جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 18 آبان 1404 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
غول و اتاق آتش گرفتند و سوختند و خاکستر شدند و آتش سرایت کرد و خمید توی دالان‌های دیگر هاگوارتز و هر کس را سر راهش دید سوزاند و چند ساعتی نگذشته‌بود که کل هاگوارتز داشت توی آتش خشم سیبیل‌های سیبل می‌سوخت و ریش دامبلدور آبشاری از آتش شده‌بود و هاگرید فکر کرد اژدهایش برگشته و رفت آزکابان و بانوی چاق هافلپاف روی زمین قل می‌خورد تا خاموش شود و باسیلیسک داشت به سرعت پوست‌اندازی می‌کرد تا فلس‌هایش آتش تالار اسرار را خفه کنند و هری داشت در به در دنبال چوچنگ می‌گشت چون فکر می‌کرد جینی بالاخره ریق رحمت را سر کشیده و هرمیون دنبال زمان‌برگردانش بود که برود سر کلاس معجون‌شناسی ولی جای کلاس معجون‌شناسی با کلاس کوییدیچ عوض شده‌بود و اسنیپ داشت پروازکنان دنبال گوی زرین می‌کرد که ته جارویش آتش گرفت و خاکستر شد و اسنیپ با کله رفت توی چمن‌ها و دور کله‌اش یک عالمه لیلی چرخیدند و آنقدر گریه کرد که آتشه بالاخره خاموش شد و همه نفس راحتی کشیدند ولی هرمیون کله‌خراب، هرمیون خیرندیده، هرمیون مرلین نگوییم چکارش کند، هرمیون یکهو زمان‌ را برگرداند تا برود سر کلاس درست و دوباره آتش همه‌جا را گرفت و این‌قدر دود کرد که دیگر هیچکس توی آتش هیچکس دیگر را نمی‌دید و همه مدام داشتند سرفه می‌کردند و سرفه می‌کردند و سرفه می‌کردند که لرد ولدمورت یکهو بلند شد و گفت: «اگه یه دقیقه گذاشتین تو آرامش سکته کنه آدم! » و به آتشه آواداکداورا زد ولی یکهو جای اتاق‌های هاگوارتز دوباره تا به تا شد و طلسمش چرخید و رفت خورد توی فرق سر مروپ و ولدمورت کلی ناراحت شد و غمگین شد و اندوه گرفت و دوباره برگشت رفت سکته کند که وسط راه هری بهش خورد و چون همه‌جا دودی بود و ندیدش، فکر کرد چوچنگ است و محکم بغلش کرد و بهش گفت همیشه فقط خودش توی قلبش بوده و ولدمورت که خودش هم هیچی نمی‌دید نفهمید چه شده جز اینکه برای اولین بار توی زندگی‌اش یکی بهش محبت کرده و کلی متاثر شد و گریست و با هری ازدواج کرد.

افرادی که لایک کردند


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1404 22:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گابریلا از اینور خارج میشه و این سیبل بود که از اونور وارد میشه. سیبلی که خیلی هم عصبانی بود و در جست و جوی سیبیل هاش نصف قلعه رو طی کرده بود.
اما خب چون هیچ جا نتونسته بود به سیبیل هاش دست پیدا کنه حالا به این نتیجه رسیده بود که باید دنبال جایی بگرده که هیشکی نتونه پیدا کنه. شاید اونجا همون جایی بود که سیبیلشو میتونست پیدا کنه.

سیبل در رو باز میکنه و پا به اون جایی میذاره که کسی نمیتونه پیداش کنه. در واقع جای عجیبی بود. کوهی از وسایل رنگ و رو رفته و حتی بعضا درب و داغون روی هم تلمبار شده بودن. بین وسایل فقط به اندازه عبور یه نفر راه بود. سیبل بدون هیچ هدفی از بین وسایل راه میرفت و میگشت تا بلکه نشونه ای از سیبیلاش بتونه به دست بیاره.
