه پیش میرفت مرز را شکست و وارد شد. ناگهان تعجبی در چشمان دامبلدور هویدا شد که هرگز ریموس مانند آن را ندیده بود. گویا آلبوس دامبلدور هم از اتفاقی که در شرف وقوع بود چیزی نمیدانست. اما ناگهان نوری سبز جهید و شی و میز را دربر گرفت. آنگاه فرو نشست. شی در گوشه ای از آسمان درحال ناپدید شدن بود ولی خبری از میز نبود.
- اینکارسروس
طنابهای ضخیم از نوک چوب دامبلدور زابینی را محکم مهار کردند. آنگاه دامبلدور به سمت ریموس رفت. ریموس هزاران سؤال داشت و با تعجب به او نگاه میکرد. اما الان وقتش نبود پس مهمترین آنها را پرسید:
- اون شی کجا رفت؟
دامبلدور لبخندی زد:
- اون شی به سمت لرد میرفت. لرد اون رو به میز نیروآور دره سپرده بود اما الان اون نابود شده و اون به سمت صاحب پیشینش بازمیگرده. حالا بهتره بریم به مقر محفل. اون ورد رو سه چهارم از نیروت پرتاب کرد. نیروی زیادی رو از دست دادی.امشب باید حسابی استراحت کنی.
سپس لبخندی زد و با صدای پاقی غیب شد. ریموس نیز به دنبال او آپارات کرد. میدانست امشب از دامبلدور پاسخی نخواهد گرفت اما باید سؤالاتش را مینوشت تا از یاد نمیبرد!
-------------------------------------------
*شی گرایبلی: این شئ با استفاده از جاذبه زمین نیرویی فوق العاده تولید کرده و آن را دراختیار صاحبش میگذارد. صاحب این شئ کسی است که یا آن را از صاحب قبلی ربوده(تنها درصورتی ممکن است که شی او را بپذیرد) و یا صاحب پیشین، شی را به او تقدیم کرده باشد
شبی سرد بود. هو هووی باد در میان برگها میپیچید و خش خش آهنگین برگها در گوش اعضای خانه می پیچید
- اما... آلبوس این امکان نداره... من تمام شب از اون محافظت کردم.
- ریموس، میدونم که تو واقعا اینکار رو کردی ولی الان مهم اینه که اون شی دست مرگخواراست. درسته سوروس؟
- بله آلبوس. همینطوره. امروز لرد ولدمورت اون رو به دست بلیز سپرد. ساعت 10 به دره سکوت برده میشه
آلبوس درحالی که اندکی نگرانی در چشمانش هویدا میشد گفت: چی؟ دره سکوت؟ اونها میخوان... اونها میخوان دوباره اونجا رو با شی گرایبلی* فعال کنن؟ اون شی نباید به اونجا برسه وگرنه نیروی تمام جادوگران هم مقابل نیروی دره سکوت و اون شی شکست میخوره.
ناگهان صدای فریاد آلبوس پخش شد. گویا آرامش همیشگیش را از دست داده بود.
- آروم باش آلبوس. ما هرطور شده نمیزاریم....
- اه مینروا، ما؟ برای برداشتن اون شی باید رودر رو و تنها با دارنده شی دوئل کنی.
- یعنی... یعنی با ولدمورت؟
- نه سیریوس. لرد ولدمورت اون رو به بلیز داده و تا زمان رسیدن اون به دره سکوت شی متعلق به اونه.
پس از گفتن این جمله صداها آرام آرام از ذهن ریموس محو میشد. او خودش را مقصر میدانست. باید کارش را جبران میکرد. باید جبران میکرد. ناگهان با این جمله به خودش آمد:
- خب، کی حاضره با زابینی دوئل کنه؟
ریموس اندکی تعجب کرد. پرفسور دامبلدور این سؤال را پرسیده بود. یعنی خودش نمیخواست اینکار را بکند؟ پرسید:
- اما پرفسور برای این مشکل به این بزرگی چرا خودتون...
دامبلدور حرفش را قطع کرد:
- همونطور که گفتم و گویا تو خودت بودی باید بگم کسانی که به عنوان صاحبهای شی گرایبلی شناخته بشن نمیتونن برای پس گرفتن اون دست به کار بشن. خب؟ کی حاضره؟
سکوت. سکوت محض. گویا هیچکس حاضر نبود این خطر را بپذیرد و با باختنش تمام دنیا را ویران کند. اما... او باید جبران میکرد. صدای لرزان ریموس پاسخ داد:
- من
ساعاتی بعد
- سوروس تو مطمئنی اون قراره از همینجا عبور کنه؟ الان مدتهاست که هیچ خبری ازش نیست
- بله آلبوس. اون مطمئنا همین جا رو برای عبور انتخاب میکنه.
ناگهان صدای ردایی گفتگوی آن دو را قطع کرد. ریموس میلرزید. سعی کرد برخود مسلط باشد. آرام آرام از پشت درخت بیرون رفت. کم کم چهره یک سیاه پوش هویدا شد. در کنار جیبش جعبه قرمز رنگی وجود داشت. اندک اندک نزدیک میشد. ریموس سری تکان داد چوبدستیش را کشید و حمله کرد:
- اینکارسروس
طنابهای زخیمی از جایی که به خیال زابینی تنها شاخه های درختان بودند بیرون زد و به سمت پاهای او حمله برد. اما او سریع بود:
-ایسندیو
آتش فواره زد و طنابها را در برگرفت. ریموس از نور اتش استفاده کرد و سریع از پناهگاهش بیرون دوید. چوبدست بلیز او را نشانه گرفت:
- استیوپفای
نور ورد با نور آتش در هم آمیخت. ریموس اندکی گیج بود و همینطور در ترس بسر میبرد اما نباید میباخت چون در اینصورت دنیا را نابود میکرد.
- پروتگو
ورد بلیز به سپر محافظ برخورد کرد. اینبار نوبت ریموس بود که حمله کند:
- فاره ورتو.
موشی که بی خبر از دوئل مشخص کننده جانش مشغول رد شدن از جلوی پای بلیز بود تبدیل به لیوان شد و آنگاه غلتید. پای بلیز سرخورد:
- تارالتانگرا
اما ورد از کنار بلیز به درختی برخورد کرد. بلیز سریعا دست به کار شد:
- سکتوم سمپرا
ریموس جاخالی داد. ورد به درختی خورد و آن را نابود کرد. اما بلیز دیگر حمله نمیکرد. او داشت آرام آرام به سمت عقب میرفت. چی؟ دلیلش چی بود؟ چیزی در اعماق وجودش پاسخ میداد اما این پاسخ بقدری آرام بود که نمیفهمید. در ذهنش کندوکاو میکرد. در گذشته
- حواست باشه ریموس اون با رفتن به مرز دره سکوت دیگه مأموریتی نداره.
آه آره درسته. اون داشت به مرز دره سکوت نزدیک میشد. ناگهان بخودش امد. اما دیر شده بود. نوری سرخ رنگ از میان زمین بیرون جهید و شی در آسمان به پرواز در آمد. به سمت میز سنگی نیروی دره میرفت و آنگاه صدای فریاد آلبوس دامبلدور بود که در گوشش طنین انداز شد:
- استیوپفای.
ورد همچون برق از کنار ریموس عبور کرد ولی بلیز را مورد هدف قرار نداد بلکه به سمت شی میرفت. اما شی داشت نزدیک تر میشد. فایده ای نداشت. آنها باخته بودند. دنیا نابود میشد. آلبوس مشغول دوئل با بلیز بود. هرچند این تنها کاری بود که پیش از مرگ تمامی دنیا میتوانست بکند.
به شی نگاه میکرد و طلسمهایی روانه میکرد. شی داشت نزدیک تر میشد و لبخند آلبوس دامبلدور کمرنگ تر. اکنون شی در چند سانتی متری میز قرار داشت.
ریموس سعی میکرد راه گریزی پیدا کند .راهی که او را از این عذاب وجدان پیش از مرگ خلاص کند. چوبش را بالا آورد و با ناامیدی تنها طلسمی که به ذهنش میرسید را به سمت میز فرستاد:
- ریداکتو
اما...
این امکان نداشت. ورد محکم تر از همیشه پیش میرفت مرز را شکست و وارد شد. ناگهان تعجبی در چشمان دامبلدور هویدا شد که هرگز ریموس مانند آن را ندیده بود. گویا آلبوس دامبلدور هم از اتفاقی که در شرف وقوع بود چیزی نمیدانست. اما ناگهان نوری سبز جهید و شی و میز را دربر گرفت. آنگاه فرو نشست. شی در گوشه ای از آسمان درحال ناپدید شدن بود ولی خبری از میز نبود.
- اینکارسروس
طنابهای ضخیم از نوک چوب دامبلدور زابینی را محکم مهار کردند. آنگاه دامبلدور به سمت ریموس رفت. ریموس هزاران سؤال داشت و با تعجب به او نگاه میکرد. اما الان وقتش نبود پس مهمترین آنها را پرسید:
- اون شی کجا رفت؟
دامبلدور لبخندی زد:
- اون شی به سمت لرد میرفت. لرد اون رو به میز نیروآور دره سپرده بود اما الان اون نابود شده و اون به سمت صاحب پیشینش بازمیگرده. حالا بهتره بریم به مقر محفل. اون ورد رو سه چهارم از نیروت پرتاب کرد. نیروی زیادی رو از دست دادی.امشب باید حسابی استراحت کنی.
سپس لبخندی زد و با صدای پاقی غیب شد. ریموس نیز به دنبال او آپارات کرد. میدانست امشب از دامبلدور پاسخی نخواهد گرفت اما باید سؤالاتش را مینوشت تا از یاد نمیبرد!
-------------------------------------------
*شی گرایبلی: این شئ با استفاده از جاذبه زمین نیرویی فوق العاده تولید کرده و آن را دراختیار صاحبش میگذارد. صاحب این شئ کسی است که یا آن را از صاحب قبلی ربوده(تنها درصورتی ممکن است که شی او را بپذیرد) و یا صاحب پیشین، شی را به او تقدیم کرده باشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/7/2 23:53:50
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

دوئل ايگور كاركاروف و اليور وود!
اولين ساعات صبحگاه بود و خورشید کشان کشان خود را بالا میکشید ، سکوت رخوت آور حاکم بر سه دسته جارو بر اثر وارد شدن جمعي از دانش آموزان در هم شکست و مولکولهای خواب هوا را مجبور به جنبش کرد.
کافه تغییرات بسیاری کرده بود میز و صندلی ها خود را کنار کشانده بودند و محیطی دایره ای شکلی را جهت آموزش آن روز در بین خود گنجانده بودند.
هنگامی که همهمه دانش آموزان به اوج خود رسيد پروفسور اسنيپ جلو آمد و با نشانه دستش همگان را به سکوت دعوت کرد.
کاغذی حلقه شده ای را از جیب ردایش در آورد نگاهی سطحی به آن انداخت و مشغول صحبت شد:
-پروفسور دامبلدور ليستي از دانش آموزاني كه در كلاس دوئل ثبت نام كردند در اختيار من گذاشتن، متاسفانه يا خوشبختانه ایشون منو برای تدریس انتخاب کردن پس برای شروع اسم هر کسانی رو که میخونم جلو بیان و مهارتاشونو روی هم پیاده کنن.
در چشمان کوچکتر ها ترس و وحشت موج میزد و بعضا از ثبت نام در این کلاس پشیمان بودند.ايگور همانجا ايستاده بود و با نگاهي هراسان دوئل دوستانش در مقابل ساحره ها و جادوگراني که چند سال از خودشان بزرگتر بودند را دنبال مينمود...
