- سلام آرسی!
- جودی؟ تو اینجا چیکار میکنی دختر؟!
بله، این جودی بود، دختری با مو و لباس بنفش که عروسکی سخنگو روی شانه اش چمباتمه زده بود. جودی گفت:
- خب ریتا دستشویی بود و... نمیشه حالا از من بپرسی آرسی؟ آخه دیروقته.
جواب معمول آرسینوس به سوالات مشابه این "نه" بود اما ساعتها بازجویی بی نتیجه برای مقاوم ترین بازجوها هم حوصله ای باقی نمی گذارد! پس با بی حوصلگی پرسید:
- نام؟ پیشه؟ دلیل حضور؟
جودی با لحن و وزن سوال پرسیدن آرسنوس جواب داد:
- جروشا، نقاش، مهمونی!
- وقتی همه جا تاریک شد چیکار کردی؟
جودی آهسته گفت:
-وحشت!
- اوه
... وقتی دوباره همه جا روشن شد مورد خاصی توجهتو جلب نکرد؟- چرا... ناپدید شدن هورکراکس لرد سیاه!
آرسینوس آهی کشید. اصولا در چنین مواقعی عصبانی می شد و روی میز می کوبید و سوالش را تکرار می کرد، اما همان بی حوصلگی اش که کم کم گرسنگی هم به آن اضافه می شد مانع از این کار شد. پس ادامه داد:
- هـــی!
و در آخر...به هیچ چیز سوال برانگیزی برنخوردی؟- چرا. اتفاقا یه سوال تو ذهنم ایجاد شده.
- چه سوالی؟
جودی مکثی کرد. به عروسکش که حالا از سرسره ای به نام "آستین جودی" پایین می رفت لبخندی زد و سوالش را پرسید:
- اینکه حالا که داریم از یدونه هورکراکس حرف می زنیم نباید بگیم هورکراک؟ یا هورکراکس خودش مفرده؟!
آرسینوس دیگر مطمئن شده بود که جودی هرکسی باشد، نمی تواند مغز متفکر سرقت یکی از خطرناکترین اشیای سرسر انگلستان باشد! پس نگاه خشمگینی به جودی انداخت و گفت:
- تو تالار گریف می بینمت، بگو اینبار حتما خود ریتا بیاد ها!
جودی عروسکش را در جیبش گذاشت و بلند شد. سپس یک تکه کاغذ روی میز بازجویی گذاشت و باصدایی آرامتر و خجالتی تر از همیشه گفت:
- آرسی، من یه نقاشی ازت کشیدم! امیدوارم خوشت بیاد.
این را گفت و با سرعت بیرون رفت. تنها یک نگاه ارسینوس به نقاشی جودی کافی بود تا بگوید: "واقعا حرفه ی طراحی داره به کدوم سو میره؟!"
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

"






هورکراکس ارباب رو دزدیدن! 



روی صندلی لم داده بود بگیرد و او را از درب اتاق به شکلی نه چندان محترمانه بیرون بیاندازد!هر چه بود این بچه شیطان و تخس نمی توانست دزد جان پیچ مفقود باشد.