- مگه دستم به اونایی که این بلا رو سر سیبیلام آوردن نرسه. ازشون به عنوان دمنوش دم نکشیده استفاده میکنم.

سیبل راهرویی رو به سمت چپ میپیچه و صاف به یه غول آهنی بزرگ میخوره.
- تو دیگه اینجا چی کار میکنی؟ اصلا کی تونسته تو رو بیاره اینجا؟

سیبل سونه ای بالا میندازه و بدون کوچکترین توجهی به غول که دستشو به سمتش دراز کرده به راهش ادامه میده و دست غول فضای خالی که قبلا سیبل اونجا قرار داشت رو به دست میگیره.

سیبل یه پیچ دیگه رو هم میپیچه و یهو... این سیبیلای روی صورت سیبل بودن که مشغول تاب خوردن میشن و همچون بوق آلارم دهنده ای عمل میکننو انگار که میگفتن همینو برو جلو.

اینجا بود که سیبل میفهمه داره به سیبیل های عزیزش نزدیک میشه و خب از دور یه جعبه طلایی که اسمشو روش نوشتن میبینه. که میخواد بیاد پشت لبش بیاد تو سرنوشتش! در نتیجه سیبیل با سرعت تموم به سمت جعبه طلایی میره و با باز شدن در جعبه سیبیل های نازنینشو پیدا میکنه که دسته به دسته با نظم و ترتیب اونجا نشسته بودن.

اینجوری میشه که سیبل به همراه سیبیل هاش میره که از اتاق خارج بشه ولی خب سر راه پاش هم به یه چراغ نفتی میگیره و پشت سرش غول و اتاقو با هم به آتیش میکشه!

افرادی که لایک کردند

تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
قلعه هاگوارتز نه‌تنها دچار طالع نحس شده (هرکس واردش بشه اتفاقات خطرناک براش میفته) بلکه به سرش زده و مثلا یهو هوس کرده جای آشپزخونه رو با انباری عوض کنه. بنابراین اکثر جادوآموزان قلعه رو ترک کردن. مدیر مدرسه برای اثبات این‌که همه چیز خوبه، از اعضای دو جبهه محفل ققنوس و مرگخواران می‌خواد که مدتی تو هاگوارتز زندگی کنن تا ثابت کنه هاگوارتز سالمه، ولی خب نیست...


~~~~~~~

آشفته‌بازاری تو هاگوارتز برپا بود.
لرد به خاطر شنیدن خبر دروغینِ سکته زدن نجینی، سکته کرده بود.
جای آشپزخونه، انباری قرار گرفته بود و فقط روونا می‌دونست که آشپزخونه با مروپِ توش به کجا منتقل شده.
دو کفتر عاشق تو اتاق ضروریات می‌خواستن برای ابدی کردن عشقشون پیوند ناگسستنی ببندن.

خب دیگه دنبال بقیه‌ش نگردین، برای نویسنده همین سومی کافیه تا دنبالشو بگیره و ازش سوژه در بیاره.

- آخی... مطمئنم می‌تونست خیلی عاشقانه پیش بره اگه که...

دو جادوآموز عاشق که تقریبا به مرحله گرفتن دست همدیگه رسیده بودن و فقط جاری ساختن جادو کافی بود تا پیمانشون شکل بگیره، با تعجب از هم جدا شده و به در ورودی نگاه می‌کنن.
- تو... تو چطوری تونستی بیای تو؟
- داشتم به راه فراری فکر می‌کردم که هیچ‌کس دیگه به ذهنش نرسه اونجا دنبالم بگرده و شد آن‌چه شد!

کالیدورا و مایک نگاهی به همدیگه می‌ندازن و با تردید می‌پرسن:
- فرار از کی؟

گابریلا با پرشی خودشو پشت اون دو نفر می‌رسونه.