- ايگور كاركاروف
این صدا همچون ضربه ای وحشیانه بر مغز او فرود امد.ايگور که احساس ميکرد تمام افسونها را از ياد برده است با گامهايي سست و لرزان به طرف پروفسور اسنيپ رفت. چشمان مضطربش جمعيت داوطلبان را ميکاويد و در آن لحظه که پسري هم سن و سال خودش به ميدان آمد نفسی عميق از سر آسودگي کشيد.آن پسر اليور نام داشت و در گروه گريفيندور عضو بود.
هر دو لحظهاي در برابر هم سر فرو آوردند و سپس با قدمهايي بلند و آهسته از يکديگر فاصله گرفتند.
- يک... دو... سه!شروع كنيــــــــن!!
قبل از اين كه پيام پروفسور اسنيپ توسط اعصاب ايگور به مغزش برسد اليور دوئل رو شروع كرد : دنساگو!
نوری آبی رنگ از انتهای چوبدستی حریف خارج شد و وحشیانه صورت مضطرب ایگور را در بر گرفت.
دندان هاي ايگور به سرعت شروع به رشد كردند. صداي خنده ي بقيه ي بچه ها فضا رو پر كرده بود و خود ايگور كه به شدت دستپاچه شده بود سعي مي كرد توي مغزش طلسم كوچك كننده را پيدا كند.سرش و بلند كرد و ديد كه الیور با همون لبخند شومش به او خيره شده و بعد شی توجهش رو جلب كرد كه داشت پرواز كنان به سمتش ميامد در حالي كه سعي مي كرد قبل از برخورد با شي پرنده جاخالي بدهد ناگهان دندانهایش كه ديگر به زمين رسیده بود بين دو تا از ميز ها گير كرد و همين باعث شد ايگور با سر زمين بخورد .صداي خنده ي الیور و بقيه ي دانش آموزان ،صداي برخوردش با زمين رو پوشاند.
دنيا داشت دور سر ايگور مي چرخيد و مي دانست كه تا اين جا كلي امتياز از دست داده است و نبايد مي گذاشت كه اين وضع ادامه پيدا كند.ناگهان احساس كرد كه رشد دندان هايش متوقف شده و دهانش سبك شده است.اليور براي به تمسخر گرفتن ايگور ورد خنثي كننده را اجرا كرده بود و اين باعث شده بود حتي اسنيپ هم لبخند بزند.او نبايد شكست ميخورد.فكرش را متركز كرد و سعي ميكرد به خنده هاي دانش آموزان توجه نكند.به سختي بلند شد و بدون هيچ معطلي چوب دستيش را به طرف اليور گرفت و افسوني به طرفش فرستاد.
- استيوپفای!
او سرش را کنار کشيد و پرتو سرخرنگي که از کنارش عبور کرد تنها سبب حرکت ملايم موهايش گشت.
30 دقيقه از دوئل گذشته بود و عرق سرد بر روي پيشاني اليور و ايگور نشسته بود.حالا او هم در جريان قرار گرفته بود و دوئل پا يا پايي در جريان بود.انگار آن عرق ها هم قصد ترك آنجا را نداشتند.همانند عضوي از بدنشان به صورتشان چسبيده بودند و تكان نميخوردند.
ايگور فكري به ذهنش رسيد.به قفسه هاي بالاي سر اليور خيره شد.او ميتوانست از آنها استفاده كند.از پرتو سرخ رنگي كه به طرفش مي آمد جاخالي داد و قفسه بالاي سر اليور را نشانه گرفت.قفسه لحظاتي بعد بر روي سر الیور خراب شده و بدون هيچ دفاعي بر روي زمين افتاده بود.ايگور هيچ چيز ديگري را نميتوانست درك كند و فقط صداي مبهمي از صداي دست دانش آموزان به گوشش ميرسيد.او موفق شده بود!!از شدت خستگي بر روي زمين افتاد و اطرافش كم كم محو شد.
اولين ساعات صبحگاه بود و خورشید کشان کشان خود را بالا میکشید ، سکوت رخوت آور حاکم بر سه دسته جارو بر اثر وارد شدن جمعي از دانش آموزان در هم شکست و مولکولهای خواب هوا را مجبور به جنبش کرد.
کافه تغییرات بسیاری کرده بود میز و صندلی ها خود را کنار کشانده بودند و محیطی دایره ای شکلی را جهت آموزش آن روز در بین خود گنجانده بودند.
هنگامی که همهمه دانش آموزان به اوج خود رسيد پروفسور اسنيپ جلو آمد و با نشانه دستش همگان را به سکوت دعوت کرد.
کاغذی حلقه شده ای را از جیب ردایش در آورد نگاهی سطحی به آن انداخت و مشغول صحبت شد:
-پروفسور دامبلدور ليستي از دانش آموزاني كه در كلاس دوئل ثبت نام كردند در اختيار من گذاشتن، متاسفانه يا خوشبختانه ایشون منو برای تدریس انتخاب کردن پس برای شروع اسم هر کسانی رو که میخونم جلو بیان و مهارتاشونو روی هم پیاده کنن.
در چشمان کوچکتر ها ترس و وحشت موج میزد و بعضا از ثبت نام در این کلاس پشیمان بودند.ايگور همانجا ايستاده بود و با نگاهي هراسان دوئل دوستانش در مقابل ساحره ها و جادوگراني که چند سال از خودشان بزرگتر بودند را دنبال مينمود...
- ايگور كاركاروف
این صدا همچون ضربه ای وحشیانه بر مغز او فرود امد.ايگور که احساس ميکرد تمام افسونها را از ياد برده است با گامهايي سست و لرزان به طرف پروفسور اسنيپ رفت. چشمان مضطربش جمعيت داوطلبان را ميکاويد و در آن لحظه که پسري هم سن و سال خودش به ميدان آمد نفسی عميق از سر آسودگي کشيد.آن پسر اليور نام داشت و در گروه گريفيندور عضو بود.
هر دو لحظهاي در برابر هم سر فرو آوردند و سپس با قدمهايي بلند و آهسته از يکديگر فاصله گرفتند.
- يک... دو... سه!شروع كنيــــــــن!!
قبل از اين كه پيام پروفسور اسنيپ توسط اعصاب ايگور به مغزش برسد اليور دوئل رو شروع كرد : دنساگو!
نوری آبی رنگ از انتهای چوبدستی حریف خارج شد و وحشیانه صورت مضطرب ایگور را در بر گرفت.
دندان هاي ايگور به سرعت شروع به رشد كردند. صداي خنده ي بقيه ي بچه ها فضا رو پر كرده بود و خود ايگور كه به شدت دستپاچه شده بود سعي مي كرد توي مغزش طلسم كوچك كننده را پيدا كند.سرش و بلند كرد و ديد كه الیور با همون لبخند شومش به او خيره شده و بعد شی توجهش رو جلب كرد كه داشت پرواز كنان به سمتش ميامد در حالي كه سعي مي كرد قبل از برخورد با شي پرنده جاخالي بدهد ناگهان دندانهایش كه ديگر به زمين رسیده بود بين دو تا از ميز ها گير كرد و همين باعث شد ايگور با سر زمين بخورد .صداي خنده ي الیور و بقيه ي دانش آموزان ،صداي برخوردش با زمين رو پوشاند.
دنيا داشت دور سر ايگور مي چرخيد و مي دانست كه تا اين جا كلي امتياز از دست داده است و نبايد مي گذاشت كه اين وضع ادامه پيدا كند.ناگهان احساس كرد كه رشد دندان هايش متوقف شده و دهانش سبك شده است.اليور براي به تمسخر گرفتن ايگور ورد خنثي كننده را اجرا كرده بود و اين باعث شده بود حتي اسنيپ هم لبخند بزند.او نبايد شكست ميخورد.فكرش را متركز كرد و سعي ميكرد به خنده هاي دانش آموزان توجه نكند.به سختي بلند شد و بدون هيچ معطلي چوب دستيش را به طرف اليور گرفت و افسوني به طرفش فرستاد.
- استيوپفای!
او سرش را کنار کشيد و پرتو سرخرنگي که از کنارش عبور کرد تنها سبب حرکت ملايم موهايش گشت.
30 دقيقه از دوئل گذشته بود و عرق سرد بر روي پيشاني اليور و ايگور نشسته بود.حالا او هم در جريان قرار گرفته بود و دوئل پا يا پايي در جريان بود.انگار آن عرق ها هم قصد ترك آنجا را نداشتند.همانند عضوي از بدنشان به صورتشان چسبيده بودند و تكان نميخوردند.
ايگور فكري به ذهنش رسيد.به قفسه هاي بالاي سر اليور خيره شد.او ميتوانست از آنها استفاده كند.از پرتو سرخ رنگي كه به طرفش مي آمد جاخالي داد و قفسه بالاي سر اليور را نشانه گرفت.قفسه لحظاتي بعد بر روي سر الیور خراب شده و بدون هيچ دفاعي بر روي زمين افتاده بود.ايگور هيچ چيز ديگري را نميتوانست درك كند و فقط صداي مبهمي از صداي دست دانش آموزان به گوشش ميرسيد.او موفق شده بود!!از شدت خستگي بر روي زمين افتاد و اطرافش كم كم محو شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر

دوئل مرلين كبير رو پرفسور سوروس اسنيپ(
)
----------------------
ساعت داشت به ده شب نزديك مي شد و اسنيپ بين راهروهاي قلعه به دنبال اعضاي گمشده ي خوابگاهش مي گشت تا آنها را پيدا كند قبل از اينكه مينروا يا ديگر روساي گروهها آنها را پيدا كنند و در نتيجه از گروه محبوبش اسلايترين امتياز كسر شود.
همين طور كه شبح وار به جستجويش در راهروها، مرلينگاهها و مكانها (!) ادامه مي داد. در راه رسيدن به يكي از مكانهاي مناسب قلعه ناگهان چونه ي دراز و موي بور و صداي كشداري به گوش و چشمش برمي خورد:
- دختره ي بوقي بهت مي گم اينور نه اون ور..چقدر تو خنگي!
- دراكــو! تو اينجا چه غلطي مي كني؟
- هيچي قربان راه برگشت رو گم كرده بوديم
- مشكلي نيست..سريع بدويد بريد توي تالار عمومي ..پشت مجسمه ي ورودي در دفتر من يه مكان مناسب هست..ديگه اين جاسوسي نكن!..به روشيزه پاركينسون هم بگو تو دفترم منتظرشم...معجون سازي خصوصي تدريس داره... 5 1 امتياز هم براي اسلايترين!
اسنيپ چشمك نامحسوسي به دراكو زد و دراكو هم نيشش را تا غده ي هيپوفيزش گشود.بعد به طرز مافوق سريعي همراه يك منظره ي طبيعي!!( من از سيوروس تقلب نكردم باور كنيد) از آنجا دور شد و به سمت دخمه ها دويد.البته با چابكي و زيركي سوروس توانست كه از چشمان گربه اي(!) مينروا فرار كند.
پس از اينكه اسنيپ به راحتي و آسوني مينروا رو دست به سر كرد به راهش به سمت امتداد راهروهاي بي سر و ته هاگوارتز ادامه داد تا بلكه بتواند كمكي هر چند كوچك به قهرمان شدن گروهش بكند.در اين لحظه ناگهان يك پسر كله زخمي به همراه يك دسته موي آتشين كه اتفاقا آن هم متعلق به طبيعت بود در حال فرار بودند.