- چرا حتما باید کی باشه؟ شاید که چی باشه!

همزمان با این حرف، در اتاق ضروریات با صدای مهیبی باز می‌شه و شوالیه‌ای جلوی در ظاهر می‌شه. از همونایی که تو راهروها مستقر شده بودن و در واقع نگهبانان هاگوارتز بودن. ولی این یکی زده بود به سیم آخر، فکر می‌کرد خون‌آشامه و خون می‌خواست!

- تا شماها اینو سیرابش می‌کنین من یه دور این اطراف بزنم.

و این‌چنین می‌شه که پیمان ناگسستنی دو کفتر عاشق، به مبارزه‌ای عاشقانه تا پای مرگ بدل می‌شه. شوالیه خون می‌خواست تا آروم بشه و بعد از مبارزاتی سهمگین، کالیدورا و مایک دست در دست هم و در حالی که دیگه خونی تو بدنشون نمونده بود، می‌میرن.

گابریلا هم در حین مبارزه‌ی اون سه نفر از اتاق ضروریات می‌زنه بیرون و به دری که پشت سرش پنهان می‌شه خیره می‌شه.
- امیدوارم یا شوالیه‌هه به اندازه یه عمر خون خورده باشه یا دیگه هیچ‌کس نخواد بره جایی که هیشکی پیداش نکنه!

گابریلا اینو می‌گه، ولی واقعا دیگه براش مهم نبود که چی می‌شه. پس شونه‌ای بالا می‌ندازه و می‌ره تا به جمع مرگخوارا ملحق بشه. غافل از این که لرد سکته کرده و مروپ گم شده!

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 19 خرداد 1403 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تقریبا دلم میخواست بشینم گریه کنم از اونورم از این بعد جدید خودم متعجب شدم هیچ وقت تو مخیله ام نمیگنجید که کالیدورا بلک بخاطر رفتن یه نفر اونقدر ناراحت بشه که به مرز گریه برسه ولی خب برای منی که هیچ کس یا باهام جور در نمیومد یا بخاطر نجیب زاده بودنم خودشونو ازم دور میکردن، مایک رابینسون تنها کسی بود که ..... خب باهاش دوست نبودم ولی دشمنم نبودم کل این یه سال یا فقط دعوا کردیم یا باهم جنگیدیم اصلا یادم نمیاد دو دیقه با آرامش کنار هم باشیم با اینحال یه روز هم نبود که همدیگرو نبینیم یا باهم درس نخونیم خلاصه یه رابطه عجیبی بود که خودمم توش موندم.امروزم جشن فارغ التحصیلیِ و مایک دوران تحصیلش تموم شد و خب از هاگوارتز داره میره.منم شدم برج زهرمار جرئت نمیکنن نزدیک بشن بهم.وضعیتی بس تاسف بار.
سلانه سلانه برگشتم خوابگاه که لارا اومد سمتم طبق معمول با جیغ جیغ کردن:هوووففففف کل مدرسه رو دنبالت گشتم! کجایی تو؟
-چی شده؟
+مایک دنبالت بود گفت بری اتاق نجوم.
-مقاله کلاس دفاع مونده نمیتونم.
+دیوانه! امروز جشنه تکلیفو از کجات درآوردی؟
-من تنبیهم.
+وای دورا خیلی اعصاب خرد کن شدی امروز! دو دیقه برو ببین چیکارت داره نمیمیری که.
دلم میخواست سایلنتش کنم ولی جلوی خودمو گرفتم و بدون هیچ حرفی رفتم .
................
-رابینسون؟هوی!
یهو یه گرگ پرید روم و افتادم زمین دقت کردم دیدم پاترونوس مایکِ!
عصبی شدم:یاااااا...مایک رابینسوننننننن.
صدای غش غش خندش از پشت سرم اومد:و..وای..بـ...ببخشید...گفتم مردم آزاری روز آخرم متفاوت باشه.
یه چشم غره شدید رفتم بهش : حالا چیکارم داشتی کشوندیم اینجا؟
قیافش جدی شد:خب یه خواهشی داشتم ازت.
ابروهام پرید بالا مایک و خواهش؟
-هوم؟
+به جز خودت کسی رو تو اتاق ضروریات راه نده.
-جان؟
+الان یه ساله هیچ کس نتونسته اونجارو پیدا کنه بزار همچنان یه راز بینمون باشه.
-اوکی! پیمان ناگسستنی میبندی؟
+بلک! تو چه گیری دادی به پیمان ناگسستنی؟؟ نمیخوای بیخیال بشی؟
-اولین بار که دیدمت هم بهت گفتم ولی قبول نکردی الان باید قبول کنی معلوم نیست کی دوباره بتونیم دوتایی تو هاگوارتز باشیم.اینقد بهم اعتماد داری؟
+الان بگم اعتماد دارم همه چی حله؟
-نچ..من بازم اصرار میکنم.
+چرا؟
-چون میخوام یه چیز دیگم ازت بخوام.
+چی؟
-ورد هایی که بهم یاد دادیم هیچ کس ....هیچ کس نباید ازش با خبر بشه!
دستشو کلافه کشید تو موهاش:قبول.
چوبدستیمو کشیدم بیرون:دستتو بده.
ساعد همدیگرو گرفتیم:آیا حاضری ورد هایی که بهم یاد دادیم به هیچ کس دیگه ای نگی و یا با صدای بلند استفادشون نکنی؟
+حاضرم.....آیا حاضری هیچ کس رو از رازمون با خبر نکنی؟
-حاضرم.
توی یه تصمیم آنی بدون فکر کردن دهنمو باز کردم:آیا حاضری فقط و فقط به من فکر کنی؟
یعنی اون لحظه واقعا حس میکردم از کل بدنم گرما ساطع میشه.مایک هم خشکش زده بود و زل زل بهم نگاه میکرد.یه نفس عمیق کشید:حاضرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ساکت شید!
همه ساکت شید. حرکت نکنید. حرف نزنید. نفس نکشید،
دارم سعی می کنم فکر کنم!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1403 13:53
نمایش جزئیات
آفلاین
-کالیدواو بلک، ملقب به کالی. من هر روز میام اینجا!
-قانون قانونه عزیزم.
-یعنی یه روز هم اسمم یادتون نمیمونه؟
-اینم کتابی که میخواستی.

کالی آهی از خستگی کشید، یک ربع سر و کله زدن با کتابدار بعد از نوشتن نصف مقاله خارج از تحمل اش بود.

-میتونم کتاب مهر گیاه رو امنت بگیرم؟

صدای فردی که سوال پرسیده بو. کالی را از جا پراند.

-متاسفم همین الان یکی امانت گرفتش.

کالی جرعت چرخیدن نداشت اما پسر درست کنارش ایستاده بود و به سمتش می آمد.


-کالی؟
-مایک.

کالی تقریبا همزمان با چرخیدن کتاب را توی سر رابینسون کوبید‌.
-غورباقه!

در حالی که گونه هایش از عصبانیت رنگ سرخی به خود گرفته بودند از آنجا فرارکرد.
-امکان نداره، من خر تستسترال نمیشم!

پسر بیچاره بیهوش روی زمین افتاد، سرش به خاطر ضریه باد کرده بود و چشم هایش دو دو می زد.

-امان از دست این جوونا.

کتابدار گفت و دوباره مشغول مطالعه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1403 21:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کالی چشمانش را بست. طولی نکشید که به خوابی عمیق رفت...

قورباغه نر زیبایی روبرویش نشسته بود و مدام دهنش را باد میکرد و غور غور میکرد. قورباغه نری که نامش مایک رابینسون بود! غورغورهایش از آن غور غورهای معمولی نبود. خاص و گوش نواز. برای تحریک جنس ماده.