- صبر كن صبر كن پاتر!..اينجا چي كار مي كني؟.. تو الان بايد توي خوابگاهت باشي.. يك نقض قانون ديگه!
- بله قربان؟..نه..من يك كم كارم تو مرلينگاه طول كشيد...دارم مي رم بخوابم الان!
- دوتايي تو مرلينگاه بوديد؟.. كارتون طول كشيد؟!.. آخرين بارت باشه دروغ مي گي پاتر..تو جريمه مي شي ... براي همين دوشيزه ويزلي بايد سه هفته سه شنبه ها بياد به دفتر من...تو هم بري مرلينگاه رو بشوري...
- چرا جيني بياد من برم مرلينگاه بشورم؟..من كه كاري نكردم!
- دوشيزه ويزلي گروگان مي مونه تا تو كارتو انجام بدي!!!.. اتهاماتت هم اين بود كه خارج از وقت قانوني بيرون خوابگاه بودي..طبيعت رو خراب كردي..مرلينگاه هم زياد موندي..دروغ هم گفتي..سر جمع شصت امتياز از گريفيندور كم مي شه!..حالا بريد..
پسر بچه ي پررو قصد جواب دادن داشت اما از پس نيروهاي طبيعي برنيامد و راهش را كشيد و رفت. اسنيپ هم كه دلي شاد و سري پر زباد داشت شادمان و خوشحل از كاسبي امشبش به سمت دفترش به راه افتاد. همين كه از پلكان مرمري پايين آمد و ردايش پشت سرش همچنان تاب مي خورد ناگهان انبوه ريشي را مشاهده كرد كه ردايي ارغواني به تن كرده و قائمكي در حال خروج از درهاي بزرگ چوب بلوطي است.
- پرفسور..پرفسور دامبلدور كجا داريد مي ريد؟
- به توچـ..نه يعني چيزه دارم مي رم يه گلويي تر كنم.. پيش رزمرتا..تو هم مياي بريم سوروس؟
سوروس به فكر فرو رفت و به ياد آورد كه در دفترش تدريس خصوصي دارد پس به صراحت جواب داد:
- نه قربان شما بريد ... جاي ما رو هم خالي كنيد.. به رزي هم سلام برسونيد.
اينبار سوروس صدايي را شنيد كه بيش تر از همه هري را ترساند در آن شب* . براي اولين بار دامبلدور خواهش مي كرد!**
- سوروس ..خواهش مي كنم!
- چون اصرار مي كني بريم..
« صحنه عوض شد!»
شب تاريكي بود. چون ماه در آسمان نبود و نور ستاره ها در پيش درخشش بي نهايت سوروس اسنيپ كور سويي بي نبود(!)***. سوروس در حال نظاره ي آسمان شب بود و به ياد استاد نجوم مدرسه افتاده بود كه در قديم با او هم كلاس بود! دامبلدور كه طاقت ايستادگي نداشت به سمت كافه دويد و سرعت زياد و ريش بلندش باعث لغزيدن او شدند و او را با صدايي "گرومپي" بر زمين سخت كوباندند! سوروس كه مجبور شد بود به خاطر دامبلدور از روياي شيرينش دست بردارد و از فكر سينسترا بيرون بيايد به سمت دامبلدور دويد و در حالي كه غر مي زد پيرمرد را از زمين بلند كرد.
- پيرمرد بوقي...طاقت نداره..اگه بچگيات روزه مي گرفتي اينجوري نمي شدي طاقتت زياد مي شد..پاشو يالا.. يا علي بوگو!!!
دامبلدور شادمانه بر خواست و به سمت در كافه دويد و براي بار دوم.."گرومپ"! اما اين صدا از طرف دامبلدور نبود بلكه صدايي از پشت سر سوروس بود. از طرف مردي كه ريشي بس عظيم داشت كه به سنگفرش جاده كشيده مي شد و ريش كالين و دامبلدور و ديگر ريش درازان در نزدش لنگ مي انداخت. پيرمرد آفتابه اي طلايي در دست داشت كه در اثر ضربه و برخوردهاي او با زمين غر(قر؟) شده بود.
- مرلين شفات بده..پيرمرد..درست راه برو..
- بوق بر تو عضو جديد كه من را نمي شناسي من مرلينم.
- آره؟..هموني كه كوئيديچ كار بود و خوزه مورينيو ..بي خيال..!!!
- پسر دماغت خيلي زشتست موهات هم مزخرفه..منو مسخره نكن..خودت سرتا پا ايرادي همي!
- خودتي بوقي شده ي همي!...
- مرا به دوئل دعوت مي كني؟. باشه قبول مي كنم...همي ..دوئل مي كنيم همي!
مرلين ناگهان در ميان ريشهايش فرو مي رود و پس گذشت كسري از ثانيه كه باعث شده بود موهاي اسنيپ سفيد شود بيرون مي آيد و چوب دستي اش را به سمت سوروس مي گيرد و پس از اطمينان خاطر از عدم حضور فنرير هر دو تعظيم مي كنند و عشق آغاز ..نه دوئل آغاز مي شود!
آسلاميوس..مرلينيوس ..آنتي ولدمورتيستيوس!..
سكتوم سمپرا ...لنگلاك..------****...سوروسيوس!(انتهاي خود كفايي در ساخت ورد!)
----
به دليل زيق وقت با دور تند مي بينيم!!!
----
لاب لوس ..لو له بلا الا بس سو سا الا بي سوس .. بوس .. مي ني بوس.. اتو ..بوس!!!
در يك لحظه اتقافي خارق العاده رخ مي دهد و مرلين استپ (stop)! مي دهد و براي رفع حاجت به مرلينگاه مي رود...و پس از گذشت كسري از ثانيه مي آيد و مشاهده مي كند كه اسنيپ به دليل زيق عمر جان به جان آفرين تسليم كرده است!!!
---------------
* شب آخر عمر آلبوس
** اولين بار اينجا بوده...دومين بار بالاي برج نجوم..اشتبه كرده رولينگ !
*** در راستاي تحويل گرفتن شناسه ي جديدم!
**** له وي كورپوس..غير لفظي بود نفهميديد
اين مرلين عمرش زياده سرعتش كم..در دور اول(پيدا كردن چوبدستي) اسنيپ به پيري رسيده بود و در دور دوم(مرلينگاه) به قبرستون.._جاتون خالي با الگانس بردنش
)----------------------
ساعت داشت به ده شب نزديك مي شد و اسنيپ بين راهروهاي قلعه به دنبال اعضاي گمشده ي خوابگاهش مي گشت تا آنها را پيدا كند قبل از اينكه مينروا يا ديگر روساي گروهها آنها را پيدا كنند و در نتيجه از گروه محبوبش اسلايترين امتياز كسر شود.
همين طور كه شبح وار به جستجويش در راهروها، مرلينگاهها و مكانها (!) ادامه مي داد. در راه رسيدن به يكي از مكانهاي مناسب قلعه ناگهان چونه ي دراز و موي بور و صداي كشداري به گوش و چشمش برمي خورد:
- دختره ي بوقي بهت مي گم اينور نه اون ور..چقدر تو خنگي!
- دراكــو! تو اينجا چه غلطي مي كني؟
- هيچي قربان راه برگشت رو گم كرده بوديم

- مشكلي نيست..سريع بدويد بريد توي تالار عمومي ..پشت مجسمه ي ورودي در دفتر من يه مكان مناسب هست..ديگه اين جاسوسي نكن!..به روشيزه پاركينسون هم بگو تو دفترم منتظرشم...معجون سازي خصوصي تدريس داره... 5 1 امتياز هم براي اسلايترين!
اسنيپ چشمك نامحسوسي به دراكو زد و دراكو هم نيشش را تا غده ي هيپوفيزش گشود.بعد به طرز مافوق سريعي همراه يك منظره ي طبيعي!!( من از سيوروس تقلب نكردم باور كنيد) از آنجا دور شد و به سمت دخمه ها دويد.البته با چابكي و زيركي سوروس توانست كه از چشمان گربه اي(!) مينروا فرار كند.
پس از اينكه اسنيپ به راحتي و آسوني مينروا رو دست به سر كرد به راهش به سمت امتداد راهروهاي بي سر و ته هاگوارتز ادامه داد تا بلكه بتواند كمكي هر چند كوچك به قهرمان شدن گروهش بكند.در اين لحظه ناگهان يك پسر كله زخمي به همراه يك دسته موي آتشين كه اتفاقا آن هم متعلق به طبيعت بود در حال فرار بودند.
- صبر كن صبر كن پاتر!..اينجا چي كار مي كني؟.. تو الان بايد توي خوابگاهت باشي.. يك نقض قانون ديگه!
- بله قربان؟..نه..من يك كم كارم تو مرلينگاه طول كشيد...دارم مي رم بخوابم الان!

- دوتايي تو مرلينگاه بوديد؟.. كارتون طول كشيد؟!.. آخرين بارت باشه دروغ مي گي پاتر..تو جريمه مي شي ... براي همين دوشيزه ويزلي بايد سه هفته سه شنبه ها بياد به دفتر من...تو هم بري مرلينگاه رو بشوري...
- چرا جيني بياد من برم مرلينگاه بشورم؟..من كه كاري نكردم!
- دوشيزه ويزلي گروگان مي مونه تا تو كارتو انجام بدي!!!.. اتهاماتت هم اين بود كه خارج از وقت قانوني بيرون خوابگاه بودي..طبيعت رو خراب كردي..مرلينگاه هم زياد موندي..دروغ هم گفتي..سر جمع شصت امتياز از گريفيندور كم مي شه!..حالا بريد..
پسر بچه ي پررو قصد جواب دادن داشت اما از پس نيروهاي طبيعي برنيامد و راهش را كشيد و رفت. اسنيپ هم كه دلي شاد و سري پر زباد داشت شادمان و خوشحل از كاسبي امشبش به سمت دفترش به راه افتاد. همين كه از پلكان مرمري پايين آمد و ردايش پشت سرش همچنان تاب مي خورد ناگهان انبوه ريشي را مشاهده كرد كه ردايي ارغواني به تن كرده و قائمكي در حال خروج از درهاي بزرگ چوب بلوطي است.
- پرفسور..پرفسور دامبلدور كجا داريد مي ريد؟
- به توچـ..نه يعني چيزه دارم مي رم يه گلويي تر كنم.. پيش رزمرتا..تو هم مياي بريم سوروس؟
سوروس به فكر فرو رفت و به ياد آورد كه در دفترش تدريس خصوصي دارد پس به صراحت جواب داد:
- نه قربان شما بريد ... جاي ما رو هم خالي كنيد.. به رزي هم سلام برسونيد.
اينبار سوروس صدايي را شنيد كه بيش تر از همه هري را ترساند در آن شب* . براي اولين بار دامبلدور خواهش مي كرد!**
- سوروس ..خواهش مي كنم!
- چون اصرار مي كني بريم..
« صحنه عوض شد!»
شب تاريكي بود. چون ماه در آسمان نبود و نور ستاره ها در پيش درخشش بي نهايت سوروس اسنيپ كور سويي بي نبود(!)***. سوروس در حال نظاره ي آسمان شب بود و به ياد استاد نجوم مدرسه افتاده بود كه در قديم با او هم كلاس بود! دامبلدور كه طاقت ايستادگي نداشت به سمت كافه دويد و سرعت زياد و ريش بلندش باعث لغزيدن او شدند و او را با صدايي "گرومپي" بر زمين سخت كوباندند! سوروس كه مجبور شد بود به خاطر دامبلدور از روياي شيرينش دست بردارد و از فكر سينسترا بيرون بيايد به سمت دامبلدور دويد و در حالي كه غر مي زد پيرمرد را از زمين بلند كرد.
- پيرمرد بوقي...طاقت نداره..اگه بچگيات روزه مي گرفتي اينجوري نمي شدي طاقتت زياد مي شد..پاشو يالا.. يا علي بوگو!!!
دامبلدور شادمانه بر خواست و به سمت در كافه دويد و براي بار دوم.."گرومپ"! اما اين صدا از طرف دامبلدور نبود بلكه صدايي از پشت سر سوروس بود. از طرف مردي كه ريشي بس عظيم داشت كه به سنگفرش جاده كشيده مي شد و ريش كالين و دامبلدور و ديگر ريش درازان در نزدش لنگ مي انداخت. پيرمرد آفتابه اي طلايي در دست داشت كه در اثر ضربه و برخوردهاي او با زمين غر(قر؟) شده بود.
- مرلين شفات بده..پيرمرد..درست راه برو..
- بوق بر تو عضو جديد كه من را نمي شناسي من مرلينم.
- آره؟..هموني كه كوئيديچ كار بود و خوزه مورينيو ..بي خيال..!!!
- پسر دماغت خيلي زشتست موهات هم مزخرفه..منو مسخره نكن..خودت سرتا پا ايرادي همي!
- خودتي بوقي شده ي همي!...
- مرا به دوئل دعوت مي كني؟. باشه قبول مي كنم...همي ..دوئل مي كنيم همي!
مرلين ناگهان در ميان ريشهايش فرو مي رود و پس گذشت كسري از ثانيه كه باعث شده بود موهاي اسنيپ سفيد شود بيرون مي آيد و چوب دستي اش را به سمت سوروس مي گيرد و پس از اطمينان خاطر از عدم حضور فنرير هر دو تعظيم مي كنند و عشق آغاز ..نه دوئل آغاز مي شود!
آسلاميوس..مرلينيوس ..آنتي ولدمورتيستيوس!..
سكتوم سمپرا ...لنگلاك..------****...سوروسيوس!(انتهاي خود كفايي در ساخت ورد!)
----
به دليل زيق وقت با دور تند مي بينيم!!!
----
لاب لوس ..لو له بلا الا بس سو سا الا بي سوس .. بوس .. مي ني بوس.. اتو ..بوس!!!
در يك لحظه اتقافي خارق العاده رخ مي دهد و مرلين استپ (stop)! مي دهد و براي رفع حاجت به مرلينگاه مي رود...و پس از گذشت كسري از ثانيه مي آيد و مشاهده مي كند كه اسنيپ به دليل زيق عمر جان به جان آفرين تسليم كرده است!!!
---------------
* شب آخر عمر آلبوس
** اولين بار اينجا بوده...دومين بار بالاي برج نجوم..اشتبه كرده رولينگ !
*** در راستاي تحويل گرفتن شناسه ي جديدم!
**** له وي كورپوس..غير لفظي بود نفهميديد

اين مرلين عمرش زياده سرعتش كم..در دور اول(پيدا كردن چوبدستي) اسنيپ به پيري رسيده بود و در دور دوم(مرلينگاه) به قبرستون.._جاتون خالي با الگانس بردنش
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عضو محفل ققنوس
چه چشمايي!!!! 
[url=http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=11679]ادوارد بونز ! همون شناسه اي كه به خودش �
چه چشمايي!!!! 
[url=http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=11679]ادوارد بونز ! همون شناسه اي كه به خودش �
جزئیات کاربر

صبح روز 23 سپتامبر(اول مهر)---
سیریوس با یه ردای شکلاتی و عینک آفتابی و کلاه شاپو! در خال چرخ زدن تو خیابونای هاگزمیده.
با نگاه کردن به مغازه ها و مناظر طبیعی(معادل جدید کلمه ی ساحره!) چندین خیابون رو طی می کنه!
بعد از گذروندن پیجی چشمش به یه دایره ی جمعیت میفته. مسیرشو به اونطرف کج می کنه.
راهشو بین جمعیت باز می کنه و به مرکز حلقه می رسه.
ساحره ای روی زمین افتاده و داره با رداش کشتی می گیره! بوی دود و پلاستیک سوخته هم به گوش می رسه.
- آگوامنتی!
چوب دستیشو به سمت ساحره می گیره و اینو می گه. بعد می ره و دست ساحره رو می گیره و اونو بلند می کنه.
همهمه ای توی جمعیت می پیچه.
سیریوس بی توجه به کسایی که نحوه ی لباس پوشیدنشو مسخره می کنن و با لبخند به سوی کسانی که تشویقش می کنن، ساحره رو به گوشه ای خلوت می بره.
- ممنونم. من هول شده بودم خودم نتونستم خاموشش کنم!
- اونهمه آدم و هیچ کدوم کمکت نکردن؟ واقعا شرم آوره!
- نمی دونم باز کدوم یکی از اون جواتا ردامو آتیش زد. هر دفعه از کنارشون رد می شم یکیشون این بلا رو سرم میاره. ردامو تازه خریده بودم. ابریشم بود.
- واسه همون بوی پلاستیک کل خیابونو برداشته بود نه؟!
ساحره نگاهی به سیریوس می اندازه و خندش می گیره.
- چه کلاه قشنگی. به عینک و ردات میاد!
- اینا باشه برا بعد. گفتی که کیا این بلا رو سرت آوردن؟
- جواتا. همونایی که پاتوقشون جلو کافه سه دسته جاروئه.
- که اینطور. دنبالم بیا باید حقشونو بذاریم کف دستشون!
- جدی؟ این کارو برام می کنی؟!
- آره!
ساحره از خوشحالی بالا پایین می پره و بازوی سیریوسو می گیره و اونو دنبال خودش توی خیابون می کشه!
===
جلوی کافه ی سه دسته جارو خیلی خلوته. مردمی که از جلوش رد می شن با نزدیک شدن به اونجا مسیریشونو کج می کنن و سعی می کنن ازش فاصله بگیرن. عده ی کمی به اونجا وارد یا ازش خارج می شن. هر وقت هم صاحب رستوران می خواد به این وضع اعتراضی بکنه نگاه خشمگین گراپ که به همراه کالین جلوی در اونجا وایستاده ساکتش می کنه!
کالین زیر لب شعری زمزمه می کنه و گراپ هم با این شعر حرکت می زنه!
- پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم گرینگاتز!(من از رو کالین کپی نکردم!
)
کالین از شعر خوندن دست برمیداره و شروع می کنه به چرخوندن آفتابش دور انگشتاش! نگاهی به روبرو می اندازه و با دیدن صحنه ی جلوش کمی جا می خوره و چشماشو تنگ تر می کنه.
ساحره انگشتش رو به سمت کالین و گراپ می گیره و بعد از نشون دادن اونا به سیریوس مثل بچه ها پشتش قایم می شه و بازوشو سفت می گیره!
سیریوس به کالین نزدیک می شه و دستشو دور چوب دستیش توی رداش فشار می ده و می گه :
- پاتوق کردن ِ اینجا هیچی. صاحاب رستوران رو از نون خوردن انداختی اینم هیچی. ولی موقعی که من جوات بودم رسمشون نبود مردم آزاری کنن.
- اون قدیما بود. قدیما گذشته و منم حالا دیگه فقط کالین نیستم.
- اِ؟ باز گنج پیدا کردی؟
- نه ... منو مدیریت پیدا کردم!
و با گفتن این جمله چرخی فخر فروشانه به آفتابه اش می ده!
سیریوس : که اینطور. ولی با اینحال بازم هیچ کاری نمی تونی بکنی!
سیریوس به سرعت چوب دستیشو در میاره :
- اکسیو منو مدیریت!
چیزی از توی آفتابه ی کالین بیرون میاد و به دست سیریوس می رسه!
سیریوس اونو به گوشه ای می اندازه.
کالین از خشم قرمز می شه ولی جلوی خودشو می گیره و فقط به سیریوس نگاه می کنه.
سیریوس دستشو روی دست ساحره که داره محکم بازوشو فشار می ده می کشه و سعی می کنه آرومش کنه!
کالین با دیدن این صحنه از کوره در میره و آفتابشو به سمت سیریوس می گیره:
- آسلامیوس!!!
سیریوسم با یه عکس العمل سریع چوب دستیشو به سمت کالین می گیره و می گه :
- جریوس ماکزیموم!!
دو طلسم روی هوا به هم می خورن. صدای بلندی شنیده می شه و بعد صدها ستاره در اندازه و رنگهای گوناگون از بالا روی سر سیریوس و کالین میریزن!!
سیریوس بلند می خنده و می گه :
- هنوزم چوب دستیتو توی لوله ی آفتابت جاسازی کردی؟!
- هنوزم سرعت عملت خیلی بالاست!
کالین هم لبخند می زنه و با سر به پشت بوته های کنارش اشاره می کنه.
سیریوس رو به ساحره می گه:
- اونجا رو نگاه کن! آتیش زدن ردات کار کالین نبوده. کار اون بوده! من می شناسمش. بیماری روانی داره همش مردم آزاری می کنه!
ساحره با خشم به پرسی ویزلی نگاه می کنه که پشت بوته ها با دست و پا و دهان بسته داره تقلا می کنه تا خودشو آزاد کنه. و بعد کفش پاشنه بلندی که پاش بود رو در میاره و به سمت پرسی میره!!!
........................
(پایانی بس انتحاری و تموم شدن همه چی به خوبی و خوشی و این صحبتا!
)
سیریوس با یه ردای شکلاتی و عینک آفتابی و کلاه شاپو! در خال چرخ زدن تو خیابونای هاگزمیده.
با نگاه کردن به مغازه ها و مناظر طبیعی(معادل جدید کلمه ی ساحره!) چندین خیابون رو طی می کنه!
بعد از گذروندن پیجی چشمش به یه دایره ی جمعیت میفته. مسیرشو به اونطرف کج می کنه.
راهشو بین جمعیت باز می کنه و به مرکز حلقه می رسه.
ساحره ای روی زمین افتاده و داره با رداش کشتی می گیره! بوی دود و پلاستیک سوخته هم به گوش می رسه.
- آگوامنتی!
چوب دستیشو به سمت ساحره می گیره و اینو می گه. بعد می ره و دست ساحره رو می گیره و اونو بلند می کنه.
همهمه ای توی جمعیت می پیچه.
سیریوس بی توجه به کسایی که نحوه ی لباس پوشیدنشو مسخره می کنن و با لبخند به سوی کسانی که تشویقش می کنن، ساحره رو به گوشه ای خلوت می بره.
- ممنونم. من هول شده بودم خودم نتونستم خاموشش کنم!
- اونهمه آدم و هیچ کدوم کمکت نکردن؟ واقعا شرم آوره!
- نمی دونم باز کدوم یکی از اون جواتا ردامو آتیش زد. هر دفعه از کنارشون رد می شم یکیشون این بلا رو سرم میاره. ردامو تازه خریده بودم. ابریشم بود.

- واسه همون بوی پلاستیک کل خیابونو برداشته بود نه؟!

ساحره نگاهی به سیریوس می اندازه و خندش می گیره.
- چه کلاه قشنگی. به عینک و ردات میاد!
- اینا باشه برا بعد. گفتی که کیا این بلا رو سرت آوردن؟
- جواتا. همونایی که پاتوقشون جلو کافه سه دسته جاروئه.