کالی نیز کم کم توجهش به آن جلب شد و نزدیکتر رفت. ناگهان غورباقه نر زبان دراز و چسبناکش را از دهان درآورد و به یک چشم به هم زدن یک سنجاقک چاق و چله را قاپید. آنگاه به کالی نزدیکتر شد و سنجاقکی که شکار کرده بود را به او تعارف کرد. چه قرار عاشقانه ای!

کالی به نشانه پاسخ مثبت، زبانش را دراز کرد تا سنجاقک را از زبان مایک برباید که ...

سراسیمه از خواب بیدار شد. موهایش پریشان و آشفته بود و دهانش باز مانده بود. مانند کسانی که برق آن ها را گرفته. کل خوابگاه روشن شده بود و فشفشه هایی رنگارنگ، کل محیط را اشغال کرده بودند. با چشم این سو و آن سو را نگریست تا اینکه یکی از دختران هم خوابگاهیش را دید که فشفشه ها از چوبدستی او بیرون میزد. با اعتراض به آن سو رفت و گفت:
_ هی کاترین! چه خبرته!
_ شرمنده کالی! این وِرد رو تازه یاد گرفتم! از دستم در رفت!

کالی کمی زیر لب غر غر کرد و سپس به تختش برگشت. دیگر هوا روشن شده بود. باید آماده میشد تا به کتابخانه برود و در مورد مهرگیاه تحقیق کند. مقاله ای صد سانتی متری انتظارش را می کشید. اما تکان خوردن از جایش برایش سخت بود. مدام فکر آن قورباغه نر خوشتیپ در ذهنش مرور میشد... آیا او به مایک رابینسون علاقه مند شده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1403 17:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-پروفسور من هیچ کاری نکردم چیرا نمیخواین باور کنین؟
+60 امتیاز از اسلایترین کم میشه.
-پروفسور!!
با عصبایت داد زد:کاری نکن 20 تام اضافه کنم.
یه نیشخند بهشون زدم و رفتم سمت سالن اجتماعات.من هیچکاری نکرده بودم فقط به یه سال اولی بیچاره که گول آلفردو خورده بود پادزهر دادم.بعد اونوقت کسی که تنبیه میشه منم اینم درس عبرت باشه که الکی برای آدما دل نسوزونم.
ساعت خاموشی بود منم که دیروز بالاخره اتاق ضروریات رو کشف کرده بودم امروز بالاخره میخواستم برم ببینم چخبره و البته واقعا با فکر آدما کار میکنه یا نه!
-لوموس!
تا برسم به جایی که میخوام از دست این تابلوهای پیر پاتال غرغرو صد بار مردم و زنده شدم.
یه نفس عمیق کشیدم وچشامو بستم. آرزوم از ذهنم گذشت:Black peace
چشامو که باز کردم با در روبروم مواجه شدم آروم رفتم داخل.
چشام از ذوق فشفشه پرت میکرد:او مای گاش!
یه سالن بزرگ که هیچی نداشت ولی آرومم میکرد. همون چیزی که میخواستم دیواراش سنگای مشکی-نقره ای با کف سنگی حاضر بودم تمام عمرمو بدون هیچ چیزی همینجا زندگی کنم.
من عاشق فکر کردنم فکر کردن به همه چی! از گذشته گرفته تا آینده و حتی رفتارای کسایی که فقط یکی دوبار دیدمشون و برای اینکه بتونم تمرکز کنم نیاز به سکوت فوق العاده وحشتناکی دارم و جایی که بالاخره پیداش کردم این آرامش و سکوتو بهم هدیه میده . دراز کشیدم رو زمین سنگی و چشامو بستم.زندگی گذشته ای که فقط زجر بود، زجر.
با صدایی که اومد زود از جام بلند شدم و چوبدستیمو آماده نگه داشتم:کی اونجاست؟
یهو از تاریکی یه پسری اومد جلوم که اونم چوبدستیش آماده بود.چشام رفت پس کلم.مایک رابینسون؟ همون سال آخری که همه دخترا غش و ضعف میرن براش؟ چطور اینجارو پیدا کرده؟
+تو کی هستی؟
-من سال اولی ام چطور اینجارو پیدا کردین؟
+اینو من باید از تو بپرسم .سالهاست کسی به جز من اینجا نبوده!
-خب....مـ...من فقط به چیزی که میخواستم فکر کردم همین.
چوبدسیتشو آورد پایین.
+اسلایترینی هستی؟
-آره.
+پس بعد از ساعت خاموشی این بیرون چیکار میکنی؟
وای کارم در اومد یادم نبود رابینسون مبصرمونه!
ولی خب منم کم کسی نیستم:کانفندو!
ولی اونم انگار کم آدمی نبود:اینکارسروس!
و این اولین نبرد منو مایک رابینسون بود که از همون اول هم برنده ای نداشتیم.
....................................................
+واقعا چجوری اینهمه ورد سیاه رو بلدی؟
هنوز نفسم سرجاش برنگشته بود:نـ...ناسلامتی..ا..از خانواده بلک ام!
+منطقی بود ولی جرئت داری کسی غیر از ما دوتا رو اینجا بیاری من میدونم و تو!
-من دوستی ندارم.
+هشدار دادم بهت نگی که نگفتی!
-باشه باشه اصلا اگه میخوای پیوند ناگسستنی ببندیم!
با صدای تقریبا بلندی گفت: تو دیوونه ای بلک!
بعدم رفت.
خندم گرفت عجب آشنایی بود.
منم یکم بعد رفتم سمت خوابگاه که تو سالن مایک رو دیدم:شب بخیر.
+یه مقاله 100 سانتی در مورد مهرگیاه تا آخر هفته.
-چیییییییییی؟
+بعد از ساعت خاموشی بیرون خوابگاه باشی تنبیه داری منم از پروفسور کسب تکلیف کردم گفت یه مقاله 100 سانتی با هر موضوعی.
-ارشد!
+شب بخیر.
با حرص رفتم خوابگاهمون تنها شانسی که از خوابگاه داشتم تختی بود که کنار پنجره بود هم اتاقیام که .....
از الان عزا گرفتم که چطور 3 روزه قراره صد سانت درمورد مهرگیاه بنویسم؟؟؟
انگار از فردا باید تو کتابخونه زندگی کنم!
لعنت بهت رابینسون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (42.21 KB)
48102_665b2c578ceb7.jpg 291X176 px
ساکت شید!
همه ساکت شید. حرکت نکنید. حرف نزنید. نفس نکشید،
دارم سعی می کنم فکر کنم!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 10 خرداد 1403 20:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
_ مایک!
_ کالی!
_ مایــــک!!!
_ کالــــــی!!!
_ اوه مایــــــــک!!!!
_ اوه کالـــــــــــــی!!!!

"بوس ... بوس... ماچ ... ماچ ... بوس بوس ... ماچ ماچ ...."

و اینطور بود که کالی و مایک در دریای بیکران عشق غرق شدند. آن ها حتی به غریق نجات نیز اعتقادی نداشتند. امواج مواج را میشکافتند و بی محابا به جلو میتاختند. و چه اکتشافاتی که در این مسیر نکردند. گاهی کمی آرام میشدند، گویا به ساحل جزیره ای ناشناخته رسیده اند و میتوانند کمی استراحت کنند ولی باز پشیمان میشدند و به جلو میتاختند...

در همین حین ناگهان درب اتاق ضروریات به صدا درآمد!

_ مایک! کی میتونه باشه؟
_ عجیبه مگه کسی میتونه بفهمه ما اینجاییم؟
_ فقط یه نفر!