- که اینطور. دنبالم بیا باید حقشونو بذاریم کف دستشون!
- جدی؟ این کارو برام می کنی؟!
- آره!
ساحره از خوشحالی بالا پایین می پره و بازوی سیریوسو می گیره و اونو دنبال خودش توی خیابون می کشه!
===
جلوی کافه ی سه دسته جارو خیلی خلوته. مردمی که از جلوش رد می شن با نزدیک شدن به اونجا مسیریشونو کج می کنن و سعی می کنن ازش فاصله بگیرن. عده ی کمی به اونجا وارد یا ازش خارج می شن. هر وقت هم صاحب رستوران می خواد به این وضع اعتراضی بکنه نگاه خشمگین گراپ که به همراه کالین جلوی در اونجا وایستاده ساکتش می کنه!
کالین زیر لب شعری زمزمه می کنه و گراپ هم با این شعر حرکت می زنه!
- پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم گرینگاتز!(من از رو کالین کپی نکردم!
)کالین از شعر خوندن دست برمیداره و شروع می کنه به چرخوندن آفتابش دور انگشتاش! نگاهی به روبرو می اندازه و با دیدن صحنه ی جلوش کمی جا می خوره و چشماشو تنگ تر می کنه.
ساحره انگشتش رو به سمت کالین و گراپ می گیره و بعد از نشون دادن اونا به سیریوس مثل بچه ها پشتش قایم می شه و بازوشو سفت می گیره!
سیریوس به کالین نزدیک می شه و دستشو دور چوب دستیش توی رداش فشار می ده و می گه :
- پاتوق کردن ِ اینجا هیچی. صاحاب رستوران رو از نون خوردن انداختی اینم هیچی. ولی موقعی که من جوات بودم رسمشون نبود مردم آزاری کنن.
- اون قدیما بود. قدیما گذشته و منم حالا دیگه فقط کالین نیستم.
- اِ؟ باز گنج پیدا کردی؟
- نه ... منو مدیریت پیدا کردم!
و با گفتن این جمله چرخی فخر فروشانه به آفتابه اش می ده!
سیریوس : که اینطور. ولی با اینحال بازم هیچ کاری نمی تونی بکنی!
سیریوس به سرعت چوب دستیشو در میاره :
- اکسیو منو مدیریت!
چیزی از توی آفتابه ی کالین بیرون میاد و به دست سیریوس می رسه!
سیریوس اونو به گوشه ای می اندازه.
کالین از خشم قرمز می شه ولی جلوی خودشو می گیره و فقط به سیریوس نگاه می کنه.
سیریوس دستشو روی دست ساحره که داره محکم بازوشو فشار می ده می کشه و سعی می کنه آرومش کنه!
کالین با دیدن این صحنه از کوره در میره و آفتابشو به سمت سیریوس می گیره:
- آسلامیوس!!!
سیریوسم با یه عکس العمل سریع چوب دستیشو به سمت کالین می گیره و می گه :
- جریوس ماکزیموم!!
دو طلسم روی هوا به هم می خورن. صدای بلندی شنیده می شه و بعد صدها ستاره در اندازه و رنگهای گوناگون از بالا روی سر سیریوس و کالین میریزن!!
سیریوس بلند می خنده و می گه :
- هنوزم چوب دستیتو توی لوله ی آفتابت جاسازی کردی؟!
- هنوزم سرعت عملت خیلی بالاست!
کالین هم لبخند می زنه و با سر به پشت بوته های کنارش اشاره می کنه.
سیریوس رو به ساحره می گه:
- اونجا رو نگاه کن! آتیش زدن ردات کار کالین نبوده. کار اون بوده! من می شناسمش. بیماری روانی داره همش مردم آزاری می کنه!
ساحره با خشم به پرسی ویزلی نگاه می کنه که پشت بوته ها با دست و پا و دهان بسته داره تقلا می کنه تا خودشو آزاد کنه. و بعد کفش پاشنه بلندی که پاش بود رو در میاره و به سمت پرسی میره!!!
........................
(پایانی بس انتحاری و تموم شدن همه چی به خوبی و خوشی و این صحبتا!

)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
باز جویم روزگار وصل خویش...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/04
تولد نقش: 1397/05/24
آخرین ورود: چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 12:05
از: لندن-یه عکاسی موگلی نزدیک کوچه دیاگون
پستها:
704

دوئل کالين کريوي و سيريوس بلک
*****مکان کافه هاگز هد ساعت 12 شب*****
صداي نخراشيده و ناهنجار چند نفر در کافه پيچيده بود :"پارسال بهار دسته جمي رفته بوديم ولايت!!!..."
سيريوس در تخت نه چندان راحتش سعي مي کرد که به خواب برود،اما مگر اين صدا مي گذاشت...بالشتش را دور سرش گرفت...اثري نداشت...تصميم گرفت به پايين برود...از پله ها پايين رفت و با صداي بلندي فرياد زد:"ممکنه صداتونو کمي پايين بيارين؟؟!!!"
اما فايده اي نداشت...صدايش حتي در گوش انعکاس ضعيفي داشت...پس با دستش روي شانه يکي از مردان که با صداي بلندتري از بقيه به خواندن مشغول بود زد...
گراپ که ضربه اي بر شانه اش احساس کرده بود برگشت و با ناراحتي پرسيد:" ها؟"
سيريوس که از ديدن غولي مثل گراپ در کافه هاگزهد آنهم در حال آواز خواندن متعجب شده بود گفت:"ببخشيد ممکنه صداتون رو کمي پايين بياريد"....و در حالي که به ساعت اشاره مي کرد گفت:"ساعت از 12 گذشته!!"
گراپ در حالي که به جايي که سيريوس اشاره کرده بود با حالتي سردرگم نگاه مي کرد گفت:" گراپ ساعت نخواست گراپ آواز خواست"...سپس روي خود را برگرداند و به خواندن مشغول شد...اما دوباره ضربه دست را بر روي شانه اش احساس نمود پس برگشت و با صداي خشني گفت:"من که گفت گراپ ساعت نخواست"و برگشت تا به خواندن ادامه دهد...
سيريوس ناراحت با خود گفت:"اينجوري نميشه بايد صداشو خفه کنم!" پس چوبش را به سوي گراپ گرفت و چند لحظه بعد گراپ به زمين افتاد...
در همان حال پسر جواني از جايش بلند شد و فرياد زد:"حاج کالين کجايي که گراپتو کشتن!!!!"
کالين سراسيمه از دابليو سي به بيرون پريد و فرياد زد:"گراپ من انتقام خون تو را خواهم گرفت!"
سيريوس که با ديدن رهبر آسلام که آفتابه اي در دستش بود خنده اش گرفته بود با لبخندي که در تلاش براي پنهان نمودن خنده اش در صورتش شکل گرفته بود گفت:"چيزي نيست فقط بي هوشش کردم...آخه صداش..."
کالين در حالي که نگاهش از سيريوس به گراپ و بالعکس در تغيير بود با فريادي حرف سيريوس را قطع کرد:" اي نامرد بي مروتِ بي انصاف از پشت بي هوش مي کني حالا هم مي خندي ؟؟؟ من تو رو به دوئل دعوت مي کنم!...فردا جلوي همين مهمان خانه ساعت 12 ظهر..."سپس به جاي دستکشي که دوئل کنندگان مشنگي به سوي هم پرتاب مي نمودند آفتابه اش را به سمت سيريوس پرتاب نمود!
سيريوس با سرعت سرش را پايين آورد...آفتابه پس از عبور از سيريوس به سر تام که داشت با دستمال کثيفش ليوان ها را پشت بار پاک مي کرد خورد و تام از هوش رفت...
سيريوس که از بي هوش شدن تام ناراحت شده بود با لحني خشن گفت:"من قبول مي کنم!"
*****مکان جلوي کافه هاگز هد، ساعت 11:45 دقيقه قبل از ظهر*****
تمام پنجره هاي مشرف به خياباني که کافه هاگز هد قرار داشت بسته شده بود... همه خبر دوئل کالين و سيريوس را شنيده بودند و از پشت پنجره ها به خيابان يا به ساعت هايي که داشتند نگاه مي کردند....خيابان ساکت بود فقط صداي باد گاهي سکوت خيابان را خدشه دار مي کرد...در کاقه باز شد و کالين با زير شلواري از در کافه به داخل خيابان پرتاب شد...
کالين که از خشم صورتش به بنفشي مي زد فرياد کشيد: "نور ممد گفتم بيدارم کن نگفتم که پرتم کن وسط خيابون"
نور ممد از داخل کافه جواب داد: " حاج کالين هواي آزاد اول صبحي براتون خوب مي باشدي"
کالين که ديگر داشت از شدت خشم به حالت انفجار مي رسيد فرياد زد:" خوب آي کيو پنجره رو براي چي گذاشتن؟"
نور ممد در حالي که شرمندگي در صدايش احساس مي شد گفت: "ببخشيد حاج آقا اين دفعه از پنجره پرتتون ميکنم پايين!!"
کالين در حالي که از تعجب دهانش باز مانده بود گفت: "تو اخراجي"
نور ممد در حالي که صدايش با بغض همرا بود گفت: "حاج آقا من هفت زن دارم به همراه چهارده فرزند، خرج اينارو چه جوري بايد بدم...حاجي رحم کن مي خواي همين الان از پنجره دوباره پرتتون کنم پايين!"
کالين که ديگر حال و حوصله بحث نداشت گفت: " نه نمي خواد فعلا اخراج نيستي تا فردا راجبت تصميم گيري کند"و در حالي که متوجه شده بود نيمه عريان در وسط خيابان ايستاده است فرياد کشيد: "اکسيو شلوار کردي" و به پوشيدن شلوارش مشغول گشت...
*****مکان اتاق خواب سيريوس در کافه هاگز هد ساعت 11:58 دقيقه قبل از ظهر*****
سيريوس که از سر و صداي بيرون مهمان خانه بيدار شده بود نگاهي به ساعتش انداخت و شتابان براي دوئل به سوي بيرون مهمانخانه از اتاق خارج شد...
*****مکان روبروي کافه هاگر هد ساعت 12*****
کالين و سيريوس مقابل هم ايستاده بودند و به چشمان هم نگاه مي کردند...هر دو چند قدمي به جلو برداشتند...
سيريوس با حالتي جدي گفت:"شاهدت کيه کالين؟"
کالين در حالي که به اطرافش نگاه مي کرد گفت:"ها!؟..."و براي اينکه ضايع نشود ادامه داد " من مرلين را به شهادت مي گيرم که تو مقصري تو اين دعوا!"
سيريوس در حالي که ابرو هايش را بالا داده بود گفت: "کالين تا حالا به عمرت دوئل کردي؟"
کالين متعجب از اينکه سيريوس از کجا فهميده گفت:" اي کلک هيچوقت نگفته بودي با انيشتين نسبت داري!!!"
سيريوس با لبخندي که صورتش را پوشانده بود گفت:" در هر صورت شاهد من تامه...ما به هم تعظيم مي کنيم بعد بر ميگرديم 10 قدم مي ريم عقب و دوئل شروع ميشه "...
سيريوس و کالين به هم تعظيم کردند و هر دو شروع به حرکت کردند...
دوباره هر دو به چشمان هم نگاه مي کردند...
کالين فرياد زد:"استيوپفاي!"
سيريوس بدون اين که کلمه اي به زبان بياورد ورد کالين را دفع کرد و گفت:"اکسپليارموس!"
کالين به سرعت فرياد کشيد:" پروتگو" و گفت:"همانا ميخواهي مرد آسلام را خلع سلاح کني اي بوق بر تو باد...آسلاميوس!"(وردي آسلامي در حد خفن)
سيريوس فرياد کشيد:" پروتگو!" با اين وجود ورد آثاري از ريش بر روي صورتش به جا گذاشته بود...خواست با فريادي وردي ويران کننده بر کالين بفرستد که ناگهان پسري با موهايي به هم ريخته و نشاني بر پيشاني سوار بر جارو در بينشان قرار گرفت...
سيريوس فرياد زد:"هري برو کنار!"
کالين در حالي که چشمانش از خوشحالي برق مي زد گفت:"آخ جون هري، نور ممد اون دوربين منو بيار!"
هري فرياد کشيد:"کالين تو خجالت نمي کشي با پدر خونده من دوئل مي کني!...تو چي سيريوس...تو داري با طرفدار شماره يک من که هميشه پشتم بوده دوئل مي کني!...حالا ازتون مي خوام چوب دستياتونو پايين بيارين و با هم رو بوسي کنيد!!! "
کالين و سيريوس در حالي که خجالت کشيده بودند هر دو چوب دستي هاي خود را پايين آوردند و با شرمندگي به قصد تنفس مصنوعي به سوي هم به راه افتادند...که ناگهان دوربيني از پنجره مهمانخانه به بيرون پرتاب شد و پس از اصابت به سر کالين، او را بي هوش نقش زمين کرد...
در حالي که همه به صحنه خيره شده بودند صداي نور ممد در فضا پيچيد:"حاجي بفرماييد دوربينتون!"
*****مکان کافه هاگز هد ساعت 12 شب*****
صداي نخراشيده و ناهنجار چند نفر در کافه پيچيده بود :"پارسال بهار دسته جمي رفته بوديم ولايت!!!..."
سيريوس در تخت نه چندان راحتش سعي مي کرد که به خواب برود،اما مگر اين صدا مي گذاشت...بالشتش را دور سرش گرفت...اثري نداشت...تصميم گرفت به پايين برود...از پله ها پايين رفت و با صداي بلندي فرياد زد:"ممکنه صداتونو کمي پايين بيارين؟؟!!!"
اما فايده اي نداشت...صدايش حتي در گوش انعکاس ضعيفي داشت...پس با دستش روي شانه يکي از مردان که با صداي بلندتري از بقيه به خواندن مشغول بود زد...
گراپ که ضربه اي بر شانه اش احساس کرده بود برگشت و با ناراحتي پرسيد:" ها؟"
سيريوس که از ديدن غولي مثل گراپ در کافه هاگزهد آنهم در حال آواز خواندن متعجب شده بود گفت:"ببخشيد ممکنه صداتون رو کمي پايين بياريد"....و در حالي که به ساعت اشاره مي کرد گفت:"ساعت از 12 گذشته!!"
گراپ در حالي که به جايي که سيريوس اشاره کرده بود با حالتي سردرگم نگاه مي کرد گفت:" گراپ ساعت نخواست گراپ آواز خواست"...سپس روي خود را برگرداند و به خواندن مشغول شد...اما دوباره ضربه دست را بر روي شانه اش احساس نمود پس برگشت و با صداي خشني گفت:"من که گفت گراپ ساعت نخواست"و برگشت تا به خواندن ادامه دهد...
سيريوس ناراحت با خود گفت:"اينجوري نميشه بايد صداشو خفه کنم!" پس چوبش را به سوي گراپ گرفت و چند لحظه بعد گراپ به زمين افتاد...
در همان حال پسر جواني از جايش بلند شد و فرياد زد:"حاج کالين کجايي که گراپتو کشتن!!!!"
کالين سراسيمه از دابليو سي به بيرون پريد و فرياد زد:"گراپ من انتقام خون تو را خواهم گرفت!"
سيريوس که با ديدن رهبر آسلام که آفتابه اي در دستش بود خنده اش گرفته بود با لبخندي که در تلاش براي پنهان نمودن خنده اش در صورتش شکل گرفته بود گفت:"چيزي نيست فقط بي هوشش کردم...آخه صداش..."
کالين در حالي که نگاهش از سيريوس به گراپ و بالعکس در تغيير بود با فريادي حرف سيريوس را قطع کرد:" اي نامرد بي مروتِ بي انصاف از پشت بي هوش مي کني حالا هم مي خندي ؟؟؟ من تو رو به دوئل دعوت مي کنم!...فردا جلوي همين مهمان خانه ساعت 12 ظهر..."سپس به جاي دستکشي که دوئل کنندگان مشنگي به سوي هم پرتاب مي نمودند آفتابه اش را به سمت سيريوس پرتاب نمود!
سيريوس با سرعت سرش را پايين آورد...آفتابه پس از عبور از سيريوس به سر تام که داشت با دستمال کثيفش ليوان ها را پشت بار پاک مي کرد خورد و تام از هوش رفت...
سيريوس که از بي هوش شدن تام ناراحت شده بود با لحني خشن گفت:"من قبول مي کنم!"
*****مکان جلوي کافه هاگز هد، ساعت 11:45 دقيقه قبل از ظهر*****
تمام پنجره هاي مشرف به خياباني که کافه هاگز هد قرار داشت بسته شده بود... همه خبر دوئل کالين و سيريوس را شنيده بودند و از پشت پنجره ها به خيابان يا به ساعت هايي که داشتند نگاه مي کردند....خيابان ساکت بود فقط صداي باد گاهي سکوت خيابان را خدشه دار مي کرد...در کاقه باز شد و کالين با زير شلواري از در کافه به داخل خيابان پرتاب شد...
کالين که از خشم صورتش به بنفشي مي زد فرياد کشيد: "نور ممد گفتم بيدارم کن نگفتم که پرتم کن وسط خيابون"
نور ممد از داخل کافه جواب داد: " حاج کالين هواي آزاد اول صبحي براتون خوب مي باشدي"
کالين که ديگر داشت از شدت خشم به حالت انفجار مي رسيد فرياد زد:" خوب آي کيو پنجره رو براي چي گذاشتن؟"
نور ممد در حالي که شرمندگي در صدايش احساس مي شد گفت: "ببخشيد حاج آقا اين دفعه از پنجره پرتتون ميکنم پايين!!"
کالين در حالي که از تعجب دهانش باز مانده بود گفت: "تو اخراجي"
نور ممد در حالي که صدايش با بغض همرا بود گفت: "حاج آقا من هفت زن دارم به همراه چهارده فرزند، خرج اينارو چه جوري بايد بدم...حاجي رحم کن مي خواي همين الان از پنجره دوباره پرتتون کنم پايين!"
کالين که ديگر حال و حوصله بحث نداشت گفت: " نه نمي خواد فعلا اخراج نيستي تا فردا راجبت تصميم گيري کند"و در حالي که متوجه شده بود نيمه عريان در وسط خيابان ايستاده است فرياد کشيد: "اکسيو شلوار کردي" و به پوشيدن شلوارش مشغول گشت...
*****مکان اتاق خواب سيريوس در کافه هاگز هد ساعت 11:58 دقيقه قبل از ظهر*****
سيريوس که از سر و صداي بيرون مهمان خانه بيدار شده بود نگاهي به ساعتش انداخت و شتابان براي دوئل به سوي بيرون مهمانخانه از اتاق خارج شد...
*****مکان روبروي کافه هاگر هد ساعت 12*****
کالين و سيريوس مقابل هم ايستاده بودند و به چشمان هم نگاه مي کردند...هر دو چند قدمي به جلو برداشتند...
سيريوس با حالتي جدي گفت:"شاهدت کيه کالين؟"
کالين در حالي که به اطرافش نگاه مي کرد گفت:"ها!؟..."و براي اينکه ضايع نشود ادامه داد " من مرلين را به شهادت مي گيرم که تو مقصري تو اين دعوا!"
سيريوس در حالي که ابرو هايش را بالا داده بود گفت: "کالين تا حالا به عمرت دوئل کردي؟"
کالين متعجب از اينکه سيريوس از کجا فهميده گفت:" اي کلک هيچوقت نگفته بودي با انيشتين نسبت داري!!!"
سيريوس با لبخندي که صورتش را پوشانده بود گفت:" در هر صورت شاهد من تامه...ما به هم تعظيم مي کنيم بعد بر ميگرديم 10 قدم مي ريم عقب و دوئل شروع ميشه "...
سيريوس و کالين به هم تعظيم کردند و هر دو شروع به حرکت کردند...
دوباره هر دو به چشمان هم نگاه مي کردند...
کالين فرياد زد:"استيوپفاي!"
سيريوس بدون اين که کلمه اي به زبان بياورد ورد کالين را دفع کرد و گفت:"اکسپليارموس!"
کالين به سرعت فرياد کشيد:" پروتگو" و گفت:"همانا ميخواهي مرد آسلام را خلع سلاح کني اي بوق بر تو باد...آسلاميوس!"(وردي آسلامي در حد خفن)
سيريوس فرياد کشيد:" پروتگو!" با اين وجود ورد آثاري از ريش بر روي صورتش به جا گذاشته بود...خواست با فريادي وردي ويران کننده بر کالين بفرستد که ناگهان پسري با موهايي به هم ريخته و نشاني بر پيشاني سوار بر جارو در بينشان قرار گرفت...
سيريوس فرياد زد:"هري برو کنار!"
کالين در حالي که چشمانش از خوشحالي برق مي زد گفت:"آخ جون هري، نور ممد اون دوربين منو بيار!"
هري فرياد کشيد:"کالين تو خجالت نمي کشي با پدر خونده من دوئل مي کني!...تو چي سيريوس...تو داري با طرفدار شماره يک من که هميشه پشتم بوده دوئل مي کني!...حالا ازتون مي خوام چوب دستياتونو پايين بيارين و با هم رو بوسي کنيد!!! "
کالين و سيريوس در حالي که خجالت کشيده بودند هر دو چوب دستي هاي خود را پايين آوردند و با شرمندگي به قصد تنفس مصنوعي به سوي هم به راه افتادند...که ناگهان دوربيني از پنجره مهمانخانه به بيرون پرتاب شد و پس از اصابت به سر کالين، او را بي هوش نقش زمين کرد...
در حالي که همه به صحنه خيره شده بودند صداي نور ممد در فضا پيچيد:"حاجي بفرماييد دوربينتون!"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/1 5:35:13
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/1 5:41:09
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/1 5:49:40
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/1 5:50:50
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/1 5:41:09
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/1 5:49:40
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/1 5:50:50
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
جزئیات کاربر

دوره دوم دوئل -مرحله اول:
مسابقه1:مریدانوس - رابستن لسترنج
مسابقه 2:ایگور کارکاروف - الیور وود
مسابقه 3:مرلین کبیر - ادوارد بونز
مسابقه 4:چو چانگ - آبرفورث دامبلدور
مسابقه 5:لیلی اوانز- جرج ویزلی
مسابقه 6:بلیز زابینی - ریموس لوپین
مسابقه 7:ویولت بودلر - جسیکا پاتر
مسابقه 8:هلگا هافلپاف - کورن اسمیت
مسابقه 9:سالازار اسلیترین - فنریر گری بک
مسابقه 10:آوریل - اندرومیدا
مسابقه 11:آلیشیا اسپینت - اسکاور
مسابقه 12:کالین کریوی-سیریوس بلک
مرحله اول دوره دوم دوئل از پنج شنبه مورخ بیست و نهم شهریور آغاز می شود و تا ساعت 00:00 پنجم مهرماه ادامه خواهد داشت و به هیچ وجه تمدیدی در کار نخواهد بود.