_ کی؟
_ مدیر جدید مدرسه! همون کلاغه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 10 خرداد 1403 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل همیشه تو انبار معجون ها مشغول پیدا کردن مواد جدیدی بودم که بشه باهم قاطیشون کرد مهم نبود کشنده یا شفا بخش فقط یه چیز جدید باشه
-خاکستر منجمد....خاکستر منـ...
+کجارو میخوای آتیش بزنی؟
با یه داد برگشتم:مایک ! اینجا چیکار میکنی؟
یه نیشخند زد: یادت که نرفته؟ هنوز بهم بدهکاری!
گیج شدم: بدهکار چی؟
خندش رفت رو هوا:نگو که ....هنوز بلایی که تو بازی دیروز سرم آوردی یادم نرفته!
وای....بدبخت شدم.....
-ام..چیزه....میگم مایک با یه شطرنج چطوری؟
+طفره نرو بلک! یه جبران توپ میخوام.
-مایک من امروز سرم واقعا شلوغه بزار برای بعد خب؟
+نو نو...تو اتاق ضروریات میبینمت.
نالم در اومد:مایک رابینسون! خواهش میکنم.
+راه نداره وگرنه باید یجور دیگه جبران کنی!
پشت بند حرفش یه چشمک زد.مرتیکه بیشعور!
-هووووفففف....قبوله بعد از خاموشی اتاق ضروریات اصلا دلم نمیخواد دانش آموزا یاد بگیرن.
..........................
به چیزی فک کردم که فقط من و اون میدونستیم. در باز شد.
-رابینسون!...اینجایی؟
هنوز نیومده بود انگار.یه نگاه به فضای آشنای اتاق انداختم.دیوارا تماما پوشیده شده از سرامیک های براق مشکی با رگه های نقره ای کفش هم سنگی بود.همین!
+سلام بلک!
-مایک خواهش میکنم یبار به اسم خودم صدام کن میدونی چنتا بلک تو این دنیا هست؟
+قبول کن اسمت رو زبون نمیچرخه.
-تو میتونی فقط بگی دورا ولی بهم نگو بلک! لطفا.
+اوکی حالا شورع کنیم؟
یه نیشخند زدم:حتما!
بعدش هردو باهم داد زدیم:استوپیفای!
....................................
بازهم مثل همیشه بدون برنده!
مثل همیشه از خستگی نبردمون ناتموم موند....
-مایک رابینسون ازت متنفرم.
+کالیدورا بلک منم از تو متنفرم.
-نه واقعا این چجورشه؟ مریضی؟
+نچ ولی قبول کن هیچ کس هم سطح ما نیست.تو خودت حوصلت سر نمیره با خرده جادوگرا بجنگی؟
-فقط کافیه بفهمن مایک میدونی چنتا ورد ممنوعه استفاده کردیم؟....وای اگه یکی از دانش آموزا بفهمه......
+نمیفهمن خیالت راحت.....فکر این اتاق فقط تو مغز من و تو میگذره باور کن!
زیر لب زمزمه کردم:Black peace(آرامش سیاه)
بعد بلند تر ادامه دادم:ولی باورش سخته منو تویی که همیشه دعوا داریم اولین بار همدیگرو اینجا دیدیم.
مایک پاهاشو دراز کرد و دستاشو ستون بدنش کرد:اوهوم.
خیلی وقت بود اینقدر باهم تنها نبودیم همیشه بعد از دوئل زود میرفتیم که مچمونو نگیرن.این به ضرر منو احساساتم بود.
با فکر اینکه ممکنه هرلحظه اشتباهی ازم سر بزنه مثل جت بلند شدم: فعلا مایک.
نمیدونم قیافم چطور شده بود که پرسید:تو حالت خوبه؟
-ها؟..آ..آره ...بابای.
هنوز قدم اولو برنداشته بودم که دستمو گرفت و کشید سمت خودش:کجا با این عجله؟ هنوز طلب اصلیت مونده.
-چـ...چی داری میگی؟
حالت فک کردن به خودش گرفت:اوممم...یادم میاد یه دختری تو مهمونی استادا خیلی مست کرده بود و....
دستمو گذاشتم رو دهنش:خفه شو رابینسون...اون...اون یه اشتباه بود.
دستشو گذاشت پشت گردنم: ولی این یه اشتباه نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (37.54 KB)
48102_6658b0638bfb1.jpg 296X152 px
ویرایش شده توسط کالیدورا بلک در 1403/3/10 20:26:35
ویرایش شده توسط کالیدورا بلک در 1403/3/10 20:27:56
ویرایش شده توسط کالیدورا بلک در 1403/3/10 20:28:36
ویرایش شده توسط کالیدورا بلک در 1403/3/10 20:29:15
ساکت شید!
همه ساکت شید. حرکت نکنید. حرف نزنید. نفس نکشید،
دارم سعی می کنم فکر کنم!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اسفند 1402 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: نحسی طالع هاگوارتز رو گرفته و مدیر مدرسه برای اثبات اینکه مدرسه هنوز همون هاگوارتز سابقه از هردو جبهه محفلیها و مرگخواران دعوت میکنه تا به مدرسه بیان. اما نحسی از همون ابتدا دامن هردو جبهه رو می گیره. مگان برای اینکه رژیم غذایی بقیه رو سالم کنه شایعه راه میندازه که نجینی سکته کرده و از شنیدن این خبر لرد سیاه هم سکته میکنه...



***




مرگخواران که فهمیدند سکته نجینی شایعه ای بیش نبود. خوشحال و بشکن زنان برگشتند تا کلک غذاهای خوشمزه و رنگارنگ میز شام را بکنند. اما نه خبری از غذاها بود و نه لرد سیاه. فقط مگان را درحالی که یه بشقاب به دستش بود و داشت غذاها رو دور می ریخت، دیدن.

- ای دروغ بگو. تو دروغ گفته بکردی!
- کسی دستش نزنه. خودم جلوی ارباب شکنجش میکنم.
- خاله. لدفا قبل اینکه بزنیش برام بستنی بحل.

دامبلدور که اوضاع را متشنج دید گفت:
- فرزندان. باباجانان من. زشته. عخه. کنترل کنید عزیزجانان. الان باید دنبال تام بگردیم و بهش با عشق بگیم که نجینی هنوز با عشق زندس. باعشق!

ناگهان بعد از تموم شدن دیالوگ پروفسور دامبلدور، گابریل درحالیکه از یقه لرد گرفته بود و اورا دوان دوان و کشان کشان به سمت سرسرای اصلی می آورد، گفت:

- وقتی... شنیدم که... نجینــــی... سکته کرده، رفتم به لرد... گفتم نجینی... سکته کرده. الانم...( صدای رها شدن کله لرد به زمین) لرد سکته کرده.
- عجب سکته به توی سکته ای بشد.
- اگر شما با شتاب 30 متر بر مجذور ثانیه در جهت جنوب غربی به سمت شمال شرقی با مقاومت دو کیلو اهم میومدین. الان لرد سکته نمی کرد.
- لرد. مای لرد؟
- پیتر. مای پیتر. نقدتو با موجود سه پایی فرستا...

لرد، لحظه ای به هوش آمد اما قبل از آنکه صحبت خود را تمام کند از هوش رفت.

- ای به قربان لردمان. حتی توی بی هوشی هم مسئولیت پذیره.

قبل از آنکه مرگخواران بتوانند به ابراز علاقه عاطفی هم جبهه خود، واکنشی نشان بدهند، لاوندر براون وارد شد و گفت:
- بانو مروپ گم شده! آشپزخونه جاش با انبار مدرسه عوض شده!
- عیبابا باباجان. باز این هاگوارتز شوخیش گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/15 20:54:38
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/15 20:56:43
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/15 20:57:51
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