همچنین اعضای دیگر نیز ، در صورت تمایل در شرکت در دوئل ف می توانند از طریق پیام شخصی اعلام کنند تا در مسابقات شرکت نمایند البته فقط تا آغاز مسابقات.مرحله اول ، طبق شیوه دوره اول برگزار خواهد شد ، بدین صورت که شما بایستی دوئل خود را با حریف خودتان را در پستتان تشریح کنید با توجه به شرایطی که قرار داده شده است.قوانین دوره دوم نیز بدین شرح است:
قوانين دوئل :
الف)
هر فرد برای شرکت در هر مرحله فقط می تواند یک پست بزند.
ب)
برای پستهایتان دو راه وجود دارد:
1- میتوانید در پست خود ، دوئل را تمرینی فرض کنید.
2- میتوانید فرض کنید دوئل واقعی است البته باید برای این مورد دلیلی هم آورده شود برای مثال خیانت به محفل ققنوس و ...
برای مرحله اول یک هفته فرصت دارید.
3-نوع آن (طنز یا جدی) فرق ندارد و سبک آزاد است و هر فرد بنا به توانایی خود می تواند یکی از این دو را انتخاب کند.
لازم به توضیح است که در صورتی که راه دیگری نیز برای بیان دوئل و نوع آن پیدا کردید ، مشکلی ندارد و می توانید از همان شیوه استفاده کنید و امتیاز منفی محسوب نخواهد شد.
پ)
نحوه امتیاز دهی:
پستها از 25 امتیاز ، امتیازدهی خواهند شد و عواملی چون:
زیبایی سوژه اصلی ،روانی پست ، سوژه های فرعی ، توصیف مناسب ،املا و نگارش ، چگونگي آغاز و پایان پست
در امتیاز دهی تاثیر خواهد داشت.داوری مسابقات فعلا بعهده خودم می باشد.
مرحله اول:
در این مرحله ، فقط محدودیت مکانی وجود دارد و بقیه آن بعهده نویسنده است.محدودیت مکانی آن نیز این است که دوئل باید در دهکده هاگزمید برگزار گردد.البته هر مکان از آن را می توانید برای پست خود انتخاب کنید.
پست های ارسالی خود را نیز در همین تاپیک بزنید.با آرزوی موفقیت برای شرکت کنندگان.با احترام.
مسابقه1:مریدانوس - رابستن لسترنج
مسابقه 2:ایگور کارکاروف - الیور وود
مسابقه 3:مرلین کبیر - ادوارد بونز
مسابقه 4:چو چانگ - آبرفورث دامبلدور
مسابقه 5:لیلی اوانز- جرج ویزلی
مسابقه 6:بلیز زابینی - ریموس لوپین
مسابقه 7:ویولت بودلر - جسیکا پاتر
مسابقه 8:هلگا هافلپاف - کورن اسمیت
مسابقه 9:سالازار اسلیترین - فنریر گری بک
مسابقه 10:آوریل - اندرومیدا
مسابقه 11:آلیشیا اسپینت - اسکاور
مسابقه 12:کالین کریوی-سیریوس بلک
مرحله اول دوره دوم دوئل از پنج شنبه مورخ بیست و نهم شهریور آغاز می شود و تا ساعت 00:00 پنجم مهرماه ادامه خواهد داشت و به هیچ وجه تمدیدی در کار نخواهد بود.
همچنین اعضای دیگر نیز ، در صورت تمایل در شرکت در دوئل ف می توانند از طریق پیام شخصی اعلام کنند تا در مسابقات شرکت نمایند البته فقط تا آغاز مسابقات.مرحله اول ، طبق شیوه دوره اول برگزار خواهد شد ، بدین صورت که شما بایستی دوئل خود را با حریف خودتان را در پستتان تشریح کنید با توجه به شرایطی که قرار داده شده است.قوانین دوره دوم نیز بدین شرح است:
قوانين دوئل :
الف)
هر فرد برای شرکت در هر مرحله فقط می تواند یک پست بزند.
ب)
برای پستهایتان دو راه وجود دارد:
1- میتوانید در پست خود ، دوئل را تمرینی فرض کنید.
2- میتوانید فرض کنید دوئل واقعی است البته باید برای این مورد دلیلی هم آورده شود برای مثال خیانت به محفل ققنوس و ...
برای مرحله اول یک هفته فرصت دارید.
3-نوع آن (طنز یا جدی) فرق ندارد و سبک آزاد است و هر فرد بنا به توانایی خود می تواند یکی از این دو را انتخاب کند.
لازم به توضیح است که در صورتی که راه دیگری نیز برای بیان دوئل و نوع آن پیدا کردید ، مشکلی ندارد و می توانید از همان شیوه استفاده کنید و امتیاز منفی محسوب نخواهد شد.
پ)
نحوه امتیاز دهی:
پستها از 25 امتیاز ، امتیازدهی خواهند شد و عواملی چون:
زیبایی سوژه اصلی ،روانی پست ، سوژه های فرعی ، توصیف مناسب ،املا و نگارش ، چگونگي آغاز و پایان پست
در امتیاز دهی تاثیر خواهد داشت.داوری مسابقات فعلا بعهده خودم می باشد.
مرحله اول:
در این مرحله ، فقط محدودیت مکانی وجود دارد و بقیه آن بعهده نویسنده است.محدودیت مکانی آن نیز این است که دوئل باید در دهکده هاگزمید برگزار گردد.البته هر مکان از آن را می توانید برای پست خود انتخاب کنید.
پست های ارسالی خود را نیز در همین تاپیک بزنید.با آرزوی موفقیت برای شرکت کنندگان.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/31 19:12:30
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/31 19:40:13
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/31 19:40:13
از پروفسور کوییرل و [url=
جزئیات کاربر

خب قهرمانی دوره اول مسابقات دوئل را به چو چانگ عزیز تبریک می گویم ، همچنین نماینده اعضای محفل شدن و چهل امتیاز را.امیدوارم همواره سربلند و پیروز باشند.دوره دوم دوئل از جمعه ساعت بیست و چهار آغاز خواهد شد.همچنین مسابقات و نیز قرعه و شرح مرحله اول بزودی در همین تاپیک زده خواهد شد.با احترام
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از پروفسور کوییرل و [url=
جزئیات کاربر

مسابقه اول- مرحله نهایی-پروفسور سینسترا-چو چانگ
-آماده باش...یک...دو...سه!
محیط اطراف به هجومی از رنگها مبدل شد و زمان برگردان، چو و جینی را در فضایی از ثانیه هایی که به عقب بازمیگشتند، فرو برد. برای لحظه ای در ابری رنگارنگ بودند، و لحظه ای دیگر همه چیز تمام شده بود.
بر سنگ مرمرین راهروی خلوت فرود آمدند. اینجا زمان سه روز به عقب برگشته بود، به زمانی در شب، که اتفاقات زیادی هنگام خواب بودن اهل قلعه رخ داده بود.
آنها در راهروی برج ستاره شناسی بودند. در زمان سه روز پیش در این برج خلوت دوئلی انجام شده بود که سرانجامی جز قتل نداشت.
سه روز قبل
جینی به آرامی در راهروی خلوت قدم بر می داشت. شب بود، اهل قلعه به تمامی خواب بودند. با اینحال حسی عجیب او را از خواب بیدار کرده و از تختخواب بیرون کشیده بود. نمی دانست کجا می رود، پاهایش به دنبال آن حس عجیب، او را با خود می کشیدند.
ناگهان متوجه شد که در راهروی ممنوع برج ستاره شناسی قدم برمی دارد. کافی بود فیلچ یا خانم نوریس یک لحظه در برابرش سبز شوند...و آن وقت برای یک هفته تمام در مجازات به سر می برد.
ولی حسی که دنبالش می کرد، دست بردار نبود. همچنان او را به خود می خواند، و او می رفت...قدم به قدم، تا بالای برج ستاره شناسی..
ناگهان صدایی شنید. پاهایش از حرکت بازایستادند. قلبش وحشیانه می کوفت.
- سوروس،سوروس، این کار تو همیشه ناراحتم می کنه!
- نیازی به ناراحتی نیست! من فقط از تو خواهش کردم که شب ها به اینجا نیای!
- نیام؟! نیام؟! چطور می تونم نیام؟! اگه یادت رفته سوروس، محض یادآوری باید بگم که من استاد درس ستاره شناسیم! اگه الان نیام، پس کی میتونم به رصدهام برسم؟ نکنه انتظار داری صبح ها دنبال ماه و مریخ بگردم!؟
- من همچین انتظاری ندارم...و خواهش میکنم مجبورم نکن کاری رو بکنم که دوست ندارم!
- دامبلدور اگه بود جلوی منو نمی گرفت، سوروس. تو...
- دامبلدور! دامبلدور مرد! مجبورم نکن سینسترا!
- من از اینجا نمی رم...
- نمیری!؟ باشه...پس یادت باشه که خودت اینو خواستی!
نفس جینی در درون حبس شده بود. قلبش در گلو می زد، و جرات نفس کشیدن نداشت..مبادا جایش را بفهمند!
صدای بیرون کشیدن چوبدستی به گوش رسید و به دنبال آن، پرتو طلسمی محیط را روشن کرد.
- پتریفیکوس توتالوس!
جینی با عجله سرک کشید. سوروس اسنیپ، درست روبه روی پروفسور سینسترا ایستاده و چوبش را تکان می داد. از قرار معلوم سینسترا جاخالی داده بود.
- اگه این راضیت میکنه، باشه سوروس! هومنیوم والریو!
چوبدستی سینسترا همچون شلاق در هوا تکان خورد و با ضربه ای به هوا، نوری طلایی رنگ روانه اسنیپ شد.
اسنیپ به راحتی جاخالی داد.
-بسه، بسه سینسترا! تسلیم شو و از این جا برو!
-نه به این زودی...
به نظر می رسید خشم از وجود سینسترا همچون انرژی مرموزی ساطع می شود و اسنیپ را در خود فرو می برد. جدا کردن او از ستاره هایش ظلم بزرگی بود، و جینی از عمق دل با او موافق بود.
اسنیپ همچنان مقاومت می کرد. سینسترا پی در پی طلسم ها را روانه می کرد، ولی به دلایلی هرکدام قبل از رسیدن به مقصد به راحتی دفع می شدند. روشن بود که سینسترا ذره ای از اکلومنسی بلد نیست.
و بلاخره آن اتفاق افتاد...نوبت اسنیپ بود که چوبدستی اش را تکان دهد. چوبدستی با حالتی وحشیانه در هوا تکان خورد و نفرین مرگ بار بر زبان اسنیپ جاری شد..
-سکتوم سمپرا!
جیغ ممتد سینسترا سکوت شب را درهم شکست. صورتش به سان چاقویی نامریی دریده شد و خون از آن به بیرون فوران کرد. سینسترا از درد فریاد کشید، و به عقب تلو تلو خورد.
ناگهان جینی از پشت دیوار فهمید که چه اتفاقی خواهد افتاد. استاد ستاره شناسی به طرف لبه بام به عقب تلو تلو می خورد...و لحظه ای بعد، از برج پایین افتاده بود.
شوک وحشتناکی بدن جینی را لرزاند. سینسترا مرده بود، به همین سادگی...کشته شده بود. و اسنیپ...اسنیپ او را کشته بود. در حالی که خشم در حال فورانش برای دوئل با اسنیپ را سرکوب می کرد، به سرعت دوید تا به کسی خبر دهد.
بعد از به عقب بازگشتن با زمان برگردان – راهروی برج ستاره شناسی
صدای قدمهایی در تاریکی پیچید و چو و جینی به سرعت به درون سایه ها پناه بردند. نقشه شان این بود که اسنیپ را از پا دربیاورند و خود جای او را بگیرند، و به این ترتیب با ایفای نقش اسنیپ، کنترل دوئل را در دست گرفته و از مرگ سینسترا جلو گیری کنند.
برای این کار به ترفندی نیاز داشتند که از خود اسنیپ یاد گرفته بودند، معجون مرکب پیچیده!
صدای قدم ها بلندتر شد، و لحظه ای بعد اسنیپ در راهرو پیچید. با گذشتن وی از کنارشان، جینی به ناگاه بر او حمله برد و او را به دیوار کوبید. اسنیپ بیهوش بر زمین افتاد.
صدای قدم های دیگری در راهرو به گوش رسید. صداها بسیار آرامتر بودند. دو دختر به هم نگاه کردند. می دانستند که این دیگری کیست.
جینی دیگری در میان تاریکی پدیدار شد، و بلافاصله بلایی که سر اسنیپ آمده بود، توسط چو بر سر او هم آمد.
و معجون مرکب آماده بود. چو آن را یک نفس سر کشید، و تغییرات شروع شد. لحظه ای بعد، سوروس اسنیپ در جایی که قبلا چو قرار داشت، ایستاده بود.
چو- یا اسنیپ- به سمت برج دوید. سینسترا آن جا بود، و جینی بار دیگر ماجرا را نظاره می کرد.
گفتگو ادامه یافت، و کم کم به جدل کشیده شد. چوبدستی ها بیرون آمدند. سینسترا پی در پی طلسم روانه چو می کرد؛ ولی به نظر می رسید چو از دوئل کردن با استادش واهمه دارد؛ و تنها کاری که می کرد جاخالی دادن بود.
سرانجام چو، خسته از کلنجار رفتن با خود، چوبدستی اش را بلند کرد. چوبدستی تکانی خورد، و به جای وردی که به این لحظه تعلق داشت، ورد دیگری بر زبان جاری شد.
- اکسپلیارموس!
چوبدستی سینسترا به سادگی در هوا به حرکت در آمد. چو آن را در دست گرفت و به استادش چشم دوخت.
-شما نباید این جا باشین پروفسور. اینجا موندن میتونه عواقب بدی براتون داشته باشه. اگه دامبلدور اینجا بود...احتمالا با من موافقت می کرد.
به نظر می رسید سینسترا بعد از دوئل و طلسم های پیاپی، خسته شده است. نشانه هایی از قانع شدن در صورتش به چشم می خورد. بدون نگاه کردن به صورت چو، که به سختی تلاش کرده بود صدای اسنیپ را تقلید کند، چوبدستی اش را از دست او بیرون کشید و به آرامی بر راهروی ممنوع قدم گذاشت.
---------
ایول...رفته رفته دارم پیشرفت می کنم...به عمرم اینقدر طولانی ننوشته بودم!!! موووهااااا!!!!
در ضمن شرمنده که دیر شد!
-آماده باش...یک...دو...سه!
محیط اطراف به هجومی از رنگها مبدل شد و زمان برگردان، چو و جینی را در فضایی از ثانیه هایی که به عقب بازمیگشتند، فرو برد. برای لحظه ای در ابری رنگارنگ بودند، و لحظه ای دیگر همه چیز تمام شده بود.
بر سنگ مرمرین راهروی خلوت فرود آمدند. اینجا زمان سه روز به عقب برگشته بود، به زمانی در شب، که اتفاقات زیادی هنگام خواب بودن اهل قلعه رخ داده بود.
آنها در راهروی برج ستاره شناسی بودند. در زمان سه روز پیش در این برج خلوت دوئلی انجام شده بود که سرانجامی جز قتل نداشت.
سه روز قبل
جینی به آرامی در راهروی خلوت قدم بر می داشت. شب بود، اهل قلعه به تمامی خواب بودند. با اینحال حسی عجیب او را از خواب بیدار کرده و از تختخواب بیرون کشیده بود. نمی دانست کجا می رود، پاهایش به دنبال آن حس عجیب، او را با خود می کشیدند.
ناگهان متوجه شد که در راهروی ممنوع برج ستاره شناسی قدم برمی دارد. کافی بود فیلچ یا خانم نوریس یک لحظه در برابرش سبز شوند...و آن وقت برای یک هفته تمام در مجازات به سر می برد.
ولی حسی که دنبالش می کرد، دست بردار نبود. همچنان او را به خود می خواند، و او می رفت...قدم به قدم، تا بالای برج ستاره شناسی..
ناگهان صدایی شنید. پاهایش از حرکت بازایستادند. قلبش وحشیانه می کوفت.
- سوروس،سوروس، این کار تو همیشه ناراحتم می کنه!
- نیازی به ناراحتی نیست! من فقط از تو خواهش کردم که شب ها به اینجا نیای!
- نیام؟! نیام؟! چطور می تونم نیام؟! اگه یادت رفته سوروس، محض یادآوری باید بگم که من استاد درس ستاره شناسیم! اگه الان نیام، پس کی میتونم به رصدهام برسم؟ نکنه انتظار داری صبح ها دنبال ماه و مریخ بگردم!؟
- من همچین انتظاری ندارم...و خواهش میکنم مجبورم نکن کاری رو بکنم که دوست ندارم!
- دامبلدور اگه بود جلوی منو نمی گرفت، سوروس. تو...
- دامبلدور! دامبلدور مرد! مجبورم نکن سینسترا!
- من از اینجا نمی رم...
- نمیری!؟ باشه...پس یادت باشه که خودت اینو خواستی!
نفس جینی در درون حبس شده بود. قلبش در گلو می زد، و جرات نفس کشیدن نداشت..مبادا جایش را بفهمند!
صدای بیرون کشیدن چوبدستی به گوش رسید و به دنبال آن، پرتو طلسمی محیط را روشن کرد.
- پتریفیکوس توتالوس!
جینی با عجله سرک کشید. سوروس اسنیپ، درست روبه روی پروفسور سینسترا ایستاده و چوبش را تکان می داد. از قرار معلوم سینسترا جاخالی داده بود.
- اگه این راضیت میکنه، باشه سوروس! هومنیوم والریو!
چوبدستی سینسترا همچون شلاق در هوا تکان خورد و با ضربه ای به هوا، نوری طلایی رنگ روانه اسنیپ شد.
اسنیپ به راحتی جاخالی داد.
-بسه، بسه سینسترا! تسلیم شو و از این جا برو!
-نه به این زودی...
به نظر می رسید خشم از وجود سینسترا همچون انرژی مرموزی ساطع می شود و اسنیپ را در خود فرو می برد. جدا کردن او از ستاره هایش ظلم بزرگی بود، و جینی از عمق دل با او موافق بود.
اسنیپ همچنان مقاومت می کرد. سینسترا پی در پی طلسم ها را روانه می کرد، ولی به دلایلی هرکدام قبل از رسیدن به مقصد به راحتی دفع می شدند. روشن بود که سینسترا ذره ای از اکلومنسی بلد نیست.
و بلاخره آن اتفاق افتاد...نوبت اسنیپ بود که چوبدستی اش را تکان دهد. چوبدستی با حالتی وحشیانه در هوا تکان خورد و نفرین مرگ بار بر زبان اسنیپ جاری شد..
-سکتوم سمپرا!
جیغ ممتد سینسترا سکوت شب را درهم شکست. صورتش به سان چاقویی نامریی دریده شد و خون از آن به بیرون فوران کرد. سینسترا از درد فریاد کشید، و به عقب تلو تلو خورد.
ناگهان جینی از پشت دیوار فهمید که چه اتفاقی خواهد افتاد. استاد ستاره شناسی به طرف لبه بام به عقب تلو تلو می خورد...و لحظه ای بعد، از برج پایین افتاده بود.
شوک وحشتناکی بدن جینی را لرزاند. سینسترا مرده بود، به همین سادگی...کشته شده بود. و اسنیپ...اسنیپ او را کشته بود. در حالی که خشم در حال فورانش برای دوئل با اسنیپ را سرکوب می کرد، به سرعت دوید تا به کسی خبر دهد.
بعد از به عقب بازگشتن با زمان برگردان – راهروی برج ستاره شناسی
صدای قدمهایی در تاریکی پیچید و چو و جینی به سرعت به درون سایه ها پناه بردند. نقشه شان این بود که اسنیپ را از پا دربیاورند و خود جای او را بگیرند، و به این ترتیب با ایفای نقش اسنیپ، کنترل دوئل را در دست گرفته و از مرگ سینسترا جلو گیری کنند.
برای این کار به ترفندی نیاز داشتند که از خود اسنیپ یاد گرفته بودند، معجون مرکب پیچیده!
صدای قدم ها بلندتر شد، و لحظه ای بعد اسنیپ در راهرو پیچید. با گذشتن وی از کنارشان، جینی به ناگاه بر او حمله برد و او را به دیوار کوبید. اسنیپ بیهوش بر زمین افتاد.
صدای قدم های دیگری در راهرو به گوش رسید. صداها بسیار آرامتر بودند. دو دختر به هم نگاه کردند. می دانستند که این دیگری کیست.
جینی دیگری در میان تاریکی پدیدار شد، و بلافاصله بلایی که سر اسنیپ آمده بود، توسط چو بر سر او هم آمد.
و معجون مرکب آماده بود. چو آن را یک نفس سر کشید، و تغییرات شروع شد. لحظه ای بعد، سوروس اسنیپ در جایی که قبلا چو قرار داشت، ایستاده بود.
چو- یا اسنیپ- به سمت برج دوید. سینسترا آن جا بود، و جینی بار دیگر ماجرا را نظاره می کرد.
گفتگو ادامه یافت، و کم کم به جدل کشیده شد. چوبدستی ها بیرون آمدند. سینسترا پی در پی طلسم روانه چو می کرد؛ ولی به نظر می رسید چو از دوئل کردن با استادش واهمه دارد؛ و تنها کاری که می کرد جاخالی دادن بود.
سرانجام چو، خسته از کلنجار رفتن با خود، چوبدستی اش را بلند کرد. چوبدستی تکانی خورد، و به جای وردی که به این لحظه تعلق داشت، ورد دیگری بر زبان جاری شد.
- اکسپلیارموس!
چوبدستی سینسترا به سادگی در هوا به حرکت در آمد. چو آن را در دست گرفت و به استادش چشم دوخت.
-شما نباید این جا باشین پروفسور. اینجا موندن میتونه عواقب بدی براتون داشته باشه. اگه دامبلدور اینجا بود...احتمالا با من موافقت می کرد.
به نظر می رسید سینسترا بعد از دوئل و طلسم های پیاپی، خسته شده است. نشانه هایی از قانع شدن در صورتش به چشم می خورد. بدون نگاه کردن به صورت چو، که به سختی تلاش کرده بود صدای اسنیپ را تقلید کند، چوبدستی اش را از دست او بیرون کشید و به آرامی بر راهروی ممنوع قدم گذاشت.
---------
ایول...رفته رفته دارم پیشرفت می کنم...به عمرم اینقدر طولانی ننوشته بودم!!! موووهااااا!!!!
در ضمن شرمنده که دیر شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/6/28 0:18:18
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/6/28 0:43:32
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/6/28 1:07:29
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/6/28 0:43:32
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/6/28 1:07:29
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج